« فهرست دروس
درس نهج البلاغه آیت الله عبدالله جوادی آملی

96/09/09

بسم الله الرحمن الرحیم

نامه 69/نامه ها /نهج البلاغه

 

موضوع: نهج البلاغه/نامه ها /نامه 69

 

مقدم شما بزرگواران، فرهيختگان و نخبگانِ حوزوي و دانشگاهي و علاقه‌ مندان به بقية الله(ارواحنا لمن سواه فداه) و طلّاب گران ‌قدر و برادران و خواهران ايماني را گرامي مي ‌داريم. اين ايّام که متعلّق به ذات مقدس ولیّ عصر (ارواحنا فداه) هست، امامت و ولايت آن حضرت را، اوّل به پيشگاه خود آن حضرت، بعد به امت اسلامي و شما بزرگواران تهنيت عرض مي‌ کنيم و ايّام وحدت را گرامي مي ‌داريم و از ذات اقدس الهي مسئلت مي ‌کنيم که اين امت را مشمول ادعيه خاصّه ولیّ عصر قرار بدهد.

 

بحث ما در نهج البلاغه، به نامه وجود مبارک اميرالمؤمنين به حارث همْداني رسيد.[1] حارث همْداني از اصحاب خاص حضرت بود و جزء تابعين بود؛ يعني محضر پيغمبر (عليه و علي آله آلاف التحيّة و الثّناء) را ادراک نکرده است. از اصحاب خاص اميرالمؤمنين بود، محضر وجود مبارک امام حسن، امام حسين، امام سجاد، امام باقر و تا امام صادق (سلام الله عليهم اجمعين) را ادراک کرده است و عمر با برکتي هم داشت و حارث بن عبدالله همْداني هم، اهل يمن هست، قبيله ‌اي از قبايل بنام عرب، همان قبيله همْدانيه هستند.

 

حارث بن عبدالله همْداني غير از هَمَداني است. هَمَدان از شهرهاي قديمي ايران است. طبق گزارشي که برخي ‌ها و اقليم‌ شناسان داده ‌اند، گفتند اين ساخت نوه حضرت نوح است. آن شخص که نوه حضرت نوح بود، به نام هَمَدان بود و اين شهر را به نام خودش ناميد يا به نام او شهرت يافت، ولي رجال بزرگ علمي از اين شهر برخاستند؛ عده ‌اي از آن ها اصحاب ائمه بودند، شاگردان ائمه بودند، جزء روات ائمه بودند. مردان متکلّم بزرگي هم از اين منطقه برخاستند؛ قاضي القضات هَمَداني برای همين اسدآباد همدان است. ايران از کشورهاي بزرگ و بزرگوار عالِم ‌پرور است که مي ‌توان از اين شناسنامه ديني، حداکثر بهره را بُرد.

 

حارث بن عبدالله همداني که از اصحاب خاص وجود مبارک اميرالؤمنين(سلام الله عليه) بود، حضرت فرمود در چند موطِن که حسّاس است مرا مي ‌بينيد: يکي «عِنْدَ الْمَمَاتِ»[2] است؛ يکي «عِنْدَ الصِّرَاطِ» است؛ يکي «عِنْدَ الْمُقَاسَمَةِ» است. اين جمله حارث! «من يمت يرني»[3] ، اين را بعدها گوشه ‌اي از شعر درآوردند که:

«ياحار همدان من يمت يرني     من مؤمن أو منافق قبلا»[4]

مرحوم شيخ بهايي(رضوان الله تعالي عليه) مي ‌فرمايد که او از اجداد ماست و ما از اين قبيله ‌ايم.[5] به هر تقدير مورد علاقه وجود مبارک حضرت امير بود، حضرت نامه اختصاصي براي او نوشت.

 

نامه‌ هاي اميرالمؤمنين دو قسم است: يک مقدار قبل از حکومت آن حضرت است، مي ‌نوشتند: «من عبدالله عليٍّ» يا «علي بن ابي طالب». آن نامه ‌هايي که بعد از حکومت مي ‌نوشتند، مرقوم مي‌ فرمودند: «مِنْ عَبْدِ اللَّهِ عَلِیٍّ أَمِیرِ الْمُؤْمِنِینَ إِلَی»[6] کذا. اين لقبِ اميرالمؤمنين را در نامه‌ هايي که بعد از استقرار حکومت مي ‌نوشتند ذکر مي‌ کردند.

 

براي حارث بن عبدالله هم همين نامه را در زمان حکومت نوشتند. تقريباً سي ماده از ماده‌ هاي حقوقي و اخلاقي است که در اين نامه آمده است. اوّل نامه آن است که «وَ تَمَسَّکْ بِحَبْلِ الْقُرْآنِ‌»[7] ؛ اصرار خود قرآن و اصرار اهل بيت (سلام الله عليهم اجمعين) است که قرآن، حبلِ آويخته است؛ يعني انزال و تنزيلي که خدا درباره قرآن بيان کرده، با انزال و تنزيلِ باران و برف و تگرگ فرق ‌هاي عميقي دارد. باران را خدا نازل کرده، برف را و تگرگ را نازل مي‌ کند، به نحو انداختنِ روي زمين است و به اصطلاح، تجافي است؛ اما قرآن را در شب قدر نازل کرده است، به معناي آويختن است، نه انداختن. قرآن را به زمين نينداخت، قرآن را مثل حبل و طنابِ مستحکم به زمين آويخت که «أَحَدُ طَرَفَيهِ بِيَدِ اللهِ سُبحَانَهُ وَ تَعَالي وَ الطَرَفُ الآخَرُ بَأَيدِيکُم»[8] . اين طناب را آويخت، فرمود يک طرف آن به دست خود خداست و طرف ديگر آن به دست شماست. اين که فرمودند: ﴿وَاعْتَصِمُواْ بِحَبْلِ اللّهِ﴾[9] ، براي اين که اعتصام و چنگ ‌زدن به طناب انداخته شده سودي ندارد. اعتصام و چنگ‌ زدن به حبل آويخته که به جاي مستحکمِ بلندي بسته است، سودمند است. دو تا فايده دارد: يکي مانع افتادنِ انسان است؛ ديگری فايده صعود انسان است که «اقْرَأْ وَ ارْقَهْ‌»[10] ؛ بتواند بخواند و بالا برود و به «قربةً إلي الله» بار يابد. فرمود اين حبل و اين طناب، مستحکم بسته است، يک طرف آن به دست خداست يک طرف آن به دست شما، «تَمَسَّک بِحَبلِ الله».

