« فهرست دروس
درس نهج البلاغه آیت الله عبدالله جوادی آملی

1403/11/17

بسم الله الرحمن الرحیم

حکمت 157 و 158/حکمت ها /نهج البلاغه

 

موضوع: نهج البلاغه/حکمت ها /حکمت 157 و 158

 

در بيانات نورانی اميرالمومنين(سلام الله عليه) به کلمات حکيمانه شماره 157 و 158 رسيديم. جمله نورانی 157 اين است: «قَدْ بُصِّرْتُمْ إِنْ أَبْصَرْتُمْ وَ قَدْ هُدِیتُمْ إِنِ اهْتَدَیْتُمْ وَ أُسْمِعْتُمْ إِنِ اسْتَمَعْتُمْ‌»[1] يعنی ما نصايح و مواعظ و بيانات حکيمانه را مفصل گفتيم اگر گوش شنوا و چشم بينايي باشد بهره می ‌برد. اين بيانات ناظر به خطبه 20 است در خطبه 20 که چند سطر است و مفصل نيست همين فرمايشات را دارد، در آن جا آمده است: «فَإِنَّکُمْ لَوْ قَدْ عَایَنْتُمْ مَا قَدْ عَایَنَ مَنْ مَاتَ مِنْکُمْ»[2] آن چه را که عامل نصحيت و موعظه است و بر ديگران گذشت - خوبش برای خوبان و بدش برای بدان گذشت - شما ديديد، به تعبير بعضی از سراينده‌های ما اين تشييع که می‌کنند آن قدر است که بالاخره يک مقصدی است اما کجا می‌روند معلوم نيست، آن قدر است که بانگ جرسی می‌آيد جرس يعنی زنگ گردن شتر. اين قافله که هر روز دارند می‌روند و می‌گويند بلند بگو لااله الا الله بلند بگو لا اله الا الله اين جرس است اين به منزله زنگ گردن شتر قافله است، «آن قدر است که بانگ جرسی می‌آيد     کس ندانست که منزلگه و مقصود کجاست»[3] کجا می ‌برند ما نمی ‌دانيم ولی اين قدر است که بانگ جرس و زنگ گردن شتر می‌آيد که دارند می ‌روند، بلند بگو لا اله الا الله اين است. حضرت فرمود آن چه را که مربوط به طبيعی بود که ديديد آن چه که مربوط به نصايح بود که ما گفتيم آن چه مربوط به تفسير آيات بود که ارائه کرديم «فَإِنَّکُمْ لَوْ قَدْ عَایَنْتُمْ مَا قَدْ عَایَنَ مَنْ مَاتَ مِنْکُمْ لَجَزِعْتُمْ وَ وَهِلْتُمْ وَ سَمِعْتُمْ وَ أَطَعْتُمْ وَ لَکِنْ مَحْجُوبٌ عَنْکُمْ مَا قَدْ عَایَنُوا وَ قَرِیبٌ مَا یُطْرَحُ الْحِجَابُ وَ لَقَدْ بُصِّرْتُمْ إِنْ أَبْصَرْتُمْ وَ أُسْمِعْتُمْ إِنْ سَمِعْتُمْ وَ هُدِیتُمْ إِنِ اهْتَدَیْتُمْ»[4] اگر نصيحت بخواهد اثر بکند، موعظه بخواهد اثر بکند ما به اندازه نصاب اين حرف ها را گفتيم. اين فرمايشی که در اين جا به عنوان جمله 157 است مسبوطش در خطبه 20 است که آن جا بحثش گذشت.

