1403/09/21
بسم الله الرحمن الرحیم
حکمت 147 الی 150/حکمت ها /نهج البلاغه
موضوع: نهج البلاغه/حکمت ها /حکمت 147 الی 150
کلمات نوراني ائمه(عليهم السلام) مخصوصاً وجود مبارک حضرت امير به منزله تفسير آيات قرآن کريم است. به اين بخش از فرمايشات حضرت رسيديم که به کميل فرمود مردم سه دسته هستند: «النَّاسُ ثَلاَثَهٌ فَعَالِمٌ رَبَّانِیٌّ وَ مُتَعَلِّمٌ عَلَی سَبِیلِ نَجَاهٍ وَ هَمَجٌ رَعَاعٌ»[1] ، اين برداشت از آيات نوراني قرآن کريم است که مردم را به سه دسته تقسيم کرد: سابقون و مقربون، يک؛ اصحاب يمين، دو؛ و اصحاب شمال، سه. اين که در سوره مبارکه «إذا وقع» مردم را به اين سه قسم تقسيم کرد، عصاره اين سه قسمت در فرمايش حضرت است: قسمت اول عالم ربّاني است خواه پيغمبر و امام بالاصالة خواه علما و فضلا و اساتيد که شاگران آنها هستند بالتّبع و قسمت سوم هم که اصحاب شمال هستند. آنکه در سوره مبارکه «إذا وقع» آمد به صورت روايت و خطبه در بيانات نوراني حضرت امير آمده است اين مطلب اول.
«أعوذ بالله من الشيطان الرجيم» در سوره مبارکه «إذا وقع» از آيه: ﴿وَكُنتُمْ أَزْوَاجًا ثَلَاثَةً﴾[2] ، به بعد اول اصحاب ميمنه را ذکر مي کند، بعد اصحاب مشئمه را، بعد ﴿وَالسَّابِقُونَ السَّابِقُونَ﴿10﴾[3] أُوْلَئِكَ الْمُقَرَّبُونَ﴾. پس مردم در تقسيم اوّلي بيش از اين سه قسم نيستند: يا پيشرو هستند حالا يا بالنبوة و الإمامة يا همراهان آن ها هستند که علماي رباني هستند که اين ها در طبقه دوم قرار مي گيرند و طبقه سوم هم کساني هستند که کاري با انبياء و رسل و امثال ذلک ندارند که «هَمَجٌ رَعَاعٌ»[4] هستند. پس اين تقسيمي که وجود مبارک حضرت امير به کميل آموخت، برداشت از اوائل سوره مبارکه «إذا وقع» است. اين مطلب اول.
مطلب دوم در جريان علماي رباني است. اين علماي رباني حرف همه انبياء است؛ يعني انبياء آمدند که عالمان رباني تربيت کنند اين مربوط به نبوت عامه است، مربوط به نبوت خاصه نيست. وقتي ذات اقدس الهی از پيامبران گذشته نقل مي کند مي فرمايد ربانيون و احبار شاگردان اين ها بودند، وقتي هم که نوبت به پيغمبر اسلام می رسد باز هم سخن از رباني و ربانيون است. اين حرف همه انبياء است. در جريان سوره مبارکه «آل عمران» و ساير سور همين تقسيمات هست؛ «أعوذ بالله من الشيطان الرجيم» در سوره مبارکه «آل عمران» آيه 79 به بعد اين است: ﴿مَا كَانَ لِبَشَرٍ أَن يُؤْتِيَهُ اللّهُ الْكِتَابَ وَالْحُكْمَ وَالنُّبُوَّةَ ثُمَّ يَقُولَ لِلنَّاسِ كُونُواْ عِبَادًا لِّي مِن دُونِ اللّهِ﴾[5] هيچ پيامبري نيامده که مردم را به سمت خودش دعوت کند، براي اين که همه انبياء آمدند مردم را به سمت الله دعوت کنند. پس هيچ پيامبري آن حرف را نزد، چه گفت؟ اين را: ﴿وَلَكِن كُونُواْ رَبَّانِيِّينَ﴾ اين رباني اي که وجود مبارک حضرت امير تفسير کرد، حرف همه انبياء است، چون آيه 79 مربوط به نبوت عامه است مربوط به پيغمبر خاص نيست ﴿مَا كَانَ لِبَشَرٍ أَن يُؤْتِيَهُ اللّهُ الْكِتَابَ وَالْحُكْمَ وَالنُّبُوَّةَ﴾ هيچ بشري نبوت پيدا نکرد مگر اينکه مأموريت اصلي اش اين است که يک عده علماي رباني تربيت کند. قبلاً هم به عرضتان رسيد که رباني شديد الربط بالرب است، يک؛ اين شدت ربطش هم در دو شعبه خلاصه مي شود، دو؛ يکي شعبه علم الدراسه است که کار حوزه و دانشگاه و امثال ذلک است. يکي هم تهذيب نفس است که از راه ارث است نه از راه کسب، برای سحرها و نماز شب ها و ناله ها است.
