96/11/12
بسم الله الرحمن الرحیم
نامه 79/نامه ها /نهج البلاغه
موضوع: نهج البلاغه/نامه ها /نامه 79
مقدم شما فرهيختگان، نخبگان، بزرگواران حوزوي و دانشگاهي و عزيزان ايماني را گرامي مي داريم. ايام سوگ و ماتم صديقه کبري (سلام الله عليها) است، اين مراسم را به پيشگاه وليّ عصر تعزيت عرض مي کنيم. آغاز دهه پربرکت فجر است که خواسته اهل بيت عصمت و طهارت، حکومت قرآن و عترت است، آن را ارج مي نهيم.
بحث هاي ما در نهج البلاغه، به آخرين نامه حضرت رسيد؛ اين نامه که در نهج البلاغه به صورت آخرين نامه است[1] ، در نهج البلاغه بيش از يک سطر نيست و متأسفانه در تمام نهج البلاغه هم آدرس صحيحي به اين نامه داده نشده است. [2] اين نامه گرچه يک سطر است؛ اما مطالب فراواني را به همراه دارد. قسمت مهم محتواي اين يک سطر، در خطبه ها و نامه هاي حضرت آمده که چطور ملّتي گاهي بالا مي آيد و گاهي پايين مي آيد؟ يک حکومت گاهي مقتدر مي شود و گاهي سقوط مي کند. اين يک سطر چون قبلاً با خطبه ها و نامه هاي ديگر مشروح شد، آن چه را که سيّد رضي (رضوان الله تعالي عليه) در اين خطبه نقل کرد، همين يک سطر است.
اصل آن يک سطر اين است؛ نامه هفتاد و نهمين، آخرين نامه نهج البلاغه است. مستحضريد که هم خطبه ها انتخاب شده است، هم نامه ها و همه کلمات حکيمانه. همه گفته هاي حضرت امير (سلام الله عليه) نيست. سيد رضي بر اساس مصالحي که پيش بيني مي کرد، از هر خطبه اي چند جمله را انتخاب کرد، از هر نامه اي چند جمله ای را انتخاب کرد و از کلمات هم اين چنين است؛ لذا تمام نهج البلاغه حاوي تمام خطبه ها و نامه ها و کلمات نوراني آن حضرت است. بعضي از خطبه ها که تقريباً بيست صفحه است، سيد رضي (رضوان الله عليه) شش، هفت صفحه آن را نقل کرده است، بقيه را يا اصلاً نقل نکرد يا بخشي از بقيه را به طور متفرقه در ضمن خطبه هاي ديگر نقل کرد.
اين نامه 79 اين است: «لما استخلف»[3] اين نامه را «إلی أمراء الأجناد»؛ به فرماندهان جنگ و لشکريانش نوشت، چون قدرت با همين مسائل نظامي همراه است. فرمود: «أَمَّا بَعْدُ فَإِنَّمَا أَهْلَکَ مَنْ کَانَ قَبْلَکُمْ أَنَّهُمْ مَنَعُوا النَّاسَ الْحَقَّ فَاشْتَرَوْهُ وَ أَخَذُوهُمْ بِالْبَاطِلِ فَاقْتَدَوْهُ»؛ اين که مي گويند گاهي کلمات حضرت امير، يک رساله شرح مي خواهد، همين است. فرمود: الآن قدرت نظامي دست شماست و اوّلين حرف را هم همين سلاح جنگي مي زند، اگر شما اين سلاح را تحت فرهنگ قرار داديد، هم شما مي مانيد، هم نظامتان مي ماند، هم مردم در رفاه هستند و اگر فرهنگ را از جنگ برداريد، فرهنگ و عقل را از اسلحه برداريد، فرهنگ را از قدرت برداريد، هم شما سقوط مي کنيد و هم آن ها سقوط مي کنند.
بارها به عرض شما رسيد که هيچ حاکمي مثل علي بن ابي طالب نبود؛ براي اين که کلّ خاورميانه در اختيار آن حضرت بود؛ اما وقتي رهبر علي باشد، خدمتگزاران و کارگزاران، علوي نباشند، سقوط يعني سقوط! قطعي يعني قطعي است! چه اين که حکومت اصلي شکست خورد. فرمود مرا تنها نگذاريد، من هم براي دنياي شما هم براي آخرت شما خوب هستم؛ نگوييد ما يک رهبر خوبي مثل علي داريم! مادامي که کارگزاران و مسئولان، کساني که ارباب رجوع به آن ها رجوع مي کنند، مردم به آن ها رجوع مي کنند ارباب رجوع هستند، مثل من فکر نکنند، نظام عالم بر اين است که اين حتماً از بين برود، چه اين که رفت.
