96/02/14
بسم الله الرحمن الرحیم
نامه 63/نامه ها /نهج البلاغه
موضوع: نهج البلاغه/نامه ها /نامه 63
مقدم شما بزرگواران، برادران و خواهران حوزوي و دانشگاهي را گرامي مي داريم. اعياد پر بركت شعبانيه را ارج مي نهيم، از ذات اقدس الهي مسئلت مي كنيم بركات اين ماه كه محفوف به رحمت و عنايت است را شامل نظام ما و دولت و ملّت و مملكت ما و جوامع اسلامي و علاقه مندان قرآن و عترت بفرمايد.
بحث هاي روز پنجشنبه درباره نهج البلاغه بود كه به نامه شصت و سوم حضرت رسيديم. در نوبت قبل به عرض رسيد كه اگر جامعه بخواهد جامعه علوي بشود، مهم ترين راهش اين است كه حوزه و دانشگاه با نهج البلاغه اميرالمؤمنين(سلام الله عليه) مأنوس باشند اوّلاً و نحوه اُنس حوزه و دانشگاه هم اين است كه اين كتاب در هر دو ارگان تدريس بشود ثانياً و نحوه تدريس اين كتاب در حوزه و دانشگاه هم بايد در دو سطح باشد، چون نهج البلاغه يك بخش آن خطبه هاي حضرت است، يك بخش آن نامه هاي حضرت است و يك بخش آن كلمات حكيمانه; هر كدام از اين ها هم در دو سطح هستند: يك سطح متوسط، يك سطح خيلي عالي، چون در كلمات حضرت حرف هاي نازل اصلاً نيست. آن سطح متوسط اين سه بخش را يعني بخش خطبه ها، نامه ها و كلمات را براي بخش متوسط از حوزه و دانشگاه تدريس كنند، اين كتابي نيست كه با بناي عقلا و فهم عرف و لغت حلّ شود، الاّ ولابد يك استاد عميقِ عريق مي طلبد. آن بخش دوم و بخش عالي اش را چه در سطح دانشگاه، چه در سطح حوزه براي آن نهاد عالي تدريس بشود، خيلي خيلي ما نهج البلاغه را تنزّل بدهيم بشود در سطح رسائل و كفايه، رسائل براي متوسطين است كفايه براي كساني است كه به سطح عالي رسيده اند، اگر جامعه بخواهد انقلابي بشود، احكام از يك طرف، اخلاق از طرف ديگر، حقوق از طرف سوم، استقلال و انقلابی نظام از طرف چهارم حفظ شود، اين با سفارش و سخنراني و موعظه و نصيحت حلّ نخواهد شد، الاّ ولابد عقل است نه علم، چون علم نردبان است از علم كاري ساخته نيست، علم را چه در حوزه و چه در دانشگاه به ما ياد مي دهند كه از اين نردبان بالا برويم بشويم عاقل، آن چه از جامعه ساخته است از عاقل ساخته است نه از عالم.
در قرآن كريم مي بينيد در عين حال كه براي علم حرمت قائل است، مي فرمايد اين علم، مقدمه است، ابزار كار است ﴿تِلْكَ الْأَمْثَالُ نَضْرِبُهَا لِلنَّاسِ﴾[1] ؛ اما ﴿وَمَا يَعْقِلُهَا إِلَّا الْعَالِمُونَ﴾؛ يعني هيچ كس بالا نمي رود، مگر اين كه نردبان علم در دست او باشد، از نردبان هيچ كار ساخته نيست، آن بالارونده است كه از نردبان بالا مي رود وگرنه «رُبَّ عَالِمٍ قَدْ قَتَلَهُ جَهْلُهُ»[2] اين ها در همين نهجالبلاغه هست. فرمود خيلي از درسخوانده ها هستند كه كُشته جهل خود هستند. ما جهلي داريم در مقابل علم كه آن خيلي خطرناك نيست، جهالتي داريم در مقابل عقل كه تمام خطر مربوط به آن است. اين جمله نوراني حضرت كه فرمود: «رُبَّ عَالِمٍ قَدْ قَتَلَهُ جَهْلُهُ» نه جهل در مقابل علم، جهل در مقابل عقل كه فرمود: ﴿يَعْمَلُونَ السُّوَءَ بِجَهَالَةٍ﴾[3] اين جهالت در مقابل عقل همه را از پا در مي آورد. اين بيان نوراني امام (عليه السلام) كه فرمودند: «الْعَقْلُ مَا عُبِدَ بِهِ الرَّحْمَنُ وَ اكْتُسِبَ بِهِ الْجِنَانُ»[4] ، اين برگرفته از بيان نوراني پيغمبر(عليه و علی آله آلاف التحيّة و الثّناء) است. همان طوري كه قرآن مَثلي دارد براي دو نكته: يكي اين كه دامنه مطلب را پايين بياورد، دوم اين كه دستِ فهم مخاطب را بالا ببرد تا توازني بين سطح فهم مخاطب و دامنه مطلب برقرار شود تا مطلب را بگيرد وگرنه مطلبِ اوجگرفته بدون تمثيل تنزّل پيدا نمي كند، فهمِ نازل مخاطب بدون تمثيل بالا نمي آيد، هم دست فهم بايد بالا بيايد، هم دامنه مطلب بايد پايين بيايد كه بيان قرآني روشن شود ﴿لَقَدْ صَرَّفْنَا فِي هَذَا الْقُرْآنِ لِلنَّاسِ مِن كُلِّ مَثَلٍ﴾[5] [6] ، يك، ﴿تِلْكَ الْأَمْثَالُ نَضْرِبُهَا لِلنَّاسِ وَمَا يَعْقِلُهَا إِلَّا الْعَالِمُونَ﴾[7] ، دو، تا بفهمند؛ البته كساني كه اوج گرفته اند اهل معراج هستند «الصلاة معراج المؤمن»[8] ، آن ها بي مَثل مي فهمند، لازم نيست كه تمثيل كنند و دامنه مطلب را پايين بياورند.
