97/09/22
بسم الله الرحمن الرحیم
حکمت 47/حکمت ها /نهج البلاغه
موضوع: نهج البلاغه/حکمت ها /حکمت 47
مقدم شما بزرگواران حوزوي و دانشگاهي، برادران ايماني و قرآني و خواهران مؤمنه را گرامي مي داريم و از ذات اقدس الهي مسئلت مي کنيم آن چه خير و صلاح و فلاح دنيا و آخرت ما و ملّت و مملکت ماست به ما مرحمت کند.
بحث هاي نهج البلاغه در طي اين چند سال، با تبيين 241 خطبه و 79 نامه به پايان رسيد تا به کلمات نوراني و حکمت هاي آن حضرت به کلمه چهل و هفتم رسيديم که حضرت مي فرمايد: «قَدْرُ الرَّجُلِ عَلَی قَدْرِ هِمَّتِهِ وَ صِدْقُهُ عَلَی قَدْرِ مُرُوءَتِهِ وَ شَجَاعَتُهُ عَلَی قَدْرِ أَنَفَتِهِ وَ عِفَّتُهُ عَلَی قَدْرِ غَیْرَتِهِ»[1] . اين بيانات نوراني گاهي در وصاياي عمومي آن حضرت است، گاهي در وصيت هاي خصوصي. بخشي از اين ها مربوط به توصيه اي است که به وجود مبارک امام حسن دارد و مرحوم سيد رضي اين ها را تقطيع کرده است.
اين جمله نوراني که فرمود: «قَدْرُ الرَّجُلِ عَلَی قَدْرِ هِمَّتِهِ»، مستحضريد هر کاري که انسان انجام مي دهد، اگر کارهاي عادي نباشد، به اوصاف او برگردد يک مبدأ نفساني دارد. فرمود مبادي چهارگانه اين امور چهارگانه فرق مي کند. ارزش هر کسي به اندازه همت اوست که هر کسي به اندازه همّتش مي ارزد. ارزيابي مي کنند، قيمت گذاري مي کنند در قيامت، هر کسي را که کارهاي خوب انجام داد، آن کارها را معيار قرار نمي دهند، مبادي و ملکات و اوصاف نفساني که مبادي اين کارهاست آن ها را مي سنجند. فرمود: قدر هر کسي به قدر همت اوست.
همت، يعني چيزي که انسان اهتمام مي ورزد و آن را اصل مي داند و ساير امور را فرع مي داند و فداي آن مي کند. بخشي از اين کلمه نوراني در جلسه قبل به طور کوتاه اشاره شده است. شارحان اين جمله نوراني قصّه «دار الإنذار» را نقل کردند. وقتي اين آيه مبارکه نازل شد که: ﴿وَأَنذِرْ عَشِيرَتَكَ الْأَقْرَبِينَ﴾[2] ؛ وجود مبارک پيغمبر (عليه و علي آله آلاف التّحية و الثّناء) سران قريش و غير قريش را دعوت کرد، بزرگان اين قبايل را دعوت کرد و وجود مبارک حضرت امير هم بيش از ده سال نداشت، او هم حضور داشت و هنوز به آن صورت که يک جوان بالغ شده باشد نبود. حضرت اين آيه قرآن را تلاوت کرد: ﴿وَأَنذِرْ عَشِيرَتَكَ الْأَقْرَبِينَ﴾، رو کرد به اين بزرگان قبايل، گفت: «أنقذ نفسک من النار»؛ به تک تک اين ها گفت که خودت را از آتش نجات بده!
فرمود: اگر کسي دعوت من و نبوت من و رسالت مرا پذيرفت و مرا ياري کرد و در اجراي احکام و حِکَم من کوشش کرد، او وصي من و خليفه من است؛ اين را گفت. بعد به تکتک اين ها فرمود که «أنقذ نفسک من النار، أنقذ نفسک من النار»، کيست که نداي مرا پاسخ بدهد و جانشين من باشد؟[3] تنها کسي که قيام کرد وجود مبارک حضرت امير بود در سنّ ده سالگي.
