91/01/31
بسم الله الرحمن الرحیم
نامه 35/نامه ها /نهج البلاغه
موضوع: نهج البلاغه/نامه ها /نامه 35
در آستانه شهادت صديقه كبری فاطمه زهرا (صلوات الله و سلامه عليها) هستيم كه اين سوگ و ماتم را به پيشگاه وليّ عصر (ارواحنا فداه) و عموم علاقه مندان قرآن و عترت و به شما برادران و خواهران بزرگوار تعزيت عرض مي كنيم. طليعه اين محفل هم با اين ذكرهايي كه همه ما شنيديم معطّر و نوراني شد كه _ ان شاء الله_ به بركت عترت طاهرين همه ما از حُسن عاقبت برخوردار باشيم. مقدم شما بزرگواران برادران و خواهران حوزوي و دانشگاهي و مهندسان عزيز و عزيزان بسيجي و همه حاضران گرانقدر را ارج مي نهيم، از خداي سبحان مسئلت مي كنيم به همه شما صلاح و فلاح دنيا و آخرت مرحمت كند.
بحث هاي روز پنج شنبه در دو بخش خلاصه مي شد. بخش اول به مسائل اخلاقي برمي گشت بخش دوم شرح كوتاهي از نهج البلاغه اميرمؤمنان علي بن ابي طالب (سلام الله عليه) بود كه آن هم به مسائل اخلاقي وابسته بود.
در جريان مسائل اخلاقي برخي ها فكر مي كنند اخلاق يك سلسله بايدها و نبايدهاي اعتباري است ولي نتيجه بحث ها نشان داد كه انسان يك موجود حقيقي و تكويني است (اين اصل اول) و اين موجود حقيقي و تكويني، متكامل و پوياست (اصل دوم) تكامل يك موجود حقيقي بايد حقيقي و عيني باشد نه اعتباري (اين اصل سوم) پس اخلاق و قوانيني كه انسان را مي پروراند حتماً حقيقي و عيني است (اصل چهارم). اين قوانين اعتباري اين بايد و نبايد را از حقايقي استنباط مي كنند كه با تكوين و گذشته انسان رابطه داشته باشد از يك سو، با آينده انسان وابسته باشد از سوي ديگر و با حال و گرايش كنوني او هماهنگ باشد از سوي سوم. اين بايدها و نبايدها اين وجوب و حرمت ها اين صحّت و بطلان ها را از ملاك هاي حقيقي و واقعي مي گيرند كه سهمي از حقيقت دارند كه تا حدودي آن مسائل گذشت و از طرفي همان طوري كه اين قوانين، مسبوق به حقيقت است ملحوق به حقيقت هم است آن سابقه حقيقت چون گذشته است [و] در دسترس ما نيست (يك) محلّ ابتلاي عملي ما هم نيست (دو) خيلي در دستگاه دين به آن بخش سابق و گذشته فشاري نيامده [و تأكيد نشده] اما اين بخش آينده چون به زندگي بعد از مرگ ما وابسته است دين روي اين بخش آينده خيلي سرمايه گذاري كرده اولاً مرگ را معنا كرد كه مردن يعني چه، بعد معنا كرد كه ما بعد از مرگ كجا مي رويم و چه مي شويم و به ما فرمود انسان هم بدن دارد هم روح و به ما فرمود تمام نيازهايي كه انسان در دنيا دارد بعد از مرگ هم دارد و به ما فرمود در دنيا نيازهاي ما با دو عامل برطرف ميشود و بعد از مرگ هيچ كدام از اين دو عامل سهمي ندارد، تمام فرق دنيا و بعد از مرگ همين است.