به هر تقدير نهجالبلاغه برگرفته از قرآن كريم است خود قرآن ذات اقدس الهي ادّعا مي كند كه اين كتابي كه بيش از بيست سال در حال جنگ و صلح، در حال هجرت و غير هجرت، در حال فقر و غنا، در حال تنگدستي و گشادهدستي در طيّ اين بيش از بيست سال نازل شده است يك كتاب يكدستي است، فرمود: ﴿وَلَوْ كَانَ مِنْ عِندِ غَيْرِ اللّهِ لَوَجَدُواْ فِيهِ اخْتِلاَفًا كَثِيرًا﴾[9] ؛ كتابي است كه صدر و ساقه آن يك دست است، اصلاً هيچ اختلافي در اين بيش از شش هزار آيه نيست، در نهجالبلاغه هم همينطور است. حضرت آن وقتي كه خانه نشين بود يك سلسله بياناتي داشت؛ البته نه زياد، آن وقتي هم كه خاورميانه در اختيار حضرت بود، بياناتي داشت. وقتي حضرت به حكومت رسيد كلّ خاورميانه در اختيار او بود؛ يعني ايران و روم و حجازي كه بين ايران و روم بود. آن روز يك حكومت بود در كلّ خاورميانه، ايران چند تا استانداري داشت. يكي از استانداري هاي بزرگ از بصره شروع مي شد تا اهواز و كرمان، بخشي در اصفهان بود، بخشي از آن در آذربايجان بود. ايران چند تا استانداري داشت براي همه هم وجود مبارك حضرت استاندار مي فرستاد، نامه مي فرستاد. اين كشور پهناور مصر يك استان بود براي خاورميانه و يك استاندار داشت به نام مالك اشتر، كلّ خاورميانه را وجود مبارك حضرت امير اداره مي كرد. آن وقتي هم كه خانه نشين بود در همين سطح حرف مي زد، الآن بيش از چهل، پنجاه كشور شد. آن روزي كه يك كشور بود و حضرت امير اداره مي كرد، همان نحو سخن می گفت .اگر خداي سبحان درباره قرآن فرمود: ﴿وَلَوْ كَانَ مِنْ عِندِ غَيْرِ اللّهِ لَوَجَدُواْ فِيهِ اخْتِلاَفًا كَثِيرًا﴾ وجود مبارك حضرت امير هم كه «خليفةُ خليفة الله» است همين بيان را دارد؛ يعني در صدر و ساق نهج البلاغه شما هيچ اختلافي نمي بينيد.
وقتي ما اهل حقوق مي شويم، اهل اخلاق مي شويم، اهل استقلال مي شويم، به نظاممان علاقه منديم، كشورمان را از هر گزندي حفظ مي كنيم كه نهج البلاغه اي فكر كنيم و اين فكر در جامعه به وسيله حوزويان و دانشگاهيان منتقل مي شود. حوزوي و دانشگاهي با رسائل و مكاسب نه نظام را حفظ مي كند، نه كشور را حفظ مي كند. اين كه لحظه به لحظه مي گويد مواظب مملكتت باش! مواظب اخلاقت باش! مواظب حقوقت باش! مواظب ديگران باش! اين نهج البلاغه علوي است. شما اين نامه 62 را مثل ساير نامه ها ملاحظه بفرماييد، ما از نظر ترتيب به نام 63 رسيديم. در يكي از نامه هايي كه قبلاً خوانديم براي كميل آن نامه را مرقوم فرمودند. «هيتْ» الآن يكي از منطقه هايي است كه تقريباً جزء فرمانداري هاي عراق است، آن روز اين منطقه «هيتْ» آنقدر وسيع نبود، آن وقت گويا در حدّ يك بخش بوده و وجود مبارك حضرت امير او را مسئول منطقه هيت كرد.
