« فهرست دروس
درس نهج البلاغه آیت الله عبدالله جوادی آملی

97/09/29

بسم الله الرحمن الرحیم

حکمت 48 و 49 و 50/حکمت ها /نهج البلاغه

 

موضوع: نهج البلاغه/حکمت ها /حکمت 48 و 49 و 50

 

مقدم شما برادران بزرگوار و خواهران ايماني را ارج مي ‌نهيم. حضور بزرگوارانه عزيزان نظامي و دانشگاهي و ارگان ‌های مختلف را ارج مي ‌نهيم و اين ايام که به وحدت حوزه و دانشگاه و روز دانشجويان و دانشگاهي‌ هاست را گرامي مي ‌داريم و از ذات اقدس الهي فوز و فيض همه شما بزرگواران را مسئلت مي ‌کنيم.

 

بحث ‌هاي روز پنج ‌شنبه ما درباره نهج البلاغه وجود مبارک حضرت امير بود. اين کتاب شريف که 241 خطبه و 79 نامه و 473 کلمه دارد در طي اين نزديک به سي سال قسمت مهم مطالب آن بحث شد. الآن به کلمه چهل و هشتمين از کلمات حکيمانه آن حضرت رسيديم. مستحضريد که اين کلمات حکيمانه بخشي از وصايا و نامه ‌هاي آن حضرت است؛ منتها تدوين نهج البلاغه سيد رضي (رضوان الله تعالي عليه) باعث شده است اين کلماتي که در متن نامه يا خطبه بود جداگانه مطرح بشود، وگرنه اين کتاب شريف تمام نهج البلاغه اين ها را در جاي خود ثبت کرده است.

 

يکي از آن کلمات نوراني حضرت اين است که فرمود: «الظَّفَرُ بِالْحَزْمِ وَ الْحَزْمُ بِإِجَالَهِ الرَّأْیِ وَ الرَّأْیُ بِتَحْصِینِ الْأَسْرَارِ»[1] ؛ منطقي حرف زدن و قياسي انديشيدن، قياس بسيط را از قياس مرکّب جدا کردن در کلمات نوراني حضرت فراوان است. در اين دعای «جوشن کبير» شما ببينيد فرازي که ده جمله دارد، اين دقيقاً ده قياس مرکّب است که اوّلي را زمينه براي دومي قرار مي ‌دهد، دومي را زمينه براي سومي. اينجا هم از سنخ قياس مرکّب است. فرمود اگر کسي بخواهد پيروز بشود ناچار است اهل حزم باشد. «حزم» به اين بَند و کمربند که نمي‌ گذارد بيگانه وارد بشود و آشنا خارج بشود اين را مي‌ گويند حزم و حزام. «اُشْدُدْ حَيَازِيمَك‌»[2] ، از اين باب است. انسان که مرزي فکر نکند باز فکر بکند، نه از ورود بيگانه جلوگيري مي ‌کند نه از خروج آشنا. وقتي انسان متفکرانه مي ‌انديشد که مرزبندي کند.

 

همان طوري که اين «نحو» را اختراع کردند براي اين که انسان مواظب زبانش باشد و هر طوری حرف نزند، حرکت را، اِعراب ‌ها را منظّم ادا کند، منطق را هم اختراع کردند که به هر نحوی انسان نينديشد. حازم کسي است که مرز فکري او مشخص است؛ يعني اگر خواست استدلال کند، چيزي که مقدمه ضروري است وارد بشود و ديگري هيچ! چيزي که مقدمه ضروري است خارج نشود و ديگري هيچ! اگر مرزبندي شد اين را مي ‌گويند «حزم». حالا ما در فارسي مي ‌گوييم زيرکي؛ اما ما لغت در فارسي نداريم. يکي از علوم غني و قوي عرب فنّ لغت است. شما مستحضريد ما نحو داريم صرف داريم منطق داريم؛ اما کسي درباره لغت درس بخواند اين چنين نيست! اما آن ها لغت دارند، «فروق اللغة» دارند، عربي را که عربي مبين گفتند يک بيان نوراني از امام باقر (سلام الله عليه) است که «يُبِينُ الْأَلْسُنَ وَ لَا تُبِينُهُ الْأَلْسُنُ‌»[3] ؛ يعني تمام زبان ‌هاي دنيا را عربي مي ‌تواند ترجمه کند؛ اما عربي را خيلي از زبان‌ ها از ترجمه کردن آن عاجز هستند. مثلاً ما به عنوان نمونه آنچه در جو و گندم و برنج هست و همچنين در سبزي ‌هايي نظير تره و مانند آن، مي‌ گوييم تخم سبزي، تخم گندم. يک «تاء و خاء و ميم» داريم مي‌گوييم تخم. درباره مرغ ‌ها هم مي ‌گوييم تخم مرغ. اما آن ها براي تک‌تک اين ها لغت دارند اسم دارند، مي‌ گويند اگر براي جو و گندم است بذر با «ذال أخت الدال» است و اگر براي گشنيز و سبزي شاهي و اين هاست بزر با «زاء أخت الراء» است. تمام اين ها حرفش جدا لغتش جدا و ضبطش جداست. اين طور نيست که مثل ما خرواري بگوييم اين تخم است، تخم مرغ است و همه را هم با اين «تاء و خاء و ميم» بنويسيم.

