« فهرست دروس
درس نهج البلاغه آیت الله عبدالله جوادی آملی

97/07/12

بسم الله الرحمن الرحیم

حکمت 31/حکمت ها /نهج البلاغه

 

موضوع: نهج البلاغه/حکمت ها /حکمت 31

 

«أعظم الله أجورنا [و اجوركم] بمصابنا بالحسين (عليه السلام) وجعلنا وإياكم من الطالبين بثاره (عليه الصلاة و عليه السلام)»[1] .

بحث ‌هاي روز پنج ‌شنبه درباره نهج البلاغه اميرالمؤمنين(سلام الله عليه) بود. بحث ‌هاي خطبه‌ هاي نوراني آن حضرت و همچنين نامه ‌هاي مبارک آن حضرت در طي اين سال ‌ها به پايان رسيد. مستحضريد که 241 خطبه در نهج البلاغه ثبت شد و 79 نامه؛ اين ها به پايان رسيد و کلمات حکيمانه ‌اي که در نهج البلاغه ثبت شد، 473 کلمه است که ما به کلمه سي و يکم رسيديم.

 

در کلمه سي و يکم آنجا از وجود مبارک اميرالمؤمنين (سلام الله عليه) سؤال مي‌ کنند که ايمان چيست؟ حضرت هم ايمان را شرح مي ‌دهد، هم کفر را شرح مي ‌دهد، هم شک را. هم از نظر معارف اعتقادي و هم از نظر معرفت‌ شناختي. مسئله ايمان و کفر در بحث‌ هاي قبل گذشت، رسيديم به شک.

حضرت در جريان ايمان فرمود ايمان «الْإِیمَانُ عَلَی أَرْبَعِ دَعَائِمَ‌»[2] ، درباره کفر هم فرمود: «وَ الکُفرُ عَلَی أَربَعِ دَعَائِمَ». درباره شک هم که يک نحوه معرفت ‌شناسي است از يک نظر و ترديد عملي از نظر ديگر فرمود: «عَلَی أَرْبَعِ شُعَبٍ‌»[3] . مستحضريد ايمان به معناي اعتقاد و پذيرش قلب نيست. «آمَنَ»؛ يعني «دخل في المأمن». منتها ورود در مأمن به داشتن اعتقاد صائب و عمل صالح است. اين دو رکن، انسان را وارد مأمن مي ‌کند؛ وگرنه اين فعل ماضي وقتي مي ‌گويند «أمَنَ»؛ يعني «دخل في المأمن». مأمن همان حصن و قلعه و دژ است که وجود مبارک امام رضا (سلام الله عليه) فرمود در آن حديث «سلسلة الذهب»، توحيد حصن خداست مأمن خداست: «كلمة لا إله إلا الله حصني‌»[4] [5] ؛ يعني قلعه و اگر کسي موحد شد وارد اين قلعه مي ‌شود.

بنابراين «آمَنَ»؛ يعني «دخل في المأمن». ورود در اين قلعه و مأمن که «كلمة لا إله إلا الله حصني‌»، به اين دو عنصر محوري است: اعتقاد صائب و دقيق؛ عمل صالح و با اخلاص. اين عصاره معناي ايمان بود که گذشت.

 