مستحضريد كتابي است به نام الغارات اين الغارات يك قرن قبل از نهجالبلاغه نوشته شده، غارت ها و شبيخون هايي كه حكومت اموي درباره حكومت علوي روا مي داشتند، مؤلف آن كتاب الغارات اين ها را جمع كرده، اسم اين كارها را نوشته الغارات؛ غارت هايي كه معاويه نسبت به قلمرو حكومت حضرت امير داشت. «هيتْ» منطقه اي بود كه مسئوليت آن منطقه را وجود مبارك حضرت امير داده بود به كميل، امويان از همين جا عبور كردند به منطقه قرقيسا حمله كردند و غارت كردند، اينجا معبر را هم آسيب رساندند و كميل در آنجا حضور نداشت. وجود مبارك حضرت امير نامه اي نوشت كه آن نامه در نهج البلاغه هست، در يكي از همين جلسات پنج شنبه اين نامه را خوانديم و مبسوطاً شرح شد. خلاصه حضرت امير فرمود بعضي ها فقط به درد دعاي كميل مي خورند. تو آنجا بودي چرا جلوي او را نگرفتي؟ چرا سر پُست خود نبودي؟ چرا نتوانستي اداره كني؟ با اين كه كميل خيلي نزد حضرت امير محبوب بود، بعد به دستِ همين حجاج به شهادت رسيد. اين «یَا کُمَیْلَ بْنَ زِیَادٍ إِنَّ هَذِهِ الْقُلُوبَ أَوْعِیَهٌ فَخَیْرُهَا أَوْعَاهَا»[10] را خود حضرت امير به او گفت، خيلي ها ملاقات خصوصي مي خواستند حضرت امير فرمود من وقتم براي عموم است، شما ملاقات خصوصي مي خواهيد براي چيست؟ اما خود حضرت امير شبی در مسجد كوفه دست كميل را گرفته برده بيرون، اسراري را به كميل گفته: «یَا کُمَیْلَ بْنَ زِیَادٍ إِنَّ هَذِهِ الْقُلُوبَ أَوْعِیَهٌ فَخَیْرُهَا أَوْعَاهَا» را به كميل گفته؛ فرمود اين دل، ظرف است، مظروفِ خوب در اين ظرف بريزيد، نه خالي بگذاريد كه گرفتار ﴿أَفْئِدَتُهُمْ هَوَاء﴾[11] بشويد، آن آيه شامل حال شما بشود، نه حرف هاي ناروا. فرمود اين كميل با همه جلال و جمال ديني كه دارد اين براي همان شب هاي جمعه و دعاي كميل و تدريس و اين ها به درد مي خورد، اما اين که بتواند منطقه اي را آباد و اصلاح كند نيست. اين اعتراض صريح حضرت امير است كه اين نامه را در همين مجلس در همين محفل خوانديم.
الآن اين نامه اي كه داريم مي خوانيم، اين نامه 63 حضرت است. اين نامه را به ابو موسي اشعري نوشتند. اين ابو موسي اشعري در بخشي از همين عراق حكومت مي كرد و از طرف حضرت امير مأمور بود. طلحه و زبير كه زمينه جنگ جمل را فراهم كردند اين گفت که الآن آشوب است و ما دخالت نمي كنيم و ما بايد در خانههايمان بنشينيم و امثال آن. اول گفت كه حرف را بايد از اصحاب رسول خدا شنيد، آن ها كه از پيغمبر (صلی الله عليه و آله و سلم) نقل مي كنند آن حرف ها راه گشاست. بعد گفت من از پيغمبر شنيدم كه اگر جنگي شد، اختلافي شد شما در خانه هاي خود بنشينيد.
