1403/10/12
بسم الله الرحمن الرحیم
حکمت 151/حکمت ها /نهج البلاغه
موضوع: نهج البلاغه/حکمت ها /حکمت 151
ماه پربرکت رجب و هم چنين شعبان و رمضان، اين سه ماه خصيصه اي دارند که در آن ها هم مسئله اعتکاف مطرح است هم مسئله مواليد ائمه(عليهم السلام). اين حديث از امام(عليه السلام) هست؛ کسي در محضر حضرت سخنان حضرت را شنيد، عرض کرد امروز عجب جواهري از شما استفاده کرديم! فرمود همين؟ حيفت نيامد که اين کلمات را به جواهر تشبيه کردي؟ «هَلِ الْجَوْهَرُ إِلَّا حَجَرٍ»[1] طلا يک سنگ زردي است و نقره يک سنگ سفيدي است اين طور نيست که اين ها ذاتاً قيمتي داشته باشند. فرمود حيفت نيامد که اين کلمات الهي ما را به جواهر تشبيه کردي؟.
اين ها نسبت به جوامع بشري حق حيات دارند. حالا چه اين ها را بشناسند چه نشناسند چه فرمايش اين ها را گوش بدهند چه فرمايش اين ها را گوش ندهند، اين فرمايشات به وسيله اين ذوات قدسي از آسمان به زمين آمده است. ما در کلمات نوراني حضرت امير(سلام الله عليه) - در آن کلمات حکيمانه شان - به اين کلمه طيبه 151 رسيديم. در اين کلمه نوراني حضرت فرمود: «لِکُلِّ امْرِئٍ عَاقِبَهٌ حُلْوَهٌ أَوْ مُرَّهٌ»[2] انسان مثل يک موجود عادي نيست که از بين برود. مرگ زوال نيست مرگ انتقال است. موت انتقال از يک نشأه به نشأه ديگر است. بنابراين انسان هرگز از بين نمي رود و آنچه را انجام داد همه آنها محفوظ است. فرمود انسان مثل يک درختي است که ميوه ميدهد حالا يا شيرين يا تلخ. هر انساني يک پاياني دارد و اين پايانش يا شيرين است يا تلخ. «لِکُلِّ امْرِئٍ عَاقِبَهٌ حُلْوَهٌ أَوْ مُرَّهٌ»، يا حلو است يا تلخ. اگر اين کارهايي که انسان انجام مي دهد از بين برود نگراني ای نبود، اشتباهاتي که کرده از بين رفته است، اما همه اين ها مضبوط است؛ در قرآن کريم آمده که فرشته هايي با شما هستند، اين فرشته ها هرگز نمي خوابند و هرگز يادشان نمي رود و هرگز سهل انگاري هم نمي کنند: ﴿مَا يَلْفِظُ مِن قَوْلٍ إِلَّا لَدَيْهِ رَقِيبٌ عَتِيدٌ﴾[3] اين که گفتند چپ و راست، اين طور نيست که يک طرفش رقيب باشد يک طرفش عتيد. در طرف راست رقيبي است که اين رقيب، عتيد است. در طرف چپ رقيبي است که اين رقيب عتيد است، نه اين که يکي رقيب باشد يکي عتيد. ﴿مَا يَلْفِظُ مِن قَوْلٍ إِلَّا لَدَيْهِ﴾ اين قول چه حق باشد چه باطل، يک فرشته اي است که رقيب است. رقيب را رقيب مي گويند براي اين که رقبه مي کشد، سرکشي مي کند يعني همين؛ منتها اين تشبيه است براي اين که آن ها که احتياج ندارند سرکشي بکنند گردن بکشند ببينند. کسي که کلاس امتحاني را يا امثال ذلک را يا امور ديگر را مي خواهد ببيند سرکشي مي کند سر را بلند مي کند که ببيند، مي گويند سرکشي کرده. اين اصلش از آن گرفته شده است. ﴿رقيب﴾: کسي که مراقب است، مراقب يعني رقبه مي کشد گردن مي کشد تا خوب ببيند و مستعد هم هست او را خواب هم نمي برد و فراموش هم نمي کند، چه حسنه باشد چه سيئه، همه اين ها را يک فرشته اي است که مراقب است، يک؛ و مستعد هم هست، دو؛ فوراً ضبط مي کند، اين سه. پس چيزي از بين نمي رود.