کفر هم که مقابل آن است، آن را هم حضرت بيان فرمود و اما شک؛ فرمود: «وَ الشَّکُّ عَلَی أَرْبَعِ شُعَبٍ عَلَی التَّمَارِی وَ الْهَوْلِ وَ التَّرَدُّدِ وَ الاِسْتِسْلاَمِ»[6] ، اين شک گاهي در بخش علمي است که مي ‌شود شبهات علمي. گاهي در بخش عملي است مي‌ شود ترديد. دستگاهي در درون ما هست که او مسئول انديشه است که کارهاي حوزه و دانشگاه با آن دستگاه صورت مي ‌پذيرد. دستگاهي هم در درون ماست که مسئول انگيزه است متولّي تصميم است. ما يک جزم داريم که از سنخ علم است، يک عزم داريم که از سنخ عمل است. اين که گاهي ممکن است کسي عالم باشد ولي عمل نکند؛ براي اين که هيچ يعني هيچ! در تحقيقات علمي جا براي رحم و اين ها نيست، بايد تمام آن دقائق را از هم جدا کرد. ما يک دستگاه جزم داريم که حوزه و دانشگاه مسئول اين کار است که کار فهميدن است، تحقيق کردن است، پژوهش کردن است، يافتن است و يک دستگاه عزم داريم؛ اراده و اخلاص و نيت و عزم که هيچ ارتباطي بين اين ها نيست. اگر روح قوي شد اين ها را به هم مرتبط مي ‌کند، وگرنه مي ‌شود عالم بي ‌عمل، چرا؟ چون هيچ يعني هيچ! هيچ ارتباطي بين دستگاه عزم و اراده و اخلاص با جزم و تصوّر و انديشه نيست.

مثالي از ظاهر به باطن برويم که اين مثال شايد ده‌ ها بار گفته شد. ما اگر بيرونمان را درست ارزيابي کنيم کم ‌کم مي ‌فهميم نه به آن برسيم، تازه مي‌ فهميم در درون ما چه خبر است. ما از نظر بيرون يک سلسله نيروهايي داريم که مسئول و متولّي فهميدن هستند؛ مثل چشم و گوش. يک سلسله نيروهايي داريم که مسئول کار و حرکت هستند؛ مثل دست و پا. اين مَقسم که ما در فضاي بيرون يک سلسله اعضايي داريم که مسئول و متولّي فهميدن‌ هستند، يک سلسله اعضا و جوارحي هم داريم که مسئول کار کردن و کوشش هستند. اين مقسم است.

 

زير مجموعه اين مقسم، چهار قسم است. بعضي افراد هر دو بخش آن ها سالم است، بعضي افراد بخش فهمشان سالم است بخش عملشان بيمار است. قسم سوم بعکس است که بخش عملشان سالم است بخش فهمشان ضعيف است. قسم چهارم هر دو بخشش ضعيف است. اگر اين در ظاهر روشن بشود تازه مي ‌توانيم بفهميم در درون ما هم چنين چيزي هست؛ اما راه علاج هنوز با اين ها نيست تا معلوم بشود که چه طور يک عده عالم بي‌عمل هستند. چه طور مي‌ شود که آدم چيزي را يقين دارد حرام است ولي انجام مي‌ دهد؟! چه طور مي ‌شود؟ قطع داريم يقين داريم که اين کار حرام است، گفته خدا برخلاف اين است گفته پيغمبر برخلاف اين است و عمل مي ‌کنيم! چه طور مي ‌شود که اين علم هست يقين هست، ولي هيچ اثر ندارد. پس ما بايد دستگاه بيرون را خوب ارزيابي کنيم، بعد وارد دستگاه درون بشويم، بعد اين چهار شعبه ‌اي که وجود مبارک حضرت فرمود، شک چهار شعبه دارد چيست؟

در فضاي بيرون ما يک چشم و گوشي داريم که اين ها مسئول و متولّي فهميدن هستند. يک دست و پايي داريم که مسئول حرکت و کوشش هستند. اين مقسم است. گاهي هر دو سالم‌ هستند؛ مثل کسي که مار و عقرب را مي ‌بيند يا صداي اتومبيل را مي ‌شنود، اين چشم و گوش سالم است، دست و پا هم سالم است فاصله مي‌ گيرد و خودش را نجات مي ‌دهد. با چشم مار را مي‌ بيند، با گوش صداي خطر را مي ‌شنود، با دست و پا حرکت مي‌ کند و نجات پيدا مي ‌کند. اين هم مسئولان فهم سالم‌ هستند هم مسئولان کار.

قسم دوم کساني هستند که بخش فهمشان سالم است، بخش کارشان بيمار است؛ مثل انسان فلج. اين انسان فلج مار را مي ‌بيند، عقرب را مي ‌بيند، خطر را مي ‌فهمد؛ اما چشم که فرار نمي ‌کند گوش که فرار نمي ‌کند، اين دست و پا فرار مي ‌کند که فلج است. اين ويلچري مشکل علمي ندارد، او چون خطر را مي ‌بيند؛ اما چشم فرار نمي ‌کند، گوش فرار نمي‌ کند؛ دست و پا کار مي‌ کند که فلج است.

