96/11/05
بسم الله الرحمن الرحیم
نامه78/نامه ها /نهج البلاغه
موضوع: نهج البلاغه/نامه ها /نامه78
مقدم شما اساتيد، فضلا، بزرگواران حوزوي و دانشگاهي، عزيزان سپاهي، بسيجي، برادران و خواهران ايماني را گرامي مي داريم. از ذات اقدس الهي مسئلت مي کنيم آن چه خير و صلاح و فلاح دنيا و آخرت شما و عموم علاقه مندان به قرآن و عترت است، ذات اقدس الهي اعطا کند.
بحث هاي روز پنج شنبه در نامه هاي وجود مبارک حضرت امير (سلام الله عليه) به نامه هفتاد و هشتم رسيديم. اين نامه مربوط به همان جريان اموي هاست که قرآن به سر گذاشتند و در جريان حکميت، ابوموساي اشعري را بر وجود مبارک اميرالمؤمنين تحميل کردند. مستحضريد اصرار اسلام که جامعه بايد عاقل باشد و تعبير لطيف رسول گرامي (عليه و علي آله آلاف التّحية و الثّناء) که فرمود: «طَلَبُ الْعِلْمِ فَرِيضَةٌ»[1] ، نه «فريضٌ» که بارها به عرض شما رسيد، اينجا مبتدا مذکر، خبر که نمي تواند مؤنث باشد. اين «تاء» تاي تأنيث نيست، اين «تاء» تاي مبالغه است. اگر تاي مبالغه نبود، ميفرمود: «طلب العلم واجبٌ أو فريضٌ». اگر خدا بخواهد انساني را به عنوان جانشين خود در زمين خلق کند مي گويد: «إني جاعلٌ في الارض خليفاً»، نه ﴿خَلِيفَةً﴾[2] ، مي خواهد کسي که جامعيت علمي و عملي داشته باشد اين تاي مبالغه را آنجا اضافه بکند و گرنه آدم که مؤنث نيست. بارها به عرض شما رسيد که حسين بن علي (سلام الله عليه) به همان معنا عقيله بنيهاشم است که زينب (سلام الله عليها) است که اين روزها سالروز ولادت آن حضرت است. اين «تاء» تاي مبالغه است؛ مثل تاي «علامة»، نه تاي تأنيث. اين قدر بِفَهم شدن بر مردم واجب است که نفرمود: «طلب العلم واجبٌ»، نفرمود: «طلب العلم فريضٌ»؛ فرمود: «طَلَبُ الْعِلْمِ فَرِيضَةٌ»[3] . اگر اين علم و عقل و شعور نباشد، جامعه اگر رهبري مثل علي بن ابي طالب داشته باشد، يقيناً شکست مي خورد. اين نامه همان است. اين رساله العجب را که بارها به عرض شما رسيد، در مجموعه کنز الفوائد کراجکي يک رساله شصت، هفتاد صفحه اي است که خيلي مفصّل نيست. اسم اين رساله به نام العجب، «تعجّبٌ»، اين است. کتاب قوانين صاحب قوانين را مي گويند قوانين، براي اين که فصلهاي آن به نام «قانونٌ، قانونٌ» است يا کتاب مرحوم بوعلي به نام قانون است؛ چون فصل هاي آن «قانونٌ، قانونٌ» است.
