96/09/16
بسم الله الرحمن الرحیم
نامه 70/نامه ها /نهج البلاغه
موضوع: نهج البلاغه/نامه ها /نامه 70
مقدم شما اساتيد، فضلا و دانشمندان و دانشگاهيان و حوزويان را گرامي مي داريم. ايام پربرکت ميلاد حضرت ختمي مرتبت (عليه و علي آله آلاف التحيّة و الثّناء) و همچنين ميلاد امام صادق (صلوات الله و سلامه عليه) را گرامي مي داريم و ايام وحدت را ارج مي نهيم و روز دانشجو را محترم مي شماريم و در آستانه وحدت حوزه و دانشگاه قرار داريم، اين روز پربرکت را گرامي مي داريم و از ذات اقدس الهي مسئلت مي کنيم به همه شما و عموم علاقه مندان قرآن و عترت آن چه خير و صلاح و فلاح دنيا و آخرت شماست مرحمت کند.
بحث ما در شرح نهج البلاغه، به نامه هفتادم رسيد. اين نامه هفتادم از طرف وجود مبارک حضرت امير براي سهل بن حنيف انصاري است. سهل بن حنيف برادر عثمان بن حنيف است. اين ها از قبيله اوس هستند و از انصار هستند و جزء وفاداران مدني هستند. مدينه را قرآن کريم با احترام ياد مي کند، فرمود اهل مدينه ﴿يُحِبُّونَ مَنْ هَاجَرَ إِلَيْهِمْ﴾[1] ؛ مردم مدينه مهاجر دوست هستند کساني که از مکه به مدينه آمدند اين ها را گرامي داشتند، ﴿وَيُؤْثِرُونَ عَلَى أَنفُسِهِمْ وَلَوْ كَانَ بِهِمْ خَصَاصَةٌ﴾[2] ، مسکن را غذا را پوشاک و خوراک را ايثار مي کردند نسبت به مهاجران مکه که از مکه به مدينه آمدند. اين مردم که قرآن با عظمت از اين ها ياد مي کند و ياران و ياوران خوبي براي حضرت بودند، بعد از رحلت آن حضرت و ـ معاذالله ـ تبديل غدير به سقيفه به روزي درآمدند که اين سهل بن حنيف انصاري از طرف وجود مبارک حضرت امير حاکم مدينه بود. حضرت وقتي جريان جنگ جمل و ساير جنگ ها را بر آن حضرت تحميل کردند، در کوفه و اين قسمت ها مستقر شده بود و براي مدينه حاکمي معين کرده بود و آن حاکم برادر عثمان بن حنيف انصاري به نام سهل بن حنيف انصاري بود. اوضاع مدينه آشفته بود و هر چه که در مدينه مي گذشت به عرض وجود مبارک حضرت امير رسيد.
معاويه در اثر آن دسيسههايي که داشت، عده اي را خريد و اين ها از مدينه به طرف شام حرکت کردند و اين جريان براي حضرت امير روشن بود و سهل بن حنيف انصاري نامهاي نوشت و در اين نامه دو مطلب را مطرح کرد: يکي گزارش داد و يکي هم درخواست ملاقات کرد. وجود مبارک حضرت امير اين نامه اي که در نهج البلاغه به عنوان هفتادمين نامه است براي سهل نوشت. فرمود: من از اوضاع مدينه باخبر هستم آن چه آن ها کردند بر من پوشيده نيست، وضع آن ها را من براي شما تشريح مي کنم؛ اما مطلب دوم که در نامه نوشتيد و درخواست ملاقات کرديد، عيب ندارد در فرصت مناسب به ديدار ما بياييد.