اما جمله بعدی يعنی جمله 158 «عَاتِبْ أَخَاکَ بِالْإِحْسَانِ إِلَیْهِ وَ ارْدُدْ شَرَّهُ بِالْإِنْعَامِ عَلَیْهِ»[5] ما يک امر به معروف و نهی از منکر داريم از يک سو و يک انتقام داريم از سوی ديگر. می‌فرمايد شما چگونه می ‌خواهيد منکر را معروف کنيد، کسی که مبتلی به منکر است او را به معروف آشنا کنيد، چکار می‌ خواهيد انجام بدهيد؟ يک کسی که نسبت به شما بد اخلاقی کرد بخواهيد جبران کنيد، چگونه می‌ خواهيد جبران کنيد؟ يک جبران طبيعی داريم که اين در همه انسان‌ها است يک جبران فطری داريم. وجود مبارک حضرت خلقت انسان را به خوبی تبيين کرد که انسان يک فطرتی دارد که با آن معارف و جهان بينی و اخلاق را تشخيص می ‌دهد يک طبيعتی دارد که با آن مسائل طبيعی را تشخيص می ‌دهد. برخی ‌ها يا فطرت را کلاً منکر هستند يا بين فطرت که يک امر ماوراء طبيعی است با طبيعت که يک امر طبيعی است فرق نمی ‌گذارند می گويند اين طبيعت انسان است؛ طبيعت انسان مربوط به سرد و گرم و تلخ و شيرين و ترش است که کار پزشک است، اين که چه چيزی بد است چه چيزی خوب است چه چيزی حق است چه چيزی باطل است اين به فطرت برمی ‌گردد. فطرت کار روح است نه کار پوست و گوشت. درک برای روح است نه برای پوست و گوشت. اين روح وقتی به بدن تعلق دارد انسان درد را احساس می ‌کند وقتی تعلقش را رها کرد و رخت بربست جنازه شد درد را احساس نمی کند؛ لذا در جايي که می خواهند بی ‌حسی موضعی کنند، دست کسی پای کسی را عمل جراحی کنند بی‌حسی موضعی می کنند؛ يعني عصب که آن ادراکات و بخش هاي روح را از روح دريافت مي کند، يک؛ به پوست و گوشت مي رساند، دو، اگر در بيمارستان اين عصب را تخدير کردند ديگر عصب آثار روح را درک نکرد، اين پوست بدن اين گوشت بدن اين دست را اين پا را اربا اربا (قطعه قطعه) مي کنند و انسان احساس نمي کند، چون احساس نه برای پوست است نه برای گوشت است نه برای استخوان است، برای روح است که در اين جا ظهور کرده است. آن روح بخواهد در اين جا ظهور کند به وسيله عصب ظهور مي کند. اين عصب را اگر تخدير کردند بي حس کردند اين پا را تکه تکه مي کنند انسان احساس نمي کند. آن برای فطرت است نه برای طبيعت. روح کارهاي فطري انجام مي دهد بدن کارهاي طبيعي انجام مي دهد. اگر گفتيم طبيعت است طبيعت است، بايد در محدوده همان طب حرف بزنيم، اما گفتيم فطري انسان اين است که اگر کسي نسبت به انسان محبت کرد، انسان در برابر او خضوع مي کند، اگر ادب ببيند ادب مي کند اين کار فطرت است.

بخش هايي که به توحيد برمي گردد که نظام يک حسابي دارد کتابي دارد مقصدي دارد اين به فطرت برمي گردد که در قرآن کريم فرمود: ﴿فِطْرَةَ اللَّهِ الَّتِي﴾[6] اين منسوب به اقراء است يعني پرهيز پرهيز، مواظب فطرت باشد. ﴿فِطْرَةَ اللَّهِ الَّتِي فَطَرَ النَّاسَ عَلَيْهَا﴾، ادراک و جهان بيني و اخلاقيات و معارف به فطرت برمي گرد چکار به طبيعت دارد؟ ما يک وقتي مي خواهيم امر به معروف و نهي از منکر کنيم با بگير و ببند و بزن، اين کار بدن است کار طبيعت است. در اين جا بيان نوراني حضرت اين است که شما با نيکي جلوي بدي را بگيريد اين کار فطرت است. يک وقتي يک کسي به ما بد گفت شما فوراً اين فحش را برگردانديد، اين کار کار طبيعي است. يک وقت است که به شما بد گفت شما با احسان و تربيت او را ادب مي کنيد اين کار کار فطري است؛ آن کسي را که از شام فرستادند که به وجود مبارک امام حسن(سلام الله عليه) اهانت بکند آن وقت حضرت وقتي بي ادبي او را شنيد حضرت فرمود اگر مهمان هستيد و مسافر هستيد ما اين جا، جا داريم از شما پذيرايي کنيم. اين تعجب کرد که من مأموريت داشتم از شام آمدم که جسارت کنم، جسارت کردم، حضرت مي فرمايد که اگر مسافر هستي جا مي خواهي غذا مي خواهي بفرماييد[7] !