 

چند ماده از اين ماده سي ‌گانه، در جلسه قبل قرائت شد، تا رسيديم به اينجا که فرمود: «وَ لَا تُضَیّعَنّ نِعمَهً مِن نِعَمِ اللّهِ عِندَکَ»[11] ؛ هيچ نعمتي که خدا به شما داد، آن را ضايع نکنيد. مستحضريد که بعضي از نِعَم، ظاهري است، مثل مال و امثال آن. بعضي از نِعَم، باطني است، مثل استعداد خوب، حافظه خوب، قدرتِ يادگيري خوب. فرمود اگر کسي استعداد خوب و حافظه خوبی دارد، خودش را هدر ندهد. قصّه و داستان و افسانه و اين چيزهايي که نه بار علمي دارد و نه ثمره عملي، هرگز يک دانشجو يا يک طلبه نخواند، چون فايده علمي ندارد. وقت خود را صَرف کتاب ‌هاي علمي، کارهاي علمي، ابتکارات علمي کند. هر کسي در حدّ خود؛ حوزوي در حدّ خود، دانشگاهي در حدّ خود. اما اين روزنامه را بخوان، اين نشريه را بخوان، آن مقاله را بخوان، اين پرکردنِ فضاي فکري است به امور غير برهاني. وقتي ذهن به امور غير برهاني عادت کرده است، آن فضيلتِ خداداد را از دست مي ‌دهد.

 

فرمود نعمتي که خدا به شما داد را بشناس و آن نعمت را در جاي خود صَرف بکن. آدم تا فرصت علم دارد، به قصّه و امثال آن و به خواب و قصّه و حرف ‌هاي اين گفت و آن گفت، نمي‌ پردازد. در همان جا فرمود چيزي را که شنيديد، تا تحقيق نکرديد باور نکن. مطلبي را که خواستي با قلم و با بنان يا بيان، با زبان يا با قلم بنويسي يا بگويي، تا تحقيق نکردي نگو. اين ﴿قُولُوا قَوْلًا سَدِيدًا﴾[12] همين است؛ يعني مثل سَد حرف بزن، مثل سَد سخن بگو، مثل سَد چيزي بنويس که اين آثار علمي حوزوي و دانشگاهي را وجود مبارک حضرت امير مشخص کرد.

 

بعد فرمود: «وَ اعلَم أَنّ أَفضَلَ المُؤمِنِینَ أَفضَلُهُم تَقدِمَهً مِن نَفسِهِ وَ أَهلِهِوَ مَالِهِ»[13] ؛ فرمود مگر نه اين است که انسان مرگ را مي ‌ميراند؟ مگر نه اين است که چيزي در عالم نيست که ما را از پا دربياورد و ما با مردن از پوست به در مي ‌آييم نه بپوسيم؟ پس يک موجود ابدي هستيم. اگر موجود ابدي هستيم، بايد به فکر ابد باشيم. کالاي ابد، علم صائب است و عمل صالح. فرمود اين را درباره خودتان، درباره فرزندانتان، درباره اهل بيتتان، درباره بستگانتان؛ اين عيب ندارد که انسان، قوم و خويش خود را مقدم بدارد در تربيت. اين مسئله مال نيست که عيب داشته باشد. فرمود در فضايل اخلاق، خودت و بچه ‌ها را مقدم بدار. در نماز شب ‌ها، خودت و بچه ‌ها را مقدم بدار. اين برداشت از آيه مبارکه است که فرمود: ﴿قُوا أَنفُسَكُمْ وَأَهْلِيكُمْ نَارًا﴾ [14] حالا اگر جايي آتش گرفته، اوّل انسان خودش و زن و بچه ‌اش را نجات مي ‌دهد. آتش جهنم که نقد است، گفت: «خود هنر دان ديدن آتش عيان»[15] .

 

آن بيان نوراني حضرت امير در خطبه هَمّام، فرمود بهشتي و جهنمي هست، مردان الهي سعي آن ها بر اين نيست که بفهمند بهشتي و جهنمي هست، چون اين يقيني است و مکرّر در مکرّر، خدا در قرآن فرمود. هنر در اين است که اين جهنمي که موجود است و الآن زبانه دارد، آدم آن را ببيند. اين بهشتي که الآن معطّر است، آدم آن را ببيند. فرمود: «فَهُم وَ الجَنّهُ کَمَن قَد رَآهَا ... هُم وَ النّارُ کَمَن قَد رَآهَا»[16] ، فرمود اين هنر است و اين گونه هم شاگرد تربيت کرد حضرت. فرمود در فضايل، در علم بخواهي ياد بدهي، خودت و زن و بچه ‌ات مقدم ‌اند. در فضايل اخلاقي بخواهي دين را ياري کني، جبهه را ياري کني، خودت و زن و بچه‌ات مقدم ‌اند. آن مسائل مالي و اين هاست که گفتند ديگران را مقدم بداريد يا ديگران را مثل زن و بچه ‌تان بدانيد.