حضرت فرمود انسان، درختي است که کارهاي او ميوه او است يا شيرين است يا تلخ. اگر حکيم فردوسي خدا رحمتش کند مي گويد:
«که من شهر علمم عليّم دَر ست درست اين سخن قول پيغمبرست»[4]
حالا اين فردوسي بود و چون آن جايگاه را داشت، آن وقت که قدرت اموي ها و مرواني ها و اهل سنت بود اين شعر را تحمل کردند. ايشان اين فرمايش را دارد که:
«اگر بار خارست خود کِشته اي وگر پرنيانست خود رشته اي»[5]
غزالي با همه تلاش و کوششي که دارد مي گويد محصول چهل ساله مرا حکيم فردوسي در اين يک بيت خلاصه کرده است که اگر پايان کار انسان پرنيان و لطيف و نرم است محصول کار خود آدم است و اگر تلخ و تند است آن هم محصول کار خودش است. بعضي از درخت ها است که غير از تيغ کار ديگر ندارد بهره ديگري ندارد. قتاد يک درخت جنگلی است کارش فقط تيغ سازي است. حرف حکيم فردوسي اين است که:
«اگر بار خارست خود کِشته اي وگر پرنيانست خود رشته اي»
اين طور نيست که در قيامت جنگلی باشد و يک درختی باشد و هيزمی باشد. بارها به عرضتان رسيد قرآن اين را به ما می رساند که هر فردی يک قافله ای است که همه اين امور را با خود دارد در جهنم سوخت و سوز است هيزم است اما اين هيزم جهنم را از جنگل نمی آورند خود انسان تبهکار است که هيزم مي شود ﴿وَأَمَّا الْقَاسِطُونَ فَكَانُوا لِجَهَنَّمَ حَطَبًا﴾[6] ما خيلي دلمان مي خواهد که بعد از اين همه جستجو، آيه اي روايتي پيدا کنيم که از جنگل هيزم مي آورند و در جهنم آتش درست مي کنند، اما اين ها نيست. آن چه از صريح قرآن برمي آيد اين است که هيزم جهنم خود آدم ظالم است، خود اين صهيونيست است خود اسرائيل است ﴿وَأَمَّا الْقَاسِطُونَ﴾ ما يک قِسط داريم يعني سهم کسي را بدهد، اهل قِسط و عدل است. يک قَسط داريم يعني سهم ديگران را مي برد. اين قاسطون از قَسط است که سهم ديگري را مي برند. آن قِسط يعني مرادف عدل، يعني سهم ديگري را مي دهد. فرمود کسي که سهم ديگري را مي خورد و ظلم مي کند، او هيزم جهنم مي شود ﴿وَأَمَّا الْقَاسِطُونَ فَكَانُوا لِجَهَنَّمَ حَطَبًا﴾. هيزم جهنم هم همين ها هستند.
غرض اين است که واقعاً درک بعضي از اسرار مسئله قيامت آسان نيست. اکثر کلمه يوم و يومئذ که در قرآن است مربوط به قيامت است. يوم يومئذ يومئذ يومئذ يوم يوم، در آيات بسيار کمي مربوط به روز دنيا است. اکثر تعبير يوم و يومئذ که هست مربوط به قيامت است، چون آن چه که بالاخره انسان را مي تواند تربيت کند مسئله معاد و «ذکر الدار» است. اصلاً براي ما سخت است که بگوييم جهنم منقول است يک جايي بنام سوخت و سوز باشد که انسان بد را آنجا بگذارند نيست؛ جهنم منقول است، در اين آيه مبارکه اين است ﴿وَجِيءَ يَوْمَئِذٍ بِجَهَنَّمَ﴾[7] جهنم را مي آورند. اين جهنم کيست و چيست؟ خود اين شخصي که ظالم است و غاصب است و صهيونيست است و اسرائيلي است اين خودش سر تا پا جهنم است. اين آيه نوراني دارد که جهنم را مي آورند. همان طوري که هيزم غير از خود ظالم نيست جهنم هم غير از ظالم نيست. اين شخص دارد گُر مي گيرد، از جاي ديگر که مواد سوخت و سوز نمي آورند. اگر تمام مواد سوخت و سوز از خودش است، خودش هم مي شود يک موجود سوزنده نَمير؛ همين بدن است اما هر وقتي که خاکستر شد دوباره همان بدن احيا مي شود. يومئذ و يوم که در قرآن کريم آمده اکثر آن ها بلکه کثيري از آن ها مربوط به همين مسئله معاد است و جهنمي که در قرآن کريم است «مما لا ريب فيه» هيزمش همين انسان است.
