« فهرست دروس
درس نهج البلاغه آیت الله عبدالله جوادی آملی

96/11/19

بسم الله الرحمن الرحیم

حکمت 1 و 2/حکمت ها /نهج البلاغه

 

موضوع: نهج البلاغه/حکمت ها /حکمت 1 و 2

 

مقدم شما فرهيختگان، نخبگان حوزوي و دانشگاهي و برادران و خواهران ايمان را گرامي مي ‌داريم. دهه پُر برکت فجر را به همه شما تهنيت عرض مي‌ کنيم، از ذات اقدس الهي مسئلت مي‌ کنيم به همه ما توفيق دهد که راهيان راه انبيا و اوليا و شهدا و صلحا و صدّيقين باشيم.

 

بحث ما در نهج البلاغه در طي اين چند سال، تبيين خطبه‌ هاي نوراني حضرت بود که 241 خطبه است و شرح نامه‌ هاي آن حضرت بود که 79 نامه طبق نقل سيد رضي (رضوان الله عليه) است. آن بحث ‌ها در اين طي اين چند سال ـ به لطف الهي ـ به پايان رسيد، در اين نوبت کلمات حکيمانه آن حضرت شروع مي ‌شود.

 

مستحضريد که بيانات نوراني آن حضرت، هم در خطبه ‌ها بيش از اين مقدار بود و هم در نامه ‌ها و هم در کلمات و سيد رضي (رضوان الله تعالي عليه) بيش از اين فرصت نداشت و آن شرايط هم بيش از اين اجازه نمي‌ داد که همه بيانات نوراني آن حضرت را نقل بکند. حضرت در صحنه ‌اي، جريان اسلام را، قرآن را، امامت را، ولايت را به طور وسيع شرح داد. معرفت نفس را، احکام جامعه را، مسائل اخلاقي را، مسائل مديريتي را، سياست را تبيين کرد؛ ولي چون نهج البلاغه متأسفانه با اين که تالي تلو قرآن کريم است و بايد در دسترس عموم بود، مهجور بود؛ نه تنها قرآن مهجور بود، نهج البلاغه هم مهجور بود و اگر سيد رضي (رضوان الله تعالي عليه) اين همّت را نمي ‌کرد، همچنان در مهجوريت بود و اکثر شرح‌ هاي نهج البلاغه هم از علماي اهل سنت است و اين هم از ابتکارات سيد رضي (رضوان الله تعالي عليه) است که آن بيانات نوراني ‌اي که عليه يک گروه بود، آن ها را يا اصلاً نقل نکرد يا کم ‌رنگ نقل کرد و اگر آن بيانات تُند و تيز علوي (سلام الله عليه) که درباره دست ‌اندرکاران سقيفه بود نقل مي ‌شد، ديگر نهج البلاغه نهج البلاغه ‌اي نبود که هشتاد درصد شرح نهج البلاغه را علماي سنّت به عهده بگيرند. همين ابن ابي الحديد مي‌ گويد که من فکر نمي‌ کردم کمتر از چهارده سال موفق مي ‌شوم به اتمام شرح نهج البلاغه و خدا را شکر مي ‌کنم که در ظرف ده سال تمام شد.[1] مرحوم راوندي که از فقهاي نامدار ما اماميه است، قبلاً نهج البلاغه را شرح کرد؛ ولي تا آنجا که ابن ابي الحديد مقدورش بود شرح راوندي را جرح کرده است، بسياري از اشکالات علمي را بر او وارد کرد. مهم ‌ترين شرحي که فعلاً موجود است شرح ابن ابي الحديد است که او از معتزلان و از متفکران اهل سنت است.

 

اگر کسي بخواهد همت کند که نظام اسلامي بايد همت کند! اين نهج البلاغه بعضي از بزرگان به تمامش رساندند؛ يعني تا آنجا که ممکن بود خطبه ‌ها را جمع‌ آوري کردند، نامه ‌ها را جمع ‌آوري کردند، کلمات کوتاه را هم جمع ‌آوري کردند وصاياي آن حضرت را جمع‌ آوري کردند. وقتي که معلوم بشود که حضرت اين کلمه را کجا فرمود؟ قبلش چه بود؟ بعدش چيست؟ شأن نزولش چيست؟ در فهم و تفسير و تحليل آن کلمه سهم تعيين کننده دارد. الآن وقتي شما وارد مي ‌شويد در بخش کلمات حکيمانه آن حضرت، مي ‌بينيد که جمله ‌هاي کوتاهي پشت و سر هم در حدود 473 کلمه را سيد رضي يا سه جمله را ايشان نقل کردند؛ اما حالا اين کلمات را حضرت کجا فرمود؟ به چه کسي فرمود؟ قبلش چيست؟ بعدش چيست؟ اين گُم است.

 

مستحضريد که اين مثل «لا تنقض اليقين أبداً بالشك»[2] نيست. «لا تنقض اليقين أبداً بالشك» را يک طلبه بعد از هشت ده سال درس خواندن با استاد، مي ‌فهمد استصحاب يعني چه و مانند آن. اما خيلي از کلمات از آن غني ‌تر، علمي ‌تر، پربارتر، پر مغزتر که با هشت ده سال درس خواندن حلّ نمي ‌شود. وقتي حضرت مي ‌گويد: «كل قائم في سواه معلول»[3] ترجمه‌ آن براي طلبه خارج ‌خوان سخت است چه رسد به تفسير آن. اين کتاب علماً مهجور است، ما خيال مي ‌کنيم ترجمه نهج البلاغه يعني خود نهج البلاغه!