 

فرمود: «وَ اعلَم أَنّ أَفضَلَ المُؤمِنِینَ أَفضَلُهُم تَقدِمَهً مِن نَفسِهِ وَ أَهلِهِوَ مَالِهِ فَإِنَّکَ مَا تُقَدِّمْ مِنْ خَیْرٍ یَبْقَ لَکَ ذُخْرُهُ»[17] ؛ آن کارهای خيري که حالا يا علمی يا عملي انجام می‌ دهی، اين مي ‌ماند. انسان که يک ميليارد يا دو ميليارد يا صد ميليارد سال زندگي نمي ‌کند، موجودي است ابدي. اين ﴿خَالِدِينَ فِيهَا أَبَدًا﴾[18] يعني چه؟ اگر انسان، با مُردن مي ‌پوسيد، همين راهي که غربي‌ ها طي کردند، اين راه را مجبور هستند که در همين راه باشند؛ اما با مُردن از پوست به در مي ‌آيند، با مُردن از قفس آزاد مي ‌شود، مي‌ شود ابدي. اگر ابدي است، بايد کار ابدي انجام بدهد.

 

فرمود حارث! تو نمي ‌پوسي، تو از پوست به در مي ‌آيي. پس کار ابدي بکن، فکر ابدي بکن، حرف ابدي بزن و قرآن هم فرمود اگر چيزي براي خدا نباشد، ابدي نيست، مي ‌پوسد، ﴿كُلُّ مَنْ عَلَيْهَا فَانٍ﴿26﴾[19] وَيَبْقَى وَجْهُ رَبِّكَ﴾، در پايان سوره «قصص» هم فرمود: ﴿كُلُّ شَيْءٍ هَالِكٌ إِلَّا وَجْهَهُ﴾[20] . مستحضريد که ﴿هالک﴾ مشتق است، «فاني» مشتق است، استعمال مشتق در آينده، مجاز است «عند الکلّ»؛ نه يعني اشياي ديگر بعداً فاني مي ‌شوند، اگر درست بررسي کنيد، هم‌ اکنون از بين رفته است. اين آينه چيزي ديگر را نشان مي ‌دهد، شما خيال نکنيد چيزي در آينه دنياست.

 

فرمود آن چه خودت انجام مي ‌دهي، بچه ‌هاي تو و اولاد تو درباره فضايل انجام می ‌دهند، اين براي تو ذخيره مي ‌شود و اگر چيزي باقي گذاشتيد، مالي باقي گذاشتي و خودت آن را در راه خير صرف نکردي، ديگران آمدند صرف کردند، خيرش نصيب آن ها مي‌ شود و تو طَرفي نمي‌ بندي. «وَ مَا تُؤَخِّرْهُ یَکُنْ لِغَیْرِکَ خَیْرُهُ»[21] ، اين يک.

 

«وَ احْذَرْ صَحَابَهَ مَنْ یَفِیلُ رَأْیُهُ»؛ «فائل» با همزه، «فيلوله»؛ يعني ضعف و وَهن و سُستي. فرمود چه حوزوي باشي و چه دانشگاهي باشي، يک رفيق و دوست خردمندی را انتخاب بکن. با کسي که خوش ‌استعداد نيست، خوش ‌فهم نيست، خوش‌ درک نيست، خوش‌ حفظ نيست و يک آدم ضعيف ‌الرأي است، داعي نداري رفاقت کني. رابطه دوستانه در حد عموم بد نيست که هر مسلماني با مسلمان ديگر اين چنين باشد؛ اما وقتي رفيق مي‌ گيرد، بايد خوش ‌استعداد باشد. کسي که فائل ‌الرأي است ـ اين «فائل» با همزه؛ «فيلوله» يعني وهم، ضعف و سستي ـ فرمود با او رفاقت نکن، چه داعي داري که با او رفاقت کني؟ تو بايد از گفتار و رفتار خود بهره ببري.

 

«وَ احْذَرْ صَحَابَهَ مَنْ یَفِیلُ رَأْیُهُ وَ یُنْکَرُ عَمَلُهُ»؛ کسي که نه علم صائب دارد، نه استعداد خوبي دارد و نه عمل خوبي دارد، داعي نداريد که شما با اين ها رفاقت کنيد. «فَإِنَّ الصَّاحِبَ مُعْتَبَرٌ بِصَاحِبِهِ»؛ رفيق را با رفيقش مي‌ شناسند، دوست را با دوستش مي‌ شناسند.

 

«وَ اسْکُنِ الْأَمْصَارَ الْعِظَامَ فَإِنَّهَا جِمَاعُ الْمُسْلِمِینَ»؛ تا مي ‌توانيد در جاهاي بزرگ زندگي کن، براي اين که شما مي ‌خواهيد کارهاي بزرگ انجام بدهيد. معناي آن اين نيست که روستاها را ويران کنيد، روستاها جاي کشاورزي و محلّ کار است، نه محلّ زيست. محلّ زيست شما جايي است که دانشمندان، علما و بزرگان هستند که روابط علمي داريد. آن‌جا جاي کِشت و کار است، آن‌جا را آباد کنيد براي تأمين ارزاق و اقتصاد شما؛ اما در جاهاي بزرگ زندگي کنيد، نه جايي که فقط مساحت جغرافيايي آن بزرگ باشد، يا کمّيت شهري‌ آن بزرگ باشد.

 

«فَإِنَّهَا جِمَاعُ الْمُسْلِمِینَ»؛ در آن نامه‌ اي که وجود مبارک حضرت امير براي مالک اشتر و درباره مصر نوشته ‌اند، فرمودند مالک! دين چند تا ستون دارد: يک ستونش نماز است که همه ما شنيديم: «الصَّلَاةُ عَمُودُ الدِّينِ»[22] . اين «الصَّلَاةُ عَمُودُ الدِّينِ»، کلمه «إنّ» و اين ها در آن نيست؛ اما آن چه در نامه حضرت است در نهج البلاغه راجع به مالک اشتر درباره مصر، فرمود: «إِنَّ» مواظب باش که مصر را چگونه اداره مي ‌کني. «إِنَّ» با «إِنَّ» شروع مي ‌شود، «إِنَّمَا عِمَادُ الدِّینِ وَ جِمَاعُ الْمُسْلِمِینَ وَ الْعُدَّهُ لِلْأَعْدَاءِ»[23] ؛ مبارزه و مانند آن، «الْعَامَّهُ مِنَ الْأُمَّهِ»؛ فرمود ستون دين، «إِنَّمَا عِمَادُ الدِّینِ‌»، «جِمَاعُ الْمُسْلِمِینَ» است. با «إِنَّ» شروع مي‌ شود؛ يعني تا مردم در صحنه ‌اند، دين زنده است. اگر ـ خداي ناکرده ـ مردم در صحنه نباشند، رهبر علي بن ابي طالب هم باشد، شکست قطعي است؛ چه اين که بود، در صدر اسلام همين طور هم بود. فرمود مردم را محترم بشماريد، خواسته مردم را گرامي بداريد، با مردم باشيد، ظاهر و باطنتان مردمي باشد «إِنَّمَا عِمَادُ الدِّینِ‌»، اگر مي ‌خواهي بماني و چون آن مأموران و کارگزارانِ حضرت، اين کار را نکردند و موفق نشدند مردم را در صحنه نگه بدارند، به هر حال وجود مبارک حضرت امير، حکومتش شکست خورد.

