97/10/06
بسم الله الرحمن الرحیم
حکمت 50 الی 53/حکمت ها /نهج البلاغه
موضوع: نهج البلاغه/حکمت ها /حکمت 50 الی 53
مقدم شما بزرگواران حوزوي و دانشگاهي، برادران ايماني و قرآني و خواهران مؤمنه را گرامي مي داريم و از ذات اقدس الهي مسئلت مي کنيم آن چه خير و صلاح و فلاح دنيا و آخرت ما و ملّت و مملکت ماست به ما مرحمت کند و اين دعا را در حق همه علاقه مندان به قرآن و عترت مستجاب بفرمايد.
بحث هاي ما در روز پنج شنبه که از ساليان قبل شروع شده بود، در نهج البلاغه به کلمات نوراني آن حضرت رسيد. گرچه اين کلمات را سيد رضي (رضوان الله عليه) جداگانه نقل کردند، ولي غالب اين کلمات در خطبه ها و نامه هاي آن حضرت تثبيت شده است.
به پنجاهمين کلمه رسيديم که حضرت فرمود: «قُلُوبُ الرِّجَالِ وَحْشِیَّهٌ فَمَنْ تَأَلَّفَهَا أَقْبَلَتْ عَلَیْهِ»[1] ؛ دل هاي مردم از يکديگر فاصله دارد، تنها چيزي که اين دل ها را جذب مي کند الفت، محبت و ادب است. دل را با گِل و با طلا و با نقره و با آن ها نمي شود خريد.
وجود مبارک امام صادق (سلام الله عليه) بياناتي داشتند، يکي از شاگردنشان گفت عجب جواهري ما از شما استفاده کرديم! چه جواهر خوبي فرموديد! حضرت فرمود: «هَلِ الْجَوْهَرُ إِلَّا حَجَرٍ»[2] ؛ حيفت نيامد که اين کلمات را به طلا تشبيه کردي؟ طلا يک سنگ زردي است، مگر طلا ارزشي دارد؟! چون کم ياب است واحد پول شد. اين معارف بلند الهي را به طلا تشبيه کردي؟ از طلا کاري جز کار سنگ ساخته نيست. اما اين بيانات دل سنگ را آب مي کند، انسان را فرشته مي کند با ملائکه محشور مي کند کسي که جواب سؤال و سلام ملائکه را مي دهد ملائکه با او مربوط هستند. بارها ملاحظه فرموديد. ذات اقدس الهي در سوره مبارکه «احزاب» همان طوري که بر وجود مبارک پيامبر (عليه و علي آله آلاف التّحية و الثّناء) صلوات مي فرستد، بر مؤمنين هم صلوات مي فرستد. اين دو تا آيه در همان سوره مبارکه «احزاب» است؛ يکي ﴿إِنَّ اللَّهَ وَمَلَائِكَتَهُ يُصَلُّونَ﴾[3] ، است که درباره آن حضرت است. يکي هم مربوط به شما مؤمنين است، فرمود: ﴿هُوَ الَّذِي يُصَلِّي عَلَيْكُمْ وَمَلَائِكَتُهُ لِيُخْرِجَكُم مِّنَ الظُّلُمَاتِ إِلَى النُّورِ﴾[4] . اين کم مقامي نيست. خدا بر مؤمنين صلوات مي فرستد، ملائکه خدا بر مؤمنين صلوات مي فرستند، انسان با فرشته ها محشور است. فرمود: ﴿هُوَ الَّذِي يُصَلِّي عَلَيْكُمْ وَمَلَائِكَتُهُ﴾.
تفاوت دقيقي بين اين دو تا آيه است که يکي مربوط به حضرت است، يکي مربوط به پيروان آن حضرت. وقتي ما مي توانيم به جايي برسيم که ملائکه بر ما صلوات بفرستند چرا خودمان را ارزان بفروشيم؟ حضرت فرمود: حيفت نيامد که اين حرف ها را به طلا تشبيه کردي؟ به سنگ زرد تشبيه کردي؟ «هَلِ الْجَوْهَرُ إِلَّا حَجَرٍ»[5] .
