« فهرست دروس
درس نهج البلاغه آیت الله عبدالله جوادی آملی

97/10/13

بسم الله الرحمن الرحیم

حکمت 54 الی 57/حکمت ها /نهج البلاغه

 

موضوع: نهج البلاغه/حکمت ها /حکمت 54 الی 57

 

مقدم شما علماي بزرگوار، حوزويان و دانشگاهيان و عزيزان نظامي و سپاهي و برادران و خواهران ايماني را گرامي مي ‌داريم. از ذات اقدس الهي سپاسگزاريم که باران رحمت را همچنان بر ما نازل مي ‌کند و دعا هنگام نزول باران مستجاب است. از ذات اقدس الهي در فرصت استجابت دعا خواهان هستيم که نظام ما را، کشور و ملّت و مملکت و رهبر ما را، جوانان ما را، همه مقدّرات و مقدسات ما را در سايه قرآن و عترت حفظ بفرمايد.

 

بحث ‌هاي نهج البلاغه در طي اين چند سال به کلمات نوراني آن حضرت رسيد؛ يعني خطبه ‌هاي آن حضرت و نامه‌ هاي آن حضرت تا حدودي شرح شد. به کلمه پنجاه و چهارمين رسيديم. مستحضريد که نهج البلاغه‌اي که سيد رضي (رضوان الله عليه) تنظيم کرده است، آن نهج البلاغه‌اي که بايد در حوزه ‌ها تدريس بشود نيست. فرصت کوتاهي که نصيب سيد بزرگوار شد، برخي از خطبه ‌ها را به صورت سه چهار جمله يا سه چهار سطر ذکر کرده، نه سابق آن را ذکر کرده، نه لاحق آن را ذکر کرده است.

 

اين نهج البلاغه سيد رضي نمي ‌تواند کتاب درسي باشد. اگر خطبه است، نه «بسم الله» دارد نه تصليه دارد نه تسليم دارد. يک خطبه ‌اي که پنج صفحه است پنج سطر از آن را کسي نقل مي ‌کند، نه سابق آن معلوم است نه لاحق آن معلوم است. براي ما حوزويان هيچ چاره‌ اي نيست مگر اين که نهج البلاغه را کنار قرآن کريم مثل رسائل و مکاسب درس بخوانيم، چون حوزه وقتي انقلابي مي ‌ماند که با نهج البلاغه زندگي کند. وقتي با نهج البلاغه مي ‌شود زندگي کرد که با سباق و سياق آشنا باشيم. ما اگر بخواهيم متني را بفهميم تنها سرمايه ما سباق يعني تبادر، سياق يعني سابق و لاحق؛ اگر کسي بخواهد متني را بفهمد، يا بايد اين کلماتي که «منسبق الي الذهن» به اصطلاح اهل اصول تبادر است را بفهمد، يا از سابق و لاحق کمک بگيرد. اوّلي را که تبادر است مي ‌گويند سباق، دومي را که از سابق و لاحق کمک گرفتن است مي‌ گويند سياق. اين دو بال است که يک محقّق را به آن متن آشنا مي ‌کند. يک خطبه ده صفحه ‌اي که پنج جمله آن، نه سابقه ‌اش معلوم است نه لاحقه ‌اش معلوم است، اين نمي ‌تواند کتاب درسي باشد. هيچ يعني هيچ! به نحو سالبه کليه نهج البلاغه سيد رضي نمي ‌تواند کتاب درسي باشد. اما اين تمام نهج البلاغه ‌اي که به لطف خود حضرت اخيراً بزرگان و عده‌ اي نوشتند، تمام خطبه ‌ها مشخص است، تمام نامه ‌ها مشخص است، تمام وصايا مشخص است، تمام ادعيه مشخص است. کتاب يعني کتاب! اصل و فرع آن معلوم است، سابق و لاحق آن معلوم است، اين مي ‌تواند يک کتاب درسي باشد که بر همه ما تهيه اين کتاب در کنار قرآن کريم لازم است؛ چون خود حضرت فرمود قرآن را اگر توانستيد به حرف در بياوريد: «فَاسْتَنْطِقُوهُ‌»[1] ؛ اين قرآن براي همه آمده است. اين را به حرف دربياوريد، سؤال بکنيد. نه آن توان را داريد که سؤال بکنيد، نه آن توان را داريد که قرآن را به حرف دربياوريد و «وَ لَکِنْ أُخْبِرُکُمْ عَنْهُ‌»؛ من قرآن را به حرف در مي‌آورم، من سخنگوي قرآن هستم، قرآن نزد من است، من قرآن ناطق هستم. «وَ لَکِنْ»، وجود مبارک حضرت در نهج البلاغه تحدّي کرده است. فرمود اگر عُرضه داريد قرآن را به حرف دربياوريد: «فَاسْتَنْطِقُوهُ‌». ولي با شما حرف نمي ‌زند. شما فقط ترجمه‌ اي از قرآن مي ‌دانيد. من که از عرش تا فرش را بلد هستم: «سَلُونِی قَبْلَ أَنْ تَفْقِدُونِی»[2] ؛ «وَ لَکِنْ أُخْبِرُکُمْ عَنْهُ‌»[3] ، من سخنگوي قرآن هستم. من قرآن را به حرف در مي‌ آورم. من از درون قرآن با خبر هستم. من هر چه او گفته يافتم و عمل کردم. من همه اعمال را بر او عرضه مي ‌کنم، «وَ لَکِنْ أُخْبِرُکُمْ عَنْهُ‌».