قسم سوم کساني هستند که دست و پاي آن ها سالم است چشم و گوش آن ها بسته است! اين ها هم آسيب مي ‌بينند. اين ها مار را نديدند تا فرار کنند. دست و پايشان سالم است، کسي نمي ‌تواند بگويد که مگر نمي ‌توانستي فرار کني؟ چون دست که نمي ‌بيند پا که نمي ‌بيند، پا فقط مي‌ دود؛ اما ديدن و فهم برای چشم و گوش است چشم و گوش او که بسته است. قسم چهارم کساني ‌اند که فاقد طهورين هستند، هم چشم و گوش آن ها ناسالم و کور و کَر هستند، هم دست و پايشان ويلچري‌ است. پس ما يک مقسم داريم در بيرون، آن مقسم اين است که انسان داراي نيروي ادارکي و نيروي عملي است. زيرِ اين مقسم چهار قسم است يا هر دو سالم ‌اند يا هر دو بيمارند يا اين سالم است و آن بيمار، يا آن بيمار است و اين سالم. اين در فضاي بيرون.

همين معنا در دستگاه درون ما هم هست؛ يعني جان ما در دستگاه درون خود يک سلسله اموري دارد که متولّيان انديشه و انگيزه و تصوّر و تصديق و استدلال و تعليل و قياس و مانند آن هستند که حوزه و دانشگاه با اين کار مي ‌کنند و يک سلسله اموري هستند که مربوط به عمل‌ اند، ايمان‌ اند، اخلاص ‌اند، تربيت ‌اند، عدل ‌اند، عقل ‌اند، اين ها هستند. هيچ تلازمي نيست که اگر اين خوب شد آن هم خوب باشد، اين خوب شد آن هم خوب باشد، اين مقسم درون ما که ما يک سلسله مسئولان انديشه ‌اي داريم، يک سلسله مسئولان انگيزه ‌اي. آن که مسئول انديشه است کارش تصور و تصديق و استدلال و قياس و تحقيق و پژوهش علمي است، به جزم مي ‌رسد. اين که مسئول انگيزه است تصميم و اراده و عزم و اخلاص و مانند آن است.

بر اساس اين مقسم، چهار قسم زير اين مقسم هستند؛ بعضي ‌ها هر دو بخش آن ها سالم است؛ مثل علمايي که عاقل‌ هستند، هم خوب مي ‌فهمند چه در حوزه و دانشگاه، هم خوب تصميم مي‌ گيرند. اين «الْعَقْلُ ... مَا عُبِدَ بِهِ الرَّحْمَنُ وَ اكْتُسِبَ بِهِ الْجِنَانُ»[7] که حضرت فرمود، ناظر بخش عزم يعني عزم است! هيچ ارتباطي بين عزم که کار عملي است با جزم که کار علمي است نيست. گاهي آدم قوي باشد مي ‌تواند اين ها را هماهنگ کند. اگر آن روح قوي بود انسان با ادب ديني بود، خوب تربيت ديني شد، آن چه در حوزه و دانشگاه فهميد به جزم رسيد، به بارگاه عقل عملي مي ‌سپارد، به عزم تبديل مي ‌کند مي ‌شود عالم عادل. عالم عاقل و اگر ـ خداي ناکرده ـ اين بخشش ويلچري بود، آن بخش علمي ‌اش صد درصد چيزي را يقين دارد، او يقين دارد که خدا در قرآن فرمود: ﴿قُل لِّلْمُؤْمِنِينَ يَغُضُّوا﴾[8] ، اما نامحرم را نگاه مي ‌کند. يقين دارد که فرمود، اين زيرميزي، اين اختلاس، اين نجومي، اين ادلاست. به قاضي ادلا مي ‌دهند. فرمود اين کار را نکنيد. يعني دلو را بگذاريد در چاه فاضلاب و يک مُشت فاضلاب در بياوريد. مبادا به قاضي رشوه بدهيد، يک مشت فاضلاب در بياوريد! ﴿تُدْلُواْ بِهَا إِلَى الْحُكَّامِ﴾[9] . ﴿أَكَّالُونَ لِلسُّحْتِ﴾[10] ، ﴿سُحت﴾ را چرا مي‌ گويند حرام؟ حرام را چرا مي ‌گويند ﴿سُحت﴾؟ حرام گفتند، چون خدا منع کرده و محروم کرده است. ﴿سُحت﴾ گفتند، يعني مال حرام؛ چه به صورت اختلاس، چه نجومي، چه زيرميزي، چه احتکار، اين پوست آدم را مي ‌کَنَد. شما ديديد وقتي حيواني به نهالي حمله کند، پوست اين نهال را بکَنَد و بجوَد، اين خشک مي‌ شود؛ چون اين نهال از راه پوست نفس مي ‌کشد. فرمود: مال حرام اگر ـ خداي ناکرده ـ به جايي راه پيدا کرد، اين پوست شما را مي ‌کَنَد: ﴿فَيُسْحِتَكُمْ﴾[11] ؛ «اَسحت الشجرة»؛ يعني پوستش را کَند. حرام اگر به خانواده ‌اي راه پيدا کند، پوست اين آدم را مي ‌کَنَد. اين نهالي که پوستش را کَندي، از چه راهي نفس بکشد؟ زود هم خشک مي ‌شود.

