1403/09/28
بسم الله الرحمن الرحیم
حکمت 150/حکمت ها /نهج البلاغه
موضوع: نهج البلاغه/حکمت ها /حکمت 150
بعضي از بيانات نوراني ائمه مخصوصاً وجود مبارک حضرت امير(سلام الله عليهم) در حد يک مسئله فقهي هستند و بخش قابل توجهي از اين بيانات مثل يک قاعده فقهي يا يک قاعده اصولي هستند.
کسي از حضرت سؤال کرد که مرا موعظه بکنيد، وجود مبارک حضرت (سلام الله عليه) يازده جمله فرمودند که غالب اين يازده جمله به منزله اصول و قواعد کلي است؛ در حکم يک مسئله فقهي نيست؛ در حکم يک مسئله جزئي نيست؛ لذا مرحوم سيد(رضوان الله تعالي عليه) مي فرمايد اگر از خطبه هاي نوراني حضرت در نهج البلاغه چيزي نقل نشده باشد مگر همين موعظه، اين براي ما کافي است. فرمايش مرحوم سيد اين است که «و لو لم یکن فی هذا الکتاب إلا هذا الکلام لکفی به موعظه ناجعه و حکمه بالغه»[1] رازش اين است که اين يازده جمله در حکم يازده قاعده است. شما ملاحظه بفرماييد قاعده استصحاب بيش از يک سطر نيست «من كان على يقين فشك فليمض على يقينه»[2] ، ولي چندين رساله درباره همين يک سطر نوشته شده. قاعده تجاوز اين طور است، قاعده فراغ اين طور است، قاعده استصحاب اين طور است؛ اين گونه از قواعد حداکثر يک سطر است آن وقت، وقتي به دست علما و شاگردان اهل بيت(عليهم السلام) مي رسيد مي بينيم که به صورت يک رساله يا يک کتاب در مي آيد.
اين شخص عرض می کند که مرا موعظه بکنيد. وجود مبارک حضرت امير يک بياني فرمود که بازگشتش به اين است که آن جايي که فرق است شما فرق نمي گذاريد، آن جايي که فرق نيست فرق مي گذاريد! آن جايي که يکی مرجوح است ديگري راجح، به عکس عمل مي کنيد! آن جايي که جای يقين است مثل شک عمل مي کنيد، آن جايي که جاي شک است مثل يقين عمل مي کنيد! اين قواعد کلي را ذکر کردند.
در بين اين يازده جمله، يک جمله خيلي درخشان و تابان است که در آن هفته به عرضتان رسيد. وجود مبارک حضرت مي فرمايد به اين که ما بالاخره در جنگ هستيم؛ انسان تا زنده است جهاد با نفس دارد، حالا جهاد بيروني گاهي کم گاهي زياد وجود دارد، اما جهاد با نفس که هميشه است. دستور دين اين است که ﴿خُذُواْ مَا آتَيْنَاكُم بِقُوَّةٍ﴾[3] شما اين ابزار کارتان را اين اسلحه تان را اين سلاحتان را اين شمشيرتان را محکم بگيريد. اين نفس يک سلسله شؤون و قواي متعددي دارد که اين ها با هم درگير هستند مثلاً قوه غذا خوري - قوه غاذيه - دلش مي خواهد مرتّب بخورد اما قواي ديگر مي گويند اين براي شما ضرر دارد هر چيزي حدّي دارد. در هنگام عصبانيت غضبش مي خواهد غالب باشد، در موقع شهوت شهوتش مي خواهد غالب باشد، در موقع خوردن و گفتن و مسائل سياسي و اجتماعي، در هر مسئله، تفوق طلبي است. اين فرعونيت در درون خيلي ها هست. اين جنگ هميشه هست. به ما دستور دادند که «جاهدوا أهواءكم كما تجاهدون أعداءكم»[4] همان طوري که با دشمن بيروني مي جنگيد، با دشمن دروني هم بجنگيد. اما چه اسلحه اي هست، با چه بايد بجنگيد، از چه راهي بايد بجنگيد اين ها را هم مشخص کردند.