 

بنابراين اگر کسي بخواهد با قرآن آشنا باشد که بايد آشنا باشد، بخواهد با نهج البلاغه آشنا باشد که بايد آشنا باشيم، بايد در خدمت نظام و انقلاب باشد که بايد باشيم، هيچ چاره ‌اي نيست که اين ها اين دو ثِقلِ ثقيل و ثَقَل در تاج سر ما قرار بگيرند و در خدمت آن ها باشيم.

 

در يکي از کلمات نوراني آن حضرت يعني کلمه پنجاه و چهارم فرمود: «لاَ غِنَی کَالْعَقْلِ وَ لاَ فَقْرَ کَالْجَهْلِ وَ لاَ مِیرَاثَ کَالْأَدَبِ وَ لاَ ظَهِیرَ کَالْمُشَاوَرَهِ»[4] . اين کلمات قبلاً بود، اسلام لغت جديد نياورد، مصداق تازه آورد، يک؛ دست مردم را گرفت از جاهاي محدود و تنگ بلند کرد، اين ها را هجرت داد و آن ها را مهاجر کرده به منطقه ‌هاي وسيع، دو؛ هجرت تنها از مکه به مدينه يا از مکه به حبشه نيست، هجرت از طبيعت به مثال، از مثال به عقل، از عقل بالاتر، از مُلک به ملکوت، اين را مي ‌گويند هجرت. اگر کسي بتواند از محدوده عرف مهاجرت کند به محدوده عقل برسد و از مرز عقل مهاجرت کند به مرحله شهود برسد؛ يعني از جهل مهاجرت کند به علم برسد، بعد از ﴿لَوْ تَعْلَمُونَ عِلْمَ الْيَقِينِ ﴿5﴾[5] لَتَرَوُنَّ الْجَحِيمَ﴾، برسد، اين مي ‌شود هجرت. وجود مبارک حضرت امير فرمود مؤمن کسي است که مهاجرت بکند از دنيا به آخرت برود. اين جا که نشسته گويا بهشت را دارد مي ‌بيند: «فَهُم وَ الجَنّهُ کَمَن قَد رَآهَا فَهُم فِیهَا مُنَعّمُونَ وَ هُم وَ النّارُ»[6] ، برای همين ‌هاست. هجرت که مکانت است نه مکاني. وقتي به حضرت عرض کرد: «صِفْ لِیَ الْمُتَّقِینَ‌»[7] ، حضرت چه فرمود؟ فرمود تو نمي ‌تواني تحمّل کني! براي اين که من يک مدرّس عادي نيستم که سخنراني بکنم و تو گوش بدهي. من کسي هستم که «یَنْحَدِرُ عَنِّی السَّیْلُ وَ لاَ یَرْقَی إِلَیَّ الطَّیْرُ»[8] . شما مستحضريد اين ها که تهران و البرز زندگي مي‌ کنند، اين ها در دامنه کوه البرز هستند اين کوه‌ ها هم خيلي بلند است. حالا شايد صد سال دويست سال بگذرد سيلي بيايد. اين کوه‌ ها ظرفيت سيل را ندارند با اين که خيلي بلند هستند. تنها کوهي که هر وقت باران بيايد سيل دارد کوه قله دماوند است. از بالا تا پايين چند هزار متر است تا بيايد پايين سيل است. فرمود که ما که کوه‌ هاي عادي نيستيم. من اگر سخنراني بکنم سيل مي ‌آيد تو را مي ‌برد. او اصرار کرد به هر حال حضرت سخنراني کرد و سيلش آمد و او را برد «فَصَعِقَ هَمَّامٌ صَعْقَهً کَانَتْ نَفْسُهُ فِیهَا»[9] ، در همان جا جان داد. فرمود من گفتم سيل است! «یَنْحَدِرُ عَنِّی السَّیْلُ»[10] ؛ شما اين دامنه‌ هاي کوه را ببينيد مي ‌بينيد که خيلي از اين پرنده ‌ها روی آن کوه ها مي ‌نشينند پرواز مي ‌کنند؛ اما نديديد که پرنده ‌اي روي قله دماوند برود بنشيند، مگر آنجا جاي پرواز پرنده است؟! فرمود نه هر فکري مي ‌تواند علي ‌شناس باشد «وَ لاَ یَرْقَی إِلَیَّ الطَّیْرُ» نه هر کسي مي ‌تواند در دامنه سخن علي بنشيند مگر اين که تکه تکه کنيد. «یَنْحَدِرُ عَنِّی السَّیْلُ وَ لاَ یَرْقَی إِلَیَّ الطَّیْرُ».