 

اگر نظام اسلامي ما، مسئولين حوزه ما، مسئولين فرهنگي ما، اين همت مي‌ کردند که اين تالي تلو قرآن کريم را تبويب مي‌ کردند همه خطبه ‌ها را، نامه ‌ها را، وصايا را، آن کلمات نوراني را جمع مي ‌کردند؛ آن وقت اين را واگذار مي کردند عده ‌اي شرح مي کردند، نهج البلاغه هم مي شد مثل قرآن کريم.

 

يک حرفي ابن ابي الحديد دارد که شايد کمتر کسي از شما آقايان اين حرف را نشنيده باشيد؛ اين حرف از بس گفته شد تکرار شد همه آقايان شنيدند. خطبه‌ اي است که وجود مبارک حضرت امير بعد از تلاوت ﴿أَلْهَاكُمُ التَّكَاثُرُ﴾[4] و مانند آن که در آخرهاي خطبه ‌هاي نهج البلاغه است و بعد از قرائت آن خطبه که مربوط به برزخ است، حضرت دُرفشاني کرد برزخ را معنا کرد، ساهره قيامت را معنا کرد. ابن ابي الحديد در شرح اين خطبه مي ‌گويد: اين خطبه آن قدر دلپذير و دلنشين است که من از پنجاه سال قبل تا الآن «أكثر من ألف مرة»[5] بيش از هزار بار اين خطبه را خواندم و هيچ بار من اين خطبه را در طي اين پنجاه سال نمي‌ خواندم که بيش از هزار بار بود «إلا و أحدثت عندي روعة و خوفا و عظة»؛ يک مطلب تازه ‌اي از آن استفاده کردم. بعد مي ‌فرمايد اين خطبه از آن خطبه‌ هاي بلند علوي است که اگر خطبه‌ شناسان و اديبان و کلام‌ شناسان و فصاحت و بلاغت ‌شناسان را يکجا جمع بکنند و اين خطبه را بر آن ها بخوانند آن ها مي‌ فهمند که اين سجده دارد. همان طوري که قرآن سُوري دارد که بعضي از سور، آياتش سجده دارد، علي بن ابي طالب (سلام الله عليه) خطبي دارد که بعضي از خطبه‌ ها سجده دارد. اين را ابن ابي الحديد معتزلي مي‌ گويد؛ منتها مي ‌گويد کارشناسان ادب لازم است.

 

اين را که ما در شرح نهج البلاغة ابن ابي الحديد ديديم، به عرض استاد مرحوم علامه طباطبايي رسانديم. عرض کرديم اين اغراق نيست؟ ما آن چه شنيديم سجده بر آيات قرآن کريم است، در غير قرآن سجده نيست! اين ابن ابي الحديد چه طور اين حرف را مي‌ زند که اين خطبه سجده دارد؟ مرحوم علامه طباطبايي فرمودند: نه اين اغراق نيست، اين در حقيقت سجده براي آيات قرآن کريم است، زيرا همان آيات قرآن کريم از زبان حضرت امير به اين صورت درآمده است و اگر آن آيات قرآن کريم نبود، حضرت امير اين سخنان را نمي ‌توانست بگويد. اين ها هر چه دارند از قرآن است و از وحي الهي است.

 

مي ‌بينيد همان آيات قرآن کريم به صورت نهج البلاغه جلوه کرده است خود حضرت امير وقتي قرآن را معرفي مي ‌کند، مي ‌فرمايد که «فَتَجَلَّی لَهُمْ سُبْحَانَهُ فِی کِتَابِهِ مِنْ غَیْرِ أَنْ یَکُونُوا رَأَوْهُ»[6] ؛ خدا در قرآن براي بندگانش تجلّي کرد، حرف نزد. مردم بايد متکلّم را ببينند، نه اين صدا را بشنوند. «مِنْ غَیْرِ أَنْ یَکُونُوا رَأَوْهُ»، اين کاتب است از يک نظر، قرآن کتاب است از يک نظر، اين متکلم است از يک نظر، قرآن کلام است از يک نظر، اين متجلّي است از يک نظر قرآن جلوه اوست از يک نظر، تا خواننده قرآن چه کسي باشد! تا مطالعه ‌کننده قرآن چه کسي باشد! اين بيان لطيف سيدنا الاستاد مرحوم علامه طباطبايي که اين اغراق نيست؛ يعني همان مطالب بلند قرآن کريم است که از زبان مطهّر علي بن ابي طالب درآمده است.