در آن نوبت به عرضتان رسيد که در جهاد با نفس، يک شمشير دست ما است، يک چوب دستي دست مخالف. اين مخالف يا در مسئله غضب است که مي گويد خيلي عصباني بشويد، عقل شمشير عقلاني دارد که بر او غالب است. در شهوت اين طور است، نسبت به اموال ديگران اين طور است نسبت به حقوق ديگران اين طور است. از نظر جاه طلبي اين طور است. در همه موارد که اوصاف نفساني انسان برتري طلب هستند، اين طور است لذا وجود مبارک حضرت امير اول فرمود که چه خوب است و چه بد است، اشتباه نکنيد مغالطه نکنيد، رجاء چيز بسيار خوبي است و آرزو چيز بسيار بدي است. شما نبايد بين اين ها اشتباه کنيد. عمل به آرزو کجا و رجاء و اميد کجا؟ آن يک چيزي ديگر است اين يک چيزي ديگر است. خيلي ها خيال مي کنند که اين چيزي که دارند اين اميد است نخير، اين آرزو است؛ اول آمده از نظر رواني، بين آرزو و اميد فرق گذاشته که چه چيزي بد است و چه چيزي خوب است. بعد فرمود به اينکه مبادا شما آرزو را به جاي اميد بپنداريد. اين کار را کرده بعد کم کم رسانده به جايي که دشمن شما هر چيزی باشد؛ در مسائل سياسي باشد برتري طلبي است، در مسائل ثروت باشد تکاثر است، شما بايد بين کوثر و تکاثر فرق بگذاريد، شما بايد بين اميد و آرزو فرق بگذاريد. بالاتر از همه، در بين يازده جمله که اصل همه اين ها است به منزله قانون اساسي اين ها است، اين است که آنچه که به دين برمي گردد يقين است آنچه که به دنيا برمي گردد حداکثر مظنه است، اين به منزله چوب دستي است آن به منزله شمشير است؛ شما در جهادي که داريد شمشير دستتان است، اين نفس اماره اين خواهش ها همه اين ها حداکثر يک چوب دستشان است. بيش از مظنه و گمان که نيست؛ يعني انسان يقين دارد - صد درصد - که از راه باطل به مقصد مي رسد؟! احدي روي کره زمين - در اين هشت ميلياردي که روی کره زمين است - يقين ندارد که از راه باطل به مقصد مي رسد. هر چه باشد ده درصد بيست درصد سي درصد چهل درصد پنجاه درصد است.
فرمود اين را شما بدانيد آنچه که به غير خدا برمي گردد حداکثر گمان است، آنچه که به دين برمي گردد يقين است، اين يقين يعني صد درصد، اين به منزله شمشير است آن به منزله چوب دستي است، بدا به حال کسي که در جنگ شمشير دستش است، چوب دستي دست رقيب است و شکست بخورد!
اين است که سيد مي فرمايد به اين که اگر در نهج البلاغه همين جمله بود براي ما کافي بود، چون اين يک مسئله نيست، اين قاعده است جزء اصول است قانون اساسي است؛ يک وقت است که مي گويد شما غيبت نکنيد، اين يک مسئله است، يک وقت مي گويد مال مردم را نخوريد، اين موعظه است، يک وقت مي گويد وقتي شمشير دستت است در برابر چوب شکست نخور، اين يک قاعده است. در قبال حرف خدا که شما يقين داريد چه چيزي حق است و چه چيزي باطل، اگر کسي خواست از راه باطل مال دار بشود يا به مقام برسد يا به جايي برسد يا پول دار بشود يا هر چه، بالاخره حداکثر مظنه است. هيچ کس يقين ندارد که از راه خلاف شرع به مقصد مي رسد. اين بيان نوراني سيد الشهداء(صلوات الله و سلامه عليه) است. حالا حيف که جريان سيد الشهداء به همين مصيبت و گريه و اين ها گذشت اما بيانات نوراني سياست مدارانه حسين بن علي، کمتر مطرح است.