«عَاتِبْ أَخَاکَ»[8] اگر برادرت بد رفتاي کرد با بزرگواري او را هدايت کن، اين امر به معروف فطري است. آن امر به معروف بگير و ببند امر طبيعي است. اين بيان نوراني حضرت که فرمود اگر خواستيد جلوي بدي را بگيريد امر به معروف کنيد نهي از منکر کنيد راه دارد و آن راه اين است که از راه نيکي جلوي بدي را بگيريد «عَاتِبْ أَخَاکَ بِالْإِحْسَانِ إِلَیْهِ» اگر برادر ديني تو بد رفتاري کرد مي خواهي نهي از منکر کني وقتي احترام کردي ادب کردي از او گذشتي از شما بزرگواري ديد او تربيت مي شود. دو نوع امر به معروف و نهي از منکر داريم. «عَاتِبْ»، اين هم عتاب است نهي از منکر است منتها از راه فطرت نه از راه طبيعت «عَاتِبْ أَخَاکَ بِالْإِحْسَانِ إِلَیْهِ وَ ارْدُدْ شَرَّهُ بِالْإِنْعَامِ عَلَیْهِ» اگر نسبت به شما بد رفتاري کرد شما با کرامت او را تربيت کنيد. کار انبياء و اولياء که اين طور بود. جامعه را در درجه اول تربيت هاي فطري اداره مي کند، نشد، تربيت هاي طبيعي. يک بيان نوراني حضرت امير دارد که «فَآخِرُ الدَّوَاءِ الْکَیُّ‌»[9] اين در نهج البلاغه است؛ يعني وقتي کسي بيمار هست بيماري اخلاقي دارد، آن آخرين علاج «کَیُّ» است «کَیُّ» يعني داغ کردن. در سوره «توبه» که دارد ﴿فَتُكْوَى بِهَا جِبَاهُهُمْ وَجُنوبُهُمْ وَظُهُورُهُمْ﴾[10] داغ مي کنند. «کَیُّ» داغ کردن است. «فَآخِرُ الدَّوَاءِ الْکَیُّ‌»[11] ، يعني اولين دواء داغ کردن نيست. وقتي کار هيچ چاره اي ندارد آن وقت داغ مي کنند. يک وقتي قرص و شربت و اين هاست اگر علاج نکرد آن وقت عمل مي کنند، قطع مي کنند. اين در نهج البلاغه است که «فَآخِرُ الدَّوَاءِ الْکَیُّ‌». اين بزرگواري که در شعر گفت: «علاجِ کي کنمت کآخر الدواء الکي»[12] ، اين است نه «علاج کي(چه موقع) کنم»؟ کي شما را علاج کنم، خير! «علاجِ کي کنمت کآخر الدواء الکي» اين را از بيان نوراني حضرت امير گرفتند.

حضرت فرمود معالجه آن طور بگير و ببند آخرين کار است اولين کار اين است که با ادب و احسان و بزرگواري و کرامت و دوستي شما جلوي بدي را بگيريد. جامعه با فطرت بايد کامل بشود نه با طبيعت نه با بگير و ببند، با گذشت و بزرگواري و عظمت و جلال و شکوه بايد کامل بشود «عَاتِبْ أَخَاکَ بِالْإِحْسَانِ إِلَیْهِ»[13] يعني از راه فطرت جامعه را تربيت کنيد «وَ ارْدُدْ شَرَّهُ بِالْإِنْعَامِ عَلَیْهِ»، اگر نسبت به شما بد رفتاي کرد شما اگر کَرم بکنيد نعمت به او بدهيد بالاخره جنبه فطري دارد اثرش خيلي بيشتر از بگير و ببند است. جامعه اي که با فطرت عهده دار اخلاق مي شود خيلي قوي تر و غني تر از جامعه اي است که با طبيعت مي خواهد عهده دار اخلاق بشود. به تعبير حافظ آن «علاج کی کردن» آخرين راه است. «علاج کي کنمت کآخر الدواء»[14] اين «کآخر الدواء» عين عبارت نهج البلاغه است «فَآخِرُ الدَّوَاءِ الْکَیُّ‌»[15] آخرين راه داغ کردن است نه اولين راه.