آن روز هم نظام نظام قبيلگي بود. الآن شما مستحضريد ما در نظام کنوني با اين که چهل سال از انقلاب پر برکت اسلامي گذشت، هنوز هم که هنوز است بعضي از احکام براي خيلي ها آشنا نيست. در تمام اين چهل سال يکبار نشد آنجا که قتل خطأيي است، ديه را به عهده عاقله «عمو، پسر عمو» بيندازند و پرونده خاتمه پيدا کند. با اين که حکم به دست ما طلبه هاست. اگر درباره خود ما طلبه ها هم با اين که ساليان متمادي اين ها را درس گفتيم، درس خوانديم، شرح لمعه گفتيم، بالاتر گفتيم، پايين تر گفتيم که ديه اگر خطأيي باشد بر عهده عاقله است، شبه عمد باشد بر عهده خود اوست، عمد باشد که قصاص است و جا براي ديه نيست. اين همه تصادفات اتومبيل و موتور و تصادفات ديگر که مي شود، قسمت مهم اين ها قتل خطأ است و ديه قتل خطأ به عهده عاقله است؛ يعني عمو و پسرعمو و اين هاست. يک مورد نشد که اين ها بتوانند حکم بکنند که پسرعمو بايد بدهد، او بگويد به من چه؟ با اين که همه اين ها را ما درس گفتيم. باور کرديم؛ لذا دستگاه قضايي ما ناچار مي شوند اين ها را به صورت شبه عمد بياورند تا اين که خود شخص بپردازد.
آن روز نظام نظام قبيلگي بود و مي پذيرفتند. امروز ما يا خودمان را بايد منطبق کنيم بر اين و اين را قبول کنيم، يا اگر فقه ما به اينجا رسيد که اين مربوط به نظام قبيلگي است نه در هر نظامي، آن مطلب اصلي که «فَحَلَالُهُ حَلَالٌ إِلَى يَوْمِ الْقِيَامَةِ وَ حَرَامُهُ حَرَامٌ إِلَى يَوْمِ الْقِيَامَةِ»[4] ، بازگشت آن به اين است که در هر عصر و مصري که نظام، نظام قبيلگي بود «إِلَى يَوْمِ الْقِيَامَةِ» اين است. به هر حال «أحد الأمرين» بايد باشد: يا خودمان را بايد تطبيق بدهيم به اين احکام و حَکَم و باور کنيم. هيچ طلبه اي باور نکرده و نمي کند، براي اين که نه خودشان محل ابتلا باشند حاضرند، نه اين که قلم دست اين هاست، حاضرند. اصلاً اين ناله اي است که بعضي از قضات نزد ما کردند گفتند ما هيچ چاره نداريم. يا بايد خودمان را منطبق کنيم بر اين احکام و قبول کنيم عملاً يا اگر فقه جواب داد گفت اين مربوط به نظام قبيلگي است؛ آن گاه آن حکمي که اسلام فرمود که در تمام زمان و زمين حکم خدا همان است؛ يعني در هر زمان و زميني که نظام، نظام قبيلگي بود حکم اين است و اگر نبود نيست. «أحد الأمرين» را بايد گفت. نه آن باشد نه اين؛ آن وقت خطاي محض را حکم بکنيم که خود شخص بايد بدهد، مستحضريد که ﴿مَن لَّمْ يَحْكُم بِمَا أَنزَلَ اللّهُ﴾[5] [6] [7] سه خطر يعني سه خطر آن آيه سوره مبارکه «مائده» را دارد: ظلم است و کفر است و فسق. اين ﴿مَن لَّمْ يَحْكُم بِمَا أَنزَلَ اللّهُ﴾، غير از «مَنْ حَكَمَ بِغَيْرِ مَا أَنْزَلَ اللَّه» است. الآن يقيناً کسي «بِغَيْرِ مَا أَنْزَلَ اللَّه» حکم نمي کند؛ اما اين ﴿مَن لَّمْ يَحْكُم﴾ عدم ملکه است. يک وقت است کسي دستگاه قضا در اختيار او نيست، اين ﴿مَن لَّمْ يَحْكُم﴾ شامل حالش نمي شود؛ اما اگر دستگاه قضا در اختيار او بود ﴿مَن لَّمْ يَحْكُم﴾ مي شود عدم ملکه؛ يعني اگر کسي بتواند حکم بکند و نکند، اين سه خطر هست: ظلم است و فسق است و کفر، ﴿مَن لَّمْ يَحْكُم بِمَا أنزَلَ اللّهُ فَأُوْلَئِكَ هُمُ الظَّالِمُونَ﴾[8] ، ﴿الْفَاسِقُونَ﴾[9] ، ﴿الْكَافِرُونَ﴾[10] . اگر کسي بتواند حکم بکند و نکند، اين حکم را دارد.