 

اينجا هم فرمود: «اسْکُنِ الْأَمْصَارَ الْعِظَامَ فَإِنَّهَا جِمَاعُ الْمُسْلِمِینَ»[24] ؛ مردم در آنجا حضور دارند، مردم در آنجا فداکاري مي ‌کنند. «وَ احْذَرْ مَنَازِلَ الْغَفْلَهِ وَ الْجَفَاءِ»؛ مبادا غافل باشي! هميشه کارهايت را بررسي بکن. يک چند لحظه ‌اي در شب و روز تنها باش که من چه کردم؟

«تو نيک و بدِ خود هم از خود بپرس      چرا بايدت ديگري محتسِب»[25]

اين «حاسبوا أنفسكم»[26] براي همين است. ما هر لحظه داريم عمر را که سرمايه است مي ‌دهيم. يکي از بيانات نوراني حضرت اين است که «نَفَسُ الْمَرْءِ خُطَاهُ إِلَی أَجَلِهِ»[27] ، يعني هر يک نفس، يک گام به قبر نزديک مي ‌شويم. فرمود نَفَسي که انسان مي ‌کشد، گام به گام به قبر نزديک مي ‌شود. پس ما داريم هر لحظه به قبر نزديک مي ‌شويم. اين يک ساعت را که داديم، بايد چيزي بگيريم.

 

فرمود از غفلت بپرهيز: «وَ احْذَرْ مَنَازِلَ الْغَفْلَهِ وَ الْجَفَاءِ وَ قِلَّهَ الْأَعْوَانِ عَلَی طَاعَهِ اللَّهِ»[28] ؛ مبادا از اين غافل باشي، خيلي ‌ها را سعي بکن کمکِ خودت بگيري در اطاعت پروردگار. «وَ اقْصُرْ رَأْیَکَ عَلَی مَا یَعْنِیکَ»؛ «یَعْنِیکَ»؛ يعني «يُهِمُّک»؛ چيزي که به درد شما مي ‌خورد، وقت خود را، عمر خود را درباره آن صرف بکن. چيزي که «لَا يَضُرُّ مَنْ «تَرَکَه أَو» جَهِلَهُ وَ لَا يَنْفَعُ مَنْ عَلِمَهُ‌»[29] ؛ يک وقت کسي نشسته و دارد جدول حلّ مي ‌کند، اين کار علمي نيست، اين مشکلي را حلّ نمي ‌کند، اين هوش را تقويت مي‌ کند در چيزي که «لَا يَضُرُّ وَ لَا يَنْفَعُه‌». فرمود چيزي که به درد تو نمي‌ خورد، مهم نيست و غير علمي است، وقت صَرف نکن.

 

«وَ احْذَرْ مَنَازِلَ الْغَفْلَهِ ... وَ اقْصُرْ رَأْیَکَ عَلَی مَا یَعْنِیکَ وَ إِیَّاکَ وَ مَقَاعِدَ الْأَسْوَاقِ فَإِنَّهَا مَحَاضِرُ الشَّیْطَانِ»[30] ؛ آن‌ جاهايي که مکان عمومي است؛ نظير بازارها، بازار جاي تجارت است که يک کسي مي ‌خرد و يک کسي مي‌ فروشد، او حق رفت و آمد دارد؛ اما کسي برود آنجا بنشيند و بگردد و تماشا کند، اين جز اتلاف وقت چيزي ديگر نيست.

 

خدا مرحوم ابن ادريس را غريق رحمت کند. ابن ادريس از شاگردان بنام شيخ طوسي است. کتابي دارد به نام سرائر که غالب شما مستحضريد. ابن ادريس در مقدمه سرائر مي ‌گويد دأب علما اين بود که به فرزندانشان، به طلاب و به دانشجويان مي ‌گفتند: «يا بني لا تقوموا في الأسواق إلا على زرّاد أو ورّاق»[31] ؛ اين بيان ابن ادريس است در مقدمه سرائر که علما به جوان‌ ها، حوزوي و دانشگاهي، هر کسي بود، مي‌ گفتند شما يک وقت در حجره يا در اتاق مطالعه خسته ‌ايد مي‌رويد بيرون، وقتي رفتيد بيرون مي‌ خواهيد جايي بنشينيد، در کنار مغازه ‌اي که کالاهاي جزئي مي ‌فروشند، آن ها سود و زياني براي شما ندارد، شما يا در نزد بازار ورّاق‌ها برويد، يا بازار زرّادها. آن روز کتابخانه ‌ها و کتاب ‌فروشي ‌ها و کتاب ‌نويسي ‌ها، بازاري داشتند به نام بازار ورّاق ‌ها. آنجا صحافي مي ‌کردند، نسخه مي‌ نوشتند، نسخه مي‌ فروختند. ايشان هم در هزار سال قبل بودند، جا براي چاپ و اين ها نبود. يک نسخه خطي بود که کسي مي ‌آورد به آن ورّاق مي ‌داد که شما براي من بنويس. آنجا سخن از علم و انديشه و رأي و امثال آن بود. فرمودند اگر خواستيد بازار جايي بنشينيد براي رفع خستگي، يا در بازار ورّاق ‌ها که مسائل علمي مطرح است آنجا بنشينيد، يا بازار اسلحه ‌سازها، شمشيرفروش‌ ها، نيزه ‌فروش ‌ها، سپرفروش ‌ها، خودفروش‌ ها بنشينيد که جهاد و جنگ را ياد بگيريد؛ يا شجاعت بياموزيد، يا فرهنگ. غير از اين دوجا ننشينيد، اين سفارش علما بود در هزار سال قبل، طبق بيان ابن ادريس در مقدمه سرائر که به دانش ‌آموزان؛ چه حوزوي و چه دانشگاهي، مي‌ فرمودند: «يا بني لا تقوموا في الأسواق إلا على زرّاد أو ورّاق»؛ يا بازار کتاب ‌فروش‌ ها، يا بازار اسلحه ‌فروش ‌ها؛ يا شجاعت و رزمندگي و جهاد، يا فرهنگ و علم و سواد. اين دو جا را سفارش کردند.