نگاه کنيد که اين يک خط چقدر پر محتواست! فرمود: «أَمَّا بَعْدُ فَإِنَّمَا أَهْلَکَ مَنْ کَانَ قَبْلَکُمْ»؛ شما يک سلسله قصصي را در قرآن کريم خوانده ايد و يک سلسله قصصي را از انبيا شنيده ايد، قرآن يک کتاب تاريخ نيست، کتاب قصّه نيست؛ لذا شما مي بينيد جريان انبيا را که نقل مي کند، آن سرزميني که عذاب شد گاهي ذکر مي کند؛ اما اصلاً سخن از عصر و زمان نيست که موسي در چه عصري بود، عيسي در چه عصري بود! ابراهيم در چه عصري بود! اين حرف، حرف جهاني است. شما هيچ جاي قرآن خوانده ايد؟ با اين که بيش از صد مرتبه نام مبارک موساي کليم آمده؛ اما سخن از تاريخ نيست که در چه زماني بود! فرمود زمان و زمين براي ما يکسان است، حکم همان است که ما مي گوييم. درباره ابراهيم اين طور است، اسحاق اين طور است، اسماعيل اين طور است، يوسف اين طور است. فرمود زمان ظرف است. يک بيان لطيفي مرحوم ابن سينا دارد و مي فرمايد اين که مي گوييد فلان روز نحس است فلان روز سعد است، اين يعني چه؟ اين مظروف است که به آن ظرف بها مي دهد.[4] همان روزي که براي کفار ﴿يَوْمِ نَحْسٍ مُّسْتَمِرٍّ﴾[5] بود، براي اولياي الهي روز «سعد مستمرّ» بود. مگر در قرآن کريم نفرمود روز شکست کفار، ﴿يَوْمِ نَحْسٍ مُّسْتَمِرٍّ﴾ است، همان روز براي پيغمبر آن عصر، مؤمنين آن عصر «يوم سعد مستمر» بود. اين مظروف است که ظرف را رنگين مي کند. اين روز يا بد مي شود يا خوب. ظرف که مظروف را رنگين نميکند. اين حادثه است که به زمان فخر مي دهد يا نحس مي کند يا سعد مي کند آن هم براي گروه خاص.
بنابراين از لطايف فلسفه اسلامي اين است که مرحوم بوعلي اين را باز کرده است؛ البته شاگرد قرآن کريم است و از قرآن گرفته است. فرمود ذات اين زمان که مقدار حرکت هست؛ البته زمان هر کسي با همان شخص است حرکت هر کسي زمان ساز است زمان که بيرون از حرکت نيست، حرکت هم که بيرون از متحرّک نيست هر کدام ما زماني داريم زمانمان را خودمان مي سازيم. فرمود هيچ ظرفي به مظروف شرف نمي دهد، اين مظروف است که به ظرف شرف مي بخشد.
شما اين کتاب شريف تحف العقول را که مستحضريد در شرح حال امام هادي (سلام الله عليه) که پدر امام يازدهم است، شرايط فراوان خاص خودش را داشت. روزی يکي از اصحاب به حضور حضرت رسيده؛ حضرت حال او را سؤال کرد گفت يک روز نحسي براي من بود! فرمود: چرا؟ گفت فلان جا حادثه اي پيش آمد، لباسم پاره شد فلان جا پايم لغزيد. فرمود: گناه خودت را به عهده روز مي گذاري؟ مي خواستي مواظب باشي، مي خواستي عاقلانه حرکت کني، مي خواستي مواظب زبانت باشي! حضرت تُندي کرد، فرمود چرا اين حرف را مي زني؟ چرا مي گويي امروز روز نحس است؟ اين در شرح حال امام هادي در کتاب شريف تحف العقول آمده است.[6]
غرض آن است که حضرت امير فرمود مي دانيد دنيا توان آن را ندارد با همه شُکوه هايي که دارد، مرا فريب بدهد. اين قدرت را در من ديديد؛ اما نگوييد ما يک رهبر خوبي داريم يک امام خوبي داريم. اگر شما دين فروش باشيد حق فروش باشيد، باطل بخر باشيد، طولي نمي کشد که بساط شما جمع مي شود چه اين که شد. معناي آن اين نيست که يک حق به جاي شما مي آيد، معنايش اين است که باطل شما ادامه پيدا مي کند. شما زمينه ساز حکومت اموي بوديد، مرواني بوديد، جريان کربلا را به پا کرديد، بعد عباسي بوديد، پنج قرن بر ايران و امثال ايران حکومت کردند، فرمود اين کار برای شما نيست برای ما هم نيست برای آيندگان هم نيست؛ اين برای نظام الهي است.