حضرت فرمود اين که در شرق و غرب کم و بيش مطرح است که هدف وسيله را توجيه مي کند اين حرف باطلي است: «مَنْ حَاوَلَ أَمْراً بِمَعْصِيَةِ اللَّهِ كَانَ أَفْوَتَ لِمَا يَرْجُو وَ أَسْرَعَ لِمَجِيءِ مَا يَحْذَرُ».[5] سر تا پاي اين يک سطر نور است. فرمود هيچ هدفي وسيله را توجيه نمي کند؛ از هر راهي هم نمي شود به مقصد رسيد، يک؛ مقصد بلند هر راهي را هم توجيه نمي کند، دو. مقصد مقصد خوب است، فقط راه معين دارد. هرگز مقصد بلند راه را توجيه نمي کند که حالا من مي خواهم به آن مقام برسم، از هر راهي شد. مي خواهم حرم مشرف بشوم، ولو از خانه مردم بروم. اين که نمي شود! حرم رفتن جاي خوبي است زيارت چيز خوبي است، هدف خوبي است اما از راه معصيت که نمي شود به حرم رفت. من مي خواهم از راه خانه مردم بروم حرم، اين که نمي شود. اين مثال جزئي جزئي جزئي است. من مي خواهم به مقصد برسم، با پول مشکوک؟ با پول وقفي؟ اين که نمي شود. اما حرف بلند حضرت اين است که هيچ هدفي وسيله را توجيه نمي کند.
هدف که بلند است فتواي هدف اين است که راه را انتخاب بکن «مَنْ حَاوَلَ أَمْراً بِمَعْصِيَةِ اللَّهِ كَانَ أَفْوَتَ لِمَا يَرْجُو وَ أَسْرَعَ لِمَجِيءِ مَا يَحْذَرُ»، اگر کسي هدف بلند دارد بخواهد از راه باطل به آن برسد زودتر از ديگران به چاه مي افتد. حسين بن علي يعني همين اين ها. مسئله گريه از بس مهم است که اين ها را تحت الشعاع قرار داد وگرنه حسين يعني اين بيانات. اين ها است که اصول کلي است به منزله قانون اساسي است آن جا به ظاهر چه فرمود و آن جا به فلان فرد چه فرموده، اين ها جزئي است. حسين يعني اين که هيچ هدفي وسيله را توجيه نمي کند. مقصد بلند را از راه باطل نمي شود به دست آورد. يک کسي مي خواهد عالم بشود، راه دارد. مي خواهد عاقل بشود، راه دارد. مي خواهد سياست مدار بشود، راه دارد. مي خواهد محبوب جامعه بشود، راه دارد. مي خواهد فرمانرواي جامعه بشود، راه دارد. همه چيز راه دارد. هرگز ممکن نيست از راه باطل به مقصد بلند رسيد: «مَنْ حَاوَلَ أَمْراً بِمَعْصِيَةِ اللَّهِ كَانَ أَفْوَتَ لِمَا يَرْجُو وَ أَسْرَعَ لِمَجِيءِ مَا يَحْذَرُ»، حسين بن علي اين ها است. آن ها سر جايش محفوظ است و اما از بس آن مصيبت ها داغ و فراوان است که در محرم و غير محرم همان حرف ها است.
در اين بيان نوراني حضرت امير(سلام الله عليه) فرمود: در اين يازده اصلي که ما مي گوييم اين يکي در بين اين ها مي درخشد. بايد بدانيم که مطلبي که به خدا و پيغمبر و اهل بيت برمي گردد مي شود يقين و صد درصد، غير اين ها مي شود بيست درصد و سي درصد. اگر کسي خيال بکند که مثلاً از راه هاي ديگر مي شود به مقصد رسيد، هرگز با بيست درصد نمي شود صد درصد را خاموش کرد. اين است که سيد مي فرمايد اگر در نهج البلاغه غير از اين موعظه نبود، براي ما کافي بود، براي اين که قانون اساسي است. اين که موعظه نيست. اين که اخلاق نيست اين اخلاق آفرين است اين موعظه آفرين است.