 

وجود مبارک حضرت امير فرمود اگر در بازارها بنشيني، بازار برای تجار محترم است و کسبه است و کساني که کار دارند، چيزي مي ‌خواهند بخرند، ولي آنجا بروي و وقت را تلف بکني، اين مصلحت نيست. «وَ إِیَّاکَ وَ مَقَاعِدَ الْأَسْوَاقِ فَإِنَّهَا مَحَاضِرُ الشَّیْطَانِ وَ مَعَارِیضُ الْفِتَنِ»[32] ؛ يک عده مي ‌آيند و يک عده مي ‌روند، شما مي ‌خواهيد فقط تماشا کنيد! جاي فتنه است، اينجا جاي نمايشگاه فتنه است براي شما. آنجا جاي اقتصاد است براي کسي که مي ‌خواهد بفروشد يا مي ‌خواهد بخرد. «مَعرَضْ»؛ يعني نمايشگاه، اينجا نمايشگاه فتنه است، چرا مي ‌روي آنجا مي ‌نشيني؟

 

«وَ أَکْثِرْ أَنْ تَنْظُرَ إِلَی مَنْ فُضِّلْتَ عَلَیْهِ»؛ اين بيان نوراني را اهل بيت (عليهم السلام) مکرّر به زبان ‌های گوناگون مي ‌گفتند؛ امام حسن به يک صورت فرمود، وجود مبارک حضرت امير به صورت ديگری فرمود؛ مي‌ فرمايد در امور دنيا هميشه پايين ‌تر از خودتان را ببينيد و در امور آخرت هميشه بالاتر از خود را ببينيد. در امور دنيا وقتي پايين ‌تر از خودت را ديديد، خيلي‌ ها هستند که زندگي ما از زندگي آن ها به حسب ظاهر بهتر است، خدا را شاکر هستيم. خيلي‌ ها هم هستند که در معارف ديني و در عمل صالح از ما بالاتر هستند، وقتي آن ها را ببينيم، رغبت مي ‌کنيم مثل آن ها بشويم. فرمود در امور دنيا حتماً خود را با پايين ‌تر از خود بسنج. «فَإِنَّ ذَلِکَ مِنْ أَبْوَابِ الشُّکْرِ».

 

بعد فرمود: «وَ لاَ تُسَافِرْ فِی یَوْمِ جُمُعَهٍ حَتَّی تَشْهَدَ الصَّلاَهَ»؛ در روز جمعه مسافرت نکنيد، مگر اين که نماز جمعه را بخوانيد و بعد از نماز جمعه حرکت کنيد. «إِلاَّ فَاصِلاً فِی سَبِیلِ اللَّهِ أَوْ فِی أَمْرٍ تُعْذَرُ بِهِ»؛ يک وقت جريان جبهه و اعزام به جبهه است، مي ‌توانيد در نماز جمعه شرکت نکنيد و صبح جمعه حرکت کنيد براي جبهه. يک وقت کار داريد، آن وقت هم معذور هستيد. اگر سخن از جبهه نيست، سخن از کار نيست، سعي کنيد بعد از نماز جمعه حرکت کنيد.

 

«وَ أَطِعِ اللَّهَ فِی جَمِیعِ أُمُورِکَ»؛ اين که به ما گفتند هر کاري که مي‌ کنيد، اوّل بگوييد: «بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ»[33] [34] ، اين يک قرنطينه است؛ البته ذکر است، ثواب دارد، اين ها سرجايش محفوظ است. هر حرفي مي ‌خواهيم بزنيم، هر چيزي می ‌خواهيم بنويسيم، هر جايي مي ‌خواهيم برويم، اوّل بگوييم: «بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ». اين يک قرنطينه است، براي اين که اين کاري که مي ‌خواهيم بکنيم، اين حرفي که مي‌ خواهيم بزنيم، به هر حال يا واجب است يا مستحب، چون اگر حرام يا مکروه باشد که نمي ‌شود آن را به نام خدا انجام داد. اين يک قرنطينه است که وجود مبارک حضرت امير فرمود هميشه مواظب خود باشيد؛ مي ‌خواهيد جايي برويد، مي‌ خواهيد حرفي بزنيد، مي ‌خواهيد کاري بکنيد، انسان بايد روي او بشود که بگويد خدايا به نام تو! اين يک سفارش خوبي است، اين يک مرز خوبي است، فرمود اين کار را حتماً بکنيد.

