96/10/07
بسم الله الرحمن الرحیم
نامه 73/نامه ها /نهج البلاغه
موضوع: نهج البلاغه/نامه ها /نامه 73
مقدم شما علما، فضلا، اساتيد، فرهيختگان و نخبگان حوزوي و دانشگاهي را گرامي مي داريم. حضور برادران و خواهران ايماني را ارج مي نهيم. در آستانه رحلت کريمه اهل بيت، اين سوگ و ماتم را به پيشگاه وليّ عصر (ارواحنا و فداه) و عموم علاقه مندان قرآن و عترت و شما بزرگواران تعزيت عرض مي کنيم. از ذات اقدس الهي مسئلت مي کنيم توفيق علم صائب و عمل صالح را به همه مرحمت کند.
بحث هاي ما در شرح نهج البلاغه به نامه هفتاد و سوم رسيد. مستحضريد که خطبه ها و نامه ها و کلمات حضرت را مرحوم سيد رضي انتخاب کرد، همه بيانات نوراني حضرت، در نهج البلاغه نيامده است. چند کار را سيد رضي (رضوان الله تعالي عليه) کرد که نهج البلاغه به عنوان تالي تلو قرآن کريم، محور وحدت شيعه و سنّي باشد؛ بعضي از تعبيراتي که ممکن بود عده اي را برنجاند، اصلاً در نهج البلاغه نيامده و بعضي از بيانات نوراني حضرت را تقطيع کرد، يکجا ذکر نکرد. آن خطبه بلندي که همّام عرض کرد: «صِفْ لِیَ الْمُتَّقِینَ»[1] ، اين تقريباً بيست صفحه است و حضرت همان طوري که سيل وار اين خطبه را ايراد کرد، آن مستمعي که آماده بود، «فَصَعِقَ هَمَّامٌ صَعْقَهً کَانَتْ نَفْسُهُ فِیهَا»[2] ، چون خود حضرت امير، خودش را معرفي کرد، فرمود: «یَنْحَدِرُ عَنِّی السَّیْلُ»[3] ، من آن کوهي نيستم که باراني روي من به صورت آرام رد بشود! هر باران تُندي که بيايد آن کوهي که خيلي بلند است هميشه سيل دارد. اين کوه هاي عادي که شما مي بينيد در سلسله جبال البرز هست، اين ها هر پنجاه سال، شصت سال ممکن است سيلي بيايد؛ اما کساني که در دامنه قله دماوند زندگي مي کنند آنجا مستحضر هستند، هر وقت يک باران تُندي بيايد آنجا حتماً سيل است، زيرا از چند هزار متري بخواهد بشويد و بياورد، سيل توليد مي کند. فرمود من آن خطيبي نيستم که کسي بتواند پاي سخن من بنشيند و آرام بگيرد. من وقتي حرف مي زنم سيل توليد مي شود، «یَنْحَدِرُ عَنِّی السَّیْلُ». چه اين که «وَ لاَ یَرْقَی إِلَیَّ الطَّیْرُ»؛ شما هم بخواهيد مرا بشناسيد مقدورتان نيست، نه پرواز کننده فکر هيچ حکيمي به اوج من مي رسد. الآن شما ببينيد روي قلّه دماوند تمام اين پرنده ها تا نيمه آن قلّه پرواز مي کنند و قدرت بالا کشيدن را ندارند. نه هر پرنده اي به اوج من مي رسد، نه هر شنونده اي آن توان را دارد که در دامن من قرار بگيرد.
خدا سيد رضي را غريق رحمت کند! اين ابتکار را انجام داد؛ آن خطبه اي که «فَصَعِقَ هَمَّامٌ صَعْقَهً کَانَتْ نَفْسُهُ فِیهَا»[4] ، تقريباً بيست صفحه است، سيد رضي آن را تقطيع کرد، بعضي را اصلاً نقل نکرد، شش، هفت صفحه اش را يکجا ذکر کرد. آن مقداري که نقل کرد تقطيع کرد در آن خطبه دويست و اندي، چهار سطرش را يکجا ذکر کرد. در حقيقت چهار نيم سطر است آنجا که دارد: «قَدْ أَحْیَا عَقْلَهُ وَ أَمَاتَ نَفْسَهُ حَتَّی... بَرَقَ لَهُ لاَمِعٌ کَثِیرُ الْبَرْقِ»[5] اگر کسي خوي حارثة بن زيد را داشته باشد يا راهيِ راه اويس قرن باشد کمتر مي تواند آن خطبه را تحمّل کند؛ اما بعضي از نامه ها و خطبه هاي عادي را حضرت که فرمود سيد رضي تمام آن را نقل کرد.