«أَمَّا بَعْدُ فَإِنَّمَا أَهْلَکَ مَنْ کَانَ قَبْلَکُمْ أَنَّهُمْ مَنَعُوا النَّاسَ الْحَقَّ فَاشْتَرَوْهُ»[7] ؛ اين ها که مسئولين اند در ادارات نشسته اند، بايد بدانند که حق از آن اين ها نيست، حق مردم را به مردم داديد ديگر نبايد بفروشيد. تعبير اين حق فروشي عبارت اُخراي از رشوه گرفتن و روميزي و زيرميزي و اختلاس و نجومي و اين هاست. فرمود شما مال مردم را داريد مي دهيد، مال مردم را داريد مي دهيد، مال مردم را که نمي توانيد به مردم بفروشيد. آن وقت چه پولي است که از آن ها مي گيريد؟! قهراً اين ناراضي مي شود؛ از يک طرف هم آن چه را که به شما داد روي جنس مي کِشد، از طرف دوم بار سنگين آن بر دوش طبقه ضعيف است؛ از طرف سوم چرا حقّ مردم را به مردم مي فروشيد؟ اين شکست قطعي است، از بين رفتن قطعي است، اين ها را به علم غيب مي گويد.
يک بحث است که علم غيب در فقه رايج است يا نه؟ اين را همه بزرگان ما فرمودند يکي از تقصيرهاي نابخشيدني فنّ اصول اين است که اين علم را درک نکرده و نياورده است. اگر در رسائل در کفايه اين حرف ها مي آمد، ما ديگر مشکل شهيد جاويد و مانند آن را نداشتيم. دو مبحث خيلي جداي از هم است که معصوم علم غيب دارد «مما لاريب فيه». مطلب دوم آن است که علم غيب سند فقهي نيست؛ يعني ائمه (عليهم السلام) برابر علم غيب، احکامشان را ترتيب نمي دهند، برابر ﴿أَنَا بَشَرٌ مِّثْلُكُمْ﴾[8] [9] انجام مي دهند. علم غيب گاهي براي اتمام حجت است، گاهي براي معجزه است. مرحوم کاشف الغطاي بزرگ که صاحب جواهر (رضوان الله تعالي عليه) مي گويد من فقيهي به عظمت و سلطنت فقهي کاشف الغطاي بزرگ نديدم.[10] البته نوه هاي او، فرزندان او، همه اين ها فقهاي نام آور شدند؛ اما خود کاشف الغطاي بزرگ فقيه کم نظيري است. ايشان در کتاب قيّم کشف الغطاء اين دو مطلب را نقل مي کند که علم فقه سند فقهي نيست که برابر علم غيب اين ها عمل بکنند. مي فرمايد به طور قطع علي بن ابي طالب مي دانست که نوزده ماه رمضان ضربت مي خورد. به طور قطع حسن بن علي مي دانست که در کوزه چه خبر است. به طور قطع حسين بن علي (سلام الله عليه) مي دانست که در کربلا چه خبر است؛ اما اين ها سند فقهي نيست و برابر اين کار نمي کنند.[11]
بعد استشهاد مي کند. چهار روايت است که در سه روايت اين ها «عمر بن حنظلة» است و آن چهار روايتي که مرحوم صاحب وسائل اين ها را در ابواب قضا، صفات قاضی نقل مي کند اين است که وجود مبارک پيغمبر (عليه و علي آله آلاف التّحية و الثّناء) فرمود: ما در محاکم قضايي به علم غيب عمل نمي کنيم، با «إنّما» هم ياد کرده است: «إنّما أقضي بينكم بالبيّنات والأيمان»[12] ؛ ما با سوگند و شاهد حکم مي کنيم. «البينة على المدعي واليمين على من أنكر»[13] ؛ ما برابر علم غيب عمل نمي کنيم ما مي دانيم حق با کيست باطل با کيست و اگر کسي در محکمه منِ پيامبر، قسم دروغ ياد کرد يا شاهد زور آورد و من به استناد شهادت آن شاهد يا سوگند اين سوگند ياد کُن، مالي را به او دادم، نبايد بگويد من از دست خود پيغمبر گرفتم! از محکمه پيغمبر گرفتم! «قِطْعَةً مِنَ النَّارِ»[14] . اين روايات را مرحوم صاحب وسائل در جلد 27 که مربوط به احکام قضاست، در باب صفات قاضي وسائل نقل کرد فتوا هم همين است. فرمود محکمه ما محکمه قيامت نيست؛ محکمه قيامت سرجايش محفوظ است. ما اگر بخواهيم به علم غيب عمل بکنيم که همه مجبور مي شوند که آدم خوبي باشند. ما اسرار مردم را فاش نمي کنيم. اما گاهي اسرار غيب را بازگو مي کنيم که اصل دين بماند.
