91/12/10
بسم الله الرحمن الرحیم
نامه 53/نامه ها /نهج البلاغه
موضوع: نهج البلاغه/نامه ها /نامه 53
مقدم شما بزرگواران، برادران و خواهران حوزوي و دانشگاهي، عزيزان آموزش و پرورش و معلمان و برادران سپاهي و بسيجي و ساير عزيزان را گرامي مي داريم از خداي سبحان مسئلت ميكنيم به همه شما آن چه خير و صلاح و فلاح دنيا و آخرت است مرحمت بفرمايد.
بحث هاي روز پنج شنبه در دو بخش خلاصه مي شد بخش اول مسائل اخلاقي بود و بخش دوم شرح كوتاهي از نهج البلاغه اميرالمؤمنين (عليه السلام).
در مسائل اخلاقي اشاره شد كه انسان يك حقيقت خارجي است اخلاقي كه مكمّل حقيقت انسان است صِرف اين بايد و نبايدِ اعتباري نيست بلكه مصالح حقيقي، پشتوانه اين احكام است همين مصالح كه به صورت احكام فقهي و حقوقي و اخلاقي در ميآيد در قيامت به صورت پاداش يا كيفر ظهور ميكند. يكي از آن مسائل اخلاقي اين است كه به ما فرمودند هميشه به ياد خدا باشيد اين به ياد خدا بودن يك اصل كلي است و خدا داراي اسماي حسنی و اوصاف فراوان كمالي است گرچه ما در هر زمان و زمين بايد به ياد خدا باشيم اما در شرايط مخصوص با اسمي از اسماي خاصّ خدا با وصفي از اوصاف مخصوص الهي بايد همراه باشيم. ما در نماز اذكاري داريم يكي از آن ها «الله أكبر» است يكي «سبحان الله» است و بقيه اذكار هم كه روشن است اما به ما گفتند هر وقت سر از ركوع يا سر از سجده برداشتي بگو «الله اكبر» و گفتند هر وقت به ركوع مي روي يا به سجده مي روي بگو «سبحان الله» هم «الله اكبر» ياد خداست هم «سبحان الله» ياد خدا اما نگفتند هر وقت سر از سجده برداشتي يا سر از ركوع برداشتي بگو «سبحان الله» و هر وقت به ركوع مي روي يا به سجده مي روي بگو «الله اكبر». راز اين كار در حديثي از وجود مبارك رسول گرامي (عليه و علي آله آلاف التحيّة و الثناء) نقل شده است وجود مبارك حضرت (هم خودش اين كار را ميكرد هم به همراهانش دستور ميداد اينچنين بكنند) در مسافرت ها هر وقت بر فراز تپّه اي مي رسيدند مي فرمود «الله اكبر» هر وقت پايين مي آمدند مي فرمود «سبحان الله».[1] [2] [3] خدا در همه حالات با ماست اصل اول اين است كه ما به ياد خدا باشيم ﴿اذْكُرُوا اللَّهَ ذِكْرًا كَثِيرًا﴾[4] در همه زمان و زمين در همه حالات فرمود به ياد خدا باشيد هيچ عبادتي به اندازه ذكر خدا به کثرت سفارش نشده است نماز حدي دارد روزه حدي دارد حج و عمره حدي دارد علم و زكات حدي دارد اما ياد خدا به كثرت امر شده است ﴿اذْكُرُوا اللَّهَ ذِكْرًا كَثِيرًا﴾ اين كه ما هميشه به ياد خدا باشيم اين اصلي است جامع اما كدام نام از نامهاي الهي را ببريم آن را روايت خاصه بايد معنا كند طبق آيه سوره مباركه حديد ما در هر شرايط باشيم خدا با ماست ﴿هُوَ مَعَكُمْ أَيْنَ مَا كُنتُمْ﴾[5] اما با ما هست حُكم ما را نمي پذيرد با هر چيزي هست حكم او را نمي پذيرد ما اگر به يك جاي بلندي رسيديم بايد بگوييم كه آنكه با ما هست از اين مقام بلند هم بلندتر است ما اگر از ركوع