غرض اين است که آن روز نظام، نظام قبيلگي بود و هرگز به نوساله ها فرصت سخن نمي دادند. تمام حرف ها به عهده آن بزرگان قبايل بود. چند بار وجود مبارک حضرت اين آيه ﴿وَأَنذِرْ عَشِيرَتَكَ الْأَقْرَبِينَ﴾[11] را تلاوت فرمودند، معنا کردند، تفسير کردند؛ بعد فرمودند هر کس اوّلين نفري باشد که نداي مرا پاسخ داده و مرا تأييد کرده و دستورهاي مرا اجرا کرده او خليفه من است. در تمام اين اعلام ها وجود مبارک حضرت امير با اين که بيش از ده سال نداشت، قيام کرد.
بعد حضرت بالصراحه نام اين سران را بُرد، که فلاني! «أنقذ نفسک من النار». فلاني! «أنقذ نفسک من النار». هيچ کس اقدام نکرد. اين علي (صلوات الله و سلامه عليه) مي گويد: ارزش هر کسي به همّت اوست؛ «قَدْرُ الرَّجُلِ عَلَی قَدْرِ هِمَّتِهِ»[12] . در حقيقت از خودش دارد سخن مي گويد. «قَدْرُ الرَّجُلِ عَلَی قَدْرِ هِمَّتِهِ وَ صِدْقُهُ عَلَی قَدْرِ مُرُوءَتِهِ»؛ اين «مُرُوءت» با مرء و مرد بودن هم خوانی دارد؛ چون بارها به عرض شما رسيد، فارسي ما خيلي شيرين است؛ اما فارسي کجا عربي کجا؟! ما اصلاً در فارسي علمي به نام علم لغت نداريم. ما نحو و صرف و اين ها را داريم، اما حالا ببينيد در حوزه يا دانشگاه کسي علم لغت بخواند، لغت چند تاست که در کتاب هاست و هر وقت ما مشکلي داشتيم مراجعه مي کنيم؛ اما در عربي فنّ لغت هست. اين ليوان اگر پر باشد چه اسمي دارد؟ خالي باشد چه اسمي دارد؟ نصف آن پر باشد چه اسمي دارد؟ آن روز شايد به عرض شما رسيد ما همين کلمه تخم را؛ چه تخم برنج، چه تخم گندم، چه تخم جو، چه تخم گشنيز، همه را مي گوييم تخم؛ يعني «تاء و خاء و ميم»، چه برای حيوان ها باشد چه برای مزرعه باشد، تخم مرغ باشد يا چيزي ديگر باشد، مي گوييم تخم. اما ده ها لغت براي همين تخم است که اگر نظير جو و گندم بود «بذر» با «ذال اخت الدّال» است و اگر نظير گشنيز و اين سبزي هاي شاهي و اين ها باشد، «بزر» با «زاء اخت الرّاء» است. ده ها فرق است. ليوان اگر آب داشته باشد يک اسم دارد، خالي باشد يک اسم دارد. بين «دِهاق» و «کأس» فرق است، عرب لغت دارد فنّ است علم است.
