1404/01/20
بسم الله الرحمن الرحیم
حکمت 151/حکمت ها /نهج البلاغه
موضوع: نهج البلاغه/حکمت ها /حکمت 151
برابر برنامه هاي روز چهارشنبه که کلمات نوراني حضرت امير(سلام الله عليه) مطرح است به شماره 147 از کلمات حکيمانه حضرت رسيديم که توصيه هاي نوراني حضرت به کميل بود. در آن بخش هاي پاياني چند تا قاعده کلي عقلي و اخلاقي بيان فرمودند که سيد رضي(رضوان الله تعالي عليه) در پايان آن بخش فرمود به اين که «و لو لم یکن فی هذا الکتاب إلا هذا الکلام لکفی به موعظه ناجعه»[1] اگر در نهج البلاغه اي که ما تدوين کرديم غير از اين بيانات اخير حضرت امير(سلام الله عليه) که براهين عقلي اقامه کردند بر اين که انسان مسافر بالاخره راه صحيح مي خواهد راهنماي صحيح مي خواهد مقصد صحيح مي خواهد، اين را با برهان عقلي کاملاً تبيين کردند، اگر غير از اين نبود براي ما کفايت مي کرد که نهج البلاغه به عنوان کتاب نوراني و آموزنده اثر بخش است.
در شماره 151 اين بيان نوراني حضرت امير(سلام الله عليه) است که «لِکُلِّ امْرِئٍ عَاقِبَهٌ حُلْوَهٌ أَوْ مُرَّهٌ»[2] انسان در بين راه از بين نمي رود، يک؛ الا و لابد مقصدي دارد، دو؛ حتماً به آن مقصد مي رسد، اين سه؛ آن مقصد يا تلخ است يا شيرين. اين شيريني يا تلخي را خود سالک در همين مسلک بايد تأمين کند.
پايان عمر هر کسي محصول زندگي او در دنيا است. نه نيت از بين مي رود، نه کار از بين مي رود، نه کوشش و سعي از بين مي رود، هيچ چيزي از بين نمي رود. «لِکُلِّ امْرِئٍ» عاقبتي است که حالا يا شيرين است يا تلخ. شيريني و تلخي به لحاظ پايان کار است نه به لحاظ اول کار. در پايان کار اگر چيزي شيرين است واقعاً شيرين است و اگر تلخ است واقعاً تلخ است اما در طليعه راه و در بين راه ممکن است تلخي شيرين نشان داده شود و شيريني تلخ نشان داده شود. کار شيطان همين مغالطه است که سيئه را حسنه نشان مي دهد حسنه را سيئه نشان مي دهد، کار شيطان بدل سازي است تشخيص اين که بدل است يا نه، آسان نيست اولاً. بعد از تشخيص پيمودنش آسان نيست ثانياً؛ اين است که فرمود صراط مستقيم هم «أَدَقُّ مِنَ الشَّعْرِ»[3] است هم «وَ أَحَدُّ مِنَ السَّيْفِ» هم از مو باريک تر است که مي گويند فلان شخص باريک بين است دقيق است، تشخيص حق و باطل، صدق و کذب، حسن و قبيح و مانند آن، اين «أَدَقُّ مِنَ الشَّعْرِ» است بر فرض تشخيص داده شود «وَ أَحَدُّ مِنَ السَّيْفِ» است از شمشير تيزتر است. اين دو وصف در قيامت براي صراط ظهور مي کند، اما در دنيا تشخيص اين که اين حق است يا نه، تشخيص اين که اين باطل است يا نه، کار آساني نيست. سرّش آن است که دشمن ما دروني است، يک؛ قبل از اين که ما خودمان تصميم بگيريم او به محور تصميم راه دارد، دو؛ در همان مدار تصميم دخالت مي کند، سه؛ لذا ما بخواهيم تشخيص بدهيم گرفتار متشابهات و مغالطات هستيم. کار ابليس اين است که «يبدل السيئات» را حسنات؛ کار ابليس اين است که حسن را قبيح و قبيح را حسن نشان مي دهد و اين هم در درون ما است.
اين نفس اماره که دست پرورده شيطان است در درون ما است اولاً، و کار او همين مغالطه سازي است ثانياً که امر بر خود شخص اشتباه مي شود که آيا اين حق است يا باطل؟ صدق است يا کذب؟ حسن است يا قبيح؟ بر فرض رفتنش سودمند است يا سودمند نيست؟ لذا فرمود «أَدَقُّ مِنَ الشَّعْرِ» بودن و «وَ أَحَدُّ مِنَ السَّيْفِ» بودن تشخيصش در دنيا آسان نيست و نتيجه اش هم در قيامت روشن مي شود. فرمود هر کسي يک پاياني دارد هيچ کس نيست که بگويد اين کار گذشت و از بين رفت. هرگز نيات انسان اخلاق انسان اعمال انسان عقايد انسان از بين نمي رود، يک؛ و مي ماند، دو؛ و هيچ وقت انسان را رها نمي کند، سه؛ لذا فرمود هر کسي پايان کاري دارد يا شيرين است يا تلخ و اگر جناب فردوسي آن شعر معروف را گفته که غزالي گفته است محصول گفته ها و زحمات علمي مرا فردوسي در يک بيت خلاصه کرده است که:
«اگر بار خارست خود کِشته اي وگر پرنيانست خود رشته اي»[4]
اين براي همين جهت است. تقريباً ترجمه همين بيان نوراني حضرت امير است که هر کسي پايان کاري دارد: «لِکُلِّ امْرِئٍ عَاقِبَهٌ»[5] حالا يا «حُلْوَهٌ» است يا «مُرَّهٌ»، اين ترجمه کوتاهي از اين بيان نوراني بود.