 

فرمود آن کسي که رشوه مي ‌دهد، ادلاء مي‌ کند؛ يعني دلو را انداخت در چاه فاضلاب، يک مشت فاضلات دارد در مي ‌آورد، آن حکم باطل اين است. چقدر اين کتاب عميق است! چقدر اين کتاب دقيق است! فرمود: ﴿تُدْلُواْ بِهَا إِلَى الْحُكَّامِ﴾[12] ، اگر اين کار را کرديد، ﴿فَيُسْحِتَكُمْ﴾[13] ؛ پوست شما را مي ‌کَنَد.

بنابراين انسان در درون خود دستگاهي دارد، مسئوليتي دارد به نام انديشه، پژوهش مي ‌کند تحقيق مي ‌کند تا به جزم مي ‌رسد. صد درصد مي‌ داند که اين مطلب گفته خداست. اما هيچ ارتباطي بين دستگاه جزم با دستگاه عزم نيست؛ مثل اين که هيچ ارتباطي بين چشم و گوش و دست و پا نيست. اين دست و پا هم بايد سالم باشد تا انسان بدود. اگر اين عقل را هوس گرفت خاموش کرد، اين را خسوف و کسوف اين «إنارة العقل مکسوف بطوع الهوي»[14] ؛ همين است، گاهي اين عقل را ظلّ مي‌ گيرد. هوس، هوي، غرور، خود خواهي اين عقل را که نوراني است جلوي آن را مي‌ گيرد. وقتي نورش را گرفته، انسان با اين که يقين دارد اين مطلب حق است هيچ ترديدي ندارد؛ اما عمل نمي ‌کند، چون آن بخش علمي بخش انديشه هيچ کاري مسئوليتي درباره اراده، عزم، اخلاص، عمل ندارد. اين يک دستگاه ديگر است.

 

اين که در قرآن فرمود: فرعون صد درصد فهميد حق با موساي کليم است؛ اين «الف و سين و تاي» «إستيقَنَ» براي تأکيد است؛ مثل «إستکبر»: ﴿وَجَحَدُوا بِهَا وَاسْتَيْقَنَتْهَا أَنفُسُهُمْ﴾[15] ، صد درصد يقين پيدا کردند که حق با وجود مبارک موساي کليم است، اين يک آيه.