توضيح مطلب اين است كه ما در دنيا بدن داريم و روح داريم بدن نيازهايي دارد و روح نيازهايي دارد اين نيازها در دنيا يا با ضوابط حل مي شود يا با روابط، ضوابط يعني قانون تجاري، قانون صلح، قانون اجاره، قانون مساقات، مضاربه، همين عقود اسلامي، روابط اين است كه كسي پدر كسي است كسي فرزند كسي است واجب النفقه كسي است دوست كسي است [و مشكلات او را حل مي كند] اين مشكلات جامعه كنوني يا با ضوابط و خريد و فروش و تجارت حل مي شود يا با روابط حل مي شود اگر كسي كودك است كه واجب النفقه پدر است پدر او را تأمين مي كند يا اگر كهنسال فرتوت است واجب النفقه فرزند است فرزند او را تأمين مي كند، بالأخره نيازهاي دنيا يا بر اساس ضوابط يا بر اساس روابط يا بر اساس كلا الأمرين حل مي شود ولي بعد از مرگ همه اين نيازها هست بدن هست روح هست مسكن و پوشاك و خوراك و همه اين نيازها هست اما هيچ كدام از اين دو عامل نيست يعني نه با ضوابط مي شود حل كرد نه با روابط فرمود: ﴿لاَّ بَيْعٌ فِيهِ وَلاَ خُلَّةٌ﴾[1] نه با تجارت نه با خريد و فروش نه با اجاره نه با مضاربه نه با مساقات با هيچ كدام از اين عقود اسلامي بعد از مرگ نمي شود مشكل را حل كرد روابط هم نيست براي اين كه همه از خاك برمي خيزند كسي پدر كسي نيست كسي فرزند كسي نيست ﴿فَلَا أَنسَابَ بَيْنَهُمْ﴾[2] چه در برزخ چه در قيامت كبری، كسي واجب النفقه كسي نيست كسي مشكل ديگري را حل نمي كند بنابراين ما بعد از مرگ زندهايم بدن داريم روح داريم همه نيازها هست و همه نيازها را بايد برآورده كنيم فقط خودمان بايد برآورده كنيم خب اين جز با اخلاق و فقه و حقوق در دنيا قابل تأمين نيست لذا تعبير قرآن كريم اين است كه كسي در آنجا مشكل شما را حل نمي كند شما توشه تان را بايد از اينجا ببريد؛ مردن كه توشه نمي خواهد مقداري كفن مي خواهد كه به ما مي دهند عمده توشه بعد از مرگ است فرمود: ﴿تَزَوَّدُواْ فَإِنَّ خَيْرَ الزَّادِ التَّقْوَى﴾[3] معلوم مي شود ما مسافريم تازه وارد برزخ شديم منزلي از منازل بين راه است وقتي وارد صحنه قيامت شديم در ساهره قيامت منزلي از منزل هاست حتي وقتي وارد بهشت شديم آنجا هم منزلي از منزل هاست پايان امر لقاء الله است.
اين كه در سورهٴ مباركهٴ «قمر» آمده است كه ﴿إِنَّ الْمُتَّقِينَ فِي جَنَّاتٍ وَنَهَرٍ ﴿54﴾[4] فِي مَقْعَدِ صِدْقٍ عِندَ مَلِيكٍ مُّقْتَدِرٍ﴾ معلوم ميشود به لقای ذات اقدس الهي رسيدن پايان راه است آنجا در حقيقت دارالقرار است بقيه دارالفرار يا منزل است اگر منزل هاي بين راه است و اگر ما در مسيريم توشه مي طلبد توشه آن اخلاق است عقل است علم است عدل است تواضع است بي راهه نرفتن و راه كسي را نبستن است اخلاق، حقيقتي است كه مي تواند توشه بعد از مرگ ما باشد. خيلي ها خوابند؛ ديديد بعضي ها در خواب حرف مي زنند وجود مبارك پيغمبر (عليه و علي آله آلاف التحيّة و الثناء) فرمود: «النَّاسُ نِيَامٌ فَإِذَا مَاتُوا انْتَبَهُوا»[5] بعضي ها در خواب حرف مي زنند پراكنده اند حرف، معنا ندارد. خيلي ها هم حرف هايشان بي معناست مي گويند انسان كه مي ميرد مي پوسد نه انسان را شناختند نه انسان آفرين را شناختند نه عالم را شناختند نه عالم، پوچ و بي معناست نه آفريننده انسان كارِ بي معنا مي كند ﴿أَفَحَسِبْتُمْ أَنَّمَا خَلَقْنَاكُمْ عَبَثًا﴾[6] نه انسان، بي مقصد است كه ﴿أَيَحْسَبُ الْإِنسَانُ أَن يُتْرَكَ سُدًى﴾[7] هم انسان هدفمند است هم آفريننده انسان حكيم است. اخلاق براي آن است كه به انسان بگويد توشه تهيه كن و اين توشه تهيه كردن هم به اين عقل محوري و عدل مداري است هر روز ما داريم سرمايه مي دهيم و آن عمر ماست. انسان يك جا بنشيند يك حرف تازه اي ياد نگيرد به همان اندازه از خدا دور است چون خدا عليمِ محض است اگر كسي چيز ياد نگرفت به همان اندازه از خدا دور مي شود اين چگونه در نماز مي تواند بگويد قربة الي الله اين كه از خدا دور شده؟! اگر جايي مي نشيند بايد عالمانه بنشيند عالمانه حرف ياد بگيرد در محضر پيغمبر (عليه و علي آله آلاف التحيّة و الثناء) كه معارف علمي و عقلي مطرح مي شد يكي از اصحاب عرض كرد مجلس شما سودمند و شيرين است ولي [نميتوانيم حفظ كنيم] همين كه از مجلس شما بيرون رفتيم آن حلاوت و شيريني را از دست مي دهيم حضرت فرمود: «استعن بيمينك»[8] شما از دستت كمك بگير وقتي مجلس علم مي آيي لوازم التحريري همراهت باشد قلم باشد ابزار نوشتن باشد حرف ها را يادداشت كن بعد وقتي بيرون رفتي اين ها را ارزيابي كن از مُسودّه به مُبيضّه در بياور هر وقت كه فراغت كردي آن ها را نگاه بكن هميشه شادمان و شيرين كامي فرمود: «استعن بيمينك» فرمود به من نگو به دستت بگو.