 

فرمود مهاجرت کنيد از ماده به مثال، از مثال به عقل، از مُلک به ملکوت. الفاظ جديدي را دين نياورده است، مصاديق تازه آورده است. فقر و غنا همين طور است، عقل هم همين طور است. قبلاً مي ‌گفتند عقل، اما نمي‌ فهميدند عقل يعني چه! وجود مبارک رسول گرامي (عليه و علي آله آلاف التّحية و الثّناء) عقل را معنا کرده است، فرمود شما «عَقَلَ» را به کار مي‌برديد، «عِقال» را به کار مي ‌برديد، اين زانوبند شتر جموح و چموش را مي ‌گفتند عِقال. اين که مي ‌گفتند: «اعقل وتوكل‌»[11] ؛ «با توكّل زانوي اشتر ببند»[12] ؛ اين زانوبند شتر چموش و جموح را مي‌ گفتند عِقال. حضرت فرمود ما که از عقل حمايت مي ‌کنيم، براي اين که يک نور الهي است که زانوي شهوت و غضب را عقال مي ‌کند و نمي ‌گذارد شهوت سرکشي کند و غضب سرکشي کند و هر کسي هر حرفي را بزند هر جايي را نگاه بکند. عقل را به اين جهت عقل گفتند. فقر را هم فرمود: «لاَ فَقْرَ کَالْجَهْلِ‌»[13] .

 

مستحضريد که قرآن کريم مطالب عادي را هم با آن نکات دقيق بيان مي‌ کند. ما کسي که جيبش خالي است کيفش خالي است را مي ‌گوييم گدا. گدا بار علمي ندارد. عرب هم در قبال گدا فاقد را به کار مي ‌برد، کسي که فاقد است. اما اصرار قرآن کريم اين است که بگويد ملّتي که جيبش خالي است کيفش خالي است او فاقد و گدا نيست، او فقير است. فقير بار علمي دارد. فقير به معني گدا نيست. اين بر وزن «فعيل» به معني مفعول است، کسي که ستون فقراتش شکسته است و قدرت ايستادن ندارد را قرآن مي ‌گويد فقير. فرمود مال مملکت و مال بيت‌ المال ستون فقرات يک ملّت است، ملّتي که کيفش خالي است جيبش خالي است او گدا نيست، او فقير است او نمي ‌تواند بايستد و ايستادگي کند. مسکين هم همين طور است. فرمود گاهي ستون فقرات بدن شکسته است او نمي ‌تواند بايستد ويلچري است. يک وقت ستون فقرات عقل مي ‌شکند او نمي‌ تواند اصلاً فکر کند؛ براي او هم که نمي ‌شود ويلچر تهيه کرد. فرمود: «لاَ فَقْرَ کَالْجَهْلِ‌» يک آدم جاهل ستون فقرات عقلش شکسته است، يک؛ آنجا جاي ويلچر هم نيست، دو. هيچ ثروتي مثل عقل نيست که عقل عقال مي‌ کند و جلوي اختلاس را، جلوي نجومي را، جلوي ضعف مديريت را، جلوي بد‌ديني را، جلوي تنگ ‌نظري را، فرمود همه اين ها را عقال مي ‌کند.