اين بيانات نوراني حضرت امير که مي فرمايد قرآن با شما حرف نمي زند و آن حرف هاي خصوصي را به ما مي گويد يک حرف هاي عمومي را با شما مي گويد، شما آن قدرت را نداريد که مستقيماً با قرآن گفتمان داشته باشيد «وَ لَکِنْ أُخْبِرُکُمْ عَنْهُ‌»[16] . من مي دانم او چه مي گويد و راز و رمزش چيست، شما يک ظواهر و يک امر و نهي را مي فهميد «فَاسْتَنْطِقُوهُ وَ لَنْ يَنْطِقَ لَكُمْ أُخْبِرُكُمْ عَنْهُ»[17] ؛ اگر مي گوييد نه، با قرآن گفتگو کنيد ببينيد با شما حرف مي زند يا نه؟ شما يک عربي و فارسي و ماضي و مضارع و اين ها را مي فهميد. اگر راست مي گوييد «فَاسْتَنْطِقُوهُ» با او حرف بزنيد ببينيد به شما اسرارش را مي گويد يا نمي گويد؟ «وَ لَنْ يَنْطِقَ لَكُمْ أُخْبِرُكُمْ عَنْهُ‌»، من مي دانم که اسرارش چيست. او راز و رمزش را با من مي گويد به شما که نمي گويد. اين بيانات نوراني حضرت امير که ما اهل بيت مفسر قرآنيم حقيقت قرآن پيش ما است باطن قرآن پيش ما است معارف قرآن پيش ما است شما يک عربي مي فهميد، اين در همه مطالب هست. جريان همين که انسان با فطرت بايد امر به معروف و نهي از منکر کند نه با طبيعت، اين در چند آيه سوره مبارکه قرآن کريم است. در سوره مبارکه «رعد» آيه 22 اين است «أعوذ بالله من الشيطان الرجيم» مردان الهي را که ذکر مي کند مي فرمايد به اين که ﴿وَالَّذِينَ صَبَرُواْ ابْتِغَاء وَجْهِ رَبِّهِمْ وَأَقَامُواْ الصَّلاَةَ وَأَنفَقُواْ مِمَّا رَزَقْنَاهُمْ سِرًّا وَعَلاَنِيَةً وَيَدْرَؤُونَ بِالْحَسَنَةِ السَّيِّئَةَ﴾[18] با خوبي جلوي بدي را مي گيرند. اين ﴿ادْفَعْ بِالَّتِي هِيَ أَحْسَنُ السَّيِّئَةَ﴾[19] که در جاهاي ديگر هست هم همين است ﴿وَيَدْرَؤُونَ بِالْحَسَنَةِ السَّيِّئَةَ أُوْلَئِكَ لَهُمْ عُقْبَى الدَّارِ﴾[20] اين در سوره مبارکه «رعد» آيه 22 است. در سوره مبارکه «قصص» هم آيه مبارکه 53 است قبلش اين است که مردان الهي کساني هستند که ﴿الَّذِينَ آتَيْنَاهُمُ الْكِتَابَ مِن قَبْلِهِ هُم بِهِ يُؤْمِنُونَ ﴿52﴾[21] وَإِذَا يُتْلَى عَلَيْهِمْ قَالُوا آمَنَّا بِهِ إِنَّهُ الْحَقُّ مِن رَّبِّنَا إِنَّا كُنَّا مِن قَبْلِهِ مُسْلِمِينَ﴿53﴾ أُوْلَئِكَ يُؤْتَوْنَ أَجْرَهُم مَّرَّتَيْنِ﴾ اين ها اجرشان دو برابر ديگران است چرا؟ ﴿بِمَا صَبَرُوا﴾ يک ﴿وَيَدْرَؤُونَ بِالْحَسَنَةِ السَّيِّئَةَ﴾ دو. اين ها امر به معروف دارند نهي از منکر دارند جلوي بدي را مي گيرند اما جلوي بدي را با خوبي مي گيرند، نه جلوي بدي را به فحش. اين که در سوره مبارکه «رعد» آمده جامعترش در سوره مبارکه «قصص» است ﴿وَيَدْرَؤُونَ بِالْحَسَنَةِ﴾، آن سيئه را رفع مي کند.