در آيه ديگر وجود مبارک کليم الهي به فرعون در آن برخورد هاي دو نفر گفت: ﴿لَقَدْ عَلِمْتَ مَا أَنزَلَ هَؤُلاء إِلاَّ رَبُّ السَّمَاوَاتِ وَالأَرْضِ بَصَآئِرَ﴾[16] ؛ براي تو صد درصد روشن شد که بين کار من و ساحران فرق است. اين معجزه است. تو در ميدان مبارزه هم ديدي حق با من است. هم آن آيه: ﴿وَجَحَدُوا بِهَا وَاسْتَيْقَنَتْهَا أَنفُسُهُمْ﴾[17] مي‌ گويد اين صد درصد عالم بود که حق با موساي کليم است، ولي عمل نکرد. هم برهان موساي کليم اين بود: ﴿لَقَدْ عَلِمْتَ﴾[18] ؛ براي تو معلوم شد. حالا اين کاري به فرعون ندارد، در درون خيلي از ما فرعون هست. اگر ما يک عالم بي ‌عملي در حوزه و دانشگاه داشتيم؛ مثل کسي است که چشمش سالم است گوشش سالم است ولي ويلچري است. خطر را يقيناً مي ‌داند؛ ولي چشم فرار نمي ‌کند، گوش فرار نمي‌ کند. از حوزه و دانشگاه کاري ساخته نيست؛ از مسجد و حسينيه کار ساخته است، از آن نماز شب کار ساخته است، از آن عزاداري ساخته است، از آن ناله ساخته است.

 

وجود مبارک اميرالمؤمنين مشخص کرد، فرمود: اوّلاً کسي که به فکر جدال است اين هميشه سرگردان است، او هميشه در شب به سر مي ‌برد. اين بخش انديشه او هميشه شب است، اصلاً روز ندارد. اين برای اوّلي که فرمود، چهار رکن دارد: «وَ الشَّکُّ عَلَی أَرْبَعِ شُعَبٍ عَلَی التَّمَارِی»[19] . اين که گرفتار بگو و مگو است، اين به اين فکر نيست که حق را بفهمد، به اين فکر است که بر اساس مراء و جدال حرف خودش را بزند. در سوره مبارکه «انعام» به وجود مبارک حضرت فرمود رسول من! يک عده مي ‌آيند جلوي تو که حرف خودشان را بزنند: ﴿إِذَا جَآؤُوكَ يُجَادِلُونَكَ﴾[20] ، اين ها نيامدند استدلال بشنوند، اين ها آمدند حرف ‌هاي خودشان را بزنند. با اين ها يک گونه بايد رفتار بکني؛ اما ﴿وَإِذَا جَاءكَ الَّذِينَ يُؤْمِنُونَ بِآيَاتِنَا فَقُلْ سَلاَمٌ عَلَيْكُمْ﴾[21] ؛ آن ها که آمدند در مجلس و محفل تو که چيزي ياد بگيرند استدلال بکنند حرف تو را بفهمند، سلام را به آن ها برسانيد. حالا اوحدي از اهل منظر «سلام الله» را دريافت مي ‌کنند، اوساط آن ها، سلام رسول الله را دريافت مي ‌کنند. فرمود اگر کسي وارد مجلس علمي شد، سلام را به آن ها برسان. قبلاً رسم بود که وعّاظ اوّل سلام مي ‌کردند. الآن فقط در نماز جمعه سلام مي ‌کنند. اين رسم بود. اصل رسم از سوره مبارکه «انعام» استفاده شد؛ وقتي افراد مي ‌آمدند در مسجد حضور حضرت، حضرت مي ‌خواست سخنراني کند يا مسائل را طرح کرد، اوّل سلام مي ‌کرد: «سلامٌ عليکم»، ﴿وَإِذَا جَاءكَ الَّذِينَ يُؤْمِنُونَ بِآيَاتِنَا فَقُلْ سَلاَمٌ عَلَيْكُمْ﴾؛ ذات اقدس الهي به مؤمنين سلام مي ‌فرستد، چرا ما برخوردار نشويم؟