 

«لاَ غِنَی کَالْعَقْلِ وَ لاَ فَقْرَ کَالْجَهْلِ وَ لاَ مِیرَاثَ کَالْأَدَبِ»؛ وجود مبارک امام صادق (سلام الله عليه) به يکي از شاگردانش فرمود: «فإن مت فورث كتبك بنيك‌»[14] ؛ طرزي درس بخوان که بچه‌ هاي تو چهار جلد کتاب تو را ارث ببرند، نه اين که کتاب بخري بياوري در کتابخانه. باسواد شدن جُرم نيست، عالم شدن گناه نيست، حرف فهميدن و حرف آوردن نقص نيست. فرمود طرزي زندگي کن که چهار جلد کتاب تو را بچه ‌هاي تو ارث ببرند. «فإن مت فورث كتبك بنيك‌»، اين ها را بگذار. حضرت هم فرمود: «لاَ مِیرَاثَ کَالْأَدَبِ»[15] ؛ اين امور علمي را به ورثه ‌تان بدهيد، آن وقت کشور مي ‌شود آباد. کدام غرب است که بتواند کشور عقل را، کشور غني را از پا دربياورد؟ فرمود: «لاَ مِیرَاثَ کَالْأَدَبِ وَ لاَ ظَهِیرَ کَالْمُشَاوَرَهِ»؛ از فکر ديگران کمک بگيريد. «ظهير»؛ يعني پشتيبان. «ظَهر»؛ يعني پشتيبان. اين تظاهرات که مي ‌کنند از ظهور نيست، از «ظَهر» است؛ يعني همه پشت به پشت هم مي ‌دهند، پشتوانه يکديگر هستند پشتيبان يکديگر هستند، مطلبي را تثبيت مي‌ کنند؛ اين مي ‌شود تظاهرات. نه به معناي ظهور است، به معناي ظَهر است، پشتيباني است پشتوانه است. فرمود: «لاَ ظَهِیرَ کَالْمُشَاوَرَه».

 

در کلمه 55 فرمود: «الصَّبْرُ صَبْرَانِ صَبْرٌ عَلَی مَا تَکْرَهُ وَ صَبْرٌ عَمَّا تُحِبُّ»[16] ؛ در نصوص ديگر صبر را سه قسمت کردند؛ منتها اين سه قسمت طولي است و نه عرضي. مي‌ گفتند يا صبر «علي الطاعة» است، چون در بعضي از روايات به سه قسمت تقسيم شده است: «صبر علي الطاعة»، «صبر عن المعصية»، «صبر عند المصيبة». اگر ـ خداي ناکرده ـ ناگواري پيش آمد «عند المصيبة» انسان جزع نکند و اگر آزمون الهي فرا رسيد در گناه، «صبر عن المعصية»، يعني خويشتن ‌داري کند. درباره طاعت که حتماً بايد انجام بدهيم، اين صبر را بايد تحمل کرد «صبر علي الطاعة». اين درست است؛ ولي وقتي بررسي کنيد، می بينيد اين سه ضلعي در طول هم هستند، نه در عرض هم. صبر يا از روی دشواري است يا از شهوت و از دل خواهي است. دشواري دو قسم است: يا اطاعت است يا معصيت؛ آن خوشايند فقط معصيت است. صبر يا بر مصيبت است يا بر طاعت که دشوار است. «صبر عن المعصية» صبر از خوشحالي و مانند آن است. اين سه قسم در عرض هم نيست؛ لذا اگر در بعضي از روايات تثليث شده و در بعضي از روايت تثنيه، که حضرت مي ‌فرمايد: «الصَّبْرُ صَبْرَانِ صَبْرٌ عَلَی مَا تَکْرَهُ وَ صَبْرٌ عَمَّا تُحِبُّ»؛ براي اين که «مَا تَکْرَهُ» دو قسم است: يا اطاعت است که انسان دشوار است براي او که جهاد کند، روزه بگيرد و مانند آن؛ يا مصيبتي رخ داده است که براي او ناخوشايند است. اگر آن سه قسم را در طول هم بدانيم چه اين که اين چنين است، با اين دو قسمي که در عرض هم است هماهنگ است.«الصَّبْرُ صَبْرَانِ صَبْرٌ عَلَی مَا تَکْرَهُ وَ صَبْرٌ عَمَّا تُحِبُّ».

