« فهرست دروس
درس نهج البلاغه آیت الله عبدالله جوادی آملی

1403/10/05

بسم الله الرحمن الرحیم

حکمت 150/حکمت ها /نهج البلاغه

 

موضوع: نهج البلاغه/حکمت ها /حکمت 150

 

در بيانات نوراني حضرت امير(سلام الله عليه) در نهج البلاغه از کلمات قصار به کلمه 150 رسيديم که يکي از اصحاب به حضرت عرض کرد که ما را موعظه کنيد. وجود مبارک حضرت تقريباً يازده جمله بيان فرمودند. مستحضريد که وعظ سخنراني نيست، وعظ «جذب الخلق الي الحق» است. يک وقتي تبليغ و ارشاد است يک وقتي موعظه است که ذات اقدس الهی به رسولش دستور داد که شما اين ها را به حکمت عملي موعظه بکنيد: ﴿ادْعُ إِلِى سَبِيلِ رَبِّكَ بِالْحِكْمَةِ وَالْمَوْعِظَةِ الْحَسَنَةِ وَجَادِلْهُم بِالَّتِي هِيَ أَحْسَنُ﴾[1] سخنراني کردن يک راهي است و موعظه کردن راهي ديگر است. ذات اقدس الهی موعظه کردن را به خودش و به کتابش اسناد داد: ﴿إِنَّمَا أَعِظُكُم بِوَاحِدَةٍ﴾[2] من شما را به يک اصل موعظه مي کنم. وعظ «جذب الخلق الي الحق» است اين ها موظف هستند که جاذبه ايجاد کنند تا آن جا که ممکن است با ارشاد با هدايت با بيان فضائل بهشت با بيان رنج ها و دردهاي دوزخ و مانند آن، موعظه ايجاد کنند؛ لذا فرمود که اصل اين کتاب ﴿وَيُعَلِّمُهُمُ الْكِتَابَ وَالْحِكْمَةَ﴾[3] است.

خود قرآن کريم اول انسان را معرفي کرد که انسان از دو بخش تشکيل شده: يکي از بخش طبيعي که از نطفه است و علقه است و مضغه است و جنين است و امثال ذلک، که آن در سوره مبارکه «مؤمنون» روشن کرده است. بعد، انسان از ماوراء طبيعت خلق شده است که فرمود: ﴿وَنَفَخْتُ فِيهِ مِن رُّوحِي﴾[4] [5] ؛ اين دو بخش را در ساختار انسان به انسان معرفي کرد.

بعد فرمود اين بخش هايي که مربوط به طبيعت است کار خودشان را انجام مي دهند و اما نسبت به ماوراء طبيعت يعني بخش روحاني، اين ها دشمنان تو هستند؛ اين عدوّي که در درون شما است، دلشان مي خواهد که بخش هاي طبيعي را تقويت کني بخش هاي ماوراء طبيعت را تضعيف کني؛ لذا اين جهاد بين خواسته هاي طبيعي و خواسته هاي ماوراء طبيعي هست و از اين جهت آن را جهاد اکبر ناميدند و صرف تعليم و تبليغ کافي نيست، عمده موعظه است. بعد فرمود من دو اصل را در قرآن کريم رعايت کردم؛ يکي ﴿وَيُعَلِّمُهُمُ الْكِتَابَ وَالْحِكْمَةَ﴾[6] ، يکي ﴿يُزَكِّيهِمْ﴾ ولي کاملاً تبين کرده اند که نسبت تعليم و تزکيه چيست؟ حساب کردند که تعليم مقدمه است و تزکيه مقدم. اين طور نيست که تعليم و عالم شدن و امثال ذلک هدف باشد. اگر اين دو چيز را ما کنار هم ذکر کرديم تزکيه مقدم است و تعليم مقدمه. تعليم را ما براي چه مي خواهيم؟ براي طهارت روح مي خواهيم، اما خود طهارت روح مطلوب است؛ اين طور نيست که ﴿َيُعَلِّمُهُمُ الْكِتَابَ﴾ با همه شرافتي که دارد هدف باشد. شما اگر خداي ناکرده عمر را در تعليم صرف کنيد، گرفتار تکاثر مي شويد، اگر با تزکيه موفق بشويد، کوثر نصيبتان مي شود. ما آمديم شما را به کوثر برسانيم و اين تعليم بدون هدف، شما را به تکاثر مي رساند. اين ها را قرآن کريم به صورت متن بيان کرد.

