1404/01/27
بسم الله الرحمن الرحیم
حکمت 159 و 160 و 161/حکمت ها /نهج البلاغه
موضوع: نهج البلاغه/حکمت ها /حکمت 159 و 160 و 161
به شماره 159 از کلمات نوراني حضرت امير (سلام الله عليه) در نهج البلاغه رسيديم. وجود مبارک حضرت اين چنين فرمود: «مَنْ وَضَعَ نَفْسَهُ مَوَاضِعَ التُّهَمَهِ فَلاَ یَلُومَنَّ مَنْ أَسَاءَ بِهِ الظَّنَّ»[1] . مستحضر هستيد که ممکن است گرچه برخي از اين کلمات را حضرت ارتجالاً يک جا فرموده باشد ولي غالب اين کلمات انتخاب شده از خطبه ها و نامه ها و توصيه ها و ادعيه حضرت است و چون بخش هاي بلاغي و فصاحت آن ها يک قدري بيش از ساير جمله ها است آن ها را مرحوم سيد رضي(رضوان الله عليه) جدا کرد.
مطلب اساسي اين جمله نوراني اين است که انسان همان طوري که در اصل هستي خود برده و بنده خدا است در همه شئون بنده خدا است. يک چيزي به عنوان مستقل در اختيار انسان باشد که شريعت در آن جا برنامه نداشته باشد اين طور نيست. اصل حيات شرف و آبرو و مال و حيثيت - هر چه که هست - گرچه خداي سبحان براي انسان مقرر فرمود ولي انسان موظف است اين ها را امانت هاي الهي بداند و در محدوده اين ها به اذن صاحب مال به قدر امانت اثر کند. اصل حيات همين طور است حيثيت و آبرو همين طور است مال همين طور است. درباره تک تک اين ها هم جمله هاي نوراني آمده است.
مستحضر هستيد که حکم فقهي روشني دارد کسي نمي تواند به بدن خود آسيب برساند نمي تواند غذايي که براي او ضرر دارد بخورد. در اين جا فرمود آبرو برای شما نيست. اين جمله بارها به عرضتان رسيد اين ها جمله هاي نوراني امام صادق(سلام الله عليه) است که مرحوم کليني در جلد دوم کافي در بحث ايمان و کفر ذکر کرده است که آبروي مؤمن برای مؤمن نيست که هر جا بخواهد آبرويش را بريزد «إِنَّ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ فَوَّضَ إِلَى الْمُؤْمِنِ أُمُورَهُ كُلَّهَا وَ لَمْ يُفَوِّضْ إِلَيْهِ أَنْ يُذِلَّ نَفْسَهُ»[2] بله مؤمن آزاد است اما حق ندارد يک کاري بکند که به حيثيت او بربخورد؛ همان طوري که ديگری حق ندارد هتک حيثيت مؤمن و آبرو مؤمن کند و حيثيت و آبروی او را ببرد، خودش هم حق ندارد. آبروي مؤمن امانت است و مؤمن امين الله است «إِنَّ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ فَوَّضَ إِلَى الْمُؤْمِنِ أُمُورَهُ كُلَّهَا وَ لَمْ يُفَوِّضْ إِلَيْهِ أَنْ يُذِلَّ نَفْسَهُ» نه فرد حق دارد کاري بکند که آبروي او از بين ببرد نه جامعه بايد کاري بکند که آبروي امت اسلامي از بين برود؛ لذا به کسي که در معرض تهمت قرار گرفت فرمود، چرا آن جا رفتي؟ جايز نيست مؤمن يک جايي برود يک حرفي بزند يک غذايي بخورد يک مصاحبه اي بکند که مورد تهمت است. اگر يک کسي کاري بکند که عمداً باعث سوء ظن مردم بشود اين کار جايز نيست.