 

بنابراين اين که مي ‌بينيد ما درس‌ خوان زياد داريم؛ اما کمتر کسي به آن عالم ربّاني بودن مي رسد. خود حضرت امير وقتي خودش را معرفي مي‌ کند مي ‌گويد: «أنا من علماء الربانيين»[7] . ما اين که آن گونه شاگرد و استاد کم داريم، براي اين که اين درس‌ هايي که ما مي ‌خوانيم درس‌ هاي عملياتي است که چه کار بکنيم و چه کار نکنيم! اما درس ‌هايي که مربوط به شناخت جهان است، شناخت انسان است، شناخت روابط بين انسان و جهان است، به ابديت ما برمي ‌گردد، ما چون يک موجود ابدي هستيم، نه يک تاريخ ميلياردي و ده ميلياردي و صد ميلياردي داريم که ما صد ميليارد سال مي‌ خواهيم زنده باشيم؛ ما يک موجود ابدي هستيم. اگر موجود ابدي هستيم فکر ابد مي ‌خواهد، عمل ابد مي‌ خواهد طرح ابد مي‌ خواهد. اين نه در فقه ماست، نه در اصول ماست، نه در بحث ‌هاي ديگر ماست، اين در قرآن است و در نهج البلاغه. اگر ما با مُردن مي ‌پوسيديم مشکلي نبود؛ اما با مُردن از پوست به در مي ‌آييم و ابدي مي‌ شويم. اگر ابدي شديم بايد افکار ابدي داشته باشيم زاد و توشه ابدي داشته باشيم، آنجا هيچ خبري نيست که کسي به داد ما برسد، چيزي به ما بدهد. امروز عمل است «وَ لاَ حِسَابَ وَ غَداً»[8] حساب است «وَ لاَ عَمَلَ‌». ببينيد همين جمله اوّلي که مرحوم سيد رضي (رضوان الله تعالي عليه) دارد، معنا کردن آن آسان نيست، براي اين که نه صدر آن معلوم است نه ذيلش معلوم است.

 

اين جمله اوّلي که از کلمات قصار آن حضرت است اين است که «قَالَ عَلَیْهِ السَّلاَمُ: کُنْ فِی الْفِتْنَهِ کَابْنِ اللَّبُونِ لاَ ظَهْرٌ فَیُرْکَبَ وَ لاَ ضَرْعٌ فَیُحْلَبَ‌»[9] ؛ يعني در فتنه ‌ها و در رخدادهاي مجهول که نه اصل آن معلوم است نه فرع آن معلوم؛ نه پايان آن روشن است نه آغاز آن معلوم؛ مثل شتر بچه دو ساله باش! آن روزها اين مثال ‌ها و تشبيهات براي قوم عرب ضروري و لازم بود تا به اين مسائل راه يابند. فرمود شتر بچه دو ساله، نه شير دارد که از پستان او کسي استفاده کند، نه آن قدرت را دارد و پشت صافي دارد که کسي سوار بشود يا بار بکشد. فرمود: در فتنه‌ هايي که براي شما روشن نيست وارد نشويد. نه فتنه را شير بدهيد و بپرورانيد و نه فتنه‌گران را سواري بدهيد. ترجمه ظاهري اين جمله همين است؛ اما اين را کجا گفته؟ قبلش چيست؟ بعدش چيست؟ اين در نهج البلاغه سيّد رضي حلّ نمي ‌شود.[10]

 

آن جملهِ بعد، تقريباً بيش از چهل جمله و کلام هست. اين جزء وصايايي بود که به مالک اشتر فرمود. فرمود: يا مالک! ـ اين از اينجا شروع شدـ «أَزْرَی بِنَفْسِهِ مَنِ اسْتَشْعَرَ الطَّمَعَ»[11] ؛ جمله ‌هاي بعد روشن است که به مالک گفت؛[12] اما آن را بايد تحقيق بکنيم ببينيم که اين قبل و بعدش چيست؟ به چه کسي گفته؟ به چه چيزي گفته؟ غرض اين است که فهميدن اين بدون شأن نزول آن و بدون سابقه و لاحقه آن دشوار است و صرف ترجمه هم که نمي‌ تواند بيان مراد حضرت باشد.

 

حضرت اين که فرمود: «کُنْ فِی الْفِتْنَهِ کَابْنِ اللَّبُونِ»[13] ؛ آنجا که شما مي‌ داني فتنه است؛ يک وقت مي ‌دانيد شورش است فتنه است يک وقت مي ‌دانيد قيام است، يک وقت براي شما مجهول است، يک وقت مي ‌دانيد که چه کسي مظلوم است، يک وقت مي ‌دانيد چه کسي ظالم است، همه اين ها را حضرت در خطبه ‌ها مشخص کرد. آنجايي که براي شما روشن است که ظالم کيست وظيفه چيست. آنجا که براي شما معلوم است مظلوم کيست وظيفه چيست. آنجا که براي شما روشن نيست اين شورش است قيام است فتنه است، آنجا وظيفه را بيان کرده است. همه اين جزئيات را بيان کرده است. اين که فرمود: چيزي که روشن نيست شما بايد احتياط کنيد.

 