اين نامه هفتاد و سوم از آن نامه هايي است که سيد رضي همه اش را نقل کرده است. مضمون اين نامه اين است که بعد از اين که وجود مبارک حضرت امير بعد از غصب چندين ساله به خلافت ظاهري رسيد، معاويه (عليه من الرحمن ما يستحق( مکرّر نامه مي نوشت و در خلال اين نامه ها درخواست سمت مي کرد که يک سمت استانداري به ما بدهيد که بعد کم کم بشود خليفه بعدي و امثال آن. حضرت در برابر هر نامه اي مجبور مي شد چند سطري بنويسد و او را توجيه کند.
در اين نامه هفتاد و سوم فرمود که اگر ضرورتي در کار نبود من به نامه هايت جواب نمي دادم. من اگر بخواهم به نامه ات جواب بدهم دو تا نسبت به خودم دادم، خودم را توهين کردم، چون باب تفعيل مستحضريد که يک بخش از آن براي نسبت است؛ يعني فکر خودم را به وهن و وَني متهم کردم. «وَني»؛ يعني سستي. معناي وهن هم که معلوم است. ذات اقدس الهي به موساي کليم و هارون (سلام الله عليهما) فرمود اين کاري نيست که با سستي حلّ بشود: ﴿لَا تَنِيَا فِي ذِكْرِي﴾[6] ، اين ﴿تَنِيَا﴾ از وَني است «وَني»؛ يعني سستي. شما اگر بخواهيد با فرعون درافتيد، صِرف عصا کافي نيست، صِرف اژدها کافي نيست، يک استواري روحي مي طلبد. نام الهي را با قدرت بردن مي طلبد: ﴿لَا تَنِيَا فِي ذِكْرِي﴾. وَهن و وَني و امثال آن، سستي است. خود حضرت امير فرمود من درباره دين خدا: «مَا عَلَیَّ.... مِنْ إِدْهَانٍ وَ لاَ إِیهَانٍ»[7] ؛ نه اهل روغن مالي ام، دُهن مالي ام که کارها را به آسان بگذرانم، نه اهل وهن و سستي ام. توهين يعني نسبت به وهن دادن. فرمود من اگر جواب نامه تو را بدهم، رأي خودم را به سستي ـ معاذ الله ـ نسبت دادم، اين کار را نمي کنم، ولي مجبورم جواب تو را با اين سبک بدهم و تخطئه هم به همين معناست. حضرت فرمود: اگر ضرورتي در کار نبود من جواب نامه تو را نمي دادم اين مقامي که من به آن تکيه دادم به تو نمي رسد. تو شبيه کسي نيستي که خواب مي بيند، بعد مي بيند خبري نيست. کسي که خواب مي بيند و بعد مي بيند خبري نيست شبيه توست. چقدر اين بيان و بنان بلند است! مثل اين که بگويند تو شبيه کلب نيستي، کلب شبيه توست! تو شبيه عقرب نيستي، عقرب شبيه توست.
خود حضرت فرمود: «إِنَّا لَأُمَرَاءُ الْکَلاَمِ»[8] ؛ ما فرمانده کلّ سخن و فصاحت هستيم. سخن در اختيار ماست. اين سخن در اختيار ماست نه يعني ما فصيح هستيم بليغ هستيم خوب حرف مي زنيم، اين را همه خوب مي فهمند. فرمود ما فرمانده کلّ سخن هستيم؛ سخن در اختيار ماست. 25 سال نبايد حرف بزنيم، حرف نمي زنيم. اين معناي فرمانروايي سخن است. من اگر آن وقت ها حرف مي زدم بعد از سقيفه، جز کشتار عمومي و رفتن دين چيزي ديگر نبود. اين که فرمود: «إِنَّا لَأُمَرَاءُ الْکَلاَمِ»؛ نه يعني تنها «افصح الناس» هستيم، «ابلغ الناس» هستيم و امثال آن؛ يعني ما فرمانده کلّ ادبيات هستيم. کجا حرف بزنيم، کجا حرف نزنيم، 25 سال حرف نزنيم، حالا هم که مي خواهيم حرف بزنيم چگونه حرف بزنيم. «فِینَا تَنَشَّبَتْ عُرُوقُهُ وَ عَلَیْنَا تَهَدَّلَتْ غُصُونُهُ»؛ فرمود: درخت فصاحت از ماست، روي ما شاخه روييده، روي ما ميوه مي دهد، ما مي دانيم چه وقت حرف بزنيم، ما مي دانيم چه وقت ساکت باشيم. اين صَمت از پنج اموري است که در سازندگي سعادت انسان سهم بسزايي دارد.