دل هاي مردم را طلا و نقره جذب نمي کند، دل هاي مردم را ادب و دين جذب مي کند و بس! هيچ چيزي نمي تواند دل هاي مردم را رام بکند. ممکن است ساکت بکند، ولي ساکن نمي کند. ما سکوت نمي خواهيم سکون مي خواهيم، سکينت مي خواهيم، آرامش مي خواهيم. دل به غير نام الهي نمي آرمد، آرام نمي گيرد؛ چون اين دل آفرين با دل کار دارد.
فرمود: ﴿هُوَ الَّذِي أَنزَلَ السَّكِينَةَ﴾[6] ؛ خدا سکينت را مثل ساير نورها بايد نازل بکند. فرمود دل هاي مردم با ادب سکينت مي گيرد، با عدل سکينت مي گيرد، با عقل سکينت مي گيرد. «قُلُوبُ الرِّجَالِ وَحْشِیَّهٌ فَمَنْ تَأَلَّفَهَا أَقْبَلَتْ عَلَیْهِ»[7] .
يک بيان نوراني از رسول خدا (عليه و علي آله آلاف التّحية و الثّناء) رسيد که در کلمات ائمه(عليهم السلام) هم هست، فرمود: «عجبت لمن يشتري العبيد بماله فيعتقهم كيف لا يشتري الأحرار بحسن خلقه»[8] . آن روزي که برده داري بود؛ فرمود من تعجب مي کنم اين ها مال مي دهند بنده مي خرند، اما ادب به کار نمي برند که انسان هاي آزاد را بخرند! ما به هر کسي که عادل باشد، عاقل باشد، ادب منظور اين نيست که چگونه بنشيند، چگونه راه برود، عقل ادب است، عدل ادب است، پيغمبر (عليه و علي آله آلاف التّحية و الثّناء) فرمود: «أدبني ربي فأحسن تأديبي»[9] ؛ خدا مرا خوب ادب کرده است؛ مرا عادل کرده، باتقوا کرده، نه بي راهه مي روم نه راه کسي را مي بندم. «أدبني ربي فأحسن تأديبي». «فَقَالَ ﴿خُذِ الْعَفْوَ وَأْمُرْ بِالْعُرْفِ وَأَعْرِضْ عَنِ الْجَاهِلِينَ﴾[10] »[11] ، ادب به اين معناست. البته آداب ظاهري هم حُسن خود را دارد. فرمود تنها چيزي که دل هاي مردم را جذب مي کند عقل است و ادب است و الفت ديني است و ديگر هيچ، «قُلُوبُ الرِّجَالِ وَحْشِیَّهٌ فَمَنْ تَأَلَّفَهَا أَقْبَلَتْ عَلَیْهِ»[12] .
بعد در کلمه بعدي فرمود: «عَیْبُکَ مَسْتُورٌ مَا أَسْعَدَکَ جَدُّکَ»[13] ؛ به هر حال انسان ممکن است لغزشي داشته باشد. غير از معصومين خطاي فکري و خطيئه عملي همه ما را تهديد مي کند. نمي توانيم بگوييم ما نه مشکل علمي داريم نه مشکل عملي؛ هر دو مشکل را داريم. اما دو چيز مقدور ماست: يکي کم کردن اين، يکي ترميم اين. تلاش و کوشش کنيم که کمتر اشتباه بکنيم، تلاش و کوشش کنيم که کمتر بي راهه برويم؛ اين مقدور ماست. دوم اين که اگر لغزيديم فوراً توبه کنيم. اين هر دو مقدور ماست. اگر ـ خداي ناکرده ـ در کم کردن آن خطا و خطيئه بي باک بوديم و در ترميم آن دو غفلت کرديم، اين مشکل هست. چه وقت آبروي ما را ببرد معلوم نيست. هيچ نبايد بگوييم کاري که کرديم تمام شد. کاري که کرديم مي افتد در خط توليد، حرفي که زديم، خلافي که کرديم، زيرميزي، روميزي هر کاري که کرديم، مگر چيزي در عالم معدوم مي شود؟! اين حرفي که پشت سر ديگري زديم، يا سخني که گفتيم، عيبي که گفتيم، دل کسي را به درد آورديم، اين شده کار، اين يک؛ اين کار در خط توليد مي افتد و اثري دارد، خودش فعلاً رخت بربست. آن اثر در خط توليد است، امر سوم را در بر دارد. مگر چيزي معدوم مي شود؟! مگر چيز موجود در عالم معطل است؟! اصلاً فرض ندارد در نظام علّي چيزي بيکار باشد! اين سنگي که در يک گوشه افتاده است اين مرتّب دارد آن خاک را