در اصل کلي هم که به همه فرمود: ﴿ادْفَعْ بِالَّتِي هِيَ أَحْسَنُ السَّيِّئَةَ﴾[22] ، اين ﴿سيئه﴾ مفعول ﴿ادفع﴾ است يعني جلوي بدي را با خوبي بگيريد. آن بگير و ببند همان حرفي است که در بيانات نوراني حضرت امير است که اين «آخِرُ الدَّوَاءِ»[23] است. جامعه را با فطرت بايد هدايت کرد نه با طبيعت. و بين فطرت که يک امر الهي است و قرآن خيلي تکيه مي کند که ﴿فِطْرَةَ اللَّهِ﴾[24] يعني «خذوا فطرت الله» اين اقراء است. مواظب فطرتتان باشيد اين فطرت آلوده نشود اين فطرت ممکن است خداي ناکرده تشخيصش کم بشود، جلوي اين فطرت را بگيريد اهل محاسبه باشيد اين نمازتان را که مي خوانيد قبلش بعدش در نماز با خدا حرف بزنيد «]إنَّ[ المصلي يناجي ربه»[25] [26] ما يک تکليفي داريم بله نماز بايد بخوانيم؛ اما اين گفتمان خصوصي با ذات اقدس الهی است «]إنَّ[ المصلي يناجي ربه». الآن ماه مبارک شعبان است اين ماه پر برکت شعبان و آن مناجات شعبانيه مي دانيد چه طور ما را با خدا آشنا کرد؟ بخش پاياني اين مناجات چيست؟ انسان وقتي گفت و گفت و گفت و نزديک به خدا شد، نفرمودند که اين مخصوص اميرالمؤمنين و اهل بيت است، فرمود اين مناجاتي است که اهل بيت دارند شما هم اين را بخوانيد. ما وقتي خوانديم در بخش پاياني اين مناجات چه مي گوييم؟ مي گوييم خدايا! بالاخره ما بنده تو هستيم اشتباه کرديم اگر يک وقتي بخواهي آبروي ما را ببري ما اعتراض مي کنيم که تو چرا نبخشيدي؟ «الهِي انْ اخَذْتَنِي بِجُرْمِي اخَذْتُكَ بِعَفْوِكَ‌»[27] ، اين يعنی چه؟ چه کسي جرأت دارد با خدا اين طور حرف بزند؟ اگر انسان انس بگيرد انس بگيرد انس بگيرد ائمه گفتند مي توانيد اين طور هم با خدا حرف بزنيد. به خدا بگوييد خدايا! من که بنده تو هستم اشتباه کردم اگر يک وقتي آبروي مرا بردي من هم اعتراض مي کنم مي گويم تو چرا نبخشيدي؟ «وَ انْ اخَذْتَنِي بِذُنُوبِي اخَذْتُكَ بِمَغْفِرَتِكَ‌»[28] ؛ من تو را مؤاخذه مي کنم، تو که بزرگتر بودي چرا نبخشيدي؟ اين حرف برای کيست؟ به ما اجازه دادند اين طور با خدا درد دل بکنيم، بگوييم خدايا! ما اشتباه کرديم بد کرديم چرا آبروي ما را بردي؟ اگر بخواهي آبروي ما را در جامعه ببري ما هم داد مي زنيم مي گوييم تو که بزرگ بودي چرا نبخشيدی؟ «وَ انْ اخَذْتَنِي بِذُنُوبِي اخَذْتُكَ بِمَغْفِرَتِكَ‌»؛ اگر با من مؤاخذه بکني که چرا بد کردي، من هم مؤاخذه مي کنم که تو چرا نبخشيدي؟ تو که ارحم الراحميني. اين حرف برای کيست؟ چه کسي جرأت مي کند با خدا اين طور حرف بزند؟ اين در مناجات همين ماه است. اين است که خدا سيدنا الاستاد را غريق رحمت کند مي فرمود اين ماه شعبان خيلي ماه پر برکتي است. اين که حافظ مي گويد:

«ماه شعبان منه از دست قدح کاين خورشيد      از نظر تا شب عيد رمضان خواهد شد»[29]

اشکال گرفتند بر حافظ که اگر منظور از اين مي، مي وصال و حقيقت نيست چرا ايشان گفته که ماه شعبان بخور براي اين که ماه رمضان آمده جاي اين حرف ها نيست؟

«ماه شعبان منه از دست قدح کاين خورشيد      از نظر تا شب عيد رمضان خواهد شد» شب عيد رمضان يعني وقتي شوال آمد باز مي شود. اگر حافظ منظورش معنويت است، ماه رمضان که فصل معنويت است چرا گفته: «ماه شعبان منه از دست قدح کاين خورشيد      از نظر تا شب عيد رمضان خواهد شد»؟

خدا ايشان را غريق رحمت کند مي فرمود به اين که ما يک ماه عادي داريم که هر روز آدم کارهايش را انجام مي دهد وصالش هم است. ماه مبارک رمضان ماه وصال نيست ماه راه است. آدم موظف است يک ماه شب و روز تلاش کند کوشش کند تا جايزه را در «لَيْلَةَ الْجَوَائِزِ»[30] بگيرد. چرا شب عيد فطر را گفتند: «لَيْلَةَ الْجَوَائِزِ»؟ چون جايزه ها را شب عيد فطر مي دهند. روز عيد فطر ...... «يَوْمُ الْجَوَائِزِ»[31] است. جائزه ها را آخر مي دهند. در ماه مبارک رمضان يک ماه آدم بايد شب و روز مي دود. ماه مبارک رمضان ماهي نيست که هر روز پايان روز مزد بدهند. اين ماه شعبان و ..... رجب است. اما ماه مبارک رمضان در پايان ماه حقوق مي دهند اين اين طور است. اين ماه مبارک رمضان است که جايزه ها را شب عيد و در روز عيد مي دهند. اگر گفتند:

«روز عيد است و من مانده در اين تدبيرم      كه دهم حاصل سي روزه و ساغر گيرم»[32]

اين است. «يَوْمُ الْجَوَائِزِ»[33] است «لَيْلَةَ الْجَوَائِزِ»[34] در روايات است اين حرف ها را از روايات گرفتند، وگرنه چه مي دانستند که ماه رمضان چه ماهي است؟ ماه شوال چه ماهي است؟ ماه شعبان چه ماهي است؟ لذا گفتند که «ماه شعبان منه از دست»[35] و چرا ماه شعبان؟ خيلي ها اصرار دارند که ماه شعبان را انسان درک کند، چون آخر سال است. آن هايي که اهل سال و ماه هستند و براي خودشان سال دارند مثل تاجر که تجارت مي کند درآمد ساليانه را مشخص مي کند کساني که اهل سير و سلوک هستند دستورات روايي هم اين است که حالا که شروع کردي از ماه مبارک رمضان شروع بکنيد آخر سال شما ماه شعبان است. اين که مي گويد ماه شعبان را مواظب باشيد براي اين که آخر سال است. ماه مبارک رمضان که وارد شد وارد سال جديد مي شويد يک حساب ديگري است برای سال بعد است. اما «حاسبوا أنفسكم قبل أن تحاسبوا»[36] اين است قبل از اين که شما را به محکمه حساب ببرند خودتان، خودتان را به حساب بکشيد، کسي سال دارد ماه دارد همينطور است. همه ما موظفيم سال داشته باشيم ماه داشته باشيم. اين ها که اهل سال و ماه هستند در ماه شعبان خيلي سراسيمه هستند. وجود مبارک پيغمبر همين کار را مي کرد؛ ماه هاي قبلي که اين طور در ادعيه ندارد که «يَدْأَبُ فِي صِيامِهِ وَ قِيامِهِ»[37] شب و روز مشغول عبادت بود. در اين صلواتي که از وجود مبارک امام سجاد(سلام الله عليه) نقل شده است که «عند الزوال» بايد بخوانيم، ماه شعبان را وصف کرد. اين ماه شعبان ماهي است که «يَدْأَبُ فِي صِيامِهِ وَ قِيامِهِ» شب و روز مشغول عبادت بود. اين را در ماه رجب ندارد در ماه هاي ديگر که ندارد. چرا؟ آن ها فهميدند که اول سال، اول ماه مبارک رمضان است.

يک سال و ماهی داريم؛ آفتاب چه موقع طلوع مي کند و چه موقع شب و روز کوتاه مي شود و چه موقع شب و روز بلند مي شود؟ اين ها کارهاي نجومي است. يک سال و ماهي داريم برای کسي که سير الي الله دارد.