حضرت فرمود: من برخي از نامه هايت را جواب نمي دهم به برخي از نامه هايت جواب مي دهم. تو توقع داري که سمتي به تو برسد، اين طور نيست. تو مثل کسي که هستي خواب مي بينيد به جاهايي رسيده و بعد وقتي بيدار شد مي بيند خبري نيست. اين بيان از ذات مقدس رسول خدا (عليه و علي آله آلاف التحيّة و الثناء) است که فرمود: «الناس نيام إذا ماتوا انتبهوا»[9] ؛ خيلي افراد مثل آدم خوابيده اند در فضاي آرزوي خام به سر مي برند در دوران احتضار و زمان مرگ مي بينند که دستشان خالي است. آدمي که خواب مي بيند خيال مي کند که باغ و بوستان دارد وقتي بيدار شد مي بيند خبري نيست؛ خيلي ها هم که به مقاماتي مي رسند وقتي به آخر عمر مي رسد مي بيند خبري نيست. حضرت در اين نامه فرمود: تو شبيه انسان خواب آلوده نيستي، تو شبيه انسان متحيّر و سرگردان نيستي، انسان خواب زده سرگردان شبيه توست؛ از بس تو در اين کار اصالت داري.
چيزي از اين نامه، مرحوم سيد رضي کم نگذاشت؛ نامه مفصل هم نيست. اصل اين نامه که هفتاد و سومين نامه است، آن سطر اوّل را سيد رضي نقل نکرد، چون نامه هايي که حضرت امير قبل از حکومت مرقوم مي فرمودند، مي نوشتند نامه اي است « مِنْ عَبدِاللَّهِ عليّ أميرِ المُؤمِنينَ، إلى کذا»[10] . قبلاً هم به عرض شما رسيد يک وقت سلمان (رضوان الله تعالي عليه) همسرش رحلت ميکند، اين قدر سلمان مورد علاقه حضرت بود که حضرت براي درگذشت همسرش نامه تسليت مي نويسد[11] ؛ آن علي! نامه اي هم در زمان خلافت خودش مي نويسد. آن نامه با نامه قبلي فرق دارد؛ نامه اي که قبل از خلافت براي تسليت درگذشت همسر سلمان مي نويسد، مي نويسد: «من عبدالله علي بن ابي طالب إلي سلمان الفارسي»؛ اما اين نامه دوم که زمان خلافت مي نويسد، مي نويسد: «من عبدالله اميرالمؤمنين علي بن ابي طالب الي کذا». اين يک سطر را سيد رضي نقل نکرد. اصل نامه اين است: «من عبدالله اميرالمؤمنين علي بن ابي طالب عليه السلام إلي کذا» نوشته: «أَمَّا بَعْدُ فَإِنِّی عَلَی التَّرَدُّدِ فِی جَوَابِکَ وَ الاِسْتِمَاعِ إِلَی کِتَابِکَ»[12] ؛ من مردد هستم که جواب بدهم يا جواب ندهم. ترديد مستحضريد غير از شک است؛ شک مربوط به عقل نظري است که مسئول انديشه است، ترديد مربوط به عقل عملي است که متولي کار است. ترديد يعني ترديد، شک يعني شک، هيچ ارتباطي هم بين اين ها نيست. مسئول ترديد نيروی فعال درون است، مسئول شک نيروي علّام درون است. شک در مسائل علمي است که آيا اين است يا نيست؟ ترديد در اين است که آيا بکنم يا نکنم؟ آن کساني که نابينا هستند، در تعبير قرآن کريم دارد: ﴿فَهُمْ فِي رَيْبِهِمْ يَتَرَدَّدُونَ﴾[13] ؛ در کارها از اين طرف مي روند مي بينند بن بست است، از آن طرف مي روند مي بينند بن بست است. ممکن است در مصالحات و نوشته هاي ادبي و گفتار انسان مسامحه بکند و اين ها را در کنار هم ذکر بکند، ولي ترديد کار است، شک علم است.
