92/03/09
بسم الله الرحمن الرحیم
نامه 53/نامه ها /نهج البلاغه
موضوع: نهج البلاغه/نامه ها /نامه 53
مقدم شما برادران و خواهران بزرگوار حوزوي و دانشگاهي را گرامي مي داريم و از خداي سبحان مسئلت ميكنيم به عموم علاقه مندان قرآن و عترت و به شما خير و صلاح و فلاح دنيا و آخرت عطا بفرمايد. در آستانه شهادت امام هفتم امام كاظم (عليه و علي آبائه و أبنائه آلاف التحيّة و الثناء) هستيم اين حادثه سنگين را به پيشگاه وليّ عصر تعزيت عرض ميكنيم در آستانه سالگرد ارتحال امام راحل (رضوان الله عليه) هستيم اين مناسبت را به پيشگاه وليّ عصر و امت اسلامي و شما بزرگواران تعزيت عرض ميكنيم عيد پر بركت مبعث را هم در پيش داريم كه ان شاء الله به احسن وجه برگزار بشود.
بحث هاي روز پنجشنبه در دو بخش خلاصه مي شد بخش اول راجع به مسائل اخلاقي بود و بخش دوم شرح كوتاهي از نهج البلاغه اميرالمؤمنين (عليه السلام) كه آن هم مناسب با مسائل اخلاقي است.
در مسائل اخلاقي به اين نتيجه رسيديم كه ذات اقدس الهي گذشته از اينكه احكام و قوانين اخلاق را در قرآن بيان كرده انسان متخلِّقي كه تمثّل اخلاق الهي است به نام وجود مبارك پيغمبر(عليه و علي آله آلاف التحيّة والثناء) را هم به ما معرفي كرد. يا از قديمي ترين سوره هاي مكّي كه از آن ها به عنوان عتائق سوَر ياد ميكنند عَتيق يعني كهن، سورهٴ قلم است كه در آن آيه كريمه ﴿إِنَّكَ لَعَلى خُلُقٍ عَظِيمٍ﴾[1] آمده بعد به ما دستور دادند كه ﴿لَقَدْ كَانَ لَكُمْ فِي رَسُولِ اللَّهِ أُسْوَةٌ حَسَنَةٌ﴾[2] پس در اوايل بعثت يعني همان اوايل سوَر مكّي فرمودند او داراي خُلق عظيم است بعد هم در سورهٴ احزاب ما را به تأسّي به آن حضرت دعوت كردند آن چه وظيفه ماست در اين تأسّي آن است كه ببينيم وجود مبارك آن حضرت اخلاق علميشان چگونه بود و اخلاق عمليشان چگونه بود طرح اين دو نكته براي آن است كه در فضاي عمومي فقط همان اخلاق عملي نافع است ولي در فضاي حوزوي و دانشگاهي، گذشته از آن اخلاق عملي، اخلاق های علمي هم لازم است. از نظر اخلاق علمي، وجود مبارك پيغمبر(صلّي الله عليه و آله و سلّم) طبق بيان نوراني كه خودش فرمود، فرمود: «أُعْطِيتُ جَوَامِعَ الْكَلِمِ»[3] اين جزء مختصّات آن حضرت است البته درباره اهل بيت مخصوصاً وجود مبارك حضرت امير(سلام الله عليه) هم آمده است كه «أَعْطَى عَلِيّاً جَوَامِعَ الْعِلْمِ»[4] . جوامع الكلم يعني انسان محقّقانه حرف بزند نه بي برهان چيزي را تصديق كند نه بي برهان چيزي را تكذيب كند نه زائد بر مقدار لازم سخن بگويد نه كمتر از مقدار لازم حرف بزند بشود جوامع الكلم، اگر كسي نداند چه چيزي بگويد يا چطور حرف بزند يا درباره چه چيزي حرف بزند اين واجد جوامع الكلم نيست جوامع الكلم همان قوانين اساسي است يعني چيزي كه خير دنيا و آخرت مردم را به همراه دارد هم مُتقن است هم بازده خوبي دارد كه فرمود: «أُعْطِيتُ جَوَامِعَ الْكَلِمِ»[5] اين به منزله قانون اساسي است آن وقت قوانين ديگر از اين جوامع الكلم استنباط ميشود به ما كه در حوزه و دانشگاه هستيم گفتند شما سعي كنيد جوامع الكلم را ياد بگيريد يعني قانون اساسيِ آن رشته تان را ياد بگيريد كه فروعات علمي آن رشته از آن قانون اساسي كه به منزله ريشه است استنباط بشود.