حضرت امير در همين بخش هاي يازده گانه و امثال آن اين را شرح داد که فرمود من شارح قرآن هستم و شما اگر مي توانيد با قرآن حرف بزنيد «فَاسْتَنْطِقُوهُُ»[7] [8] ؛ قرآن را که مي خوانيد با او حرف بزنيد از او حرف بخواهيد، او با شما حرف نمي زند «وَ لَنْ يَنْطِقَ لَكُمْ أُخْبِرُكُمْ عَنْهُ‌» من سخنگوي قرآن هستم، من اين را تفسير مي کنم شرح مي کنم. طوري بيان مي کنم که با خلقت سازگار باشد که چه چيزی مقدم است و چه چيزی مقدمه؟ علم و حوزه هاي علمي و دانشگاه ها با جلال و شکوهي که دارند ابزار هستند. آن چه هدف است طهارت روح است. اين طور نيست که تعليم و تزکيه در عرض هم باشد، خير؛ تعليم مقدمه است، و تزکيه مقدم؛ لذا آن عقلي که به بهشت مي رود عقل عملي است نه عقل نظري. عقل نظري مقدمه است کار درست مي کند. اگر اين کار به ثمر رسيد انسان بهشتی مي شود. در حقيقت عقل عملي «مَا عُبِدَ بِهِ الرَّحْمَنُ وَ اكْتُسِبَ بِهِ الْجِنَانُ»[9] است، اما اگر تعليم بود، بيان نوراني حضرت امير است که «رُبَّ عَالِمٍ قَدْ قَتَلَهُ جَهْلُهُ»[10] او که نمي داند اين علم را در کجا به کار ببرد، جاهل است، اين جهل علمي نيست، جهالت عملي است. جهالت عملي با خود علم هماهنگ است «رُبَّ عَالِمٍ قَدْ قَتَلَهُ جَهْلُهُ». اين جهل، جهالت است که در قبال عقل عملي است که «الْعَقْلُ قَالَ مَا عُبِدَ بِهِ الرَّحْمَنُ وَ اكْتُسِبَ بِهِ الْجِنَانُ»[11] .

اين است که سيد رضي مي فرمايد که اگر در نهج البلاغه چيزي جز اين موعظه نبود براي من کافي بود، براي اين که حضرت زبان شناسانه حرف زد، حکيمانه حرف زد، معلمانه حرف زد، واعظانه حرف زد. فرمود فلان عمل را کجا صرف کنيد، فلان قول را کجا صرف کنيد، فلان خواسته را کجا صرف کنيد، کدام خواسته دشمن شما است، کدام خواسته دوست شما است، اين بيان از آن غني ترين و قوي ترين بيانات حکيمانه است که فرمود شما موظفيد جهاد بکنيد، يعني همه انسان ها بايد جهاد بکنند. فرمود: «جاهدوا أهواءكم كما تجاهدون أعداءكم»[12] در قرآن کريم و در لسان اهل بيت(عليهم السلام) فراوان جهاد با نفس به عنوان جهاد اکبر مشخص شده است. اما اسلحه چيست؟ چه کسي پيروز است؟

فرمود به اينکه شما مسلّح به يقين هستيد که خدايي هست قيامتي هست حسابي هست کتابي هست اين شمشير دست شما است. نفس اماره و ساير قواي نفساني هر که هست و هر چه هست، هرگز يقين ندارد. دشمن هيچ کسي يقين ندارد که بعد از مرگ خبري نيست، ﴿إِنْ هُمْ إِلاَّ يَظُنُّونَ﴾[13] [14] ، يک گماني بيش تر نيست؛ اما آن که اين نظام را آفريد انسان را آفريد مشخص کرد انسان مسافر است از رحم آمده به دنيا، از دنيا به برزخ، از برزخ به قيامت، «إلي يوم فيها خالدون»؛ گرچه ما به حسب ظاهر ازلي بالعرض نبوديم، اما ابدي بالعرض هستيم. شايد از طرف ازل هم در آن عالم عهد ازلي بالعرض بوديم، نمي دانيم، ولي از اين طرف ابدي بالعرض هستيم. فرمود به اينکه «جاهدوا أهواءكم كما تجاهدون أعداءكم»[15] . اين جمله نوراني که انسان مؤمن شمشير دستش است، چون يقين دارد که برزخي هست قيامتي هست خدايي هست پيغمبري هست سئوالی هست. نفس اماره که او را تشويق مي کند که آن کار را بکني اسم تو را مي برند، يا اسم تو را اول مي برند، يا عکس تو را مي گذارند، از اين بازي ها، اين بازي ها حداکثر مظنه است. يا مال به دستت مي آيد غذا خوب به دستت مي آيد، ساختمان خوب به دستت مي آيد، لباس خوب به دستت مي آيد، اين ها هم گذرا است. شما اين امور را در حيوانات هم مي بينيد در انسان ها هم مي بينيد در طبقات گوناگون هم مي بينيد. در صحنه جهاد نفس هر چه که اين نفس اماره انسان را وادار مي کند که بيراهه برود يا راه ديگري را ببندد، اين برهان دستش نيست انسان آيا صد درصد به اين ها مي رسد يقين دارد که – معاذالله - خبري نيست! اين طور نيست؛ با خيال و وهم و مظنه، ﴿إِنْ هُمْ إِلاَّ يَظُنُّونَ﴾[16] [17] به خيال اين که به مقصد برسد، بيراهه مي رود يا راه کسي را مي بندد؛ اما نسبت به اصل خدا و قيامت و اين ها که انسان يقين دارد اين جا که شک نيست. اين بيان نوراني حضرت در بين اين يازده جمله گرچه يک سطر است، اما مي درخشد فرمود: انسان مؤمن يقين دستش است، دشمن او که هواي او است نفس اماره او است مظنه و وهم و خيال دستش است، بدا به حال کسي که يقين دارد و در برابر مظنه شکست بخورد، مثل کسي که در ميدان جنگ شمشير دستش است، چوب دستي دست دشمن او است اما اين شخص از آن دشمن شکست بخورد.