حضرت فرمود: من مردد هستم بنويسم ننويسم، جواب نامه را بدهم جواب نامه را ندهم! «فَإِنِّی عَلَی التَّرَدُّدِ فِی جَوَابِکَ وَ الاِسْتِمَاعِ إِلَی کِتَابِکَ»[14] ، چرا؟ «لَمُوَهِّنٌ رَأْیِی»؛ معمولاً «مُوَهِّنٌ» هم درست است، «ايهان» هم درست است؛ اما من اگر جواب نامه ات را بدهم، حرف هايت را گوش بدهم، رأي خودم را به وهن اسناد دادم، نسبت دادم. «تفسيق»؛ يعني نسبت به فسق. توهين يعني نسبت به وهن. فرمود: من خودم را به وهن منسوب کردم. «وَ مُخَطِّئٌ فِرَاسَتِی»؛ فراست خودم را تخطئه کردم؛ ولي مجبورم که جواب نامه ات را برابر مسائل عرفي بدهم و تمام نامه هايي که تو مي نويسي به دنبال طمعي هستي که از من سمت مي خواهي؛ «وَ إِنَّکَ إِذْ تُحَاوِلُنِی الْأُمُورَ وَ تُرَاجِعُنِی السُّطُورَ»؛ براي اين که چيزي از من بگيري. مدام مرتّب سطر به سطر نامه مي نويسي، مرتّب پيام مي دهي که از من سمت بخواهي؛ ولي وضع تو اين است: «کَالْمُسْتَثْقِلِ النَّائِمِ تَکْذِبُهُ أَحْلاَمُهُ وَ الْمُتَحَیِّرِ الْقَائِمِ یَبْهَظُهُ مَقَامُهُ»؛ تو مثل آن انسان سنگين بار خوابيده اي که به خواب سنگين رفته است و چيزهايي را در عالم رؤيا مي بيند و همه اش دروغ است و بعد هم که بيدار شد مي بيند که دستش خالي است. اين رؤيا دروغ ميگويد، «تَکْذِبُهُ أَحْلاَمُهُ وَ الْمُتَحَیِّرِ الْقَائِمِ یَبْهَظُهُ مَقَامُهُ»؛ يا متحيّر هستي، همين جا که ايستاده اي او را فشار مي آورد تکذيب مي کند مي گويد اينجا جاي تو نيست. تو مقامي مي خواهي که برای تو نيست، تو سمتي مي خواهي که برای تو نيست. تو مثل کسي هستي که «لاَ یَدْرِی أَ لَهُ مَا یَأْتِی أَمْ عَلَیْهِ»؛ تو اصلاً درباره سود و زيان خودت تشخيص نمي دهي. تو چيزهايي را مي طلبي که نمي داني به سود توست يا به ضرر توست! نامه هايي مي نويسي که نمي داني به سود توست يا به ضرر تو! «لاَ یَدْرِی أَ لَهُ مَا یَأْتِی أَمْ عَلَیْهِ».
بعد اين جمله ادبي را دارد: «وَ لَسْتَ بِهِ»؛ تو مثل انسان سرگردان نيستي، تو مثل انسان متحير نيستي، تو مثل انسان خوابيده نيستي، بلکه انسان سرگردان، انسان متحيّر، انسان خوابيده مثل توست؛ يعني تو مشبّه به هستي! تو از هر متحيّري متحيّرتري! تو از هر مستثقل مستثقل تري! تو از هر سرگردان سرگردان تري! که آن ها را بايد به تو تشبيه کرد؛ چون مشبّهٌ به در وجه شبه، اقواي از مشبّه است. فرمود تو مثل خوابيده نيستي، خوابيده مثل توست! تو مثل سرگردان نيستي، سرگردان مثل توست. اين را برخي از شرّاح دقيق نهج البلاغه توجه کردند. برخي از متأخرين همان طوري که در لبنان و غير لبنان اين کتاب را شرح کردند، گفتند تو شبيه اين هستي؛ در حالي که حضرت مي خواهد بگويد که او شبيه به توست؛ مثل اين که بگويد تو شبيه کلب هستي، حضرت اين را نمي خواهد بگويد، فرمود کلب شبيه توست. فرمود: «لَسْتَ بِهِ»؛ تو شبيه متحيّر و مستثقل نيستي، «غَیْرَ أَنَّهُ بِکَ شَبِیهٌ»؛ يک آدم خوابيده مستثقل متحيّر شبيه توست.