حالا اصلش را ملاحظه بفرماييد. بعد از آنکه جريان کميل(رضوان الله تعالي عليه) تمام شد جمله 148 اين جمله است که «الْمَرْءُ مَخْبُوءٌ تَحْتَ لِسَانِهِ»[6] يعني هر کسي زير زبانش نهفته است، وقتي حرف بزند سخنراني مي کند معلوم مي شود که چکاره است. «هَلَکَ امْرُؤٌ لَمْ یَعْرِفْ قَدْرَهُ»[7] کسي که قدر خودش را نمي شناسد خودش را هدر مي دهد. اين دو جمله گذشت. آن گاه «قَالَ عَلَیْهِ السَّلاَمُ: لِرَجُلٍ سَأَلَهُ أَنْ یَعِظَهُ»[8] يک کسي که از حضرت خواست او را موعظه بکند. مستحضريد موعظه سخنراني نيست مگر هر کسي عرضه موعظه دارد؟ سخنراني فراوان است «الوعظ هو جذب الخلق الي الحق» اين معني موعظه است. به حضرت عرض کرد که شما مرا موعظه کنيد. در بيان نوراني قرآن ذات اقدس الهی فرمود: ﴿قُلْ إِنَّمَا أَعِظُكُم بِوَاحِدَةٍ﴾[9] . فرمود به اينکه «قَالَ عَلَیْهِ السَّلاَمُ: لِرَجُلٍ سَأَلَهُ أَنْ یَعِظَهُ»[10] به حضرت عرض کرد شما موعظه بکنيد. حضرت اين جمله ها را فرمود حالا شما اين چند جمله را ملاحظه بفرماييد: «لَا تَکُن مِمّن یَرجُو الآخِرَهَ بِغَیرِ عَمَلٍ وَ یرُجَیّ التّوبَهَ بِطُولِ الأَمَلِ یَقُولُ فِی الدّنیَا بِقَولِ الزّاهِدِینَ وَ یَعمَلُ فِیهَا بِعَمَلِ الرّاغِبِینَ[11] إِنْ أُعْطِیَ مِنْهَا لَمْ یَشْبَعْ وَ إِنْ مُنِعَ مِنْهَا لَمْ یَقْنَعْ یَعْجِزُ عَنْ شُکْرِ مَا أُوتِیَ وَ یَبْتَغِی الزِّیَادَهَ فِیمَا بَقِیَ یَنْهَی وَ لاَ یَنْتَهِی وَ یَأْمُرُ بِمَا لاَ یَأْتِی یُحِبُّ الصَّالِحِینَ وَ لاَ یَعْمَلُ عَمَلَهُمْ وَ یُبْغِضُ الْمُذْنِبِینَ وَ هُوَ أَحَدُهُمْ یَکْرَهُ الْمَوْتَ لِکَثْرَهِ ذُنُوبِهِ وَ یُقِیمُ عَلَی مَا یَکْرَهُ الْمَوْتَ مِنْ أَجْلِهِ إِنْ سَقِمَ ظَلَّ نَادِماً وَ إِنْ صَحَّ أَمِنَ لاَهِیاً یُعْجَبُ بِنَفْسِهِ إِذَا عُوفِیَ وَ یَقْنَطُ إِذَا ابْتُلِیَ إِنْ أَصَابَهُ بَلاَءٌ دَعَا مُضْطَرّاً وَ إِنْ نَالَهُ رَخَاءٌ أَعْرَضَ مُغْتَرّاً تَغْلِبُهُ نَفْسُهُ عَلَی مَا یَظُنُّ وَ لاَ یَغْلِبُهَا عَلَی مَا یَسْتَیْقِنُ»[12] اين سند علمي جمله هاي گذشته، يک؛ سند علمي جمله هاي آينده، دو؛ يعني کسي که شمشير دستش است بايد پيروز بشود. سخن خدا و پيغمبر و اهل بيت شد مي شود صد درصد. احتمال اين که اين چه گفت و او چه گفت و می شود به کجا رسيد و می شود به مقام رسيد و به فلان رسيد، اين ها بيست درصد و سي درصد و چهل درصد است. کسي صد درصد دستش است شکست بخورد از کسي که بيست درصد درستش است؟! اين نفس اماره بيست درصد دليل دارد، اين نفس اماره در فلان جا سي درصد دليل دارد، مي گويد شما