احتياط را هم قبلاً براي شما معنا کردند؛ مي ‌گويند فلان شخص محتاط است احتياط مي ‌کند، راه احتياط را وجود مبارک حضرت امير به کميل که از شاگردان مخصوص آن حضرت است آموخت. احتياط کننده يعني حائط دارد. شرح آن اين است که وجود مبارک حضرت امير به کميل که از اصحاب خاص آن حضرت بود، فرمود کميل! «أخوك دينك فاحتط لدينك»[14] ، انسان يک برادر دارد و آن دين اوست و اين تقديم خبر بر مبتدا هم مفيد حصر است. نفرمود «دينک اخوک» دين تو برادر توست؛ چون «دين» مبتداست و «أخوک» خبر است. تقديم خبر بر مبتدا مفيد حصر است؛ يعني تو فقط يک برادر داري و آن دين توست. به کميل گفت: «أخوك دينك»، حالا يک برادر داري به نام دين، اين برادر را حفظ بکن: «فاحتط لدينك». «فاحتط»، را خودش در جمله ديگر تشريح کرد: «تأخذ الحائطة لدينك‌»[15] . احتياط مي ‌کني؛ يعني دين خود را در وسط بگذار، دورش را حائط و ديوار بکش که ميوه درختان دين تو را هر کسي نچيند. آدم محتاط، يعني آدمي که دين او بارور است، درخت دين او بارده است، آدم بفهمي است، کارآمد است، علم دارد عملي دارد، مؤثر هست. فرمود تو که حالا يک عضو مؤثري هستي، درخت خود را مثل درخت دشت قرار نده؛ مثل درخت منزلي قرار بده، دورش ديوار بکش که هر کسي نيايد از ميوه درخت تو استفاده نکند، از تو بهره سوء نبرد، اين را مي ‌گويند احتياط. فلان شخص محتاط است محتاط است؛ يعني دور دين خود را ديوار کشيد، هيچ بيگانه ‌اي حق ندارد بيايد وارد باغ او بشود از عِرض او، آبروي او استفاده کند، او را وسيله قرار بدهد. «أخوك دينك فاحتط لدينك»[16] .

 

آنجا اين چنين فرمودند؛ فرمود آن چه براي روشن است که اين فتنه است؛ نه فتنه را تقويت بکن، نه فتنه ‌گر را سواري بده. اگر مثل آن شتري باشي که شير مي‌ دهند؛ کسي که شير مي ‌دهد آن کودک را مي‌ پروراند. فرمود فتنه را با شيردادن نپروران، بزرگ نکن! و اگر فتنه‌ گر باشد به او سواري نده، «کُنْ فِی الْفِتْنَهِ کَابْنِ اللَّبُونِ لاَ ظَهْرٌ فَیُرْکَبَ وَ لاَ ضَرْعٌ فَیُحْلَبَ»؛ نه پشتي دارد که به کسي سواري بدهد، نه ضرع و شير و پستانِ شيردهي دارد که او را بدوشند. اين يقيناً نمي ‌تواند گويا باشد که حضرت امير چه مي‌ خواهد بگويد، مگر اين که قبلش روشن بشود، بعدش روشن بشود به چه کسي گفته؟ در چه زمينه ‌اي گفته؟ که فرمود: «کُنْ فِی الْفِتْنَهِ کَابْنِ اللَّبُونِ لاَ ظَهْرٌ». مستحضريد اين «لا»ي نفي جنس وقتي تکرار بشود، فتحه آن به تنوين تبديل مي ‌شود. «لاَ ظَهْرٌ فَیُرْکَبَ وَ لاَ ضَرْعٌ فَیُحْلَبَ»؛ نه شيري دارد که بدوشند، نه دوشي دارد که سوار بشوند؛ نه فتنه را با شير دادن بزرگ مي‌ کند، نه فتنه‌گر را سواري مي ‌دهد که اگر ـ إن ‌شاء الله ـ فرصتي شد و قبل و بعد اين جمله روشن شد، ممکن است در جملات بعد روشن شود.

 

اما اين جمله دوم که تا چهل جمله از وصاياي حضرت امير است نسبت به مالک اشتر، از اينجا شروع مي ‌شود؛ مي ‌فرمايد: «يا مالك ... من أزرى»[17] اين کلمه «من» در آن نامه اصلي هست؛ ولي سيد رضي اينجا نياورده است. «أَزْرَی بِنَفْسِهِ مَنِ اسْتَشْعَرَ»[18] ، ما يک اخلاق داريم و يک موعظه. مستحضريد موعظه علم نيست برهان نيست مقدمات علمي ندارد، از هر کسي ساخته است؛ لذا مي ‌بينيد که چهار تا آيه يا چهار تا روايت را حفظ مي ‌کند سخنراني مي‌ کند، کار خوبي هم هست. اما اخلاق، علم دقيق فلسفي است که نفس چيست؟ آن قواي مسئول انديشه او به نام عقل نظري با زير مجموعه ‌اش چند تا هستند و چه چيزي هستند و چگونه تجرّد دارند؟ آن عقل عملي که مسئول انگيزه است با زير مجموعه‌ آن چند تا هستند و چگونه هستند و تجرّدشان از چه سنخ است؟ رابطه اين مجرّدات با هم چيست؟ رابطه آن بخش از مجرّدات با هم چيست؟ پيوند اين دو صنف از مجرّدات با هم چيست؟ جنگ دروني ‌شان در کجاست؟ اين که مي ‌گويند جهاد اکبر! جهاد اکبر! براي همين است. آشنا شدن مرزها و مانند آن بيرون چون حسّي است، مشخص است؛ اما درون را انسان حضرت فرمود، شما از جنگ کوچک درآمديد به جنگ بزرگ بايد برويد![19] مگر جنگ بزرگ فهميدنش برای هر کسي است؟ مگر موعظه علم است؟ مگر سخنراني علم است؟ تا آدم تجرّد روح را ثابت نکند، تا شئون روح را ثابت نکند، تا رقم اين ها را ثابت نکند، تا بخش ‌هاي تجرد وهمي و خيالي و عقلي اين ها را ثابت نکند، تا پيوند عقلِ نظر و عقل عمل را ثابت نکند! او اصلاً حق ندارد وارد بحث اخلاق بشود، چون جنگ اکبر از آنجا شروع مي ‌شود. انسان مي‌ خواهد خودش را اصلاح کند چگونه اصلاح کند؟ خيلي از موارد است که انسان تحت ولايت شيطان است و نمي ‌داند که چه کار مي ‌کند؟! چرا ما عالِم بي ‌عمل داريم؟ چگونه مي ‌شود که انسان صد درصد می داند که روميزي، زيرميزي، اختلاس، نجومي حرام است ولي انجام مي‌ دهد؟ چه اهل اين لباس، چه اهل غير اين لباس! با اين که صد درصد مي‌ داند که نگاه به نامحرم حرام است به اين ﴿قُل لِّلْمُؤْمِنِينَ﴾[20] عمل نمي ‌کند، خودش در اينجا سخنراني کرده و کتاب نوشته! چگونه مي ‌شود انسان صد درصد عالم است و عمل نمي ‌کند؟

