« فهرست دروس
درس نهج البلاغه آیت الله عبدالله جوادی آملی

91/03/18

بسم الله الرحمن الرحیم

نامه 41/نامه ها /نهج البلاغه

 

موضوع: نهج البلاغه/نامه ها /نامه 41

 

مقدم شما بزرگواران حوزوي و دانشگاهي را گرامي مي‌ داريم و اين ايام پربركت را ارج مي ‌نهيم و از خداي سبحان مسئلت مي ‌كنيم اعتكاف معتكفان را به بهترين وجه بپذيرد و ادعيه زاكيّه آن ها را درباره همه ما مستجاب قرار بدهد و رحلت زينب كبری (سلام الله عليها) را به پيشگاه وليّ عصر و عموم علاقه‌ مندان قرآن و عترت و شما حوزويان و دانشگاهيان تعزيت عرض مي ‌كنيم.

 

بحث هاي روز پنج ‌شنبه به دو بخش خلاصه مي ‌شد بخش اول به مسائل اخلاقي برمي ‌گشت بخش دوم به شرح كوتاهي از بيانات نوراني اميرمؤمنان (عليه السلام) در نهج ‌البلاغه. در هفته گذشته بحث اخلاقي مقداري طول كشيد به شرح نهج‌ البلاغه نرسيديم.

 

در اين نوبت بيانات حضرت را از نهج‌ البلاغه مي‌ خوانيم كه مسائل اخلاقي را هم به همراه دارد. مستحضريد كه خداي سبحان براي همه ما يك قاضي دروني خلق كرده است يعني خدا ما را بي ‌سرمايه خلق نكرده ما مثل بانك نيستيم كه از خارج به ما سرمايه برسد يا مثل موزه نيستيم كه از بيرون به ما كالاهاي عَتيق و عتيقه ‌جات بدهند انسان مثل درياست دريا گوهرهاي فراواني دارد اما براي خود درياست خود دريا ساخته است اگر گفتند:

«چو دريا به سرمايه خويش باش    هم از بود خود سود خود برتراش»[1]

براي آن است كه در درون ما خداي سبحان بحري آفريد كه همان بحر فطرت است كسي در دريا گوهر نمي ‌ريزد اين خود درياست كه گوهر مي‌ سازد در درون ما اين راه هست كه ما آن چه را از بيرون مي‌ گيريم با كارگاه درون اين را گوهر كنيم البته آن گوهرهايي كه خود انسان مي‌ سازد به نام گوهر معرفت و محبّت هرگز با گوهر بيرون قابل قياس نيست.

 

وجود مبارك امام باقر(سلام الله عليه) مطالب بلند ديني فرمود يكي از مستمعان به حضرت عرض كرد عجب جواهري از شما استفاده كرديم حضرت فرمود همين؟! حيفت نيامد كه اين مطالب را به طلا تشبيه كردي طلا سنگ زردي است «هَلِ الْجَوْهَرُ إِلَّا حَجَرٍ»[2] اگر شما طلا را هر چه بررسي كنيد مي ‌بينيد كه سنگي است كه خوب تربيت شده، شده رنگين از طلا و ساير فلزها به عنوان احجار كريمه ياد مي‌ كنند فرمود: «هَلِ الْجَوْهَرُ إِلَّا حَجَرٍ» اين حرف‌ هاي ما شما را فرشته مي ‌كند حيفت نيامد كه اين حرف‌ ها را به طلا تشبيه كردي انسان بحر علوم است كه آن علوم به مراتب از طلا و نقره بالاتر است چون هر انسان متمكّني طلا و نقره را رها مي‌ كند و با دست خالي مي‌ رود ولي اين علوم ما را رها نمي‌ كنند ما با دست پر برمي‌ گرديم چه بهتر از اين! منتها ما بايد بدانيم اين محبّت كه سرمايه دروني ماست جلوي چشم ما را نگيرد چشم ما را روشن كند.