حضرت امير در نامه مرقوم فرمود تو دوتا حرف زدي: يكي حق است؛ ديگری باطل؛ آن كه گفتي پيغمبر مطالبي مي فرمايد درست است، آن كه گفتي هر چه از پيغمبر (صلی الله عليه و آله و سلم) رسيد درست است. راوياني كه مطالب صحيح را از حضرت نقل كردند درست است؛ اما اين را تو خودت جعل كردي، تو خودت ساختي، پيغمبر نفرمود اگر كسي به مرز و بوم شما حمله كرد شما آرام بنشينيد. اين نامه كه به دست شما رسيد بايد مردم را براي دفاع از سرزمين آماده كني، اگر اين قدرت را نداري، پُست خود را رها كن تا ديگري بيايد اين مسئوليت را به خوبي اداره كند. ملاحظه مي فرماييد اين نامه 63 از اينجا شروع مي شود. «و من کتاب له علیه السلام إلی أبی موسی الأشعری و هو عامله علی الکوفه و قد بلغه عنه تثبیطه الناس عن الخروج إلیه»[12] ، «تثبيط»؛ يعني خانه نشين كردن، منزوي كردن، ﴿فَثَبَّطَهُمْ﴾[13] كه در قرآن دارد ﴿قِيلَ اقْعُدُواْ مَعَ الْقَاعِدِينَ﴾ همين است، «تثبيط»؛ يعني منزوي كردن، خانه نشين كردن، اعلام بي طرفي كردن «تثبيط» به اين معناست «و قد بلغه عنه تثبیطه الناس عن الخروج إلیه لما ندبهم لحرب أصحاب الجمل»[14] قبلاً هم به عرض رسيد كه روزگار پر از تعجّب است. چند بار ما اين قصه را عرض كرديم در اين كنز الفوائد كراجكي مجموعه چندتا رسائل است: يكي از رسائل اين مجموعه، رساله «العجب» است که خيلي مفصّل نيست، اصلاً اسم اين رساله «العجب» است، براي اين كه فصل هاي آن به نام «عجبٌ، عجبٌ» است؛ مثل اين كه قوانين را مي گويند قوانين براي اين كه فصلهاي آن «قانونٌ قانونٌ» است، فصول صاحب فصول را مي گويند فصول، براي اين كه مطالب آن «فصلٌ فصلٌ» است. کتاب قانون بوعلي را هم مي گويند قانون چون مطالب آن «قانونٌ قانونٌ» است. اين رساله هم به نام «العجب» است، چون «عجبٌ عجبٌ» است. مي گويد بعد از رحلت پيغمبر (عليه و علی آله آلاف التحية و الثّناء) بانويي كه در جهان اسلام دومي ندارد و آن صديقه كبری (سلام الله عليها) است، مكرّر از مهاجر و انصار خواست كه بياييد علي بن ابي طالب را ياري كنيد تا او خانه نشين نشود! كسي كمك نكرد. بعد از مرگ عثمان زني در همين مدينه گفت بياييد علي بن ابي طالب را بكُشيد! صدها نفر شمشير كشيدند، آماده شدند «عجبٌ»! اصلاً اين رساله به نام «عجب» است. مي گويد چطور آن بانويي كه در جهان دومي ندارد بعد از رحلت پيغمبر مي گويد بياييد علي بن ابي طالب را ياري كنيد، شما كه در كنار سفره او نشسته ايد اين اسلام به وسيله علي زنده شد، هر جا علي بود دشمن مي لرزيد. كدام جبهه بود كه علي پيروز نشد؟ كدام جبهه بود كه علي ترسيد يا عقب نشيني كرد كجا بود؟ ما در كنار سفره آن حضرت نشستيم. فرمود بياييد علي بن ابي طالب را ياري كنيد! كسي كمك نكرد. بعد از مرگ عثمان در همين مدينه زني به نام عايشه برخاست، گفت بياييد علي بن ابي طالب را بكُشيد! صدها نفر شمشير كشيدند «عجبٌ»! دنيا اين است! در چنين دنيايي انسان با علم نمي تواند نجات پيدا كند علم، انديشه است، علم نردبان خوبي است. اين قرآن بوسيدني است كه ﴿تِلْكَ الْأَمْثَالُ نَضْرِبُهَا لِلنَّاسِ وَمَا يَعْقِلُهَا إِلَّا الْعَالِمُونَ﴾[15] ؛ يعني اگر عالِم شدي بالا برو عاقل بشو، نردبان دست توست عاقل بشو تا مشكل حلّ شود. در بخش هاي ديگر هم فرمود که در حالات عادي، عاقل مشكلش حلّ مي شود؛ اما در حالات خطر، عاقل هم كار را از پيش نمي برد پس چه چيزي لازم است؟ شما مستحضريد كه چون حوادث عالم كه يكسان نيست كارهاي جهان هم در يك اندازه نيست، بخشي از كارهاست كه برابر آيه سوره مباركه «نحل» حلّ مي شود كه ﴿إِنَّ اللّهَ يَأْمُرُ بِالْعَدْلِ وَالإِحْسَانِ﴾[16] آدم عالِم باشد مشكل او حلّ است؛ مثل يك پيش نماز، براي پيش نمازي همين عدل خوب است؛ اما برخي از كارها از عادل كاري ساخته نيست؛ شخص عادل است اين براي پيش نمازي خوبي است. وقتي پرونده هاي قضايي به دست اوست، اين برابر آيه سوره «نحل» مشكل حل نمي كند اين سوره مباركه «حديد» را مي خواهد ﴿لِيَقُومَ النَّاسُ بِالْقِسْطِ﴾[17] ؛ قائم به قِسط بايد باشد، اين براي دو گروه. گروه سوم اگر پرونده، پرونده ميلياردي اختلاسي بود، ديگر آن نه از پيشنماز مسجد ساخته است، نه از قاضي عادل، از قاضي قائم به قِسط ساخته نيست ﴿كُونُواْ قَوَّامِينَ بِالْقِسْطِ﴾[18] را قرآن براي همين كارها ساخته، فرمود اگر پرونده ميلياردي بود يا اختلاسي بود، خطر بود، عده زيادي پشت آن بودند، آن عدلي كه براي پيش نمازي كافي است، اينجا كافي نيست، آن قيام به قِسطي كه براي پرونده هاي قضاييِ عادي كافي است، اينجا كافي نيست ﴿كُونُواْ قَوَّامِينَ بِالْقِسْطِ﴾ پس اين را براي همين جا ساختند.