اين شيرين يا تلخي را ما کجا بدست بياوريم؟ ما بالاخره در دنيا حرکتي داريم تلاشي داريم کوششي داريم، اين يک. اين حرکت يا عالمانه است يا نيست، يا برابر با خيال و وهم و خواسته هاي نفساني است که اين اصلاً در مرز نيست؛ خيال کارش اين است که صورت هاي گوناگون را به انسان نشان بدهد، زشت را زيبا نشان بدهد، زيبا را زشت نشان بدهد اين خيالي که ابزار کار نفس اماره است سيئه را حسنه، حسنه را سيئه نشان مي دهد. گرچه باب تفعّل و باب تفعيلش در قرآن نيامده، ولي باب افتعالش در قرآن آمده: ﴿إِنَّ اللَّهَ لَا يُحِبُّ كُلَّ مُخْتَالٍ فَخُورٍ﴾[6] مختال يعني انسان خيال باف، کسي که با خيال زندگي مي کند؛ کسي که مختال است با خيال زندگي مي کند نه با عقل، محبوب خدا نيست. وهم هم همين طور است. يک فرق علمي دقيق رقيق بين وهم و خيال است. مفاهيم جزئيه را وهم به عهده دارد، صور جزئيه را خيال به عهده دارد. اين خيال صورت سازي مي کند چيزي را به صورت هنر نشان مي دهد در حالي که نيست. آن واهمه چيزي را به عنوان رياست نشان مي دهد در حالي که نيست. کار اين ها براي آن است که ابزار اين ها از پايين آمده. انسان اگر آدم عادي باشد کاري به مبادي عاليه نداشته باشد آن چه از حواس پنجگانه آمده اين را بالا مي برد به نشأه خيال و وهم مي رساند که در آن جا همه امور از پنج راه مي آيند: ديدني ها از راه چشم، شنيدني ها از راه گوش، بوئيدني ها از راه شامه و خوراکي ها از راه ذائقه و ملموماس از راه لامسه، ما با اين پنج حس آنچه را که برخورد کرديم در خود جمع مي کنيم به خيال و وهم مي سپاريم.
مستحضريد همه يعني همه! همه اين ها بايد يک جا جمع بشود، چون اگر يک جا جمع نشود انسان نمي تواند داوري کند. ما به وسيله چشم اين سيب را مي بينيم که سرخ است، به وسيله ذائقه اين سيب را مي خوريم مي بينيم شيرين است، وقتي يک قضيه اي تشکيل مي دهيم اين سيب شيرين است، اين قضيه را چگونه مي گوييم؟ قاضي «لابد أن يحضره المقضي عليهما» آن نيرويي که داور است اين محمول را براي اين موضوع، و اين موضوع را براي اين محمول تنظيم مي کند بايد هر دو را بفهمد. ما قوه اي که هر دو را بفهمد نداريم. اين قضيه کجا تشکيل مي شود؟ تمام يعني تمام! تمام قضاياي علمي بايد به يک جا برگردد که هم موضوع را بفهمد هم محمول را بفهمد. مي گوييم اين غذا تلخ است يا آن شيء بدبو است. آن رنگ را که چشم مي بيند، بو را که شامه احساس مي کند. اين بدبويي بر آن سرخ رويي حمل مي شود، حامل کيست؟ قاضي کيست؟ ما يک حسي که هر دو را درک بکند نداريم. الا و لابد به يک بارگاه ديگري به عنوان حس مشترک مي رسد. اين حس مشترک اگر محسوسات باشد زير مجموعه خيال است و اگر مفاهيم جزئي باشد زير مجموعه واهمه است. الا و لابد هيچ چاره اي نيست مگر اين که به يک جا برگردد تا آن مجمع اين امور بگويد الف باء است. تا الف و باء هر دو را درک نکند که قضيه نيست. چشم که قضيه ندارد. چشم فقط مي بيند که اين خوش رنگ است. چشم که نمي تواند بگويد اين قرمز شيرين است. ذائقه هم که زبان ندارد بگويد که آن سبز رنگ يا آن سرخ رنگ شيرين است. اين «است» مال يک قاضي است، يک؛ قاضي بايد موضوع و محمول را بداند، دو؛ هيچ کدام از حواس ما دو تا درک ندارند، سه؛ پس به مجمع الحواس برمي گردند، چهار. آن جاست که آشفتگي پيش مي آيد. مغالطه ها آن جا پيش مي آيد. محمول زيد را به عمرو مي دهد، موضوع عمرو را به زيد مي دهد. تمام مغالطات برای آن محکمه قضا است. ما در حواس ظاهري اشتباهي نداريم، سرخ سرخ است، سبز سبز است، اين سيب شيرين است، آن سيب تلخ است. ذائقه ما که سالم درک مي کند اين اشتباهات از کجاست؟ اشتباه از قاضي است. هيچ کدام از اين حواس پنج گانه قاضي نيستند. قضيه ساز نيستند، همه مفردات دارند، هيچ کدام دو تا کار نمي کنند. بايد به يک مجمع حواس برگردد. آن مجمع حواس اگر قاضي عادل بود درست حکم مي کند اشتباه نمي کند مغالطه نمي کند. اگر جاهل بود بي راهه رفت اشتباه مي کند تمام اشتباهات برای قوه خيال است يا تمام اشتباهات برای قوه واهمه است.