سرّش اين است که گرچه ﴿لِلَّهِ الْعِزَّةُ وَلِرَسُولِهِ وَلِلْمُؤْمِنِينَ﴾[3] به حسب ظاهر جمله خبريه است اما اين بخش اخيرش جمله خبريه اي است که به داعي انشاء القاء شده است ﴿لِلَّهِ الْعِزَّةُ وَلِرَسُولِهِ وَلِلْمُؤْمِنِينَ﴾ يعني «ايها المؤمنون» شما امين الله هستيد حق نداريد کاري بکنيد که به عزت شما بربخورد، حق نداريد يک جايي برويد که متهم بشويد، نبايد بگوييد که من آزاد هستم، بله انسان آزاد است اما همان طوري که اصل هويت او برده و بنده خدا است، شئون او هم همين طور است؛ بخواهد کاري بکند که به بدنش آسيب برسد جايز نيست ولو به صورت روزه؛ روزه اي مي گيرد که براي او ضرر دارد اين را شريعت اجازه نداد؛ اگر يک صائمي بخواهد روزه بگيرد که اين روزه براي او ضرر دارد نه تنها صحيح نيست جايز هم نيست. درباره مال چطور است؟ گفتند اسراف در مال حرام است. همان طور که اسراف در سلامت، اسراف در مال و مانند آن حرام است اسراف در حيثيت و آبرو هم همين طور است. حالا يک وقتي انسان يک جمله اي مي گويد هم خودش يک لبخندي زد هم ديگري، اما بخواهد طنّاز ديگران باشد؛ يک گروهي هستند پنج شش نفر هستند هفت هشت نفر هستند فقط او کارش اين است که داستان خنده آور بگويد و بخنداند و بخندد اين کار را نکن، بله حالا يک وقتي يک داستاني گفتي ديگران خنديدند قسمت هاي ديگر را هم ديگران بگويند، اما شما يک کاري بکنيد که طنّاز و طنزپرداز يک جامعه باشيد همه منتظر هستند که شما چه مي گوييد آن ها بخندند حق نداريد اين کار را انجام دهيد، آبروي مؤمن برای خود مؤمن نيست؛ لذا براي اين که آيات «يفسر بعضه بعضا» فرمود درست است که ﴿لِلَّهِ الْعِزَّةُ وَلِرَسُولِهِ وَلِلْمُؤْمِنِينَ﴾ اين يک آيه، اما ﴿إِنَّ العِزَّةَ لِلّهِ جَمِيعًا﴾[4] يعني حواستان جمع باشد که اين آبروي شما برای شما نيست. شما امين الله هستيد.
بنابراين انسان حق ندارد هر حرفي بزند هر جايي برود. همان طور که حق ندارد هر غذايي بخورد حق ندارد هر لباسي بپوشد به حيثيت او بربخورد. پس ما امين الله هستيم خدا ما را عزيز کرد اين کم نعمتي نيست! ﴿لِلَّهِ الْعِزَّةُ وَلِرَسُولِهِ وَلِلْمُؤْمِنِينَ﴾[5] خدا مؤمن را عزيز کرد آبرويش را حفظ مي کند اگر خداي ناکرده کسي بخواهد به آبروي کسي تعدي کند خدا هم آبروي آن شخص را حفظ مي کند هم آبروي متعدي را از بين مي برد؛ لذا فرمود درست است که گفتيم ﴿لِلَّهِ الْعِزَّةُ وَلِرَسُولِهِ وَلِلْمُؤْمِنِينَ﴾ اما اين تثليث بايد به آن توحيد برگردد ﴿إِنَّ العِزَّةَ لِلّهِ جَمِيعًا﴾[6] اين دأب قرآن کريم است اگر چند چيزي را به چند شيء نسبت داد در آخر جمع بندي مي کند مي گويد حواستان جمع باشد همه اش برای خدا است ﴿أَطِيعُواْ اللّهَ وَأَطِيعُواْ الرَّسُولَ وَأُوْلِي الأَمْرِ مِنكُمْ﴾[7] اين تثليث است. از خدا اطاعت کنيد از پيغمبر اطاعت کنيد از