عقل هم همين طور است. يك عقل است براي رفع نيازهاي عادي که اين كاملاً مشكل افراد عادي را حلّ مي كند؛ اما يك وقت اگر كار مهم شد از عاقل كاري ساخته نيست. ما در قرآن كريم مي بينيد داريم كه ﴿لَعَلَّهُمْ يَتَفَكَّرُونَ﴾[19] ، که براي عقل عادي است كه مشكل عادي خود را حلّ كنند؛ اما اگر كار خيلي سنگين شد از عاقل كاري ساخته نيست. در آن بخش ها قرآن فرمود: ﴿لَعَلَّهُمْ يَتَفَكَّرُونَ﴾، اما در اين بخش مي فرمايد: ﴿لِّقَوْمٍ يَعْقِلُونَ﴾[20] [21] . ما قوم عاقل در دنيا نداريم؛ مثل قوم عاد و ثمود و عرب و عجم و لُر و ترك و اين ها که ما قومي به نام قوم عاقل داشته باشيم. اين قوم از قيام است؛ يعني آن ها كه قائم بالعقل اند، نه تنها عاقل اند، قائم بالعقل اند آن ها در روز خطر نجات پيدا مي كنند و وجود مبارك حضرت (سلام الله عليه) هم كه آمد جهان را اصلاح مي كند چون قائم بالعدل است اصلاح مي كند، نه چون عادل است. اسماي حُسناي ديگر آن سهم را ندارند؛ عليم بودن، حكيم بودن، عفوف بودن، رئوف بودن، آن ها اين مشكل را حل نمي كند، اين هفت ميليارد را قائمِ بالعقل اداره مي كند، قائمِ بالعدل اداره مي كند. اگر ما يك قومي داشتيم به نام عرب، عجم، عاد، ثمود به نام قوم عاقل، بله قابل قبول بود، ما چنين قومي روي كُره زمين نداريم بگوييم اين از فلان نژادند، اين نژادي نيست اين قوم به معني نژاد نيست، اين قوم به معني قيام است ﴿لِّقَوْمٍ يَعْقِلُونَ﴾ كسي كه قائم به عقل باشد، تمام كارهاي او عاقلانه است، اين ﴿لِيَقُومَ النَّاسُ بِالْقِسْطِ﴾[22] سوره «حديد» همين را مي خواهد بگويد، ﴿لِّقَوْمٍ يَعْقِلُونَ﴾[23] [24] همين را مي خواهد بگويد.