اين مُرُوءت از «مرء» بودن و مرد بودن نشأت مي گيرد. مروّت دارد يعني مرد است، مردانگي دارد. ما به يک کسي مي گوييم جوان؛ اما آن که عرب هست اگر آثار سنّي فقط در او هست مي گويد شابّ در برابر شيخ؛ اما اگر آثار جوانمردي در او هست نمي گويد شاب، مي گويد «فتي» و وجود مبارک حضرت در جاهليت با اين که نظام، نظام بردگي بود، هرگز به غلام و أمه کسي را صدا نمي زد. «فتي و فتاة، فتي و فتاة». اين ادب پيغمبر قبل از نبوت بود. از اين لغت غني و قوي حضرت استفاده مي کرد با ادب با مردم سخن مي گفت.
فرمود مردانگي هر کسي در صدق اوست. صدق تنها در قول نيست؛ اگر فعل با قول مطابق باشد صادق است. اگر فعل با نيت مطابق باشد صادق است و اگر قول با نيت و اگر قول با فعل مطابق باشد صادق است. مي گويد صدق هر کسي به قدر مردانگي اوست و شجاعت هر کسي به قدر انفيت اوست. ما مي گوييم به دماغ فلان کس برخورد! يا «شامخ الأنف» شد! دماغ او را خاک مالي کردند! اين کنايه از آن است که به هر حال قسمت مهم احترام انسان به همان چهره اوست. در همين آداب سوار شدن در روايات «اطعمه و اشربه» و اين ها هست که اگر کسي مرکوبي دارد سوار مرکوب شد، اين مرکوب او چندين حق بر عهده او دارد؛ يکي اين که بار زائد بر او تحميل نکند، يکي اين که هر جا که رفت آبي رسيد عجله نکند و او را بر آب عرضه کند که اگر تشنه است بنوشد، يکي اين که اگر خواست براي سرعت او، او را بزند به صورت اسب نزند، به پهلوي اسب بزند. صورت اسب محترم است. اين ها جزء آداب اسلام است که کسي را اهانت نکند. وقتي اين دين اجازه نمي دهد که آدم اسبي را اهانت کند، حماري را اهانت کند، چگونه اجازه مي دهد با قلم و بنان و بيان، آبروي کسي را ببرد؟! اين ها جزء احکام و حِکَم است.
فرمود به بيني برخورد؛ يعني او اجازه نمي دهد که به چهره او آسيب برسد. فرمود: «وَ عِفَّتُهُ عَلَی قَدْرِ غَیْرَتِهِ»، اين کلمه «غيرت» از آن واژه هاي کم نظير است که ما در فارسي هيچ معادلي نداريم. عظمت لغت عرب که از امام باقر (سلام الله عليه) رسيده است که چرا قرآن به عربي مبين نازل شده است، براي اين که عربي است که «يُبِينُ الْأَلْسُنَ وَ لَا تُبِينُهُ الْأَلْسُنُ»[13] ؛ آن هنر را دارد که تمام زبان ها دنيا را ترجمه کند؛ اما زبان های دنيا آن هنر ادبي را ندارند که عربي را ترجمه کنند. ما هر کسي که مي خواهيم بگوييم بزرگ است، مي گوييم کبير. او به يک فرد خاص مي گويد «کبير»، به يک نفر خاص مي گويد «عظيم»، آن که عظم و استخوان دار است از نظر ريشه هاي اعتقادي به او مي گويد «عظيم». ما به همه مي گوييم بزرگ. اما او به همه بزرگ نمي گويد، کبير را در جايي، عظيم را در جاي ديگر به کار می برد.