ببينيد نام انبيا را که مي ‌برد، مي ‌فرمايد: ﴿سَلَامٌ عَلَى مُوسَى وَهَارُونَ﴾[22] بعد می فرمايد: ﴿كَذَلِكَ نَجْزِي الْمُحْسِنِينَ﴾[23] ، نه «نجزي الانبياء»! فرمود کسي که بي راهه نرود راه ديگران را هم نبندد عالم بشود به علمش عمل بکند، حالا لازم نيست پيغمبر و امام و امامزاده باشد، من به او سلام مي ‌کنم. ﴿کذلک﴾؛ يعني ﴿کذلک﴾! فرمود اين اختصاصي به موسي ندارد، آن درجه عاليه ‌اش برای موسي و هارون(سلام الله عليهما) است. ﴿سَلَامٌ عَلَى مُوسَى وَهَارُونَ ﴿120﴾[24] إِنَّا كَذَلِكَ نَجْزِي الْمُحْسِنِينَ﴾؛ ﴿سَلَامٌ عَلَى نُوحٍ فِي الْعَالَمِينَ ﴿79﴾[25] إِنَّا كَذَلِكَ نَجْزِي الْمُحْسِنِينَ﴾ اين خداست! ما چرا «سلام الله» را تلقي نکنيم؟ آنجا که ننوشته مخصوص انبياست! آن که نوشته شده آن قلّه عاليه و درجه عاليه بله از آن انبيا و اولياست؛ اما اصل «سلام الله» که برای همه است. ما چرا اين سلام را دريافت نکنيم؟ اين سلام هم فيض است هم فوز است، هم دعاست، هم سلامت قلب است، هم سلامت دنياست هم سلامت آخرت.

 

حضرت فرمود: شک اوّلين شعبه‌ آن مرآء و جدالي است که انسان در صدد اين باشد که حرف بزند، حرف خودش را بگويد، نه حرف ديگري را بشنود و هول و هراس دارد. يک انسان شکاک در فضاي تاريک به سر مي ‌برد، انساني که در تاريکي حرکت مي ‌کند هميشه هولناک است. تردد دارد؛ تردد يک بخش علمي دارد که بين نفي و اثبات شک دارد. يک بخش عملي دارد بين رفتن و نرفتن. معمولاً آن بخش عملي را مي‌ گويند ترديد، آن بخش نظري را مي‌ گويند شک. يک آدم نابينا وقتي که نمي ‌تواند از جايي خارج بشود، گاهي به طرف ديوار شرق مي‌ رود مي‌بيند بسته است، گاهي به طرف ديوار غرب مي ‌رود مي ‌بيند بسته است، سرگردان است. ترديد و همچنين تردد که باب «تفعيل» است، اين ها آن ردّ مکرر را مي‌ رساند؛ چون باب «تفعيل» و اين ها مفيد مبالغه است. تردد هم شبيه اين خواهد بود. ﴿فَهُمْ فِي رَيْبِهِمْ يَتَرَدَّدُونَ﴾[26] ؛ اين باب «تفعيل» را براي همين گذاشتند که مبالغه باشد شدت باشد. انساني که چشم دارد، يک راه را ببيند، وقتي که چشم او بسته، راه ديگر را انتخاب مي ‌کند. اما يک نابينا گاهي به طرف شرق مي ‌رود مي ‌بيند بسته است، مي ‌آيد طرف غرب گاهي طرف غرب مي ‌رود بسته است دوباره، ﴿فَهُمْ فِي رَيْبِهِمْ يَتَرَدَّدُونَ﴾. اين رد مکرّر، يعني هميشه در راه است. فرمود انساني که گرفتار شک است شعبه شک همان ترديد است؛ بکنم نکنم! بپذيرم نپذيرم! با دين باشم يا نباشم! بعد هم در برابر رخدادها تسليم مي ‌شود؛ چون راهي براي نفي و اثبات ندارد. نه مي ‌تواند بگويد آري، نه مي ‌تواند بگويد نه! فرمود مرآء دارد، هول دارد، ترديد دارد، هميشه دست او بالاست؛ تسليم دارد. اين آثار شک است. «وَ الاِسْتِسْلاَمِ فَمَنْ جَعَلَ الْمِرَاءَ دَیْدَناً لَمْ یُصْبِحْ لَیْلُهُ‌»[27] ؛ کسي که کارش همين گفتگو و مبارزه و نقد و بدون اين که به اين فکر باشد که حرف طرف را هم بشنود، فرمود هميشه شبِ شب است. اين روز ندارد اصلاً و هيچ وقت در فضاي روشن به سر نمي ‌برد. «وَ مَنْ هَالَهُ مَا بَیْنَ یَدَیْهِ نَکَصَ عَلَی عَقِبَیْهِ»؛ چون شک دارد جلوي خودش را نمي ‌بيند، جلوي او تاريک است؛ چون جلوي او تاريک است، مرتّب به عقب برمي ‌گردد، مرتّب به عقب برمي ‌گردد. «وَ مَنْ تَرَدَّدَ فِی الرَّیْبِ وَطِئَتْهُ سَنَابِکُ اَلشَّیَاطِینِ»؛ کسي که در شک ترديد دارد، مگر شيطان آدم گمشده را رها مي ‌کند؟! او را لِه مي ‌کند. شيطان گفت: ﴿لأَحْتَنِكَنَّ ذُرِّيَّتَهُ﴾[28] ، اين در سوره مبارکه «اسراء» بود. اين «إحتنک» که باب «افتعال» است. «إحتنک الفرس»؛ يعني اين سوارکار روي سوار نشسته است، حَنک و تحت حنک اين اسب را گرفته، دهنه اسب را گرفته هر جا بخواهد مي ‌برد. شيطان مي ‌گويد من دهنه مي‌ زنم، من سواري مي ‌خواهم. ﴿لأَحْتَنِكَنَّ ذُرِّيَّتَهُ﴾؛ من سواري مي‌ خواهم. من مي ‌خواهم کار انجام بدهم از اين نيروها استفاده مي ‌کنم. اينجا حضرت فرمود: سُمِ اسبِ شيطان او را لِه مي‌ کند، ﴿لأَحْتَنِكَنَّ﴾، يا اسب مي ‌شود يا زير اسب لِه مي ‌شود. اگر اين کار را کرد، «سنابک»؛ يعني سُم ‌هاي او. «وَ مَنِ اسْتَسْلَمَ لِهَلَکَهِ الدُّنْیَا وَ الْآخِرَهِ هَلَکَ فِیهِمَا»[29] ؛ هر کسي راه فرار ندارد، راه مبارزه ندارد، راه جهاد ندارد؛ چون جهاد و اين ها را قبلاً حضرت فرمود، او در دست و پاي حوادث لِه مي ‌شود. کسي نداند راه فرار چيست، راه نجات چيست! دين به ما گفته طرزي زندگي کنيد که دشمن از شما هراسناک باشد. شما حمله نمي‌ کنيد، ولي از حمله دشمنان محفوظ هستيد که مبادا بيگانه به شما طمع بکند و حمله بکند حتماً طرزي به سر ببريد مقتدرانه کشورتان را حفظ بکنيد که بيگانه طمع نکند.

بنابراين اين پايان کلمه 31 از کلمات حکيمانه حضرت امير بود. حضرت ايمان را معنا کردند، کفر را معنا کردند، شک را معنا کردند. اين آقايان طلبه ‌ها مستحضرند در کتاب‌ هاي منطق ما يک عقد داريم که منطق با عقد کار دارد. در کتاب ‌هاي اخلاق يک عقيده داريم که اخلاق با عقيده کار دارد. مستحضريد در اين کتاب ‌هاي منطق حتماً در اذهان شريف شما هست که قضيه را قضيه مي‌گويند؛ چون عقل نظري نه عملي، عقل نظري حکم کرده. قضا؛ يعني حکم، حکم کرده به ثبوت محمول بر موضوع. چرا به آن قضيه مي‌ گويند؟ اگر حکم نباشد نگوييم «الف»، «باء» است، حکم نکنيم که قضيه نيست. در منطق شنيديد که مي‌گويند: «تسمّي القضية عقداً»؛ عقد يعني گِره. اين «است» در فارسي به منزله گِرهي است که دو تا نخ را به هم مرتبط مي ‌کند. اين «هو» در عربي که مي ‌گوييم «زيدٌ هو قائم»؛ اين «هو» به منزله «است» به منزله گره است که موضوع و محمول را گره مي ‌زنند؛ لذا در منطق قضيه را عقد مي‌ گويند: «و تسمّي القضية عقداً».