بعضي از شما بزرگان بالاخره سني هم داريد، قبل از اين که گاز و نفت و اين ها مصرف بشود در آشپزخانه هاي ما همين هيزم بود. در غالب خانه ها يک مختصر آتشي زير خاکستر بود که اين آتش هميشه براي کارهاي بعدي بود، چه زمان کرسي و چه غير کرسي؛ در آشپزخانه ها هيزم هاي ضخيم را مي گذاشتند که آتشش در شبانه روز بماند براي آشپزخانه ها و چاي درست کردن و اين ها يک شاخ و برگ درخت ها را مي سوزاندند که اين ها يک آتش موقتي درست مي کرد و بعد هم خاموش مي شد. آن ريشه هاي درخت که ماندني است آن ها را مي گفتند وقود. ﴿وَقُودُ النَّارِ﴾[8] يعني «مَا تُوقَدُ بِهِ النَّارُ»[9] . يعني اين آتش هست خاموش نمي شود آتش هاي بعدي را هم از اين مي گيرانند. ﴿وَقُودُ النَّارِ﴾[10] «مَا تُوقَدُ بِهِ النَّارُ»[11] .
در قرآن کريم فرمود يک عده که هيزم هستند، يک عده ﴿وَقُودُ النَّارِ﴾[12]
هستند يعني هيزم درشت هستند که اين ها سوخت و سوزشان هست آتششان دائمي است يعني بيشتر است و ديگران به وسيله اين ها گُر می گيرند. بعد هم فرمود که اين ﴿وَقُودُ النَّارِ ﴿10﴾
پس اين طور نيست که آن چوب را از جنگل بياورند. اين طور نيست که آن ريشه ها را از جنگل بياورند. وقود نار هم فرمود: ﴿كَدَأْبِ آلِ فِرْعَوْنَ﴾. اين آل فرعوني که ﴿يُذَبِّحُونَ أَبْنَاءكُمْ﴾[13]
، مي شود قود، خودشان آتش دارند آتششان هم خاموش نمي شود عده اي هم با آتش اين ها مي سوزند؛ لذا در بحث هاي ديگر که مناظره بين مستضعف و مستکبر است آن ها مستکبرين مي گفتند که ما چه تقصيري داريم چر عذاب ما بايد دو برابر باشد؟ ما اين معصيت را کرديم اين ها هم دنبال ما بودند اين ها هم مستکبر هستند، آن وقت در جواب اين ها مي گويند که ﴿بَلْ مَكْرُ اللَّيْلِ وَالنَّهَارِ﴾[14]
، شما شب و روز نقشه مي کشيديد که ما را گرفتار کنيد؛ لذا عذاب شما دو برابر است.
پس بنابراين اگر گفتند هيزم، فرمودند به اين که هيزم جهنم همين ظالمين هستند. اگر گفتند ﴿وَقُودُ النَّارِ﴾[15]
فرمودند ﴿وَقُودُ النَّارِ ﴿10﴾
و اگر جهنم است فرمود: ﴿وَجِيءَ يَوْمَئِذٍ بِجَهَنَّمَ﴾[16]
جهنم را آن روز مي آورند. حالا هر طوري که هست مهم اين نيست که جهنم کجاست و آتش چيست؟ مهم اين است که گناه، جهنمي و آتشی را درست مي کند حالا آن تحقيقات علمي هر چه شد، هنر اين نيست که آدم بفهمد جهنم چيست و آتش چيست؟ اين ها البته کار علمي است و عيب ندارد اما هنر آن است که انسان نسوزد. آن دقت هاي عميق تفسيري برای خواص است اما آن چه مهم است و مشترک است و اساس کار است اين است که آدم نسوزد به قول فردوسي:
«اگر بار خارست خود کِشته اي وگر پرنيانست خود رشته اي»[17]
اين بيان نوراني حضرت امير بود که فرمود انسان يک پاياني دارد که يا تلخ است يا شيرين.