قبلاً هم به عرضتان رسيد که ما از دو راه مي توانيم مال کسب بکنيم: يکي از راه تجارت و خريد و فروش و امثال ذلک است که اين کسب است. يک وقت است يک کسي پسر يک پدر سرمايه داري است او کسب نکرده او با ارث مال را برده است ربط داشت، چون با اين شخص ربط داشت فرزند او بود اين مال به او رسيد. اگر ربط بود انسان سرمايه دار مي شود اگر کسب بود سرمايه دار مي شود منتها آن زوال پذير است اين زوال پذير نيست. از دو راه که مانعة الخلو است و جمع را شايد، بلکه جمع را بايد حوزه ها بايد عالم بشوند: هم بالتحصيل، هم بالوراثة. اين «الْعُلَمَاءَ وَرَثَةُ الْأَنْبِيَاءِ»[6] «جملة خبرية القيت بداعي الإنشاء» يعني «کونوا ورثة الأنبياء» اين که نمي خواهد خبر بدهد. اگر گفتند که «يصلّي کذا و کذا و کذا» يعني «صلّ»، جمله خبر و گزارش که نيست. اگر اين جمله خبريه به داعي انشاء القا شده است در افاده انشاء مؤکدتر از جمله خبريه است، براي اين که در جمله خبريه، اصل گزارش است، اما در جمله خبريه به داعی انشاء گويا اين عمل واقع شده است و الآن دارد واقع مي شود، اين کار را بکنيد و چون اين کار را کرديد ما داريم از شما گزارش مي دهيم که اين کار را کرديد. پس «الْعُلَمَاءَ وَرَثَةُ الْأَنْبِيَاءِ» درست است که مبتدا و خبر است، اما يعني «کونوا ورّاثاً» سعي کنيد ارث ببريد. آن هايي که حيات و ممات ندارند، ما به آن ها قرآن داديم، نهج البلاغه داديم کذا داديم کذا داديم علوم اولين و آخرين را به آن ها داديم، شما هم ارث ببريد از هر صنفي که باشيد ارث مي بريد منتها اين طور نيست که اين جا از راه ذکورت و انوثت تقسيم بشود، اينجا شدّت و ضعف قرب است هر کسي قربش شديدتر بود ارث بيشتري مي برد خواه زن خواه مرد، هر کسي قربش کمتر بود ارث کمتري مي برد خواه زن خواه مرد.
غرض اين است که اين نبوت عامه است برای همه انبياء است که کار اصلي آنها نخبه پروري است، عالم رباني پروري است. در سوره مبارکه «آل عمران» به اين صورت بود و اما در سوره مبارکه «مائده» آيه 44 اين است: ﴿إِنَّا أَنزَلْنَا التَّوْرَاةَ فِيهَا هُدًى وَنُورٌ يَحْكُمُ بِهَا النَّبِيُّونَ﴾[7] يعني اين کار مخصوص به تورات و وجود مبارک موساي کليم(سلام الله عليه) نيست، انبياء چه قبلي و چه بعدي و چه موساي کليم(عليهم السلام) اين ها علماي رباني تربيت مي کنند، اين مطالبي که ما در تورات گفتيم اختصاصي به امت يهود و امثال ذلک ندارد، ما تورات نازل کرديم ﴿إِنَّا أَنزَلْنَا التَّوْرَاةَ فِيهَا هُدًى وَنُورٌ يَحْكُمُ بِهَا النَّبِيُّونَ الَّذِينَ أَسْلَمُواْ لِلَّذِينَ هَادُواْ وَالرَّبَّانِيُّونَ﴾ علماي ربّاني برابر اين کتاب آسماني حکم مي کنند.