اين از غني ترين و قوي ترين نصايح حکيمانه وجود مبارک حضرت است. فرمود: شما در تمام محاسبات نفساني هر جايي که امر داير بين حق و باطل است، بين خير و شر است، بين نفي و ضرر است، بين سعادت و شقاوت است هر جا بنشينيد حساب بکنيد يقين دست شما است، آن نفس اماره که شما را وادار مي کند که اين کار را بکنيد پيشرفت مي کنيد نام شما را مي برند عکس شما را مي گذارند - اين بازي ها - آيا بر فرض اين که درست باشد، انسان يقيناً به مقصد مي رسد يا مظنه است؟ فرمود در برابر کار خدا کسي هر هدفي دارد، گمان دستش است که شايد برسد، اما نسبت به امر الهي ﴿لَن يُخْلِفَ اللَّهُ وَعْدَهُ﴾[18] ، خدا که خُلف وعده نمي کند، خدا که معاذالله خلاف نمي گويد. اين امر يقيني است «مما لا ريب فيه» است. از همان اول کتابي که نازل کرد فرمود: ﴿ذَلِكَ الْكِتَابُ لاَ رَيْبَ فِيهِ﴾[19] اصلاً ريب بردار نيست، شک بردار نيست.

پس در صحنه جهاد اکبر يقين دست آدم است، مظنه و گمان و وهم و خيال و هوس دست نفس اماره است و اگر کسي - خداي ناکرده - با داشتن يقين، از نفس اماره شکست بخورد، مثل آن است که کس که با شمشير دارد مبارزه مي کند از کسي شکست خورده است که چوب دستي دست او است.

گردنبند يک نقطه مرکزي دارد که آن قسمت شفاف تر و روشن تر را آن وسط مي گذارند اين را مي گويند: «واسطة العِقد» يعني اين گردنبندي که هست آن مُهره وسطي اش از همه درشت تر و روشن تر است. اين بيان نوراني حضرت در همين جمله هاي يازده گانه اين جزء واسطة العقد است. آنجا فرمود به اين که «تَغْلِبُهُ نَفْسُهُ عَلَی مَا یَظُنُّ وَ لاَ یَغْلِبُهَا عَلَی مَا یَسْتَیْقِنُ»[20] اين نفس اماره با اينکه مظنه دستش است انساني که معصيت مي کند و خلاف مي کند هرگز يقين ندارد به مقصد مي رسد - هيچ يقيني ندارد - حداکثر گمان است. فرمود اين که گمان دستش است غالب بشود بر جان آدمي که يقين دستش است، اين تعجب آور و افسوس آور است. اين جمله که «تَغْلِبُهُ نَفْسُهُ عَلَی مَا یَظُنُّ» يعني نفس اماره شمشيري که دستش نيست يک چوب دستي دستش است. اين نفس اماره که انسان را امر ميکند ﴿لأَمَّارَةٌ بِالسُّوءِ﴾[21] اين يقين که ندارد، وعده مي دهد که اگر اين کار را بکنيد به فلان مقصد مي رسيد، اما يقيني وجود ندارد چون راهش راه خلاف است. هيچ کسي که راه خلاف مي رود يقين ندارد، گمانش اين است، بيست درصد، سي درصد شصت درصد که مثلاً به مقصد برسد؛ اما از اين طرف آن چه قرآن گفته و پيغمبر فرمود صد درصد است، فرمود اين شخصي که دارد با نفس اماره مبارزه مي کند، اين نفس اماره مظنه دستش است و اين شخص مجاهد يقين دستش است چه طور مي شود کسي که يقين دستش است شکست بخورد از کسي که مظنه دستش است، مثل کسي که شمشير دستش است شکست بخورد از کسي که چوب دستي دستش است!.