 

وجود مبارك پيغمبر(عليه و علي آله آلاف التحيّة و الثناء) فرمود من يك نور چشمي دارم و آن نور چشم من نماز است «قُرَّةُ عَيْنِي فِي الصَّلَاةِ»[3] قُرّه به خنكي و سردي مي‌ گويند هواي سرد را مي ‌گويند هواي قارّ يعني سرد اين كه مي‌ گويند فرزند، قرّة عين است نه يعني نور چشم چون انسان دو بار گريه مي‌ كند يك بار در حال اندوه و غم اين اشك، اشك گرم است يك وقت در حال نشاط وقتي به او گفتند فلان دوست شما از سفر آمده اشك شوق از چشم او مي ‌ريزد اين اشك، اشك خنك است نه اشك گرم چون انسان در حال كاميابي و موفقيّت و شوق اشك مي ‌ريزد (يك) و اين اشك، اشك سرد و خنك است (دو) مي ‌گويند فلان شخص قرّة العين است يعني باعث آن است كه انسان خوشحال بشود و اشك شوق بريزد كه اين اشك خنك است وجود مبارك حضرت فرمود قرّة العين من در صلات است اين يك معناي ظاهري است كه مي ‌شود براي اين حديث ذكر كرد. لازمهٴ قرّة العين بودن يعني روشن بودن چشم اين است كه انسان جايي را ببيند پس اصلِ معناي قرّة العين چيز ديگر است لازمهٴ آن روشن بودن چشم است وقتي چشم آدم روشن شد بالأخره مي ‌بيند، اگر كسي توانست معبود را در عبادت ببيند اين صلات براي او قرّة العين است براي اين كه چشم او روشن مي‌ شود خب روشن مي ‌شود كجا را مي‌ خواهد ببيند خودش را ببيند كه قبل از نماز مي ‌ديد ديگران را ببيند كه قبل از نماز مي‌ديد در نماز چه چيزي مي ‌بيند كه قبل نمي ‌ديد؟ در جريان احسان كه از حضرت سؤال كردند احسان يعني چه؟ مستحضريد كه احسان سه معنا دارد دو معناي آن روشن است كه همه ما مي ‌دانيم مي‌ گويند «أحسن» يعني «فَعل فعلاً حَسنا» كسي كار خوب كرد نماز خواند روزه گرفت اين را مي ‌گويند أحسنَ يعني كار، كار خوبي است دوم اين است كه وقتي گفتيم أحسن يعني نسبت به ديگري كار خير كرد احسان كرد مشكل او را حل كرد اين دو معنا روشن است كه همه ما مي ‌دانيم اما معناي سوم اصطلاحي است بين اين عابدان آن اصطلاح از اين حديثي است كه فريقين از وجود مبارك پيغمبر (صلّي الله عليه و آله و سلّم) نقل كردند كه حضرت احسان را معنا كرده فرمود: «الإِحْسَانُ أَنْ تَعْبُدَ اللَّهَ كَأَنَّكَ تَرَاهُ، فَإِنْ لَمْ تَكُنْ تَرَاهُ فَإِنَّهُ يَرَاكَ»[4] [5] احسان، مقام است صفت نيست مقام احسان اين است كه عابد به جايي برسد كه گويا گويا يعني گويا مقام كأنّ است نه مقام أنّ گويا معبود را مي ‌بيند و بداند كه اگر او معبود را نمي ‌بيند معبود او را مي ‌بيند «الإِحْسَانُ أَنْ تَعْبُدَ اللَّهَ كَأَنَّكَ تَرَاهُ، فَإِنْ لَمْ تَكُنْ تَرَاهُ فَإِنَّهُ يَرَاكَ» اين مقام احسان است. بالاتر از مقام احسان كه مقام كأنّ است مقام أنّ است مقام أنّ و إنّ مقام حضرت امير و امثال حضرت امير است كه فرمود: «مَا كُنْتُ أَعْبُدُ رَبّاً لَمْ أَرَهُ»[6] [7] وجود مبارك رسول اكرم (صلّي الله عليه و آله و سلم) مي ‌فرمايد مقام من در نماز مقام قرّةالعين است من معبودم را مي ‌بينم چشمم روشن مي‌ شود خب پس انسان مي‌ تواند دريا باشد اين كه مي ‌گويند فلان شخص بحرالعلوم است نه يعني زياد علم بلد است خيلي‌ ها زياد علم بلدند اما از جاي ديگر گرفتند شما اگر يك استخر بزرگ داشته باشيد آبش را فراوان بكنيد آن ديگر دريا نيست آن ديگر گوهر فراهم بكند نيست اگر گفته شد:

«چو دريا به سرمايه خويش باش    هم از بود خود سود خود برتراش»[8]

 

به عالِمي مي‌ گويند بحر العلوم كه از خود داشته باشد نه حرف ‌هاي ديگران را جمع كرده باشد كسي حافظه‌ اي قوي باشد خيلي چيز بلد باشد او را نمي‌ گويند بحرالعلوم آن كه گوهر از خود دارد به او مي ‌گويند بحر العلوم وجود مبارك حضرت هم فرمود: «قُرَّةُ عَيْنِي فِي الصَّلَاةِ»[9] . محبّت طوري است كه جلوي چشم آدم را مي ‌گيرد «حُبُّكَ لِلشَّيْ‌ءِ يُعْمِي وَ يُصِمُّ»[10] نه تنها قرّة العين نيست بلكه حجاب است جلوي چشم آدم را مي ‌گيرد كدام محبّت است كه «يُعْمِي وَ يُصِمُّ» اگر محبّت دنيا و امثال دنيا باشد اين حجابي است نمي‌ گذارد آدم ماورا را ببيند اما اگر محبّت ماورا باشد انسان را مي‌ گويد تو بزرگ‌ تر از آن هستي كه نگاه به چيز ديگر بكني مي ‌تواني ببيني ولي رها كن نگاه نكن آن ها به مقدار لازم فراهم مي ‌شود و هيچ كس را خداي سبحان بدون روزي نگذاشت در سورهٴ مباركهٴ هود مي‌ فرمايد تمام مار و عقرب در دستگاه من حساب دارند ﴿مَّا مِن دَآبَّةٍ إِلاَّ هُوَ آخِذٌ بِنَاصِيَتِهَا[11] همه فرمود پرونده دارند.

 