اولوا الامر اطاعت کنيد اين صدر آيه است. وسط آيه مي رسيم مي بينيم از اولوا الامر سخني نيست، فقط خدا است و پيغمبر، آخر آيه مي رسيم مي بينيم از پيغمبر خبري نيست ﴿لِلَّهِ الْعِزَّةُ وَلِرَسُولِهِ وَلِلْمُؤْمِنِينَ﴾[8] . ﴿أَطِيعُواْ اللّهَ وَأَطِيعُواْ الرَّسُولَ وَأُوْلِي الأَمْرِ مِنكُمْ﴾[9] اگر امري پيدا شد اختلافي کرديد ﴿فَرُدُّوهُ إِلَى اللّهِ وَالرَّسُولِ﴾[10] ديگر سخن از اولوا الامر نيست؛ اول تثليث بعد تثنيه بعد توحيد. همه جا همين طور است. به خود پيغمبر هم فرمود حواست جمع باشد اگر به تو احترام مي کنند براي اين است که تو حرف ما را مي زني ﴿أَطِيعُواْ اللّهَ وَأَطِيعُواْ الرَّسُولَ وَأُوْلِي الأَمْرِ مِنكُمْ﴾ اين تثليث. وسط آيه دارد ﴿فَإِن تَنَازَعْتُمْ فِي شَيْءٍ فَرُدُّوهُ إِلَى اللّهِ وَالرَّسُولِ﴾ اگر در يک امري اختلاف کرديد برويد محضر قرآن و پيغمبر، ديگر سخن از اولوا الامر نيست چون اگر درباره خود اولوا الامر و سقيفه و امثال سقيفه اختلاف کرديد ديگر به آن ها مراجعه نمي کنيد. حالا اگر اختلاف درباره امامت بود چکار بکنيم؟ به الله و رسول مراجعه مي کنيم. اگر درباره خود رسول اختلاف بود چکار بکنيم؟ اطيعوا الله و لاغير. پس اول تثليث بعد تثنيه بعد توحيد. ﴿لِلَّهِ الْعِزَّةُ وَلِرَسُولِهِ وَلِلْمُؤْمِنِينَ﴾[11] تثليث. بعد ﴿إِنَّ العِزَّةَ لِلّهِ جَمِيعًا﴾[12] تا ثابت بکند آن چه که بر نظام حاکم است چه در تکوين چه در تشريع، توحيد است
بنابراين ما همان طوري که در اصل هويتمان بنده هستيم و بايد اطاعت کنيم و امين خدا هستيم بايد آن را حفظ بکنيم، بر ما حفظ سلامت بدن لازم است، يک؛ کاري که به اين سلامت آسيب مي رساند حرام است، دو؛ درباره غذا خوردن همين طور است درباره رفت و آمد همين طور است، درباره عزت همين طور است، درباره گفتگو با بيگانه ها هم همين طور است. اين که فرمودند ما از صحنه برابر گفتگو مي کنيم هيچ فشاري نمي پذيريم همين است. انسان عزيزانه گفتگو مي کند عزيزانه حرف مي زند عزيزانه مصاحبه مي کند که عزتش محفوظ باشد. اين وظيفه ديني ما است که در همه موارد با عزت وارد بشويم. اين بيان نوراني امام صادق است که فرمود حواستان جمع باشد آبروي مؤمن امانت الله است؛ لذا اگر کسي خداي ناکرده آبروي برادر مؤمنش را ببرد چکار کرده؟ معصيت عادي است؟! اين که براي غيبت اين طور دستور آمده براي چيست؟ براي اين که دارد امانت خدا را از بين می برد. آبروي مؤمن و حيثيت مؤمن امانت خدا است، نه خود او حق دارد اين امانت را از بين ببرد و نه ديگري؛ لذا اگر کسي خداي ناکرده آبروي مؤمن را برد خدا با او چه مي کند، معلوم نيست؛ وجود مبارک حضرت فرمود که کسي حق ندارد يک کاري بکند که در معرض تهمت قرار بگيرد. «مَنْ وَضَعَ نَفْسَهُ مَوَاضِعَ التُّهَمَهِ فَلاَ یَلُومَنَّ مَنْ أَسَاءَ بِهِ الظَّنَّ»[13] .