اين نکته را عنايت کنيد قرآن که دين نظم و برقراري يک نظام أحسن است، مطالب آن حساس و کليدي را خودش ذکر مي کند، بخش هايي که مربوط به فروع دين است آن به وسيله روايات مشخص مي شود. ملاقات رفتن شخصيت ها که کارشان زياد است براي ديگران هم همين طور است؛ اما مخصوصاً براي کساني که کارشان زياد است، قرآن ـ به نحو عموم نه به نحو خصوص براي اين ها ـ فرمود اگر خواستيد جايي برويد قبلاً وقت ملاقات را تعيين کنيد و اگر بدون تعيين وقت قبلي رفتيد و صاحبخانه عذري داشت و شما را نپذيرفت بدتان نيايد فوراً برگرديد؛ اين در طهارت روح سهم تعيين کننده دارد. اگر رفتيد جايي و در زديد صاحبخانه گفت ببخشيد من الآن کار دارم بدتان نيايد. اگر رفتيد به قصد ملاقات «و لم يأذوک»، ﴿وَإِن قِيلَ لَكُمُ ارْجِعُوا فَارْجِعُوا هُوَ أَزْكَى لَكُمْ﴾[3] ؛ اين قرآن که براي تعليم از يک سو و تزکيه از سوي ديگر آمده است که ﴿يُعَلِّمُهُمُ الْكِتَابَ وَالْحِكْمَةَ وَيُزَكِّيهِمْ﴾[4] ، مسئله ملاقات را و غرورکُشي را و وارستگي را خودش متعرض است؛ اما فروعات نماز را احکام جزئي نماز را به وسيله روايات مشخص کرد. چقدر اين دين عزيز و عظيم و شيرين است! فرمود: بدتان نيايد اگر صاحبخانه گفت برگرديد، ﴿وَإِن قِيلَ لَكُمُ ارْجِعُوا فَارْجِعُوا هُوَ أَزْكَى لَكُمْ﴾[5] ؛ يعني اگر ما آمديم گفتيم: ﴿يُزَكِّيهِمْ﴾[6] ، تزکيه تنها در عبادت و نماز و مناجات و زيارت نيست؛ در ادب اجتماعي هم نهفته است. شما که وقت قبلي نگرفتيد او هم کار دارد، چه اصراري داريد که برويد، چرا بدتان مي آيد؟ وقتي گفتند نه، بگوييد نه، ﴿وَإِن قِيلَ لَكُمُ ارْجِعُوا فَارْجِعُوا هُوَ أَزْكَى لَكُمْ﴾[7] . اين ميشود: ﴿يُزَكِّيهِمْ﴾[8] . اين جامعه را خوب تربيت مي کند؛ هم با نظم تربيت مي کند، هم با فرو بردن خشم زشت و اين دين توانست تمدن به بار بياورد و آن ها بدون ملاقات قبلي نمي رفتند و اگر بدون ملاقات رفته بودند صاحبخانه مي گفت برگرديد، برمي گشتند.
اين شخص به نام سهل بن حنيف انصاري از مدينه مي خواهد به حضور اميرالمؤمنين برسد، او امام اوست مي خواهد گزارش بدهد؛ ولي وقت قبلي مي گيرد. در نامه اي رسمي از اميرالمؤمنين درخواست ملاقات مي کند، حضرت در اين نامه دو مطلب را ذکر مي کند؛ مي فرمايد جريان حرکت عده اي از مدينه به شام براي من مخفي نيست و اما درخواست ملاقات کردي فرصت مناسب فراهم کنيد بياييد.
اين نامه تقريباً نصف صفحه است، يا بيش از نصف صفحه. سه سطر از اين نامه در نهج البلاغه نيامده، در آن تمام نهج البلاغه آمده است.