فرمود: «تَغْلِبُهُ نَفْسُهُ عَلَی مَا یَظُنُّ وَ لاَ یَغْلِبُهَا عَلَی مَا یَسْتَیْقِنُ»[22] ، شما يقين داريد گفته پيغمبر حق است گفته خدا حق است، اين نفس اماره که شما را دعوت مي کند که يک قدري اين کار را بکنيد اسم شما را مي برند، يک قدري اين کار را بکنيد فلان چيز گيرت مي آيد، صد درصد که نيست. اين جهاد است.

عقل نظري مقدمه است براي عقل عملي. عقل عملي همان است که در روايات ائمه(عليهم السلام) فرمودند: «الْعَقْلُ قَالَ مَا عُبِدَ بِهِ الرَّحْمَنُ وَ اكْتُسِبَ بِهِ الْجِنَانُ»[23] ، اين است که بهشت مي برد. عقل نظري در حوزه و دانشگاه فعال است؛ انسان درس مي خواند خوب استدلال مي کند خوب حرف مي زند خوب کتاب مي نويسد، اين علم است اما همين علم اگر مخلوط بود کشنده عالم است. فرمود: «رُبَّ عَالِمٍ قَدْ قَتَلَهُ جَهْلُهُ»[24] ، اين جهل عملي که از او به جهالت ياد مي کنند، اين ممکن است يک عالمي را خفه کند. بنابراين سعادت با عقل عملي است که عاقل به عقل عملي که «الْعَقْلُ قَالَ مَا عُبِدَ بِهِ الرَّحْمَنُ وَ اكْتُسِبَ بِهِ الْجِنَانُ»[25] ، سعادت با او است.

ما يک عقلي داريم که بود و نبود را مي فهمد، يک؛ بايد و نبايد را هم مي فهمد، دو؛ بود و نبود کار حکيم و فيلسوف است که در عالم چه هست و چه نيست، آسمان ها چه خبر است؟ زمين چه خبر است؟ بهشت چه خبر است؟ جهنم چه خبر است؟ مبدأ چه خبر است؟ معاد چه خبر است؟ او مي فهمد از بود و نبود خبر مي دهد، يک؛ در بخش هاي حکمت عملي هم از بايد و نبايد خبر مي دهد، چه بايد و چه نبايد هر چهارتا را عقل نظري تشکيل مي دهد که در حوزه و دانشگاه فعال است. عقل نظري به بود و نبود فلسفي، يک؛ از بايد و نبايد اخلاقي و فقهي، دو؛ پي مي برد. چه لازم است و چه لازم نيست؟ چه بايد و چه نبايد؟ در طب هم همين طور است؛ اما رهبري داخلي، مدير داخل، آن فعال داخلي عقل عملي است که «الْعَقْلُ قَالَ مَا عُبِدَ بِهِ الرَّحْمَنُ وَ اكْتُسِبَ بِهِ الْجِنَانُ»، آن که فعال است مدير است نظم مي دهد جابجا مي کند کم و زياد را رعايت مي کند، اين عقل عملي است. اين «الْعَقْلُ قَالَ مَا عُبِدَ بِهِ الرَّحْمَنُ وَ اكْتُسِبَ بِهِ الْجِنَانُ» باعث بهشت رفتن است. هر کس از عقل عملي متنعم بود، يقيناً سعادتمند است، اما اگر از نظر عقل نظري سعادتمند بود، عالم حوزوي بود يا عالم دانشگاهي بود، اين در حد رجاء است؛ اگر إن شاء الله برابر عقل عملي عمل کرد اين سعادتمند است وگرنه عالمي است که علم بر او حجت است گاهي – معاذالله - ممکن است به جايي برسد که «رُبَّ عَالِمٍ قَدْ قَتَلَهُ جَهْلُهُ»[26] . اين بيان نوراني حضرت امير است که اين جهل، جهل عملي است يعني جهالت؛ يعني عالم است مي داند چه بد است چه خوب است، اما گرفتار جهالت است که نفس اماره بالسوء او را به زشتي امر مي کند؛ البته قبلش يک سلسله قوايي در درون انسان است که انسان را نهي از منکر مي کند، بعدش هم فوراً سرزنش مي کند.