مطلب ديگر که جمله 160 هست فرمود: «مَنْ مَلَکَ اسْتَأْثَرَ»[14] ، مطلب بعدي 161 اين است «مَنِ اسْتَبَدَّ بِرَأْیِهِ هَلَکَ، وَ مَنْ شَاوَرَ الرِّجَالَ شَارَکَهَا فِی عُقُولِهَا»[15] ، اين يک صغري و کبري است که صغرايش يک کلمه قرار گرفت کبرايش يک کلمه. فرمود طبع انسان اين طور است نه اين که انسان بايد اين طور باشد، طبع خيلي ها اين طور است که اگر به قدرتي رسيد خودخواه است. در مسائل مالي، مالي دستش آمد سعي مي کند استئثار کند نه ايثار. استئثار اين است که خود را بر ديگري مقدم بدارد. ايثار آن است که ديگري را بر خود مقدم بدارد. آن چه که طبع مردم است گرفتار آن نفس اماره و امثال ذلک هستند. فرمود طبع مردم اين است که اگر به قدرتي رسيدند به مالي رسيدند به جايي رسيدند به سمتي رسيدند خود رأي هستند مي خواهند مال خودشان باشد.
مردان الهي کساني هستند که بر نفس مسلط هستند عقلشان بر نفسشان حاکم است؛ عقل امار بالحسن است آن نفس است که امار بالسوء است ﴿وَيُؤْثِرُونَ عَلَى أَنفُسِهِمْ وَلَوْ كَانَ بِهِمْ خَصَاصَةٌ﴾[16] اگر انسان تحت حکومت عقل بود اهل ايثار مي شود اگر تحت حکومت نفس بود که اماره بالسوء است اهل استئثار است. فرمود: «مَنْ مَلَکَ اسْتَأْثَرَ»[17] . حالا اگر کسي اهل استئثار شد چيست؟ گرچه اين دو جمله در نهج البلاغه کنار هم نيست اما آن جمله بعدي به منزله کبراي اين جمله قبلي است؛ جمله اولش اين است که «مَنْ مَلَکَ اسْتَأْثَرَ»، طبع مردم برابر آن اماره بالسوء اين است که اگر کسي مال قدرتي حيثيتي چيزي به دستش آمد اهل استئثار است خود را بر ديگري ترجيح مي دهد. جمله بعدي اين است که «مَنِ اسْتَبَدَّ بِرَأْیِهِ هَلَکَ»[18] ؛ استئثار همان استبداد است اين مي شود صغري، آن مي شود کبري. «من استأثر» يعني «من استبد»، «مَنِ اسْتَبَدَّ بِرَأْیِهِ هَلَکَ» جمله اولي صغري، جمله دومي کبري، نتيجه اش اين است که اهل استئثار اهل هلاکت هستند. «مَنْ مَلَکَ اسْتَأْثَرَ»[19] اين صغري «مَنِ اسْتَبَدَّ بِرَأْیِهِ هَلَکَ»[20] اين استبدّ همان معناي اسْتَأْثَرَ است، آن وقت اين مي شود کبري آن مي شود صغري، دو تا جمله يک قياس شکل اول را تشکيل مي دهند. هر کسي به جايي رسيد خودخواه است و هر خودخواهي هلاکت حکم او است پس هر کسي به جايي رسيده است و خودخواهي کرد گرفتار هلاکت مي شود.
«مَنْ مَلَکَ اسْتَأْثَرَ»[21] «مَنِ اسْتَبَدَّ بِرَأْیِهِ هَلَکَ»[22] اين استئثار را تبديل به ايثار کردن هنر اسلام بود که وجود مبارک پيغمبر(عليه و علي آله آلاف التحية و الثناء) اين کار را انجام داده است. وجود مبارک حضرت چند تا کار که سبک کار کار اعجاز است، در آن هجرت انجام داده است. مستحضر هستيد ساليان متمادي در نظام قبيلگي حجاز بين اوس و خزرج زد و خورد و کشتار و امثال ذلک بود. اين ها را طوري آشتی داد که باهم برادر و برابر شدند عقد اخوت بينشان بست و آن مسئله کينه را برطرف کرد. مردم مدينه و مکه هم چون بيگانه بودند دشمن تر و مخالف تر و مبارزتر بودند اما پيغمبر طرزی اوس و خزرج را برادر کرد بين اين ها عقد اخوت ايجاد کرد و عقد اخوت خواند و برادر شدند متحد شدند که نسبت به ديگري که از مکه مي آمد هم اين چنين بودند. اين ها را باهم برادر کردند نسبت به مهاجران مکه هم اهل ايثار کردند اين دو تا کار را حضرت کرد هم اختلاف داخلي اوس و خزرج را برطرف کرد هم دست بخشندگي مردم مدينه را نسبت به مهاجران مکه باز کرد. مردم مکه بالاخره در فشار قريش بودند مي خواستند به مدينه مهاجرت کنند راهي نداشتند براي اين که کسي خانه اين ها را نمي خريد؛ اموال غير منقول را که نمي خريد اموال منقول را هم که حالا لباس بود فرش بود را هم اجازه نمي دادند که اين ها بردارند و به طرف مدينه بيايند. اين ها بايد ناچار با دست خالي مي آمدند.