ما غيرت را هر چه بخواهيم معنا کنيم ناچاريم سه چهار کلمه بياوريم تا اين کلمه غيرت را معنا کنيم. غيرت که از پر فضيلت ترين فضايل نفساني است. غيرت واژه اي است که از سه عنصر دقيق تشکيل مي شود؛ يعني تا اين سه عنصر پيدا نشود معناي غيرت ظهور نمي کند. غيرت يعني آدم در حريم غير دخالت نکند، يک؛ غير را به حريم خود دخالت ندهد، دو؛ مجموع اين جمع ها هم متفرّع است بر اين که حريم شناسي کند، سه. اين که مي گوييم داخل در حريم غير نشويد، يعني چه؟ يعني محدوده خودش را مي شناسد و از اين محدوده بيرون نمي رود. اين که مي گوييم غير را وارد حريم خود نکنيد يعني چه؟ يعني مرز خودش را مي شناسد اجازه ورود نمي دهد. اينجا هم ورود ممنوع است هم خروج ممنوع است. اين ورود ممنوع بودن يعني مرز نهايي، خروج ممنوع بودند يعني مرز ابتدايي، حتماً حتماً متفرّع است بر اين که انسان هم مرز خودش را بشناسد. پس «معرفة المرء نفسه»، اوّلاً؛ خروج شناسي، ثانياً، دخول شناسي، ثالثاً؛ اين سه عنصر که جمع شد، اين مرد مي شود اهل غيرت.
اگر کسي بيگانه را به داخل منزل راه دارد غيرت ندارد و اگر خود از حريم خود تجاوز کرد غيرت ندارد. اين است که حضرت در نهج البلاغه فرمود: «مَا زَنَی غَیُورٌ قَطُّ»[14] ؛ هرگز آدم باغيرت، نامحرم را نگاه نمي کند. اين يعني چه؟ يعني دارد از مرز خودش تجاوز مي کند. ورود ممنوع، خروج ممنوع، اين دو عنصر الا و لابد بعد از شناخت قلمرو خود آدم است که قلمرو من کجاست؟ که خروج ممنوع و ورود ممنوع است؟
پس تا اين سه حقيقت يکجا جمع نشود، غيرت پديد نمي آيد؛ لذا گفتند خودت را بشناس. اين بيان نوراني حضرت که در نهج البلاغه دارد که هيچ مرد با غيرتي نامحرم را نگاه نمي کند يعني چه؟ يعني دارد تجاوز مي کند. خود حضرت هم در يک سخنراني افراد نشسته بودند نامحرمي عبور مي کرد، فرمود آقايان! آن کسي که در خانه هايتان است همين است. کجا را نگاه مي کنيد؟ اين هم در نهج البلاغه است. اين که فرمود ارزش هر کسي به اندازه غيرت اوست، تا اين سه اصل را نشناسد غيور نيست و اگر غيور نبود، بسياري از فضايل برای غيرتمند است. اينجا فرمود به اين که: «وَ عِفَّتُهُ عَلَی قَدْرِ غَیْرَتِهِ»[15] .
بنابراين اگر کسي عفيف باشد چرا گفتند: «لَکَادَ الْعَفِیفُ أَنْ یَکُونَ مَلَکاً مِنَ الْمَلاَئِکَهِ»[16] ؟ اين يکي از بيانات نوراني حضرت است. فرمود يک انسان عفيف نزديک است که با فرشته ها محشور بشود. چطور بعضي ها ﴿فَمَثَلُهُ كَمَثَلِ الْكَلْبِ إِن تَحْمِلْ عَلَيْهِ يَلْهَثْ أَوْ تَتْرُكْهُ يَلْهَث﴾[17] ، نزديک سگ هستند؟ چرا برخي ها از نظر سفاهت نزديک حمار هستند؟ ﴿مَثَلُ الَّذِينَ حُمِّلُوا التَّوْرَاةَ ثُمَّ لَمْ يَحْمِلُوهَا كَمَثَلِ الْحِمَارِ يَحْمِلُ أَسْفَارًا﴾[18] . چرا برخي ها مَثلشان مَثل شيطان است که ﴿شَيَاطِينَ الإِنسِ﴾[19] بشود؟ همان طور هم يک راه چهارمي هم هست که «مثله کمثل الملک». اين را حضرت فرمود: «لَکَادَ الْعَفِیفُ أَنْ یَکُونَ مَلَکاً مِنَ الْمَلاَئِکَهِ»[20] .