نفس لوامه همان است که در سوره مبارکه «القيامة» در کنار القيامة فرمود: ﴿لَا أُقْسِمُ بِيَوْمِ الْقِيَامَةِ﴿1﴾[27] وَلَا أُقْسِمُ بِالنَّفْسِ اللَّوَّامَةِ﴾ ذات اقدس الهی نفس لوامه را در درون انسان آفريده است که اگر کسي بي راهه رفت يا راه کسي را بست فوراً سرزنشش مي کند. مي بينيد اگر کسي کار بدي کرد کسي آبروي کسي را بُرد شب خوابش نمي برد چرا؟ چه کسي نمي گذارد او بخوابد؟ اين نفسي که ملامت مي کند که در حکم قيامت است و ذات اقدس الهی نفس لوامه را در کنار قيامت ذکر کرد ﴿لَا أُقْسِمُ بِيَوْمِ الْقِيَامَةِ﴿1﴾[28] وَلَا أُقْسِمُ بِالنَّفْسِ اللَّوَّامَةِ﴾ در درون ما يک قيامت کوچکي است که سرزنش مي کند. انسان گاهي خوابش نمي برد که چرا من اين حرف را زدم؟ چرا اين کار را کردم؟ چرا حيثيت مؤمني را رعايت نکردم؟ چرا خداي ناکرده آبروي مؤمني را بردم، اين که ملامت مي کند شعبه اي از حکومت الهي است، به ما اين را داده است.

موجودي از انسان، شريف تر و زيباتر نيست که ﴿فَتَبَارَكَ اللَّهُ أَحْسَنُ الْخَالِقِينَ﴾[29] اين يک مجموعه اي است اين نمودار مبدأ داخلش هست، نمودار قيامت داخلش هست اين که گفتند: «حاسبوا أنفسكم قبل أن تحاسبوا»[30] همين است.

اين جمله نوراني حضرت که در بين اين يازده جمله قرار دارد يک اصل کلي است، همان طوري که ما قواعد فقهي داريم که از آن ده ها حکم فرعي استنباط مي شود اين هم از همان بيان‌ ها است. يک اصل کلي اين است که در تمام مواردي که انسان داير بين معصيت و اطاعت است داير بين خيانت و خدمت است داير بين پستي و بلندي است داير بين اعانه و اهانة است در همه موارد وقتي بررسي بکند مي بيند يقين دستش است آن طرف مقابل مظنه دستش است.

درباره گفته خدا که ﴿لاَ رَيْبَ فِيهِ﴾[31] ، چون هيچ غيبی شک بردار نيست، نه اين که کسي حق ندارد، آدم وقتي وارد صحنه قيامت شد اصلاً شک نمي کند، نه اينکه شک بکند و با برهان بخواهد رد بکند. اصلاً ريب بردار نيست. اگر کسي وارد صحنه کتاب شد آشنا شد، اصلاً براي او شک پيش نمي آيد ﴿لاَ رَيْبَ فِيهِ﴾ اين نفي جنس است، نه «لا ترتابوا» شک نکنيد! فرمود اگر کسي خداي ناکرده بيراهه اي رفته است هتک حرمتي کرده است، مرتب مي بيند که در درون، کسي او را سرزنش مي کند. پس از آن طرف قبل از ابتلاي به گناه يک سلسله عواملي در درون است که انسان را هدايت مي کند بعد از ابتلاي به گناه يک سلسله عواملي است که او را سرزنش مي کند تا فوري توبه کند.

حالا به اين جا می رسيم مي فرمايد به اين که اين گناه را اگر ديگري انجام بدهد، پيش او خيلي مهم است خودش که انجام بدهد بي اعتناست. فلان رذيلت را اگر کسي مبتلا بشود خيلي بلوا مي کند، خودش که مبتلا است بي اعتنا است. وقتي گناه کرده برای توبه مدام سوف سوف مي کند؛ تسويف که در روايات دارد خيلي از افراد را تسويف گرفتار کرده؛ يعني سوف سوف کردن، إن شاء الله بعد توبه مي کنيم، بزرگ مي شويم توبه مي کنيم، بعد توبه مي کنيم! اين تسويف يعني سوف سوف کردن اين تأخير چيزي است که «حقّه التقديم» است فرمود وقتي که گناه کردند توبه را تسويف ميکند، وقتي صحبت از خيانت و گناه شد مدام جلو مي برد. يکي را تقديم مي کند يکي را تأخير مي اندازد. اين هست.

«یَخَافُ عَلَی غَیْرِهِ بِأَدْنَی مِنْ ذَنْبِهِ وَ یَرْجُو لِنَفْسِهِ بِأَکْثَرَ مِنْ عَمَلِهِ»[32] يک گناه کوچک و صغيره را نسبت به ديگري خيلي بزرگ نشان مي دهد گناهان کبيره خودش را يا اصلاً نمي بيند يا صغيره نشان مي دهد. اين خودخواهي او است. «إِنِ اسْتَغْنَی بَطِرَ وَ فُتِنَ وَ إِنِ افْتَقَرَ قَنِطَ» اگر يک مقداري وضع مالي اش خوب شد «أنا کذا و أنا کذا» حرف هاي قاروني مي زند ﴿أَنَا أَكْثَرُ مِنكَ مَالًا وَأَعَزُّ نَفَرًا﴾[33] و اگر يک مقداري وضع مالي اش خوب نبود نااميد مي شود. نه آن استکبار و تکبر و تفاخر جا دارد، نه اين نااميدي جا دارد.