خداي سبحان وجود مبارك پيغمبر(صلّي الله عليه و آله و سلّم) را به عنوان مبيّن به عنوان معلّم معرفي كرد فرمود: ﴿يُعَلِّمُهُمُ الْكِتَابَ وَالْحِكْمَةَ﴾[6] [7] [8] ، ﴿أَنزَلْنَا إِلَيْكَ الذِّكْرَ لِتُبَيِّنَ لِلنَّاسِ مَا نُزِّلَ إِلَيْهِمْ﴾[9] خدا او را به عنوان مبيّن معرفي كرده به عنوان معلّم معرفي كرده وجود مبارك حضرت هم در طيّ اين 23 سال عمر پربرکتش هم تعليم داشت هم تبيين داشت آنجا كه مطلب نظري بايد به بديهي برگردد آنجا را با تعليم حل ميكرد آنجا كه مطلب، قابل برهان نبود توضيح ميخواست تنبيه ميخواست روشن كردن مي خواست آنجا را به عنوان تبيين، عهده دار بود; چه در بخش تبيين كه فرمود: ﴿لِتُبَيِّنَ لِلنَّاسِ مَا نُزِّلَ إِلَيْهِمْ﴾ چه در بخش تعليم كه فرمود: ﴿يُعَلِّمُهُمُ الْكِتَابَ وَالْحِكْمَةَ﴾[10] [11] [12] اين جوامع الكلم را به مردم آموخت. بخش وسيع جوامع الكلم، به معرفت شناسي برميگردد كه انسان راه شناختش چه باشد اگر راه شناختش فقط در محدوده حس و تجربه حسي بود اين در برابر وحي موضع ميگيرد چون با معيار او هماهنگ نيست (يك) و آنچه خود دارد به همان بسنده ميكند (دو) و نه تنها بسنده ميكند به آن فرحناك است (سه) كه اين يك علم مذموم است چون جزء جوامع الكلم نيست. فرمود آيات الهي، احكام الهي، دستورهاي پروردگار وقتي ميآيد عده اي كه در حدّ حس و تجربه آگاهي دارند از علوم مادي برخوردارند و سقف علمشان در حدّ حس و تجربه است ﴿فَرِحُوا بِمَا عِندَهُم مِّنَ الْعِلْمِ﴾[13] همين علمي را كه دارند به آن خوشحال اند; چون بالاتر كه مسئله وحي و علوم وحياني است را ادراك نميكنند آن را طرد ميكنند كه ﴿نَبَذَ فَرِيقٌ مِّنَ الَّذِينَ أُوتُواْ الْكِتَابَ كِتَابَ اللّهِ وَرَاء ظُهُورِهِمْ﴾[14] ميشود، به همين مقداري كه در حقيقت كفِ دانش است اكتفا ميكند ﴿فَرِحُوا بِمَا عِندَهُم مِّنَ الْعِلْمِ﴾[15] اما وجود مبارك حضرت همانند ساير انبيا (عليهم السلام) آمدند گفتند علمِ حسّي و تجربه حسّي كف دانش است اين لازم است ولي كافي نيست از اين بالاتر، علم تجريدي است اگر آن علم تجريدي را پشت سر گذاشتيد علم هاي شهودي هم هست ولي بالأخره علم تجريدي به برهان عقلي بايد برسد اين ها كه از علم تجربي به عنوان سكّوي پرش استفاده كردند به علم تجريدي استدلالي عقلي رسيدند قرآن كريم حرف هاي اين ها را با عظمت و جلال و شكوه نقل ميكند؛ هر وقت اختلاف نظر در يك جامعه پيدا بشود قرآن حرف علما را در آنجا با تكريم و اجلال ياد ميكند ﴿وَيَرَى الَّذِينَ أُوتُوا الْعِلْمَ الَّذِي أُنزِلَ إِلَيْكَ مِن رَّبِّكَ هُوَ الْحَقَّ﴾[16] رسول من! رأي و نظر دانشمندان اين است كه تو حق آوردي پس عده اي ﴿فَرِحُوا بِمَا عِندَهُم مِّنَ الْعِلْمِ﴾[17] امور وحياني را (معاذ الله) فسون و فسانه مي پندارند اما آن ها كه از علوم تجريدي و عقلي و برهاني برخوردارند رأي آن ها اين است نظر آن ها اين است ﴿وَيَرَى الَّذِينَ أُوتُوا