خدا مرحوم سيد رضي را غريق رحمت کند! ايشان اين نامه ها را ارباً اربا کرده به خاطر مصلحت هايي که تشخيص داد. گاهي بخشي از نامه ها را اصلاً نقل نکرده است. بخشي از نامه ها که حضرت سيل وار سخنراني کرد آن را يکجا نقل نکرده، بريده بريده کرده است. مي دانيد وقتي آب فراوان بيايد مي شود سيل و همه جا را مي برد؛ لذا جوي هاي فرعي فراواني تقسيم مي کنند تا اين آب تقسيم بشود. سيد رضي چنين کاري کرده است. حضرت امير(سلام الله عليه) فرمود: «یَنْحَدِرُ عَنِّی السَّیْلُ وَ لاَ یَرْقَی إِلَیَّ الطَّیْرُ»[9] . بارها به عرض شما رسيد شما ببينيد سلسله جبال البرز چندين فرسخ از شرق ايران تا غرب ايران را گرفته؛ اما همين تهران و امثال تهران در دامنه سلسله البرز هستند اينجا سيلخيز نيست، شايد پنجاه سال شصت سال بگذرد سيلي بيايد! اما آن ها که در دامنه دماوند زندگي مي کنند، جايي است بدون شيار که هر وقت باران تند ميآيد آنجا سيل است؛ براي اين که چند هزار متر را بايد طي کند تا بيايد، تمام خاک ها را مي شويد و به همراه مي آورد. اگر بدون شيار، کسي در دامنه قله دماوند به سر ببرد، غالباً گرفتار سيل است. اما اينجاها آن سيل را ندارد، اين کوه هاي متوسط هستند کوه متوسط سيل خيز نيست. فرمود: «یَنْحَدِرُ عَنِّی السَّیْلُ وَ لاَ یَرْقَی إِلَیَّ الطَّیْرُ»، آن ها هم دامنه دماوند هستند مستحضريد که حتي کرکس ها برايشان دشوار است که روي قله بنشينند. معمولاً اين پرنده ها تا سينه کوه مي روند بالا نمي روند. فرمود نه فکر حکيم آن توان را دارد که به اوج قله من پرواز کند، نه همّام و امثال همّام که اصرار دارند: «صِفْ لِیَ الْمُتَّقِینَ»[10] ، وقتي من مثل سيل مي ريزم اين مي تواند تحمل کند که «فَصَعِقَ هَمَّامٌ صَعْقَهً کَانَتْ نَفْسُهُ فِیهَا»[11] . اين که همّام گفت: «صِفْ لِیَ الْمُتَّقِینَ»[12] ، وجود مبارک حضرت متقين را، تقوا را، آثار مثبت و منفي اش را گفت و گفت و گفت، اين شنونده همان جا جان داد، اين معناي بردن سيل است.
سيد رضي (رضوان الله تعالي عليه) اين ابتکار عميق حکيمانه را اعمال کرد، اين سيل ها را براي او جوي جوي کرد. همين خطبه اي که حضرت در وصف متقيان ذکر مي کند حداقل بيست صفحه است، مرحوم سيد رضي شش هفت صفحه اش را نقل کرده، بقيه را ارباً اربا کرده در خطبه هاي ديگر نقل کرده که چهار سطر است، آن چهار سطر جزء همين خطبه است. در آن چهار سطر حضرت عرفان را معنا مي کند که عارف کيست؟ فرمود: «قَدْ أَحْیَا عَقْلَهُ وَ أَمَاتَ نَفْسَهُ حَتَّی ... بَرَقَ لَهُ لاَمِعٌ کَثِیرُ الْبَرْقِ»[13] ؛ عقلش را زنده کرد، هوسش را کُشت تا خيلي حقايق براي او روشن شد، ديد نه اين که فهميد. فهميدن کار حکيم و متکلم است. ديدن کار عارف است که «كَأَنِّي أَنْظُرُ إِلَى عَرْشِ رَبِّي»[14] ، همه اين ها را اگر حضرت امير يکجا نقل مي کرد، ايشان هم يکجا نقل بکند، آن خطر را هم دارد که شنونده قالب تهي مي کند؛ لذا سيد رضي اين خطبه هاي بيست صفحه اي را هفت صفحه اش را نقل کرده، برخي را اصلاً نقل نکرده، بعضي را هم ارباً اربا کرده اين سيل را مثل جوي جا داده است.
