97/09/01
بسم الله الرحمن الرحیم
حکمت 39 و 40 و 41/حکمت ها /نهج البلاغه
موضوع: نهج البلاغه/حکمت ها /حکمت 39 و 40 و 41
مقدم شما بزرگواران حوزوي و دانشگاهي، برادران و خواهران ايماني را گرامي مي داريم. ميلاد پر برکت حضرت ختمي نبوت و وجود مبارک امام صادق (سلام الله عليهما) را به پيشگاه وليّ عصر و عموم علاقه مندان به قرآن و عترت و به شما بزرگواران تهنيت عرض مي کنيم و از ذات اقدس الهي مسئلت مي کنيم که نظام اسلامي به برکت قرآن و عترت تا ظهور صاحب اصلي اش از هر آسيبي محفوظ بماند.
بحث هاي روز پنج شنبه درباره نهج البلاغه بود که در طي سال هاي متمادي 241 خطبه و همچنين 79 نامه شرح شد. الآن به کلمات حکيمانه آن حضرت رسيديم. در کلمه 39 مي فرمايد که: «لاَ قُرْبَهَ بِالنَّوَافِلِ إِذَا أَضَرَّتْ بِالْفَرَائِضِ»[1] ، اين کلمات را گاهي در اثناي خطبه، گاهي در اثناي نامه، گاهي در سفارش هاي عمومي مي فرمودند. اين طور نبود که مثلاً اين جمله را فقط يک جا يا يکبار مثلاً گفته باشند. گاهي اتفاق مي افتاد که در حادثه اي جمله اي بفرمايند؛ ولي معمولاً اين ها هم مسبوق به کلمات ديگر است هم ملحوق به اين هاست.
فرمود: «لاَ قُرْبَهَ بِالنَّوَافِلِ إِذَا أَضَرَّتْ بِالْفَرَائِضِ»؛ اين هم آثار فقهي دارد، هم در علوم و مسائل ديگر مطرح است. نافله چيزي است که انجام آن فايده دارد، ولي ترک آن ضرر ندارد. فريضه آن است که انجام آن ضروري است و فايده فراوان دارد، ترک آن هم خسارت هاي فراوان. فرمود: آن نافله اي که به فريضه آسيب برساند مجال ندارد، نمي شود با نافله اي که به فريضه ضرر مي رساند به خدا متقرّب شد. «لاَ قُرْبَهَ بِالنَّوَافِلِ إِذَا أَضَرَّتْ بِالْفَرَائِضِ»؛ اين در احکام فقهي بر اساس آن فتوا دادند که کسي که حج واجب به ذمه اوست نمي تواند حج مستحبي انجام بدهد. کسي که روزه واجب به عهده اوست، نمي تواند روزه مستحبي بگيرد؛ حتي در نماز آن نافله اي که به فريضه آن آسيب ميرساند ديگر نمي شود با آن به خدا نزديک شد، امر قربي نيست.
اين حکم فقهي است و روشن است و همه ما آشنا هستيم. اما در مسائل اقتصادي، آن کاري که جزء نوافل اقتصاد است، يک توليد موقت است، يک اشتغال موقت و ناپايدار است، دولت بخواهد بر اساس آن سرمايه گذاري کند، آن توليد هاي اساسي و شغل هاي اساسي را رها کند، اين فريضه اقتصاد را ترک کرده، به نافله اقتصاد رسيده است. در حوزه ها و دانشگاه ها بعضي از مطالعات و اطلاعات اند يا کتاب تاريخ يا قصّه است، اين ها جزء نوافل علوم اند. آن درس هايي که به اصول اعتقادي برمي گردد؛ مثل قرآن، مثل نهج البلاغه، مثل احکام ضروري اسلام، اين ها جزء فرائض است. کسي در حوزه وقت خود را صرف مطالعات متفرقه جانبي مي کند، از تفسير بماند، از فقه بماند، از کلام بماند، اين به آن علوم واجب آسيب رسانده است. در دانشگاه ها هم همين طور است.