سر برداشتيم به حالت قيام در آمديم و اين قيام ما برجسته تر از ركوع ماست خدا هم در ركوع با ما بود هم در حال رفع رأس حالا كه ما به مقام برجسته تري رسيديم بايد بگوييم او اكبر از همه اين هاست اگر پايين آمديم به سجده رفتيم يا به ركوع رفتيم به هبوط گراييديم بگوييم «سبحان الله» معتقد باشيم كه درست است كه ﴿هُوَ مَعَكُمْ أَيْنَ مَا كُنتُمْ﴾، «هو معنا أينما كنّا» با ما در حال هبوط است اما هابط نيست، با ما در حال سجود است اما ساجد نيست با ما در حال رفع از سجده يا ركوع است اما راكع و ساجد نيست وقتي ما به مقام برتري رسيديم بگوييم «الله اكبر» او از همه اين بالاها، برتر است و اگر هبوطي كرديم «سبحان الله» بگوييم؛ يعني درست است كه او با ماست ولي او منزّه از هبوط است اين برنامه وجود مبارك حضرت در مسافرت بود كه هر وقت به آن تپه ها مي رسيدند مي فرمود الله اكبر هر وقت به گودي آن منطقه يا به درّه مي رسيدند مي فرمود سبحان الله، همين ذكرها در نمازهاي ما هم ظهور پيدا كرده اين يك امر عادي خيلي ساده است. ما در زندگي فراز و فرود فراواني داريم اين تعبير فراز و فرود از لطيف ترين تعبيرات ادبي شيخ فريدالدين عطار است ـ ما فراز و فرودي داريم اگر بالا ميرويم او با ما هست اما برتر از هر بالا و بالا رونده است اگر فرودي آمديم حال ضعف پيدا كرديم حال بيماري پيدا كرديم حال عجز پيدا كرديم او با ما هست اما سبّوح و قدوّس است منزّه است از نقص، منزّه است از حاجت، منزّه است از هبوط و پايين بودن و فرود، بنابراين ما بايد مواظب باشيم كه آنكه با ما هست حكم ما را ندارد آنكه با ما هست منزّه از هر نقص و مبرّاي از هر عيب است نه تنها او سبّوح است نه تنها از هر نقص و از هر عيب مبرّاست او قدّوس هم هست اينكه فرشته ها عرض كردند ﴿وَنَحْنُ نُسَبِّحُ بِحَمْدِكَ وَنُقَدِّسُ لَكَ﴾[6] اين تكرار نيست تقديس چيزي است، تسبيح چيز ديگر، تسبيح يعني خدا را از هر نقص و عيب منزّه دانستن، تقديس آن است خدا را از هر كمال محدود مبرّی دانستن، خداي سبحان نه تنها جاهل نيست كه اين تسبيح است عالِم به علمِ امكاني هم نيست كه اين تقديس است او عالِم است اما به علم ازلي، ابدي، سرمدي يعني نامتناهي؛ ﴿نَحْنُ نُسَبِّحُ بِحَمْدِكَ﴾ تو منزه از هر نقص و عيبي ﴿وَنُقَدِّسُ لَكَ﴾ تو عالِمي اما نه مثل دانشمندان تو قادري نه مثل مقتدران ديگر، سرّ اين تقديس در كنار آن تسبيح آن است كه خداي سبحان خودش را معرفي كرد فرمود: ﴿لِلّهِ الأَسْمَاء الْحُسْنَى﴾[7] يعني خدا نه تنها اسم نقص و عيب ندارد اسم كامل هم ندارد بلكه اسم اكمل دارد اين ﴿الْحُسْنَى﴾ كه صفت اسماء است مؤنث احسن است اگر مؤنث احسن بود دو امر را سلب ميكند هم نقص و عيب را سلب ميكند، هم حَسن را سلب ميكند تنها چيزي كه براي خدا ثابت است احسن است ﴿لِلّهِ الأَسْمَاء الْحُسْنَى﴾ نه اسماي حَسن، فضلاً از اسماي قبيح. او از نقص و عيب مبرّاست مي شود سبّوح، از كمال هاي محدود هم منزّه است مي شود قدّوس.