«وَ وَهَنَ یُقَصِّرُ إِذَا عَمِلَ وَ یُبَالِغُ إِذَا سَأَلَ»[34] اگر بخواهد کاري انجام بدهد کم مي گذارد و کوتاه مي کند، اما اگر بخواهد از ديگري طلب بکند مشتاق است که اين کوثر باشد. خودش گرفتار تقليل و کوتاهي و قلت است، از ديگري کوثر و امثال ذلک مي طلبد. «إِنْ عَرَضَتْ لَهُ شَهْوَهٌ أَسْلَفَ المَعصِیَهَ وَ سَوّفَ التّوبَهَ وَ إِن عَرَتهُ مِحنَهٌ انفَرَجَ عَن شَرَائِطِ المِلّهِ یَصِفُ العِبرَهَ وَ لَا یَعتَبِرُ» ديگران را نصيحت مي کند و مي گويد عبرت گرفتن چيز خوبي است ولي خودش عبرت نمي گيرد.

قبلاً هم ملاحظه فرموديد که عبرت اين است که واقعاً انسان حرکت بکند عبور بکند؛ اگر از يک رذيلتي به فضيلتي عبور نکند که نمي گويند عبرت گرفت، مي گويند تاريخ خواند، حفظ کرد، عبرتي نگرفت. اين که در جريان حضرت سيد الشهداء رسيده است که «أنا قتيل العبرة»[35] نه يعني انسان در عزاي حضرت اشک بريزد، درست است آن هم ثواب دارد اما کافي نيست. درعزاي حضرت بايد آن قدر اشک بريزد که عبور بکند، اين طور اشکی در جريان عزاي سيد الشهداء لازم است. «أنا قتيل العبرة» آن اشکي که در چشم پيدا مي شود و بعد با دستمال فوراً خشکش مي کنند آن عبره نيست، عبرات نيست. جلسه سيد الشهداء بايد عبرات داشته باشد «أنا قتيل العبرات» آن که عبور بکند و حرکت بکند. اين هم همين طور است. فرمود اهل عبرت نيست، از رذيلتي به فضيلتي عبور نمي کند «یَصِفُ العِبرَهَ وَ لَا یَعتَبِرُ وَ یُبَالِغُ فِی المَوعِظَهِ وَ لَا یَتّعِظُ»[36] خيلي سخنراني خوبي دارد اما خودش گرفتار بي عملي است. براي اين که وعظ همان «جذب الخلق الي الحق» است که انسان مجذوب الهي بشود دوست داشته باشد که فرمود من نماز را دوست دارم «أنّي كنت أحبّ الصلاة له وتلاوة كتابه ، وكثرة الدعاء والاستغفار»[37] .

«یَصِفُ العِبرَهَ وَ لَا یَعتَبِرُ وَ یُبَالِغُ فِی المَوعِظَهِ وَ لَا یَتّعِظُ فَهُوَ بِالقَولِ مُدِلّ وَ مِنَ العَمَلِ مُقِلّ»[38] سخنران خيلي خوبي است يا نويسنده خوبي است؛ اما از نظر عمل کوتاه مي آيد. آن کثرت در گفتار و نوشتار است «بِالقَولِ مُدِلّ» اما «وَ مِنَ العَمَلِ مُقِلّ یُنَافِسُ فِیمَا یَفنَی وَ یُسَامِحُ فِیمَا یَبقَی» منافسه يعني مسابقه، چون در مسابقه، انسان هم به دنبال نفيس مي گردد که شيء نفيس به دست بياورد که آن جايزه است، هم براي اين که به نفيس برسد نَفَس و نَفَس مي زند. به اين دو جهت، اين مسابقه را مي گويند منافسه، چون هم به دنبال نفيس است هم بايد نفس نفس بزند بدود تا به آن برسد. فرمود نوبت به رذائل که شد نفس نفس مي زند، نوبت به فضائل که شد مي بينيد که احساس بيماري يا خستگي يا ناتواني مي کند. «یُنَافِسُ فِیمَا یَفنَی» درباره امور دنيا که از بين رفتني است منافسه دارد، هم او را نفيس مي پندارد، يک؛ هم نفس نفس مي زند که به او برسد، دو؛ اما درباره معارف دين و عمل آخرت و اين هايي که ماندني است اين کسالت نشان مي دهد و مسامحه مي کند.