 

اما عقيده يک انگشت ديگري، دست ديگري مي ‌خواهد که عصاره علمي اين قضيه را با جان گره بزند، مي ‌شود عقيده؛ لذا ممکن است کسي اهل عقد باشد، اهل عقيده نباشد. عالم هست که چه حلال است چه حرام است، اما عقيده ندارد. تمام تلاش و کوشش ما بايد اين باشد، آن چه را که ياد گرفتيم به صورت جزم درآمد، رها نکنيم، آن را به دست عقل عملي بدهيم بشود عقيده، بشود عزم، که بشود عالم باعمل. آن وقت اگر کسي با عالم باعمل شد مي ‌دانيد چه خدماتي خدا نسبت به او مي ‌کند؟ شما از کافي کليني تا معالم، از معالم صاحب معالم[30] تا کافي کليني همه اين احاديث را نقل کردند که فرشته ‌ها فرّاشان طالبان علوم‌ اند: «إِنَّ الْمَلَائِكَةَ لَتَضَعُ أَجْنِحَتَهَا لِطَالِبِ الْعِلْمِ»[31] اين کم کاري نيست. هر مسجدي هر مدرسه ‌اي هر مدرسي فرّاشي دارد که فرش‌ ها را پهن مي‌ کند؛ اما فرمود اين ها فرّاش ‌هاي بشري‌ هستند که کار خودشان را انجام مي ‌دهند. اما آن که پر پهن مي ‌کند آن ملائکه است. ملائکه فرّاشان طلاب علوم و دانشجويان متدين دانشگا‌ها هستند که پر پهن مي ‌کنند. طلبه متدين، دانشجوي مؤمن روي پر فرشته‌ها مي ‌نشيند. چه نعمتي بهتر از اين؟! چرا ما اين نعمت را ترک بکنيم؟ «إِنَّ الْمَلَائِكَةَ لَتَضَعُ أَجْنِحَتَهَا لِطَالِبِ الْعِلْمِ». اين کم عظمت است؟! چه خواهران چه برادران چه دانشجويان چه طلاب چه حوزويان چه دانشگاهيان، اين راه باز است که ما روي بال ملائکه بنشينيم. چرا اين کار را نکنيم؟ آن‌ گاه اگر ما اين چنين بوديم، جامعه ما صد درصد مؤمن است. صد درصد با ايمان است. جامعه عالم با عمل مي ‌خواهد، ﴿وَجَعَلْنَا لَهُ نُورًا يَمْشِي بِهِ فِي النَّاسِ﴾[32] ؛ چه کسي است که از نور بدش بيايد؟ چه کسي است که از عطر بدش بيايد؟ چه کسي است که از گُل بدش بيايد؟ چه کسي از جمال و جلال بدش بيايد؟ ما چرا نشويم اين گونه؟ آن مقامات عاليه را که از ما نخواستند مقدور ما هم نيست؛ اما اين مقدار که مي ‌توانيم روي پر ملائکه بنشينيم. اين راه باز است. اميدواريم همه ما حوزويان و همه عزيزان دانشگاهي به اين توفيق بار يابند که عالم با عمل بشوند و اين کشور وليّ عصر تا ظهور آن حضرت از هر خطري محفوظ بماند. من مجدداً مقدم شما را گرامي مي ‌دارم، اميدوارم ذات اقدس الهي به همه شما خير و صلاح و فلاح دنيا و آخرت مرحمت بفرمايد.


[14] شرح الاشموني لالفيه ابن مالك، الأُشْمُوني، ج2، ص139. «إنارةُ العقلِ مکسوف بطوع الهوي      و عقل عاصی الهوی يزداد تنويرا».
logo