الْعِلْمَ الَّذِي أُنزِلَ إِلَيْكَ مِن رَّبِّكَ هُوَ الْحَقَّ﴾[18] خب نقل آراي صاحب نظران علمي در قرآن به زبان ذات اقدس الهي نشان اجلال و تكريم علمِ تجريدي و برهاني و عقلي و عالمان حق پسند است. در بخش هايي كه درباره قارون و تجمّلگرايي عده اي و ظاهرپسندي گروهي كه به دنبال قارون حركت كردند قرآن سخن ميگويد مي فرمايد وقتي قارون با آن زينتش خارج مي شد چشمگير بود ﴿فَخَرَجَ عَلَى قَوْمِهِ فِي زِينَتِهِ﴾[19] عده اي كوته نظر ميگفتند: ﴿يَا لَيْتَ لَنَا مِثْلَ مَا أُوتِيَ قَارُونُ﴾ اي كاش ما هم نظير او ميداشتيم اما ﴿وَقَالَ الَّذِينَ أُوتُوا الْعِلْمَ وَيْلَكُمْ ثَوَابُ اللَّهِ خَيْرٌ﴾[20] در برابر قارون، علما گفتند كه اين چيز زودگذري است هرگز با سنگ زرد و سنگ سفيد، كسي به جايي نمي رسد همان بيان نوراني حضرت امير (سلام الله عليه) كه فرمود طلا و نقره نزد من سنگ اند «كِلَاهُمَا عِنْدِي حَجَرَانِ»[21] يكي سنگ زرد است و يكي سنگ سفيد در اين كتاب هاي لغت مي بينيد از طلا و نقره از ذَهَب و فضّه به عنوان احجار كريمه ياد ميكنند يعني سنگ هاي گران قيمت وگرنه از حدّ سنگي و جمادي كه اين ها بالا نيامدند آن ها كه اين علم تجريدي را دارند به افرادي كه قارون و امثال قارون را معيار كمال قرار مي دهند ميگويند: ﴿وَقَالَ الَّذِينَ أُوتُوا الْعِلْمَ وَيْلَكُمْ ثَوَابُ اللَّهِ خَيْرٌ﴾[22] بنابراين اخلاقِ علمي يعني آن چه در حوزه و دانشگاه لازم است اين است كه انسان از كفِ علم بيايد بالا يعني از علم حسّي و تجربي بيايد بالا، به علم برهاني و عقلي برسد قهراً حق و باطل، صدق و كذب، حَسن و قبيح، خير و شر با آن تشخيص داده ميشود نه با علم تجربي محض. اگر با آن علم انسان توانست زيبا و زشت را تشخيص بدهد راجع به حق بودن قرآن، ديگر ﴿فَرِحُوا بِمَا عِندَهُم مِّنَ الْعِلْمِ﴾[23] نمي شود بلكه ميگويد كلام خدا حق است ﴿وَيَرَى الَّذِينَ أُوتُوا الْعِلْمَ الَّذِي أُنزِلَ إِلَيْكَ مِن رَّبِّكَ هُوَ الْحَقَّ﴾[24] و اگر در برابر قارون زدگي عده اي كوته نظر قرار بگيرد ميگويد: ﴿وَيْلَكُمْ ثَوَابُ اللَّهِ خَيْرٌ﴾[25] اين ها اخلاقِ علمي حوزويان و دانشگاهيان است كه هم خودشان را نجات مي دهند هم نجات جامعه به عهده اينهاست اما اخلاق عملي، مقدور ديگران هم ميباشد چه اين كه عده اي اين راه را رفتند آن چه مخصوص پيغمبر (صلّي الله عليه و آله و سلّم) است آن نه مقدور كسي است نه ما را دعوت كردند كه شما تأسّي كنيد مسئله نبوت، مسئله رسالت، خصائص النبي آن ها چيزي نيست كه آن حضرت براي ما الگو باشد يا بتوانيم يا بخواهيم تأسّي كنيم آن مسائلي كه براي تعليم و تربيت ما كارآمد و نافع است آن ها معيار تأسّي است در بخش هاي اخلاق عملي وجود مبارك پيغمبر(عليه و علي آله آلاف التحيّة و الثناء) معراج رفت خب از مرحله طبيعت به ماوراي طبيعت عروج كرد به ﴿دَنَا فَتَدَلَّى﴾[26] رسيد خيلي از معارف را از نزد علي حكيم فرا گرفت.