شما شنيده ايد يا ديدهايد كه نجّارها سابقاً الآن هم شايد باشد وقتي خط مي كشيدند اين مداد را پشت گوش مي گذاشتند اين كاري بود كه نجارها داشتند شايد الآن هم كم و بيش داشته باشند اين را در العقد الفريد نقل مي كند كه در زمان وجود مبارك پيغمبر (عليه و علي آله آلاف التحيّة و الثناء) كسي آمد محضر حضرت قلمي داشت مطلبي را نوشت بعد خواست قلم را به زمين بگذارد حضرت فرمود: «ضع القلم على أذنك»[9] بگذار بالاي گوشات اين بگذار بالاي گوشات هم براي اين كه كثيف نشود هم براي اين كه دنيا بفهمد جهان بداند كه ما حرفِ عالم شدن را به زير گوش همه رسانديم كه مردم بايد چيزنويس باشند چيزخوان باشند چيز ياد بگيرند و وجود مبارك امام صادق (سلام الله عليه) به مفضّل فرمود بالأخره شما بايد ميراثي براي بچه هايتان داشته باشيد ميراث به اين نيست كه چند جلد كتاب بخريد در خانه بگذاريد بچه ها با كتاب ها آشنا بشوند اين حداقل است، ميراث به اين است «فإن مت فورث كتبك بنيك»[10] تو هم چند جلد كتاب بنويس كه بچه هاي تو از كتاب هاي تو علم را ارث ببرند خب اين ديني كه به انسان مي گويد پدر بايد بكوشد كه لااقل چندتا رساله چندتا كتاب يا يك رساله يا يك كتاب يا يك مقاله علمي بنويسد كه فرزندان او علم را از او ارث ببرند جامعه را جامعه عقل و عدل مي كند فرمود: «فإن مت فورث كتبك بنيك» نه كتابِ ديگران را بخر بياور خانه بگذار، آن هم البته بسيار خير است بالأخره اگر وجود مبارك پيغمبر (صلّي الله عليه و آله و سلّم) است ما را اين چنين فرمود: «استعن بيمينك»[11] .
اگر وجود مبارك امام صادق(سلام الله عليه) است فرمود: «بث علمك في إخوانك ، فإن مت فورث كتبك بنيك»[12] مَبثوث كن پراكنده كن دانش و بينشت را در خانواده ات و در قوم و قبيله ات منتشر بكن كه از تو علم به ديگران برسد. قسمت مهمّ بحث هاي اخلاقي از مرگ به بعد است يعني اصرار دين اين است كه انسان از پوست به در مي آيد نه بپوسد و ابدي مي شود اگر انسان ابدي شد توشه ابدي مي خواهد توشه ابدي در عقل و عدل و علم است چون اگر نان و گوشت و آب باشد كه اين ها ابدي نيست آنچه ابدي است عدل است و معرفت است و عقل است و كمالات روحي است و مانند آن و اين هاست كه در حقيقت غذاي روح است و اين هاست كه مي ماند و اين هاست كه انسان را همراهي مي كند تا آنجايي كه اين ها توان آن را دارند. البته عابدان و زاهدان يك سلسله ره توشه دارند حكيمانه و عارفان يك سلسله ره توشه برتر و بالاتر دارند آن ها مي فهمند كه زاد و توشه چقدر است چه اندازه انسان بايد زاد تهيه كند و مي فهمند بعد از اين زاد نوبت لقاست نوبت به مقصد رسيدن است در مقصد، سخن از زاد نيست انسان نيازي ندارد تا با زاد و توشه تهيه كند اين هم عصاره اي از بخش اول كه مربوط به مسائل اخلاقي است.