اين كتاب چقدر شيرين است گاهي مي ‌فرمايد به دست خداست با اين كه خدا دست ندارد گاهي نمي‌ گويد به دست خداست مي ‌گويد خود خدا مي‌گيرد تعبير، لطيف و اَلطف است وگرنه در هيچ جا خدا دست ندارد در سورهٴ مباركهٴ ملك فرمود: ﴿تَبَارَكَ الَّذِي بِيَدِهِ الْمُلْكُ[12] مُلك در دست خداست با اين كه او دست ندارد در آيه پاياني سورهٴ مباركهٴ يس فرمود: ﴿فَسُبْحَانَ الَّذِي بِيَدِهِ مَلَكُوتُ كُلِّ شَيْءٍ[13] با اين كه او دست ندارد مُلك در دست خداست ملكوت در دست خداست، بالاتر از سورهٴ ملك و سورهٴ يس اين بخش سورهٴ هود است فرمود: ﴿مَّا مِن دَآبَّةٍ إِلاَّ هُوَ آخِذٌ[14] نه «بيده آخذٌ» ﴿مَّا مِن دَآبَّةٍ إِلاَّ هُوَ آخِذٌ بِنَاصِيَتِهَا[15] زمامدار همه قائد همه پيشاني و پيشانوي همه به دست اوست خب آدم اين معنا را ببيند هميشه شاد است فرمود: «قُرَّةُ عَيْنِي فِي الصَّلَاةِ»[16] اين محبّت، همه كمالات را به دنبال دارد مگر ما ناصيه نداريم مگر ناصيه ما را خدا نمي‌ گيرد فرمود هيچ دابّه ‌اي نيست مگر اين كه در دستگاه من پرونده دارد هيچ مار و عقربي نيست مگر اين كه سهميه دارد آدم وقتي اين توحيد را داشته باشد راحت است ما يك وظيفه ‌اي داريم و آن كار كردن است ديگري بايد ما را تأمين كند و مي‌ كند مشكل ما اين است كه آن چه را خدا به عهده ما گذاشت ما به عهده او مي‌ گذاريم آن چه خودش به عهده گرفت خود ما مي خواهيم به عهده بگيريم. او فرمود تأمين سعادت تو به عهده خود توست من همه وسايل را فراهم كردم خودت را نجات بده روزي‌ ات با من. ما تأمين سعادت را به او واگذار كرديم مجاني مي ‌خواهيم ما را بهشت ببرد و خيال مي كنيم تأمين زندگي ما به دست خود ماست و بايد تلاش و كوشش كنيم كه خودمان را حفظ كنيم. اين مي‌ شود ادّعاي ربوبيّت اين مي ‌شود ﴿أَفَرَأَيْتَ مَنِ اتَّخَذَ إِلَهَهُ هَوَاهُ[17] مثل اين كه ما خودمان را بايد اداره كنيم. خب اين كه حكيم سبزواري گفت «أزمة الأمور طرأ بيده‌»[18] اين اوايل راه است بيده نيست او نگفت «أزمّة الامور بيدي» فرمود: ﴿مَا مِن دَابَّةٍ إِلَّا هُوَ آخِذُ بِنَاصِيَتِهَا﴾ چقدر اين كتاب شيرين است! خب همه جا خودش را نشان مي‌ دهد اگر كسي قرّة العين پيدا كرد چشم او روشن شد اين معنا را مي ‌بيند ديگر وقتي ديد راحت است اگر ـ معاذ الله ـ اين معنا روشن نشود ولو با امام معصوم (عليه السلام) رابطه هم داشته باشد كور است.

 

مستحضريد كلّ خاورميانه را وجود مبارك حضرت امير در زمان حكومت اسلامي داشت اداره مي ‌كرد امپراطوري ايران با همه وسعتي كه داشت چند تا استانداري داشت اين كشور پهناور مصر استانداري بود كه استاندارش مالك اشتر (رضوان الله عليه) بود كلّ خاورميانه را حضرت امير اداره مي‌ كرد.

 

بعد از جريان مالك اشتر (رضوان الله عليه) كه معاويه دسيسه كرد آن محمد بن ابي بكر را قبلاً شهيد كرد بعد مالك اشتر را در راه شهيد كرد وضع مصر مورد غارت امويان و شاميان قرار گرفت پسر عموي حضرت امير ابن عباس كه بصره و اهواز و كرمان زير مأموريت استانداري او بود پول‌ هاي فراواني داشت آن ها را جمع كرده فرار كرده حضرت نامه نوشت آخر تو پسر عموي ما بودي كه من به تو اعتماد كردم اين مال ‌ها را گرفتي كجا فرار كردي چه چيزي چشم تو را كور كرده تو خيال كردي مال پدرت را به ارث بردي قسم ياد مي ‌كند دستم برسد به تو تنبيه‌ ات مي‌ كنم اين را در همين نامه نوشت فرمود مبادا خيال بكني بگويي چون حالا پسر عموي علي بن ابي طالب هستم از من مي‌ گذرند خب چطور مي ‌شود انسان با اين كه پسر عموي اميرالمؤمنين است همين كه ديد چهارتا دشمن حمله كرده اين مي ‌آيد اموال مسلمان ‌ها را مي‌ گيرد از بصره فرار مي‌ كند؟!