اصلِ معراج رفتن يعني انسان ترقّي كند بالا برود اين جزء مختصات انبيا نيست آن نبوّت و مقام رسالت و وحي يابي است كه مخصوص آن هاست و اما اصلِ ترقّي و عروج به معناي جامع مخصوص آن ها نيست لذا وقتي حضرت به معراج تشريف بردند ره اورد سفر معراجشان همين نمازهاي واجب شبانه روز بود كه صبح چقدر، ظهر چقدر، عصر چقدر، مغرب چقدر و عشا چقدر اين دستورات نماز از معراج آمده اين ها سوغات معراج حضرت است بعد به ما گفتند: «الصَّلَاةُ مِعْرَاجُ الْمُؤْمِنِ»[27] [28] يعني اين نماز آمده پايين تا شما با تمسّك به اين نماز عروج كنيد و بالا برويد اگر صلات، معراج مؤمن است انسان مي تواند به اندازه شايستگي خود ترقّي كند با ملكوتي ها تماس بگيرد مستحضريد كه قرآن كريم به ما دستور مي دهد كه شما با ملكوت عالَم رابطه داشته باشيد بعد فرمود ملكوت عالم تنها در آسمان ها نيست هيچ چيزي نيست كه بي ملكوت باشد اگر در سورهٴ مباركهٴ انعام درباره وجود مبارك ابراهيم (سلام الله عليه) فرمود: ﴿وَكَذَلِكَ نُرِي إِبْرَاهِيمَ مَلَكُوتَ السَّمَاوَاتِ وَالأَرْضِ﴾[29] ما ملكوت هر چيزي را نشان ابراهيم داديم او ديد و اهل رؤيت بود و اهل بصر بود در سورهٴ اعراف به ما فرمود شما نگاه كنيد تا شايد نظر شما به بصر برسد نگاه شما به ديدن برسد ﴿أَوَلَمْ يَنظُرُواْ فِي مَلَكُوتِ السَّمَاوَاتِ وَالأَرْضِ﴾[30] بعد هم در سورهٴ مباركهٴ يس فرمود هر چيزي ملكوت دارد و ملكوت هر چيزي هم به دست خداست پس شما درباره هر چيزي اگر درست بينديشيد دست بي دستي خدا را مي بينيد كه ﴿فَسُبْحَانَ الَّذِي بِيَدِهِ مَلَكُوتُ كُلِّ شَيْءٍ﴾[31] خب اگر هر چيزي ملكوتي دارد يك جهت ارتباط با خدا دارد و اين جهت ارتباط با خدا همان ناصيه اوست كه به دست خداست به ما گفتند آن جهتش را هم نگاه كنيد آن جهت مُلكي و بدنهٴ زمين، درخت، انسان، حيوان، كوه، بيابان و مانند اين ها را با علوم تجربي مي شود فهميد اما ملكوت اين ها را با علوم تجربي نمي شود فهميد يعني آن را در آزمايشگاه نمي شود بررسي كرد با دوربين و تلسكوپ و ميكروسكوپ و اين ها نمي شود بررسي كرد كوچك و بزرگ نمي شود و مانند آن، اگر تنها مُلك بود با علوم تجربي حل ميشد اما هر چيزي گذشته از مُلك، ملكوتي هم دارد پيشانو و پيشاني هر چيزي به دست بي دستي خداست كه فرمود: ﴿مَّا مِن دَآبَّةٍ إِلاَّ هُوَ آخِذٌ بِنَاصِيَتِهَا إِنَّ رَبِّي عَلَى صِرَاطٍ مُّسْتَقِيمٍ﴾[32] پس ناصيه، پيشانی و ملكوت هر چيزي به دست بي دستي خداست آن را كه با علم تجربي نمي شود فهميد آن را با علم تجريدي مي شود فهميد آن را با معراج مي شود فهميد كه «الصَّلَاةُ مِعْرَاجُ الْمُؤْمِنِ»[33] [34] . مرحوم شيخ صدوق (رضوان الله عليه) در همان كتاب شريف توحيد نقل ميكند كه وجود مبارك اميرالمؤمنين (سلام الله عليه) فرمود «قد قامت الصلاة» يعني «حان وقت الزيارة»[35]