 

«وَ أَطِعِ اللَّهَ فِی جَمِیعِ أُمُورِکَ فَإِنَّ طَاعَهَ اللَّهِ فَاضِلَهٌ عَلَی مَا سِوَاهَا»[35] ؛ کاري که براي خدا باشد، از همه کارها بهتر است و مي‌ماند. عمده اين است که ما يک موجود ابدي هستيم. يکي از برترين و بهترين تذکره ‌ها، ياد مرگ است، براي اين که اوّلين چيزي که از آدم سؤال مي ‌کنند غير از آن عقايد، مي ‌گويند: «عمرك فيما أفنيت‌»[36] ؟ پس ياد مرگ، پويايي مي ‌آورد، نه افسردگي. آن که خيال مي ‌کند مرگ آخر خط است، براي او خيال مي ‌شود که مرگ افسردگي مي ‌آورد؛ اما براي ما که دالان ورودي به جهان ابد است، پويايي مي ‌آورد.

 

فرمود: «وَ خَادِعْ نَفْسَكَ فِي الْعِبَادَةِ»[37] ؛ مبادا يک وقت عبادتي کردي، نفس تو را فريب بدهد! تو با او مخادعه کن و او را فريب بده، بگو کم آورديم! کم کرديم! خودت را مديون دين الهي بدان. اما «وَ ارْفُقْ بِهَا وَ لاَ تَقْهَرْهَا»؛ فشار روی بدن نيار، بدن يک طاقت مشخصي دارد. اگر با فشار بخواهي عبادت را بر بدن تحميل کني، اين جوابِ نفي مي ‌دهد و به مقصد نمي ‌رسي. با رِفق و مدارا به بدن ـ که آسيبي به بدن و به صحت بدن نرسد ـ عبادت را پيش ببر. «وَ لاَ تَقْهَرْهَا وَ خُذْ عَفْوَهَا وَ نَشَاطَهَا»؛ نشاط بدن را هم حفظ بکن. ورزش را حفظ بکن، سلامت را حفظ بکن، تغذيه سالم را حفظ بکن، قدم زدن را حفظ بکن، داشتن دوست خوب و مهربان را حفظ بکن. «إِلاَّ مَا کَانَ مَکْتُوباً عَلَیْکَ مِنَ الْفَرِیضَهِ»؛ حالا مسئله روزه گرفتن است، اين مقداري ممکن است به حسب ظاهر سخت باشد؛ اما مستحضريد که بدن بيش از دو بار غذا در شبانه‌ روز لازم ندارد و اکثر بيماري ‌ها برای گوارش است؛ يعني هشتاد درصد بيماري ‌ها برای گوارش است، برای پرخوري و بدخوري است.

 

بارها به عرض شما رسيد در محضر پيغمبر (عليه و علي آله آلاف التحيّة و الثناء) کسي آروغي زد، با اين که او داراي ﴿خُلُقٍ عَظِيمٍ﴾[38] است، حضرت فرمود: «أقلِل مِن جَشَإ»[39] ؛ قدري کمتر بخور، آدم اين قدر مي ‌خورد که در مجلس آروغ بزند؟ فرمود اين مقداري که ما غذا مي ‌خوريم، براي ما بس است و ما را تأمين مي ‌کند، بقيه را ما بايد آن را تأمين بکنيم. آدم پرخور خوش ‌استعداد نيست، آدم پرخور قدرت مطالعه ندارد. دو بار غذا در شبانه ‌روز، بدن را تأمين مي ‌کند. اما همين که ماه مبارک رمضان نزديک شد، خيلي ‌ها عزا مي‌ گيرند که ما چه بکنيم؟ اگر هشتاد درصد بيماري‌ هاي ما گوارشي است؛ يعني در اثر پرخوري و بدخوري است، معلوم مي ‌شود ما زياد مي‌ خوريم. فرمود کم بخوريد، بقيه را شما بايد حلّ بکنيد، غذا براي اين است که شما را تأمين بکند، نه شما بار او را بکشيد.

 

يک بيان نوراني از حضرت امير است که در خطبه «قاصعه» فرمود که در زمان حکومت عثمان، يک عده کارگزاراني بودند که همّت اين ها بين «نثيل»[40] و «معتلف» بود. شتر بيش از دو تا کار ندارد: يکي «معتلف» است که علفزار اوست. يکي هم ـ معاذ الله جسارت است ـ «نثيل» است که مدفوع دفع مي‌ کند، همين! همت برخي ‌ها فقط بين آشپزخانه و دستشويي است، همين! فرمود چرا آدم اين گونه بايد زندگي کند؟ از يک طرف شرقاً آشپزخانه، غرباً دستشويي يا شمالاً آشپزخانه جنوباً دستشويي. فرمود آدم کار دارد، براي اين که خلق نشده است. شتر بين «نثيل» و «معتلف» زندگي مي ‌کند، حيوان اين است. فرمود بيش از اين غذا لازم نيست اصلاً. اکثر اين بيماري ‌ها يعني هشتاد درصد؛ حالا تصادفي هست، بيماري ‌هاي ديگر پيش مي ‌آيد آن ها تقريباً بيست درصد است، اکثرش برای همين دستگاه گوارش است؛ بدخوري و پرخوري است. فرمود اين کار را نکن، «فَإِنَّهُ لاَ بُدَّ مِنْ قَضَائِهَا وَ تَعَاهُدِهَا عِنْدَ مَحَلِّهَا»[41] ؛ اين فريضه را بايد محکم ملاحظه بکنيد و بگيريد و اگر يک وقت فوت شد، حتماً بايد در محلّش قضا به جا بياوريد.

 

«وَ إِیَّاکَ أَنْ یَنْزِلَ بِکَ الْمَوْتُ وَ أَنْتَ آبِقٌ مِنْ رَبِّکَ فِی طَلَبِ الدُّنْیَا»؛ مستحضريد عبد آبق يعني بنده گريزپا. فرمود مبادا يک وقت که مرگ به سراغ تو آمده، فرار کرده باشی و در بيابان‌ ها بگردي! تو بايد در محضر پروردگار باشي. کسب تو، عبادت است؛ رونق تجارت، عبادت است؛ تأمين نياز جامعه، عبادت است. وجود مبارک حضرت امير که آن شلّاق در دستش بود، مي ‌فرمود: «الْفِقْهَ ثُمَّ الْمَتْجَرَ»[42] ؛ اين تجارت را فرمود اين عبادت است؛ منتها فقيهانه اگر وارد بشويد. هنگام مرگ مبادا تو را فراري ببينند! آبق باشيد!