اما آن چه به بخش دوم برمي گردد نامه اي است از وجود مبارك حضرت امير (سلام الله عليه) اين نامه خيلي مبسوط نيست. برخي از نامه هاي وجود مبارك حضرت امير مفصّل بود كه قبلاً خوانده شد برخي از نامه ها كوتاه است اين نامه سي و پنجمين نامه وجود مبارك حضرت امير است كه تقريباً حرف روز است.
در اين نامه وجود مبارك حضرت امير درباره مصر و مردم مصر سخن گفت در زمان قدرت حضرت امير (سلام الله عليه) نسبت به مصر خب محمد بن ابي بكر را قبلاً فرستاد بعد مالك اشتر را فرستاد محمد بن ابي بكر مورد هَجْمه شاميان قرار گرفت او را شهيد كردند مالك اشتر را در بين راه شهيد كردند چون در تيررس امويان بود با دسيسه معاويه و عمروعاص لشكركشي كردند بالأخره محمد بن ابي بكر را شهيد كردند و مصر را از آن حالت در آوردند كه الآن هم بايد تلاش و كوشش كرد و دعا كرد كه اين مصرِ انقلابكرده دوباره به دست معاويه و عمرعاص و امويان عصر نيفتد. خب وجود مبارك حضرت امير در زمان مالك يك نامه رسمي به مالك داد كه آن عهدنامه مالك است كه معروف است. نامهاي براي مردم مصر نوشت به مردم مصر فرمود: «مَنْ نَامَ لَمْ یُنَمْ عَنْهُ»[13] شما نگوييد ما رهبري مثل حضرت امير داريم يا والي اي مثل مالك اشتر داريم مردم شهر اگر بخوابند دشمنِ بيدار حمله مي كند «مَنْ نَامَ لَمْ یُنَمْ عَنْهُ» يعني اگر ملّتي بخوابد دشمنِ بيدار كه نمي خوابد در حالِ خوابِ او، به او حمله مي كند اين را براي مردم مصر مرقوم فرمود «مَنْ نَامَ لَمْ یُنَمْ عَنْهُ» اين نامه تقريباً يك صفحه و اندي است بر خلاف نامه مالك اشتر كه نامه مبسوطي است، بالأخره اين ها خواب بودند و حرف محمد بن ابي بكر را گوش ندادند كه نماينده حضرت امير بود و استاندار رسمي مصر بود و امويان شورش كردند حمله كردند نماينده حضرت امير را گرفتند و كشتند و برخي ها گفتند آن بدن را سوزاندند و مصر را به تصرّف در آوردند.
وجود مبارك حضرت امير يك نامه گلايه آميزي براي عبدالله بن عباس در اين زمينه مي نويسد كه او را از مصر و حوادث تلخي كه در مصر اتفاق افتاد باخبر بكند اين سي و پنجمين نامهاي است كه در نهج البلاغه است اين نامه را حضرت امير براي عبدالله بن عباس بعد از شهادت محمد بن ابي بكر نوشتند اين محمد بن ابي بكر چون رَبيب وجود مبارك حضرت امير بود حضرت از او به عنوان فرزند ياد مي كند. فرمود: «أَمَّا بَعْدُ فَإِنَّ مِصْرَ قَدِ افْتُتِحَتْ» اين مصر كه اسم است براي آن كشور، اين چون دو سبب در آن هست غير منصرف است اما كلمه مصر كه در قرآن دارد ﴿اهْبِطُواْ مِصْرًا﴾[14] آن به معني شهر است و آن منصرف است و تنوين قبول مي كند «فَإِنَّ مِصْرَ قَدِ افْتُتِحَتْ»[15] متأسفانه غارت شد و گرفتند «وَ مُحَمَّدُ بْنُ أَبِی بَکْرٍ رَحِمَهُ اللَّهُ قَدِ اسْتُشْهِدَ» اين نماينده رسمي حضرت امير بود علوي فكر مي كرد و تابع حضرت امير بود به دستور حضرت امير استاندار رسمي مصر بود اين را شهيد كردند «فَعِنْدَ اللَّهِ نَحْتَسِبُهُ وَلَداً نَاصِحاً وَ عَامِلاً کَادِحاً وَ سَیْفاً قَاطِعاً وَ رُکْناً دَافِعاً» او براي ما يك فرزند خوبي بود استاندار خوبي بود مدافع خوبي بود مسئول خوبي بود اين اوصاف را وجود مبارك حضرت امير براي اين استاندار شهيد فرمود.