وجود مبارك حضرت امير (سلام الله عليه) براي ابوموسي اشعري كه نام او هم در اينجا آمده است، مرقوم فرمود: «مِنْ عَبْدِ اللَّهِ عَلِیٍّ أَمِیرِ الْمُؤْمِنِینَ إِلَی عَبْدِ اللَّهِ بْنِ قَیْسٍ»[25] اسم او عبدالله بن قيس بود و كنيه او ابوموسي اشعري. فرمود: «أَمَّا بَعْدُ»؛ يعني بعد از حمد و درود خدا و اهل بيت «فَقَدْ بَلَغَنِی عَنْکَ قَوْلٌ هُوَ لَکَ وَ عَلَیْکَ»؛ حرفي به من رسيد که يكي به سود توست و ديگری به ضرر تو، آن كه گفتي حرف ها را بايد از اصحاب پيغمبر (ص) شنيد آن درست است؟ همه ما از پيغمبر مي گيريم؛ اما آن كه عليه توست گفتي الآن زمان جنگ است و اختلاف داخلي است و ما بايد خانه بنشينيم، اين عليه توست اين ها با امام زمان خود در جنگ هستند، اينجا جاي نشستن در خانه نيست «فَإِذَا قَدِمَ رَسُولِی عَلَیْکَ فَارْفَعْ ذَیْلَکَ وَ اشْدُدْ مِئْزَرَکَ وَ اخْرُجْ مِنْ جُحْرِکَ وَ انْدُبْ مَنْ مَعَکَ»؛ اين نامه ام رسيد دامن همّت را بالا بزن، از اين سوراخ بيرون بيا! مثل حيوانات در سوراخ خزيده اي، از اين جُحْرت، جُحر براي سوراخ حيوانات است؛ نظير حجره، فرمود از اين سوراخ بيرون بيا دامن همّت را بالا بزن! كمر همّت ببند و بيرون بيا چه كار مي كني؟ براي چه در خانه نشستي؟ مگر نمي بيني طلحه و زبير لشگركشي كردند «فَإِنْ حَقَّقْتَ فَانْفُذْ وَ إِنْ تَفَشَّلْتَ فَابْعُدْ»؛ اگر محققانه انقلابي هستي، دفاع از سرزمينت را دوست داري باش و اگر تفشّل كردي، «فَشل» كه در قرآن دارد شما اختلاف نكنيد ﴿وَلاَ تَنَازَعُواْ فَتَفْشَلُواْ وَتَذْهَبَ رِيحُكُمْ﴾[26] همين است، «فَشل»؛ يعني ضعف، فرمود اگر اختلاف كرديد گرفتار فَشل و ضعف ميشويد؛ آن وقت آن عزّت و شكوه شما از بين مي رود، اين گُل مادامي مطلوب است كه معطّر باشد رايحه اي داشته باشد، وگرنه در سطل زباله مي ريزند؛ همين يك قطره آبي كه در آن هست اين اگر از اين برگِ گُل گرفته شود، ديگر چيزي نمي ماند. فرمود: ﴿وَلاَ تَنَازَعُواْ﴾ چرا؟ ﴿فَتَفْشَلُواْ﴾؛ فَشل و ضعف دامن گير شما مي شود، وقتي ضعف دامن گير شما شد ﴿تَذْهَبَ رِيحُكُمْ﴾؛ يعني شكوه و عزّت و جلال شما از بين مي رود. اينجا هم وجود مبارك حضرت امير از همان آيات دارد استفاده مي كند «وَ إِنْ تَفَشَّلْتَ فَابْعُدْ! وَ ایْمُ اللَّهِ»[27] ؛ سوگند به خدا «لَتُؤْتَیَنَّ مِنْ حَیْثُ أَنْتَ وَ لاَ تُتْرَکُ»؛ اگر خانه نشين بشوي تو اين جنگ را رها بكني، جنگ كه تو را رها نمي كند، اين بيگانه مي آيد مي تازد. ما هم از مسئولِ بي مسئوليت دست بردار نيستيم، اين حادثه بر تو آن چنان حمله مي كند: «حَتَّی یُخْلَطَ زُبْدُکَ بِخَاثِرِکَ وَ ذَائِبُکَ بِجَامِدِکَ» اين مَثلي است معروف در همان ايام دامداري حجاز، الآن هم بين دامدارها هست، اين شير را وقتي به صورت ماست در آوردند، كم كم مي خواهند كَره بگيرند اين را مي زنند تا آن كره اش بيايد رو و بقيه را حالا دوغ است بريزند. فرمود گاهي طوري مي شود كه اين مخلوط مي شود چاره اي براي آن شخص نيست، متحيّر مي شود كه چه كند. الآن وضع تو اين است؛ آن كه غليظ است با آن كه رقيق است مخلوط شده، تو الآن نا علاجي، نمي داني چه كار داري مي كنی. اين يك مَثل معروف عرب هاست كه حضرت از اين مَثل استفاده كرده. «وَ حَتَّی تُعْجَلُ عَنْ قِعْدَتِکَ وَ تَحْذَرَ مِنْ أَمَامِکَ کَحَذَرِکَ مِنْ خَلْفِکَ»؛ طرزي مي شود كه تو همان طوري كه از پشت سر مي ترسي از جلو هم مي ترسي، وقتي دشمن آمد كه امان را از تو مي گيرد، امنيت را از تو مي گيرد، امانت را از تو مي گيرد، همان طور كه از پشت سرت مي ترسي از جلو هم مي ترسي، قدرت فرار نداريد، مگر نمي بيني طلحه و زبير حمله كردند، لشگركشي كردند، خزانه دار ما را در بصره گرفتند دارند مي كُشند يا كُشتند؟!