 

اين براي آن است که مسئول عمل مشخص نيست که علم هيچ کاره است در بخش عمل. اين که مي‌ گوييم هيچ کاره است، براي آن است که در آن بخش ‌هاي دقيق بايد اين طور حرف زد. الآن شما ببينيد صدها کار را ما به وسيله چشم و گوش انجام مي ‌دهيم، بين دست و پاي ما و چشم و گوش ما رابطه است، هر چه را ببينيم برابر آن حرکت مي‌ کنيم؛ اما وقتي کسي ويلچري شد با اين که با چشم خود مار را مي‌ بيند عقرب را مي ‌بيند آنجا مي ‌نشيند و نيش مي‌ خورد و مسموم مي ‌شود. مگر مي ‌شود به او اعتراض کرد که مگر نمي ‌ديدی؟! بله مي ‌بيند؛ اما هيچ ارتباطي بين ديدن و دويدن نيست، دويدن برای دست و پاست که فلج است. شما اين آقا که فلج است ويلچري است مرتّب به او عينک بده، ذرّه ‌بين بده، دوربين بده، تلسکوپ بده، ميکروسکوپ بده، او مشکل ديد ندارد! شما مرتّب آيه بخوان، مرتّب روايت بخوان، او مشکل علم ندارد؛ خودش اين ها را گفته، نوشته، چاپ هم کرده است. مگر علم مي ‌رود؟ مگر علم امتثال مي‌ کند؟ علم مثل چشم و گوش است. تا ما درک نکنيم که مسئول عمل يک قوه ديگر است، او الآن بند است، بيان نوراني حضرت امير اين است: «کَمْ مِنْ عَقْلٍ أَسِیرٍ تَحْتَ هَوَی أَمِیرٍ»[21] ، هوس با علم کار ندارد، هوس با عقل عملي که «مَا عُبِدَ بِهِ الرَّحْمَنُ وَ اكْتُسِبَ بِهِ الْجِنَانُ»[22] ، کار دارد. اگر شما ببينيد دو تا قلب رگ ‌مويي که با چشم غير مسلّح به زحمت ديده مي ‌شود، يکي بسته است و يکي باز، وقتي اين پزشک جرّاح مي‌ خواهد عمل کند، با اين که صدها کار را اين دو تا رگ کنار هم با هم انجام مي ‌دهند، اين پزشک معالج و جراح قلب مي‌ گويد هيچ ارتباطي به آن رگ ندارد، اين رگ بسته است؛ با اين که اين ها صدها کار را با هم مي ‌کنند. بين علم و عقل عملي، جرّاحانه وقتي خواستيم سخن بگوييم، مي ‌گوييم کار علم چيزي ديگر است، عقل عملي که «مَا عُبِدَ بِهِ الرَّحْمَنُ»، چيزي ديگر است و حضرت فرمود اين عقل عملي در اثر هوس فلج است: «کَمْ مِنْ عَقْلٍ أَسِیرٍ تَحْتَ هَوَی أَمِیرٍ»[23] . حالا اين پا که فلج است شما آسمان را ببين، زمين را ببين، اين کاري با شما ندارد. آدم علم دارد براي اين که کار انجام بدهد، اين مطمئن است که کاري از شما ساخته نيست، کاري از ما ساخته نيست، کاري که نمي‌ تواني بکني، هر چه مي‌ خواهي بکني بکن!

 

حضرت فرمود اگر کسي اين درون را نشناسد، اصلاً علم را در جاي ديگري صرف مي‌ کند. در اين قسمت فرمود: «أَزْرَی بِنَفْسِهِ مَنِ اسْتَشْعَرَ الطَّمَعَ»[24] ؛ کسي طمع را شعار خود قرار بدهد، اين پارچه‌ ها و پيراهن‌ هاي رويي را مي ‌گويند «دِسار»، آن زيري را آن زيرپوش را که با شَعر و موي بدن بسته است مي ‌گويند «شِعار». «الدِّسار» يک چيز است، «الشّعار» چيزي ديگر است که در نصاب مشخص شد. «اسْتَشْعَرَ»؛ يعني اين را شِعار خود قرار بدهد. کسي که طمع را شِعار خود قرار مي ‌دهد، خود را ارزان فروخت، به رذالت کشاند، به فرومايگي و پستي کشاند. اين جان آدمي که بهترين فرشته مخلوق خداست، اين را ارزان فروخت. «أَزْرَی بِنَفْسِهِ مَنِ اسْتَشْعَرَ الطَّمَعَ»، بنابراين ما بايد هر روز بررسي بکنيم در درون ما چيست!