 

«وَ إِیَّاکَ وَ مُصَاحَبَهَ الْفُسَّاقِ»[43] ؛ در صدر آن قسمت فرمود آن رفيق کم ‌استعداد، آدم بدي نيست، ولي استعدادش ضعيف است، فهمش ضعيف است، درکش ضعيف است، با او رفاقت نکن. در ذيل اين نامه فرمود: «وَ إِیَّاکَ وَ مُصَاحَبَهَ الْفُسَّاقِ»؛ کسي که اهل گناه است با او رفاقت نکن. «فَإِنَّ الشَّرَّ بِالشَّرِّ مُلْحَقٌ»؛ دامنه فساد او ـ خداي ناکرده ـ تو را هم مي ‌گيرد، آثار شرّ او تو را هم مي ‌گيرد.

 

«وَ وَقِّرِ اللَّهَ وَ أَحْبِبْ أَحِبَّاءَهُ»؛ خدا را بزرگ بشمار. ما خيال مي ‌کنيم که خدا ـ معاذ الله ـ مثل يک پيغمبر است، منتها علمش نامتناهي است و قدرتش نامتناهي است، اين گونه نيست؛ گرچه از او به «مَن» تعبير مي ‌شود، به «هو» تعبير مي ‌شود، خودش مي ‌گويد «أنا»، ما به او مي ‌گوييم «أنت» و «اياک»؛ اما يک شخص باشد که علمش نامتناهي باشد نيست، بلکه حقيقتي است نامتناهي. وقتي انسان به نماز مي ‌ايستد مي‌ گويد: «الله اکبر»، اين مثل پيغمبر نيست که قدري با علمش نامتناهي باشد، خدا شخص نيست! بلکه حقيقت بسيط بي‌کران است. فرمود اين را گرامي بدار! اين «الله اکبر» را گرامي بدار!

 

دو تا روايت است که مرحوم صاحب وسائل (رضوان الله تعالي عليه) در کتاب شريف وسائل در باب نماز و اذان و اقامه در معناي تکبير ـ «الله اکبر» ـ ذکر مي ‌کند. يکي خود حضرت سؤال مي‌ کند از يکي از اصحاب که «اللَّهُ أَكْبَرُ» يعني چه؟ يکي از صحابه از حضرت سؤال مي‌ کند که «الله اکبر» يعني چه؟ فرمود: «أَكْبَرُ مِنْ أَنْ يُوصَفَ»[44] ؛‌ نه اکبر از آسمان و زمين، يا شيء است؛ «أَكْبَرُ مِنْ أَنْ يُوصَفَ»‌ است.

 

در روايت دوم، خود حضرت از بعضي از اصحاب سؤال مي ‌کند که «أي شئ الله أكبر»[45] ؛ يعني چه؟ او جواب داد: «الله أكبر من كل شئ»؛ خدا از هر چيزي بزرگ ‌تر است. فرمود: «فكان ثم شئ فيكون أكبر منه‌»؛ آيا چيزي هست که خدا از آن بزرگ ‌تر باشد؟ عرض کرد: پس چه بگويم؟ فرمود: «أكبر من أن يوصف‌». اگر خدا حقيقت نامتناهي است که هست، در قبال نامتناهي جز صُور مرآتيه چيزي ديگر فرض ندارد. ما اگر يک خط نامتناهي داشتيم، در اين امتداد، خط ديگر ممکن نيست. اگر يک سطح نامتناهي داشتيم، در اين مستوا، سطح ديگری ممکن نيست؛ البته در ارتفاع يا عمق ممکن است. اگر يک حجم نامتناهي داشتيم، جسم ديگری ممکن نيست. اگر يک موجود نامتناهي داشتيم، موجودی ديگر ممکن نيست.

«که پس آسمان و زمين چيستند؟      بني‌آدم و ديو و دد کيستند؟

همه هر چه هستند از او کمترند      که با هستي‌اش نام هستي برند»[46]

مي‌ شوند صفت مرآتيه. هم مرايا و هم مرائي ـ طبق نسخه ‌هاي مختلف ـ در نهج البلاغه آمده است.[47] اين صورت مرآتيه، شاخص را نشان مي ‌دهد و خودش استقلالي ندارد. تمام موجودات آسمان و زمين، صورت مرآتيه ‌اند، آينه ‌اند و به تعبير قرآن کريم، آيت ‌اند و نشانه آن بي ‌نشان هستند.

 

«ره عقل جز پيچ بر پيچ نيست      برِ عارفان جز خدا هيچ نيست

توان گفتن اين با حقايق‌شناس      ولي خرده گيرند اهل قياس»[48]

اين از غزل ‌هاي بلند جناب سعدي است. اگر چيزي نيستند، «پس اين آسمان و زمين چيستند؟ بني‌آدم و ديو و دد کيستند»؟ آن‌ گاه پاسخ مي ‌دهد که:

 

«عظيم است پيش تو دريا به موج      بلندست خورشيد تابان به اوج

همه هر چه هستند از آن کمترند      که با هستيش نام هستي برند»[49]

آن وقتي که ذات اقدس الهي به عنوان نفخ صور ظهور مي ‌کند، چه چيزي مي ‌ماند؟ ﴿فَصَعِقَ مَن فِي السَّمَاوَاتِ وَمَن فِي الْأَرْضِ﴾[50] ، فرمود خدا را بزرگ بشمار و بدان که در مشهد و محضر او هستي. هر چه مي‌ خواهي از او بخواه که راه دارد.