فرمود اين كار را نكن «وَ تَحْذَرَ مِنْ أَمَامِکَ کَحَذَرِکَ مِنْ خَلْفِکَ وَ مَا هِیَ بِالْهُوَیْنَی»، اين «هُوينی»، مؤنث «أهْون» است، «أهْون»؛ يعني سُست، يك كار سُستي نيست تو به آساني از آن بگذري كه «تَرْجُو وَ لَکِنَّهَا الدَّاهِیَهُ الْکُبْرَی»؛ اين جنگ و حمله است، خونريزي است. «یُرْکَبُ جَمَلُهَا وَ یُذَلَّلُّ صَعْبُهَا»؛ آن قسمت هاي دشوار، تحت سلطه بيگانه قرار مي گيرد، كارهاي دشوار بر شما تحميل مي شود، آن آساني و لذّت ها و رفاه و ثروت را بيگانه مي برد «وَ یُسَهَّلُ جَبَلُهَا فَاعْقِلْ عَقْلَکَ وَ امْلِکْ أَمْرَکَ وَ خُذْ نَصِیبَکَ وَ حَظَّکَ»؛ «فَاعْقِلْ عَقْلَکَ»؛ يعني همين! عقل عادي براي رفع نيازهاي متعارف كافي است؛ اما در روز خطر، قائم به عقل بودن لازم است، قيام به عقل لازم است؛ يعني همان طور كه كسي بخواهد پيش نماز بشود، با يك سوره مباركه «نحل» كافي است ﴿إِنَّ اللّهَ يَأْمُرُ بِالْعَدْلِ وَالإِحْسَانِ﴾[28] بخواهد قاضي بشود ﴿لِيَقُومَ النَّاسُ بِالْقِسْطِ﴾[29] . شما مي بينيد مرحوم محقق در شرايع[30] و ساير فقها[31] هم همين طورند، مي گويند آدم بخواهد نماز بر او واجب باشد، روزه بر او واجب باشد، بلوغ عقل مي خواهد، بله! بر چه كسي نماز واجب است؟ بر كسي كه بالغ باشد و عاقل باشد عقل است؛ اما به چه كسي مي شود سِمت قضا داد؟ نفرمودند اگر عاقل باشد كافي است، فرمودند «يعتبر في القاضي كمال العقل». اگر بخواهد پيش نماز بشود همان كه عاقل است كافي است؛ اما بخواهد قاضي باشد كه عاقل بودن كافي نيست، اين كمال عقل در متن شرايع و ساير كتاب هاي فقهي معتبر ماست كه قاضي اگر عاقل بود نمي تواند قاضي باشد، بايد در عقل، كامل باشد، فريب خور نباشد «يعتبر في القاضي كمال العقل»؛ اين هم كمال عقل را حضرت دارد بيان مي كند «فَاعْقِلْ عَقْلَکَ»[32] ؛ يعني همين.
يك بيان نوراني از پيغمبر(ص) رسيده است كه عقل را تفسير كرده. فرمود اين عقل از همان ريشه عِقال است «عِقال»؛ يعني زانوبند اين شترهاي جموح، يعني چموش، اين شترهاي جموح، چموش كه آرام نمي گيرند، ساربان ها اين زانوبند مي زنند، اين زانوبند را عرب مي گويد «عِقال». در آن حديث معروف كه فرمود: «اعقل وتوكل»[33] كه بعدها آمده «با توكّل زانوي اشتر ببند»[34] ؛ اين عقال يعني زانوبند. وجود مبارك حضرت فرمود عقل، زانوي وهم و خيال را در بخش انديشه مي بندد، زانوي شهوت و غضب را در بخش انگيزه مهار مي كند مي بندد. انساني كه اهل وهم و خيال نشد انديشه او عالمانه است، وقتي اهل شهوت و غضب نبود، انگيزه او عاقلانه است. فرمود عقل كارش اين است. ما اگر خواستيم بفهميم عاقل هستيم يا نه، ببينيم اگر زانوبند داريم عاقل هستيم وگرنه نه، اينجا هم حضرت فرمود: «فَاعْقِلْ عَقْلَکَ وَ امْلِکْ أَمْرَکَ وَ خُذْ نَصِیبَکَ وَ حَظَّکَ فَإِنْ کَرِهْتَ فَتَنَحَّ إِلَی غَیْرِ رَحْبٍ»[35] ؛ بدان مسئوليت اين است، اگر نخواستي پُست را رها كن، ما اعتراضي هم نداريم «وَ لاَ فِی نَجَاهٍ فَبِالْحَرِیِّ لَتُکْفَیَنَّ وَ أَنْتَ نَائِمٌ حَتَّی لاَ یُقَالَ أَیْنَ فُلاَنٌ»؛ آنقدر ما قدرت داريم كه كشور و منطقه مان را اداره كنيم كه اصلاً نامي از تو نبرند، نگويند فلان كس كجاست؟ به ابوموسي اشعري فرمود تو كه حاضر نيستي از سرزمين دفاع كني، به جايي مي رسي كه منزوي خواهي بود، كسي از تو سؤال نمي كند. «وَ اللَّهِ إِنَّهُ لَحَقٌّ مَعَ مُحِقٍّ وَ مَا أُبَالِی مَا صَنَعَ الْمُلْحِدُونَ وَ السَّلاَمُ» فرمود مگر نشنيدي كه «عَلِيٌّ مَعَ الْحَقِّ»[36] است، ما محقّ هستيم حق هم با ماست، ما داريم از اين سرزمين دفاع مي كنيم؛ حالا بيگانه هر چه مي خواهد بگويد.