 

«وَ رَضِیَ بِالذُّلِّ مَنْ کَشَفَ عَنْ ضُرِّهِ»؛ ما مشکلات فراواني داريم، به صاحب‌ درد بگوييم و آن «الله» است. وجود مبارک يعقوب (سلام الله عليه) عرض کرد خدايا! من شکوه دارم؛ اما ﴿أَشْكُو﴾[25] ؛ من شکايتم از فراغ يوسف به توست. آدم نزد ديگري ناله بکند غير از اين که خودش را ضعيف کرده و ذليل نشان داده اثر ديگري ندارد. فرمود شما هرگز مشکلات خود را با ديگري در ميان نگذار، براي اين که کاري از او ساخته نيست، آن که مشکل را حلّ مي ‌کند با او در ميان بگذار.

 

«وَ رَضِیَ بِالذُّلِّ مَنْ کَشَفَ عَنْ ضُرِّهِ وَ هَانَتْ عَلَیْهِ نَفْسُهُ مَنْ أَمَّرَ عَلَیْهَا لِسَانَهُ»[26] ؛ از ديرباز گفتند زبان «قليل الجِرم» است و نمي ‌دانم با احياء العلوم غزالي مأنوس هستيد يا نه؟ ايشان اين را نقل مي ‌کند «قليل الجِرم» است و «کثير الجُرم». حداقل بيست گناه بزرگ را ايشان در همان احياء براي زبان شمرده است. فرمود انسان در درون خود يک فرمانده داخلي مي‌ خواهد؛ اگر کسي زبان خود را فرمانده خود قرار بدهد هلاکت خودش را امضا کرده است. قلم هم «أحد اللسانين» است. هم به نويسنده ‌ها، هم به گوينده ‌ها سفارش مي ‌کند اسرار مردم را بازگو نکنيد، آبروي کسي را نبريد. «كفى بالمرء كذبا أن يحدث بكل ما سمع‌»[27] ، فرمود: هر چه آدم شنيد وارد گوش شد از اين حنجره و زبان بيرون بيايد، در کاذب بودن آن همين بس! آن چه انسان شنيد وارد دستگاه فکر بکند، بررسي بکند، صحيح است يا نه؟ نشر آن درست است يا نه؟ کيفيت نشر آن چگونه است؟ و مانند آن. فرمود هر کسي که قلمش را، يا زبان خود را بر خود امير کرد، خودش را ارزان فروخت. يا به هلاکت رسيد، «وَ هَانَتْ عَلَیْهِ نَفْسُهُ مَنْ أَمَّرَ عَلَیْهَا لِسَانَهُ»[28] ؛ زبان بايد در اختيار ما باشد، قلم بايد در اختيار ما باشد، نگاه بايد در اختيار ما باشد.

 

الآن حداقل سي چهل سال است که اين مثال ‌ها گفته مي‌ شود؛ کسي که اين دستگاه را آفريد به نام ذات اقدس الهي، مي‌ گويد از چشم چگونه استفاده کن! از سر چگونه استفاده کن! از پا چگونه استفاده بکن! از هوش چگونه استفاده بکن! مگر مي ‌شود انسان دستگاهي را خلق بکند و همين جوري رها در اختيار کسي بگذارد؟ کدام واحد صنعتي چه يخچال، چه تلويزيون، چه راديو، چه اتومبيل که اين را در اختيار بگذارند بگويند هر طور مي ‌خواهي استفاده بکنيد!؟ آن کسي که اين را ساخت مي ‌گويد اينجا پيچ است، آنجا مهره است، اينجا راهش اين است، آنجا راهش آن است. اين که ما را ساخت گفت اين روسري را روي اين سر بگذار و گردن و سينه را بپوش که بيگانه طمع نکند. حالا کسي جاهلانه فريب خورده اين روسري را روي چوب مي‌ گذارد با چه کسي دارد مي‌ جنگد؟ با آيه کريمه: ﴿وَلْيَضْرِبْنَ بِخُمُرِهِنَّ عَلَى جُيُوبِهِنَّ﴾[29] دارد مي‌ جنگد؛ منتها متوجه نيست اين طفلک! آن که سر را آفريد گردن را آفريد سينه را آفريد گلو را آفريد، فرمود با اين خمار، با اين روسري بپوشان. داري با چه کسي مي ‌جنگي؟ ـ إن‌ شاء الله ـ در اين روز 22 بهمن در کمال ادب همه مخصوصاً خواهران و دختران ما بايد جبران بکنند. زن ‌ها، يعني خواهرها و دخترها اگر بيش از مردها حضور پيدا نکنند کمتر حضور پيدا نکنند و علناً و عملاً بگويند اين ﴿وَلْيَضْرِبْنَ بِخُمُرِهِنَّ عَلَى جُيُوبِهِنَّ﴾ شعار ماست. ما حالا مشکلات داريم، کدام کشور است که مشکل ندارد، مشکلات داريم اعتراض مي‌ کنيم نقد داريم، علاج هم مي‌ کنند، اگر مشکل دارند سعي مي‌ کنند، چهار تا نگراني هم داريم، چهار تا اعتراض هم مي‌ کنيم؛ اين ها سر جايش محفوظ است؛ اما کسي در برابر فرمان الهي که خدا در قرآن فرمود: اين خُمار، اين روسري را روي سر بگذار، روي گردن بگذار روي سينه بگذار که نامحرم نبيند! شما آمار طلاق را ببينيد از کجا شروع مي ‌شود؟ آمار ازدواج را ببينيد از کجا شروع مي ‌شود؟