بعد در بخش ديگري که قبلاً بحث شد فرمود به اينکه من تعجب مي کنم کسي اوّل را مي بيند آخر را انکار مي کند! ما جاي ديگر نمي رويم همان جايي که بوديم برمي گرديم. اين را در کلمات قصار ، کلمه 126 فرمودند «وَ عَجِبْتُ لِمَنْ أَنْکَرَ النَّشْأَهَ الْأُخْرَی وَ هُوَ یَرَی النَّشْأَهَ الْأُولَی»[18] ؛ شما که دنيا را مي بينيد دنيا بالاخره يک تکه خاک بود که ذات اقدس الهی به اين صورت درآورد، چيز ديگري که نبود. قبلاً هيچ چيزي نبود بعد خاک آفريد هوا آفريد آب آفريد آتش آفريد بعد کم کم انسان را آفريد. نشأه أولي که هيچ چيزي نبود انسان را آفريد، نشأه آخرت که قيامت است که همه چيز هست؛ هم روح است هم بدن است منتها ذراتش پراکنده شده. فرمود به اين که من تعجب مي کنم کسي اول را ديده آخر را انکار مي کند! آخر که چيز ديگري نيست، آخر احياي مجدد همين ها است. نشأه أولي که هيچ چيزي نبود وقتي هيچ چيزي نبود ذات اقدس الهی همه چيز را آفريد، در معاد که همه چيز هست منتها پراکنده است. اين روح که نمي ميرد، اين بدن را که پراکنده شد جمع مي کند. فرمود تعجب مي کنم کسي اول را ديده آخر را انکار مي کند: «وَ عَجِبْتُ لِمَنْ أَنْکَرَ النَّشْأَهَ الْأُخْرَی وَ هُوَ یَرَی النَّشْأَهَ الْأُولَی»،
مطلب ديگر که باز در بيانات نورانی حضرت در خطبه 154 است، جز اسراری است که غير از علي و اولاد علي واقعاً کسي به اين ها پي نمي برد. فرمود به اين که «وَ لیَکُن مِن أَبنَاءِ الآخِرَهِ»[19] شما فرزند آخرت باشيد. يک وقت انسان تشبيه مي کند که مي گويد من فرزند اين سرزمين هستم، يک وقت است که نه، خود سرزمين و بهشت و جهنمش را هم خود همين انسان مي سازد «وَ لیَکُن مِن أَبنَاءِ الآخِرَهِ فَإِنّهُ مِنهَا قَدِمَ وَ إِلَیهَا یَنقَلِبُ» اين هم از آن حرف هاي نوراني حضرت است. فرمود شما از اين طرف که نيامديد از آن طرف آمديد. شما از آخرت آمديد از اول نيامديد، يا از آخرت آمديد که عين اول است. اين يعني چه؟ فرمود شما از آخرت آمديد از آن ديار آمديد. نگران چه هستيد؟ به همان ديار برمي گرديد.