اگر خدا با ما هست كه هست، اگر ما هر لحظه بايد به ياد او باشيم كه بايد باشيم، بايد بدانيم كه با ما هست ولي وصف ما را نمي پذيرد با ما هست اما آن كمالي كه ما داريم شايسته ذات اقدس الهي نيست او هم سبوح است هم قدوس لذا وجود مبارك رسول گرامي (عليه و علي آله آلاف التحيّة و الثناء) وقتي به جاي برجسته مي رسيدند مي فرمودند درست است اين مقام، مقام بالاست اما او اكبر از اين است اگر پايين ميآمدند مي فرمودند درست است اين هبوط و فرود آمدن است ولي او سبوح است او در فرود آمدن ما فرود و هبوط ندارد با ما هست آن طوري كه با فرشتگان است. بياني نوراني از امام سجاد(سلام الله عليه) در صحيفه سجاديه هست كه درباره خداوند ميگويد: «الدّانى فى عُلُوِّهِ وَالْعالى فى دُنُّوِه»[8] چرا خداي سبحان با ما در حال دُنوّ و هبوط هست ولي هابط و داني نيست براي اين كه در عين اين كه با ما هست با عرشيان هم هست با سماواتيان هم هست با حَمله عرش هم هست با ارواح انبيا هم هست و از اين ها هم برتر، ﴿بِكُلِّ شَيْءٍ مُّحِيطٌ﴾[9] است خب اگر كسي به اخلاق الهي متخلّق شد و به نام و ياد ذات اقدس الهي متذكّر شد هميشه با اين اذكار به سر مي برد قهراً نه بي راهه مي رود نه راه كسي را مي بندد هيچ كمالي او را مغرور نميكند و هيچ نقصي او را آيس نميكند ـ نه مأيوس؛ آيس يعني كسي كه گرفتار يأس شده ـ نه يأس براي ما رواست نه غرور اين يك توضيح كوتاهي درباره اين حديث كه به مسئله اخلاقي برميگردد كه چرا ما در نماز هر وقت سر برداشتيم ميگوييم الله اكبر هر وقت سر فرود آورديم ميگوييم سبحان الله در مسافرت ها هم همين طور بود. وجود مبارك حضرت بعد از احرام از مسجدالشجره وقتي به طرف مكه حركت مي فرمودند در جاهاي بلند تلبيه شان چه بود در جايي كه به درّه مي رسيدند تلبيه شان چه بود كجا صدا را بلند كنند كجا صدا را آهسته كنند كجا لبيك را با صداي بلند بگويند كجا لبيك را با صداي ضعيف تر بگويند همه اين ها را در مسئله استحباب درجات تلبيه در فقه ملاحظه فرموديد راز آن بلند گفتن و آهسته گفتن، جهر و اخفات يا بلند گفتن تكبير و آهسته گفتن تسبيح به اين اصل برميگردد كه ما بايد بدانيم آنكه با ماست از هر بزرگي بزرگ تر است آنكه با ماست در نقص ما سهيم نيست در عيب ما سهيم نيست.
در بحث هاي نهج البلاغه كه بخش دوم بحث هاي روز پنجشنبه است به اين نامه مهم وجود مبارك حضرت امير كه به عهدنامه مالك اشتر معروف است رسيديم. در نوبت قبل اشاره شد كه وجود مبارك حضرت اميرالمؤمنين (سلام الله عليه) دو نامه نوشتند يكي براي مالك به عنوان عهدنامه و بخشنامه و دستور رسمي يكي هم براي مردم مصر. حضرت در نامه به مردم مصر در واقع به اين مضمون اشاره فرمودند كه مبادا بگوييد ما رهبري مثل علي بن ابي طالب داريم يا فرمانرواي داخلي و استانداري مثل مالك اشتر داريم داشتن رهبر خوب، داشتن استاندار خوب و مانند آن نيمي از جريان را حل ميكند نيم ديگر به عهده مسئولان مياني و خود مردم است اگر مردم و مسئولان مياني هماهنگ نباشند و مشكلات جامعه را حل نكنند رهبر اگر علي بن ابي طالب هم باشد آن نظام محكوم به شكست است فرمود مبادا بگوييد ما رهبري مثل علي داريم بله، رهبرتان علي بن ابي طالب است فرستادهٴ او مالك اشتر است اما اين نيمي از جريان است نيم ديگر از جريان را اين مسئولان مياني آن مديران مياني آن هماهنگي و هم آوايي مردمي بايد حل كند اگر اين نيم به آن نيم متّصل شد اين نظام صد درصد محفوظ است و اگر (خداي ناكرده) ضميمه نشد، رهبر ولو علي بن ابي طالب هم باشد (معاذ الله) نظام آسيب مي بيند. بعد فرمود: «مَنْ نَامَ لَمْ یُنَمْ عَنْهُ»[10] يعني اگر كسي بخوابد دشمنِ بيدار از خواب او سوء استفاده ميكند و مي تازد؛ بيدار بودن، آگاهي، هوشياري، عقل و درايت داشتن و خردمحور بودن را به همراه دارد.