 

هيچ کس مهربان ‌تر از اهل بيت براي جامعه اسلامي نيستند. فرمود زبانتان را، قلمتان را، فرمانروا نکنيد تحت عقلتان قرار بدهيد. اين طور نباشد که هر چه هوستان خواست به زبانتان جاري بشود، «وَ هَانَتْ عَلَیْهِ نَفْسُهُ مَنْ أَمَّرَ عَلَیْهَا لِسَانَهُ»[30] . مستحضريد ما يک آبرو داريم، اين آبرو برای ما نيست. آبرو غير از مال است، آبرو غير از خون است، آبرو غير از مسائل ديگر است؛ آبروی مؤمن برای خود مؤمن نيست؛ لذا شما مي ‌بينيد در فقه اگر ـ خداي ناکرده ـ کسي عمداً مقتول شد، بايد قاتل را قصاص بکند، ﴿وَمَن قُتِلَ مَظْلُومًا فَقَدْ جَعَلْنَا لِوَلِيِّهِ سُلْطَانًا فَلاَ يُسْرِف فِّي الْقَتْلِ﴾[31] ولي اگر اولياي دم بخشيدند يا خواستند ديه بگيرند، حق آن هاست. مي‌ توان از خون گذشت؛ اما مي ‌شود از آبرو گذشت؟ اين بيان نوراني مرحوم کليني در جلد دوم اصول کافي نقل کرد که «إِنَّ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ فَوَّضَ إِلَى الْمُؤْمِنِ أُمُورَهُ كُلَّهَا وَ لَمْ يُفَوِّضْ إِلَيْهِ أَنْ يُذِلَّ نَفْسَهُ‌»[32] ؛ فرمود خدا مؤمن را آزاد خلق کرد؛ اما به او اجازه نداد که کاري بکند که آبرويش برود. اين آبرو امانت الهي است نزد ما، برای ما نيست که بخواهيم هر جا بريزيم. اگر خداي ناکرده ـ معاذ الله ـ به کسي تجاوز عنف شده به زني، به کسي، خود زن رضايت بدهد، مرد رضايت بدهد، شوهر رضايت بدهد، پسر رضايت بدهد، پدر رضايت بدهد، پرونده همچنان باز است، چون آبروي زن برای زن نيست، برای شوهر نيست، برای مرد نيست، برای پدر نيست، برای پسر نيست. چرا اين پرونده باز است؟ اين مثل قتل نيست که کسي رضايت بدهد حلّ بشود. اين معلوم مي شود که بعضي از امور است حق خداست و ما «امين الله» هستيم. آبروي مؤمن، عفّت مؤمن، عصمت زن، از آن او نيست. حق خداست و او آبرومندانه بايد اين حق را صيانت کند. انسان «امين الله» است در بخش عِرض و آبرو، حالا مالکيت را قرآن امضا کرده است: ﴿لِّلرِّجَالِ نَصِيبٌ مِّمَّا اكْتَسَبُواْ وَلِلنِّسَاء نَصِيبٌ مِّمَّا اكْتَسَبْنَ﴾[33] اما آبروي زن برای زن نيست، برای شوهرش نيست، برای پسرش نيست، برای پدرش نيست. آبروی مرد هم همين طور است. فرمود ما حق نداريم آبروي خود را بريزيم، کاري بکنيم که از عزت و جلال و شکوه ما کم بشود، اين را حق نداريم شرعاً. سفارش مي‌ کند به پسرش که پسرجان! مبادا در جلسه ‌اي که چند نفر جوان نشستند تو بگويي يک عده بخندند! اگر کسي طنزي گفت تو هم بخند؛ اما تو لوده ‌اي بشوي که بگويي و ديگران بخندند اين کار را نکني! از مقام تو کم مي ‌شود، از عظمت تو کم مي ‌شود، مبادا اين کار را بکني؟! اين را به پسرش وصيت مي ‌کند؛ حالا به امام حسن است.[34] آدم دهن باز مي‌ کند در جلسه ‌اي که پنج شش نفر نشسته‌ اند، لوده‌ بازي در مي ‌آورد که ديگران بخندند؟ فرمود تو انسان هستي، تو عزيز هستي، عظيم هستي، بزرگ هستي، اين کار را نکني! اين ها به انسان شرف مي‌ دهند. اين ها وقتي که حاضر نيستند که ما در جلسه پنج شش نفري از عظمت ما کاسته شود؛ اين ها حاضرند که ـ خداي ناکرده ـ کشوري زير بار شرق و غرب برود و به ذلّت سال ‌هاي قبل برگردد که اصلاً به اين کشور بها نمي‌ دادند. ما يک سرمايه اساسي سابق داشتيم همين نفت و گاز بود اصلاً ايران را به حساب نمي ‌آوردند. اين را اجازه نمي ‌دادند که نفت يک وزارت ‌خانه داشته باشد يک حساب و کتاب داشته باشد. قبل از انقلاب اصلاً نفت وزارتخانه نداشت ما وزير نفت نداشتيم. اين مثل شرکت سوهان‌ فروشي بود، شرکت بيسکويت بود. قبلاً شرکت نفت ايران و انگليس بود، بعد از ملي شدن، شرکت ملي ايران شد، در اختيار مردم نبود. اين انقلاب آمد اين مردم را عزير کرد، آقا کرد، آقاي خودش کرد، آقاي خيلي‌ ها کرد. قبلاً براي ايران حسابي باز نمي ‌کردند. اين ها را همين نهج البلاغه به بار آورد. اين امام را قرآن و نهج البلاغه را همه شهدا را و اين که در تمام شب‌ هاي عمليات، يا علي يا علي! يا زهرا يا زهرا! از همين‌ جا استفاده کردند، اين کشور شد آقاي خود. حالا که اميدواريم ـ إن‌ شاء الله ـ در راهپيمايي روز 22 بهمن ضمن احترام به همه اصناف و اقشار مردم عزت و شکوه اسلام را بخواهيم. عزت و شکوه خودمان را بخواهيم. نه بخواهيم زير بار ذلّت کسي برويم، نه بخواهيم کسي را زير بار ذلّت خود بياوريم.