اين قوه خيال خيال مي کند که اين عکس گيري و داد و فرياد کردن و هورا کشيدن و کف زدن براي او مشکلي را حل مي کند. اين نمي داند که بعد از اين که خاک شد و مُرد، بعد از مرگ فرقي ندارد که شما براي اين هورا بکشيد يا نه. اين خيال مي کند همان طوري که الآن براي او هورا مي کشند لذت مي برد، بعد از اين که مُرد هم نام من زنده است. چرا نام تو زنده است؟ مگر کف زدن و اين ها براي بعد از مرگ اثر دارد؟ تمام اين مغالطه ها براي آن است که اين حواس پنجگانه محصول خودش را به خيال مي دهد. رهبران الهي با تعليم الهي آمدند گفتند اين خيال و وهم در اين وسط است اين فعلاً امين است، آن چه که از حواس پنج گانه از زير مي آيد همه را جمع مي کند. منتظر است که رهبري ها از بالا يعني از عاقله بيايد اين عاقله بين اين ها داوري کند منتها کار قوه خيال اين است که آن کلياتي را که عاقله تنزل مي دهد توزيع مي کند تقسيم مي کند به صور جزئي در مي آورد مي گويد اين حکم برای آن است اين حکم برای اين است. خود قوه خيال اگر قاضي باشد خيال بافي است، مي شود مختال: ﴿إِنَّ اللَّهَ لَا يُحِبُّ كُلَّ مُخْتَالٍ فَخُورٍ﴾. اگر منتظر باشد ببيند رهبري عقلاني از بالا چه دستوري مي دهد، اين شاگرد عاقله است برابر رهبري هاي عقلي بين اين صور جزئيه داوري مي کند مي گويد که اين سيب شيرين است اين کار بد است اين کار خوب است، مي شود صور خيالي خوب و تربيت شده و تحت رهبري قوه عاقله دارد انجام مي دهد.اگر کسي با عقل کاري نداشته باشد، مي شود مختال که ﴿إِنَّ اللَّهَ لَا يُحِبُّ كُلَّ مُخْتَالٍ فَخُورٍ﴾. عاقبت هر کسي را اين داوري هاي او مي سازد. اگر داوري او هيچ سرمايه اي نداشت مگر آن چه که از پايين آمده، اين مي شود مختال که ﴿إِنَّ اللَّهَ لَا يُحِبُّ كُلَّ مُخْتَالٍ فَخُورٍ﴾. اگر رهبري آن ها با عنايت هاي مبادي بالا آمده، عقل و شرع او را هدايت کرده، اين مي شود عاقل، تصميم گيري او درست است صراط مستقيمي را طي مي کند که اين ﴿عَرْضُهَا السَّمَاوَاتُ وَالأَرْضُ﴾[7] .
در اين جا بيان نوراني حضرت امير که فرمود هر کسي يک پايان کاري دارد، اين طور نيست که آن چه را ما در دنيا مي گذرانيم از بين برود. اين طور نيست، هيچ چيزي از بين نمي رود ﴿إِنَّ رَبَّكَ لَبِالْمِرْصَادِ﴾[8] حالا يا شيرين است يا تلخ.
«اگر بار خارست خود کِشته اي وگر پرنيانست خود رشته اي»[9]
اين اصل کلي است. قرآن کريم که همه اين جزئيات را به صورت قوانين کلي درآورده و بيان کرده و حضرت امير سخن گوي قرآن است مي فرمايد هر کسي يا با جهل علمي دارد زندگي مي کند که بار خار است يا با جهالت عملي دارد کار مي کند که بار خار است و آن ها که در راه هستند اين ها يا متوسط هستند يا کامل. اگر متوسط بودند روي علم کار مي کنند؛ دستوراتي که هست چه حلال است چه حرام است چه زشت است چه زيباست عالمانه حرکت مي کنند و نه بي راهه مي روند نه راه کسي را مي بندند اين ها عالمانه کار مي کنند و به مقصد مي رسند ولو لنگان لنگان. اين ها اهل سير هستند سير يعني با سين و ياء و راء. آن ها که نه، دل باخته شريعت هستند دين را دوست دارند، خدا را دوست دارند، براساس دوستي اين کار را مي کنند نه بر اساس وظيفه. اين بيان نوراني سيدالشهداء که عصر تاسوعا به قمر بني هاشم فرمود برادر! من به فدايت، برو يک امشبي را مهلت بگير، چيست؟ شمر که آمده بود گفت «أين بنو أختنا؟[10] أين بنو أختنا؟» آن شمر ملعون از قبيله بني کلاب بود، وجود مبارک قمر بني هاشم هم از همين قبيله بود. او مي گفت خواهرزاده هاي ما کجا هستند؟ «أين بنو أختنا؟ أين بنو أختنا؟» چون هر دو از قبيله بني کلاب بودند مي گفت خواهرزاده هاي ما کجا هستند؟ که وجود مبارک سيدالشهداء فهميد به اين که او با قمر بني هاشم کار دارد. آمد که عصر روز نهم مسئله را حل کند يک جا حل کند. بعد وجود مبارک قمر بني هاشم رفت و برگشت، گفت اين ها مي گويند همين الآن بايد شروع به جنگ بکنيم. وجود مبارک سيد الشهداء فرمود برادر! من به فدايت! برو يک امشبي را مهلت بگير. چرا؟ من نماز را دوست دارم. من مي خواهم با دوستم وداع کنم «أَنِّي أُحِبُّ الصَّلَاةَ لَهُ»[11] من نماز برای خدا را دوست دارم مي خواهم با اين دوست خداحافظي کنم. اين را سيدالشهداء را از کجا مي گويد؟ «فإنْ استطعت أنْ تؤخّرهم إلى غدوة وتدفعهم عنّا العشّية» فَافْعَل، الآن که عصر است اگر توانستي يک امروزي را مهلت بگير اين کار را بکن، «أَنِّي أُحِبُّ الصَّلَاةَ لَهُ». اين را از کجا مي گويد؟