فصل هاي اين رساله «عجبٌ، عجبٌ» است، تحليلي ندارد. مي گويد در مدينه دو تا داستان اتفاق افتاد که شگفت انگيز است: داستان اوّل اين است که بعد از رحلت رسول گرامي (عليه و علي آله آلاف التّحية و الثّناء) علي بن ابي طالب که بعد از آن حضرت اوّلين شخصيت جهان اسلام بود علماً و عملاً، صديقه کبري (سلام الله عليها) که اوّلين بانوي علمي و عملي و قرآني اسلام است، چندين شب و روز همين فاطمه (عليها سلام) مردم همين مدينه را دعوت کرد فرمود: بياييد علي بن ابي طالب را ياري کنيد. هيچ کس جواب نداد! بعد از جريان عثمان و قيام مردم به پذيرش ولايت حضرت امير (سلام الله عليه)، زني که او را همه شما مي شناسيد، در همين مدينه قيام کرد، گفت علي بن ابي طالب را بکُشيد هزارها نفر شمشير کشيدند، «عجبٌ»! در همين مدينه![4] اين بزرگوار در اين رساله تحليل نمي کند، اصلاً اسم رساله به نام «عجبٌ» است. مگر شما علي را نمي شناختيد؟ عظمت او، علم او، زهد او، تقواي او؟! در هر جبهه اي که علي بود پيروزي بود. در يکي از جبهه هاي جنگ دست راست حضرت علي آسيب ديد، پرچم افتاد، عده اي از رزمندگان همان جبهه اين پرچم را بلند کردند، حضرت فرمود: «فضعوه في يده الشمال»[5] ؛ «فان شماله خَير من أيمانکم»؛ اين پرچم را بگذاريد دست چپ علي. دست چپ علي از دست راست شما بالاتر است، اين علي بود. اين طور نبود که در خفا زندگي کند. در حضر و سفر همه او را ديدند. صديقه کبري (سلام الله عليها) هم که پيغمبر دست او را مي بوسيد اين را هم که ديدند. هر وقت صديقه کبري (سلام الله عليها) وارد محضر پيغمبر مي شد: «قَامَ إِلَيْهَا»[6] ، نه «قام لها». گاهي انسان وقتي مهمان بيايد، به احترام مهمان بلند مي شود. گاهي به استقبال او مي رود. پيغمبر به استقبال فاطمه مي رفت، نه تنها به احترامش بلند مي شد، اين پيغمبر بود و آن هم فاطمه بود. اين ها را مردم مي ديدند. «قَامَ إِلَيْهَا»، نه «قام لها». اين فاطمه و آن هم علي (صلوات الله و سلامه عليهما) هيچ کس ياري اش نکرد. بعد عايشه را هم که مي شناختيد، اين دعوت کرد که بياييد علي بن ابي طالب را بکُشيد، جنگ جمل را راه انداخت، آن همه خون! حضرت از اين صحنه ناله مي کند و گِله مي کند. اين است که مي بينيد مرحوم کليني (رضوان الله تعالي عليه) گرچه دست ما از علم مرحوم کليني کوتاه است، اين بزرگوار چقدر عالم و خردمند بود، کتابي از اين بزرگوار در دست ما نيست فقط همين حديث است، اين هشت جلدي. گاهي هم فرمايشات ايشان هست. ايشان يک خطبه نوراني هشت، ده صفحه اي دارد آخرين سطري که مرحوم کليني دارد اين است، مي گويد: «إذ كان العقل هو القطب الّذي عليه المدار و به يحتجّ و له الثواب، و عليه العقاب»[7] ؛ مرحوم ميرداماد[8] که آن خطبه را شرح کرده، به اين يک سطر که رسيده مايه گذاشته تا بفهمد و بفهماند. حرف کليني اين است که قطب فرهنگي يک ملّت فهم اوست، عقل اوست. «إذ كان العقل هو القطب الّذي عليه المدار»؛ مدار فرهنگي يک ملّت عقل آن ملّت است. «إذ كان العقل هو القطب الّذي عليه المدار و به يحتجّ»؛ تمام استدلال ها در محور عقل است، تمام ثواب ها در مدار عقل است، تمام عِقاب ها در محور بي عقلي است. اگر آن عقل نباشد، همين رساله عجب در هر عصر و مصري نوشته مي شود.
در چنين فضايي وجود مبارک حضرت امير نامه اي براي ابوموساي اشعري مي نويسد، در بحبوحه جنگ صفين؛ عمروعاص از يک طرف، معاويه را تزريق مي کند که اين قرآن را به سر نيزه بگذار! آن روز که قرآن چاپ نشده بود، يک؛ فراوان هم نبود، دو؛ چند برگي از قرآن را اين ها در روي نيزه گذاشتند و گرنه اين که مي گويند قرآن ها را بر بالاي نيزه گذاشتند که نبود، مگر آنجا چند تا قرآن بود؟ اين اوراقي از قرآن را روي اين نيزه ها گذاشتند. مي گفتند «بيننا و بينهما القرآن». عمروعاص بعد از آن دسيسه اين را پيشبيني کرد که بر فرض اگر علي بن ابي طالب (سلام الله عليه) حکميت را بپذيرد از طرف اموي ها چه کسي برود و از طرف آن ها چه کسي بيايد؟ هر دو را نشستند نقشه کشيدند. خود عمروعاص که طراح اصلي اين قسمت بود گفت اگر حکميت را پذيرفت من بايد از طرف حکومت شما يا دولت شما يا جمعيت شما حَکم باشم و آن شيخ کم سواد بي خِرد؛ يعني ابوموساي اشعري او بايد بيايد. اين دو تا کار را ما بايد انجام بدهيم.