بعد فرمود: «وَ قَدْ کُنْتُ حَثَثْتُ النَّاسَ عَلَی لَحَاقِهِ» من به مردم مصر توصيه كردم كه او را كمك كنند و تأييد كنند ولي نكردند لذا امويان حمله كردند غارت كردند او را شهيد كردند و مصر را گرفتند «وَ أَمَرْتُهُمْ بِغِیَاثِهِ» به كمك كردن او، او استغاثه كرد من به مردم گفتم به او پناه بدهيد قبل از وَقعه و نكردند «وَ دَعَوْتُهُمْ سِرّاً وَ جَهْراً وَ عَوْداً وَ بَدْءاً» من اول و آخر، ظاهر و باطن مردم مصر را دعوت كردم به حمايت از استاندارشان [ولي اجابت] نكردند «فَمِنْهُمُ الْآتِی کَارِهاً» برخي ها وارد صحنه شدند با بي رغبتي آن طوري كه بايد دفاع نكردند «وَ مِنْهُمُ الْمُعْتَلُّ کَاذِباً» بعضي ها بهانه هاي دروغين آوردند و در صحنه نصرت حضور پيدا نكردند «وَ مِنْهُمُ الْقَاعِدُ خَاذِلاً» بعضي ها در خانه نشستند و نماينده مرا مخذول كردند «أَسْأَلُ اللَّهَ تَعَالَی أَنْ یَجْعَلَ لِی مِنْهُمْ فَرَجاً عَاجِلاً» من از ذات اقدس الهي فرج عاجل مي طلبم اين درخواست فرج، انتظار فرج در همه مراحل هست يكي از مصاديقش جريان ظهور حضرت (سلام الله عليه) است وگرنه انتظار فرج، منتظر فرج بودن يعني موحّدانه زندگي كردن از ذات اقدس الهي حلّ مشكلات را خواستن و مانند آن «فَوَاللَّهِ لَوْ لاَ طَمَعِی عِنْدَ لِقَائِی عَدُوِّی فِی الشَّهَادَهِ وَ تَوْطِینِی نَفْسِی عَلَی الْمَنِیَّهِ لَأَحْبَبْتُ أَلاَّ أَلْقَی مَعَ هَؤُلاَءِ یَوْماً وَاحِداً وَ لاَ أَلْتَقِیَ بِهِمْ أَبَداً» سرّ اين كه من مسئوليت را قبول كردم و حاضرم با اين ها همكاري بكنم براي دو چيز است اين است كه من به شهادت، دل بستم اگر فاصله بگيرم بروم در جايي بمانم به طور طبيعي بميرم من اين مرگ عادي را دوست ندارم من صحنه مبارزه و دفاع در راه حق و مقاومت كردن و مانند اين ها را دوست دارم و اين هم بدون حضور در صحنه نمي شود نسبت به مقامات دنيا هم در همان اول فرمود وضع دنيا را من براي شما تشريح كنم كه من ديدم نسبت به اين حكومت و دنيا و رياست چيست.
آن روز مستحضريد كه خاورميانه يك كشور بود يك حكومت بود البته جمعيت به اين اندازه نبود وسعت به اين اندازه نبود وقتي حضرت امير (سلام الله عليه) در كوفه، حاكم اسلامي بود امپراطوري ايران تسليم شده بود امپراطوري روم تسليم شده بود شرق و غرب حجاز در حكومت اسلامي بود ايران با همه وسعتي كه داشت چند تا استانداري داشت حكومت كلّ خاورميانه در اختيار حضرت امير بود خب اين حكومت را كه حضرت امير مي خواهد ارزيابي كند مي فرمايد اين چنين نيست كه من براي اين حكومت ارزشي قائل بشوم مگر آن مقداري كه من بتوانم حق را اِحقاق كنم باطل را ابطال كنم مردم را آگاه كنم و از مظلوم حمايت كنم و ظالم را سر جايش بنشانم[16] خب اين فكر خيلي آسماني است ديگر، الآن هم مي فرمايد من اگر بر سرِ كار هستم مسئوليت را پذيرم براي اين كه مرگ عادي براي من گوارا نيست اين مرگ در راه حق، مرگ شهيدانه، مرگ با شهامت براي من شرف است من به دنبال اين هستم و اگر اين نبود يك روز من حاضر نبودم با اين ها زندگي كنم. اميدواريم كه بهترين صلوات و سلام انبيا و اوليا به روح مطهّر آن حضرت باشد و خداي سبحان آن توفيق را عطا كند كه ما معارف ديني را فرا بگيريم و باور كنيم و عمل كنيم و منتشر كنيم.