آن بيت الغزل اين نامه نوراني حضرت به مالك اشتر اين است كه فرمود مالك اين دين قبلاً بود اما زنجيري بود اين دين اسير بود يعني قرآن بود نماز جماعت و نماز جمعه بود خمس و زكات بود حج و عمره بود اما همه اين ها اسير بودند «فَإِنَّ هَذَا الدِّینَ قَدْ کَانَ أَسِیراً فِی أَیْدِی الْأَشْرَارِ یُعْمَلُ فِیهِ بِالْهَوَی وَ تُطْلَبُ بِهِ الدُّنْیَا»[11] من اين حكومت را پذيرفتم كه دين را آزاد كنم دين كه آزاد باشد همه مردم تشنه دين آزادند اما اگر دين را ما به اسارت بگيريم به ميل خود معنا كنيم به ميل خود عمل كنيم به ميل خود تبليغ كنيم اين دين مي شود زنجيري اين از بيت الغزل هاي اين نامه است فرمود: «فَإِنَّ هَذَا الدِّینَ قَدْ کَانَ أَسِیراً فِی أَیْدِی الْأَشْرَارِ» آن وقت فرق سقيفه با غدير از همين جا روشن مي شود غدير و غديري مي تواند دين را آزاد كند وقتي دين آزاد شد جامعه در امنيت و امانت و رفاه است سقيفه، دين را به بند ميكشد «فَإِنَّ هَذَا الدِّینَ قَدْ کَانَ أَسِیراً فِی أَیْدِی الْأَشْرَارِ یُعْمَلُ فِیهِ بِالْهَوَی وَ تُطْلَبُ بِهِ الدُّنْیَا». بخش اول اين نامه ملاحظه فرموديد كه چهار عنصر محوري را وظيفه رسمي مالك اشتر قرار داد در بخش دوم فرمود مالك، من تو را به سرزميني فرستادم كه ماجراي تاريخي فراواني دارد مردم عصر كنوني درباره بحث هاي تاريخي گذشتگان سخناني دارند طولي هم نميكشد كه تو هم جزء مصارف تاريخي خواهي بود درباره تو هم داوري ميكنند مواظب باش كه هيچ لحظه اي از ياد خدا غفلت نكني با مردم نه تنها عادلانه رفتار كني بلكه بايد محسنانه و رئوفانه رفتار كني گاهي انسان ميخواهد با عدل رفتار كند عدل، كف زندگي است از عدل پايين تر عذاب خداست اگر كسي عادل نباشد گرفتار عذاب است اين كفِ زندگي است از اين پايين تر را دين امضا نميكند اما انسان نبايد در كف زندگي به سر ببرد عدل خوب است لازم است ولي كافي نيست احسان هست صبر هست گذشت هست نرمش هست صرف نظر كردن هست جاحظ كه از اديبان معروف عرب است ميگويد محمد بن علي يعني امام باقر(سلام الله عليه) فرمود: خير و صلاح دنيا در ظرفي خلاصه مي شود كه دو سوم آن فطانت و زيركي و خردمندي است يك سومش تغافل، يعني اگر ما اين شيشه را به صد درصد تقسيم بكنيم تقريباً هفتاد درصد آن را هوشياري، خردمندي، زيركي و فطانت تأمين ميكند و سي درصدش را تغافل نه غفلت، غفلت، يك درصدش هم مزاحم است تغافل يعني اعتنا نكردن توجه نكردن، ان شاء الله به ما نگفت ان شاء الله قصد خير داشت، ان شاء الله قصد سوء نداشت، ان شاء الله قصد مزاحمت نداشت با اين تغافل اداره كنيد چون مردم اين چنين نيستند كه همه شان در سطح عالي درس خوانده باشند «ثلثاه فطنة»[12] فطنه يعني فطانت و زيركي «و ثلثه تغافل».
فرمود: «ثُمّ اعلَم یَا مَالِکُ أنَیّ قَد وَجّهتُکَ إِلَی بِلَادٍ قَد جَرَت عَلَیهَا دُوَلٌ قَبلَکَ مِن عَدلٍ وَ جَورٍ»[13] يعني مصر يك سرزمين تاريخي است حاكمان عدل را ديده حاكمان ظلم را ديده يك روز در اين سرزمين يوسف پيغمبر حاكم بود يك روز در همين سرزمين، فراعنه حكومت ميكردند اسرار فراواني در اين منطقه هست.
«وَ أَنّ النّاسَ یَنظُرُونَ مِن أُمُورِکَ فِی مِثلِ مَا کُنتَ تَنظُرُ فِیهِ مِن أُمُورِ الوُلَاهِ قَبلَکَ» شما هم از ديد مورّخان پنهان نيستي درباره تو نظريه مي دهند اظهارنظر ميكنند نقد و بررسي ميكنند هر چه را كه تو كردي آن ها آگاهند و باخبرند.
«وَ یَقُولُونَ فِیکَ مَا کُنتَ تَقُولُ فِیهِم» هر چه تو درباره گذشتگان از عدل و جور گفتي آن ها هم درباره تو از داد و بيداد سخن خواهند گفت
«وَ إِنّمَا یُستَدَلّ عَلَی الصّالِحِینَ بِمَا یجُریِ اللّهُ لَهُم عَلَی أَلسُنِ عِبَادِهِ» ما اگر خواستيم ببينيم كدام شخص صالح است كدام شخص طالح آنچه بر زبان مردم بي طرف جامعه ميگذرد وقتي جريان پيدا كرد اين گواه خوبي است كه او صالح است يا طالح، مردم جامعه، بدنه جامعه كه بي طرف اند هر چه بر زبان و فكرشان ميگذرد علامت صلاح و فلاح آن اشخاص است «وَ إِنّمَا یُستَدَلّ عَلَی الصّالِحِینَ بِمَا یجُریِ اللّهُ لَهُم عَلَی أَلسُنِ عِبَادِهِ» فرمود اين چنين نيست كه بدنهٴ جامعه اگر بي طرف باشند بدنهٴ جامعه اگر گرفتار غرض و مرض نباشند حرفي كه از زبانشان ميگذرد حرف خودشان باشد بدان آن خدايي كه با همه هست از زبان اين ها اين حرف را جاري ميكند نفرمود خود اين ها ميگويند.
فرمود: «بِمَا یجُریِ اللّهُ لَهُم عَلَی أَلسُنِ عِبَادِهِ» بعد فرمود بالأخره هر كسي محبوبي دارد بهترين محبوب شما پسانداز شماست بالأخره ما مسافريم (يك) و اين حرف از نوآوري هاي انبياي الهي است همه انبيا مخصوصاً وجود مبارك خاتم(عليهم آلاف التحيّة و الثناء) اين حرف را به بشر منتقل كردند كه انسان يك دشمن دارد و آن مرگ است فرمودند در مصاف با مرگ، انسان پيروز است اين انسان است كه مرگ را مي ميراند نه مرگ، انسان را بميراند اين ماييم كه مرگ را اماته ميكنيم وارد برزخ مي شويم و زنده ايم بعد از برزخ وارد قيامت مي شويم و زنده ايم بعد از قيامت (ان شاء الله) وارد بهشت مي شويم و زنده ايم مرگ را اماته كرديم مرگ به همراه ما نمي آيد مرگ در همين محدوده دنيا هست انسان، ذائق موت است نه موت، ذائق انسان ﴿كُلُّ نَفْسٍ ذَائِقَةُ الْمَوْتِ﴾[14] [15] [16] نه «كل نفس يذوقها الموت» هر ذائقي مذوق را مي چشد ماييم كه مرگ را از پا در ميآوريم ماييم كه مرگ را مي ميرانيم ماييم كه بعد از مرگ زنده ايم مرگ را در همينجا دفن ميكنيم و می رويم اين حرف انبياست فرمود حالا كه اين چنين است انسان مرگ را مي ميراند و هرگز نمي پوسد بلكه از پوست به در ميآيد و هرگز از بين نمي رود بلكه سخت ترين دشمن را به خاك مي سپارد بايد ره توشه داشته باشد. اگر ما هستيم و بدن هست، مسكن مي خواهيم لباس مي خواهيم غذا مي خواهيم پوشاك ميخواهيم ما كه وارد برزخ شديم بدن داريم حالا بدن برزخي وارد قيامت شديم با همين بدن هستيم احتياجات ما هم هست اما تمام مشكل اين است كه اين نيازهايي كه بشر در دنيا دارد مشابه اين نيازها براي بعد از مرگ هست (يك) اما راه حلّي كه در دنيا هست در برزخ و قيامت نيست (دو) ما تمام نيازهايمان را در دنيا يا با ضوابط حل ميكنيم يا با روابط يعني يا با خريد و فروش و اجاره و عاريه و مانند آن حل ميكنيم يعني اين ها راه هاي تجاري و ضوابط زندگي است يا با روابط حل ميكنيم كسي پدر كسي است، كسي پسر كسي است، كسي دختر كسي است، كسي مادر كسي است اين نيازها را به وسيله امور خانوادگي حل ميكنيم، اگر ما محتاج بوديم چه اين كه هستيم احتياجاتمان را در دنيا يا با ضابطه هاي تجاري و عقود ديگر حل ميكنيم يا با رابطه هاي خانوادگي و قوم و خويشي حل ميكنيم مشكل ما بعد از مرگ آن است كه اين احتياجات همه هست (يك) ضابطه وجود ندارد (دو) رابطه وجود ندارد (سه) فرمود: ﴿لاَّ بَيْعٌ فِيهِ وَلاَ خُلَّةٌ﴾[17] اين بيع، نماد ضوابط است نه اين كه بيع نيست ولي اجاره و عقود مضاربه هست بلكه يعني به هيچ وجه ممكن نيست كسي بتواند با ضابطه اي مشكل خودش را حل كند دوستي و خليلي و رابطه و قوم و خويشي و پدري و پسري و دختري و مادري و اين ها نيست كه ﴿يَوْمَ يَفِرُّ الْمَرْءُ مِنْ أَخِيهِ﴾[18] پس تمام احتياجات هست چيزي كه احتياج را برطرف كند به نام ضابطه يا رابطه نيست پس بايد از همينجا تهيه كرد لذا فرمود محبوب ترين چيز براي تو بايد تهيه ره توشه باشد بايد اين ها را ذخيره كني به ما نگفتند براي دنيا ذخيره كنيد دنيا را انسان خودش بلد است ذخيره بكند فرمود آن هايي كه براي دنيا ذخيره نميكنند را هم ما روزي مي دهيم منتها آنها يك توكل قوي تر دارند يك تسليم قوي تر دارند.