 

در نمونه‌ هاي ديگر هم بارها به عرض شما رسيد، ما کسي که وضع مالي او نابسامان است و ندارد، مي ‌گوييم «گدا». اما گدا بار علمي ندارد. گدا معادل عربي آن فاقد است؛ يعني ندار. اما قرآن هرگز از کسي که گداست به عنوان فاقد ياد نمي‌کند، چون فاقد و فقدان بار علمي ندارد. از کسي که جيبش خالي است و کيفش خالي است به فقير ياد مي‌ کند. فقير به معني گدا نيست. اين بر وزن «فعيل» به معني مفعول؛ يعني کسي که ستون فقراتش شکسته است. يعني ملّتي که جيبش خالي است کيفش خالي است او ويلچري است و قدرت ايستادن ندارد. ايستادگي از ملّت تهيدست ميسّر نيست. اين را مي ‌گويند فقير. مسکين هم به همين معناست؛ يعني او ساکن است پويا نيست متحرک نيست.

 

يک بيان نوراني در نهج البلاغه است که برگرفته از قرآن است؛ در قرآن کريم کسي که جيبش خالي است کيفش خالي است گاهي به فقير گاهي به مسکين، گاهي به ﴿خَشْيَةَ إِمْلاقٍ﴾[4] ، ياد مي‌ کند. در نهج البلاغه هم که «إِذَا أَمْلَقْتُمْ فَتَاجِرُوا اللَّهَ بِالصَّدَقَهِ»[5] ببينيد هرگز تعبير به گدايي و نداري و اين ها نيست، چون نداري يعني نداری، بار علمي و آثار ديگري ندارد؛ اما «املاق»؛ يعني چاپلوسي و تملّق! کسي که جيبش خالي است کيفش خالي است ناچار به تملّق است. اين که فرمود: ﴿وَلاَ تَقْتُلُواْ أَوْلادَكُمْ خَشْيَةَ إِمْلاقٍ﴾[6] ، نگفت «خشية فقدانٍ» از گراني و نداري! ترس از تملّق؛ انساني که جيبش خالي است اهل املاق و تملّق و چاپلوسي است. فرمود شما عزيز و کريم هستي، مبادا ـ خداي ناکرده ـ از کسي تملّق کني، چاپلوسي کني.

 

وجود مبارک حضرت امير هم در نهج البلاغه که قبلاً بحث آن گذشت فرمود: «إِذَا أَمْلَقْتُمْ فَتَاجِرُوا اللَّهَ بِالصَّدَقَهِ»[7] ، اگر خشية املاق است، در آستانه اين هستيد که ـ خداي ناکرده ـ تملّق بگوييد و چاپلوسي کنيد فوراً با خدا تجارت کنيد و صدقه بدهيد. حالا صدقه، مهم‌ ترين صدقه صدقات علمي و فکري است که آدم بتواند جان عده ‌اي را با راهنمايي هاي علمي حلّ کند. نشد، صدقه مالي بدهد؛ «إِذَا أَمْلَقْتُمْ فَتَاجِرُوا اللَّهَ بِالصَّدَقَهِ».