حضرت امير در اين فضا، اين نامه درد آلود را براي ابوموسي مي نويسد. اين هفتاد و هشتمين نامه نهج البلاغه است و تمام نامه هم در همين هشت، ده سطر است؛ چون بعضي از نامهها را مرحوم سيد رضي گزينش مي کند؛ مثلاً نامه اي که ده صفحه است يا کمتر يا بيشتر، مختصر مي کند؛ آن خطبه نوراني که به حضرت گفته شد: «صِفْ لِیَ الْمُتَّقِینَ»[9] ، حضرت گفت و گفت و شنونده، «فَصَعِقَ هَمَّامٌ صَعْقَهً کَانَتْ نَفْسُهُ فِیهَا»[10] ، آن خطبه نوراني تقريباً بيست صفحه است که هفت، هشت صفحه آن را مرحوم سيد رضي نقل کرد و بخشي را هم در جاهاي متفرّق نقل کرد و گرنه يکسره آن خطبه را نقل نکرد. نامه ها هم همين طور است گاهي گزينش مي کند، ولي اين نامه هفتاد و هشتم را گزينش نفرمودند، هر چه هست مرقوم فرمودند.
اصرار عمروعاص اين بود که حَکميت را بر حکومت علوي تحميل کند، يک؛ خود از طرف معاويه و حکومت معاويه حاکم بشود، دو؛ از طرف حضرت امير (سلام الله عليه) ابوموساي اشعري را برگزينند، سه. اين يک مثلث نفوذي سه جانبه بود. درباره خودش به مقصد رسيد، خود را به عنوان حَکم از طرف معاويه حُکم گرفت بعد از اين که فرمانروايي مصر را از معاويه گرفت و در جيب خود گذاشت. با اين نامه وارد صحنه شد؛ يعني اين خريد و فروش دين به اين صورت شد؛ دين را صريحاً فروخت و آن سند را گرفت در جيب گذاشت وارد صحنه حَکميت شد و گرنه حاضر نبود چنين صافِ صاف بيايد شش دانگ دينش را بفروشد. بنا شد که در اين حَکميت اگر حکومت اموي پيروز شد او استاندار مصر بشود و شد؛ اين کار را کرد.
اما عمده نفوذ در دستگاه علوي است، چگونه حضرت را وادار کردند که حاکم شدن و حَکميت ابوموساي اشعري را امضا کند؟! حضرت فرمود ابن عباس بايد باشد. او به ما نزديک تر است شاگرد من است، حرف هاي مرا بهتر درک ميکند، ساليان متمادي ابن عباس تفسير را خدمت حضرت امير مي خواند، گفت او شاگرد من است و بهتر حرف مرا مي فهمد. ابوموساي اشعری آن خِرَد را ندارد؛ نه خرَد فردي را دارد، نه از خرَد جمعي استفاده مي کند. حضرت امير فرمود: بسيار خب! حالا اگر ابن عباس نشد ابوالأسود دئلي؛ ابوالأسود دئلي هم شاگرد حضرت امير بود ادبيات را نزد او خواند، اسم چيست؟ فعل چيست؟ حرف چيست؟ ما که در عرب يک کتاب قوانين ادبي مدوّن عرب نداشتيم. ذوقي بود، شعري بود، ادبياتي بود ذهني، نه مدوّن خارجي که قابل تدريس باشد. به برکت قرآن و افرادي مثل حضرت امير(سلام الله عليه) ادبيات عرب رايج شد. اين کتاب هاي ادبي عرب را، چه نحو چه صرف، چه معاني چه بيانش قسم مهمّ آن را ايراني ها نوشتند، اين ها بعد از اسلام نوشته شده است. اصرار وجود مبارک حضرت امير اين بود که ابن عباس بايد از طرف ما حاکم باشد. اوّلاً ما حاکميت را قبول نداريم؛ بر فرض هم باشد او بايد بشود. نشد ابوالأسود دئلي باشد. گفتند نه آن و نه اين، الا و لابد ابوموسي اشعري باشد! حضرت از حُمق او باخبر بود؛ لذا اين نامه را مرقوم فرمود. در بحبوحه اين جريان، نامه را براي ابوموساي اشعري نوشت.