بنابراين اين يک اصل جامع و کلّي است که وجود مبارک حضرت امير فرمود؛ آن نافله اي که به فريضه آسيب مي رساند وسيله تقرّب نيست. بعضي از بزرگان مثل مرحوم بوعلي و اين ها، اين ها تعهّد کردند که قصّه نگويند، قصّه نخوانند، کتاب هاي قصّه نخوانند. قصّه نافله اطلاعات است؛ اما آن اصول علمي فريضه است. يک حرف لطيفي را خود مرحوم بوعلي در حکمت مشّاء، شيخ اشراق در حکمت اشراق، هر دو بر اين هستند که منطق يک بخش نافله دارد يک بخش فريضه. آن قسمت برهان منطق فريضه است؛ يعني اگر کسي بخواهد متفکر باشد يقين پيدا کند به هر حال مبادي مي خواهد. مقدمات يقين بايد ضروري باشد ذاتي باشد کلّي باشد دائم باشد، اين ضروري چيست ذاتي چيست. مگر يقين به آساني پيدا مي شود؟! اوّلاً علم بدون قضيه کليه علم نيست، چون با قضاياي شخصي که هيچ کسي عالم نمي شود. کسي ده مورد، صد مورد يک بيماري را با يک داروي خاصي معالجه کرد، او که طبيب نيست. او بخواهد فتوا بدهد که در مشرق عالم در مغرب عالم با اين دارو مي شود فلان بيماري را درمان کرد او بايد «کلّ مريض و کلّ مرض کذا و کلّ زمان و مکان» اين قضاياي کليه را بفهمد و بر اساس آن فتوا بدهد. قضاياي کلّي که با حسّ در نمي آيد، حسّ جزئي را درک می کند.
بنابراين حسّ فقط در محدوده قضاياي شخصي است که مثلاً بتواند بگويد فلان بيمار با فلان مرض مبتلا بود با فلان دارو حلّ شد. اين مي شود قضيه شخصيه. از قضيه شخصيه که علم به دست نمي آيد. اگر کسي بخواهد علم پيدا کند هيچ چاره اي ندارد مگر اين که برهان را بفهمد. برهان هم قضاياي خاصي دارد. کمتر چيزي که به دست آدم مي آيد همين برهان است و آن يقين است. لذا هم مرحوم بوعلي در منطق شفا تصريح کرد که خواندن برهان منطق براي يک متفکّر فريضه است[2] ، هم شيخ اشراق[3] . پس در علم بخش برهان فريضه است، بخش هاي خطابه و امثال خطابه نافله است. در فقه مشخص است، در اقتصاد مشخص است. در سياست کسي سرگرم باشد به امور جزئي، اختلافات جزئي را حلّ کند؛ اما آن اختلافات ريشه اي که مانده است از آن غافل باشد، اين نافله سياسي است که به فريضه سياسي آسيب مي رساند.
بنابراين کشورداري، اقتصاد مملکت، اقتصاد مقاومتي، اخلاق ديني، فلسفه ديني، فقه ديني، اجتماع ديني، اين ها يک ارکان اوّليه دارد به عنوان فرائض؛ يک سلسله امور جنبي هم دارد به عنوان نافله. اين بيان نوراني حضرت امير (سلام الله عليه) که فرمود: هرگز نمي شود نافله را جايگزين فريضه کرد از همين قبيل است که «لاَ قُرْبَهَ بِالنَّوَافِلِ إِذَا أَضَرَّتْ بِالْفَرَائِضِ»[4] اين کلمه کوتاه سي و نهم.
کلمه چهلم اين است که فرمود: «لِسَانُ الْعَاقِلِ وَرَاءَ قَلْبِهِ وَ قَلْبُ الْأَحْمَقِ وَرَاءَ لِسَانِهِ»[5] ؛ عقل چيز بسيار خوبي است، حُمق چيز بسيار بدي است و مستحضريد که قرآن کريم نه تنها از عقل حمايت کرده است و عاقل را ستود، فرمود کار به دست عقل نيست، کار به دست عاقل نيست؛ کار به دست ﴿لِّقَوْمٍ يَعْقِلُونَ﴾[6] [7] [8] [9] [10] [11] [12] [13] است. يک وقت است کسي مي خواهد کار شخصي انجام بدهد، عقل او و عاقل بودن او مشکل او را حلّ مي کند و اما کشور با عقل حلّ نمي شود. کشور با عاقل حلّ نمي شود؛ کشور با ﴿لِّقَوْمٍ يَعْقِلُونَ﴾ حلّ مي شود. ما قوم تازي و فارسي داريم؛ اما قوم عاقل نداريم. اين قوم به معني نژاد نيست در آيات. اين قوم، يعني قائم «بالعقل». اين قائم «بالعقل» کم است؛ يعني قيام و قعودش، همه شئونش عاقلانه باشد. اين ﴿لِّقَوْمٍ﴾، ﴿لِّقَوْمٍ﴾، ﴿لِّقَوْمٍ﴾، يعني اين! وگرنه ما قوم عرب داريم، عجم داريم، فارسي داريم، عرب داريم، ترک داريم؛ ما يک قوم و نژاد عاقل نداريم. اين قوم به معني نژاد شناسنامه اي نيست، اين قوم از آن قيام است.