 

حضرت هم در اوّل جمله ‌اي که فرمود در فتنه آن طور نباش! فرمود: اما ظلم‌ ستيز باش. ببينيد اين تعليمات روزانه ما ظلم‌ ستيزي است. تعليمات، ما در نماز که «لَا صَلَاةَ إِلَّا بِفَاتِحَةِ الْكِتَابِ‌»[35] ، در «فاتحة الکتاب» چه مي‌ گوييم؟ مي ‌گوييم: ﴿إِيَّاكَ نَعْبُدُ وإِيَّاكَ نَسْتَعِينُ ﴿5﴾[36] اهدِنَا الصِّرَاطَ المُستَقِيمَ﴿6﴾ صِرَاطَ الَّذِينَ أَنعَمتَ عَلَيهِمْ﴾؛ راه کساني که به آن ها نعمت دادي، اين يک اصل است. خدايا! راه کساني که به آن ها نعمت دادي آن راه را به ما بده! آن راه ‌هايي که خدا به افرادي که به آن ها نعمت داد چيست؟ آن را در سوره مبارکه «نساء» مشخص کرد، فرمود: ﴿فَأُوْلَئِكَ مَعَ الَّذِينَ أَنْعَمَ اللّهُ عَلَيْهِم مِّنَ النَّبِيِّينَ وَالصِّدِّيقِينَ وَالشُّهَدَاء وَالصَّالِحِينَ وَحَسُنَ أُولَئِكَ رَفِيقًا﴾[37] ؛ يعني ما راه انبيا را مي‌خواهيم. هر روز يعني هر روز! از خدا مي ‌خواهيم راه ﴿صِرَاطَ الَّذِينَ أَنعَمتَ عَلَيهِمْ﴾[38] ، ﴿أَنعَمتَ عَلَيهِمْ﴾ هم ابراهيم است و موسي است و عيسي است، اين هم نيمه راه است. راه اين ها چيست؟

 

پس ما هر روز از ذات اقدس الهي راه کساني را مي ‌خواهيم که مورد إنعام هستند، يک؛ آن ها که «منعَمُ عليه» هستند در سوره مبارکه «نساء» مشخص شد که انبياي الهي هستند، دو. راه آن ها چيست؟ راه آن ها راه انقلاب است. ببينيد موساي کليم مي ‌گويد: ﴿رَبِّ بِمَا أَنْعَمْتَ عَلَيَّ فَلَنْ أَكُونَ ظَهِيرًا لِّلْمُجْرِمِينَ﴾[39] ، خدايا! تو به من نعمت دادي، به پاس احترام نعمت تو، من حامي ظالم نباشم، حامي مظلوم باشم. اين يعني انقلاب! اين سه طايفه از آيات را که شما بررسي مي ‌کنيد؛ آن وقت در نماز وقتي مي ‌گوييد: ﴿صِرَاطَ الَّذِينَ أَنعَمتَ عَلَيهِمْ﴾[40] ، يک درک خاصّي از نماز داريد. اصلاً نعمت براي اين است که انسان با ظالم مبارزه کند. موساي کليم نگفت وحي فرستادي مرا پيغمبر کردي کذا، ﴿رَبِّ بِمَا أَنْعَمْتَ عَلَيَّ فَلَنْ أَكُونَ ظَهِيرًا لِّلْمُجْرِمِينَ﴾[41] ؛ همين امير در وصيت فرمود: «کُونَا لِلظَّالِمِ خَصْماً وَ لِلْمَظْلُومِ عَوْناً»[42] ، اين ها را فرمودند.

 

بنابراين نماز ما معنا پيدا مي ‌کند، انقلاب ما معنا پيدا مي‌ کند. ما چهار تا خلافي که چهار نفر کردند، يا چهار هزار خلافي که چهار هزار نفر کردند؛ با اصل نظام ما، با دين ما، با داشتن قرآن و نهج البلاغه بکوشيم، هم خودمان را اصلاح کنيم، هم با کمک ساير دوستان، آن ها را هم سرجايشان بنشانيم. پيام اين راهپيمايي اين است که اميدواريم همگان مخصوصاً دختران ما و خواهران ما در اين صحنه به خوبي حضور داشته باشد تا مسئله حجاب را بيش از پيش ـ إن ‌شاء الله ـ شکوفا کنند.

 

من مجدّداً مقدم همه شما علما، فضلا، دانشگاهيان، حوزويان را گرامي مي‌ دارم. از ذات اقدس الهي مسئلت مي‌ کنيم به فرد فرد شما آن چه خير و صلاح و فلاح دنيا و آخرت شماست مرحمت بفرمايد.


logo