در قرآن فرمود بعضي عالمانه حرکت مي کنند إن شاء الله نتيجه اش هم خير است کار خوبي انجام مي دهند، اما بعضي دوستانه حرکت مي کنند. ما يک وقتي با معلم و متعلم کار داريم با خالق و مخلوق کار داريم با هادي و مهتدي کار داريم اين روايات و آياتش کم نيست که خدا معلم است ﴿وَيُعَلِّمُهُمُ الْكِتَابَ وَالْحِكْمَةَ﴾[12] معلم با متعلم يک رابطه اي دارد اما در بخش خاصي فرمود که ﴿يُحِبُّهُمْ وَيُحِبُّونَهُ﴾[13] ، اين ها دوستان ما هستند. ما با بعضي دوستانه عمل مي کنيم اين ها چه کساني هستند؟ آن ها که ﴿وَيُعَلِّمُهُمُ الْكِتَابَ وَالْحِكْمَةَ﴾[14] ، با آن ها معلمانه و متعلمانه رفتار مي کنند. خدا معلم است حوزويان و دانشگاهيان متعلم هستند، معلم و متعلم يک رابطه دارند اما يک عده را فرمود نه، از اين مرحله بالا آمدند ﴿يُحِبُّهُمْ وَيُحِبُّونَهُ﴾[15] ، اين ها دوستان ما هستند ما با آن ها دوستانه رفتار مي کنيم. اين ها چه کساني هستند؟ در کجا فرمود: ﴿يُحِبُّهُمْ وَيُحِبُّونَهُ﴾؟ يعني فرمود رابطه من با بعضي ها رابطه خالق و مخلوق نيست. رابطه معلم و متعلم نيست. رابطه دو تا دوست است. کيست که به اين جا مي رسد که خدا مي فرمايد ما با او دوستانه رفتار مي کنيم؟ اين را در سوره مبارکه «مائده» آيه 54 فرمود که «أعوذ بالله من الشيطان الرجيم» ﴿مَن يَرْتَدَّ مِنكُمْ عَن دِينِهِ فَسَوْفَ يَأْتِي اللّهُ بِقَوْمٍ يُحِبُّهُمْ وَيُحِبُّونَهُ﴾، حالا شما نشد ديگري، ما افرادي مي آوريم که دوست ما هستند و ما هم دوست آن ها هستيم ما با دوستانمان دين را اداره مي کنيم. خيلي حرف است. ﴿يُحِبُّهُمْ وَيُحِبُّونَهُ﴾ اين ها ﴿أَذِلَّةٍ عَلَى الْمُؤْمِنِينَ أَعِزَّةٍ عَلَى الْكَافِرِينَ﴾.
خدا وقتي دوستانه رفتار بکند چکار مي کند؟ فرمود چون دوست ما شد، با دوستانمان معامله مي کنيم. يک کسي چيزي را خواست بفروشد آشنايانش مي خرند. فرمود به اين که ما از دوستانمان جانشان را مي خريم مالشان را مي خريم، مال را ما از اين ها مي خريم، اين ها مال را به ما مي فروشند. اين را در سوره مبارکه «توبه» به اين صورت فرمود که آيه 111: ﴿إِنَّ اللّهَ اشْتَرَى مِنَ الْمُؤْمِنِينَ أَنفُسَهُمْ وَأَمْوَالَهُم﴾[16] ما با اين ها معامله مي کنيم. يک کسي بخواهد معامله بکند خريد و فروش بکند با دوستانش معامله مي کند با آشنايانش معامله مي کند. فرمود اين ها آشنايان ما هستند ما با اين ها خريد و فروش داريم. ما جان مي خواهيم اين ها مي دهند مال مي خواهيم اين ها مي دهند. اگر از اين ها جان خريديم: ﴿وَلاَ تَحْسَبَنَّ الَّذِينَ قُتِلُواْ فِي سَبِيلِ اللّهِ أَمْوَاتًا بَلْ أَحْيَاء عِندَ رَبِّهِمْ يُرْزَقُونَ﴾[17] خيال مرگ نکنيد. اگر مال خريديم اين ها يا مسجد مي سازند يا مدرسه مي سازند يا کارخانه توليدي مي سازند منشأ برکت است اقتصاد مردم را نجات مي دهد ارزاني را مي آورد مشکلات مردم را حل مي کند. مال را ما خريديم. شما مي بينيد خيلي ها مسجد ساختند خيلي ها حسينه ساختند خيلي ها مدرسه مي سازند خيلي کارگاه توليدي مي سازند همه شان يک طور نيست. يک وقتي يک کسي مسجدي مي سازد مثل مسجد قبا که ﴿فِيهِ رِجَالٌ يُحِبُّونَ أَن يَتَطَهَّرُواْ﴾[18] ؛ نمي رود تکليفش را انجام بدهد، او مي خواهد محبوب خدا باشد. عده اي با وضعي که داشتند مسجد ساختند. مسجدي هاي مسجد قبا چه کساني هستند؟ خدا فرمود اين ها نه اين که تنها بيايند تکليفشان را عمل بکنند که نسوزند ﴿فِيهِ رِجَالٌ يُحِبُّونَ أَن يَتَطَهَّرُواْ﴾، اين ها راه ائمه را مي روند. ائمه اهل بيت مطهر هستند او راه آن ها را دارد مي رود، او نمي رود که نسوزد، او نمي رود که فقط به تکليف عمل کند؛ لذا کسي مسجد مي سازد مي بينيد بسياري از بزرگان از همين مسجد برخواستند، يک حوزه علميه يا يک مدرسه مي سازد بسياري از مراجع از اين جا برخواستند. يک کسي ديگر هم يک مدرسه مي سازد مسجد مي سازد افراد عادي در آن جا تربيت مي شوند. وقتي خدا يک مالي را بخرد، مي شود آن. وقتي خدا يک جاني را بخرد مي شود اين. اگر جان را خريد، ﴿وَلاَ تَحْسَبَنَّ الَّذِينَ قُتِلُواْ فِي سَبِيلِ اللّهِ﴾[19] . اگر مال را خريد که «يشري اموالهم» مثل مسجد قبا که ﴿فِيهِ رِجَالٌ يُحِبُّونَ أَن يَتَطَهَّرُواْ﴾[20] . شما مي بينيد خيلي ها بالاخره تجليل مي کنند مي گويند فلان مدرسه منشأ برکت است که آن عده از علماي بزرگ از اين مدرسه برخواستند. يا آن مؤمنين خاص از اين مسجد برخواستند.