«یَرَی الغُنمَ مَغرَماً وَ الغُرمَ مَغنَماً» آن جايي که ضرر کرده چون عمر داده و چيزي گيرش نيامده جز اينکه خنده کرده عياشي کرده، اين را غنيمت مي داند. آن جايي که عمر صرف کرده چيزي ياد گرفته حالي به او دست داد او را غرامت مي پندارد «یَخشَی المَوتَ وَ لَا یُبَادِرُ الفَوتَ» از مگر مي ترسد اما علاج نمي کند. مرگ براي مؤمن بهترين نعمت است. براي مؤمن هيچ لذتي بالاتر از لذت مرگ نيست. ببينيد وقتي قرآن کريم جريان مرگ اولياي الهی را ذکر مي کند با چه جلال و شکوهي ذکر مي کند. وقتي که مؤمن در حال احتضار است ملائکه مي گويند: ﴿سَلَامٌ عَلَيْكُمْ طِبْتُمْ﴾[39] يک کسي حالا يا در بيمارستان است يا در منزل در بستر است ديگران چند نفر از بستگان هستند که خبر ندارد، دفعةً او مي بيند که فرشته هاي با جلال و شکوه آمدند، همه سلام عرض مي کنند ﴿سَلَامٌ عَلَيْكُمْ طِبْتُمْ فَادْخُلُوهَا خَالِدِينَ﴾، اين شرف نيست؟ اين محتضر حالا چشمش بسته است و بستگانش را نمي بيند، دفعةً مي بيند که صحنه عوض شد و ملائکه با جلال و شکوه و با احترام آمدند ﴿سَلَامٌ عَلَيْكُمْ طِبْتُمْ فَادْخُلُوهَا خَالِدِينَ﴾، اين برای اين؛ اما آن بدبخت و بيچاره که هم بيراهه رفت هم راه ديگري را بست، وقتي در حال احتضار است ﴿الْمَلَائِكَةُ يَضْرِبُونَ وُجُوهَهُمْ وَأَدْبَارَهُمْ﴾[40] [41] با سيلي به صورتش مي زنند که سريع برو بيرون! اين ها که گفته فلان کتاب نيست، اين ها صريح قرآن کريم است که مؤمن اينطور مي ميرد، بدرفتار آن طور مي ميرد. اين شرف نيست؟ در حال احتضار تمام لذت و نشاط، آن است. يک عده فرشته ها مي آيند ﴿الْمَلَائِكَةُ يَضْرِبُونَ وُجُوهَهُمْ وَأَدْبَارَهُمْ﴾، آن بيچاره دارد جان مي کَند کسي نمي داند چه خبر است. آن فرشته ها در کنار قبر مؤمن مي آيد: ﴿سَلَامٌ عَلَيْكُمْ طِبْتُمْ﴾[42] با سلام مي آيند با عرض ادب مي آيند سلام عرض مي کنند ﴿طِبْتُمْ فَادْخُلُوهَا خَالِدِينَ﴾، اين صحنه است. فرمود اين صحنه را مي شنود اما باکش نيست. اينها را غرامت مي داند و کارهاي ديگر را غنيمت مي پندارد.

«وَ لَا یُبَادِرُ الفَوتَ یَستَعظِمُ مِن مَعصِیَهِ غَیرِهِ مَا یَستَقِلّ أَکثَرَ مِنهُ مِن نَفسِهِ»[43] اگر يک کسي يک گناهي کوچک بکند آن را خيلي عظيم مي شمارد، بدتر از آن و بيشتر از آن را خودش انجام مي دهد و آن را کم تلقي مي کند اين خودخواهي او است. «وَ یَستَکثِرُ مِن طَاعَتِهِ مَا یَحقِرُهُ مِن طَاعَهِ غَیرِهِ فَهُوَ عَلَی النّاسِ طَاعِنٌ وَ لِنَفسِهِ مُدَاهِنٌ اللّهوُ مَعَ الأَغنِیَاءِ أَحَبّ إِلَیهِ مِنَ الذّکرِ مَعَ الفُقَرَاءِ» با اغنياء بگويد و بخندد و امثال ذلک، خيلي برای او بهتر از اين است که با فقراء و مؤمنين و خانواده شهداء بشيند. براي او فرق نمي کند، نه تنها فرق نمی کند آن جا بگو و بخند و خوشحال باشد براي او خيلي سعادت تلقي مي شود تا اين که با فقرا بنشيند و به درد دل آن ها را گوش بدهد. «فَهُوَ عَلَی النّاسِ طَاعِنٌ وَ لِنَفسِهِ مُدَاهِنٌ اللّهوُ مَعَ الأَغنِیَاءِ أَحَبّ إِلَیهِ مِنَ الذّکرِ مَعَ الفُقَرَاءِ یَحکُمُ عَلَی غَیرِهِ لِنَفسِهِوَ لاَ یَحْکُمُ عَلَیْهَا لِغَیْرِهِ» اگر خواست داوري بکند خودش را حاکم قرار مي دهد ديگري را محکوم، در حالي که خودش بايد محکوم باشد ديگري حاکم، چون حق ديگري را ضايع کرده است.