اين کار را بکن برنده مي شوي، اين کار را بکن موفق مي شوي، اين کار را بکن پيشرفت مي کني، همه آن ها دستشان از يقين خالي است اما وقتي صحبت از شرع و خدا و پيغمبر و اهل بيت شد صد درصد است شمشير دستتان است. بدا به حال کسي که با داشتن يقين از شک ديگري از مظنه ديگري شکست بخورد! اين قانون اساسي است. اين جمله هم گذشته ها را مستدل مي کند هم آينده ها را مستدل مي کند. اين جمله نوراني اين است «تَغْلِبُهُ نَفْسُهُ عَلَی مَا یَظُنُّ وَ لاَ یَغْلِبُهَا عَلَی مَا یَسْتَیْقِنُ»، بالاخره جهاد دروني اين است که انسان يا با هوس مي جنگد يا با شهوت مي جنگد يا با غضب مي جنگد اين ها مزاحم آدم هستند؛ يا مي گويند به فلان کس بد بگو، يا به فلان کس بتاز، يا به فلان کس اهانت کن، بالاخره اين ها همين جهات است؛ در مسائل سياسي اين طور است در مسائل اجتماعي اين طور است، يا در مسائل مالي فلان مال را بگير، فلان ربا را بگير، فلان اختلاس را بکن، فلان دبش را بگير، همين هاست.
فرمود آن چه از طرف نفس اماره است حداکثر خيلي خيلي خيلي بالا باشد در حد مظنه است، آن چه گفته خدا و پيغمبر و اهل بيت است صد درصد است، کسي صد درصد را در دست دارد از بيست درصد و سي درصد شکست بخورد بدا به حال او. اين قاعده کلی است. ديگر نمي گويد در مسائل سياسي چکار کن در مسائل اجتماعي چکار بکن، از صدر تا ذيل، از ذيل تا صدر اين قانون کلي شامل حالش مي شود، اين نظير ﴿لاَ تَأْكُلُواْ أَمْوَالَكُمْ بَيْنَكُمْ بِالْبَاطِلِ﴾[13] است که هزارها مسئله فقهي را زير مجموعه خودش دارد، اين نظير «من كان على يقين فشك»[14] است که در زير مجموعه خودش هزاران مسئله دارد، اين ها قاعده است. اين ها مسئله شرعي نيست.
فرمود مبادا اين چنين باشد که «تَغْلِبُهُ»[15] نفس اماره او «تَغْلِبُهُ نَفْسُهُ عَلَی مَا یَظُنُّ» اما «وَ لاَ یَغْلِبُهَا عَلَی مَا یَسْتَیْقِنُ»، حالا شايد آن آقا کسي بود که حضرت او را مي شناخت و اين حرف ها را زده است. اين که موعظه نيست اين برهان است. موعظه پندهاي اخلاقي است فلان کار را بکنيد و فلان کار را نکنيد فلان چيز حلال است و فلان چيز حرام است، اما اين مسئله که حرف خدا و قيامت و اهل بيت(عليهم السلام) صد درصد است، اين صد درصد که دست شماست به منزله شمشير است، آن پيشنهاداتي که ديگران مي دهند که مي گويند ما همراه شما هستيم ما شما را تأييد مي کنيم حداکثر مظنه و گمان است و يک چوب دستي است، بدا به حال کسي که در برابر چوب دستي با اين که خودش شمشير در دستش دارد شکست بخورد. اين است که سيد مي فرمايد اگر در نهج البلاغه همين يک جمله بود کافي بود.