فشار مي آورد بعد از دو سال مي بينيم که يک گودي پيدا شده است! مگر مي شود چيزي در عالم موجود باشد و بيکار باشد؟! تعطيل که در نظام هستي راه ندارد. حرفي که زديم کاري که کرديم غذايي که خورديم، مالي که برديم، اين در خط توليد مي افتد. اثرش در دوم، دوم در سوم، سوم در چهارم؛ هر روز به ما مي گويند جبران کنيد توبه کنيد، جبران کنيد توبه کنيد، جبران کنيد توبه کنيد! وقتي توبه کرديم، ما مادامي که در نظام طبيعت هستيم نظام، نظام «تبديل السيّئات بالحسنات» است، نظام «مغفرة السيّئات بالحسنات» هست اين نظام، نظام تبديل است. شما مي بينيد بدترين کودها در همين زمين به بهترين گل ها و ميوه تبديل مي شود. اين همه مشرکان و بت پرستان صدر اسلام بودند که اباذر و سلمان و مقداد شدند. پس مي شود بت پرستي بشود موحّد ناب. توبه براي همين است. اين که در سوره مبارکه «نساء» فرمود: ﴿إِنَّ اللّهَ لاَ يَغْفِرُ أَن يُشْرَكَ بِهِ وَيَغْفِرُ مَا دُونَ ذَلِكَ لِمَن يَشَاءُ﴾[14] [15] ، به استناد: ﴿لَا تَقْنَطُوا مِن رَّحْمَةِ اللَّهِ إِنَّ اللَّهَ يَغْفِرُ الذُّنُوبَ جَمِيعًا﴾[16] ، اين ذنوب جمع است، با «الف و لام» هم آمده است، هيچ گناهي نيست که قابل بخشش نباشد؛ منتها در سوره «نساء» فرمود: شرک را نمي آمرزد؛ يعني بي توبه. اينجا مي فرمايد شرک را مي آمرزد، يعني همه مشرکان با توبه موحّد شدند. اليوم هم همه ملحدان و مشرکان، هر ملحد و مشرکي بگويد: «أشهد أن لا إله إلا الله» و شهادت به رسالت بدهد، پاک است. ما تا نفس مي کشيم در حوزه حرکت، تغيير، تبديل و مانند آن هستيم. اما وقتي رخت بربستيم و نفس تمام شد «الْیَوْمَ عَمَلٌ وَ لاَ حِسَابَ وَ غَداً حِسَابٌ وَ لاَ عَمَلَ»[17] و راه توبه بسته است.
بنابراين ما تا دنيا هستيم جا براي تبديل است، ـ خداي ناکرده ـ مؤمني کافر مي شود، ـ إن شاء الله ـ کافري مؤمن مي شود. اصلاً توبه را براي همين گفتند. توبه مثل اين است که کودي به پاي درختي قرار بگيرد بشويم لؤلؤ لالا! بشويم ميوه شيرين! اينجا جاي تبديل است. «يا مبدل السيئات حسنات»[18] ، «إنک غافر الخطيئات»، «مبدل السيّئات بالحسنات» و مانند آن.
بنابراين فرمود اين عيب هست. چه وقت رسوا مي کند معلوم نيست. يک وقت رسوا مي کند که راه براي توبه بسته است و انسان تقاضاي مرگ مي کند. فرمود تا نفس مي کشي قبل از اين که او تو را رسوا کن، اين را تبديل کن! مي تواني به گُل تبديل کني! حالا اگر مرداري در جيب آدم است، قبل از اين که آن مردار آدم را رسوا کند مي تواند او را معطّر کند. فرمود وقتي که آدم مي تواند توبه کند، بگويد خدايا آمدم، نه رو به قبله مي خواهد، نه آب توبه مي خواهد، نه لفظ مي خواهد؛ البته «أستغفرُ الله» و اين ها مستحب است، اما آن اراده تخلّل ناپذير خدايا! آمدم؛ او قبول مي کند. آن چه اساس کار است انقلاب روحي است انقلاب فکري است، انقلاب قلبي است که برگردد. حالا نماز و اين ها يک دستورات خاصي است که بايد قرائت بکنيم و آن اذکار را بگوييم و اينهاست. اما توبه حالا رو به قبله نشستن و آب توبه خواستن و غسل توبه کردن، اين ها جزء تشريفات است. آن اراده شکست ناپذير که خدايا از گذشته پشيمان هستم! نسبت به آينده تصميم قطعي دارم، آمدم، همين!