بعد فرمود: «وَ أُقْسِمُ بِاللَّهِ»؛ قَسم به خدا! «إِنَّهُ لَوْ لاَ بَعْضُ الاِسْتِبْقَاءِ لَوَصَلَتْ إِلَیْکَ مِنِّی قَوَارِعُ تَقْرَعُ الْعَظْمَ»؛ من بايد بعضي از چيزها را نگه بدارم. وحدت مسلمين را، نظام اسلامي را، اين ها را بايد نگه بدارم. استبقاء کنم، طلب بقاء داشته باشم، نگهبان اين ها باشم، نگهدار اينجا باشم، آن انسجام ملي را حفظ بکنم، اين ها را بايد حفظ بکنم. اگر نبود تو مي ديدي از من چه به تو مي رسد. هر جبهه اي که مي گفتند علي بن ابي طالب حاضر است همه مي لرزيدند. در يکي از جبهه هاي جنگ دست راست وجود مبارک حضرت امير آسيب ديد و اين پرچم از دستش افتاد ديگران پرچم جبهه جنگ را بلند کردند، رسول خدا (عليه و علي آله آلاف التحية و الثناء) فرمود: «فَضَعُوهُ فِي يَدِهِ الشِّمَالِ»[15] ؛ اين پرچم را بگذاريد به دست چپ علي. «فان شماله خَير من أيمانکم»؛ دست چپ علي از دست راست شما بهتر است. «فَضَعُوهُ فِي يَدِهِ الشِّمَالِ»؛ بگذاريد در دست چپ علي. اين علي بود! فرمود اگر صحنه هاي ديگر نبود يک سلسله مسائل نبود، تو مي ديدی که از من چه به تو مي رسد. «لَوْ لاَ بَعْضُ الاِسْتِبْقَاءِ لَوَصَلَتْ إِلَیْکَ مِنِّی قَوَارِعُ تَقْرَعُ الْعَظْمَ»[16] ؛ استخوان را مي کوبيد. عرب به شخصيت هايي که داراي عظمت دروني اند مي گويند عظيم. ما با اين که در فارسي فرهنگ غني داريم، هرگز به اين لغات غني و قوي عرب نمي رسد. ما يک بزرگي داريم! اما اين را در جاي کبير هم مصرف مي کنيم، در جاي عظيم هم مصرف مي کنيم؛ ولي عرب هرگز عظيم را به جاي کبير مصرف نمي کند، کبير را به جاي عظيم مصرف نمي کند. آن کسي که، آن خانداني که، آن افرادي که ريشه دارند، استخوان دار هستند، از آن ها به عظيم ياد مي کنند. آن هايي که اعتلاي ديگري دارند به کبير ياد ميکنند. فرمود حوادثي از من به تو ميرسيد که استخوان ها را خورد مي کرد. «وَ [تَنْهَسُ] تَهْلِسُ اللَّحْمَ»؛ گوشت را آب مي کرد، من همان علي هستم!