نوشت اين نامه اي است از علي بن ابي طالب امير مؤمنين (سلام الله عليه) «أبی موسی الأشعری جوابا فی أمر الحکمین»[11] که اين نامه را «سعید بن یحیی الأموی» در کتاب المغازي نقل کرد. در طليعه نامه، حضرت اوّل به نام خدا و اين هاست؛ بعد فرمود: «فَإِنَّ النَّاسَ قَدْ تَغَیَّرَ کَثِیرٌ مِنْهُمْ عَنْ کَثِیرٍ مِنْ حَظِّهِمْ»[12] ؛ انقلابي قيام شده، پيغمبري قيام کرده، جنگ هايي شده، فتوحاتي شده، غديري پيش آمده، مردم خيلي ترقّي کردند؛ اما خيلي ها برگشتند. «فَإِنَّ النَّاسَ قَدْ تَغَیَّرَ کَثِیرٌ مِنْهُمْ عَنْ کَثِیرٍ مِنْ حَظِّهِمْ فَمَالُوا مَعَ الدُّنْیَا وَ نَطَقُوا بِالْهَوَی»؛ اين دو اثر، اين دو غدّه بدخيم جاهليت را قرآن گفت و خطّ بطلان بر آن کشيد؛ گفت اين غدّه بدخيم فکري اين است که اين ها بر مدار گمان حرکت مي کنند، يک؛ غدّه ديگر اين است که در مقام عمل، با ميل حرکت مي کنند، نه با عقل عملي. ﴿إِن يَتَّبِعُونَ إِلَّا الظَّنَّ﴾[13] ، در بخش انديشه. ﴿وَمَا تَهْوَى الْأَنفُسُ﴾، در بخش انگيزه! وقتي مي خواهند فکر کنند، از مرحله مظنّه ديگر بالاتر نمي روند؛ با اين که ﴿وَإِنَّ الظَّنَّ لَا يُغْنِي مِنَ الْحَقِّ شَيْئًا﴾[14] . اين در بخش جزم. ما يک جزم داريم که دستگاه آن را عقل نظري به عهده دارد و يک عزم که هيچ ارتباطي بين عزم و جزم نيست، اين مربوط به يک قوه ديگر است، آن مربوط به يک قوه ديگر است؛ اين برای انگيزه است آن برای انديشه است، اين در بخش عقل عملي است آن در بخش عقل نظري است. گرچه ده ها کار را مشترک انجام مي دهند، ولي در مرزبندي علمي مرز اين ها جداست. فرمود در مرز عمل، با هوي تصميم ميگيرند؛ در مرز انديشه، با گمان فکر مي کنند، ﴿إِن يَتَّبِعُونَ إِلَّا الظَّنَّ﴾[15] ، يک؛ اين «إن» هم که «إن» نافيه و مفيد حصر است، در جمله بعد هم حصر است و مورد محذور است: ﴿وَمَا تَهْوَى الْأَنفُسُ﴾.