 

اينجا حضرت فرمود شما کمربندي بايد داشته باشيد؛ حالا مي ‌خواهيد يک مسئله رياضي حلّ کنيد آن کمربند متقن قواعد رياضي کمربند شماست. بخواهيد مسئله فقهي حلّ کنيد، آن منابع و مباني قوي فقهي کمربند شماست که بيگانه نيايد و آشنا نرود، شما بسته ‌بندي کنيد و تحويل بدهيد.

 

فرمود «حزم و زيرکي» به اين معناست. اين کمربند را مي ‌گويند «حازم». تنگ اسب را مي ‌گويند «حازم» که بار نيفتد. کمر هم آسيب نبيند، اين را مي‌ گويند «حازم» و اين مبناي فکري کمربند است. فرمود اگر مي ‌خواهيد پيروز باشيد چه در مسائل خانوادگي، چه در مسائل اجتماعي، چه در مسائل سياسي يک کمربند فکري بايد داشته باشيد. «الظَّفَرُ بِالْحَزْمِ وَ الْحَزْمُ بِإِجَالَهِ الرَّأْیِ»[8] ؛ يک آدم بسته و متحرّک و ساکن، اين شخص جامد است. فرمود شما بايد چندين مبنا را فحص کنيد تا کمربندتان را پيدا کنيد، بايد جولان بدهيد، فکر بدهيد؛ فکر بسته هرگز به کمربند دسترسي پيدا نمي ‌کند. بايد جَولان داشته باشيد مباني ديگران را، منابع ديگران را، نقد ديگران را، اشکالات و تأييد و تقويت ديگران را همه را دور بزنيد تا کمربندي انتخاب بکنيد و دور انديشه خود را ببنديد. يک انسان بسته ‌فکر چگونه مي ‌تواند کمربندي درست کند؟!

 

فرمود ظفر به حزم است و حزم به اجاله رأي است و رأي به تحصين اسرار است، تحصين اسرار. «حصن»؛ يعني قلعه و دژ. يک قلعه اساسي است به نام «كلمة لا إله إلا الله حصني‌»[9] [10] که در حديث نوراني «سلسلة الذهب» امام رضا (سلام الله عليه) هست، فرمود اين دژ قلعه است و دژبان آن هم خداست، چون خدا فرمود: «كلمة لا إله إلا الله حصني‌»، هر کس هم وارد اين حصن شد و اين کلمه را گفت، اين حصن چون حصن من است من دژبان او هستم. نه او به خودش اجازه مي‌دهد که بي راهه برود و نه اجازه مي ‌دهد راه کسي را ببندد، چون وارد قلعه شد و امام هشتم هم فرمود امامت و رسالت و ولايت اين درِ ورودي است؛ يعني اگر وجود مبارک پيغمبر درباره حضرت امير (عليهما السلام) فرمود: «أنا مدينة العلم وعلي بابها»[11] [12] ; خود اين چهارده معصوم، خود نبيّ و رسول و وليّ و امام معصوم اين ها باب توحيد هستند، از اين راه انسان مي‌ تواند موحّد بشود خدا را بشناسد، اين ها دَر هستند، شرط هستند: «بشروطها وأنا من شروطها»[13] . اين يک حصن است.

 