آخرت که ظهور اسماي حسناي ذات اقدس الهی است رجوع به خدايي است که «هو الآخر» است، اين يک؛ اين «هو الآخر» عين همان خداي «هو الأول» است، دو؛ اگر ما به آخرت برمي گرديم يعني به همان اوّلي برميگرديم که هو الأولش با هو الآخرش، هو الظاهرش با هو الباطنش يکي است اين هم بسيط است هم مجرد است هم نامتناهي است هم جابجا ندارد. «مِن الله» هستيم دوباره «الي الله» هستيم. اين آخِر براي ما ممکن است فرق داشته باشد چه اين که فرق دارد، اما براي ذات اقدس الهی که اول از حضور او آمديم، بعد هم به حضور او برمي گرديم ﴿إِنَّا لِلّهِ﴾[20] است ﴿وَإِنَّا إِلَيْهِ رَاجِعونَ﴾ اگر – معاذالله - ذات اقدس اله مرکّب بود يک گوشه اش مبدأ بود يک گوشه اش معاد بود مثلاً جسمي داشت بله، اول غير از آخر بود، اما او ذاتي است که هو الأول است هو الآخر است هو الظاهر است هو الباطن است، يک ذات نامتناهي بسيط به تمام معنا است. اگر ذات نامتناهي بسيط به تمام معنا است، از هر راهي برسيم به همان راه قبلي رسيديم چون به همان هو الأول مي رسيم. اين هو الأول عين هو الآخر است، براي ما فرق مي کند؛ لذا فرمود که شما از آخرت آمديد يعني از جايي آمديد که قبلاً بوديد براي اين که آن جا اول و آخرش يکي است. مي فرمايد شما به آخرتي برمي گرديد که اين آخرت همان عين اوّل است. اگر – معاذالله - خدا مرکّب بود جسم بود يک گوشه اش آخرت بود يک گوشه اش دنيا، بله دنيا و آخرت فرق مي کرد هو الأول و الآخر فرق مي کرد، اما همه اين اسماء چهارگانه آن «هو» است که اول است، همان «هو» است که آخر است، همان «هو» است که ظاهر است، همان «هو» است که باطن است، نه اين که – معاذالله - يک گوشه اش ظاهر يک گوشه اش باطن، يک گوشه اش اول يک گوشه اش آخر باشد. اگر او اولش عين آخر است اگر ظاهرش عين باطن است پس ما به آخرت برمي گرديم چون از همان جا آمديم به اول برمي گرديم؛ منتها حالا به ياد اول بودن مشکلي را حل نمي کند.
ما هم قبل تاريخ هستيم هم بعد تاريخ. انسان يک چنين عظمتي است. اين بساط آسمان و زمين را که برمي چيند؛ يک روزي هم به عرضتان رسيد که فرمود ما اين ها را لوله مي کنيم آن روز مثال زديم براي شما که ﴿يَوْمَ نَطْوِي السَّمَاء كَطَيِّ السِّجِلِّ لِلْكُتُبِ﴾[21] يعني چه؟ فرمود ما بساط آسمان و زمين را جمع مي کنيم الآن آسمان و زمين پهن است. اين لوله را مي گويند طومار. اگر يک چيزي نوشته باشد – مکتوب - طومار نيست اين يک صفحه کاغذ است، اما وقتي که اين را لوله مي کنند اين که لوله شد، اين نوشته ها خوانده نمي شود، پيچيده است اين را مي گويند طومار. فرمود ما بساط آسمان و زمين را جمع مي کنيم لوله مي کنيم، خبري از آن نيست ﴿يَوْمَ نَطْوِي السَّمَاء كَطَيِّ السِّجِلِّ﴾ سجل يعني طومار. يعني الآن اين سجل است. سجل چون مکتوبات را در خودش جمع مي کند به آن مي گويند سجل. فرمود همان طوري که سجل – صحاف ها اين کار را مي کنند – نوشته ها را جمع مي کند ما آسمان و زمين را جمع مي کنيم بساطشان را جمع مي کنيم ﴿يَوْمَ نَطْوِي السَّمَاء كَطَيِّ السِّجِلِّ﴾، الآن اين سجل است که تمام نوشته ها را جمع کرد اين لوله شده، طومار را مي گويند سجل. ﴿يَوْمَ نَطْوِي السَّمَاء كَطَيِّ السِّجِلِّ لِلْكُتُبِ﴾. بعد دوباره بساطش را پهن مي کنيم. چيزي از بين نرفته حالا يا جابجايي اجزاء و اين ها است دوباره درست مي کنند و اين متفرقات را جمع مي کنند. فرمود از چيزي غفلت نيست عين صحنه را انسان مي بيند عين اعمال را انسان مي بيند لذا نمي تواند انکار بکند براي اين که اگر متن عمل را مي بيند جا براي انکار نيست. اين برای خدايي است که بساط را جمع مي کند و پهن مي کند.