آن که سير الي الله دارد از ماه مبارک رمضان تا ماه مبارک رمضانش يکسال است و ماه شعبان که شد سراسيمه است که آخر سال من است چکار بايد بکنيم؟ و وجود مبارک پيغمبر هم در ماه رجب اين طور نبود اما در ماه شعبان «يَدْأَبُ فِي صِيامِهِ وَ قِيامِهِ» شب و روز مشغول عبادت بود. بعد در همين صلوات عند الزوال وجود مبارک امام سجاد(سلام الله عليه) به ما آموخت شما خيلي راه داريد از هر طرف بخواهيد حرکت کنيد پيغمبر آن جا است. در هر حدي هستيد حالا لازم نيست که سلمان و اباذر باشيد. هر جايي هستيد هر شهري هستيد هر روستايي هستيد هر حدي از عمر داريد هر مقداري درس خوانديد هر مقداري اخلاق داريد هر جا هستيد بگوييد يا رسول الله، مي شود به او رسيد. چرا؟ اين بيان نوراني حضرت است که هر روز – إن شاء الله - «عند الزوال» مي خوانيم؛ آن چه که مخصوص اين صلوات عند الزوال است اين است که «فَاجْعَلْهُ لِي شَفِيعاً مُشَفَّعاً وَ طَرِيقاً الَيْكَ مَهْيَعاًً»، «مهيع» نه يعني راه. ما آن سال اول يعني هفتاد سال قبل که وارد قم شديم وقتي مي خواستيم جمکران برويم، از بعضي از آقايان سؤال مي کرديم که جمکران کجاست؟ مي گفتند اين طرف. يعني از هر راهي حرکت مي کرديم به سمت جمکران مي رفتيم، چون اين جا خياباني نبود خانه اي نبود مزرعه اي نبود، وسيع بود از مدرسه حجتيه از هر راهي که حرکت مي کرديم به جمکران مي رسيديم. اين را طريق مهيع مي گويند. آن جايي که وسيع است هيچ مانعي ندارد، يک؛ هر کس هم مي تواند بيايد، دو؛ هر کس هم آمد به مقصد مي رسد، سه؛ اين را مي گويند طريق مهيع. مهيع يعني اين. چنين راهي را مي گويند طريق مهيع. کساني که سابقاً حج مي رفتند از جده مي خواستند به مدينه بروند، آن جا بيابان وسيعي بود اين بيابان آن قدر وسيع بود که از هر راهي شروع مي کرديد به مدينه مي رسيديد. اسم آن زمين وسيع مهيعه بود مهيعه يعني مهيعه. بعد از اين که سيل آمد و بخشي وسيعي از آن را برد و به تعبير آن ها اجحافي در اين منطقه پيدا شد، آن جا يک بخشي اش شده جحفه که الآن جاي ميقات است و احرام و بخش ديگرش همان بخش عادي است و ديگر مهيعه نيست. آن ميدان وسيعي که از هر جايي شروع مي کردي به مدينه مي رسيدي، اين اسمش مهيعه بود، بعد وقتي سيل آمد و يک گوشه اش را برد و اربا اربا(قطعه قطعه) کرد، بخشي از آن گوشه اي که سيل برد شده جحفه يعني اجحاف شده، آن را نمي گويند مهيعه.

در اين دعاي نوراني وجود مبارک امام سجاد(سلام الله عليه) دارد که او که طريق مهيع است از هر راهي، از راه رسالت بخواهيد به خدا برسيد مي رسيد. فلان دعا، فلان دستور، فلان استغفار، فلان راهنمايي، فلان درس، فلان بحث «وَ طَرِيقاً الَيْكَ مَهْيَعاً». کسي نمي تواند بگويد راه دور است و کسي نمي تواند بگويد که من بلد نيستم، کسي نمي تواند بگويد سخت است. نه! راهي است از هر جايي شروع بکني مي رسي. به هر اندازه اي که قدم برداشتي مي رسي. اين طريق مهيعه است اين را ما هر روز از ذات اقدس الهی مي خواهيم. راه مهيعه اين راه را مي گويند که من مي خواهم بروم جمکران، از کدام طرف بروم؟ هر راهي که شروع کردي به جمکران مي رسي. قبلاً که ما آمديم اين طور بود. چون غير از آن منطقه آبادي نبود و از اين مدرسه هم حرکت مي کرديم مستقيماً به آن جا مي رسيديم. اين براي ما مهيعه بود. بين راه از آقا سؤال بکني که راه کجاست و کجا مي خواهم بروم نبود. همين که شروع کردي، برو برو به آن آبادي که برسي مقصد شماست. اين راه وسيع که نه مزاحم دارد نه کسي جلوي آدم را مي گيرد نه آدم گم مي شود مي شود طريق مهيعه. اين است که ما هر روز از ذات اقدس الهي به برکت امام سجاد(سلام الله عليه) مي خواهيم: «وَ طَرِيقاً الَيْكَ مَهْيَعاً»، يعني برويم در راه پيغمبر. اگر کسي خواست وارد راه پيغمبر بشود راه وسيع است. بين او و بين خداي سبحان هيچ جهلي نيست هيچ ستري نيست هيچ بهانه اي نيست هر راهي که خواست برود اين راه است.