همين کاشف الغطاء در همان کشف الغطاء مي گويد: علي بن ابي طالب (سلام الله عليه) مشغول سخنراني بود؛ گاهي جاسوسان شام براي اين که متوجه بشوند حضرت امير آيا قبل از حاکمان شام رحلت مي کند يا نه؟ گاهي گزارش مي آوردند؛ حالا حضرت مشغول سخنراني است افرادي هم پاي منبر او نشستند برای حضرت گزارش آوردند که «خالد بن عرفطة» مُرد. خواستند ببينند که اين جريان چيست. مرحوم کاشف الغطاء نقل مي کند که حضرت فرمود نه، «خالد بن عرفطة» نمرده است او نمي ميرد تا آشوبي به پا کند از طرف شام و پرچمي را فراهم کند که اين پرچم به دست اين حبيب بن جمّاز است. حالا حبيب بن جمّاز پاي منبر حضرت نشسته است. پرچم را به دست همين حبيب بن جمّاز مي دهد از همين باب الفيل ـ يکي از ابواب مسجد کوفه است ـ از همين در وارد مي شوند که مقدمه کربلا را فراهم مي کنند براي قتل حسين بن علي. حبيب که پاي منبر نشسته بود سراسيمه شد گفت يا علي! ما چنين کاري نمي کنيم. فرمود نه، مي کني، ولي نکن! اين مثل آفتاب مي بيند صحنه را. بيست سال قبل از کربلا، مثل دو، دو تا چهارتا! اين را کاشف الغطاء نقل مي کند. ديگر فقيهي به عظمت او کم آمده در اسلام. گفت همين حبيبي که اينجا نشسته اين پرچم همان خالد را حمل مي کند. از همين باب الفيل مسجد هم مي آيند داخل،[15] اين است! علي يعني اين! شما تاريخ بزرگان اهل سنّت را ببينيد همين طور است. بزرگان اهل شيعه را ببينيد همين طور است. تنها ما که نقل نکرديم، آن بزرگان هم نقل کردند.
علم غيب سند فقهي نيست. گاهي براي اسرارِ عالم اين ها پرده برداري مي کنند. اما احکام را برابر همين شرايط انجام مي دهند. اين قسمت مربوط به علم غيب است. مستحضريد که قرآن کتاب تاريخ نيست، چون کتاب تاريخ نيست، حکم را از آن زمان برمي دارد بالا مي آورد، از نبش زمان بالا مي آورد. مي شود يک حقيقت عالمي، يک حقيقت جهاني. اين که در جريان قصّه يوسف(سلام الله عليه) فرمود: ﴿نَحْنُ نَقُصُّ عَلَيْكَ أَحْسَنَ الْقَصَصِ﴾[16] نه «أحسنَ القِصَص»؛ تمام قصّههاي قرآن کريم ﴿أَحْسَنَ الْقَصَصِ﴾ است. اين که قِصص نيست که جمع باشد. اين منصوب است تا مفعول مطلق نوعي باشد؛ يعني «نحن نقصُّ عليک قصّةً هي أحسنُ القَصَص». اگر قصّه آدم را گفتيم ﴿أَحْسَنَ الْقَصَصِ﴾ است، اگر قصّه ابراهيم را گفتيم ﴿أَحْسَنَ الْقَصَصِ﴾ است. هيچ قصّه اي ما نگفتيم مگر حق و عدل و ميزان باشد، ﴿نَحْنُ نَقُصُّ عَلَيْكَ﴾ اين اصل کلّي ماست ﴿أَحْسَنَ الْقَصَصِ﴾، اين مفعول مطلق نوعي است، منصوب است به همين. نه اين که ـ معاذ الله ـ قصّه حضرت يوسف ﴿أَحْسَنَ الْقَصَصِ﴾ باشد. قِصصي که ذات اقدس الهي گفت مربوط به زمان و زمين نيست.
اين را علي مي خواهد بازگو کند؛ فرمود: تمام اقوامي که آمدند و رفتند يک عده آمدند و ماندند و خوش نام بودند، آن انبيا بودند اوليا بودند صلحا بودند صدّيقين بودند، شهدا بودند. يک عده سقوط کردند، چرا؟ براي اين که آن چه وظيفه آن ها بود؛ يعني حق مردم، خيال مي کردند مال خودشان است، اين را به مردم مي فروختند. تعبير اديبانه و حکيمانه است؛ يعني رشوه مي گرفتند. شما اينجا نشستيد، حقوق هم که مي گيريد، حق مسلّم مردم هم هست، باز چه پولي از اين ها مي گيريد؟ فرمود اين کم کم زير پايه مي آيد بساط را به هم مي زند. خدا مي فرمايد ما که اگر بخواهيم اين خانه را ويران بکنيم که اوّل نمي آييم آن سقف را برداريم تا شما فرار کنيد! الآن خانه ها را که بخواهند ويران کنند به هر حال از بالا شروع مي کنند که خطري نباشد. فرمود ما اين کار را نمي کنيم، ﴿فَأَتَى اللّهُ بُنْيَانَهُم مِّنَ الْقَوَاعِدِ فَخَرَّ عَلَيْهِمُ السَّقْفُ﴾[17] ؛ ما از پايه مي زنيم. اين شخص نشسته نشسته آرام است، نمي داند پايه دارد ويران مي شود، يک مرتبه سقف مي ريزد. هيچ جاي قرآن تهديد نکرده که ما خانه را از بالا شروع مي کنيم، از بالا شروع مي کنيم که فرار مي کند و در مي رود. فرمود ما مي خواهيم او را در همان خانه اش خفه کنيم، ﴿فَأَتَى اللّهُ بُنْيَانَهُم مِّنَ الْقَوَاعِدِ﴾؛ از قاعده ها و از پايه هاي مي آييم ويران مي کنيم دفعتاً ﴿فَخَرَّ عَلَيْهِمُ السَّقْفُ﴾، آن ها خفه مي شوند. حضرت فرمود ما وظيفه اي داريم و وظيفه اين است که حق مردم را به مردم بدهيم؛ آن وقت در برابر اين مردم را راضي کردن، طولاني کردن، مجوّز بي جهت دادن، اين ها وجهي ندارد.