خيلي ها هستند که توليدي دارند منشأ برکت هستند مشکل جامعه را حل مي کنند مشکل خودشان را حل مي کنند ارزاني را مي آورند برکت را مي آورند وفور را مي آورند. اين برای همان خريد خدا است بعضي هستند نه، اين طور نيست.
پس يک عده روي علم و دانايي حرکت مي کنند که امر عادي است آن هايي که جاهل هستند که هيچ. يک عده گذشته از اين که اين مسائل را مي دانند، خدا را دوست دارند. «أنّي كنت أحبّ الصلاة له وتلاوة كتابه ، وكثرة الدعاء والاستغفار»[21] ؛ فرمود من نماز را دوست دارم مي خواهم با دوستم وداع کنم. پس اين که در سوره مبارکه «مائده» فرمود رابطه خدا با بعضي رابطه محب و محبوب است خيلي فرق است ﴿يُحِبُّهُمْ وَيُحِبُّونَهُ﴾[22] بعضي ها نه، آن کسي که رابطه عالمانه دارد سير يعني سير با سين دارد، اين که رابطه محبانه دارد صيرورت دارد نه سير، او به جايي مي رسد. بيان نوراني حضرت امير را نگاه کنيد فرمود به اين که خيلي ها مي روند شهيد مي شوند اما عموي من حمزه وقتي رفت شهيد شد سيد شهداء شد. خيلي ها مي روند به جبهه جانباز مي شوند دست مي دهند، اما برادرم جعفر وقتي رفت، شده جعفر طيار که خدا دو بال به او داد: «يطير بهما مع الملائكة في الجنة»[23] ، اين بهشت رفتن يک مسئله است با فرشتگان هم پرواز شدن مطلب ديگري است. فرمود اين هايي که مي روند جبهه توفيقي پيدا مي کنند البته بهشتي مي شوند، اما خدا که به همه بال و پر نمي دهد. ما از يک خانداني هستيم که اگر دست داديم خدا به ما بال مي دهد که «يطير بهما مع الملائكة في الجنة» اين مي شود جعفر طيار و او مي شود سيد شهداء. پس زندگي اگر محبانه بود دوستانه بود، نتيجه اش جعفر طيار شدن است و وجود مبارک پيغمبر وقتي به او جايزه مي دهد، چهار رکعت نماز را به او جايزه داد. اين چهار رکعت نماز را، حالا تسبيحاتش را ممکن است انسان بعد از نماز هم بگويد ولي جايزه اي که پيغمبر به او داد نماز جعفر طيار است. اين کم مقامي نيست.
پس يک انسان يا با سير زندگي مي کند يا با صيرورت؛ اگر با سير باشد بله عالمانه است إن شاء الله بهشت هم مي رود، اما با صيرورت زندگي کند جريان محب بودن و محبوب بودن است. رابطه خدا با او رابطه معلم و متعلم نيست، رابطه محب و محبوب است ﴿يُحِبُّهُمْ وَيُحِبُّونَهُ﴾[24] . اين در سوره مبارکه «مائده». در سوره «توبه» فرمود به اين که ما از اين ها خريديم، چون خريديم ديگر دوست ما شد و با ما معامله مي کند. بنابراين رابطه محب و محبوب شدن را از راه جان مي خرد، مي شود سيد شهداء، از راه مال مي خرد مي شود فلان مسجد فلان حسينيه فلان مدرسه. ما همه مان بالاخره عمري را در مدرسه و مسجد گذرانديم. همه مساجد يک طور نيست همه حسينيه ها يک طور نيست همه حوزه ها و مدرسه ها يک طور نيست؛ بعضي ها مهد خلوص است بزرگاني از اين مدرسه ولو مدرسه کوچک است برخواستند. تا مال چه مالي باشد؟ اگر واقعاً خدا اين مال را از آدم بخرد، آن وقت اين مال را اگر در کارگاه توليدی ببرد، منشأ برکات فراواني است که هم براي خود او نافع است هم جامعه را تأمين مي کند، نه به فکر احتکار است نه به فکر گراني است نه به فکر اختلاس است.