وقتي آيه نازل شد که از چه مي ترسيد دستتان خالي است همان خدايي که اينجا دستتان را پر کرده آنجا هم دستتان را پر مي کند. اين را چه طور خدا به اين ها فهماند؟ چه طور جا انداخت و آن ها چه طور عمل کردند؟ فرمود سرتان را بلند کنيد - آن آيه را مي خوانيم - سرتان را بلند کنيد اين مرغ هايي که دسته دسته از طرف قطب در زمستان به تالاب هاي منطقه هاي گرمسير مي آيند - در اصطلاح محلي به ميانکاله هاي محلي مي آيند – اين ها ساک و چمدان دستشان است؟ اين ها فقط پر مي زنند مي آيند گرسنه هستند، اين ها که ساکي ندارند چمداني ندارند اين ها را چه کسي تأمين مي کند؟ اينجا آنجا که هستند جاي خودشان است سرسبز است و پرعلف است و زندگي مي کنند. وقتي برف آمد و راه بسته شد با دست خالي يعني دست خالي، اين ها به تالاب قسمت هاي گرمسير مي آيند. اين ها را چه کسي تأمين مي کند؟ شما بلند شويد برويد. اين آيه چه کرد با اين مردم؟ فرمود: ﴿وَكَأَيِّن مِن دَابَّةٍ لَا تَحْمِلُ رِزْقَهَا اللَّهُ يَرْزُقُهَا وَإِيَّاكُمْ﴾[23] برويد، مگر آن پرندگان که به تالاب مي روند با ساک و چمدان مي روند، شما هم با دست خالي به مدينه برويد من آنجا شما را تأمين مي کنم و همه آمدند، شدند مهاجر؛ لذا هجرت هجرت هجرت جزء مفاخر ايمان آوران صدر اسلام شد. اين ها را همين آيه تربيت کرد. حالا آن آيه را بخوانيم. سوره مبارکه «عنکبوت» آيه 60 «أعوذ بالله من الشيطان الرجيم»، ﴿وَكَأَيِّن مِن دَابَّةٍ لَا تَحْمِلُ رِزْقَهَا اللَّهُ يَرْزُقُهَا﴾ اين ﴿لَا تَحْمِلُ﴾ جمله در محل جر است تا صفت باشد براي ﴿دابه﴾. ﴿وَكَأَيِّن مِن دَابَّةٍ لَا تَحْمِلُ رِزْقَهَا اللَّهُ يَرْزُقُهَا وَإِيَّاكُمْ﴾ اين ها که دسته دسته پر مي کشند نه ساک دستشان است و نه چمدان دستشان است چه چيزي همراهشان است؟ اين ها مي آيند در اين تالاب ها ما تأمينشان مي کنيم. اين آيه مهاجرين را راه انداخت ﴿وَكَأَيِّن مِن دَابَّةٍ لَا تَحْمِلُ رِزْقَهَا اللَّهُ يَرْزُقُهَا﴾ که اين جمله در محل جر است تا صفت باشد براي دابه ﴿وَكَأَيِّن مِن دَابَّةٍ لَا تَحْمِلُ رِزْقَهَا اللَّهُ يَرْزُقُهَا وَإِيَّاكُمْ﴾ مهاجرين هم گفتند چشم. نه اجازه مي دانند اين ها اموال منقولشان را حرکت بدهند نه غير منقول؛ غير منقول را کسي از اين ها نمي خريد، يک پارچه اي را لباسي را هم اجازه نمي دادند ببرند، اين ها با دست خالي از مکه به مدينه آمدند. فرمود شما برويد من آنجا شما را تأمين مي کنم. ﴿وَكَأَيِّن مِن دَابَّةٍ لَا تَحْمِلُ رِزْقَهَا اللَّهُ يَرْزُقُهَا وَإِيَّاكُمْ﴾ اين ها هم گفتند چشم.
شما اول تا آخر اين مهاجرت را بررسي کنيد که چه عاملي بود اين ها با دست خالي پر کشيدند به مدينه آمدند روي سفره نشستند؟ چه کسي اين ها را راه انداخت؟ چه قدرتي بود؟ وقتي اين آيه آمد گفتند چشم. اگر انسان با او اين طور معامله بکند و در واقع باور داشته باشد نه مسئله تحريم اثر دارد نه مسئله گفتگو اثر دارد، مؤمن را ذات اقدس الهی با جلال و شکوه اداره و آرام مي کند. ما هستيم و اين سرمايه. ما هستيم و اين قرآن.
و اما آن ايثار؛ حالا که مهاجران حرکت کردند پر زدند پر زدند با دست خالي آمدند مدينه، آيه 9 سوره مبارکه «حشر» اين است فرمود به اين که ﴿وَالَّذِينَ تَبَوَّؤُوا الدَّارَ وَالْإِيمَانَ مِن قَبْلِهِمْ يُحِبُّونَ مَنْ هَاجَرَ إِلَيْهِمْ﴾[24] نه به عنوان صدقه، به عنوان دوست مثل مهمان. اگر براي ما مهمان بيايد با احترام پذيرايي مي کنيم، با محبت پذيرايي مي کنيم؛ اين هم شکم اين ها را تأمين مي کند هم آبروي اين ها را، به اين ها صدقه نمي دهند، محبوبشان را پذيرايي کردند. اين خدا است که بر دلها مسلط است ﴿يُحِبُّونَ مَنْ هَاجَرَ إِلَيْهِمْ وَلَا يَجِدُونَ فِي صُدُورِهِمْ حَاجَةً مِّمَّا أُوتُوا وَيُؤْثِرُونَ عَلَى أَنفُسِهِمْ وَلَوْ كَانَ بِهِمْ خَصَاصَةٌ﴾ خصاصه يعني فقر. خودشان هم اگر احتياج داشته باشند اين را تقديم اين مهاجران از مکه مي کردند. اين خدا است. اين خدا است. ﴿وَيُؤْثِرُونَ عَلَى أَنفُسِهِمْ وَلَوْ كَانَ بِهِمْ خَصَاصَةٌ وَمَن يُوقَ شُحَّ نَفْسِهِ فَأُوْلَئِكَ هُمُ الْمُفْلِحُونَ﴾ اين قصه ای نيست که بعداً انجام می دهيم اين قصه ای است که انجام داد؛ يک وقت است که وعده مي دهد بله شايد بشود شايد نشود. بر فرض بگوييم إن شاء الله مي شود، اما اين جا دارد انجام شده ها را مي گويد ما اين کار را کرديم اين کار را کرديم اين کار را کرديم اسلام را پيروز کرديم.
خدا فرمود اين ها محبوبان مردم مدينه شدند ﴿يُحِبُّونَ مَنْ هَاجَرَ إِلَيْهِمْ﴾ با دوستي اين ها را پذيرايي کردند که هم عزتشان محفوظ شد هم نيازهاي بدني شان محفوظ شد. پس اين ها اهل ايثار شدند در حالي که يک عده گرفتار، اهل استئثار بودند که آن ها را ذات اقدس الهی در بخش پاياني سوره مبارکه «اعلي» مشخص کرد فرمود به اين که ﴿قَدْ أَفْلَحَ مَن تَزَكَّى ﴿14﴾[25] وَذَكَرَ اسْمَ رَبِّهِ فَصَلَّى﴾ اما متأسفانه شما ﴿بَلْ تُؤْثِرُونَ الْحَيَاةَ الدُّنْيَا﴾[26] شما بجاي ايثار گرفتار استئثار هستيد دنيا را بر آخرت ترجيح مي دهيد در حالي که ﴿وَالْآخِرَةُ خَيْرٌ وَأَبْقَى﴾[27] .