حضرت نامه اي براي سهل بن حنيف انصاري نوشت. اين سهل سال 37 از طرف حضرت امير(سلام الله عليه) حاکم مدينه شد. در سال 38 در کوفه رحلت کرد، وجود مبارک حضرت امير بر او نماز خواند، او و برادرش از ياران و صحابه صادق و صالح حضرت امير (سلام الله عليه) بودند و وفادار بودند. اين نامه براي همه ما عبرتآميز و آموز است که چطور مردم شهري که قرآن از آن ها به عظمت ياد مي کند که فرمود: ﴿يُحِبُّونَ مَنْ هَاجَرَ إِلَيْهِمْ﴾[15] ؛ اين ها چگونه شد که فوراً برگشتند؟ اگر غدير به سقيفه تبديل نمي شد، اين ها همان ﴿يُحِبُّونَ مَنْ هَاجَرَ﴾ بودند. چون غدير به سقيفه تبديل شد اين آثار سوء را دارد.
فرمود: «أَمَّا بَعْدُ فَقَدْ بَلَغَنِی أَنَّ رِجَالاً مِمَّنْ قِبَلَکَ یَتَسَلَّلُونَ إِلَی مُعَاوِیَهَ»[16] ؛ اين ها به عنوان فرار مغز از اين کشور رفتند. کجا رفتند؟ که به بيگانه خدمت کنند. «یَتَسَلَّلُونَ»؛ يعني سلسله وار يکي پس از ديگري از مدينه رفتند، کجا رفتند؟ به مرکز فساد. به من قبلاً خبر رسيده، شما هم در نامه نوشتيد، ولي من اطلاع دارم. «أَنَّ رِجَالاً مِمَّنْ قِبَلَکَ یَتَسَلَّلُونَ إِلَی مُعَاوِیَهَ»؛ سلسله وار از مدينه به شام حرکت کردند. «فَلاَ تَأْسَفْ عَلَی مَا یَفُوتُکَ مِنْ عَدَدِهِمْ»؛ تو نگران نباش، اين ها که رفتند غصّه نخور. اين ها غُده هاي بدخيم بدنه جامعه هستند که بيرون مي روند. فرمود تو رهبر اين مردم هستي حاکم اين مردم هستي؛ مرض وقتي در جامعه اي رخنه کند اوّل کسي که آسيب مي بيند خود آن والي است. خدا را شکر بکن که اين غُدّه هاي بدخيم رفتند وگرنه مشکل در داخل مدينه بود. تو شفا پيدا کردي؛ يعني اين ها مرض بودند اين ها غُده بدخيم بودند بايد مي رفتند، تو نگران چه چيزی هستي؟ نفرمود غصّه نخور صبر بکن، فرمود شاکر باش که شفا پيدا کردي. «فَلاَ تَأْسَفْ عَلَی مَا یَفُوتُکَ مِنْ عَدَدِهِمْ وَ یَذْهَبُ عَنْکَ مِنْ مَدَدِهِمْ فَکَفَی لَهُمْ غَیّاً وَ لَکَ مِنْهُمْ شَافِیاً»؛ تو شفا پيدا کردي، اين ها نفوذي بودند رفتند. اما تو اگر علي وار زندگي کني، اين غصه ندارد؛ اما اگر ـ خداي ناکرده ـ علي وار زندگي نکني، آن وقت جاي غصّه است. «فَکَفَی لَهُمْ غَیّاً وَ لَکَ مِنْهُمْ شَافِیاً»؛ تو شفا پيدا کردي اين غُده هاي بدخيم رفتند، چرا؟ براي اين که «فِرَارُهُمْ مِنَ الْهُدَی وَ الْحَقِّ» است، ما حق را روشن کرديم برهان روشن کرديم، عالم خدايي دارد نظمي دارد حسابي دارد، انسان با مُردن از پوست به در مي آيد نه بپوسد، گورستان آخر خط نيست. اين بيان نوراني حضرت سيّدالشّهداء (سلام الله عليه) که بارها به عرض شما رسيد در بحبوحه روز عاشورا فرمود: «صبرا بني الكرام ، فما الموت إلا قنطرة»[17] ، کمي بردبار باشيد، مرگ پلي است زير پاي شما؛ شما روي اين پل پا مي گذاريد، آن طرف برزخ است و بهشت. آن کس دستش به خيانت دراز مي شود که خيال مي کند مرگ پوسيدن است و بعد از مرگ خبري نيست. در حالي که تمام خبرها مربوط به بعد از مرگ است.