ما ميتوانيم در باطن فرشته شويم:
«تو فرشته شوي ار جهد کني از پي آنک برگ توتست که گشتست به تدريج اطلس»[21]
اين از ابيات حکيمانه حکيم سنايي است، اديب بود، حکيم بود، فقيه بود. او مي گويد شما الآن گران ترين فرش روزگار روي کره زمين همين فرش اطلس است، يعني پرنيان است، حرير يعني ابريشم. ما فرشي گران تر از ابريشم روي کره زمين نداريم. پرده اي گران تر از اين نداريم. فرش هاي بهشت از اين گران تر است، ولي ما نه ديديم نه فهميديم؛ لذا در قرآن کريم دارد که بهشتي ها: ﴿مُتَّكِئِينَ عَلَى فُرُشٍ بَطَائِنُهَا مِنْ إِسْتَبْرَقٍ﴾[22] ؛ يعني بهشت فرش هايي دارد، ابره آن که به ذهن شما نمي رسد ما بگوييم چيست. آستر آن که به ارزش ابره نيست و روي زمين است، آسترش ابريشم است، ﴿مُتَّكِئِينَ عَلَى فُرُشٍ بَطَائِنُهَا مِنْ إِسْتَبْرَقٍ﴾، نه «ظهائرها». «الظّهاره ابره دان و البطانة آستر»[23] ، آن آسترش که روي خاک است روي زمين است، آن اطلس است؛ اما ظهاره آن چيست؟ چه به ما بگويد که ما نديديم؛ لذا فرمود: ﴿فَلَا تَعْلَمُ نَفْسٌ مَّا أُخْفِيَ لَهُم مِّن قُرَّةِ أَعْيُنٍ﴾[24] ؛ آن قدر حقايق در بهشت هست که اصلاً شما نمي دانيد تا آرزو بکنيد. اين است که در بخش هايي از قرآن کريم دارد که لذت هاي بهشت فوق آرزوي شماست: ﴿لَهُم مَّا يَشَاؤُونَ فِيهَا وَلَدَيْنَا مَزِيدٌ﴾[25] ؛ ﴿مَّا يَشَاؤُونَ﴾ يعني چه؟ يعني هر چه بخواهيد آنجا هست. ﴿وَلَدَيْنَا مَزِيدٌ﴾ يعني چه؟ يعني فوق آرزو، چون قلمرو آرزو به قلمرو معرفت و شناخت است. ما اگر چيزي را نمي دانيم چه آرزويي بکنيم؟ الآن شما در تمام مدت عمر شنيديد که يک کشاورز آرزو بکند که اي کاش من نسخه خطي تهذيب شيخ طوسي را داشته باشم! او شيخ طوسي را نمي شناسد، تهذيب را نمي شناسد نسخه خطي را نمي شناسد؟ او در تمام مدت عمر، خواب هم نمي بيند، تا آرزو بکند. فرمود در بهشت دو چيز است: يکي چيزهايي است که شما شنيديد، هر چه بخواهيد هست. يک سلسله چيزهايي است که اصلاً شما نمي خواهيد، براي اين که نمي دانيد، وقتي نمي دانيد چه چيزي را بخواهيد؟ ﴿لَهُم مَّا يَشَاؤُونَ فِيهَا﴾، ﴿وَلَدَيْنَا مَزِيدٌ﴾، فوق آرزوست، يعني فوق معرفت است.