«وَ اعْلَمْ أَنَّ الشَّیْطَانَ قَدْ ثَبَّطَکَ عَنْ أَنْ تُرَاجِعَ أَحْسَنَ أُمُورِکَ»؛ در قرآن کريم دو تا تثبيت ما داريم؛ يک عده در راه حَسَن، يک عده در راه قبيح. آن ها که کار خير مي کنند، تعبير قرآن کريم اين است که ثواب هايي هم مي برند که آثار فقهي دارد؛ حالا اگر زکات واجب بود که ثواب خاص خودش را دارد، صدقه مستحب بود ثواب مخصوص خودش را دارد، که اين کار فقهي است که فقيه از آن يا وجوب مي فهمد يا استحباب، ثواب را هم استفاده مي کند. يک بحث اخلاقي است و آن اين است که اگر کسي کار خيري در جامعه انجام داد، اين ﴿تَثْبِيتًا مِّنْ أَنفُسِهِمْ﴾[17] ؛ اين کاري به مسئله فقه ندارد، اين مسئله اخلاقي است. بارها به عرض شما رسيد، اخلاق غير از موعظه و سخنراني است، اخلاق علمي است قوي تر و غني تر و دقيق تر از فقه. اخلاق غير از موعظه است. اخلاق طب است، آن موعظه بهداشت است. موعظه خيلي سواد نمي خواهد؛ کار بد نکنيد بهشت برويد، اين روايت اين است، اين روايت آن است؛ اما اخلاق اين است که نفس را با تجرّد ثابت کند، قواي نفس را ثابت کند، چندين نيرو در درون انسان است ثابت کند، تجرّد آن ها برزخي است يا عقلي، ثابت کند، روابط فرهنگي اين قوا را با هم ثابت کند، چگونه مي شود که وهم و خيال با عقلِ نظر درگير مي شوند و خروجي اش آن سيزده قسم مغالطات منطقي است اين را بررسي کنند، چون جبهه جنگ است. اين که فرمود از جبهه اصغر آمديد به جبهه اکبر مي رويد[18] ؛ در جبهه اکبر چه با چه مي جنگد؟ تا قوا را انسان نشناسد، مسئول انديشه را نشناسد، مسئول انگيزه را نشناسد، درگيري قوا را نشناسد، نفس مسوّله چيست، نفس لوّامه چيست، نفس امّاره چيست؛ اين ها نه با بناي عقلا حلّ مي شود نه با فهم عرف؛ اين ها فنّ دقيقِ رقيقِ علمي اخلاق مي خواهد.
در قرآن کريم دارد کساني که ﴿يُنفِقُونَ أَمْوَالَهُمُ﴾[19] ، اين ها جنّات دارند، درجات دارند، اين حکم فقهي است اين درست است، بهشت به اين ها مي دهيم کار ثوابي است؛ اما ﴿تَثْبِيتًا مِّنْ أَنفُسِهِمْ﴾؛ يعني هر كس که كار خيري انجام مي دهد، محال است که به ديگري انجام بدهد. اين سايه کار خير است به ديگري انجام مي دهد، ولي اصل کار اين است. اگر اين درخت مي توانست از جاي خود حركت كند برود كنار اين نهر، يك سطل آب بردارد به پاي خود بريزد، اين درخت به چه كسي خدمت كرده است؟ اين آيه سوره مباركه «بقره» اين را مي خواهد بگويد، مي گويد هر كار خيري که انسان انجام مي دهد، موقعيت خودش را تثبيت مي كند، ديگر در حوادث نمي لغزد، ديگر مردّد نمي شود، ديگر نه با چهارتا تكريم و يا چهارتا توهين از جا در نمي رود. ﴿تَثْبِيتًا مِّنْ أَنفُسِهِمْ﴾؛ آن وقت ثواب دارد کذا و کذا، آن ثواب داردش کار فقهي است. كار اخلاقي، خدمتي كه انسان به نظام و جامعه و انقلاب كرد و مي كند، اين آبي است كه پاي ريشه درخت خود مي ريزد. اين آيه سوره مباركه «اسراء» اصلش ﴿سُبْحَانَ الَّذِي أَسْرَى﴾[20] است، در آنجا اين «لام» لامِ اختصاص است، فرمود: ﴿إِنْ أَحْسَنتُمْ أَحْسَنتُمْ لِأَنفُسِكُمْ وَإِنْ أَسَأْتُمْ فَلَهَا﴾[21] ، نه اين كه آن «لام» اوّل، «لام» انتفاع باشد، به قرينه مشاكله به جاي «علي»، «لام» گفته باشد، خير! يعني عمل مخصوص عامل است. حالا اگر همين درخت از جا برمي خاست، يك سطل بنزين به پاي خود مي ريخت، اين عليه خود اقدام مي كرد. ﴿إِنْ أَحْسَنتُمْ أَحْسَنتُمْ لِأَنفُسِكُمْ﴾ عمل براي عامل است. ﴿وَإِنْ أَسَأْتُمْ فَلَهَا﴾، چون «لام» براي اختصاص است. عمل مختص به عامل است. «بد روي بد آيدت جفّ القلم»[22] حرف بلند حكيم فردوسي اين است:
«اگر بار خارست خود کِشته اي وگر پرنيانست خود رشته اي»[23]
محال است كه عمل به ديگري برسد، سايه عمل به ديگري مي رسد؛ حتي در مسئله قتل. اگر كسي ديگري را كُشت، چون «یَوْمُ الْمَظْلُومِ عَلَی الظَّالِمِ أَشَدُّ مِنْ یَوْمِ الظَّالِمِ عَلَی الْمَظْلُومِ»[24] ؛ مثل كسي است كه در درون منزل خود، يك چيز فاضلاب و کَنيف بكَند كه در تمام شبانه روز خودش در زحمت است، گاهي باد مي وزد نسيم به رهگذر مي رسد او را هم مي رنجاند. عمل، هرگز از عامل جدا نيست.