بنابراين ما هستيم و اين راه مهيعه. اگر حوزه إن شاء الله راه مهيعه را طي کرد و ماه شعبان را طي کرد که إن شاء الله به ماه مبارک رمضان برسد، اين نظامي که سرتاسر مديون شهداء است محفوظ می ‌ماند. اين کار آساني نيست. من يک وقتي به عرضتان رساندم که برادر بزرگواري داشتيم سيد بزرگواري بود از علماي خراسان بود در يکي از اين مسجدهاي بازار قم نماز جماعت مي خواند خدا غريق رحمتش بکند با هم گاهي جبهه مي رفتيم بعضي از جا ها ما تنها مي رفتيم و ايشان نبودند بعضي جاها ايشان رفتند ما نبوديم. ايشان يک وقتي برای بازديد به کوه هاي کردستان رفته بودند. من اين را چند بار براي دوستان گفتم. اين يک قصه شنيدني است. ايشان آمدند از کردستان خبر داد. مستحضريد آن منطقه آن روزها هم خيلي ناامن بود، ايشان تشريف بردند کردستان و آن سنگرهاي برادران بالاي کوه را ديدند و گفت آن جا کوه هاي صعب العبوري دارد و ما با اسب و قاطر رفتيم و چشمه و آب هم آن جا بسيار کم است، چند تا بطري آب برديم و يکی دو روز که آن جا بودم نماز را با تيمم مي خوانديم. اين قصه ها را گفت که آن جا کوه هاي صعب العبوري دارد و سخت است و آب هم کم است. اين قصه ها را ما از ايشان شنيديم. بعد از يک مدتي بالاخره زمستان شد، همه ما بالاخره برف ديده هستيم اين ابري که مي آيد اگر رقيق و نازک و گذرا باشد که تشخيص مي دهيم، ابر سياه و سنگين و پرباري که به اين آساني رد نمي شود آن را هم تشخيص مي دهيم. آن ها هم که در بالاي کوه بودند - بخشي از اين ها عزيزان سپاهي و برادران بسيجي و برادران ارتشي و اين ها بودند - يک مقدار هم اهل آن منطقه هم بودند، تشخيص مي دادند که اين برف هايي که دارد مي آيد اين برف هاي يک ساعته و دو ساعته نيست. موقع عصر اين برف شروع شد، اين ها مي توانستند شب خودشان را نجات بدهند، اين ها ديدند که برف است گفتند ممکن است دشمن خداي ناکرده از همين راه سوء استفاده کند، اين ها در بالاي اين کوه ها در همان سنگرها ايستادند ايستادند ايستادند، لحظه به لحظه ثانيه به ثانيه يخ زدند و ايستادند.

نعش مطهرشان را آوردند در همين مسجد و همين شبستان و مجلس ترحيم گرفتند. ما معمولاً وارد مجلس ترحيم که می ‌شويم بالاخره يک قرآني و دعايي و صلواتي و تا آخر نمي نشينيم اما آن شب در همان گوشه ما رفتيم نشستيم تا آخر گريه کرديم نه براي ثواب، ثواب فراوان است، فقط خجالت کشيديم که عجب، جوان هاي اين مملکت ثانيه به ثانيه براي حفظ دين و کشور يخ مي زنند، اين کشور مديون اين ها است، هم مسئولين بدانند هم ما بدانيم هم ديگري بداند که با اين خون ها نمي شود بازي کرد با اين رفتارها نمي شود بازي کرد. اين ها ماندني هستند و خداي ناکرده ما اگر وظيفه مان را انجام نداديم ما مشکل داريم. ما فقط گريه مان برای خجالت بود. حالا خدا می ‌بيند و ثواب مي دهد يک چيز ديگري است ولي ما گريه مان براي بهشت رفتن نبود. گريه آن شب ما فقط گريه خجالت بود. در مورد صدر اسلام ما چيزهايي مي شنيديم بله، اما الآن اين طور آدم ثانيه به ثانيه يخ بزند براي حفظ دين و براي حفظ مملکت؟!

بنابراين ما واقعاً بدهکار هستيم و همه ما اهل حساب هستيم و بين ما و خداي ما مهيعه است؛ من فلان درس را نخواندم من فلان کار را انجام ندادم، نخير! هر کدام ما چه حوزوي چه دانشگاهي چه بازاري چه افراد ديگر، هر کدام از ما آن اندازه اي که مي دانيم به دين ما کمک بکنيم. اميدواريم اين دين به دست صاحب اصلي اش که اين ايام ايام اعياد شعبانيه است برسد إن شاء الله.


[3] ر.ک: اشعار منتسب به حافظ، شماره11. «کس ندانست که منزلگه معشوق کجاست    این قدر هست که بانگ جرسی می‌آید.»
[12] ديوان حافظ، غزليات، غزل430.
[14] ديوان حافظ، غزليات، غزل430.
[29] ديوان حافظ، غزل164.
[32] اشعار منتسب به حافظ، شماره17.
[35] ديوان حافظ، غزل164.
logo