مهم ترين آيه اي كه مهاجرين را راه انداخت كه با دست خالي از مكه بيايند مدينه در ايوان مسجد مدينه به سر ببرند همين آيه است كه فرمود: ﴿وَكَأَيِّن مِن دَابَّةٍ لَا تَحْمِلُ رِزْقَهَا اللَّهُ يَرْزُقُهَا وَإِيَّاكُمْ﴾[19] [20] اين آيه ظاهرش اين است كه حيوانات دو قسم اند برخي از حيوانات اهل ذخيره اند مثل مورچه و مانند آن اين ها پس اندازياند برخي از حيوانات اهل پسانداز نيستند مثل بلبل ها، گنجشك ها، كبوترها اهل ذخيره نيستند فرمود آن دابّه اي كه اهل ذخيره نيست زمستانش را ما تأمين ميكنيم آن دابه اي كه اهل ذخيره كردن است را هم ما تأمين ميكنيم ﴿وَكَأَيِّن مِن دَابَّةٍ لَا تَحْمِلُ رِزْقَهَا اللَّهُ يَرْزُقُهَا وَإِيَّاكُمْ﴾ مهاجران دلباخته اسلام در صدر اسلام خواستند اموال منقولشان را از مكه به مدينه بياورند به اين ها اجازه نداند خواستند اموال غيرمنقولشان را بفروشند با پول نقد از مكه بيايند مدينه منزل تهيه كنند كسي خانه آن ها را نميخريد اين ها ناچار شدند با دست خالي از مكه بيايند مدينه اين كه قرآن با عظمت از مهاجرين اوّلين ياد مي كند سرّش همين است اين ها فهميدند خدايي كه در مكه رازق اين هاست با داشتن شغل، در مدينه هم اين ها را بي شغل تأمين ميكند آمدند مدينه در ايوان مسجد مدينه به سر بردند اين است كه تمام عبادت هايي كه ما انجام مي دهيم بخشي از اين ها ثوابش به آن ها برميگردد چه اين كه در نظام اسلامي ما هر كار خيري كه مسئولان محترم ما انجام مي دهند در درجه اول ثواب در نامه عمل امام و شهدا نوشته مي شود بعد درباره اين مسئولان محترم آن ها بودند كه اين نظام را برپا كردند ﴿وَكَأَيِّن مِن دَابَّةٍ لَا تَحْمِلُ رِزْقَهَا اللَّهُ يَرْزُقُهَا وَإِيَّاكُمْ﴾
اما درباره آخرت فرمودند الاّ ولابد ذخيره كنيد براي اين كه آنجا هيچ خبري نيست خدا هم كه بايد تأمين كند به شما گفت از اينجا بياور او كه بايد تأمين كند گفت من اينجا وسيله را فراهم كردم آنجا هيچ خبري نيست مگر اين كه كسي به همراه خود بياورد فرمود محبوب ترين ذخيرهات عمل صالح باشد «فَلیَکُن أَحَبّ الذّخَائِرِ إِلَیکَ ذَخِیرَهُ العَمَلِ الصّالِحِ»[21] حالا چه كار بكن، «فَاملِک هَوَاکَ» هر كسي بالأخره ميلي دارد فرمود اين هواي تو، بنده تو باشد مالك آن باش نظام بردگي برچيده شد اما بردگي نفس را دين آمده احيا كرده و آن بردگي را برداشت فرمود مسئله عبد و اَمه بايد برداشته بشود به لطف الهي برداشته شد اما نظام دروني را نظام ارباب و رعيتي قرار داد فرمود شما وهمي داريد خيالي داريد در حوزه انديشه اين ها را تحت اختيار عقل قرار بده؛ يعني عقل نظري، شما شهوتي داري غضبي داري اين ها را برده عقل عملي قرار بده در بخش انگيزه؛ نظام ارباب و رعيتي الاّ ولابد بايد در حوزه نفس باشد فرمود مالك هوا باش، مالك زبانت باش، مالك قلم باش هر چيزي را نگو، هر چيزي را ننويس، هر جايي نرو اين ها را بايد مالك باشي.