دوم اين که انسان راز خود را براي هر کسي باز نمي ‌کند. مهم‌ ترين راه براي پيروزمندي يک متفکر از دخالت وساوس اين است که راه خود را براي شيطان باز نکند. اين يعني چه؟ اگر کسي بي راهه رفت و ـ خداي ناکرده ـ مال حرام خورد، او شريک اوست و شريک در تمام کارهاي انسان راه پيدا مي ‌کند. مگر ممکن است کسي مال حرام بخورد و شيطان شريک انديشه او نشود؟ اين سيزده قسم مغالطه همه از شيطان است، وگرنه نه از طرف فرشته‌ هاست نه از طرف انبياست. ﴿إِنَّ الشَّيَاطِينَ لَيُوحُونَ إِلَى أَوْلِيَآئِهِمْ لِيُجَادِلُوكُمْ﴾[14] همين است. اين سيزده قسم مغالطه‌ اي که در منطق مطرح است، اين ها شانسي پيدا مي‌ شود؟ يعني دفعتاً فکري در انسان پيدا مي ‌شود که فلان جا راهزني کن! فلان جا کيدزني کن! اين مي‌ شود؟ يا اين حسابي دارد؟ مگر مي ‌شود حادثه ‌اي بدون مبدأ فاعلي باشد؟! اگر خير و رحمت و برکت باشد: ﴿الَّذِينَ قَالُوا رَبُّنَا اللَّهُ ثُمَّ اسْتَقَامُوا تَتَنَزَّلُ عَلَيْهِمُ الْمَلَائِكَةُ﴾[15] ؛ خيرها از فرشته‌ هاست و اگر ـ خداي ناکرده ـ راه شيطنت باشد که بي راهه برو و راه ديگران را ببند، اين از کجا پيدا شده؟ يعني ممکن است در عالم انديشه‌ اي مثل شانسي خود به خود پديد بيايد؟ يا ﴿إِنَّ الشَّيَاطِينَ لَيُوحُونَ إِلَى أَوْلِيَآئِهِمْ لِيُجَادِلُوكُمْ﴾[16] ؛ تمام اقسام سيزده‌ گانه مغالطه منطقي از همين شيطنت است. شيطان کجا پيدا مي ‌شود؟ شيطنت از راه مال حرام، نگاه حرام و اين ها پيدا مي‌ شود که فرمود: ﴿وَشَارِكْهُمْ فِي الأَمْوَالِ وَالأَوْلادِ﴾[17] ؛ در همين نهج البلاغه خطبه هفتم بود که شيطان حرامي و حرام زاده است که جامه احرام مي ‌پوشد و قصد ورود در دل دارد. کارش اين است، اين مي ‌خواهد وسوسه کند، وسوسه که در دست و پا نيست، وسوسه در مرکز انديشه است. اين که ﴿يُوَسْوِسُ فِي صُدُورِ النَّاسِ﴾[18] ، چگونه وسوسه مي ‌کند؟ اين حرامي لباس احرام مي ‌پوشد، يک؛ وارد دل مي ‌شود، دو؛ منتظر است که درِ کعبه دل چه وقت باز مي ‌شود، سه؛ وارد درون کعبه دل بشود، چهار؛ آنجا تخم گذاري کند و جوجه ‌پروري کند و دخالت کند.

 

اين در خطبه هفت نهج البلاغه است. فرمود وقتي وارد شد: «فَبَاضَ»[19] ؛ يعني بيضه، يعني تخم ‌گذاري کرد. «وَ فَرَّخَ‌»، «فرخ و فرُّوخست جوجه»[20] اين تخم را به جوجه تبديل مي ‌کند: «فَبَاضَ وَ فَرَّخَ ‌... دَبَّ وَ دَرَجَ‌»[21] . اين که مي ‌بينيد خيلي‌ ها مي‌ گويند ما آرامش نداريم، مرتّب حواسمان جمع نيست وقتي مي ‌خواهيم دو رکعت نماز بخوانيم! اين بيچاره درست مي ‌گويد، براي اين که اين انديشه‌ هاي باطل آن قدر در ذهن او جولان مي ‌دهند که فرصت آرامش را به او نمي ‌دهند. فرمود تمام ذهن او را اين دابّه ‌ها و دبيب‌ هاي شيطاني؛ فلان جا بزن، فلان جا برو، فلان جا خلاف بکن، اين ها همين دابّه ‌ها هستند. چرا آرام نيست؟ همه ما احساس مي ‌کنيم که کم و بيش به هر حال آرام نيستيم، مدام خاطراتي مي ‌آيد و مي ‌رود، اين ها از کجا مي‌ آيد؟ اين در خطبه هفت نهج البلاغه تبيين کرد فرمود اوّل «فَبَاضَ»؛ بيضه ‌گذاري مي ‌کند، بعد «فَرَّخَ»، اين بيضه را به صورت «فرخ و فرُّوخست جوجه»[22] ، اين را جوجه در مي ‌آورد. وقتي جوجه شد «دَبَّ وَ دَرَجَ‌»، مرتّب در ذهن او همين خاطرات هست. اين آرام نمي ‌گيرد.