در سوره مبارکه «نحل» فرمود اين دين يک سلسله افراد عادل مي پروراند که اين به درد پيش نمازي مي خورد که ﴿إِنَّ اللّهَ يَأْمُرُ بِالْعَدْلِ وَالإِحْسَانِ﴾[14] از آن ديگر بيشتر از اين کاري ساخته نيست. پرونده اي به او بدهيد از او ساخته نيست.
در سوره مبارکه «حديد» فرمود اين آيات و احکام را فرستاديم: ﴿لَقَدْ أَرْسَلْنَا رُسُلَنَا بِالْبَيِّنَاتِ﴾[15] و کذا و کذا ﴿لِيَقُومَ النَّاسُ بِالْقِسْطِ﴾؛ اين بايد قائم ﴿بِالْقِسْطِ﴾ باشد؛ لذا مي بينيد برخي از بزرگان فقه ما وقتي مسئله قضا را مطرح مي کنند، با آن که در مسئله عبادات مطرح مي کنند فرق است. بر چه کسي نماز واجب است و بر چه کسي روزه واجب است؟ کسي که بالغ و عاقل باشد؛ اما چه کسي مي تواند پرونده قضايي را به عهده بگيرد؟ او اگر عاقل باشد لياقت ندارد. «يُعتبر في القاضي کمال العقل»[16] ؛ اين «کمال العقل» را که در نماز و روزه ذکر نمي کنند. اين کمال عقل است. اين مربوط به سوره مبارکه «حديد» است که ﴿لِيَقُومَ النَّاسُ بِالْقِسْطِ﴾[17] ، تا قائم ﴿بِالْقِسْطِ﴾ باشد و اگر پرونده اختلاسي ميلياردي شد، اين آقا هم آن لياقت را ندارد. او عاقل هست، قائم «بالعدل» هم هست؛ اما اين عُرضه پرونده اختلاس ميلياردي را ندارد. اين را در سوره مبارکه «نساء» و اين ها فرمود: ﴿كُونُواْ قَوَّامِينَ بِالْقِسْطِ﴾[18] که هيچ چيزي شما را از پا در نياورد. هم ﴿قَوَّامِينَ بِالْقِسْطِ شُهَدَاء لِلّهِ﴾، هم ﴿قَوَّامِينَ لِلّهِ شُهَدَاء بِالْقِسْطِ﴾[19] .