فرمود تو نگران نباش، «فِرَارُهُمْ مِنَ الْهُدَی وَ الْحَقِّ»[18] است، «وَ إِیضَاعُهُمْ إِلَی الْعَمَی وَ الْجَهْلِ» است، اين ها هم از نظر انديشه عقب افتادهاند، هم از نظر انگيزه محروم هستند. هم از محور علم فاصله گرفتند، هم از مدار عقل جدا شدند، غصّه ات برای چيست؟ «فَإِنَّمَا هُمْ أَهْلُ دُنْیَا مُقْبِلُونَ عَلَیْهَا وَ مُهْطِعُونَ إِلَیْهَا»؛ ما اينجا آمديم براي ايثار، اين ها به دنبال استئثار مي گردند. «ايثار»؛ يعني تا مي تواني از خود بکاه به خير ديگران بيافزاي که ﴿وَيُؤْثِرُونَ عَلَى أَنفُسِهِمْ وَلَوْ كَانَ بِهِمْ خَصَاصَةٌ﴾[19] . «استئثار»؛ يعنی تا مي تواني به اختلاس و نجومي دست دراز کن. فرمود اين ها اهل استئثار بودند، بلند شدند رفتند. ديدند اينجا جاي استئثار نيست. «فَإِنَّمَا هُمْ أَهْلُ دُنْیَا مُقْبِلُونَ عَلَیْهَا وَ مُهْطِعُونَ إِلَیْهَا»[20] ؛ شتابزده به طرف استئثار مي روند. مي گويند اينجا فاميل بازي نيست، دوست بازي نيست، قوم و خويش بازي نيست بلند شدند به شام رفتند.
«قَدْ عَرَفُوا الْعَدْلَ»؛ اين ها عدل مجسم را ديدند. اين طور نبود که مطلب پيچيده باشد. در شرح حال خود حضرت امير (سلام الله عليه) هست، چون مستحضريد که آن روز حجاز مرکز ثروت بود، اين دو امپراطوري قدر و قوي آن روز؛ يعني در شرق امپراطوري ايران و در غرب امپراطوري روم فتح شده بود و غنايم جنگي از اين دو امپراطوري به حجاز رفت. چند بار اين قصّه به عرض شما رسيد که آن روز نه اوراق بهادار و اسکناس و اين ها بود و نه سکه. سکه در زمان امام باقر (سلام الله عليه) زده شد. البته اين امپراطوري ها براي خودشان سکه ايراني يا رومي داشتند؛ ولي در اسلام سکه در زمان امام باقر (سلام الله عليه) زده شد. ثروت هاي رسمي ايران و روم همان شمش هاي طلا بود که اين ها با غنيمت بردند. آن روز مثل همين سابق که قبل از گازکشي هر کسي در انبارش يک مقدار هيزم داشت براي سوخت و سوز ايام سال مخصوصاً زمستان ها. آن هيزم هاي بزرگ را نگه مي داشتند کنار کوره و اجاق که اين در تمام شبانه روز آتش داشت، بعد هنگام پخت و پز هيزم هاي کوچک را مي آوردند با آن که وقود نار بود مي گيراندند. مسعودي در مُروج نقل مي کند که بعد از مرگ عمروعاص، ورثه او اين طلاها را نظير اين هيزم هاي بزرگ با تبر تقسيم کردند. سرمايه او اين گونه بود. اين طلاها که نظير چوب گردو و اين ها الواري بود، اين ها قطعه قطعه تقسيم مي کردند، با تبر تقسيم کردند. فرمود اين ها ديدند در آن بحبوحه، دست ما طيّب و طاهر است. در شرح حال حضرت امير دارد که هفته اي يکبار شخصاً بيت المال را جارو مي کرد[21] که هر چه بود ما در راه مردم براي ملّت و امت بود داديم چيزي نماند. شخصاً «يَكْنِسُ بَيْتَ الْمَالِ... ثُمَّ يُصَلِّي فِيهِ رَكْعَتَيْنِ»[22] ، شخصاً جارو مي کرد دو رکعت نماز در اين بيت المال خالص مي خواند و خدا را شکر مي کرد که دستم آلوده نشد. گفت اين ها اين صحنه را ديدند. ما و فرزندان ما و دودمان ما را ديدند. اين طور نبود که چيزي براي اين ها مخفي باشد، تو غصّه چه چيزي را مي خوري؟ اين ها فرار کردند.