در پايان نوشت «وَ السَّلاَمُ»[37] ، نه «و السلام عليكَ»؛ اين مثل يك سوره قرآن است؛ چون فرمايشات اهل بيت (عليهم السلام) كه خودشان عِدل قرآن اند، برگرفته از قرآن است. خودش هم فرمود قرآن همه اخبار را دارد «فَاسْتَنْطِقُوهُ»[38] ؛ شما قرآن را به حرف بياوريد «فَاسْتَنْطِقُوهُ وَ لَنْ يَنْطِقَ لَكُمْ أُخْبِرُكُمْ عَنْهُ»؛ آن قدرت را شما نداريد كه قرآن را به حرف بياوريد. اين نهج البلاغه در حقيقت کلام و تفسير قرآن است، اين حتماً بايد در دو سطح نوشته شود، خطبه هاي متوسط، نامه هاي متوسط، كلمات متوسط براي حوزويان و دانشگاهيان متوسط، آن خطبه هاي عريق و نامه هاي عريق و كلمات عريق براي اساتيد و دانشوران حوزه و دانشگاه كه در سطح عالي اند؛ آن وقت اين جامعه مي شود علوي، اخلاق ضامن اجرا پيدا مي كند. آدم مي داند كه به خودش نمي تواند خيانت كند و هرگز كار از بين نمي رود، حرفي كه زده زنده است. مي فهمد اين با موعظه و نصيحت و هفته اي يك بار درس حلّ نمي شود. ما همان طوري كه مي فهميم اين سمّ ضرر دارد، عالمانه مي فهميم، مي فهميم اين كاري كه كرديم، حرفي كه زديم اين از بين نمي رود، مي افتد در خطّ توليد، مگر چيزي موجود شد از بين مي رود؟ ما از آن مي گذريم، ما سنگي را اينجا گذاشتيم و رفتيم اين سنگ مي افتد در خطّ توليد، جاي خودش را نرم مي كند، در امور ديگر اثر مي كند، از امور ديگر اثر مي گيرد، حرفي زديم، قلب كسي را به درد آورديم، اين گذشت؛ اما چه گذشت؟ مگر وجود، معدوم مي شود؟ اين وقتي كه يافت شد مي افتد در خطّ توليد؛ دو سال، سه سال، چهار سال، پنج سال اثر تلخش دوباره برمي گردد، دامن گير ما مي شود؛ ممكن نيست كسي حرفي بزند، كاري بكند بگويد گذشت، هيچ نگذشت. اين ها با نصيحت حلّ نمي شود، اين با تحقيق علمي حلّ مي شود; يعني اگر حوزه، حوزه نهج البلاغه شد، همان طور كه استصحاب را مي فهمد، اين را مي فهمد. هرگز نمي گويد گذشت، چه گذشت؟ مگر مي شود يك موجود بشود معدوم؟ اين ما از او گذشتيم نه اين كه او گذشت، اين سر جايش هست مي افتد در خطّ توليد. چرا آدم دروغگو رسوا مي شود؟ براي اين كه اگر كسي بيست سال قبل حرفي زده، اين گذشته؛ اما اين حرف مي افتد در خطّ توليد، اين حرف در فلان شيء اثر دارد، آن شيء در فلان شيء اثر دارد، بعد از بيست سال اثرش برمي گردد؛ معلوم مي شود اين آقا بيست سال قبل اين حرف را زده. هيچ ممكن نيست ما كاري بكنيم، حرفي بزنيم، بگوييم بر گذشته گذشت، اين طور نيست، مي افتد در خطّ توليد. اين حرف ها اگر عالمانه شود، درسي شود حوزوي بشود، دانشگاهي شود، مي شود حوزه نهج البلاغه، حوزه انقلابي، دانشگاه انقلابي، جامعه انقلابي، نظام انقلابي، مردم انقلابي، انقلاب يعني نه بي راهه مي رود نه راه كسي را مي بندند، اميدواريم كه همه ـ إن شاء الله ـ اين چنين باشيم!
من مجدّداً اين ايام پر بركت را به محضر شما بزرگواران تبريك و تهنيت عرض مي كنم و از ذات اقدس الهي مسئلت مي كنم به همه شما خير و سعادت و صلاح و فلاح دنيا و آخرت مرحمت بفرمايد.