«فَاملِک هَوَاکَ وَ شُحّ بِنَفسِکَ عَمّا لَا یَحِلّ لَکَ» بُخل چيز بدي است اما فرمود نسبت به آبرو، نسبت به دين بخيل باش هر كسي هر چه خواست نكن هر چه را گفت بگو نگو، هر چه را گفت بخور نخور، اينطور سخاوتمندانه دينت را خرج نكن
«وَ شُحّ بِنَفسِکَ عَمّا لَا یَحِلّ لَکَ فَإِنّ الشّحّ بِالنّفسِ الإِنصَافُ مِنهَا فِیمَا أَحَبّت أَو کَرِهَت» ما نميگوييم نسبت به مال، بخيل باش انسان بخيل طوق بخل در گردنش است خدا سخا را دوست دارد اما نسبت به دينت دست و دل باز نباش هر چه هر كسي خواست انجام بدهي اين چنين نباش هر چه ديگري نخواست مطابق آن شما هم كنار بكشي اينطور نباشد تبرّي و تولّي شما را عقل رهبري كند جذب و دفع شما را عقل رهبري كند ميل و نفرت شما را عقل رهبري كند نه هوس.
فرمود: «فَإِنّ الشّحّ بِالنّفسِ الإِنصَافُ مِنهَا فِیمَا أَحَبّت أَو کَرِهَت وَ أَشعِر قَلبَکَ الرّحمَهَ لِلرّعِیّهِ وَ المَحَبّهَ لَهُم وَ اللّطفَ بِهِم» فرمود نسبت به مردم كه بايد عادل باشي اين كه حرفي در آن نيست اما همه مردم اين طور نيست كه خيلي عاقلانه و خردمندانه زندگي كنند هم تحصيلاتشان فرق ميكند هم امكانات اقتصادي شان فرق ميكند هم دسترسي شان به مطالب يكسان نيست اگر برخي ها غفلت كردند با رحمت و لطف و مهرباني با آن ها رفتار كن. مطلب ديگر اين كه در آن بخش همه آنها آن روز اسلام نياورده بودند بعضي از آن ها مسلمان بودند بعضي غير مسلمان كشورهاي اسلامي هم كه بعداً تشكيل شدند همين طور است برخي افراد مستأمناند يعني غير مسلمان يا غير موحدند كه در پناه دولت اسلامي به سر مي برند فرمود نسبت به آن ها عدالت واجب است مبادا نسبت به آن ها ستم بكني براي اين كه مردم دو قسماند يا مؤمناند كه برادر ديني تو هستند يا اگر كافرند ملحدند برادر نوعي تو هستند «وَ لَا تَکُونَنّ عَلَیهِم سَبُعاً ضَارِیاً» يك درنده خون آشام باشي اين چنين روا نيست كه «تَغتَنِمُ أَکلَهُم فَإِنّهُم صِنفَانِ إِمّا أَخٌ لَکَ فِی الدّینِ وَ إِمّا نَظِیرٌ لَکَ فِی الخَلقِ» بالأخره اين ها يا برادر ديني تو هستند يا نظير تو هستند ـ به عنوان برادر تعبير نفرمود، فرمود نظير تو هستند ـ هم نوع تو هستند از انسانيت سهمي دارند.
«وَ إِمّا نَظِیرٌ لَکَ فِی الخَلقِ یَفرُطُ مِنْهُمُ الزَّلَلُ وَ تَعْرِضُ لَهُمُ الْعِلَلُ وَ یُؤْتَی عَلَی أَیْدِیهِمْ فِی الْعَمْدِ وَ الْخَطَإِ» بالأخره اشتباهاتي دارند عدل، كف زندگي است اگر با اين كف زندگي بخواهيم جامعه را اداره كنيم دشوار است يك مقدار از عدل بالاتر مسئله احسان، رأفت، گذشت و عنايت است اين ها گاهي عمدي گاهي سهوي اشتباهي دارند.
«وَ یُؤْتَی عَلَی أَیْدِیهِمْ فِی الْعَمْدِ وَ الْخَطَإِ فَأَعْطِهِمْ مِنْ عَفْوِکَ وَ صَفْحِکَ مِثْلِ الَّذِی تُحِبُّ وَ تَرْضَی أَنْ یُعْطِیَکَ اللَّهُ مِنْ عَفْوِهِ وَ صَفْحِهِ»[22] مگر شما علاقه مند نيستي كه ذات اقدس الهي در قيامت از گناهان و اشتباهات شما صرف نظر كند عفو كند صفح كند صفح يعني صفحه خاطرات را ورق بزند ﴿فَاعْفُ عَنْهُمْ وَاصْفَحْ﴾[23] يعني اين صفحات را ورق بزن اين صفحه را ناديده بگير اين ورقه پرونده را ناديده بگير.