ما به اعتاب مقدس كه مي رويم ائمه معصومين (عليهم السلام) را زيارت ميكنيم زيارت آن ها تابع زيارت ذات اقدس الهي است زيارتنامه مؤمن در پيشگاه خداي سبحان همين نماز است كه او را مي ستايد او را به ربوبيّت مي ستايد به رحمان و رحيم بودن مي ستايد فرمود معناي «قد قامت الصلاة» يعني «حان وقت الزيارة» زيارت بنده نسبت به خداي سبحان همان وقتي است كه مؤذّن ميگويد «قد قامت الصلاة» پس نماز مي شود زيارت ذات اقدس الهي و اين زيارت با عروج آميخته است براي اين كه خود نماز كه زيارتنامه مؤمن است از معراج آمده او از جاي بلند آمده تا ما را به جاي بلند دعوت بكند بنابراين اخلاق علمي حوزويان و دانشگاهيان بر اساس «أُعْطِيتُ جَوَامِعَ الْكَلِمِ»[36] انديشيدن و سخن گفتن است تا نتيجه اش ﴿وَيَرَى الَّذِينَ أُوتُوا الْعِلْمَ الَّذِي أُنزِلَ إِلَيْكَ مِن رَّبِّكَ هُوَ الْحَقَّ﴾[37] باشد تا نتيجه اش ﴿وَقَالَ الَّذِينَ أُوتُوا الْعِلْمَ وَيْلَكُمْ ثَوَابُ اللَّهِ خَيْرٌ لِّمَنْ آمَنَ وَعَمِلَ صَالِحًا﴾[38] باشد، اخلاقِ عملي آن حضرت هم در سايه عروج است، اگر كسي بعد از گذشت مدت ها نماز خواندن در خود عروجي احساس نكرد بداند در جاي ديگر مشكل دارد اين نماز، اول انسان را عروج نمي دهد اول ﴿إِنَّ الصَّلَاةَ تَنْهَى عَنِ الْفَحْشَاء وَالْمُنكَرِ﴾[39] است يا رفع است يا دفع يا نميگذارد انسان به تباهي تن در بدهد يا اگر آلوده شد او را تطهير ميكند اگر كسي (خداي ناكرده) با خواندن نماز نه از رفع خطر بهره اي برد نه از دفع خطر، اين هنوز به مرحله ﴿تَنْهَى عَنِ الْفَحْشَاء وَالْمُنكَرِ﴾ نرسيده اين نماز ديگر «الصَّلَاةُ مِعْرَاجُ الْمُؤْمِنِ»[40] [41] نيست اگر (ان شاء الله الرحمن) توانست از فحشا و منكر برهد آلوده نباشد با زبان طيّب و طاهر با چهره طيّب و طاهر با سر طيّب و طاهر با پاي طيّب و طاهر به زيارت خداي سبحان برود آن وقت نماز او مي شود «الصَّلَاةُ مِعْرَاجُ الْمُؤْمِنِ». در كتاب هاي اسرار الصلاة ملاحظه فرموديد ميگويند معناي مسح سر اين است كه خدايا هر خاطره باطلي كه من در سر پروراندم الآن دارم آن را تطهير ميكنم شستشو ميكنم تا با مغز پاك، سر پاك، خاطرات پاك به حضور تو بيايم اين براي سر، با مسح پا هم عرض ميكند خدايا هر جايي كه نبايد ميرفتم و قدم گذاشتم هر قدمي كه نبايد برمی داشتم و برداشتم هر اقدامي كه مرضيّ تو نبود به سويش رفتم من دارم اين پا را از آن ها تطهير ميكنم[42] از سر تا پا، از پا تا سر پاك شدم تا به زيارت تو بيايم گفتند معناي وضو اين است معناي مسح سر اين است معناي مسح پا اين است شستن دست و صورت هم را كه بيان كردند. بنابراين اخلاقِ علمي ما حوزويان و دانشگاهيان در جوامع الكلم متمركز بودن است و نتايجش هم آن است اخلاق عملي مشترك ما و دانشگاهيان و توده مردم در طليعه امر بهره مندي از ﴿إِنَّ الصَّلَاةَ تَنْهَى عَنِ الْفَحْشَاء وَالْمُنكَرِ﴾[43] است بعد هم در پايان امر نيل به «الصَّلَاةُ مِعْرَاجُ الْمُؤْمِنِ»[44] [45] است و انساني كه عروج كرده چه حرف بزند چه حرف نزند رفتار او در جامعه آموزنده است ﴿وَجَعَلْنَا لَهُ نُورًا يَمْشِي بِهِ فِي النَّاسِ﴾[46] كم نبودند عالمان دين كه وجود آن ها در يك محل، كار يك امامزاده را ميكرد از بس طيّب و طاهر بودند مردم وقتي طيّب و طاهر را ببينند شيفته طهارت او هستند اثر دارد اين ﴿وَجَعَلْنَا لَهُ نُورًا يَمْشِي بِهِ فِي النَّاسِ﴾ اين است.