 

بعد فرمود: «الْغِنَی فِی الْغُرْبَهِ وَطَنٌ وَ الْفَقْرُ فِی الْوَطَنِ غُرْبَهٌ»[17] ؛ انسان يا در شهر خودش است که راحت است، اگر کاري داشته باشد دوستان براي او انجام مي ‌دهند، مشکلي داشته باشد حلّ مي ‌کنند و اگر در سفر باشد که بيگانه باشد ناشناخته باشد در زحمت است. فرمود غنا و توانگري در غربت به منزله وطن است. يک انسان مسافر هم اگر وضع مالي‌ او خوب باشد آنجا امکاناتش هست؛ مثل اين که در وطن خودش است. انساني که دستش تهي است و جيبش خالي است در شهر خودش هم غريب است. چون فرمود: «لاَ غِنَی کَالْعَقْلِ وَ لاَ فَقْرَ کَالْجَهْلِ»[18] ؛ يک انسان عاقل هر جا برود وطن اوست. يک انسان جاهل هر جا زندگي کند در غربت است، براي اين که نه آداب حرف زدن را بلد است، نه آداب معاشرت را بلد است، نه جذب دوست را آشناست، به هر حال بيگانه است؛ لذا فرمودند حتماً عالِم بشويد و به آن علومي که شما را به آن حيات معنوي مي‌ رساند آشناتر گرديد.

 

مستحضريد اين تعبير «طَلَبُ الْعِلْمِ فَرِيضَةٌ»[19] ، که از وجود مبارک حضرت به ما رسيده است؛ اين مبتدا مذکر خبر مؤنث است، اين که نمي‌شود! اين «تاء»، «تاء» در «فَرِيضَةٌ» تاي مبالغه است نه تاي تأنيث؛ يعني فهميدن خيلي خيلي خيلي واجب است. اگر گفتند فلان کس علامه است، يا زينب کبري عقيله بني‌هاشم است، به همان معنا که زينب کبري (سلام الله عليها) عقيله بني‌هاشم است به همان معنا حسين بن علي عقيله بني‌هاشم است؛ چون اين تاي عقيلة، تاي مبالغه است، نه تاي تأنيث. مثل اين که آدم «خليفة الله» است نه «خليف الله»، ﴿إِنِّي جَاعِلٌ فِي الأَرْضِ خَلِيفَةً﴾[20] ، نه «خليفاً». «طَلَبُ الْعِلْمِ فَرِيضَةٌ»[21] ؛ يعني خيلي خيلي خيلي واجب است. آدم تا نفس مي‌ کشد بايد چيز بفهمد. اين علمي که اين قدر طلب آن فريضه است و واجب است و دين بر آن تأکيد مي‌ کند، براي اين که جامعه را زنده مي ‌کند. علمي که بفهمد چگونه زندگي بکند، چگونه با مشکلات کنار بيايد و اگر آن علم را فراهم نکرد گرفتار فقر مي ‌شود، يعني ستون فقراتش شکسته است. اينجا هم فرمود: «لاَ فَقْرَ کَالْجَهْلِ‌»[22] . اين غنا و فقر را چون قبلاً معنا کرده است منحصر در غنا و فقر مالي نيست؛ چون فرمود: «لاَ غِنَی کَالْعَقْلِ»، يک؛ «لاَ فَقْرَ کَالْجَهْلِ‌»، دو؛ بعد فرمود: «الْغِنَی فِی الْغُرْبَهِ وَطَنٌ»[23] ، همان طور که آيات قرآن «يفسر بعضه بعضا»[24] [25] ؛ روايات هم اين چنين است.

 

خدا مرحوم صاحب جواهر را غريق رحمت کند! يک بيان لطيفي دارد و آن اين است که روايتي را مي ‌خواهد در جواهر با روايت ديگر معنا کند، می فرمايد: اين چهارده نفر مثل يک متکلم هستند.[26] اين که مي ‌بينيد ما بعضي از روايات را به بعضي از روايات ديگر معنا مي ‌کنيم، براي اين که ملاک حجيت قول، نه نبوت است و نه امامت. اگر حرف پيغمبر حجت است، اگر حرف امام (سلام الله عليهما) حجت است؛ چون معصوم هستند؛ لذا اگر روايتي از فاطمه زهرا(سلام الله عليها) به ما برسد ما کاملاً به آن فتوا مي ‌دهيم، براي اين که معصوم اشتباه نمي ‌کند. ملاک حجيت، عصمت است؛ او هيچ اشتباه نمي ‌کند. اگر اشتباه نمي ‌کند سخني را دارد مطلبي را دارد، مي ‌شود حجت.