در اين بخش فرمود كساني كه انفاق مي كنند: ﴿تَثْبِيتًا مِّنْ أَنفُسِهِمْ﴾[25] . يك تثبيت ديگري در قرآن هست كه آن با «طاء» مؤلف است. فرمود اين ها كه به جبهه نمي رفتند، نظام الهي را، مؤمنين را، امت اسلامي را كمك نمي كردند، به اين ها گفتند چون که تثبيت كرد شيطان اين ها را، اين ها را مثل ميخكوب در خانه ها نگه داشت. اين تثبيط که با «طاء» مؤلف است؛ يعني از جاي خود تکان نخوردن و با حركت نكردن در راه خير. اين تثبيت كه در اواخر سوره مباركه «بقره» است؛ يعني ثابت قدم بودن، نلرزيدن، «لَا تُحَرِّكُهُ الْعَوَاصِفُ»[26] و مانند آن است. اين تثبيط كه وجود مبارك حضرت امير در نامه 73 دارد تثبيط با «طاء» مؤلف است؛ يعني شيطان تو را در جاي خود ميخكوب كرده كه اصلاً قيام نمي كني، ﴿إِنَّمَا أَعِظُكُم بِوَاحِدَةٍ أَن تَقُومُوا لِلَّهِ مَثْنَى وَفُرَادَى﴾[27] نيست. حرکت کني، حضور در جامعه پيدا بکني، خدمت بکني، نيست. «وَ اعْلَمْ أَنَّ الشَّیْطَانَ قَدْ ثَبَّطَکَ عَنْ أَنْ تُرَاجِعَ أَحْسَنَ أُمُورِکَ»[28] ، بروي به سراغ بهترين کار خود. تو که بسته اي، خودت را بستي! اين ها که در دنيا بسته اند، اين طور نيست که در جهنم آزاد باشند. ملاحظه بفرماييد درباره جهنم دارد که ﴿مُّقَرَّنِينَ فِي الأَصْفَادِ﴾[29] [30] ; آنجا هم با دست و پاي زنجيري مي سوزند، چون دست و پاي خودشان را بستند و در سوره مبارکه «جن» هم فرمود بدانيد ما از جنگل و امثال جنگل هيزم نياورديم، هيزم نمي آوريم، هيزم را اين ها با خودشان مي آورند: ﴿وَأَمَّا الْقَاسِطُونَ فَكَانُوا لِجَهَنَّمَ حَطَبًا﴾[31] ؛ حطب يعني هيزم؛ يعني اين کسي كه امروز دارد ظلم مي كند فردا گُر مي گيرد، همين آقا مي شود هيزم: ﴿وَأَمَّا الْقَاسِطُونَ فَكَانُوا لِجَهَنَّمَ حَطَبًا﴾.