«[يُرْشِدُ نَفْسَهُ وَ يُغْوِي غَيْرَهُ‌] یُرْشِدُ غَیْرَهُ وَ یُغْوِی نَفْسَهُ»[44] خودش سخنراني می کند و ديگران را ارشاد مي کند اما خودش يا تظاهر دارد يا مشکلات ديگر دارد. خودش مبتلا به غوايت و گمراهي است، در صدد ارشاد ديگران است. « وَ یُغْوِی نَفْسَهُ فَهُوَ یُطَاعُ وَ یَعْصِی» ديگران او را محترم مي شمارند از او اطاعت مي کنند ولي او گرفتار عصيان است. «وَ یَسْتَوْفِی وَ لاَ یُوفِی» حقي که مي خواهد بگيرد تا دينار آخر مي گيرد اما حق ديگري را بخواهد ادا کند کوتاه مي آيد. «وَ یَخْشَی الْخَلْقَ فِی غَیْرِ رَبِّهِ وَ لاَ یَخْشَی رَبَّهُ فِی خَلْقِهِ‌». بازگشت همه اين قدح و مدح به اين است که آن چه که يقين دستش است به او عمل نمي کند، آن چه که مظنه و وهم و خيال است گرفتار آن است.

اين حواسي که ما داريم موادي را به وهم و خيال ما مي فرستند. اين وهم و خيال از بهترين نعمت هاي الهي است در شعرا در ادبا در هنرمندان در نويسندگان در مخترعان اين قوه واهمه و قوه خيال اگر صورت پردازي نکند توليد نکند هنر پيدا نمي شود؛ منتها اين قوه واهمه و قوه خيال اگر همه سرمايه ها را از اين حواس بيروني بگيرند چيز خوبي از آن ها در نمي آيد(توليد نمی‌شود) بالاخره گرفتار است؛ اما اگر تلفيقي باشد بخشي از سرمايه هاي طبيعي را از اين داده هاي حس و تجربه بگيرند، بخشي از رهنمودها را از بالا از قوه عاقله بگيرد، که در حکمت متعاليه از قوه واهمه و از قوه خيال به عقل نازل تعبير شده است که اگر عاقله تنزل بکند نه تجافي، اگر عاقله تنزل کرد و خودش را در حد وهم نشان داد، اين وهم عقل نازل است آن وقت هنر مي شود هنر ديني، آن خيال عقل نازل است آن وقت اين هنر مي شود هنر ديني. اگر وهم و خيال که از مهمترين سرمايه هاي انساني هستند تمام داده ها را از حس و تجربه گرفتند کارآمد نيستند، اما اگر بخش محسوسات را از پايين از طبيعيات گرفتند، بخش رهبري را از بالا از عاقله گرفتند، مي شود هنر عقلي، هنر معقول، هنر اسلامي، سازندگي، نوازندگي. آن شعر مي شود «إِنَّ مِنَ الشِّعْرِ لَحِكْمَةً»[45] . خدا مرحوم حکيم سبزواري را و مرحوم فيض کاشاني را غريق رحمت کند، مي گفت: «اي يار مخوان ز اشعار الا غزل حافظ»[46] آن يک گفت: «هزاران آفرين بر جان حافظ     همه غرقيم در احسان حافظ»[47] اما شعري که نه انسان را تکان می دهد و نه تحولي در انسان ايجاد می کند اين چنين نيست.

اميدواريم همه شما علماي بزرگ مشمول عنايت هاي ويژه رهبرانتان يعني علي و اولاد علي باشيد، إن شاء الله.


[46] فیض کاشانی، محمد بن شاه مرتضی، فیضی، مصطفی، فیضی کاشانی، فیروزه، و فیضی کاشانی، فائزه. ۱۳۸۱. کلیات علامه ملا محمد محسن فیض کاشانی. ۳ ج. قم - ایران: سازمان اوقاف و امور خیریه، انتشارات اسوه، ج2، ص913.
[47] سبزواری، هادی بن مهدی، عطایی رویانی، حسن، علوی مقدم، محمد. 1383. دیوان اشعار حکیم سبزواری «اسرار.» 1 ج. سبزوار - ایران: ابن يمي، ص108.
logo