فرمود معلوم نيست که عيب، چه وقت آدم را رسوا مي کند! چه بهتر که ما زودتر آن عيب را تصحيح کنيم، راه که براي ما باز است. از آن طرف هر سحر فرشته ها مي گويند: «هل من تائبٍ؟ هل من داعٍ؟». کم نيست، اين ها مأموران الهي اند. آيا کسي هست توبه کند، ما قبول کنيم؟ آيا کسي هست از ما چيزي بخواهد درها باز است. حوزه وقتي حوزه انقلابي و ديني مي شود که صحيفه سجاديه درسي بشود، نهج البلاغه درسي بشود. در روز ده ها بخوانيم و بگوييم و بحث بکنيم که «طَلَبَ الْمُحْتاجِ اِلَى الْمُحْتاجِ سَفَهٌ مِنْ رَاْيِهِ، وَ ضَلَّةٌ مِنْ عَقْلِهِ»[19] ، اين بيان نوراني امام سجاد است در صحيفه. کسي از کسي چيز بخواهد چيزي بخواهد، اين سفاهت است، ضلالت است. مخزن نزد الهي است، از آنجا بخواهيم. ديگران هم که مأموران الهي اند، او از هر راهي بخواهد تأمين مي کند. «طَلَبَ الْمُحْتاجِ اِلَى الْمُحْتاجِ سَفَهٌ مِنْ رَاْيِهِ، وَ ضَلَّةٌ مِنْ عَقْلِهِ»؛ روح بزرگواري به آدم مي دهد، روح کرامت به آدم مي دهد، دنبال اين و آن بگرديم جلويش را مي گيرد، اين مي شود روح تقوا.
آن دو تا کار را بايد بکنيم؛ يعني تا آنجا که مقدور ماست جلوي مشکلات را کم بکنيم، مواظب زبانمان، مواظب غذايمان باشيم. آن سخت است که انسان هيچ غفلتي نکند، بله سخت است؛ اما کم کردن هست و اگر کاري کرديم که رضاي خدا در آن کار نبود فوراً توبه بکنيم؛ وگرنه اين مي افتد در خط توليد، اوّلاً؛ کجا سر در مي آورد معلوم نيست، ثانياً؛ فرمود تا آن روزي که وقت تو و سعادت تو ذات اقدس الهي آن را تنظيم کرده اين عيب مستور است مهلت مي دهند، و اگر ـ خداي ناکرده ـ اين مدت تمام شد اين عيبي که در خط توليد بود دفعتاً رسوا مي کند آدم را. ديگر هيچ راهي براي ترميم ندارد. «عَیْبُکَ مَسْتُورٌ مَا أَسْعَدَکَ جَدُّکَ»[20] ، «جَدّ»؛ يعني بخت. «تعالي جَدّ»؛ يعني شئون، جلال، شکوه.
پنجاه و دوم: «أَوْلَی النَّاسِ بِالْعَفْوِ أَقْدَرُهُمْ عَلَی الْعُقُوبَهِ»[21] ؛ يک وقت است انسان مي خواهد حق دين را حفظ کند، آن در اختيار خودش نيست، جا براي عفو نيست. اما کسي به انسان ستم کرده، بد گفته حق آدم را گرفته؛ اين اُولي و سزاوارترين مردم به عفو کردن، قادرترين مردم به انتقام هستند. اصلاً عفو کفّاره قدرت است. ذات اقدس الهي زکات قدرت است، زکات قدرت در عفو کردن از ديگران است که اگر کسي نسبت به آدم بد گفت، آدم اصلاً به ذهن نياورد. به هر حال راه جبران هست. کسي به ما بد گفته، بسيار خوب! مي خواهيم فقط انتقام بگيريم يا مي خواهيم بالا بياييم؟ اگر ذات اقدس الهي «إن الله يحب الغفار، يحب العفوّ، يحب الکذا و يحب الکذا»، چرا محبوب خدا نشويم و با گذشت از ديگري؟ اين راه دارد، اين راه دارد!