کم نيستند کسبه اي که «الکاسب حبيب الله»[25] هستند، اين «الکاسب حبيب الله» همين آيه سوره مبارکه «مائده» است که ﴿يُحِبُّهُمْ وَيُحِبُّونَهُ﴾. با همان کسب متوسطي که دارد فرزندان صالحي دارد اعمال صالحي دارد در خيرات هم سابقه دارد. اگر چيزي را خدا بخرد کارش با صيرورت است نه با سير. نه اين که عمري گذرانده حالا يا صد سال يا کمتر يا بيشتر، او سير مي کند جهنم هم نمي رود، اما چيزي هم گيرش نيامده که بشود جعفر طيار، کاري نکرده که بگويد «في سبيل الله». کسبي کرده زندگي خودش را تأمين کرده است، اما يک کسبي بکند که جامعه را نجات بدهد يک فکري داشته باشد که ارزاني بياورد اين ها صيروت است. اگر خدا مالي را بخرد اين شخص مي شود صاحب کارخانه توليدي که مشکل جامعه را حل مي کند. بنابراين اين طور نيست که همه شان يکسان باشند.
اين بيان نوراني حضرت امير فرمود هر کسي عاقبتي دارد يا تلخ يا شيرين. اگر دوستانه باشد يقيناً شيرين است، اگر حالا دوستانه نبود عالمانه نبود، آن هم بالاخره يک مزه اي دارد، بار کسي نيست؛ لذا در آيه 111 سوره مبارکه «توبه» فرمود به اين که ﴿إِنَّ اللّهَ اشْتَرَى مِنَ الْمُؤْمِنِينَ أَنفُسَهُمْ وَأَمْوَالَهُم بِأَنَّ لَهُمُ الجَنَّةَ يُقَاتِلُونَ فِي سَبِيلِ اللّهِ فَيَقْتُلُونَ وَيُقْتَلُونَ وَعْدًا عَلَيْهِ حَقًّا فِي التَّوْرَاةِ وَالإِنجِيلِ وَالْقُرْآنِ﴾[26] فرمود اين ها يک چيز مختص به قرآن نيست اين حرف هاي کلي الهي است. انبياي قبلي هم همين حرف را آوردند منتها درجاتش فرق مي کند. در تورات هم هست انجيل هم هست قرآن هم هست منتها بيان نوراني اين آيه اين است که ما آياتي فرستاديم، يک؛ و قرآن فرستاديم، دو؛ و اين قرآن ﴿وَمُهَيْمِنًا عَلَيْهِ﴾[27] مهيمن يعني مهيمن! هيمنه دارد نسبت به تورات و انجيل، براهيني که قرآن دارد در تورات و انجيل نيست. متقناتي که در قرآن است ﴿وَمُهَيْمِنًا عَلَيْهِ﴾، هيمنه دارد اين کتاب نسبت به کتاب هاي ديگر. اين مهمين را که درباره تورات و انجيل بيان نکرده است. فرمود اين کليات را ما در اين کتاب ها گفتيم اما وقتي نوبت به قرآن مي رسد مي فرمايد هيمنه برای قرآن است، هيمنه هم برای اسلام است. هيمنه برای مال امت اسلامي است اگر کسي واقعاً قرآني فکر مي کند هيمنه معنايش اين نيست که کسي خداي ناکرده اهل تکبر باشد، هيمنه، جلال و شکوهي دارد که کسي به خودش اجازه نمي دهد به آن ها اهانت کند يا تهديدشان کند. اين هيمنه بايد باشد. هيمنه داشتن يعني ﴿خُذُواْ مَا آتَيْنَاكُم بِقُوَّةٍ﴾[28] بودن، خدا مي فرمايد حتماً بايد آن ها از شما بترسند يعني چه؟ امر غايب است يک وقتي من مي گويم شما «فاتقوا الله» بترسيد از خدا، اين امر حاضر است برای خود ما است، فرمود دشمنان شما الا و لابد بايد از شما بترسند يعني بايد مسلّح باشيد، يعني آن قدر بايد عرضه داشته باشيد که کسي به خودش اجازه حمله ندهد. در بخش هاي پاياني سوره مبارکه «توبه» آن جا اين بيان نوراني است که دشمنان شما الا و لابد بايد از شما بترسند. آيه 123 سوره مبارکه «توبه» ﴿يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُواْ قَاتِلُواْ الَّذِينَ يَلُونَكُم مِّنَ الْكُفَّارِ﴾[29] دشمن ها حمله مي کنند شما مي خواهيد پاسخ بدهيد اول با اين کفاري که نزديک شما هستند در تيررس شما هستند که ﴿يَلُونَكُم﴾ در تلو شما هستند نزديک شما هستند، با اين ها مبارزه کنيد، يک؛ ﴿وَلْيَجِدُواْ﴾ يعني ﴿وَلْيَجِدُواْ﴾، امر غايب است آن ها حتماً بترسند. امر غايب يعني چه؟ مولا به غايب امر بکند يعني چه؟ فرمود حتماً از شما بترسند به ما چه؟ آن ها بايد بترسند، يعني آن قدر عرضه داشته باشي که از تو بترسند ﴿وَلْيَجِدُواْ فِيكُمْ غِلْظَةً﴾، اين کتاب بوسيدني نيست؟