اين سه مرحله را گذاشته براي سه تا کار رسمي اسلام. شخص عادل است براي پيش نمازي خوب است. اين ديگر نمي تواند پرونده ميلياردي پول شويي را حلّ کند. فرمود آن برای «قوّام بالقسط» است. اين قدر به قسط قيام کرد؛ يعني اصلاً ايستاده براي اين که عدل پياده بشود. ببينيد وجود مبارک حضرت که ظهور مي کند، همه ائمه اسماي حُسنايي که در «جوشن کبير» دارد را دارند؛ اما با آن اسما نمي شود عالم را اداره کرد؛ با عليم بودن نمي شود؛ بلکه با «قائم» بودن مي شود اداره کرد. حضرت که ظهور مي کند طرزي قيام به قسط دارد که اين هفت ميليارد را نرم مي کند؛ لذا با اين نام بايد قيام کرد. خداي سبحان اسماي حُسناي فراواني دارد، در «جوشن کبير» اين همه اسماي حسنا بالذات برای اوست؛ اما در سوره مبارکه «آل عمران» از آن اسما که خبري نيست. چه کسي مي تواند عالم را اداره کند؟ خدا. خداي عليم، حکيم، رئوف؟ بله اين ها هست؛ اما آن حرف اصلي را چه کسي مي زند؟ ﴿شَهِدَ اللّهُ أَنَّهُ لاَ إِلَهَ إِلاَّ هُوَ وَالْمَلاَئِكَةُ وَأُوْلُواْ الْعِلْمِ قَآئِمًَا بِالْقِسْطِ﴾ [20] . قيام يعني حضور همه جانبه؛ قيام يعني ايستادگي، نه ايستادن. ايستادن فيزيکي که اين گداياني که در کوي و برزن ايستاده اند اين ها نشسته اند. ايستادن معيار نيست، ايستادگي معيار است. هيچ چيزي وجود مبارک حضرت را از ايستادگي بيرون نمي آورد؛ لذا او مي تواند جهان را اداره کند. به ما هم وجود مبارک حضرت فرمود تا آن جا که مي توانيد قائم «بالعقل» باشيد: ﴿لِّقَوْمٍ يَعْقِلُونَ﴾[21] [22] [23] [24] [25] [26] [27] [28] .
غرض اين است که اين ﴿لِّقَوْمٍ يُؤْمِنُونَ﴾[29] [30] [31] [32] [33] ، ﴿لِّقَوْمٍ يَعْقِلُونَ﴾[34] [35] [36] [37] [38] [39] [40] [41] قرآن، غير از قوم عرب و عجم است. ما طايفه اي، نژادي داشته باشيم به نام نژاد مؤمنين يا نژاد عقلا! اين طور که نيست.
فتحصّل که اين قوم به معني قيام است نه نژاد و کار به دست قائم «بالعقل» اداره مي شود، نه عاقلي که فقط طرح مي دهد و اگر دو تا خطر بيايد نمي تواند مقاومت کند. اينجا هم وجود مبارک حضرت فرمود: کسي که عقلش در دهنش است. اين دهن که مي گويند نمودار همه اعضاست. اين که در سوره «ق» دارد که ﴿مَا يَلْفِظُ مِن قَوْلٍ إِلَّا لَدَيْهِ رَقِيبٌ عَتِيدٌ﴾[42] ؛ يعني اين فرشته اي که رقيب است، عتيد است، اين مراقب هست ـ عتيد يعني مستعد ـ اين مراقب مستعد، اين فقط مراقب حرف هاي ماست؟ مراقب نگاه ما، حلال و حرام ما، موقع خوردن ما، پوشيدن ما و افعال ما نيست؟ يا چون قول بهترين و شايعترين فعل است؛ ما مي گوييم ببين حرف اين آقا چيست؟ حرف اين آقا يعني تفکر او چيست؟ مکتب او چيست؟ روش او چيست؟ سيره او چيست؟ سنّت او چيست؟ مي گوييم حرفش چيست؟ اين قل عصاره همه افعال است: «ما يَلْفِظُ مِنْ قَوْل و لا فعل و لا حرکة و لا إبصار و لا سمع و لا بصر إِلاَّ لَدَيْه رَقيبٌ عَتيدٌ». حضرت که در اينجا مي فرمايد: عقل عاقل و مؤمن در دهن اوست، يعني تمام کارهاي او براساس قيام به عقل است، اين مي شود آدم عاقل. هم راه خودش را طي مي کند، هم به ديگران نشان مي دهد. نه راه ديگران را مي بندد نه بي راهه مي رود. فرمود عاقل يعنی اين، عقل در دهن او است؛ يعني حرف که مي زند، چيزي که مي نويسد، کاري که انجام مي دهد، عاقلانه است؛ يعني فکر کرده، مبادي را، منابع را، مباني را بررسي کرده، عصاره آن در دهنش است.