«تَغْلِبُهُ نَفْسُهُ عَلَی مَا یَظُنُّ» اما «وَ لاَ یَغْلِبُهَا عَلَی مَا یَسْتَیْقِنُ یَخَافُ عَلَی غَیْرِهِ بِأَدْنَی مِنْ ذَنْبِهِ وَ یَرْجُو لِنَفْسِهِ بِأَکْثَرَ مِنْ عَمَلِهِ إِنِ اسْتَغْنَی بَطِرَ وَ فُتِنَ وَ إِنِ افْتَقَرَ قَنِطَ وَ وَهَنَ یُقَصِّرُ إِذَا عَمِلَ وَ یُبَالِغُ إِذَا سَأَلَ إِنْ عَرَضَتْ لَهُ شَهْوَهٌ أَسْلَفَ المَعصِیَهَ وَ سَوّفَ التّوبَهَ» «أَسْلَفَ المَعصِیَهَ» يعني معصيت را سلف و گذشته قرار مي دهد و کنار مي گذارد، و معصيت را روي معصيت مي آورد، اين کار را انجام مي دهد «إِنْ عَرَضَتْ لَهُ شَهْوَهٌ أَسْلَفَ المَعصِیَهَ وَ سَوّفَ التّوبَهَ» تسويف تسويف تسويف يعني اين. سوف سوف مي کند بعد توبه مي کنيم بعد توبه مي کنيم! وقتي معصيت را جلو مي اندازد توبه را عقب مي اندازد، توبه را هم سوف سوف مي کند که بعد إن شاء الله توبه مي کنيم، پير مي شويم توبه مي کنيم! همه اين ها فروعاتي است از آن اصل گرفته شده است. «وَ إِن عَرَتهُ مِحنَهٌ انفَرَجَ عَن شَرَائِطِ المِلّهِ یَصِفُ العِبرَهَ وَ لَا یَعتَبِرُ» مي گويد عبرت بگيريد ولي خودش عبرت نمي گيرد. مستحضريد که عبرت يعني آدم بايد عبور بکند. از سوابق بد به حسنات خوب عبور بکند. اگر عبور نکنيم مي گويند تماشا کرده است، عبرت نگرفته است ﴿فَاعْتَبِرُوا يَا أُولِي الْأَبْصَارِ﴾[16] يعني عبور بکنيد حرکت بکنيد برگرديد، وگرنه آدم تماشا کرده است مثل همين صحنه هايي که کودک و نوجوان تماشا مي کنند. اين براي تماشا است اين که براي عبرت نيست اما عبرت براي آن است که واقعاً عبور بکند، در حقيقت هجرت است، هجرت از معصيت به ثواب، آن را مي گويند عبرت گرفتن.
«یَصِفُ العِبرَهَ وَ لَا یَعتَبِرُ وَ یُبَالِغُ فِی المَوعِظَهِ وَ لَا یَتّعِظُ»[17] خيلي دلش مي خواهد که سخنراني بکند چيزي بنويسد ديگران را موعظه بکند ولي خودش متعظ نمي شود جذب نمي شود «فَهُوَ بِالقَولِ مُدِلّ وَ مِنَ العَمَلِ مُقِلٌّ» حرف را زياد زياد مي زند اما خيلي قليل العمل است «یُنَافِسُ فِیمَا یَفنَی» يک مسابقه اي که مي دهند که مثلاً به فلان درجه مي رسيد او به سرعت مي رود و چون به سرعت مي رود نفس نفس مي زند تا به مقصد برسد. اين را مي گويند منافسه. منافسه داشتن يعني نفس نفس زدن تا به مقصد برسد. فرمود در کارهاي شر مدام نفس نفس مي زند که به مقصد برسد اما در کارهاي خير از او خبري نيست. «یُنَافِسُ فِیمَا یَفنَی»، در اموري که از دست دادني است مدام نفس نفس مي زند که برسد و براي ورثه بگذارد «وَ یُسَامِحُ فِیمَا یَبقَی» آنچه که مي ماند با خودش مي برد در آن جا مسامحه مي کند «یَرَی الغُنمَ مَغرَماً وَ الغُرمَ مَغنَماً» در حقيقت او نمي فهمد که غرامت چيست و غنيمت چيست. من دارم به او مي گويم که غرامت چيست و غنيمت چيست. مثل اين که من به او بگويم أمل چيست و آرزو چيست. آرزو چيز بسيار بدي است أمل و اميد چيز بسيار خوبي است. فرق جوهري اش اين است که اگر يک کشاورزي تمام مقدمات را فراهم کرده شيار کرده کشت کرده آبياري کرده، او اميد دارد که ثمر خوبي بگيرد، اين اميد است درست است، اما يک کسي هيچ کاري نکرده دلش مي خواهد مزرعه او ميوه فراواني بدهد، اين مي شود آرزو. آرزو آن است که بدون دست آورد و بدون مقدمات و بدون کار، هوس خام دارد، هيچ کاري نکرده اما دلش مي خواهد به آن جا برسد. اميد اين است که همه مقدمات را فراهم کرده بقيه اش که دست او نيست مثل باران و امثال ذلک، او اميد دارد که به مقصد برسد. فرمود شما اشتباهتان اين است که بين اميد و آرزو فرق نمي گذاريد. شما اميد داريد ولي کارتان کار آرزو است. مقدمات را فراهم نکرديد، «يرجوا العمل و لا يرجّي» که قبلاً گفته شد همين است.