فرمود: جاهليت اين است، ما آمديم هر دو را اصلاح کرديم. گفتيم: ﴿إِنَّ الظَّنَّ لَا يُغْنِي مِنَ الْحَقِّ شَيْئًا﴾[16] ، تا ميتوانيد در مدار علم حرکت کنيد. بعد هم گفتيم: «أَعْدَى عَدُوِّكَ نَفْسُكَ الَّتِي بَيْنَ جَنْبَيْكَ»[17] ، اگر بخواهيد به مقصد برسيد بايد بر هوس پا بگذاريد؛ چون هيچ دشمني بدتر از هوس نيست. دشمن بيرون از ما زمين مي خواهد و معدن مي خواهد و حداکثر جان ما را مي خواهد؛ اما اين هوس که با معادن ما و با مال ما کار ندارد؛ اين هوس در درجه اوّل با دين ما کار دارد، بعد با آبروي ما. اگر کسي را ـ خداي ناکرده ـ بي دين کرد، اين طور نيست که او را رها کند. اين را «مسلوب الحيثية» مي کند و بي آبرو مي کند بعد مي اندازد دور. اين دو تا کار برای هوس است؛ لذا وجود مبارک پيغمبر (عليه و علي آله آلاف التّحية و الثّناء) فرمود بدترين دشمن، همين هوس است: «أَعْدَى عَدُوِّكَ نَفْسُكَ الَّتِي بَيْنَ جَنْبَيْكَ». اين نه از ما خانه و باغ و راغ مي خواهد، نه معدن نفت و گاز مي خواهد. از ما اوّل دين، بعد آبرو، بي حيثيت مي کند. چندين روايت اين دو حيثيت را گوشزد کرد؛ اما قرآن کريم فرمود: ﴿إِن يَتَّبِعُونَ إِلَّا الظَّنَّ﴾[18] ، اين را ما بايد به علم تبديل کنيم بگوييم: «طَلَبُ الْعِلْمِ فَرِيضَةٌ»[19] ، نه «فريضٌ»، تا ظن رخت بربندد. ﴿وَمَا تَهْوَى الْأَنفُسُ﴾[20] ، بايد بگوييم که ﴿قَدْ أَفْلَحَ الْمُؤْمِنُونَ[21] ... الَّذِينَ هُمْ عَنِ اللَّغْوِ[22] ﴾ کذا، «و الَّذِينَ هُمْ عَنِ الهوي کذا»، «الَّذِينَ هُمْ عَنِ کذا». اينجا هم فرمود: «فَمَالُوا مَعَ الدُّنْیَا»[23] اين مربوط به بخش عمل و انگيزه آن ها «وَ نَطَقُوا بِالْهَوَی» که برابر آن سخنگوي هوس شدند.
بعد فرمود: «وَ إِنِّی نَزَلْتُ مِنْ هَذَا الْأَمْرِ مَنْزِلاً مُعْجِباً»؛ من چيزي، يک جريان شگفت انگيزي ديدم، ما خيلي از صدر اسلام فاصله نگرفتيم. آن شگفت اين است: «اجْتَمَعَ بِهِ أَقْوَامٌ أَعْجَبَتْهُمْ أَنْفُسُهُمْ»[24] ؛ خودپسندي و غرور؛ خودشان را مي پسندند، فکر خودشان را مي پسندند. اين ﴿فِي قُلُوبِهِم مَّرَضٌ﴾[25] بود، من مي خواهم اين ها را درمان کنم، مي ترسم اين زخم چرکين به صورت زخم کهنه و خون بسته دربيايد و کار از علاج بگذرد، من با چه اين را درمان کنم؟ با قتل که نمي شود، با کشتن که نمي شود. نه با عدل من، اين ها آدم مي شوند، نه با قتل اين ها، کاري از پيش مي رود. من مشکل جدّي دارم. اين را در نامه اي براي ابوموسي نوشت. «اجْتَمَعَ بِهِ أَقْوَامٌ أَعْجَبَتْهُمْ أَنْفُسُهُمْ وَ أَنَا أُدَاوِی مِنْهُمْ قَرْحاً»[26] ؛ زخمي را من دارم معالجه مي کنم؛ چون زخم کهنه بدانيد درمانش در سابق بسيار مشکل بود. اين اوّل زخم بود بعد به صورت يک خون بسته درآمد. «أَخَافُ أَنْ یَکُونَ عَلَقاً»؛ به صورت يک علقه دربيايد به صورت يک خون بسته دربيايد، من کجايش را ببينم درمان کنم؟