بنابراين بازگشت همه تدبيرها به تدبير توحيدي الهي است. او است که دارد اداره مي کند او است که مي گرداند و ما هم واقعاً از هر نظر بنده خدا هستيم. هرگز احساس نکنيم حالا من آزاد هستم هر طوري مي خواهم مصاحبه بکنم مناظره بکنم گفتگو بکنم نه! ما بايد يک طوري گفتگو بکنيم که عزتمان محفوظ باشد، آبروي ما محفوظ باشد حيثيت ما محفوظ باشد. اين خدا هم اين طور به ما دستور داد و اين طور هم ما پيروز مي شويم. نگران نباشيم تصديق کردن و باور کردن کلمات الهي باعث نجات دنيا و آخرت است؛ لذا فرمود اگر اين کار را کسي انجام داد ذات اقدس الهی تأمينش مي کند و اگر تأمين کرد هيچ نگراني در آن نيست. در تلخ ترين موارد وقتي گفتند «من ينجيک»؟ الله. هيچ گوهري به اندازه گوهر ايمان مشکل آدم را حل نمي کند لذا وجود مبارک حضرت اين جمله ها را فرمود که «مَنْ مَلَکَ اسْتَأْثَرَ»[28] ، يعني استبدّ. جمله بعدي: «مَنِ اسْتَبَدَّ بِرَأْیِهِ هَلَکَ»[29] اما «وَ مَنْ شَاوَرَ الرِّجَالَ شَارَکَهَا فِی عُقُولِهَا»، فرمود مشورت کنيد ﴿وَأَمْرُهُمْ شُورَى بَيْنَهُمْ﴾[30] البته مستحضر هستيد اين ﴿أَمْرُهُمْ﴾ است نه «امر الله» چون در احکام و حکم و قضاياي الهي انسان بايد ببيند که معصوم و امام و پيغمبر چه فرمودند. نه در امر الله مشوت کنيد ﴿أَمْرُهُمْ﴾ کاري که مربوط به خود جامعه است، در اين مورد را مشورت کنيد از رأي مردم از فکر مردم از انديشه يکديگر کمک بگيريد ﴿وَأَمْرُهُمْ﴾ نه امر الله ﴿وَأَمْرُهُمْ شُورَى بَيْنَهُمْ﴾ شوري و مشورت بکنيد اينجا هم فرمود «وَ مَنْ شَاوَرَ الرِّجَالَ»[31] ، از رأي آن ها از حسن نيت آن ها بهره مند هستند. هم به اين ها فرمود به اين که بهره مند هستند هم به مردم مي گويد بهره هاي خوب بدهيد. اگر کسي رأي خوب دارد ديگري خواست با او مشورت کند او خداي ناکرده بخل ورزيد مثل کسي که وضع مالي اش خوب است بايد يک جايي کمک مالي بکند، نکند خدا مي گيرد؛ لذا در روايات هم هست که رأي او را فکر و انديشه او را خدا از او مي گيرد، چرا؟ براي اين که فکر و انديشه خوبي خدا به او داد، يک؛ آن برادر مؤمن خواست يک کاري انجام بدهد با او مشورت بکند، دو؛ او عمداً مضايقه کرد، سه؛ خدا مي گيرد، چهار. در مسائل مالي همين طور است؛ در مسائل مالي اگر کسي مشکل مالي کسي را حل نکند عالماً عامداً آبروي کسي را حفظ نکند خدا مي گيرد، اينجا هم اگر کسي عالماً عامداً نظر ندهد فرمود خدا رأيش را مي گيرد. معلوم مي شود در همه امور انسان بنده خدا است.