«فِرَارُهُمْ مِنَ الْهُدَی وَ الْحَقِّ وَ إِیضَاعُهُمْ»[23] ؛ يعني سرعت، «ايضاع» با «ذال» نيست، با «صاد، ضاد» است. «إِیضَاعُهُمْ إِلَی الْعَمَی وَ الْجَهْلِ فَإِنَّمَا هُمْ أَهْلُ دُنْیَا مُقْبِلُونَ عَلَیْهَا وَ مُهْطِعُونَ إِلَیْهَا»، اين ها فکر مي کنند مرگ پوسيدن است و بعد از مرگ هيچ خبري نيست و به دنبال استئثار هستند نه ايثار. اينجا مرگ از پوست به درآمدن گفته شد نه پوسيدن، اينجا جاي ايثار است نه استئثار، اين ها از مدينه به شام آمدند، نگران نباش من مطلع هستم. «قَدْ عَرَفُوا الْعَدْلَ وَ رَأَوْهُ وَ سَمِعُوهُ وَ وَعَوْهُ»؛ با چهار جمله؛ فرمود عدل مجسم را ديدند، عدل را شنيدند، عدل را لمس کردند، با عدلِ ما زندگي کردند. «قَدْ عَرَفُوا الْعَدْلَ وَ رَأَوْهُ وَ سَمِعُوهُ وَ وَعَوْهُ وَ عَلِمُوا أَنَّ النَّاسَ عِنْدَنَا فِی الْحَقِّ أُسْوَهٌ»؛ فهميدند مردم مساوي اند. درجات معنوي و بهشت حساب ديگري دارد. ما موظّف هستيم به علما و بزرگان و اهل دانش و اهل فن احترام بگذاريم، سر جايش محفوظ است؛ اما اموال بيتالمال «علي السّوي» است. حساب آخرت و بهشت را با دنيا تطبيق نکنيد. فرمود: «فَإِنَّمَا هُمْ أَهْلُ دُنْیَا مُقْبِلُونَ عَلَیْهَا وَ مُهْطِعُونَ إِلَیْهَا»، اين «مُهْطِعُونَ» که در قرآن کريم است به سرعت دارند به آن طرف مي روند. «قَدْ عَرَفُوا الْعَدْلَ وَ رَأَوْهُ وَ سَمِعُوهُ وَ وَعَوْهُ»؛ يکبار و دوبار نيست که فقط شنيده باشد، در جانشان فرو رفته است. يک وقت است حادثه اي دو بار سه بار گفته مي شود، اين در حد گوش است. چيزي چندين بار علماً و عملاً گفته و عمل مي شود که «از علم به عين آمد وز گوش به آغوش»[24] به تعبير حکيم سنايي:
«در عاشقی آنجا که ورا پای مرا سر در بندگی آنجا که ورا حلقه مرا گوش»[25]
«از علم به عين آمد وز گوش به آغوش» ديديم. فرمود: «وَ وَعَوْهُ»[26] ، «وعاء»؛ يعني ظرف. فرمود: ﴿وَتَعِيَهَا أُذُنٌ وَاعِيَةٌ﴾[27] ؛ گوش هايي که ظرفيت دارد اين مطالب را جا مي دهد. «وعاء»؛ يعني ظرف؛ يعني در ظرفشان جا گرفت، عبوري نبود. «رَأَوْهُ»[28] ، «سَمِعُوهُ»، «وَعَوْهُ» لمس کردند در جانشان اين حرف رفت، عبوري نبود. «قَدْ عَرَفُوا الْعَدْلَ وَ رَأَوْهُ وَ سَمِعُوهُ وَ وَعَوْهُ»؛ به جانشان رفت، يک قصّه و دو قصّه و يک صحنه توضيح و دو صحنه توضيح نبود. «وَ عَلِمُوا أَنَّ النَّاسَ عِنْدَنَا فِی الْحَقِّ أُسْوَهٌ»؛ اسوه يعني مساوي، متساوي، موازي، اين طور است. «فَهَرَبُوا إِلَی الْأَثَرَهِ»؛ رفتند به دنبال استئثار. اينجا جاي ايثار است آن ها رفتند به دنبال استئثار. «فَبُعْداً لَهُمْ وَ سُحْقاً»؛ اين دو تا کلمه براي نفرين وضع شده است. «سُحق»، مي دانيد در اين داروخانه ها قبلاً مي نوشتند مسحوقات، مسحوقات! يعني چيزي که پودر مي شود، درهم کوبيده مي شود، به آن سُحق مي گويند. فرمود: ﴿مَن يُشْرِكْ بِاللَّهِ فَكَأَنَّمَا خَرَّ مِنَ السَّمَاء فَتَخْطَفُهُ الطَّيْرُ أَوْ تَهْوِي بِهِ الرِّيحُ فِي مَكَانٍ سَحِيقٍ﴾[29] ؛ ﴿مَكَانٍ سَحِيقٍ﴾؛ يعني تَهِ درّه که افتادن همان و پودر شدن همان، استخوان مي شکند. ﴿سَحِيقٍ﴾ مثل قتيل به معني مقتول؛ اين سحيق به معني مسحوق است؛ پودر مي شود. فرمود کسي که مشرک است؛ مثل پرنده اي است که از بالا بيفتد تَهِ درّه که افتادن همان و سحيق و مسحوق و شکستن و پودر شدن همان. اين دو تا کلمه براي نفرين هستند. «إِنَّهُمْ وَ اللَّهِ لَمْ [يَفِرُّوا] یَنْفِرُوا مِنْ جَوْرٍ»[30] ؛ اين ها از باطل و ظلم فرار نکردند. «وَ لَمْ یَلْحَقُوا بِعَدْلٍ»؛ نه از ظلم فرار کردند و نه به عدل رسيدند، بلکه از عدل فرار کردند و به دامن ظلم افتادند. «وَ إِنَّا لَنَطْمَعُ فِی هَذَا الْأَمْرِ أَنْ یُذَلِّلَ اللَّهُ لَنَا صَعْبَهُ وَ یُسَهِّلَ لَنَا حَزْنَهُ إِنْ شَاءَ اللَّهُ وَ السَّلاَمُ»؛ در پايان دارد: «وَ السَّلاَمُ». فرمود: ما اميدواريم که اين درشتي ها را خدا نرم کند، اين سختي ها را آسان کند، اين دشواري ها را سهل کند و دشمنان را مخذول و منکوب کند چه اين که کرد. به هر حال بساط اموي و مرواني و همه اين ها گذشت، عباسيان که پنج قرن حکومت مي کردند کلاً بساط اين ها برچيده شد که اميدواريم ذات اقدس الهي خطر استکبار و صهيونيسم را به آن ها برگرداند و قدس و اهل قدس را در سايه قرآن و عترت نجات بدهد و اين تجاوز و ظلم آشکار ترامپ را به خود آن ها برگرداند.