 

اين چهارده معصوم در حقيقت يک نفر هستند؛ لذا فرمود ما کلمات اين ها را به يکديگر ارجاع مي ‌دهيم، مثل اين که بعضي از سخنان او را به بعضي ديگر ارجاع مي ‌دهيم. روايات هم همه ‌اش همين طور است چه رسد به اين که روايات يک معصوم. فرمود: «الْغِنَی فِی الْغُرْبَهِ»[27] ، چون قبلاً غنا را معنا کرد؛ يعني عقلي را که انسانِ مسافر باعث مي‌ شود که او در وطن زندگي کند، هميشه در وطن است. جهل يک مسافر هميشه او را مسافر مي ‌کند ولو در وطن زندگي کند.

 

در بخش ديگر فرمود: «الْقَنَاعَهُ مَالٌ لاَ یَنْفَدُ»[28] ؛ در اين آيه نوراني که فرمود اگر کسي مؤمن بود و به اصطلاح عقيده خوبي داشت و حُسن فاعلي داشت، عمل صالح داشت و به اصطلاح حُسن فعلي داشت، آن حُسن فاعلي و اين حُسن فعلي، آدم خوب و کار خوب؛ اگر کسي آدم خوبي بود و کار خوبي داشت، معتقد بود و عامل بود، مؤمن بود و عمل کرد، ﴿فَلَنُحْيِيَنَّهُ حَيَاةً طَيِّبَةً﴾[29] ؛ اين وعده را خدا داد. ذيل اين آيه از وجود مبارک حضرت امير (سلام الله عليه) سؤال شده است که حيات طيبه چيست؟ فرمود: «هِیَ الْقَنَاعَهُ»[30] ؛ انساني که به حلال قانع باشد، او داراي حيات طيبه است؛ نه بي راهه مي ‌رود و نه راه کسي را مي ‌بندد، نه نظامي را گرفتار مي‌ کند، نه جامعه‌ اي را به زحمت مي ‌اندازد. فرمود: «الْقَنَاعَهُ مَالٌ لاَ یَنْفَدُ»[31] . بعد از اين آيه استفاده کردند که اگر کسي به شما هديه ‌اي داد، سعي کنيد بهتر از آن يا مثل آن را برگردانيد. از همين آيه ﴿وَإِذَا حُيِّيْتُم بِتَحِيَّةٍ فَحَيُّواْ بِأَحْسَنَ مِنْهَا أَوْ رُدُّوهَا﴾[32] .

 