 

اين نامه چهل و يكم را حضرت نوشت كه بخشي از اين نامه در بحث ‌هاي قبلي خوانده شد فرمود: «بَعْدُ فَإِنِّی کُنْتُ أَشْرَکْتُکَ فِی أَمَانَتِی وَ جَعَلْتُکَ شِعَارِی وَ بِطَانَتِی وَ لَمْ یَکُنْ رَجُلٌ مِنْ أَهْلِی أَوْثَقَ مِنْکَ فِی نَفْسِی لِمُوَاسَاتِی وَ موُاَزرَتَیِ وَ أَدَاءِ الأَمَانَهِ إلِیَ ّ فَلَمّا رَأَیتَ الزّمَانَ عَلَی ابنِ عَمّکَ قَدْ کَلِبَ»[19] تو ديدي حالا سياست عليه من شد معاويه در شام استاندارهاي مرا يكي پس از ديگري شهيد كرد آنجا مشغول شد به غارتگري بعد مي ‌فرمايد بايد مال‌ ها را برگرداني اگر برنگرداندي «ثُمّ أمَکنَنَیِ اللّهُ مِنکَ لَأُعذِرَنّ إِلَی اللّهِ فِیکَ وَ لَأَضرِبَنّکَ بسِیَفیِ ألّذِی مَا ضَرَبتُ بِهِ أَحَداً إِلّا دَخَلَ النَّارَ»[20] اين چه شمشيري است فرمود قسم به خدا تو را با شمشيري مي ‌زنم كه هيچ كس را با اين نزدم مگر اين كه او جهنم رفت اين چه شمشيري است فرمود هر كس علي به او شمشير زد مستقيماً به جهنم مي ‌رود خيلي حرف است اين مي ‌شود يد الله فرمود تو را به شمشيري مي ‌زنم كه هر كس مشمول آن شمشير شد مستقيماً جهنّمي است اين مي ‌شود يد الله، يد الله يعني همين خيلي حرف است «وَ لَأَضرِبَنّکَ بسِیَفیِ ألّذِی مَا ضَرَبتُ بِهِ أَحَداً إِلّا دَخَلَ النَّارَ وَ وَ اللَّهِ لَوْ أَنَّ الْحَسَنَ وَ الْحُسَیْنَ فَعَلاَ مِثْلَ الَّذِی فَعَلْتَ مَا کَانَتْ لَهُمَا عِنْدِی هَوَادَهٌ» قسم به خدا اگر ـ معاذ الله ـ حسن و حسين اين كار را مي‌ كردند ما بساط آقا زادگي نداشتيم آن ها را هم مي ‌زدم «وَ لاَ ظَفِرَا مِنِّی بِإِرَادَهٍ حَتَّی آخُذَ الْحَقَّ مِنْهُمَا وَ أُزِیحَ الْبَاطِلَ عَنْ مَظْلَمَتِهِمَا وَ أُقْسِمُ بِاللَّهِ رَبِّ الْعَالَمِینَ مَا یَسُرُّنِی أَنَّ مَا أَخَذْتَهُ مِنْ أَمْوَالِهِمْ حَلاَلٌ لِی أَتْرُکُهُ مِیرَاثاً لِمَنْ بَعْدِی» مبادا خيال كني كه ما به فكر مال هستيم قسم به خدا من چنين علاقه ‌اي ندارم كه اي كاش اين مال‌ ها حلال بود براي من كه من براي بچه‌ هايم مي ‌گذاشتم خب من چيزي را كه بايد رها كنم بروم و او مرا رها نمي ‌كند چرا اين را مي ‌آورم انسان كه مي‌ ميرد اگر اين مال ‌ها را رها بكنند مال ‌ها هم او را رها بكند راحت است.

 

تمام مشكلات مرگ و فشار مرگ و فشار جان دادن در اين مثلث است يك: انسان متعلّقات را رها مي‌ كند دو: تعلّق مي‌ماند سه: تعلّق بدون متعلّق داد آدم را در مي ‌آورد. چرا اين معتادها را گرفتند دادشان در مي ‌آيد براي اين كه مواد را از اين ها مي ‌گيرند (يك) اعتياد مي‌ ماند (دو) اعتياد بدون متعلّق داد آدم را در مي ‌آورد (سه) فشار مرگ يعني همين! اين‌ چنين نيست كه اگر كسي با ايست قلبي مُرد اين از دنيا وارد برزخ شده باشد اين فقط براي اجازه دفن خوب است كه طبيب مي ‌گويد اين را دفن كنيد اما حكيم نمي ‌گويد اين مُرد اين تا تك تك اين تعلّقات از او زدوده نشود او را وارد برزخ نمي ‌كنند اين مي ‌شود فشار جان دادن يك وقت است كسي در خونش دست و پا مي ‌زند مثل شهيدي كه تير خورده.