فرمود عفو برکت الهي است، ﴿خُذِ الْعَفْوَ وَأْمُرْ بِالْعُرْفِ وَأَعْرِضْ عَنِ الْجَاهِلِينَ﴾[22] ، اين سه مطلب بود که حضرت فرمود: «أدبني ربي فأحسن تأديبي»[23] ؛ لذا وقتي که حضرت فاتحانه وارد مکه شدند، اباسفيان قدم مي زد متحيّرانه مي گفت: «لَيْتَ شِعْرِي بِأَيّ شَيْءٍ غَلَبْتنِي»[24] [25] ؛ ما سواره آن ها پياده! ما به سربازان خود کباب شتر مي داديم آن ها خرما مي دادند! ما دست سربازان خود شمشير مي داديم آن ها چوب داشتند! چگونه شد که آن ها بر ما پيروز شدند در فتح مکه؟ «لَيْتَ شِعْرِي بِأَيّ شَيْءٍ غَلَبْتنِي»، همين طور که مي گفت حضرت از پشت سر رسيد دست روي دوش نحس اباسفيان گذاشت، فرمود: «بِاَللهِ غَلَبْتُك يَا أَبَا سُفْيَانَ»! بعد عرض کرد نظر شما در اين مورد چيست؟ فرمود: «اذْهَبُوا فَأَنْتُمُ الطُّلَقَاءُ»[26] ، ما نيامديم انتقام بگيريم. اسلام با اين مانده است؛ لذا زينب کبري (سلام الله عليها) در مجلس شام فرمود: «يا ابن الطلقاء»[27] ، اين «يا ابن الطلقاء» که زينب کبري در شام فرمود نتيجه فرمايش پيغمبر (صلي الله عليه و آله و سلم) بود در فتح مکه که فرمود: «اذْهَبُوا فَأَنْتُمُ الطُّلَقَاءُ»[28] ، فرمود اي آزادشده هاي جدّ من! «أَ مِنَ الْعَدْلِ يَا ابْنَ الطُّلَقَاءِ»[29] . غرض اين است که فرمود: «أَوْلَی النَّاسِ بِالْعَفْوِ أَقْدَرُهُمْ عَلَی الْعُقُوبَهِِ»[30] .
کلمه پنجاه و سوم اين است که «السَّخَاءُ مَا کَانَ ابْتِدَاءً [فَإِذَا] فَأَمَّا مَا کَانَ عَنْ مَسْأَلَهٍ فَحَیَاءٌ وَ تَذَمُّمٌ»[31] ؛ سخا، عدل، احسان، همه اين ها در بيانات نوراني حضرت است که يکي پس از ديگري روشن شده بود. اين ﴿هَلْ جَزَاء الْإِحْسَانِ إِلَّا الْإِحْسَانُ﴾[32] ، معنايش اين نيست که اگر کسي يک وقت به ما کمک کرد، ما هم به او کمک بکنيم. ما يک وقت در راه مانديم، کسي مشکل ما را حلّ کرد، يا نيازي داشتيم مالي به ما وام داد که مشکل ما حلّ شد، جزاي او اين نيست که اگر او يک وقتي مشکل داشت ما مشکل او را حلّ کنيم، اين مي شود عدل، اين که احسان نيست. اگر ما مانديم او مشکل ما را حلّ کرد و اگر او ماند ما مشکل او را حلّ کرديم، اين مي شود عدل که خيلي پايين تر از احسان است. ما بايد به او احسان بکنيم نه عدل. احسان اين است که وقتي کار تمام شد، احسان آن کار ابتدايي است؛ يعني ما هيچ حقّي نسبت به او نداشتيم. او در حال خطر ما را دريافت. ما بار اوّل که پاداش داديم اين عدل است. بار دوم اگر او گرفتار شد کسي نبود ما به سراغش رفتيم اين مي شود احسان. اين احسان دوم جزاي احسان اوّل است. آن کاري که قبلاً کرديم اين عدل است. اين که احسان نيست. ﴿هَلْ جَزَاء الْإِحْسَانِ إِلَّا الْإِحْسَانُ﴾، و ذات اقدس الهي هم در سوره «نحل» و امثال آن فرمود: ﴿إِنَّ اللّهَ يَأْمُرُ بِالْعَدْلِ وَالإِحْسَانِ﴾[33] گرچه احسان اصطلاحاً مقامي پيدا کرده است، اين اصطلاح از بيانات نوراني خود آن حضرت درآمده، احسان به معناي انجام فعل حسن، اين روشن است. احسان يعني نيکي کردن به ديگري، روشن است. اين ها معناي لغوي و عرفي آن روشن است. اما احسان را وجود مبارک حضرت در روايتي معنا کرده است که همان طوري که «لا تنقض»[34] يک اصطلاح اصولي و فقهي شد، با همين جمله «لا تنقض اليقين أبداً بالشك»[35] احسان هم اصطلاحي شد براي بعضي از علوم. فرمود: «الاحسان أن تعبد الله كأنك تراه، فإن لم تكن تراه فإنه يراك»[36] ؛ احسان به معناي کار خوب نيست، احسان به معناي انجام حسن نسبت به ديگري نيست. اين ها معاني لغوي و عرفي احسان است. معاني سير و سلوک احسان اين است که انسان به جايي و مقامي برسد که گويا خدا را دارد مي بيند، مقام «کأنّ» است. «الاحسان أن تعبد الله كأنك تراه»، اين مقام «کأنّ» را در اصطلاح بعضي از علوم مي گويند مقام احسان. بالاتر از مقام «کأنّ» مقام «أنّ» است که وجود مبارک حضرت فرمود: «ما كنت أعبد ربا لم أره»[37] ، آن حساب ديگري دارد، آن مقدور هر کسي نيست. ولي غالب فرمايشات حضرت امير در نهج البلاغه همين مقام «کأنّ» است.
در همان جريانی که «صِفْ لِیَ الْمُتَّقِینَ»[38] ، حضرت دارد متقيان را معرفي مي کند: «فَهُم وَ الجَنّهُ کَمَن قَد رَآهَا فَهُم فِیهَا مُنَعّمُونَ وَ هُم وَ النّارُ کَمَن قَد رَآهَا فَهُم فِیهَا مُعَذّبُونَ»[39] . اين ها گويا بهشت را مي بينند! نه مي فهمند، فهميدن بهشت آن است که استدلال روزانه بحث هاي حوزوي است. بهشتي هست و جهنمي هست.
«خود هنر آن دان که ديد آتش عيان»[40] اين بزرگوار مي گويد متکلم، حکيم گپ مي زنند حرف دارند، مي گويند به فلان دليل جهنم حق است، به فلان دليل آيه قرآني جهنم حق است؛ بله، اين ها «حق مما لاريب فيه» مثل دو دو تا چهار تاست. اما اين ها حرف است.
«خود هنر آن دان که ديد آتش عيان نه کپ دلّ علي النار الدخان»
اگر کسي دود ببيند بگويد آتشي هست، بله اين دارد گپ مي زند. خدا عادل است، روز جزايي دارد، فلان آيه مي گويد جزاي جهنم، فلان روايت مي گويد جزاي جهنم، همه اين ها «حق مما لاريب فيه»؛ اما چيزي در دست اين آقا نيست. در آن خطبه «متقين» مي فرمايد اين ها حکيم نيستند اين ها متکلم نيستند، اين ها سالک هستند، اين ها در راه هستند. رفتند در يک برجسته جهنم را دارند مي بينند. لذا هرگز تن به فساد نمي دهند. «فَهُم وَ الجَنّهُ کَمَن قَد رَآهَا فَهُم فِیهَا مُنَعّمُونَ وَ هُم وَ النّارُ کَمَن قَد رَآهَا فَهُم فِیهَا مُعَذّبُونَ»[41] ، اين را مي گويند مقام «کأنّ». اين مقام «کأنّ» که در فرمايشات حضرت امير است، ريشه آن در فرمايشات خود پيغمبر (عليهم آلاف التّحية و الثّناء) است. فرمود شما مي توانيد اين چنين باشيد. اين که مخصوص ائمه نيست.