حضرت هم فرمود: تو آن قدر خودت را بستي كه اصلاً قدرت نداري حركت كني به احسن امورت برسي يا توبه كني، «وَ اعْلَمْ أَنَّ الشَّیْطَانَ قَدْ ثَبَّطَکَ عَنْ أَنْ تُرَاجِعَ أَحْسَنَ أُمُورِکَ وَ تَأْذَنَ لِمَقَالِ نَصِیحَتِکَ»[32] ، «تَأْذَنَ» از سنخ إذن نيست، از سنخ أُذُن است؛ يعني گوش به حرف ما بدهيد. گوش نمي دهي! نه اين که إذن داشته باشي. گوش نمي دهي، آن گوشت تو را بسته، چشمت را بسته. تثبيط کرده؛ يعني تو را ميخکوب کرده، قدرت حرکت نداري، أُذُن تو با ما نيست. در قرآن کريم فرمود: ﴿تَعِيَهَا أُذُنٌ وَاعِيَةٌ﴾[33] ، ما حرف ها را مي گوييم گوش هايي که ظرف معارف الهي است، اين مي پذيرد. ﴿تَعِيَهَا﴾، «وعاء»؛ يعني ظرف. ﴿تَعِيَهَا﴾ يعني اين ظرفيت را دارد و قبول مي کند. ﴿تَعِيَهَا أُذُنٌ وَاعِيَةٌ﴾ که در ذيل اين آيه نوراني، روايتي است که مصداق کاملش وجود مبارک حضرت امير است[34] که دارد اين ها أذُن واعيه است. اما فرمود که اين گوش تو حرف ما را گوش نمي دهد، نمي شنود، براي اين که شيطان تو را بست؛ يعني مجاري ادراکي تو را بست. اين که قرآن فرمود: ﴿صُمٌّ بُكْمٌ عُمْيٌ﴾[35] [36] ، نه اين که اين ها حرف نمي زنند، اين ها خيلي حرف مي زنند، خيلي چيز مي شنوند؛ اما آن که بايد بشنوند و ببينند، آن نيست. الآن همين ها که در قيامت کور محشور مي شوند که خداي سبحان فرمود: ﴿نَحْشُرُهُ يَوْمَ الْقِيَامَةِ أَعْمَى﴾[37] اين ها اوليا را نمي بينند، بهشت را نمي بينند، صحنه هاي فضيلت را نمي بينند، به خدا عرض مي کند: ﴿رَبِّ لِمَ حَشَرْتَنِي أَعْمَى وَقَدْ كُنتُ بَصِيرًا﴾[38] ؛ عرض مي کند که ما که دنيا بوديم بصير بوديم چرا ما را کور محشور کردي؟ خدا ميفرمايد ما تو را کور محشور نکرديم، ﴿كَذَلِكَ﴾[39] ؛ يعني ﴿كَذَلِكَ﴾! هر طوری بودي همان طور هستي. در دنيا مسجد و حسينيه و حرم و مراکز مذهب را نمي ديدي، مراکز فساد را مي ديدي! الآن هم همين است. الآن بهشت را نمي بيني، اوليا را نمي بيني، مؤمنين را نمي بيني؛ ولي جهنم را که مي بيني. اين جهنم را که ما به تو نشان داديم: ﴿أَفَسِحْرٌ هَذَا أَمْ أَنتُمْ لَا تُبْصِرُونَ﴾[40] ، شما بالصّراحه مي گويي: ﴿رَبَّنَا أَبْصَرْنَا وَسَمِعْنَا﴾[41] ؛ پس کور نيستي. ما کاري نکرديم. ﴿كَذَلِكَ﴾[42] ؛ يعني ﴿كَذَلِكَ﴾! هر گونه بودي ما همان گونه محشورت کرديم. اين طور نيست که حالا ما چشمت را از تو گرفتيم. همين ها را قرآن مي فرمايد: ﴿صُمٌّ بُكْمٌ عُمْيٌ فَهُمْ لاَ يَرْجِعُونَ﴾[43] ، اين يعني چه؟ اين ها که همه حرف ها را مي زنند، هر چه بخواهند مي گويند! اين ها حق نمي گويند حق نمي شنوند، باطل مي گويند، باطل مي شنوند، آخرت هم همين طور هستند. اين ﴿كَذَلِكَ﴾[44] نشان ميدهد هر طوری که بودي ما همان طور محشورت کرديم، اين طور نبود که تو واقعاً دنيا بصير باشد ما تو را کور محشور کرده باشيم. در دنيا معارف دين، حرم، مسجد، حسينيه، قرآن، عترت، اين ها را نمي ديد، مراکز فساد و زيرزمين و آن ها را مي ديدی، الآن هم همان طور است. الآن مي بريم آنجا نزديک جهنم، مي گوييم: ﴿أَفَسِحْرٌ هَذَا أَمْ أَنتُمْ لَا تُبْصِرُونَ﴾[45] ، شما هم بالصّراحه مي گوييد: ﴿رَبَّنَا أَبْصَرْنَا وَسَمِعْنَا﴾[46] که اميدواريم ذات اقدس الهي به برکت قرآن و عترت، آن بينايي را به همه پيروان عترت و قرآن عطا بکند.
من مجدّداً مقدم شما را گرامي مي دارم. مقدم علما، فضلا، طلاب، دانشجويان و انديشمندان، اساتيد را محترم مي شماريم. از ذات اقدس الهي مسئلت مي کنيم به همه شما علم صائب و عمل صالح مرحمت بفرمايد.