دعا متمّم قضيه است، از امام صادق (سلام الله عليه) سؤال کردند که چرا دعاي من مستجاب نمي شود؟ فرمود اين از غرر روايات ماست که ائمه (عليهم السلام) فرمودند، فرمود: «لِأَنَّكُمْ تَدْعُونَ مَنْ لَا تَعْرِفُونَ»[18] شما چه کسي را مي خواهيد؟ يا از کسي چيزي مي خواهيد که او را نمي شناسيد. «لِأَنَّكُمْ تَدْعُونَ مَنْ لَا تَعْرِفُونَ»، اين اصل اوّل. پس اصل اوّل اين است که رشاء و ارتشاء و بيکاري و کمکاري و باندبازي و رانت خواري و اين ها ممنوع است.
اصل دوم اين است که در همان خطبه نوراني فرمود: يک عده جامه دين را به عکس در بر کردند: «لُبِسَ الْإِسْلاَمُ لُبْسَ الْفَرْوِ مَقْلُوباً»[19] ؛ «فَرو»؛ يعني پوستين. پوستين را اگر وارونه آدم بپوشد که مشکل آدم را حلّ نمي کند، آدم را حفظ نمي کند. فرمود اين ها دين را وارونه کردند. اين را آنجا فرمود. اين همان طوري که قرآن «يُفَسِّرُ بَعضُهُ بَعضاً»[20] [21] ؛ بيانات نوراني ائمه و اهل بيت (عليهم السلام) و پيغمبر (صلي الله عليه و آله و سلم) ائمه (عليهم السلام) فاطمه زهرا (سلام الله عليهم اجمعين) همين طور است که «يفسّر» کلامشان «بعضه بعضا».[22] فرمود ما يک امر به معروف داريم يک نهي از منکر داريم اين ها جزء ارکان دين اند. اما اين ها آمدند امر به منکر کردند نهي از معروف، چرا؟ براي اين که امر به معروف و نهي از منکر چند گونه است؛ هم قولي است هم فعلي. ما اگر بخواهيم بچه هايمان را در داخله منزل امر به معروف بکنيم نهي از منکر بکنيم بهترين راه اين است که اوّل وقت نماز خودمان را بخوانيم. حرف کسي را هم نزنيم بيجا هم حرف نزنيم. بي خود هم نخنديم بي خود هم گريه نکنيم. اين ها تربيت عادي است حالا مسائل علمي و عميق را که آدم براي بچه ها نقل نمي کند. بي خود حرف نمي زند و بدِ کسي را نمي خواهد. اين ها که مطالب علمي نيست تا بگوييم بچه ها نمي فهمند. هميشه خير مردم را بخواهيم، هميشه خوبي مردم را بخواهيم اگر مشکلي هم هست با خود آن ها در ميان بگذاريم و حلّ کنيم. ما در داخله منزل در محيط کار در محيط جامعه موظّف هستيم به امر به معروف و نهي از منکر. بهترين راه امر به معروف همان امر به معروف فعلي است نهي از منکر فعلي است. آدم وقتي که کار خوب مي کند امر به معروف است. فرمود اين ها امر به منکر مي کنند نهي از معروف، چطور؟ براي اين که اين کسي که بي راهه مي رود و راهِ کسي را مي بندد دو تا منکر است؛ اين کسي که قدرت دست اوست، اين کسي که حالا سمتي دارد، اين بي راهه مي رود منکر، راه ديگران را مي بندد منکر؛ اين عملاً امر به منکر مي کند. عده اي هم مي گويند: ﴿رَبَّنَا إِنَّا أَطَعْنَا سَادَتَنَا وَكُبَرَاءنَا فَأَضَلُّونَا السَّبِيلَا﴾[23] ، ببينيد اين يک خط است؛ اما چقدر محتوا دارد! فرمود: «فَإِنَّمَا أَهْلَکَ مَنْ کَانَ قَبْلَکُمْ أَنَّهُمْ مَنَعُوا النَّاسَ الْحَقَّ فَاشْتَرَوْهُ وَ أَخَذُوهُمْ بِالْبَاطِلِ فَاقْتَدَوْهُ»[24] ؛ اين ها روش باطلانه داشتند مردم هم به اين ها اقتدا کردند. اين شده امر به منکر و نهي از معروف، مردم هم به دنبال اين ها راه افتادند. آن شده رشوه و خيانت، مردم هم به دنبال آن ها راه افتادند، طولي نکشيد که اين حکومت سقوط کرد. اما اگر ـ خداي ناکرده ـ اين حکومت آسيب ببيند همه ما مسئول هستيم. اين به آساني به دست نيامده شما مي دانيد به جايي رسيد که صريحاً هيچ باکي نبود که نام کوروش و امثال کوروش را بر پيغمبر مقدم داشتند؛ اين تاريخ هجري، چه شمسي چه قمري، اوّل از اسناد رسمي رخت بربست بعد از فرهنگ عمومي. من يک روز رفتم قبرستان براي زيارت