فرمود انسان که به آن مقام عفو رسيد اين است: «السَّخَاءُ مَا کَانَ ابْتِدَاءً [فَإِذَا] فَأَمَّا مَا کَانَ عَنْ مَسْأَلَهٍ فَحَیَاءٌ وَ تَذَمُّمٌ»[42] ؛ فرمود دو ننگ را شما بر کسي تحميل کرديد، مواظب باشيد اين سخا نيست: يکي بر خودتان يکي بر او. اگر کسي دنبال اين بود که نياز نيازمندان را بدون سؤال برطرف کند، ما نبايد فقر اقتصادي داشته باشيم، فقر طبيعي در عالم هست، در عالم و در دنيا ممکن نيست، کسي جلوي فقر طبيعي را بگيرد. حتي زمان خود حضرت. فقر طبيعي اين است که ما بچه داريم پيرمرد داريم، پيرزن داريم، بيمار داريم، از کارافتاده داريم، اين ها فقر طبيعي است که نمي شود ما بگوييم عالمي داشته باشيم دنيايي داشته باشيم که کودک داخل آن نباشد، پيرزن نباشد، پيرمرد نباشد، مريض نباشد، افتاده نباشد اين ها فقر طبيعي نباشد. اما فقر اقتصادي نبايد داشته باشيم که کسي کنار سفره اش نان نباشد. اين را ما موظف هستيم. فقر طبيعي لازمه اين عالم است؛ آن مي شود بهشت. ما عالمي داشته باشيم بچه کوچک نباشد، پيرزن نباشد، پيرمرد نباشد، مريض نباشد، وامانده نباشد، اين که نيست.
فقر طبيعي لازمه اين عالم است، اما هر کس در هر جا هست بايد دستش به سفره اش برسد، فقر اقتصادي نبايد داشته باشيم. اين در نهج البلاغه اين جمله هست آن ها که تفسير موضوعي براي نهج البلاغه نوشتند خيال کردند که اين مسکين از القاب پيغمبر است. القاب پيغمبر را که از نهج البلاغه مي خواهند استخراج کنند، يکي از آن القاب «المسکين» است؛ در حالي که اين نيست. حضرت امير فرمود: «إِنَّ الْمِسْکِینَ رَسُولُ اللَّهِ»[43] ؛ يعني اين کسي که آمده از شما دارد سؤال مي کند، او را خدا فرستاده است، مبادا ردّش کني!
يک وقت است که گداي حرفه اي است که اين را همه شما در مکاسب محرمه خوانديد که اين کسب، کسب حرام است؛ يعني گدايي که وضع مالي او خوب است، در کوي و برزن و چهار راه ها و چراغ قرمز ايستاده و دارد گدايي مي کند، اين کسب او از کسب هاي محرّمه است که در مکاسب محرمه خوانديم؛ اما يک آبرومندي که گرفتار فقر اقتصادي است او به آدم مراجعه کرده، حضرت در نهج البلاغه فرمود مي داني اين را چه کسي فرستاده؟ «إِنَّ الْمِسْکِینَ رَسُولُ اللَّهِ»؛ خدا او را فرستاده در خانه شما. مواظب باش ردّش نکني!
اين است که وجود مبارک امام سجاد اگر چيزي را به فقير مي داد يا دستش را مي بوييد، يا مي بوسيد يا بالاي سر مي گذاشت مثل حالت دعا. مي فرمايد قبل از اين که اين دستم به دست فقير برسد به دست بي دستي الله مي رسد[44] ؛ چون خدا قبول مي کند. اگر او قبول مي کند صدقات را، او ﴿يَأْخُذُ الصَّدَقَاتِ﴾[45] را، ﴿يَقْبَلُ التَّوْبَةَ عَنْ عِبَادِهِ﴾ اگر او مي گيرد؛ البته بايد توجه داشت که اين مربوط به فصل سوم است؛ يعني مقام ذات منطقه ممنوعه است، صفات ذات که نامتناهي است و عين ذات است منطقه ممنوعه است؛ مقام فعل است، مقام ظهور است، مقام تجلّي است و مانند آن.