فرمود مرد باشيد که هر کسي به خودش اجازه تهديد ندهد. حتماً بايد از شما بترسند اين امر است يا نه؟ اين امر را چه کسي بايد اطاعت کند؟ فرمود مرد باشيد سرتان به تنتان بيارزد. اين را مخصوصاً به امور نظامي مي گويند، گرچه ايران به لطف الهي ثابت کرد همين طور هم هست. فرمود امر امر غايب است، يک؛ امر غايب معنايش اين است که بفهم که چکار مي کني؟ به کفار که نمي شود امر کرد. آقا! بترس. اين حرفي ندارد(اين حرف گفتنی نيست). به اين ها هم نمي گويد که تو بترس. فرمود الا و لابد بايد از شما بترسند اين يعني چه؟ يعني بايد مرد باشيد ﴿وَلْيَجِدُواْ﴾، آن وقت در داخل اگر خداي ناکرده اختلاس و دبش باشد که اين طور نمي شود. فرمود به کسي حمله نکنيد، اما بايد مرد باشيد. اين کتاب بوسيدني نيست؟ تنها آن شب هاي مبارک که به سر نمي گذاريم. چقدر دقيق است چقدر عميق است چقدر کشورداري اش حساب شده است. فرمود دشمنان شما حتماً بايد از شما بترسند، اما بدون دليل حمله نکنيد، بله آن را که مکرر گفته است، اما ﴿وَلْيَجِدُواْ فِيكُمْ غِلْظَةً﴾، مردانگي را در شما ببينند که نتوانند به شما حمله بکنند. اين طور زندگي کنيد. همين! اين امر امر غايب است يعني بفهم! ﴿وَلْيَجِدُواْ﴾، حتماً بايد در شما غلظت را احساس بکنند مردانگي را احساس بکنند شهامت را احساس بکنند ﴿وَلْيَجِدُواْ فِيكُمْ غِلْظَةً﴾، اگر بگوييد سخت است ما با شما هستيم، شما تقوا داشته باشيد ما با شما هستيم.
غرض اين است که انسان يا بي راهه مي رود که از بحث بيرون است. يا در راه است. راهش يا عالمانه است مثل راه حوزه و دانشگاه که إن شاء الله اهل نجات است. اين ها اهل سَير هستند کم کم کم کم إن شاء الله به جايي مي رسند اما اين ها آن هدف نهايي نيست. بخش سوم کساني هستند که عاقلانه عاملانه دوستانه با خدا هستند با خدا معامله دوست مي کنند. فرمود دوستان ما هستند. چه طور آدم جرأت مي کند بگويد که من دوست خدا هستم خدا دوست من است؟ فرمود: ﴿يُحِبُّهُمْ وَيُحِبُّونَهُ﴾[30] ، ما با اين ها معامله مي کنيم. اين طور نيست که مثلاً فلان مسجد که فلان آقا مدتي نماز خوانده يا مي خواند همه اش خوب در مي آيد. فلان مدرسه را که آن آقا ساخته اين قدر علماي بزرگ از آن جا درآمدند. فلان جا را که فلان آقا توليد کرده اين قدر در يک مملکت منشأ برکت شد. فرمود ما خريديم. ما قرآن را به عنوان اين که کتاب ديني ما است احترام مي کنيم بالاي سر مي گذاريم اما بدانيم که قرآن هم سير دارد هم صيرورت. ما چرا اهل صيرورت نباشيم؟ وقتي او حاضر است با ما دوستانه رفتار کند چرا ما نباشيم؟ با او معامله کنيد، شما که مي خواهيد مسجد بسازيد يک جوري بساز که همه اش قبا در بيايند.
شما که مي خواهيد فلان مرکز علمي را بسازيد، يک طوري بساز که از مال طيب و طاهر بسازی. اين همه علماي بزرگي که اين کتاب ها را نوشتند، کتب اربعه را چه کسي نوشته؟ همين ما ايراني ها نوشتيم. بارها به عرضتان رسيد ما نمي خواهيم فخر کنيم ولي ما مي خواهيم بگوييم بزرگاني در اين کشور زندگي مي کردند ما تاريخ داريم ما جغرافيا داريم ما اصيل هستيم ما بزرگ هستيم. اين آمريکا تاريخ دارد چهار تا روستايي آن طرف آب بودند، اما جغرافيا ندارد، هيچ يعني هيچ شما سرتاسر آمريکا را بشکافيد يک اثر باستاني پيدا نمي کنيد، جغرافيا ندارد اين چه اصالتي دارد؟ چهار تا روستايي آن طرف آب آمدند اين طرف آب که اين اصالت نمي شود، اما سرتاسر ايران را بشکافيد همه جا يا اثر علمي است يا عمل است يا سنت است يا يا يا.
بعد از اين که اسلام آمد در مدينه و مکه و بعد کم کم به عراق آمد نجف شد نجف، نجف را ما ايراني ها نجف کرديم. بزرگان کتب اربعه را نوشتند ما ايراني ها نوشتيم شيخ طوسي ها را ما ايراني ها تربيت کرديم. ما يعني ما. حالا اين عرضه را که داريم چرا بي راهه برويم؟ چرا عظمتان جلالمان شکوهمان را به همين آسانی بفروشيم؟ معاذ الله غرض اين نيست که خداي ناکرده ما از خودمان تعريف بکنيم. اين که نقص است، ولي ما مي خواهيم بگوييم ما وارث بزرگان هستيم. ما يک چنين سرزميني داريم هر جا خبر از علم بود ما به آن جا رفتيم. صحاح سته هم کم نيست اين ها را هم باز همين بخاري ها و اين ها نوشتند. البته بزرگاني هم در عراق بودند حشر آن ها با انبيا و اولياي الهي، آن ها هم محقق داشتند محقق اول محقق ثاني بزرگاني داشتند کم نداشتند ولي محورهاي اصلي نجف را ما ايراني ها ساختيم.