ما يک صحنه قبل تاريخ داريم که هيچ مورّخي قدرت ندارد آن را مشخص کند جايش را مشخص کند زمانش را مشخص کند اين همين در سوره مبارکه «اعراف» است که ﴿وَإِذْ أَخَذَ رَبُّكَ مِن بَنِي آدَمَ مِن ظُهُورِهِمْ ذُرِّيَّتَهُمْ وَأَشْهَدَهُمْ عَلَى أَنفُسِهِمْ أَلَسْتَ بِرَبِّكُمْ قَالُواْ بَلَى﴾[22] اوّلين و آخرين، ما همه را در يک جا جمع کرديم، در يک محفلي يا در يک جايي که حالا کجا هست خدا مي داند! همه را جمع کرديم خودمان را به آن ها نشان داديم، طرزي خودمان را به آن ها نشان داديم که همه فهميدند من خدا هستم و آن ها بنده هستند ﴿وَإِذْ أَخَذَ رَبُّكَ مِن بَنِي آدَمَ مِن ظُهُورِهِمْ ذُرِّيَّتَهُمْ وَأَشْهَدَهُمْ عَلَى أَنفُسِهِمْ﴾، شاهد هم خود انسان است، خود انسان را بر خودش شاهد گرفته که هيچ وقت نتواند انکار بکند. بعد چه شد؟ مطلب چيست که اين ها بايد شاهد باشند؟ خودش را نشان داد ﴿أَلَسْتَ بِرَبِّكُمْ﴾ من خداي شما نيستم؟ ﴿قَالُواْ بَلَى﴾ پس اين ها اقرار کردند شاهد آن ها کيست؟ شاهد خود اين ها هستند ﴿وَأَشْهَدَهُمْ عَلَى أَنفُسِهِمْ أَلَسْتَ بِرَبِّكُمْ﴾ مثل اين که انسان در برابر آينه قرار بگيرد سر آينه را خم بکند به درون آينه که نشان بدهد، از آينه سؤال بکنيم چه کسي را مي بيني؟ مي گويد تو را. اين ها تشبيه است، اما چه طور اقرار کرده؟ چه طور خودش را نشان داده؟ گفت خدا مي داند، در جريان معراج، خدا مي داند و آن که رفته. نظامي و امثال نظامي وقتي معراج پيغمبر را معنا مي کنند مي گويند ما گوشه اي از اسرار معراج را باخبر هستيم اما حقيقت معراج چيست؟ پيغمبر چه طور رفته؟ تا کجا رفته؟ چه شنيده؟ چه آورده؟ خدا مي داند و آن کس که رفته. در جريان اين گونه از آيات خدا مي داند و آن کس که گفته.
در يکي از بيانات نوراني حضرت امير در خطبه هاي نهج البلاغه است که اگر ما نبوديم شما چه طوري اسرار قرآن را مي فهميديد؟ اصلاً ممکن نيست اسرار قرآن رموز قرآن، کليد قرآن را انسان بفهمد مگر به همين راهنمايي هايي که اين ها فرمودند. فرمود من سخنگوي قرآن هستم «فَاسْتَنْطِقُوهُ»[23] [24] ؛ اگر مي توانيد قرآن را به حرف بياوريد، او که با شما حرف نمي زند «وَ لَکِنْ أُخْبِرُکُمْ عَنْهُ»، منظور از من يعني اهل بيت، نه خصوص حضرت، فرمود ما مفسر هستيم سخنگوي قرآن هستيم اسرار قرآن پيش ما است «فَاسْتَنْطِقُوهُ»، او را به حرف بياوريد، او با شما حرف نمي زند. او ظواهري دارد صرف و نحوي دارد که براي شما حجت است بله، که شما مي توانيد اعجاز او را درک کنيد، اما اسرار قرآن رموز قرآن، بالا چه خبر است؟ معراج چه خبر است؟ گذشته چه خبر است؟ آينده چه خبر است؟ أ لست چه خبر است؟ «وَ لَکِنْ أُخْبِرُکُمْ عَنْهُ». اين بيان نوراني حضرت است.