اما بخش دوم كه مربوط به شرح كوتاهي از نهج البلاغه حضرت امير(سلام الله عليه) است مستحضريد سير بحث ما به نامه 53 حضرت رسيد كه همان نامه معروفي است كه براي مالك اشتر مرقوم فرمودند اين نامه خيلي مبسوط است يك سري عناصر كليدي دارد كه آن عناصر كليدي غالباً تكرار مي شود كه در اذهان شريف شما بماند آن عناصر كليدي يكي اين بود كه وجود مبارك حضرت به مالك فرمود اين پذيرفتن حكومت و ولايت و قبول امارت مسلمين توسط من براي آن بود كه من دين را آزاد كنم «فَإِنَّ هَذَا الدِّینَ قَدْ کَانَ أَسِیراً فِی أَیْدِی الْأَشْرَارِ یُعْمَلُ فِیهِ بِالْهَوَی وَ تُطْلَبُ بِهِ الدُّنْیَا»[47] فرمود در عصر حكومت قبل از من مخصوصاً در بخش قضا اين دين اسير بود مردم نماز داشتند روزه داشتند حج و عمره داشتند اما در بند بود من كه اين حكومت را قبول كردم اين بند را از دست و پاي دين باز كردم «فَإِنَّ هَذَا الدِّینَ قَدْ کَانَ أَسِیراً فِی أَیْدِی الْأَشْرَارِ یُعْمَلُ فِیهِ بِالْهَوَی وَ تُطْلَبُ بِهِ الدُّنْیَا» اين از بحث هاي كليدي اين نامه پربركت است. بحث كليدي ديگر اين نامه هم اين است كه به مالك فرمود مالك! سياست اسلامي ستوني دارد؛ دين در بخش شريعت ستوني دارد به نام نماز كه «الصَّلَاةُ عَمُودُ الدِّينِ»[48] دين در بخش سياست، ستوني دارد به نام مردم كه فرمود: «إِنَّمَا عِمَادُ الدِّینِ وَ جِمَاعُ الْمُسْلِمِینَ وَ الْعُدَّهُ لِلْأَعْدَاءِ الْعَامَّهُ مِنَ الْأُمَّهِ»[49] توجه به خواسته هاي مردم، فرهنگ مردم، آداب مردم، اخلاق مردم، دين مردم، دنياي مردم، كار مردم، اشتغال مردم، ازدواج مردم، مسكن مردم اين ها جزء ستون دين است اين چنين نيست كه ما فقط بگوييم خدمت به مردم چيز خوبي است بله چيز خوبي است [اما فراتر از اين است] يك وقت ما ميگوييم نماز چيز خوبي است يك وقت باور كرديم نماز ستون دين است يك وقت ميگوييم خدمت به مردم چيز خوبي است بله خب چيز خوبي است اما دين به ما ميگويد نه اين كافي نيست بايد باور كنيد كه خدمت به مردم ستون دين است «إِنَّمَا عِمَادُ الدِّینِ وَ جِمَاعُ الْمُسْلِمِینَ وَ الْعُدَّهُ لِلْأَعْدَاءِ الْعَامَّهُ مِنَ الْأُمَّهِ» خب اگر همين معصومين (عليهم السلام) كه عِدل قرآن كريم اند فرمودند: «الصَّلَاةُ عَمُودُ الدِّينِ»[50] همين ها هم فرمودند «الناس عمود الدين» آن وقت ما خدمت به مردم را به عنوان اين كه مديريت برتر است و امثال اين ها تلقّي نميكنيم اگر ما پذيرفتيم مسلمانيم و پذيرفتيم نظام ما نظام اسلامي است بايد بپذيريم كه اگر (خداي ناكرده) اين ستون آسيب ببيند نظام آسيب مي بيند و خداي سبحان وعده نداد كه در هر صورتي ما را حفظ كند فرمود: ﴿وَإِن تَتَوَلَّوْا يَسْتَبْدِلْ قَوْمًا غَيْرَكُمْ ثُمَّ لَا يَكُونُوا أَمْثَالَكُمْ﴾[51] .