پس ما اين قدرت را داريم حالا گراني بود ارزاني بود يک حساب ديگري است. ما مي توانيم با خدا دوستانه زندگي کنيم. اين حرف قرآن کريم است که در بيان نوراني حضرت امير آمده است. ما مي توانيم شيرين زندگي کنيم. حيف است که در کشور ما بگويند فلان جا اختلاس شد فلان جا دبش شد حيف است! اين با شرف ما سازگار نيست. غيرت هم يک چيز ديگري است. يک وقتي هم شايد به عرضتان رسانديم که اين کلمه غيرت از پربرکت ترين کلمات است. فهمش هم کار آساني نيست. سرّش اين است که سه عنصر اصيل عميق عريق علمي بايد جمع بشود تا «الغيرة» پيدا بشود. اين که اصرار دارد خدا غيور را دوست دارد اين است. غيرت غيرت غيرت غيرت. اين ها نه براي آن است که خداي ناکرده ما افتخار بکنيم، افتخار جاهليت افتخار جهلاني که مثلاً ما بالاتر هستيم، نه! اين نعمت را خدا به ما داد ما هم تاريخ داريم هم جغرافيا داريم هم اصيل هستيم هم هر وقت سخن از علم شد ما پيشتاز بوديم.
اين کتب اربعه که يک چيز آساني نيست آدم مي گويد کتب اربعه! اين را ما ايراني ها نوشتيم. مهم ترين تفسيرها را ما ايراني ها نوشتيم، مهم ترين بيانات اهل بيت را ما ايراني ها اشاره کرديم. ايران که به دست اهل بيت فتح نشد. من مي خواهم بگويم ما بزرگ هستيم. اين بزرگي خودمان را بفهميم و ارزان نفروشيم. ايران را چه کسي فتح کرد. اهل بيت فتح نکردند. نام مبارک علي بن ابيطالب(سلام الله عليهما) را که کسي نمي شنيد. ايران را عمر فتح کرد. قبيله تيم و عدي بودند هر جا بود افسران تيم، افسران عدي بودند. نظاميان تيم، نظاميان عدي بودند. ايران را که حضرت امير فتح نکرد اما ما شديم علوي. حالا روشن شد که ما چقدر بزرگ هستيم؟ آن روز وجود مبارک حضرت امير اجازه نداشت تيمي بود و عدي، تيم و عدي. افسران همه اين ها بودند. ما علوي شديم. ما پرچمدار اهل بيت در سراسر جهان شديم. البته شيعه در عالم هست، اما اولين حرف تشيع از ايران برمي خيزد. پس ما بزرگ هستيم بزرگ زاده هستيم. حالا که اين هستيم قدر بزرگانمان را بدانيم قدر علمايمان را بدانيم قدر گذشتگانمان را بدانيم قدر اين کشور را بدانيم.
اين آيات را خوب معنا کنيم اين آيات امر غايب است امر حاضر نيست فرمود حتماً بايد از شما بترسند نه اين که شما حمله بکنيد! ﴿وَلْيَجِدُواْ فِيكُمْ غِلْظَةً﴾[31] ، اين امر غايب را چه کسي بايد امتثال بکند؟ آن ها که به قرآن معتقد نيستند. يک وقتي ما مي گوييم: ﴿وَلْيَخْشَ الَّذِينَ﴾[32] ، يک وقتي خدا با ما غايبانه حرف مي زند يک وقتي حاضرانه. گاهي مي فرمايد بترسيد گاهي مي فرمايد ﴿وَلْيَخْشَ الَّذِينَ﴾، بسيار خوب، اما الآن اين جا درباره کفار است. فرمود اين ها حتماً بايد از شما بترسند، نه اين که شما حمله کنيد. اين است که اين کتاب را بالاي سر مي گذاريم. بالاي سر مي گذاريم يعني بالاي سر مي گذاريم. اين است که قرآن بايد در حوزه ها اصل باشد. اين است که قرآن حيات بخش است فرمود: ﴿يُحْيِيكُمْ﴾؛ شما را زنده مي کند ﴿اسْتَجِيبُواْ لِلّهِ وَلِلرَّسُولِ إِذَا دَعَاكُم لِمَا يُحْيِيكُمْ﴾[33] اين حرف ها حرف هايي است که جامعه را زنده مي کند. مي گويد شما شرف داريد بزرگ هستيد بزرگوار هستيد اين بزرگيتان را ارزان نفروشيد.
غرض اين است که بزرگ بودن بزرگوار بودن حق است خداي ناکرده تکبر کردن چيز باطلي است. ما خداي ناکرده در صدد اين نيستيم که فخرفروشي کنيم تکبر کنيم، ما هم بنده خدا هستيم، اما ما بزرگ زاده هستيم، هر جا سخن از علم شد ما بوديم؛ اين کتابخانه ها و اين کتاب هاي عميق علمي نشانه اش است. اين را چرا ما ايراني ها نبايد حفظ بکنيم؟ بالاخره ما وارث اين بزرگان هستيم و اميدواريم که حفظ بکنيم. از ذات اقدس الهی مسئلت مي کنيم که به فرد فرد شما علما اساتيد بزرگان روحانيون سعادت و سيادت دنيا و آخرت مرحمت بفرمايد.