 

براي اين که انسان از خطر اين چنيني نجات پيدا کند، فرمود شما بايد کمربند داشته باشيد. رازتان را حفظ بکنيد. سري به دلتان بزنيد ببينيد که اين دلتان سر جايش هست يا نه؟ کسي آمد يا نه؟ در را باز کرد يا نه؟ ما الا و لابد هر شب مسئول هستيم که سري به دل بزنيم ببينيم چه کسي آمده و چه کسي رفته؟ چون با او کار داريم. فرمود اين را قلعه کنيد، دژ کنيد، کليد هم دست خودتان باشد. صاحبدل، صاحبدل که در ادبيات ماست يعني اين؛ يعني مواظب قلبش است، کليد دستش است. مگر آدم هر چيزي را به دل خودش راه مي ‌دهد؟ چون سلطان ما همان دل ماست، هر چه او تصميم بگيرد ما عمل مي‌ کنيم. فرمود اين را حصن قرار بدهيد قلعه قرار بدهيد. کليد هم دست خودتان باشد، بيگانه را راه ندهيد. اين که در دعاهاي شب‌ هاي جمعه و امثال جمعه آمده است که «قلبي بحبك متيما»[23] ؛ يعني اين دل پر از محبت الهي و دستور الهي است، جا براي بيگانه نيست. چون جا براي بيگانه نيست اگر بيگانه بخواهد بيايد خود اين دل او را پس مي ‌زند. لذا در آن بخش از قرآن فرمود: ﴿إِنَّ الَّذِينَ اتَّقَواْ إِذَا مَسَّهُمْ طَائِفٌ مِّنَ الشَّيْطَانِ تَذَكَّرُواْ فَإِذَا هُم مُّبْصِرُونَ﴾[24] ، چون بصير و بينا هستند، مي ‌بينند که اين زمزمه آشنا نيست. فوراً آن را طرد مي ‌کنند. نمي ‌گذارند وارد حريم دل بشود. تحصين اسرار و رازداري، حصن درست کردن، قلعه درست کردن، دژبان شدن، گفت:

«پاسبان حَرَم دل شده‌ام شب همه شب      تا در اين خانه جز انديشه او نگذارم»[25]

آن وقت آدم راحت مي ‌شود. دو رکعت نماز بخواهد بخواند راحت است، مي‌ خواهد بخوابد راحت مي‌ خوابد، مي‌ خواهد غذا بخورد راحت غذا مي‌ خورد؛ چون کسي مزاحم او نيست. ما هر چه مي‌ کشيم از اين دل مي ‌کشيم. اگر اين دل آرام باشد و بيگانه نيايد و ﴿وَشَارِكْهُمْ فِي الأَمْوَالِ وَالأَوْلادِ﴾[26] نشود، راحت هستند؛ به خوبي هم مي ‌خوابند، به خوبي هم غذا مي‌ خورند، به خوبي هم زندگي مي ‌کنند.

اينجا فرمود: «بِتَحْصِینِ الْأَسْرَارِ»[27] ، اين کلمه 48 بود.

 

بعد در کلمه 49 فرمود: «احْذَرُوا صَوْلَهَ الْکَرِیمِ إِذَا جَاعَ وَ اللَّئِیمِ إِذَا شَبِعَ‌»[28] ؛ فرمود: اگر مردان بزرگ ـ خداي ناکرده ـ دستشان تهي بشود بخواهند حمله کنند، مثل افراد پست نيستند که با چاپلوسي شکمشان را سير کنند؛ اين ها حمله مي‌ کنند. اگر ملّتي کريم بود؛ چون کريم مستحضريد برتر از کبير است، برتر از عظيم است. ما چون در فارسي ابزار کارمان همين چهار تا لغت است مي ‌گوييم بزرگ! کريم را مي ‌گوييم بزرگ! کبير را مي ‌گوييم بزرگ! عظيم را مي‌ گوييم بزرگ! ديگر نمي ‌دانيم کسي که استخوان و ريشه اصلي دارد، او را بايد بگوييم عظيم که داراي عظم و استخوان است. کبير معناي ديگري دارد، عظيم معناي ديگري دارد. کريم صفت فرشته ‌هاست. چون در قرآن هر جا سخن از کرامت است: ﴿بَلْ عِبَادٌ مُّكْرَمُونَ ﴿26﴾[29] لَا يَسْبِقُونَهُ بِالْقَوْلِ وَهُم بِأَمْرِهِ يَعْمَلُونَ﴾؛ ﴿بِأَيْدِي سَفَرَةٍ ﴿15﴾[30] كِرَامٍ بَرَرَةٍ﴾؛ کرامت را وصف فرشته ‌ها مي ‌داند. اگر انساني فرشته‌ منش بود مي ‌شود کريم و اگر حرف‌ هاي حکيم سنايي که قبلاً بارها خوانده شد همين بود که فرمود:

«تو فرشته شوي ار جهد کني از پي آنک      برگ توتست که گشتست به تدريج اطلس»[31]

 

همين حکيم سنايي مي ‌گويد مگر خودت کمتر از مَلک هستي؟! چرا فرشته نمي ‌شوي؟! حرف ايشان اين است که در تمام روي زمين ما فرشي گران ‌تر از ابريشم و اطلس و پرنيان نداريم. اين ها گفت:

«سه نگردد بريشم ار او را      پرنيان خواني و حرير و پرند»[32]

همه اسم ابريشم است. اين ابريشم چهار تا برگ توت بود که در سطل زباله مي ‌انداختند، وقتي رفت مدرسه و درس خواند و استاد ديد و شاگرد کرم ابريشم شد، شده اطلس. حرف حکيم سنايي اين است:

«تو فرشته شوي ار جهد کني از پي آنک      برگ توتست که گشتست به تدريج اطلس»[33]

 

وقتي اين برود مکتب کرم ابريشم و بشود اطلس، ما چرا به مکتب قرآن و عترت نرويم و نشويم فرشته؟ اين که در بيانات نوراني حضرت امير در نهج هست که «لَکَادَ الْعَفِیفُ أَنْ یَکُونَ مَلَکاً مِنَ الْمَلاَئِکَهِ»[34] ، انسان پاک ‌چشم، پاک‌ دست، فرشته است. عزيزاني که در جبهه ‌هاي جنگ شربت شهادت نوشيدند يا جانباز شدند، بعضي مي‌ شوند سيّد شهدا، بعضي هم مي ‌شوند جعفر طيّار. وجود مبارک حضرت امير فرمود: برادرم که جانباز شد، دو تا دستش را داد، ذات اقدس الهي دو تا بال مرحمت کرده، همان بالي که فرشته‌ ها در اوّل سوره مبارکه «فاطر» دارند که ﴿جَاعِلِ الْمَلَائِكَةِ رُسُلًا أُولِي أَجْنِحَةٍ مَّثْنَى وَثُلَاثَ وَرُبَاعَ﴾[35] ، شده جعفر طيار که «يطير بهما مع الملائكة في الجنة»[36] .

 

پس مي ‌شود آدم دستي بدهد و بالي بگيرد، پس مي ‌شود. اگر دستي داد و بالي گرفت: «يطير بهما مع الملائكة في الجنة». اگر فرشته‌ ها براي خدمات انسان آمدند فرّاشي مي ‌کنند که «إِنَّ الْمَلَائِكَةَ لَتَضَعُ أَجْنِحَتَهَا لِطَالِبِ الْعِلْمِ»[37] ؛ معلوم مي ‌شود که انسان برتر از او هم مي‌ تواند باشد. پس ما مي ‌توانيم اين طور باشيم.

 

حضرت هم فرمود اگر کريم گرسنه شد زير بار ظلم نمي ‌رود. لئيم اگر وضع مالي ‌اش خوب شد، آن لئامتش را حفظ مي ‌کند. فرمود بپرهيزيد از يک ملّت کريمي که تحريم اقتصادي بشود فقر بر او تحميل بشود، او هرگز تحمّل نمي ‌کند. اين طور نيست که اگر ـ خداي ناکرده ـ گراني را بر ملّتي تحميل کردند که ملت کريم باشد او تحمل بکند اين طور نيست. «احْذَرُوا صَوْلَهَ الْکَرِیمِ إِذَا جَاعَ»[38] ؛ ببينيد هر تلاش و کوششي که بيگانه مي‌ کند آن صولت و جلال و شکوه اين ايراني مسلمان شيعه آن ها را پس مي ‌زند. اين خاصيت کرامت است. يک ملّت کريم هرگز از تحريم نمي ‌هراسد. «احْذَرُوا صَوْلَهَ الْکَرِیمِ إِذَا جَاعَ وَ اللَّئِیمِ إِذَا شَبِعَ‌»، يک انسان فرومايه اگر وضع مالي ‌اش خوب بشود به هر حال خطر او به ديگران مي‌ رسد.