چون قبلاً هيچ راهي نداشتند، داغ مي کردند. در آن بخش از خطبه نهج البلاغه که بحث آن قبلاً گذشت. فرمود: «فَآخِرُ الدَّوَاءِ الْکَیُّ»[27] ؛ اين «کِيْ» ناقص يايي است و مشدّد هم هست. «کِيْ»، «کَوي يَکوِي»، ﴿فَتُكْوَى بِهَا جِبَاهُهُمْ﴾[28] ، هم «عين الفعل» آن حرف علّه دارد هم «لام». مشدّدش مي شود «کِيْ». اين که جناب حافظ مي گويد: «علاجِ کيّ کنمت کآخر الدواء الکيّ»،[29] نه «علاج، کِي کنم»! «علاجِ کيّ کنمت کآخر الدواء الکيّ»، اين اشاره به خطبه نوراني حضرت امير است. «کِيْ»؛ يعني داغ کردن. حضرت در آن بخش فرمود کِيْ داغ مي کنم. گاهي داغ هم اثر ندارد. آن ﴿فَتُكْوَى بِهَا جِبَاهُهُمْ وَجُنوبُهُمْ﴾[30] که در سوره «توبه» است درباره جهنم است، نه دنيا. اينجا فرمود: من چه کار بکنم اين ها را؟
بعد فرمود ابوموسي! تمام منطقه اسلامي را بگرديد، هيچ کسي بهتر از من جامعه را به وحدت دعوت نمي کند. از حق مسلّم خودم در سقيفه گذشتم، براي اين که جامعه اختلاف پيدا نکند. از من بهتر چه کسي را پيدا مي کنيد که مردم را به وحدت دعوت بکند؟ «لَیْسَ رَجُلٌ فَاعْلَمْ»[31] ؛ ابوموسي بدان! اين جمله معترضه است. «لَیْسَ رَجُلٌ فَاعْلَمْ أَحْرَصَ [النَّاسِ] عَلَی جَمَاعَهِ أُمَّهِ مُحَمَّدٍ صَلَّی اللَّهُ (عليه و علي آله آلاف التّحية و الثّناء) وَ أُلْفَتِهَا مِنِّی»؛ هيچ کس در امت اسلامي بيش از من و پيش از من، مردم را به وحدت دعوت نکرده و نمي کند. «أَبْتَغِی بِذَلِکَ حُسْنَ الثَّوَابِ»؛ البته برکات دنيايي دارد، تمدّن دنيايي دارد، رفاه دنيايي دارد، امنيت دنيايي دارد، امانت دنيايي دارد؛ ولي من اين ها را تحت الشّعاع حُسن ثواب «لقاء الله» مي دانم؛ در کنار آن ثواب «لقاء الله» البته اين برکات هم هست. «أَبْتَغِی بِذَلِکَ حُسْنَ الثَّوَابِ وَ کَرَمَ الْمَآبِ». بعد فرمود: من آن وعده اي که در زمان حکومتم به اين ملّت دادم، به آن وعده عمل مي کنم: «وَ سَأَفِی بِالَّذِی وَأَیْتُ عَلَی نَفْسِی»؛ آن چه تعهد سپردم عمل مي کنم.
اما تو حالا بنا شد که اين ها بر من تحميل کردند که ابن عباس نه! ابوالأسود دُئَلي نه! تو به عنوان حاکم و حَکم از طرف ما بروي وارد ميدان صفين بشوي، حَکَميت را به عهده بگيري. «وَ إِنْ تَغَیَّرْتَ عَنْ صَالِحِ مَا فَارَقْتَنِی»؛ اينجا که نزد ما بودي اين حرف ها را قبول داشتي، وقتي بروي با عمروعاص و ساير سياسيون شام برخورد کني و وضع تو عوض بشود، «وَ إِنْ تَغَیَّرْتَ عَنْ صَالِحِ مَا فَارَقْتَنِی عَلَیْهِِ» بدان اين شقاوت است «فَإِنَّ الشَّقِیَّ مَنْ حُرِمَ نَفْعَ مَا أُوتِیَ مِنَ الْعَقْلِ وَ التَّجْرِبَهِ»؛ جهنم بعد از بي خردي و حماقت است. اين احمق است که به جهنم مي رود. فرمود عقل را که قطب فرهنگي است به تعبير کليني، اين را کسي از دست بدهد، تجربه را که اين هم بخشي از تعقلات است از دست بدهد، مي شود شقي. «فَإِنَّ الشَّقِیَّ مَنْ حُرِمَ نَفْعَ مَا أُوتِیَ مِنَ الْعَقْلِ وَ التَّجْرِبَهِ». بعد فرمود: من که حسابم جداست؛ حالا چه قبول کني چه نکول کني، براي من فرقي نمي کند، من همان علي سابق هستم. «وَ إِنِّی لَأَعْبَدُ أَنْ یَقُولَ قَائِلٌ بِبَاطِلٍ وَ أَنْ أُفْسِدَ أَمْراً قَدْ أَصْلَحَهُ اللَّهُ»؛ من به خودم اجازه نمي دهم که دستم به بيت المال دراز بشود يا حرف باطل بزنم به ديگري اجازه بدهم، حواستان جمع باشد! اگر فريب دادي يا فريب خوردي من همان علي سابق هستم. سابق و لاحق من يکي است، به خودم اجازه نمي دهم حرف بد بزنم، مال برای خودم را درست کنم. ابن ابي الحديد اين را نقل کرد که هر هفته وجود مبارک حضرت امير وارد بيتالمال مي شد، شخصاً «يكنس بيت المال»[32] ؛ شخصاً جارو مي کرد، آن روز که بانک و مانند آن نبود. همين طلا و نقره بود؛ نه اوراق بهادار بود، نه سکه. سکه زمان عمر بن عبدالعزيز به راهنمايي امام باقر (سلام الله عليه) زده شد در عرب ها؛ البته در امپراطوري ايران و غير ايران سکه بود؛ اما در عرب ها نبود. هر کس ميخواست معامله بکند يک شمش از طلا مي برد، يک مثقال طلا يا دو مثقال طلا مي داد، قدري گوشت مي گرفت قدري نان مي گرفت. حضرت به همين شيخ ابله ابوموسي نوشت: من به خودم «وَ إِنِّی لَأَعْبَدُ أَنْ یَقُولَ قَائِلٌ بِبَاطِلٍ»[33] ؛ حرف باطل در محکمه ما ممنوع است. «وَ أَنْ أُفْسِدَ أَمْراً قَدْ أَصْلَحَهُ اللَّهُ»؛ خودم ـ معاذ الله ـ کاري انجام بدهم که خدا آن را اصلاح کرده در قرآن دستور داده راهنمايي کرده، خودم بي راهه بروم اجازه نمي دهم به خودم، به ديگري هم اجازه حرف بد نمي دهم. «فَدَعْ [عَنْكَ] مَا لاَ تَعْرِفُ»؛ چيزي را که نمي داني نگو. «فَإِنَّ شِرَارَ النَّاسِ طَائِرُونَ إِلَیْکَ»؛ نه تنها عمروعاص، باند مستور و مخفي عمروعاص اين ها پرکشان پرکشان مي آيند تو را در اين حکَميت فريب بدهند. «طَائِرُونَ إِلَیْکَ بِأَقَاوِیلِ السُّوءِ»؛ مواظب باش، همين طور هم شده. همين عمروعاص او را فريب داده و او همان قصّه انگشتر و تشکيلات و خلع علي بن ابي طالب ـ معاذ الله ـ و گفتند ما هر دو را خلع مي کنيم بعد خود جامعه تصميم بگيرد؛ اين انگشتر را از دست درآورد گفت من علي را ـ معاذ الله ـ خلع کردم او هم انگشتر را در دستش گذاشت و گفت من معاويه را نصب کردم، جنگ صفين به آن صورت تمام شد. هنوز آن جنگ تمام نشده بود که وجود مبارک حضرت امير در جريان شب نوزدهم و بيست و يکم شربت شهادت نوشيد.
اين عصاره نامه وجود مبارک حضرت امير است که به صورت نامه 78 آمده و هر روز مي تواند اين نامه براي ما زنده باشد. الآن مهم ترين مسئله ما، گذشته از مسائل سياسي ما که ديانت است وحدت است اين هاست؛ مسئله دعا و نيايش است. اين قدر که در روايات ما آمده که خدا دعا را مستجاب مي کند، خدا دعا را رد نمي کند، چگونه است که اين ناله هاي ما را رد مي کند؛ باراني اين کشور نياز دارد، تقريباً يک ماه مانده به اين که زمستان هم تمام بشود. با ناله، با خواهش، در دعاها در قنوت ها از ذات اقدس الهي بخواهيم خدايا! تو را به صحف آسماني ات قَسم! تو را به انبيا قَسم! تو را به اوليا قَسم! تو را به علي و فاطمه و حسن و حسين قَسم! تو را به علي و محمد و جعفر و موسي و علي و محمد و علي و حسن و حجت (عليهم صلواتک) قَسم! باران رحمت را بر ما نازل بفرما.