از بيانات كليدي ديگر حضرت در اين نامه اين است كه در جريان حكومت و تفكيك قوا قبلاً هم نقل شد كه آن چه ابن خلدون در قرن هشتم گفت و قبل از ابن خلدون اخوان الصفا در قرن چهارم گفتند همه اين ها محدود است وجود مبارك حضرت امير جامع ترين بيان را درباره تفكيك قوا در اين نامه بيان كرده دستگاه قضا بايد جداي از دستگاه اجرا و دستگاه اجرا بايد جداي از دستگاه قضا باشد تقنين هم كه به عهده رهبران الهي است كه جداست تقنين داريم قضا داريم اجرا داريم اين ها را جداگانه ذكر فرمود بعد فرمود اصناف گوناگون همه محترم اند ولي آنكه توليد ميكند و بار مملكت به دوش اوست او را بيشتر گرامي بدار مبادا توليد از رونق بيفتد مبادا كار آن ها كسب آن ها مختل شود دستور داد مصر را طرزي اداره بكن كه كسي بيكار نباشد كسي مديون نباشد كسي گرفتار وامداري و امثال اين ها نباشد فرمود بار مملكت روي دوش توليد و درآمد است اگر شما بخواهيد درآمد مردم را تأمين نكنيد و از راه ماليات مشكل جامعه را حل نكني اين كشور سقوط ميكند فرمود اين توليد را اين اشتغال را اين كار را كاملاً رعايت بكن آن وقت اين بيان نوراني حضرت امير براي جايي بود كه اين خاورميانه ارباً اربا نشده بود الآن تقريباً به صورت چندين كشور درآمده است آن روز همه اين ها در اختيار حكومت حضرت علي بود يعني امپراطوري ايران در شرق و امپراطوري روم در غرب و حجاز در وسط بود و عراق در وسط بود اين ها به همان عراق و حجاز متوجه شده بودند حضرت دارد با اين بخش نامه هم ايران را اداره ميكند هم روم را اداره ميكند ايران با همه وسعتي كه داشت چند استانداري بيشتر نداشت براي بخش هايي از ايران استاندار معين ميكردند از بصره تا اهواز تا كرمان يك استانداري داشت كه ابنعباس استاندار بود و ديگري هم معاونش بود براي مصر كه اكنون كشور پهناوري است يك استاندار معين كرده به نام مالك اشتر براي بخش هاي ديگر هم همينطور. فرمود اگر به توليد مردم نرسي كشورتان پايدار نخواهد ماند بعد از اين كه اين قسمت ها را ذكر كرد فرمود به كساني شغل بده كه ريشه دارند (يك) و هرگز به خودشان اجازه بي راهه رفتن يا راه كسي را بستن نمي دهند (دو) از تجارب گذشته طرفي بستند (سه) مديريت خوبي دارند كه هم فطرتاً مديرند هم از تجارب گذشته استفاده كردند (چهار) به اين ها سِمت بده به اين ها كار بده هر كسي كه لياقت بيشتري دارد مأموريت يا مديريت بيشتري به او بده در عين حال كه همگان را محترم ميشماري «وَ إِنّ أَفضَلَ قُرّهِ عَینِ الوُلَاهِ استِقَامَهُ العَدلِ فِی البِلَادِ»[52] قبلاً هم اين بحث گذشت كه غالب اين قوانين اساسي كشورها ابتر است يعني هر مملكتي بالأخره بايد از اين سه عنصر محوري سهمي ببرد تا قانونش پايدار باشد يك مواد قانوني است كه جزئيات را در بر دارد كه آن را مجلس تصويب ميكند اين مواد قانوني از مبانياي استنباط ميشود مثل عدالت مثل مواسات مثل مساوات مثل حريّت مثل استقلال مثل امنيت مثل امانت مثل سلامت محيط زيست و مانند آن اين ها يك سلسله مباني است كه از اين مباني آن موادّ حقوقي استنباط مي شود.