بعد فرمود: «یَخشَی المَوتَ وَ لَا یُبَادِرُ الفَوتَ» از مرگ مي ترسد، اگر از مرگ مي ترسي، وظايف خودت را انجام بده اما انجام نمی دهد «یَستَعظِمُ مِن مَعصِیَهِ غَیرِهِ مَا یَستَقِلّ أَکثَرَ مِنهُ مِن نَفسِهِ» يک گناهي که ديگري بکند آن را خيلي مهم مي شمارد بدتر از آن را خودش گرفتار است و به آن اعتنايي ندارد. اين ها جزء فروعات مسئله است که از آن اصل گرفته شده است.
«وَ یَستَکثِرُ مِن طَاعَتِهِ مَا یَحقِرُهُ مِن طَاعَهِ غَیرِهِ» اگر خودش يک کار خيري انجام بدهد اين را زياد مي شمرد ديگران اگر کار خير انجام بدهند آن ها را کوچک مي شمارد. «فَهُوَ عَلَی النّاسِ طَاعِنٌ وَ لِنَفسِهِ مُدَاهِنٌ» دُهن يعني روغن. نسبت به ديگران طعن دارد اما کارهاي خودش را با روغن مالي مي خواهد پيش ببرد. با روغن مالي که کار حل نمي شود. اين جا قفل و وصل مي خواهد. وجود مبارک حضرت امير شمشير گرفته که «مَا عَلَیَّ مِنْ قِتَالِ مَنْ خَالَفَ الْحَقَّ وَ خَابَطَ الْغَیَّ مِنْ إِدْهَانٍ وَ لاَ إِیهَانٍ»[18] من روغن مالي نمي کنم. صريحاً شمشير دست گرفت و فرمود من اين کاره نيستم، نه اهل وهن هستم نه اهل دُهن. نه روغن مالي مي کنم و نه مي ترسم. شمشير گرفت گفت من اين هستم، با من بخواهيد معامله کنيد اين هستم. اگر کسي اهل وَهن و دُهن باشد روغن مالي باشد يا سست کاري باشد اين مشکل ما را حل نمي کند اين علوي نيست. اين بيان را از کجا مي گيرد؟ از قرآن کريم: ﴿وَدُّوا لَوْ تُدْهِنُ فَيُدْهِنُونَ﴾[19] ، فرمود آن ها دوست دارند روغن مالي کنند که شما هم روغن مالي بکنيد. با روغن مالي که نمي شود کشور را اداره کرد. فرمود: ﴿وَدُّوا لَوْ تُدْهِنُ فَيُدْهِنُونَ﴾، آن ها مي خواهند که شما با روغن مالي کار بکنيد تا خودشان هم با روغن مالي کار کنند اين نمی شود. حضرت ايستاد فرمود: من اهل وهن و دهن نيستم من کار روغن مالي نمي کنم. اين علي است. حرف همه شان همين طور است.