«فَإِنَّکَ فَوْقَهُمْ وَ وَالِی الْأَمْرِ عَلَیْکَ فَوْقَکَ وَ اللَّهُ فَوْقَ مَنْ وَلاَّکَ»[24] ولي بدان گرچه تو بالاتر از مردمي، علي بن ابي طالب(عليه السلام) كه تو را فرستاد بالاتر از توست و بالاتر از تو و علي خداي سبحان است كه همه ما منتظر رحمت و عنايت او هستيم.
«وَ قَدِ اسْتَکْفَاکَ أَمْرَهُمْ» خداي سبحان كفايت امور اين ها را به تو سپرد نفرمود من اين كار را كردم يك موحد همه كارهاي خير را از خداي سبحان مي داند فرمود امروز كفايت اين امور را خداي سبحان به دست تو داد.
«وَ ابْتَلاَکَ بِهِمْ» تو را به اين مقام مبتلا كرده است چون هر چه انسان در دنيا دارد ابتلاست ابتلا يعني آزمون و امتحان، هم افراد بيمار كه در بيمارستان اند مبتلا به مرض اند هم ما كه فعلاً الحمدلله از سلامت برخورداريم مبتلا به سلامتيم ابتلا يعني امتحان، هم فقرا مبتلا به فقرند هم اغنيا مبتلا به غنايند ابتلا يعني آزمون، ﴿فَأَمَّا الْإِنسَانُ إِذَا مَا ابْتَلَاهُ رَبُّهُ فَأَكْرَمَهُ وَنَعَّمَهُ فَيَقُولُ رَبِّي أَكْرَمَنِ ﴿15﴾[25] وَأَمَّا إِذَا مَا ابْتَلَاهُ فَقَدَرَ عَلَيْهِ رِزْقَهُ فَيَقُولُ رَبِّي أَهَانَنِ﴿16﴾ كَلَّا﴾ فرمود بعضي ها مبتلا به غنايند بعضي مبتلا به فقر، بعضي مبتلا به سلامت اند بعضي مبتلا به مرض، مبتلا يعني ممتحن، هيچ چيزي در دنيا صبغه پاداش محض يا كيفر صِرف ندارد ميشود ابتلا، فرمود خدا الآن تو را مبتلا كرده كه استاندار مصر شدي اين ابتلاست اين مقام ميشود مقام بَلوا و ابتلا «وَ ابْتَلاَکَ بِهِمْ. وَ لاَ تَنْصِبَنَّ نَفْسَکَ لِحَرْبِ اللَّهِ»[26] خداي سبحان در سوره مباركه بقره ربا را جنگ با خدا معرفي كرد كه فرمود: ﴿فَأْذَنُواْ بِحَرْبٍ مِّنَ اللّهِ﴾[27] ولي وجود مبارك حضرت امير ظلم به زير دست يا كفايت نكردن امور زير دست و معصيت كردن خدا درباره امور زير دست را هم حرب خدا قرار داد فرمود مبادا به جنگ خداي سبحان قيام بكني.
«فَإِنَّهُ لاَ یَدَ لَکَ بِنِقْمَتِهِ وَ لاَ غِنَی بِکَ عَنْ عَفْوِهِ وَ رَحْمَتِهِ»[28] شما اگر به جنگ خدا رفتيد با كدام دست مي توانيد دفاع كنيد يك بيان نوراني حضرت داشتند كه اگر كسي مخالفت خدا را كرد بايد بداند خداي سبحان اول صرفنظر ميكند عفو ميكند ولي اگر او جَري شد اگر خدا بخواهد او را بگيرد از جاي ديگر سربازكشي نميكند بلكه «جَوَارِحُکُمْ جُنُودُهُ»[29] فرمود مردم! بدانيد اگر خدا خواست (معاذ الله) كسي را بگيرد دست و پاي همان شخص، سربازان خدا هستند يا چيزي را امضا ميكند كه رسوا مي شود يا جايي مي رود كه رسوا مي شود يا حرفي را مي زند كه رسوا مي شود؛ زبان انسان، قلم انسان، قدم انسان سربازان خدا هستند لازم نيست از جاي ديگر سربازكشي كند فرمود: «جَوَارِحُکُمْ جُنُودُهُ» خب اين نهايت تذكر را به ما مي دهد. اينجا هم فرمود مالك، دستي كه بتواني با آن دست در برابر قدرت الهي مقاومت كني نخواهي داشت اميدواريم خداي سبحان آن توفيق را به همه ما مرحمت كند كه به معارف الهي آشنا بشويم، معتقد بشويم، عمل كنيم و به جامعه منتقل كنيم.
مجدّداً مقدم همه شما بزرگواران را گرامي مي داريم از خداي سبحان مسئلت ميكنيم به همه شما خير و صلاح و فلاح دنيا و آخرت را مرحمت كند.