در اين فصل سوم، گيرنده دست بيدستي خداست که ﴿يَدُ اللَّهِ فَوْقَ أَيْدِيهِمْ﴾[46] . لذا حضرت اين را مي بوييد و مي بوسيد. باور داشت اين آيه را، ﴿يَقْبَلُ التَّوْبَةَ عَنْ عِبَادِهِ﴾[47] . آن هم چه خداي بزرگي است! قبول را مستحضريد که با «مِن» استعمال مي شود نه با «عن»! «يقبل منه، قَبِلَ منه» نه «قَبِلَ عنه»؛ براي اين که اين کلمه «عن» آن تجاوز را مي رساند. حالا اگر شما بدهکاريد، ده درهم بدهکار بوديد، ولي داريد پنج درهم مي دهيد يا شش درهم مي دهيد، اين «يَقبل منه» نيست، «يَقبل عنه» است؛ يعني قبول مي کند با تجاوز، آن پنج درهم را صرف نظر مي کند. اين طور نيست که ما هر چه که او بخواهد را ادا بکنيم تا او قبول بکند؛ نه، درصدي که بدهيم، بقيه را با گذشت قبول مي کند. نفرمود «يقبل التوبة من عباده»؛ فرمود: ﴿يَقْبَلُ التَّوْبَةَ عَنْ عِبَادِهِ﴾، اين «مِن» و «عن» و اين ها را گذاشتند براي همين حرف ها. يعني «متجاوزاً عن عباده»؛ مي گذرد. با گذشت قبول مي کند؛ مثل بشر نيست که به هر حال آدم ده درهم بدهکار است بايد ده درهم را بدهد. اگر اينجا به خدا ده درهم بدهکاريم، پنج درهم را داديم اين پنج درهم را به جاي ده درهم قبول مي کند، اين خداست! آنجا هم «إِنَّ الْمِسْکِینَ رَسُولُ اللَّهِ»[48] ، مسکين را او فرستاده است تا ببيند ما چه کار مي کنيم.
«سخا» به چه مي گويند؟ ما اگر مشکل اين آقا را حلّ کرديم، اين مي شود سخا؟ خير! فرمود اين که سخا نيست. دو تا خطر را شما با اين کار رفع کرديد؛ اين معامله است اين سخا نيست؛ يکي اين که او آبرو داده، يکي اين که اگر ندهيد جامعه تو را طرد مي کند. تو بين دو خطر هستي، داري معامله مي کني؛ اين که سخا نيست. سخا آن است که کسي از تو چيزي نخواهد، جامعه هم باخبر نباشد، مخفيانه مشکل ديگري را حلّ کني. اين بيان نوراني حضرت است فرمود: «السَّخَاءُ مَا کَانَ ابْتِدَاءً»[49] ؛ کسي چيزي از ما خواست آبرويش را داد، اين که سخا نيست و ما هم اگر ندهيم جامعه مي فهمد که اين شخص آبرومند چيزي از ما خواست و به او نداديم، هم جامعه نقد مي کند هم اين شخص آبرو ريخت. ما دو خطر را پشت سر گذاشتيم، اين که سخا نشد؛ اين معامله است. فرمود سخا «السَّخَاءُ مَا کَانَ ابْتِدَاءً [فَإِذَا] فَأَمَّا مَا کَانَ عَنْ مَسْأَلَهٍ فَحَیَاءٌ»، يک؛ به هر حال ما خجالت مي کشيم. «وَ تَذَمُّمٌ»؛ و زمام جامعه و عهده داري جامعه را هم پشت سر گذاشتيم، دو؛ اين که سخا نشد. اين حداقل کار است.
اميدواريم ذات اقدس الهي به برکت قرآن و عترت و سخنان نوراني آن حضرت دل هاي جوامع اسلامي مخصوصاً ايران اسلامي را بيش از پيش به معارف اسلامي علاقه مند و روشن بگرداند. من مجدّداً مقدم همه شما بزرگواران و برادران و خواهران ايماني را گرامي مي دارم. پروردگارا امر فرج وليّ ات را تسريع بفرما.