کشوري که فرزندان پيغمبر را گرامي مي شمارد و به قرآن و عترت احترام مي کند و عمل مي کند، يقيناً دعاي او مستجاب است؛ اميدواريم اين آمريکا به هوش بيايد و اگر به هوش نمي آيد ذات اقدس الهي، خطر اين ها را به خود اين ها برگرداند. اين ها مستحضريد روستايي هاي گمنام قبل از پانصد سال بودند، بعد از کشف کريستف کلمب[31] اين ها اين روستايي ها مقداري آباد شدند و از چند قاره يکي آسيا و يکي اروپا دانشمندان از اينجاها رفتند و شده آمريکا؛ اين طور نيست که کشوري ريشه دار باشند. امروز هم الآن آل خليفه بايد خطري که ذات اقدس الهي دامنگير صدّام عراق کرد، دامنگير ليبي کرد، دامنگير علي عبدالصالح کرد، ممکن است اين خطر دامنگير آل خليفه بشود، بايد بکوشد که آيت الله شيخ عيسي قاسم را به بهترين وجه به منزلش برگرداند، حفظ بکند وگرنه به سرنوشت همين طاغوتيان گرفتار مي شود؛ ﴿إِنَّ رَبَّكَ لَبِالْمِرْصَادِ﴾[32] .
سه معيت است که ذات اقدس الهي در قرآن کريم بيان کرده: يک معيت عمومي است که فرمود: ﴿هُوَ مَعَكُمْ أَيْنَ مَا كُنتُمْ﴾[33] هر جا باشيم او با ماست معيت قيوميه دارد؛ يک معيت رحيميه دارد که نسبت به مؤمنين است: ﴿أَنَّ اللّهَ مَعَ الْمُتَّقِينَ﴾[34] [35] [36] ، ﴿إِنَّ اللَّهَ لَمَعَ الْمُحْسِنِينَ﴾[37] ، اين معيت ويژه است. يک معيت تلخ و سخت و گيرندگي است که با کفار دارد که مخصوص آن هاست. معيتي که با مؤمنين دارد با آن ها هست تا دست اين ها را بگيرد. معيتي که با کفار دارد اين است که همانجا اين ها را خفه کند؛ فرمود: ﴿وَهُوَ مَعَهُمْ إِذْ يُبَيِّتُونَ مَا لاَ يَرْضَى مِنَ الْقَوْلِ﴾[38] ، اين ها در پشت درهاي بسته دارند تصميم مي گيرند ما آنجا هستيم؛ اين معيت قهر خداست، فرمود ما که جاي ديگر نيستيم. «بَيَّتَ»؛ يعني بيتوته کردند؛ يعني شب تصميم گرفتند پشت درهاي بسته. ﴿وَهُوَ﴾؛ يعني خدا، ﴿مَعَهُمْ إِذْ يُبَيِّتُونَ مَا لاَ يَرْضَى مِنَ الْقَوْلِ﴾؛ ما هستيم همان جا آن ها را خفه مي کنيم. اين آل خليفه بايد بداند که همان خدايي که صدّام را، همان خدايي حاکم ليبي را، همان خدايي که حاکم سابق يمن را به اين صورت به کيفر تلخ طغيانگري شان اين ها را رساند ممکن است با اين همه همين کار را بکند. هرچه زودتر به ملت مسلمان و بزرگوار يمن، حوزه هاي علميه يمن، دانشگاه هاي يمن، مسلمان هاي يمن و رهبر شيعيان بحرين آيت الله شيخ عيسي قاسم را محترمانه حفظ کند تا از خطر انتقام الهي برهند.
من مجدّداً مقدم شما بزرگواران برادران و خواهران ايماني را گرامي مي دارم، از ذات اقدس الهي مسئلت مي کنيم به همه شما خير و صلاح و فلاح دنيا و آخرت مرحمت بفرمايد.