اين که درباره وجود مبارک حضرت آمده: ﴿مَا يَنطِقُ عَنِ الْهَوَى﴾[43] ؛ يعني وحي در دهنش است. فعلش چه؟ قولش چه؟ رفتارش چه؟ کتابتش چه؟ نگاهش چه؟ يعني تمام اين آثار وحي در دهنش است در دستش است در مشتش است؛ لذا فعل او حجت است؛ سکوت او حجت است. چرا تقرير معصوم حجت است؟ براي اين که آنجا که مي بينيم ساکت است معلوم مي شود که راضي است. پس ﴿وَمَا يَنطِقُ عَنِ الْهَوَى ﴿3﴾ إِنْ هُوَ﴾، «ما يسکت عن الهوي إلا هو وحي يوحي». اين نطق حتي سکوت را هم شامل مي شود. چرا تقرير معصوم حجت است؟ روشي بود که همه در جامعه دارند و حضرت نگاه کرده و هيچ حرفي نزده است. اين را مي گويند تقرير امام. تقيه هم که نبوده، مي توانست بفرمايد. پس ﴿وَمَا يَنطِقُ عَنِ الْهَوَى ﴿3﴾ إِنْ هُوَ﴾، «ما يسکت عن الهوي إن هو إلا»، «ما ينظر عن الهوي إلا و هو»، «ما يُفتي»، «ما يکتب» همين طور. اين طور نيست که نطق در برابر کتابت و مانند آن باشد.
حضرت فرمود: «لِسَانُ الْعَاقِلِ وَرَاءَ قَلْبِهِ وَ قَلْبُ الْأَحْمَقِ وَرَاءَ لِسَانِهِ»[44] ؛ اين لسان مأموم است، يک نماز جماعتي را دارند. در بعضي از بيانات نوراني امام سجاد(سلام الله عليه) هم اين هست که عقل قائد است[45] . قائد يعني راهنما، رهبر. در برابر سائق که پشت سر مي رود. اين که فرمود: لسان عاقل وراي قلب اوست؛ يعني امامتي است، يک مأموم بودني است، يک نماز جماعتي است؛ يک انسان عاقل، امام جماعت تمام کارهاي او عقل اوست. همه اعضا و جوارح، رکوع و سجودشان به تبع عقل آن هاست. فرمود پيشاپيش او عقل فتوا مي دهد، بعد زبان حرف مي زند يا دست مي نويسد يا پا حرکت مي کند و مانند آن که لسان عاقل مأموم است براي امامي که آن امام عقل است. وراي اوست يعني پشت سر اوست.
«وَ قَلْبُ الْأَحْمَقِ وَرَاءَ لِسَانِهِ»[46] ؛ او قلبي که ندارد. امامت حرف او همين زبان اوست، حرف مي زند؛ بعد فردا هم تکذيب مي کند. اين که مي بينيد امروز آبروي کسي را مي برند فردا تکذيب مي کنند، امروز به کسي اهانت مي کنند فردا تکذيب مي کنند همين است. يعني عقل در کار نيست. بعد وقتي به او گفتند اين که دروغ است چرا آبروي مردم را بردي؟ تکذيب مي کند. فرمود عاقل کسي است که دستگاه او، يک نماز جماعتي داشته باشد، پيشاپيش همه، آن عقل بايستد همه اعضا و جوارح و شهود به اين عقل اقتدا مي کنند. اگر در ادبيات فارسي آمده «اول انديشه وانگهى گفتار»[47] از همين بيانات نوراني حضرت امير استفاده کردند.
اما ديگري امام جماعتي ندارد، ضوضاء و غوغاست. فقط حرف مي زند، از اين حرف که جاي فکر درنمي آيد. هر چه را شنيد مي گويد. فرمود: «كفى بالمرء كذبا أن يحدث بكل ما سمع»[48] ، اين در روايات ماست، آدم هر چه شنيد را بگويد، هر چه را ديد بگويد! بررسي نکند، تعقّل نکند، برهان اقامه نکند.