اين جا فرمود به اين که «[اللَّغْوُ] اللّهوُ مَعَ الأَغنِیَاءِ أَحَبّ إِلَیهِ مِنَ الذّکرِ مَعَ الفُقَرَاءِ یَحکُمُ عَلَی غَیرِهِ لِنَفسِهِ وَ لاَ یَحْکُمُ عَلَیْهَا لِغَیْرِهِ [يُرْشِدُ نَفْسَهُ وَ يُغْوِي غَيْرَهُ] یُرْشِدُ غَیْرَهُ وَ یُغْوِی نَفْسَهُ»[20] براي ديگري سخنراني مي کند يا مثلاً مقاله مي نويسد ولي خودش را به غوايت و گمراهي مي برد «فَهُوَ یُطَاعُ»[21] عده اي حرف او را گوش مي دهند اما «وَ یَعْصِی» خودش معصيت مي کند ولي ديگري از او اطاعت مي کند «وَ یَسْتَوْفِی وَ لاَ یُوفِی وَ یَخْشَی الْخَلْقَ فِی غَیْرِ رَبِّهِ وَ لاَ یَخْشَی رَبَّهُ فِی خَلْقِهِ» اين هم از فروعات آن قاعده است. از مردم مي ترسد که آبرويش برود اما از خدا نمي ترسد و حال اين که کار به دست او است.
شما اين يازده جمله اي که در اين جا هست بررسي بفرماييد اين وسطي مثل «واسطة العِقد» مي درخشد اين اصلي کلي است که آن چه به الله برمي گردد يقيني است آن چه به رسول الله و امين الله و اهل بيت برمي گردد صد درصد است. يکي از اصحاب – اين ها اين طور تربيت کردند - به حضرت عرض کرد که من شما را به عنوان امام قبول کردم اين سيب ـ اشاره کرد به اين ميوه ـ گفت اين ميوه را شما اگر نصف بکنيد بگوييد اين نصف حلال است آن نصف حرام است من مي گويم چشم![22] من شما را به عنوان معصوم قبول کردم. همين يک ميوه است شما اين ميوه را نصف بکنيد بگوييد اين نصف حلال است آن نصف حرام است، من مي گويم چشم. اين مي شود. صريحاً به امامش عرض کرد. امام اين ها را اين طور تربيت کردند. آن کسي که شناخت عصمت يعني چه، امامت يعني چه، ولايت يعني چه.
در اين بيان نوراني حضرت فرمود که شما بايد در همه موارد محاسبه بکنيد اگر به دين برمي گردد صد درصد است، اگر به غير دين برمي گردد يک گماني بيش نيست. اين ها را آن ها با همين حرف ها تربيت کردند، مرده اي را مثل مسيح زنده کرده باشند اين ها که نبود!.
پرسش: راه های ...
پاسخ: مسئله علمي اش را حوزه ها به عهده دارند عملي اش را سحرها. فرمودند شما «حاسبوا أنفسكم قبل أن تحاسبوا»[23] هر کسي بالاخره شب و روز، يک محاسبه اي بايد داشته باشد. بحث هاي علمي اش در کتاب ها و گفته ها و اين ها سرجايش محفوظ است اما «از علم به عين آمد وز گوش به آغوش»[24] سحرها مي خواهد، مواظبت مي خواهد، مراقبت مي خواهد. فرمود: «حاسبوا أنفسكم قبل أن تحاسبوا»[25] ، قبل از اين که شما را به محکمه حساب بياورند خودتان را به حساب بکشيد. محاسبه همين طور است بالاخره هر کسي شبانه روز بايد چند دقيقه اي نيم ساعتي بنشيند ببيند بگويد من چکار کردم؟ اين محاسبه سهم تعيين کننده زيادی دارد؛ هم مراقبت، هم محاسبه.
در اين قسمت فرمود: «یَخْشَی الْخَلْقَ فِی غَیْرِ رَبِّهِ وَ لاَ یَخْشَی رَبَّهُ فِی خَلْقِهِ»[26] «صلوات الله و سلامه علي علي و علي اهل بيته عليهم الصلاة و عليهم السلام».