خدا مرحوم آيت الله العظمي بروجردي را غريق رحمت کند! ايشان يک احتياط وجوبي مي‌ کرد؛ مي ‌گفت اگر کسي سلام کرد که جواب سلام واجب است، اگر در کنار سلام گفت: «صبّحکُمُ الله»، احتياط واجب اين است که انسان هم بگويد «صبّحکُم الله» يا کلمه ‌اي بگويد که ترميم کند. به همين جمله قرآن تمسک مي ‌کرد که خدا در قرآن فرمود: ﴿وَإِذَا حُيِّيْتُم بِتَحِيَّةٍ فَحَيُّواْ بِأَحْسَنَ مِنْهَا أَوْ رُدُّوهَا﴾، اين شخص که گفت: «صبّحکم الله» يک تحيت است، يک اِکرام است، يک اجلال است، ايشان يک احتياط وجوبي مي ‌کرد. وجود مبارک حضرت امير دارد اگر تحيتي به شما شده است، به هر نحوي؛ حالا يا مالي يا غير مالي؛ شما مثل آن يا بهتر از آن را، اين را از همين آيه قرآن گرفته است: ﴿بِأَحْسَنَ مِنْهَا أَوْ رُدُّوهَا﴾، يا مثل همان را يا بهتر از آن را. اين است که جامعه را با تحيت مي ‌تواند به مقصد رساند نه با بي‌ اعتنايي. جامعه ‌اي که الآن متأسفانه پانزده ميليون پرونده دارد ـ بارها به عرض دوستان رسيد ـ اين پانزده ميليون که با خودشان دعوا ندارند، با پانزده ميليون ديگر دعوا دارند، اين سي ميليون هم که در آسمان‌ ها زندگي نمي ‌کنند، در همين شهر و روستا زندگي مي ‌کنند، حداقل با يک نفر مأنوس هستند مي ‌شود شصت ميليون. جامعه ما که شصت ميليون شب و روز باهم دعوا دارند اين چگونه مي ‌تواند به مقصد برسد؟ آن بيست ميليونش هم که يا کودک هستند يا پيرزن و پيرمرد هستند. ما از خدا چه توقّعي داريم؟ آن سلام کردن، ادب کردن، احترام کردن، خوش ‌بين بودن، بد کسي را نخواستن، بد نگفتن. کشورهايي هستند که ده برابر ما هستند، ما هشتاد ميليون هستيم آن ها يک ميليارد و ششصد ميليون يعني ده برابر ما هستند با کفر دارند کشورشان را اداره مي‌ کنند اين چين است. ما با داشتن اين قرآن و عترت اين علي و حسين (صلوات الله عليهم اجمعين) نتوانيم خوب زندگي بکنيم، معلوم مي ‌شود که به اين حرف ‌ها عمل نکرديم. فرمود: «لاَ فَقْرَ کَالْجَهْلِ‌»[33] ، اين چگونه مي ‌تواند به مقصد برسد؟ تابستان امسال چند نفر از اساتيد دانشگاه چين، چند تا استاد و چند تا دانشجو همين طور آمدند روی صندلی نشستند در نهايت ادب، نهايت سکوت، چهار تا سؤال کردند و بلند شدند رفتند. طرز نشستن آن ها، سؤال کردن آن ها، ادب آن ها را آدم مي ‌بيند. چطور يک کشور کفري ده برابر ماست و دارد با امنيت زندگي مي ‌کند، ما منتظر قاچاق آن ها هستيم! اين معلوم مي ‌شود که ما نهج البلاغه را کنار گذاشتيم. اين دستورها را کنار گذاشتيم. شما بزرگواران و علما و ائمه جمعه حتماً با اين کتاب آشنا باشيد، حتماً اين کتاب را درسي قرار بدهيد حتماً خودتان استفاده کنيد، در حوزه‌ ها تدريس کنيد، براي شاگردان خود، براي جلسات خود، تا مردم علوي بار بيايند. ما يک حرف تازه ‌اي زير اين آسمان از قرآن شنيديم، قبل از قرآن که اين حرف‌ ها نبود که انسان مرگ را مي ‌ميراند نه بميرد. شما از هيچ کسي نشنيديد غير از وحي که انسان مرگ را مي‌ ميراند، مرگ تحت سلطه انسان است. انسان يک موجود ابدي است هست که هست که هست که هست. قرآن که نگفت «کلّ نفس يذوقها الموت»؛ هر کسي را مرگ مي ‌چشد! فرمود: ﴿كُلُّ نَفْسٍ ذَائِقَةُ الْمَوْتِ﴾[34] [35] ؛ هر کسي مرگ را مي ‌چشد. روشن است که هر ذائقي مذوق را هضم مي ‌کند. ما هستيم که مرگ را مي ‌ميرانيم. ما هستيم که مرگ را در خود هضم مي ‌کنيم زير پا لِه مي ‌کنيم و سفر مي ‌کنيم و ديگر مرگي نيست. اين بيان نوراني حضرت سيّدالشهداء (سلام الله عليه) را در روز عاشورا بخوانيد؛ در بحبوحه ‌اي که مثل قطرات باران تير مي ‌آمد[36] حضرت به اصحابش چه گفت؟ فرمود: «صبرا بني الكرام، فما الموت إلا قنطرة»[37] ؛ کمي صبر کنيد، مرگ پلي است زير پاي شما، مرگ که مهاجم نيست، شما مرگ را مي ‌ميرانيد روي مرگ پا مي ‌گذاريد مي ‌رويد آن طرف که خبري از مرگ نيست. مرگ بعد از مرگ، مرگي ديگر است؟[38] ما حساب يک ميليارد و دو ميليارد و هزار ميليارد سال نيست، ابديت است ﴿خَالِدِينَ فِيهَا أَبَدًا﴾[39] [40] ، اين ابد را بايد همين جا بسازيم. اگر ما ابدي هستيم که هستيم، اگر تنها دشمن ما مرگ است که مرگ است، اگر در مصاف با مرگ ما پيروز هستيم مرگ را مي ‌ميرانيم بايد ابدي بينديشيم و اين کار از درس و بحث محض به دست نمي ‌آيد. از خون شهدا به دست مي ‌آيد که اين خون ريخته شده است. در اين زيارتنامه‌ ها بارها به عرض شما رسيد که اين ها منشأ برکت است. اين درس يعني درس است. اين زيارتنامه که بعد از عرض ادب به پيشگاه شهدا عرض مي ‌کنيم چه مي ‌گوييم؟ مي‌ گوييم: «طبتم وطابت الأرض التي فيها دفنتم»[41] . اين کشور استعمار داشت، استحمار داشت، استثمار داشت، استعباد داشت، الآن هم کم و بيش از گوشه و کنار بيرون مملکت هست، اين ها را که آب پاک نمي ‌کند، اين ها را که برف پاک نمي ‌کند. سگ اگر ولوغ کرد به هر حال يا خاک يا آب پاک مي ‌کند؛ اما ولوغ استکبار و استعمار صهیونيسم را که خاک پاک نمي ‌کند، آب پاک نمي ‌کند؛ فقط خون پاک مي ‌کند که آمده است. فرمود: «طبتم وطابت الأرض التي فيها دفنتم». الآن اين دامدارها چه کار مي‌ کنند سگشان وقتي ظرف را ولوغ کرده چه کار مي ‌کنند؟ قدري خاک مالي مي‌ کنند قدري هم با آب پاک مي‌ شود؛ اما ولوغ ترامپ و امثال ترامپ را که آب پاک نمي ‌کند، خاک پاک نمي‌ کند؛ فقط خون پاک مي ‌کند که خون آمده است؛ «طبتم وطابت الأرض التي فيها دفنتم». «بيننا و بين الله» ما در برابر اين خون ‌ها مسئول هستيم. ـ خداي ناکرده ـ اگر نتوانيم اين جامعه را طرزي تربيت کنيم که ديگر اختلاس نباشد اين بي ‌عرضگي بانک‌ ها نباشد، اين باند بازي نباشد، اين سکه فلان و سکه فلان نباشد؛ حق اين شهدا را ادا نکرديم. اگر يک باران فراواني بيايد و کشاورز نتواند از آن استفاده کند حق باران را ادا نکرده. قرآن چه مي ‌گويد؟ فرمود حالا که شهدا آمدند خون دادند زمين را پاک کردند آماده کردند شما موظف هستي که ميوه طيّب و طاهر بدهي. اگر روايات مفسر قرآن است که هست، قرآن هم مبيّن روايات است که هست. روايات فرمود کشوري که شهيد داد: «طبتم وطابت الأرض التي فيها دفنتم»، قرآن هم مي‌ فرمايد: ﴿وَالْبَلَدُ الطَّيِّبُ يَخْرُجُ نَبَاتُهُ بِإِذْنِ رَبِّهِ﴾[42] ؛ کشور پاک بايد ميوه پاک بدهد. آدم عاقل مدير مدبّر دست و چشم پاک، ميوه اين کشور است. ﴿وَالْبَلَدُ الطَّيِّبُ﴾؛ صغري را روايات مشخص کرده، کبراي را آيات مشخص مي ‌کند. اين «طِبْتُمْ وَ طَابَتِ الْأَرْضُ الَّتِي فِيهَا دُفِنْتُمْ» را روايات مشخص کرده، آن ﴿وَالْبَلَدُ الطَّيِّبُ يَخْرُجُ نَبَاتُهُ بِإِذْنِ رَبِّهِ﴾ را قرآن مشخص کرده، که اين چنين بايد باشد تاکنون ـ إن ‌شاء الله ـ اميدواريم که اين چنين عمل کرده باشيم. از اين به بعد هم اميدواريم ذات اقدس الهي توفيقي عطا کند که همه شما بزرگواران حوزوي و دانشگاهي سپاهي و نظامي و همه آحاد اين مملکت به اين قرآن و روايات عمل بکنيم و اين کشور وليّ عصر را از هر گزندي محفوظ نگه بداريم و به صاحب اصلي ‌اش تقديم بکنيم.


[12] مولوی، جلال ‌الدین محمد بن محمد و هاشم‌پور سبحانی، توفیق. ۱۳۷۳. مثنوی معنوی. ۱ ج. تهران - ایران: وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی. سازمان چاپ و انتشارات، بخش2، ص39.
[26] جواهر الكلام، النجفي الجواهري، الشيخ محمد حسن، ج8، ص353. «كون كلامهم (ع) بمنزلة متكلم واحد و أن الخبر الوارد عنهم (ع) بالطريق المعتبر حجة علينا يعامل معاملة المسموع منهم».
logo