اين جمله ها را که مرحوم سيد رضي نقل کرد خودش فرمود: «هذا من المعانی العجیبه الشریفه، و المراد به أن العاقل لا یطلق لسانه إلا بعد مشاوره الرویه و مؤامره الفکره و الأحمق تسبق حذفات لسانه و فلتات کلامه مراجعه فکره و مماخضه رأیه»[49] ؛ اين «مماخضة» الآن هم که تلويزيون گاهي نشان مي دهد، اين عشاير بزرگوار وقتي مي خواهند روغن بگيرند کره بگيرند، اين شيرها را ماست درست مي کنند، اين ماست ها را مي گذارند در مشک، اين مشک ها را حرکت مي دهند حرکت مي دهند، اين را مي گويند «تمخيض»، تا کره بيايد رو. مرحوم سيد رضي مي فرمايد: کره حرف، آن عقل است. بقيه يا کشک است يا دوغ است. اين شير را که ماست کردند، اين ماست را که ريختند در اين مشک، مي زنند مي زنند مي زنند، تا کشک هايش برود کنار آن کره هايش بماند. آن کره مي شود عقل، آن وقت آن را تحويل مردم مي دهند. «مماخضة»، يعني چنين کاري. مماخضه رأي؛ يعني اين رأي ها را جمع بندي مي کند، نفي و اثبات مي کند، براهين و شبهات را با يکديگر بررسي مي کند، برهان را حاکم مي کند، بعد آن عصاره اش را که حق است تحويل مردم مي دهد، اين را مي گويند «مماخضه».
«فکأن لسان العاقل تابع لقلبه و کأن قلب الأحمق تابع للسانه»؛ يعني اين که حضرت فرمود لسان عاقل پشت سر قلب اوست، يک امر حسّي مادي نيست ورا طبيعي است، به اين صورت تحليل برمي گردد.
آن کلمه 41 را هم که بيان مي فرمايد؛ مي فرمايد همين مطلب را از وجود مبارک حضرت امير به زبان ديگر نقل شد: «و قد روی عنه علیه السلام هذا المعنی بلفظ آخر و هو قوله: قَلْبُ الْأَحْمَقِ فِی فِیهِ وَ لِسَانُ الْعَاقِلِ فِی قَلْبِهِ»[50] ؛ قلب احمق در زبانش است، سر زبانش است، در دل خبري نيست. «وَ لِسَانُ الْعَاقِلِ فِی قَلْبِهِ»؛ زبان عاقل در دلش است. اگر بخواهد حرف بزند حرف دل را مي گويد.
بعد سيد رضي مي فرمايد: «و معناهما واحد»؛ چه اين جمله، چه آن جمله، بازگشت هر دو به يکي است.
حالا چون در ايام وحدت هستيم، يک جمله هم از وحدت به عرض شما برسد. يک بيان نوراني از پيغمبر (صلي الله عليه و آله و سلم) رسيده است و يک بيان نوراني هم از حضرت امير؛ چون غالب اين فرمايشات حضرت امير مسبوق به بيانات پيغمبر (عليهما الصلاة و عليهما السلام) است.
آن که از حضرت رسول رسيد فرمود: «إِيَّاكُمْ وَ الْبِغْضَةَ... فَإِنَّهَا الْحَالِقَةُ لِلدِّينِ»[51] ؛ آن چه که از حضرت امير رسيده است در نهج البلاغه، فرمود: «لاَ تَبَاغَضُوا فَإِنَّهَا الْحَالِقَهُ»[52] ، خيلي از شما يا مکه رفتيد يا آن ها که صروره بودند و مکه رفته بودند آن ها را ديديد سال اوّلشان بود، اين ها سرشان را تيغ مي کنند. اين سري که تيغ شده به اين زودي ها مو در نمي آيد. «حلق»؛ يعني تيغ. يک وقت است انسان موي سر را با قيچي و مانند آن کوتاه مي کند به هر حال ريشه اش هست و بعد رشد مي کند؛ اما اگر کسي هر روز سرش را تيغ بکند، ديگر مو در نمي آيد. فرمود کينه، دين را تيغ مي کند. کسي که دشمن است، به اين فکر نيست که حالا او درست گفت يا درست نگفت، فقط مي خواهد بکوبد. فرمود اين اختلاف، اين دشمني، اين دو دستگي اين حالقه است، اين دين را حلق مي کند. ديني روييده نمي شود. چه کار بايد بکند؟ فرمود با يکديگر دشمن نباشيد، براي دنيا به جان هم نيفتيد. حالا ما نشديم، ديگري. ديگري نشد آن سومي. مسائلي که پيش مي آيد مبادا ـ خداي ناکرده ـ از مسائل سياسي اجتماعي و اين ها بکشانيم به دين بيچاره مان، به اين بد بگوييم به آن بد بگوييم ـ خداي ناکرده ـ به نظام ما آسيب برسد.