اين که فرمود: ﴿وَلَدَيْنَا مَزِيدٌ﴾، برابر آن آيه است که فرمود: ﴿فَلَا تَعْلَمُ نَفْسٌ مَّا أُخْفِيَ لَهُم مِّن قُرَّةِ أَعْيُنٍ﴾[26] که بخشي از آن مربوط به نماز شب است. حالا اين قسمت ها را که جناب حکيم سنايي مي گويد: «تو فرشته شوي ار جهد کني از پي آنک»[27] ، اين را از چه کسي گرفته؟ حضرت امير فرمود آدم پاک شبيه فرشته است: «لَکَادَ الْعَفِیفُ أَنْ یَکُونَ مَلَکاً مِنَ الْمَلاَئِکَهِ»[28] ، ما مي توانيم اين طور باشيم. اين سرزمين طيّب و طاهر شد به برکت اين خون هاي پاک. در زيارت هاي اين شهداي بزرگوار سلام عرض مي کنيم چه مي گوييم؟ مي گوييم: «طبتم وطابت الأرض التي فيها دفنتم»[29] ، ايران پاک شد، اين شهدا، اين شهداي گمنام، شهداي خوشنام، شهداي حرم، اين سرزمين را پاک کردند.
بسياري از شما يا در حوزه بوديد، يا در دانشگاه بوديد، مستحضريد که ولوغ کلب را، يعني آن ظرفي که سگ دهن زد، خاک پاک مي کند؛ اما ولوغ استکبار را، ولوغ صهيونيسم را نه خاک پاک مي کند نه آب پاک مي کند؛ فقط خون پاک مي کند. اين ميلغه[30] ترامپ و امثال ترامپ را فقط خون پاک مي کند، «طبتم وطابت الأرض التي فيها دفنتم»[31] . کدام سگ است که ولوغش را خاک پاک نکند؟ ولي خاک، آب، باران، تگرگ، برف، آن عُرضه را ندارد که استکبار را پاک کند، اين را فقط خون پاک مي کند، «طبتم وطابت الأرض التي فيها دفنتم».
ما چرا قدر اين ها را ندانيم؟ اين علي مي گويد شما مي توانيد فرشته باشيد. به هر کجا دست مي زنيد يا استکبار، يا اختلاس، يا نجومي! اين کشور استحقاق اين همه فشار را ندارد، با اين که همه نعمت ها در آن هست. اين خون ها اگر نتواند ما را تطهير کند، اين سنايي چه مي گويد؟ مي گويد چرا فرشته نمي شوي؟
«تو فرشته شوي ار جهد کني از پي آنک برگ توتست که گشتست به تدريج اطلس»[32]
الآن در شرق و غرب عالم پرده، پارچه و فرشي گران تر از ابريشم ما نداريم. حرف حکيم سنايي اين است که اين ابريشم چند تا برگ توت بود که اين را در سطل زباله مي انداختند، ولي وقتي درس خواند و نزد استاد رفت، کِرم ابريشم آن را تربيت کرد، شده ابريشم.
«تو فرشته شوي ار جهد کني از پي آنک برگ توتست که گشتست به تدريج اطلس»
اگر حضرت امير نگفته بود، درست است اين ها از بزرگان هستند و عالِم هستند، ولي باور نمي کرديم حرف اين ها را که انسان مي تواند همسان فرشته بشود. مي گوييم اين مبالغه شاعرانه است. اما وقتي حضرت امير صريحاً دارد که «لَکَادَ الْعَفِیفُ أَنْ یَکُونَ مَلَکاً مِنَ الْمَلاَئِکَهِ»[33] ؛ آدمي که چشمش پاک است، دستش پاک است، نه روميزي است، نه زيرميزي است، او فرشته است. چرا ما نباشيم؟ چون وجود مبارک حضرت فرمود، اين شعرا که پيرو اهل بيت هستند اين طور گفتند:
«تو فرشته شوي ار جهد کني از پي آنک برگ توتست که گشتست به تدريج اطلس»[34]
لذا فرمود: «وَ عِفَّتُهُ عَلَی قَدْرِ غَیْرَتِهِ»[35] . ما در آستانه ميلاد وجود مبارک امام حسن عسکري هستيم و همه ما هم در کنار سفره امام زمان نشستيم بي ترديد. بايد به آن ذات مقدس تهنيت عرض کنيم، براي خوشايند قلب مطهّرش عرض ادب کنيم.