 

فرمود: «قُلُوبُ الرِّجَالِ وَحْشِیَّهٌ فَمَنْ تَأَلَّفَهَا أَقْبَلَتْ عَلَیْهِ»[39] ؛ ما تا مي ‌توانيم دل ‌هاي مردم را بايد به دست بياوريم، چون مردم داراي آن صبغه الهي ‌اند، دل به دست کسي نيست، طبع مردم را خدا فرمود: ﴿وَلَقَدْ كَرَّمْنَا بَنِي آدَمَ﴾[40] مگر اين که خودش خودش را پست بکند، وگرنه ما او را کريم آفريديم، ﴿وَلَقَدْ كَرَّمْنَا بَنِي آدَمَ﴾. ما با مردم کريم بايد کريمانه رفتار بکنيم. مهم‌ ترين راه پيشرفت انبيا و اوليا ادب آن ها بود. جامعه را ادب اداره مي ‌کند. گفتار خوب، رفتار خوب، کردار خوب، نيت پاک؛ فرمود دل ‌هاي مردم با ادب به دست مي ‌آيد.

 

اين بيان نوراني امام (سلام الله عليه) بارها گفته شد که وجود مبارک حضرت فرمود: «تَزَاوَرُوا»[41] ؛ شما شيعيان ما هستيد به زيارت يکديگر برويد و يکديگر را ترک نکنيد. «تَزَاوَرُوا»، چرا؟ «فَإِنَّ فِي زِيَارَتِكُمْ إِحْيَاءً لِقُلُوبِكُمْ وَ ذِكْراً لِأَحَادِيثِنَا»؛ شما شعيان ما هستيد وقتي دور هم جمع شديد؛ البته آن احوالپرسي ‌هايتان که تمام شد به هر حال کلمات ما را نقل مي ‌کنيد، احاديث ما را نقل مي ‌کنيد. اين جمله خبريه ‌اي است که به داعي انشا القا شده است؛ يعني دور هم که جمع شديد حرف ‌هاي ما را نقل کنيد. غالب اين جمله‌ هاي خبري به داعي انشا نقل شده است؛ يعني شيعيان ما! وقتي دور هم جمع شديد، نگذاريد مجلستان به حرف‌ هاي عادي بگذرد. آيه ‌اي، روايتي بخوانيد که حرف‌ هاي ما مطرح بشود. «تَزَاوَرُوا فَإِنَّ فِي زِيَارَتِكُمْ إِحْيَاءً لِقُلُوبِكُمْ وَ ذِكْراً لِأَحَادِيثِنَا»؛ يعني «أحْيُوْا أحاديثنا في مجالسکم»، اين صرف جمله خبريه نيست؛ بلکه به داعي انشا القا شده است.

 

حالا که زيارت کرديد و احاديث ما را گفتيد، احاديث ما چه خاصيتي دارد؟ «وَ أَحَادِيثُنَا تُعَطِّفُ بَعْضَكُمْ عَلَى بَعْضٍ‌»؛ عاطفه ايجاد مي‌ کند، محبت ايجاد مي‌ کند، رازداري ايجاد مي ‌کند، ادب ايجاد مي ‌کند. خاصيت احاديث ما اين است. چطور خاصيت احاديث ما اين است که ادب ايجاد مي ‌کند؟ ما يک مَثل داريم که اين مَثل حق است، مي‌ گوييم: «سنگ روي سنگ بند نمي ‌شود»! درست هم هست. الآن اگر بخواهند بُرجي، قصري بسازند، سنگ اوّل را گذاشتند سنگ دوم که روي آن بند نمي‌ شود. يک ملات نرم مي‌ خواهد وگرنه شما سنگ دوم را بگذاري روي سنگ اوّل مي ‌لغزد و سنگ روي سنگ بند نمي ‌شود. فرمود احاديث ما و کلمات ما ادب‌ آموز است ادب آن ملات نرم است آن وقت قصر مي‌ سازيد. با ملات قصر ساخته مي ‌شود نه با سنگ. «وَ أَحَادِيثُنَا تُعَطِّفُ بَعْضَكُمْ عَلَى بَعْضٍ‌»؛ ادب است که جامعه را اداره مي‌ کند، براي اين که اين ها کريم هستند. انسان کريم است و کَرم با ادب آميخته است.