 

اين دعاهاي نوراني ائمه، همين دعاي توحيدي است: «اللَّهُمَّ صُنْ وَجْهِی بِالْیَسَارِ وَ لاَ تَبْذُلْ جَاهِیَ بِالْإِقْتَارِ فَأَسْتَرْزِقَ طَالِبِی رِزْقِکَ وَ أَسْتَعْطِفَ شِرَارَ خَلْقِکَ وَ أُبْتَلَی بِحَمْدِ مَنْ أَعْطَانِی وَ أُفْتَتَنَ بِذَمِّ مَنْ مَنَعَنِی»[51] ؛ خدايا همه چيز از دست توست، همه در کنار سفره تو نشسته ‌اند، تو مشکل ما را حل کن! البته ما با ديگران روابط داريم، اما چيزي مي ‌دهيم و چيزي مي ‌گيريم. ديگري چيزي به ما بدهد و ما توان جبران نداشته باشيم، خجالت می ‌کشيم.

 

يک بيان نوراني ائمه فرمودند که اگر توانستيد بين خود و بين خداي خود، واسطه‌ اي قرار ندهي که از او نان بگيري و از او مال بگيري، اين کار را بکن: «وإن استطعت أن لا يكون بينك وبين الله ذو نعمة فافعل‌»[52] ؛ تا آدم مي‌ تواند تلاش بکند که دستش فقط نزد خدا دراز باشد. تجارت بکند، کار بکند؛ يا کار فرهنگي يا غير فرهنگي؛ کار علمي يا غير علمي، به هر حال يک خدمات علمي مي ‌دهد و يک خدمات مالي مي‌ گيرد؛ اما يک جانبه نباشد.

 

فرمود خدا را بزرگ بشمار: «وَ وَقِّرِ اللَّهَ وَ أَحْبِبْ أَحِبَّاءَهُ»[53] ؛ دوستان خدا را دوست بدار. خدا عده ‌اي را فرمود که محبوب من هستند: ﴿وَاللّهُ يُحِبُّ الصَّابِرِينَ﴾[54] ، ﴿يُحِبُّ الْمُتَّقِينَ﴾[55] [56] ، «يحب کذا، يحب کذا»، اين ها محبوبان الهي هستند که در قرآن کريم بيان شدند. اين ﴿وَاللّهُ يُحِبُّ الصَّابِرِينَ﴾[57] ، ﴿يُحِبُّ الْمُتَّقِينَ﴾[58] [59] ، اين ها محبوبان الهي ‌اند. فرمود با محبوبان الهي دوست باش.

 

«وَ احْذَرِ الْغَضَبَ»[60] ؛ از عصباني شدن در منزل و غير منزل بپرهيز! اين غدّه بدخيمِ طلاق، در اثر غرور و خودخواهي و غضب است. اين عصباني مي ‌شود و او عصباني مي ‌شود و زود تصميم مي‌ گيرند، اين حادثه تلخ پيش مي ‌آيد. يک بيان نوراني ائمه فرمودند که خانه ‌اي که با طلاق ويران شده، به اين آساني ساخته نمي ‌شود،[61] [62] عمري طرفين افسرده زندگي مي ‌کنند. اين مثل بافت فرسوده شهر نيست که شهرداري آن را بسازد. اين بيان نوراني ائمه است که مرحوم صاحب وسائل اين روايات را در باب طلاق نقل کرده است. فرمود اين خانه ويران شده است، اين بافت فرسوده به اين آساني آباد نمي ‌شود. منشأ آن، غرور و غضب است، اين يک چيزي گفته فوراً او عصباني مي ‌شود، او هم يک چيزي گفته که اين فوراً عصباني مي ‌شود. فرمود دو چيز است که عامل حفظ خانواده است: ﴿جَعَلَ بَيْنَكُم مَّوَدَّةً وَرَحْمَةً﴾[63] ؛ دوستي عاقلانه، نه غريزه و مودّت مهربانانه و عقلي؛ اين ها خانواده را نگه مي ‌دارد. وگرنه کدام زن است که طلاق گرفته و افسرده نشده است؟! کدام مرد است که طلاق داده و افسرده نشده است؟! و چه کسي بهتر از علي و اولاد علي (عليهم السلام) خيرخواه ما هستند؟ آن ها سخنگوي خدا هستند. اين خلقت، اين فطرت، نظامش اين است که فرمود از عصباني شدن بپرهيزيد. «وَ احْذَرِ الْغَضَبَ»[64] .

 

مي ‌دانيد که حارث بن عبدالله همداني که جدّ شيخ بهايي است و شيخ بهايي نوه اوست و اين از بزرگان اصحاب است و يمني خالص است که خدا ـ إن ‌شاء الله ـ اين يمن را از شرّ آل سعود نجات بدهد او نيازي به اين حرف‌ ها ندارد، حضرت اين نامه را براي او مي ‌نويسد که همه ما استفاده کنيم. «وَ احْذَرِ الْغَضَبَ فَإِنَّهُ جُنْدٌ عَظِیمٌ مِنْ جُنُودِ إِبْلِیسَ»؛ اين يک لشکر مجهّز و آماده داعشِ شيطان است، همين! عصبانيت اين است.

 

در پايان هم دارد که «وَ السَّلَام»؛ اين ماده سي، از مواد سي‌ گانه اين نامه بود که ـ إن‌ شاء الله ـ اميدواريم همه ما از فيض اين نامه بهره ببريم. من مجدّداً مقدم همه شما بزرگواران را گرامي مي ‌دارم و اميدوارم ذات اقدس الهي به همه شما خير و صلاح و فلاح دنيا و آخرت مرحمت بکند.


[6] به طور مثال در نامه اوّل نهج البلاغه چنين آمده است: «مِنْ عَبْدِ اللَّهِ عَلِیٍّ أَمِیرِ الْمُؤْمِنِینَ إِلَی أَهْلِ الْكُوفَة ...».
[15] مولوی، جلال ‌الدین محمد بن محمد و هاشم‌پور سبحانی، توفیق. ۱۳۷۳. مثنوی معنوی. ۱ ج. تهران - ایران: وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی. سازمان چاپ و انتشارات، بخش2، ص911.
[25] حافظ، قطعات، قطعه شماره1.
logo