قبور؛ آن روزها کسي را مجبور نمي کردند که شما لوح قبر مرده هايتان را با تاريخ شاهنشايي بنويسيد اسناد رسمي، چک ها، قباله ها اين ها را اجبار مي کردند که با تاريخ شاهنشاهي بنويسيد دو هزار و پانصد و فلان. هيچ کسي را مجبور نکردند که شما نام پيغمبر را بگذاريد کنار و نام کوروش باشد؛ ولي فرهنگ اين گونه شد. از آن وضع باطل صد درصد «بيّن الغي» به اين صورت درآمديم که حافظان قرآن داريم، حافظان نهج البلاغه داريم؛ شهدا داريم، شهداي حرم داريم. اين کشور استقلال پيدا کرد.
مگر براي ايران کسي حساب باز مي کرد؟ ايران را ايرانستان کرده بودند تقسيم کرده بودند بعد از فرار پهلوي. شما که يادتان نيست، قبلاً در پمپ بنزين ها، تابلوي رسمي اين بود. ايران مستحضريد که متأسفانه نگذاشتند که روي پاي خود بايستد، به نفت و اين ها تکيه مي کرد و مهم ترين سرمايه اش همين نفت بود. اين نفت را هم اجازه نمي دادند که به عنوان حق مسلّم وزيري داشته باشد، وزارت خانهاي داشته باشد، مجلس حساب بکند، مجلس استيضاح بکند، مجلس سؤال کند، اجازه نمي دادند فقط در حد يک شرکت بود؛ مثل شرکت بيسکويت يا شرکت سوهان! ما قبل از انقلاب براي نفت وزارت خانه نداشتيم؛ چون حسابش مستقيماً به دست ديگران بود. يک شرکت بود نه وزرات نفت. در تمام اين پمپ بنزين ها نوشته بود شرکت نفت ايران و انگليس! يک حق الزحمه اي به ما مي دادند يا حق استخراجي يا حق سرزميني به ما مي دادند. ما اجير اين ها بوديم؛ اين درباره نفت.
بعد زمان ملّي شدن صنعت نفت، باز هم به آن صورت شد، وقتي که انگليسي ها را بيرون کردند، شده شرکت ملّي نفت ايران؛ تازه شرکت بود. الآن به اين صورت رسيد، ايران شده آقاي خود. در عين حال که به شرق و غرب احترام مي کند مي گويد نه شرقي و نه غربي. با ادب زندگي مي کند آن ها گاهي ممکن است بي ادبي بکنند، ولي ايران به هر حال باادب زندگي مي کند.
ما بارها عرض کرديم که الآن ما يک فردوسي کم داريم جاي فردوسي خالي است؛ ما بعد از اين جنگ ده ساله، نه هشت ساله؛ دو سال که جنگ داخلي بود، مرتّب يا 72 نفر را از ما گرفتند، انفجار يا نخست وزيري را، رئيس جمهوري را، دادگاه انقلاب را يا ترور عزيزان ما در کوي و برزن بود؛ دو سال که جنگ داخلي بود. دو سال خورد بود، نه زد و خورد. اين زد و خورد برای هشت سال بود. حالا بعد از پيروزي اين ده سال، يک کاري ايران کرد؛ يعني امام در درجه اوّل، مسئولين، مسئولين نظامي و شما عزيزان حوزه و دانشگاه، فرد فرد مردم ايران کاري کردند که در تمام کره زمين اين کار بيسابقه است؛ منتها درک اين کار مشکل است، نداشتن يک گوينده و حماسه سرايي مثل فردوسي مشکل است. شما بايد يادتان باشد به هر وسيلهاي بود امام اين قطعنامه را پذيرفت، آن ها همه اصرار کردند يعني تمام خارجي ها شرق و غرب که ايران قطعنامه را قبول بکند؛ ايشان قطعنامه را قبول کردند. وقتي قطعنامه را قبول کردند اين همه عزيزان ما از ارتشي و سپاهي و نيروي مردمي و اين ها از جبهه آمدند بيرون، جبهه خالي شد. همين صدام (عليه من الرحمن ما يستحق) اين منافقين را که زير بال و پر خود داشت، اين ها را در عمليات «مرصاد» تحريک کرد بکُش بکُش شروع شد، بخشي از خاک ايران را اين ها تصاحب کردند؛ چه موقع؟ بعد از اين که قطعنامه قبول شد و همه عزيزان جبهه را ترک کردند. استاندار وقت در جنوب مي گفت اگر عصر امروز نياييد پيام راديويي او اين بود صبح فردا دير است. اين ها آمدند در خاک ايران. حالا عزيزان ما همه خسته از جبهه برگشتند، از اسلحه دست کشيدند. اين نيرنگ را صدام به وسيله همين منافقين به کار گرفت.