مهم ترين مبنا در بين اين مباني و به اصطلاح امّ المباني، عدل است عدل چيزي است كه مشرق و مغرب عالم هم آن را مي فهمند هم به آن علاقه مندند عدل يعني «وضع كلّ شيء في موضعه» اين را مي فهمند اما جاي اشيا كجاست جاي اشخاص كجاست در اينجا آنها ابترند آن هايي كه به وحي مستندند ميگويند جاي اشيا را جاي اشخاص را اشياآفرين و اشخاص آفرين ميداند و آن خداست آيا زن و مرد يكي اند آيا گوسفند و خوك هر دو يكسان اند هر دو حلال اند آيا شراب و سركه هر دو يك حكم دارند عدل معنايش «وضع كلّ شي في موضعه» اما جاي اشيا كجاست جاي اشخاص كجاست را منبع تعيين ميكند كه وحي است دست آن ها از منبع كوتاه است وقتي منبع نداشته باشند قانون اساسي شان مي شود ابتر، اين كه مي بينيد يك روز منافقين را در ليست تروريست ها قرار مي دهند يك وقت از ليست تروريست ها خارج ميكنند معلوم مي شود با قرارداد خودشان عدل را معنا ميكنند اين كه كشوري را محور شرارت مي دانند يك وقت نمي دانند يك وقت كشوري كه هيچ حقّي براي شهروندان خودش قائل نيست كه حتي انتخابات باشد اميرنشين است با رأي امير دارد كشور را اداره ميكند را پيشرفته مي دانند اين بحرين را اينطور سركوب ميكنند و كشورهاي ديگر را متهم ميكنند غرض آن است كه عدل، امّ المباني است مستحضريد كه صدق ذاتاً خوب نيست اقتضاي فضيلت در آن هست اين صدق حتماً بايد با عدل هماهنگ باشد حتماً بايد با حق هماهنگ باشد اگر راستي با عدل و حق هماهنگ بود مي شود خوب وگرنه آنكه غيبت ميكند راست ميگويد دروغ كه نميگويد اينكه نمامي ميكند راست ميگويد دروغ كه نميگويد صدق ذاتاً مثل عدل نيست كه حسن باشد صدق ذاتاً مثل حق نيست كه حَسن باشد صدق را بايد با حق سنجيد صدق را بايد با عدل سنجيد خب عدل چيست؟ عدل اين است كه «وضع كل شيء في موضعه» هر چيزي را در جاي خود قرار بدهيم اما جاي اشيا كجاست جاي اشخاص كجاست اين را چون نمي دانند به ميل خود تفسير ميكنند لذا قوانين اين ها ابتر است قانوني كه نمي داند جاي اشيا كجاست جاي اشخاص كجاست به اشيا آفرين و اشخاص آفرين مراجعه نميكند مي شود ابتر. وجود مبارك حضرت امير در اين نامه فرمود آن چه چشم يك حكومت را روشن ميكند عدل است و عدل هم همين است كه ببينيم اشيا آفرين يعني خدا، اشخاص آفرين يعني خدا قانون را چطور معيّن كرده او در جريان ارث فرمود شما دست به ارث نزنيد ﴿لاَ تَدْرُونَ أَيُّهُمْ أَقْرَبُ لَكُمْ نَفْعًا﴾[53] شما از آينده كه خبر نداريد من گفتم خواهر، نصف برادر مي برد گاهي زن و مرد با هم يكسان مي برند مثل پدر و مادر كه هر کدام يك ششم مي برند خواهر و برادر هم اگر كلاله ابي باشند يا امّي باشند يا مشترك باشند فرق ميكند شما دست به اين ارث نزنيد ﴿لاَ تَدْرُونَ أَيُّهُمْ أَقْرَبُ لَكُمْ نَفْعًا﴾ اينجا هم فرمود: «وَ إِنّ أَفضَلَ قُرّهِ عَینِ الوُلَاهِ استِقَامَهُ العَدلِ فِی البِلَادِ وَ ظُهُورُ مَوَدّهِ الرّعِیّهِ»[54] فرمود اگر بخواهيد كشورتان آرام باشد بدون عدل نمي شود عدل را هم تفسير به رأي نكنيد. فرمود اگر توليدتان كامل نبود نيازمند به كشورهاي ديگر بوديد در زحمت هستيد كشور را توليد اداره ميكند و راه توليد هم اين است كه به افراد كارآزموده و كارآمد رسيدگي كنيد و آن چه نيازهاي اوّليه آن هاست را تأمين بكنيد تا خراج را به شما برسانند.
اميدواريم كه خداي سبحان به همه ما توفيق ادراك صحيح اين معارف و عمل صالح را مرحمت كند من مجدداً مقدم شما بزرگواران حوزوي و دانشگاهي و نهادهاي ديگر را گرامي مي دارم و از خداي سبحان مسئلت ميكنيم به همه شما صلاح و فلاح دنيا و آخرت مرحمت كند.