 

خدا غريق رحمت كند سيدنا الاستاد مرحوم علامه طباطبايي را اين فرمايش ايشان است مي فرمود شهيدي كه در ميدان معركه تير خورده در خونش دست و پا مي‌ زند ما خيال مي ‌كنيم فشار جان دادن دارد اين مثل يك آدم تشنه و حرارت ‌زده‌ اي است كه وارد استخر خنك شده دارد شنا مي‌ كند او خودش دارد لذّت مي‌ برد ما خيال مي ‌كنيم كه او درد دارد ما از حال او خبر نداريم اين ﴿فَرِحِينَ بِمَا آتَاهُمُ اللّهُ[21] همين است مرگ، عند الحكيم انتقال از دنيا به برزخ است نه از بيمارستان به گورستان بله بدنش را رفتند آنجا دفن كردند اما اين شخص را به برزخ راه دادند يا بايد تطهير شود فرمود قسم به خدا من چنين علاقه ‌اي ندارم كه حالا اين ها، براي من باشد و حلال باشد و بگذارم براي بچه‌ هايم «مِنْ أَمْوَالِهِمْ حَلاَلٌ لِی أَتْرُکُهُ مِیرَاثاً لِمَنْ بَعْدِی فَضَحِّ رُوَیْداً»[22] اين «ضَحِّ رُوَیْداً» يك اصطلاح است ضُحيٰ چاشت را مي‌ گويند ساعت ده به بعد ضحاست كه خيلي هوا روشن است «ضَحِّ» يعني حالا كه چاشت شد اين گوسفند هايت را ببر بچران ببين تا چه وقت مي‌ تواني ادامه بدهي چند ساعتي آرام بگير بعد مي‌ بيني چه خبر است «فَضَحِّ رُوَیْداً فَکَأَنَّکَ قَدْ بَلَغْتَ الْمَدَی» بعد از چند ساعت مي‌بيني آخر خطر است «وَ دُفِنْتَ تَحْتَ الثَّرَی» زير خاك رفتي دفن شدي «وَ عُرِضَتْ عَلَیْکَ أَعْمَالُکَ بِالْمَحَلِّ الَّذِی یُنَادِی الظَّالِمُ فِیهِ بِالْحَسْرَهِ وَ یَتَمَنَّی الْمُضَیِّعُ فِیهِ الرَّجْعَهَ ﴿وَلَاتَ حِينَ مَنَاصٍ[23] »[24] آنجا مي‌ بيني كه يك عدّه مي‌ گويند ﴿رَبِّ ارْجِعُونِ﴾ اما هيچ جا براي برگشت اين ها نيست اين عصاره اين نامه 41 حضرت است كه اميدواريم به بركت حضرت هم به معارف اين خاندان آشنا بشويم هم اين ها را باور كنيم هم اين ها را عمل كنيم هم به جامعه منتقل كنيم تا ما و جامعه ما در صلاح و فلاح الهي به سر ببريم و در دنيا و آخر سعادتمند باشيم.


[1] نظامی، الیاس بن یوسف و وحید دستگردی، حسن. ۱۳۸۱. کلیات حکیم نظامی گنجوی. ۲ ج. تهران - ایران : بهزاد، بخش2، ص654.
[8] نظامی، الیاس بن یوسف و وحید دستگردی، حسن. ۱۳۸۱. کلیات حکیم نظامی گنجوی. ۲ ج. تهران - ایران : بهزاد، بخش2، ص654.
logo