خدا غريق رحمت کند رزمنده هاي آن روز مخصوصاً عزيزمان صياد شيرازي را! که به هر حال به عمليات مرصاد خاتمه داد، شد! ده سال ما از اين ها آسيب ديديم، حالا هزار روستا خراب شد، يازده استان ويران شد، هزارها نفر شهيد شدند، هنوز هم که هنوز است، عزيزان ما در بستر قطع نخاعي اند که آدم وقتي اين ها را مي بيند واقعاً خجالت مي کشد؛ هستند. خدا صدام را گرفت، او به کويت حمله کرد به عنوان اين که يکي از استان هاي ماست؛ چون ديگر جنگ کرده بود و آماده بود و خوي وحشيت در او بود. من آن روز مکه بودم ديدم روزنامه ها نوشتند که امير کويت دست از عباي مطلّا درآورد و دستمال درآورد و نزد همين غربي ها گريه کرد و به اين ها وعده داد بياييد مرا نجات بدهيد بخشي از نفت هم برای شما. اين ها به طمع نفت از غرب، لشکرکشي کردند بيايند صدام را بيرون کنند که بهره اي از کويت ببرند تا اينجايش را همه ما مي دانيم؛ اما همه اين ها گفتند براي اين که ما هزينه کمتري بدهيم، شما که از صدام آسيب فراوان ديديد چهار تا گلوله هم شما از شرق به غرب بزنيد؛ نه مسئولين حاضر شدند نه شما مردم. اين را به حساب چه مي آوريد؟ جز آن است که ما شاگرد قرآن هستيم؛ خدا در قرآن فرمود امضا کرديد پاي امضاي خود بايستيد! ﴿فَمَا اسْتَقَامُواْ لَكُمْ فَاسْتَقِيمُواْ لَهُمْ﴾[25] . در قرآن سوره مبارکه «توبه» فرمود: شما با مشرکين تعهّد سپرديد بسيار خب! مشرک اند بالاخره، ولي امضا کرديد؛ تا اين ها نقض نکردند شما نقض نکنيد. حالا همه مسئولين ما و مردم ما و عزيزان ما در ايران، مي گفتند شما به طمع نفت آمديد با او جنگ داريد به ما چه مربوط؟ ما قطعنامه را قبول کرديم. اين شرف را شما در بين اين هفت ميليارد مردم روی زمين کجا مي بينيد؟ منتها ما يک فردوسي نداريم. ما گريه بلديم نوحه بلديم سينه زدن بلديم، ناله کردن بلديم، اين کار، کار خوبي است؛ اما بخشي از کار است، ما يک فردوسي مي خواهيم. فردوسي مي خواهيم که اين شرف را جهاني کند که ما کاري کرديم، ما اين حقوق بشر را، ما اين روابط بينالملل را، اين را ما امضا کرديم ما اين کار را کرديم و ديگري اين کار را نمي تواند بکند و نکرده است. هر کس بود چهار تا گلوله هم از طرف شرق به هر حال به صدام مي زد. اين مکتب است. اين مکتب به وسيله همين امام (رضوان الله عليه) و شما مردم و شهدا به پا شده. اگر ـ خداي ناکرده ـ حوزه، آن رسالت والا و بالاي خودش را حفظ نکند، دانشگاه آن رسالت خودش را حفظ نکند، مردم آن رسالتشان را حفظ نکنند، ـ خداي ناکرده ـ مسئولين کساني که دست اندرکارند يا اختلاسي يا نجومي يا روميزي يا زيرميزي؛ آقايان شکست قطعي يعني قطعي است! شما از علي صادق تر چه کسي را ميبينيد؟ فرمود اين مي رود. نگوييد ما يک رهبر خوب داريم. اگر ـ خداي ناکرده ـ خيانت، رشوه، اين بانک هاي ربوي باشد، فرمود اين هم مي رود. بناي ما بر اين نيست که با علم غيب حکومت کنيم. اگر بنا بود بله، ما مي توانستيم چهار تا کار بکنيم؛ اما وظيفه ما اين نيست، مسئوليت ما اين نيست. مردم را با علم غيب که نمي شود اداره کرد با همين قواعد ظاهري اسلام مي شود حفظ کرد.