 

در زيارت جامعه کبير يکي از اوصافي که وجود مبارک امام هادي (سلام الله عليه) براي ائمه (عليهم السلام) و اهل بيت ذکر مي‌ کند همان وصفي است که خدا در قرآن در سوره «انبياء» براي ملائکه ذکر کرده است. در سوره «انبياء» خداوند براي ملائکه چه چيزي ذکر کرده است؟ فرمود اين ملائکه کساني هستند که: ﴿لَا يَسْبِقُونَهُ بِالْقَوْلِ وَهُم بِأَمْرِهِ يَعْمَلُونَ﴾[42] ، عمل مي ‌کنند. وجود مبارک امام هادي در زيارت جامعه کبير وصف ائمه (عليهم السلام) را همين قرار مي ‌دهند که اهل بيت کساني هستند که «لَا يَسْبِقُونَهُ بِالْقَوْلِ وَ هُمْ بِأَمْرِهِ يَعْمَلُونَ»[43] . نه بدون اجازه خدا سخن مي ‌گويند، نه بعد از دستور خدا عقب افتاده ‌اند، نه جلو مي ‌زنند، نه دنبال هستند، «لَا يَسْبِقُونَهُ بِالْقَوْلِ»، اين در زيارت جامعه کبيره در وصف ائمه آمده؛ همان طوري که در سوره «انبيا» در وصف ملائکه آمده است. ما پيرو اين ها هستيم. فرمود جامعه را کريمانه بايد اداره کنيد؛ آن وقت نه طلاق خواهيم داشت، نه دادگاه‌ ها خواهيم داشت. آن چه که مشکل ما را حلّ مي ‌کند ادب ماست. فرمود مؤدّبانه جامعه را اداره کنيد؛ حالا گاهي ضرورتي پيش مي ‌آيد براي اختلافات، حرفي ديگر است سهو و نسيان، آن حرف ديگري است.

 

فرمود: «قُلُوبُ الرِّجَالِ وَحْشِیَّهٌ فَمَنْ تَأَلَّفَهَا أَقْبَلَتْ عَلَیْهِ»[44] ؛ اگر کسي با الفت با جامعه رفتار کند با ادب رفتار کند دل‌ هاي جامعه او را مي ‌طلبد.

 

اميدواريم همه ما به برکت قرآن و عترت سخنان نوراني حضرت را بشنويم و عمل کنيم و منتشر کنيم. من مجدّداً مقدم همه شما بزرگواران را گرامي مي ‌دارم و از ذات اقدس الهي مسئلت مي ‌کنيم امر فرج وليّ‌ اش را تسريع بفرمايد.


[2] الإرشاد، الشيخ المفيد، ج1، ص11. «أشْدُدْ حَيازيمَكَ للموت‌      فإنّ الموتَ لاقيك.‌»
[20] مشکور، محمدجواد و ابو نصر فراهی، مسعود بن ابی بکر. ۱۳۶۱. نصاب الصبيان. ۱ ج. تهران - ایران: اشرفی، بخش2، ص16.
[22] مشکور، محمدجواد و ابو نصر فراهی، مسعود بن ابی بکر. ۱۳۶۱. نصاب الصبيان. ۱ ج. تهران - ایران: اشرفی، بخش2، ص16.
[25] ديوان حافظ، غزل شماره324.
[31] فروزانفر، بدیع‌الزمان، بابایی، پرویز، و سنایی، مجدود بن آدم. ۱۳۸۱. دیوان حکیم سنایی غزنوی: بر اساس معتبرترین نسخه‌ها. ۱ ج. تهران - ایران: نشر آزادمهر، بخش2، ص183.
[32] اقبال آشتیانی، عباس، وحید دستگردی، حسن، و هاتف اصفهانی، احمد. ۱۳۸۵. دیوان هاتف اصفهانی: با مقابله نسخه تصحیح وحید دستگردی و نسخ خطی و چاپی دیگر. ۱ ج. تهران - ایران: مؤسسه انتشارات نگاه، ص49.
[33] فروزانفر، بدیع‌الزمان، بابایی، پرویز، و سنایی، مجدود بن آدم. ۱۳۸۱. دیوان حکیم سنایی غزنوی: بر اساس معتبرترین نسخه‌ها. ۱ ج. تهران - ایران: نشر آزادمهر، بخش2، ص183.
logo