آن بيان نوراني امام که مرحوم کليني در کافي ذکر کرد اصل حاکم است. اصل حاکم اين است که انسان در همه امور امين الله است. چرا مسافرت ضرردار حرام است؟ سفر حق آدم است. گرچه متأسفانه در اثر کوتاهي فقه ما کوتاهي اصول ما چه در بحث ولايت فقيه چه در بحث امامت قاضي و امثال ذلک تا حال آن چه که ما شنيديم خودمان گفتيم و خودمان نوشتيم و ديگران هم گفتند اين است که اصل اوّلي اين است که هيچ کسي بر هيچ کسي مسلط نيست، چرا؟ چون بناي عقلاء اين است. همين؟ شما در بحث ولايت فقيه در بحث اجتهاد و تقليد، هيچ جا شنيديد که فقيهي استادي به يک آيه اي به يک روايتي استدلال بکند که اصل اولي چيست؟ مي گويند اصل اولي اين است، بناي عقلاء اين است که هيچ کسي بر کسي مسلط نيست «الا ما خرج بالدليل» و حال اين که در کتاب هاي فقهي ما در همين وسائل در بحث علم در روايت دارد که «كَانَ» حضرت امير مکرر اين جمله را مي فرمود «كان عليّ بن أبي طالب عليهالسلام يقول: الناس كلهم أحرار»[32] [33] ما اصالة الحلية را زياد گفتيم اصالة الطهارة را زياد گفتيم اما اصالة الحرية را از کسی شنيديد؟ آن اصالة الحلية «كل شيء طاهر»[34] ، «كُلُّ شَيْءٍ هُوَ لَكَ حَلَالٌ»[35] را بله ما شنيديم، اما اصل آزادي است اين را از کسي شنيديد ؟ با اين که در روايات ما است دارد خاک مي خورد. بارها به عرضتان رسيد تقريباً حداکثر 25 درصد علم اهل بيت در حوزه ها است بقيه نيست چون غالب فقهاي ما از اول طهارت شروع مي کردند تا آخر امر به معروف، در صلات فراوان است زکات فراوان است صوم فراوان است اعتکاف فراوان است خمس فراوان است مکرر گفتند و نوشتند دوره دوره دوره، اما به قضا و شهادت که مي رسيدند مي گفتند محل ابتلاء نيست، حدود را مي گفتند محل ابتلاء نيست، دماء را مي گفتند محل ابتلاء نيست، قتال محل ابتلاء نيست جهاد محل ابتلاء نيست، بخش وسيعي از فقه را مي گفتند محل ابتلاء نيست. چند سال مسئله جهاد مسئله قضا مسئله حدود مسئله دماء اين ها در حوزه ها تعطيل شد؟ در حالي که بسياري از روايات آنجا است.
مکرر در مکرر علي بن ابيطالب فرمود اصل آزادي است. اصالة الحرية «الناس كلهم أحرار»[36] [37] اين حرف بوسيدني نيست؟ اين اصالة الحرية زا ما تاکنون هيچ جا شنيديم هيچ جا خوانديم؟ ما اصالة الطهاري و اصالة الحلية شنيديم، آن را مي گفتيم بناي عقلاء بر اين است، بله قبلاً به عرضتان رسيد که بناي عقلاء چيز خوبي است اما بناي عقلاء را ائمه راه انداختند، آن ها گفتند و اين ها ياد گرفتند. فرمود اصل آزادي است، هيچ کسي حق ندارد بر ديگري خودش را تحميل کند. «الناس كلهم أحرار» مکرر در مکرر علي بن ابي طالب اين فرمايش را مي فرمود اما اين آزادي به همين معنا است که بنده آزاد است اما او در آزادي بنده خدا است؛ همه صفت هايي که انسان دارد مثل خود موصوف يعني ذات، تحت رقيت ربوبيت ذات اقدس الهی است. بنابراين هم استئثار و ايثار معناي خودش را پيدا مي کند هم اين که حق ندارد آبروي خودش را ببرد اگر يک شخصي است که خانواده دارد بايد آبروی خانواده خودش را حفظ بکند. يک کسي در شهر يک سمتي دارد بايد آبروي آن شهر را حفظ بکند. کسي در کشور سمتي دارد بايد آبروي آن کشور را حفظ بکند که فرمود: «إِنَّ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ فَوَّضَ إِلَى الْمُؤْمِنِ أُمُورَهُ كُلَّهَا وَ لَمْ يُفَوِّضْ إِلَيْهِ أَنْ يُذِلَّ نَفْسَهُ»[38] .
اميدواريم ذات اقدس الهی به همه شما بزرگان و اساتيد عزت دنيا و آخرت عطا بکند.