حالا اين ها برای ما قبل تاريخ است فرمود من خودم را به جامعه بشري «من الأولين و الآخرين» نشان دادم و يک سؤال و جواب بود و يک استشهاد؛ سؤال و جواب اين است که من چه کسی هستم؟ گفتند تو الله هستي. وقتي شناختند فرمودند که شما شاهد باشيد شاهد هر کسي خود انسان است. چطور اعضاء و جوارح شهادت مي دهند: دست شهادت مي دهد پا شهادت مي دهد. بعد انسان به اين دست و پا می گويد ﴿لِمَ شَهِدتُّمْ عَلَيْنَا قَالُوا أَنطَقَنَا اللَّهُ الَّذِي أَنطَقَ كُلَّ شَيْءٍ﴾[25] درست است دست ماست پاي ماست بدن ماست، اما ما نيستيم. يک وقت است که ما خودمان حرف مي زنيم ﴿فَاعْتَرَفُوا بِذَنبِهِمْ فَسُحْقًا لِّأَصْحَابِ السَّعِيرِ﴾[26] . وقتي از درون ما حرف صادر مي شود اين را مي گويند اقرار، اما وقتي دست حرف مي زند دست دست است ما نيستيم. اگر عين ما بود که اقرار بود نه شهادت، معلوم مي شود که اين بيگانه است ﴿وَشَهِدُواْ عَلَى أَنفُسِهِمْ﴾[27] ، ﴿قَالُوا لِجُلُودِهِمْ لِمَ شَهِدتُّمْ عَلَيْنَا قَالُوا أَنطَقَنَا اللَّهُ الَّذِي أَنطَقَ كُلَّ شَيْءٍ﴾[28] ، ما غير از پوست بدن هستيم، ما ما هستيم پوست برای ماست، دست برای ماست زبان برای ماست ما ما هستيم ما دست و پا نيستيم اين بدن ماست ما عين بدن بوديم که اقرار ميکرديم نه شهادت ﴿يَوْمَ تَشْهَدُ عَلَيْهِمْ أَلْسِنَتُهُمْ﴾[29] و کذا و کذا. بعد ما به اين اعضاء و جوارح مي گوييم: ﴿لِمَ شَهِدتُّمْ عَلَيْنَا قَالُوا أَنطَقَنَا اللَّهُ الَّذِي أَنطَقَ كُلَّ شَيْءٍ﴾[30] . اين ها شهادت مي دهند نه اقرار. همين دست اختلاسي و دبشي اين دست شهادت مي دهد نه اقرار. اقرار آن جا است که شخص ﴿فَاعْتَرَفُوا بِذَنبِهِمْ﴾[31] . دست خائن غير از خود خائن است و امين الهي است مأمور الهي است و شهادت مي دهد. همين پا شهادت مي دهد. اگر دست و پاي انسان شهادت بدهد، ديگر جا براي انکار نيست. اگر از درون انسان اقرار بجوشد ﴿فَاعْتَرَفُوا بِذَنبِهِمْ فَسُحْقًا لِّأَصْحَابِ السَّعِيرِ﴾، آن آيات برای آن است از درون انسان روح انسان جان انسان يعني خود انسان، اما دست انسان پاي انسان و اين ها ﴿قَالُوا لِجُلُودِهِمْ﴾[32] ، به دست و پا مي گويند ﴿لِمَ شَهِدتُّمْ عَلَيْنَا قَالُوا أَنطَقَنَا اللَّهُ الَّذِي أَنطَقَ كُلَّ شَيْءٍ﴾.
پس بنابراين ما ما هستيم ما دست داريم ما چشم داريم ما بدن داريم ما ما هستيم و اين ها متعلق ماست. حقيقت انسان همان روح انسان است و اين ها بدن او هستند. بله بدن او هستند دست او هستند پاي او هستند و گناه را با همين دست و پا انجام مي دهد، اما دست گناه نمي کند و دست را اگر بسوزانند براي اينکه آن روح آسيب ببيند وگرنه دست آسيب نمي بيند؛ اگر دست شما را تخدير بکنند يعني تعلق روح را از دست بگيرند دست سوخته بشود دردي احساس نمي کند مثل يک چوب است. درد برای نفس است برای روح است لذا اين کساني که در بيمارستان بيهوشي مصنوعي مي دهند اين بدن را قطعه قطعه مي کنند اما اين دست و پا دردي احساس نمي کند. احساس برای نفس است اگر نفس توجه دارد تخدير نشد، دردش مي آيد اما اگر تخدير کردند آن حس را گرفتند آن ادراک را گرفتند اين بدن را در بيمارستان قطعه قطعه مي کنند او دردي احساس نمي کند. درد برای روح است لذا در قيامت دست شهادت مي دهد آن وقت او نمي تواند انکار بکند فقط به دستش مي گويد يا به جلودش مي گويد ﴿لِمَ شَهِدتُّمْ عَلَيْنَا قَالُوا أَنطَقَنَا اللَّهُ الَّذِي أَنطَقَ كُلَّ شَيْءٍ﴾، ما گناهي نکرديم.