فرمود: «فَإِنَّمَا أَهْلَکَ مَنْ کَانَ قَبْلَکُمْ أَنَّهُمْ مَنَعُوا النَّاسَ الْحَقَّ»[26] ، چه موقع مي شود که ربا برطرف بشود، رشوه برطرف بشود، کم فروشي برطرف بشود، قاچاق برطرف بشود؟ حرام يعني حرام! اگر ـ خداي ناکرده ـ مرگ پوسيدن بود، بعد از مگر خبري نبود ـ معاذ الله ـ اما مرگ از پوست به درآمدن است؛ تمام خطرها برای بعد از مرگ است. اين است که قرآن دارد «عقل، عقل، عقل»؛ براي اين که آدمي که بفهمد مردن از پوست به درآمدن است نه پوسيدن، مي گويد من چه کار کنم؟ آنجا رسوا مي شوم! با مار و عقرب آدم چه کار کنم؟ خدا نکند ما برويم و ببينيم که در آن جهنم چه خبر است؟ ولي به قول حافظ: «اين قدر هست که بانگ جرسي مي آيد»[27] .
شما اين آيه را ببينيد، اين آيه براي ما حجت است؛ فرمود: ﴿وَأَمَّا الْقَاسِطُونَ فَكَانُوا لِجَهَنَّمَ حَطَبًا﴾[28] ; هيزم جهنم خود ظالم است که گُر مي گيرد. حالا ما برنخورديم به آيه اي که خدا در قرآن بفرمايد که ما از جنگل هيزم مي آوريم. حالا خدا کند که نرويم و نبينيم آن هيزم ها را، ولي اين قدر را که مي فهميم. در سوره مبارکه «جن» فرمود: خود ظالم گُر مي گيرد هيزم جهنم است: ﴿وَأَمَّا الْقَاسِطُونَ فَكَانُوا لِجَهَنَّمَ حَطَبًا﴾.
عصر، عصر قرآن است، حفظ قرآن است، بحث قرآن است، نشر قرآن است. اين است که فرمود ديوانه است! عاقل نيستند! همين کتاب شريف تحف العقول دارد: مردي از همين نصاراي نجران با لباس هاي تميز وارد مدينه شد، يکي از عرب هاي ساده گفت: «ما أعقل هذا»[29] ؛ خيال کرد که اين متمدّن است! چقدر عاقل است؟ در همين کتاب شريف آمده، وجود مبارک پيامبر (عليه و علي آله آلاف التّحية و الثّناء) فرمود: «مه»! «إن العاقل من وحد الله»؛ چرا مي گويي او عاقل است، متمدّن است؟ آن که موحد است او عاقل است نه اين که تر و تميز لباس مي پوشد. «مَه»، اين حرف را نزن، «إن العاقل من وحد الله». اگر ـ خداي ناکرده ـ انسان مي پوسيد، بله؛ اما از پوست به درمي آيد و پوست او را مي کَنند. يک زندگي عادي حلال براي ما کافي است.
اين دهه، دهه پربرکت است؛ تبريک گفتن سرجايش محفوظ است، گل دادن محفوظ است، لباس نو و اين ها خوب است؛ اما اساس کار ما اين است که اگر مسئولين، اگر مردم، اگر خود ما، اگر هر کسي کاري از دست او برمي آيد بخواهد شرف او، دين او، دنياي او، آخرت او حفظ باشد، همين يک سطر است که نه بي راهه برويم، نه راه کسي را ببنديم. همين دو جمله نوراني حضرت امير که فرمود: «فَإِنَّمَا أَهْلَکَ مَنْ کَانَ قَبْلَکُمْ أَنَّهُمْ مَنَعُوا النَّاسَ الْحَقَّ فَاشْتَرَوْهُ وَ أَخَذُوهُمْ بِالْبَاطِلِ فَاقْتَدَوْهُ»[30] ؛ ما عملاً داريم نهي از معروف مي کنيم، عملاً دارم امر به منکر مي کنيم. يک عده هم مي گويند: ﴿رَبَّنَا إِنَّا أَطَعْنَا سَادَتَنَا وَكُبَرَاءنَا فَأَضَلُّونَا السَّبِيلَا﴾[31] . اميدواريم ذات اقدس الهي آنچه خير و صلاح و فلاح دنيا و آخرت ماست به فرد فرد شما بزرگواران، عزيزان، دانشمندان حوزه و دانشگاه، برادران و خواهران ايماني مرحمت بفرمايد.