فرمود اين اختلاف دين را تيغ مي کند، اگر تيغ کرد چيزي نمي ماند. «إِيَّاكُمْ وَ الْبِغْضَةَ... فَإِنَّهَا الْحَالِقَةُ لِلدِّينِ»[53] . وحدت، وحدت، وحدت از بهترين برکات است. حالا بسيار خوب! اين آقا خلاف کرده، خلاف کرده است! حالا ما مرتّب بنشينيم بد بگوييم! او يک دستگاه قضايي هست و کارهايي هست که انجام مي دهند. مدام به اين بد بگوييم مدام به او بد بگوييم، مدام به نظام ـ خداي ناکرده ـ اهانت بکنيم!
فرمود با کسي اختلاف داريد راه حلّي هست. حالا گوش نداد، حالا شما هر روز بخواهي فحش بگويي، هر روز بخواهي دروغ بگويد، به هر حال داري دين خود را تيغ مي کني. «إِيَّاكُمْ وَ الْبِغْضَةَ... فَإِنَّهَا الْحَالِقَةُ لِلدِّينِ»، اين بيان نوراني از پيغمبر (صلي الله عليه و آله و سلم) است؛ آن هم که در نهج البلاغه است فرمود: «لاَ تَبَاغَضُوا فَإِنَّهَا الْحَالِقَهُ»[54] . اين مي دانيد اين «تاء» تاي تأنيث نيست. اين «تاء» تاي مبالغه است. وقتي مي گويند آدم «خليفة الله» است نه «خليف الله»؛ براي اين که اين «تاء» تاي تأنيث نيست. زينب (سلام الله عليها) اگر به هر معنا عقيله بنيهاشم است حسين بن علي (سلام الله عليه) هم به همان معنا عقيله بنيهاشم است؛ اين «تا»ي عقليه تاي تأنيث که نيست، مثل «تا»ي خليفه است مثل «تا» ي علامه است. حسين بن علي عقيله بنيهاشم است، چه اين که زينب(سلام الله عليها) عقيله بنيهاشم است. آدم (سلام الله عليه) «خليفة الله» است نه «خليف الله». «طَلَبُ الْعِلْمِ فَرِيضَةٌ»[55] است نه «فريضٌ». اين قدر فهم فهم فهم فهم! اين قدر فهم واجب است که پيغمبر نفرمود فهم واجب است فريض است؛ بلکه فرمود فهم فريضه است، وگرنه مبتدا مذکر، خبر مؤنث؟ «تاء» که تاي تأنيث نيست، «طَلَبُ الْعِلْمِ فَرِيضَةٌ». آن وقت جامعه را عقل اداره مي کند.
بنابراين ما تا آن جايي که ممکن است بايد اختلاف نداشته باشيم. اختلاف را هم با نصيحت و برهان حلّ کنيم. حالا اگر حلّ نشد، مرتّب در صدد کارشکني به اين بد بگوييم، به نظام اهانت بکنيم، اين را ديگر نفرمود. فرمود: «لاَ تَبَاغَضُوا»[56] ؛ براي اين که اين بغض حالق نيست. تيغ ها چند گونه است: بعضي از تيغ ها که کُند است، بعضي از تيغ ها عادي است، بعضي از تيغ ها همين که به مو رسيد ديگر چيزي از مو باقي نمي گذارند. اين «تاء» تاي مبالغه است، «فَإِنَّهَا الْحَالِقَهُ»؛ وگرنه «بغض» که مذکر است. البته «بغضاء» مؤنث است، «فَإِنَّهَا الْحَالِقَةُ لِلدِّينِ»[57] . به اين بد بگوييم، به آن خليفه بد بگوييم، به اين خليفه بد بگوييم، اين نه دستور ديني ماست، نه فايده اي هم دارد؛ جز داعش پروري، چرا ما اين کار را بکنيم؟ اميدواريم ذات اقدس الهي به همه آن عقلي را عطا کند که همه شئون ما تابع آن عقل باشد.
من مجدّداً شما بزرگواران و علما و فضلا، حوزويان، دانشگاهيان، برادران و خواهران ايماني را گرامي مي دارم و اميدواريم ـ إن شاء الله ـ اين ايام براي همه شما خير و رحمت و برکت باشد.