در آن ماقبل تاريخ همه ما را جمع کردند ﴿وَأَشْهَدَهُمْ عَلَى أَنفُسِهِمْ﴾[33] ، معلوم مي شود اين زبان و دست و پا و اين ها شاهد هستند نه مقر، اقرار نيست شهادت است. ﴿وَأَشْهَدَهُمْ عَلَى أَنفُسِهِمْ أَلَسْتَ بِرَبِّكُمْ قَالُواْ بَلَى﴾، اين برای اين. اين کي بود؟ کجا بود؟ اين دو تا آيه از اسرار قرآن کريم در سوره مبارکه «اعراف» است. فرمود ما اين کار را کرديم اوّلين و آخرين را جمع کرديم همه شان به توحيد اقرار کردند و حجت بر همه آن ها تمام شد چرا؟ ﴿أَن تَقُولُواْ﴾، اين ﴿أَن تَقُولُواْ﴾ مثل همان ﴿إِن جَاءكُمْ فَاسِقٌ بِنَبَأٍ فَتَبَيَّنُوا أَن تُصِيبُوا﴾[34] ، يعني مبادا! ما اين کار را کرديم ﴿أَن تَقُولُواْ﴾[35] ، مبادا در قيامت بگوييد ﴿إِنَّا كُنَّا عَنْ هَذَا غَافِلِينَ﴾، بگوييد ما در کشور کفر بوديم يا در فلان کشور بوديم يا در شرق بوديم يا در غرب بوديم، آن جا اين حرف ها نبود آن جا دين نبود، آن جا شرک بود، هيچ کسي «من الأولين و الآخرين» و «من الآخرين الي الأولين» نمي تواند بگويد که پدران ما مشرک بودند ما در جاهليت بوديم يا در غرب بوديم يا در فلان کشور بوديم هيچ کسي معذور نيست. طرزي من خودم را به آن ها نشان دادم که در درونِ درون آن ها اعتراف بود ﴿أَن تَقُولُواْ يَوْمَ الْقِيَامَةِ إِنَّا كُنَّا عَنْ هَذَا غَافِلِينَ﴾، ﴿أَوْ تَقُولُواْ إِنَّمَا أَشْرَكَ آبَاؤُنَا﴾[36] اين دو تا آيه يعني يک کسي بگويد من در جاهليت بودم پدران ما مشرک بودند من هم مشرک شدم، نمي تواند بگويد، براي اين که در درونِ درون او اقرار به توحيد هست. انسان هيچ وقت نااميد نمي شود يک گوشه اش به الله وابسته است در قعر دريا هم غرق بشود و گرفتار بشود و هيچ کسي نباشد او به يک جايي تکيه دارد. اقرار به وحدانيت ذات اقدس الهی زوال پذير نيست اين دو تا آيه در سوره مبارکه «اعراف» را ملاحظه بفرماييد، اين ما را ازلي بالغير مي کند حالا کجا بود؟ خدا مي داند. همين ما که ازلي بالغير هستيم و تاريخ نداريم ماقبل تاريخ هستيم، ابدي بالغير هم هستيم تاريخ نداريم تا چه زمانی هستيم معلوم نيست، اما يک روزي که بساط آسمان و زمين جمع شد ما هستيم که هستيم که هستيم که هستيم. ما اين هستيم. تا چه زمانی هستيم بعد از ميلياردها سال بعد چه مي شود «الله يعلم». همان طوري که در جريان ازل ما آن روز بوديم اما کجا بود؟ چه طور بود؟ «لست أدري». در آينده هم کجا خواهد بود؟ «لست أدري» ولي ما هستيم که هستيم که هستيم که هستيم ما آيات الهي هستيم يا بد يا خوب.
به قول فردوسي: «اگر بار خارست خود کِشته اي وگر پرنيانست خود رشته اي»[37]
در اين بيان نوراني حضرت امير فرمود شما از نزد خدا آمديد به همانجا برمي گرديد. شما از آخرت آمديد به آخرت برمي گرديد از اول آمديد به اول برمي گرديد چون «هو الأول» همان عين «هو الآخر» است «هو الآخر» هم عين «هو الأول» است چه اين که «هو الظاهر» هم عين «هو الباطن» است «هو الباطن» هم عين «هو الأول» است.