پس دليل اصلی نزول وحي و نبوت و کرامت اولياء(عليهم السلام) - قسمت مهمّش - اين است که علماي رباني تربيت مي کنند، بعد علماي رباني جامعه را تأمين مي کنند، چون همه مردم که نمي توانند در محضر پيغمبر باشند، يا امام معصوم و پيغمبر که نمي تواند با تک تک مردم در ارتباط باشند، علماي رباني رابط بين انبياء و اولياي الهي هستند با مردم. اين حوزه ها هستند که دين مردم را، آبروی مردم را حفظ مي کنند. ما بايد به مردم بفهمانيم ما هستيم که هستيم که هستيم که هستيم، اگر اين هستيم با وضع کذا و کذا گاهي خوب مي شود گاهي بد مي شود، گاهي پاکان هستند گاهي غير پاکان هستند، روزگار مي گذرد اين رفت و آمدها مي گذرد، ما با آن ابد کار داريم. هرگز دين را با زيد و عمرو نسنجيم ما هستيم که هستيم که هستيم که هستيم. ما تاريخ داريم و ما قبل تاريخ، تاريخ داريم و ما بعد تاريخ. آن صحنه اي که در سوره مبارکه «اعراف» است اين بود که ذات اقدس الهی اولين و آخرين را حاضر کرد و خودش را به همه نشان داد فرمود: ﴿أَلَسْتَ بِرَبِّكُمْ﴾[8] ما همه عرض کرديم ﴿بَلَى﴾ ما يک چنين صحنه اي داريم. ما فوق تاريخ هستيم ما قبل از آسمان هستيم ما قبل از زمين هستيم چه اين که ما بعد از آسمان هستيم بعد از زمين هستيم؛ اين آسمان و زمين بساطش برچيده مي شود؛ قبلاً هم بر عرضتان رسيد که الآن اين کاغذ است اين کاغذ را نمي گويند طومار. اين کاغذ را وقتي لوله کرديم و پيچيديم، مي شود طومار. وگرنه وقتي باز است که طومار نيست. اين طومار آن مکتوبات را در بردارد. ذات اقدس الهی مي فرمايد که اين آسمان و زمين که شما ساليان متمادي درباره آن جستجو کنيد به کنه آن نمي رسيد و الآن پهن است، من مثل طومار بساطش را جمع مي کنم ﴿يَوْمَ نَطْوِي السَّمَاء كَطَيِّ السِّجِلِّ لِلْكُتُبِ﴾[9] اين لوله شده را مي گويند سجلّ. اين لوله شده را مي گويند طومار. فرمود مثل طومار بساط آسمان و زمين را جمع مي کنيم. فرمود شما هستيد که هستيد که هستيد که هستيد، شما را که جمع نمي کنيم ﴿يَوْمَ نَطْوِي السَّمَاء كَطَيِّ السِّجِلِّ لِلْكُتُبِ﴾. الآن اين جا پنج شش جمله در اين کاغذ نوشته شده است، تمام اين جمله ها اين جا طي شده مطوي است ﴿يَوْمَ نَطْوِي السَّمَاء كَطَيِّ السِّجِلِّ لِلْكُتُبِ﴾، اين نوشته ها را که الآن جمع کنيم، ديگر قابل خواندن نيست. وقتي باز است خوانده مي شود، اما وقتي طومار شد طومار را که نمي شود خواند. بايد باز کرد و خواند. فرمود من بساط آسمان و زمين را جمع مي کنم و شما هستيد که هستيد که هستيد.
بنابراين ما دو تا حرف داريم: يک وقتي گله داريم اعتراض داريم شکايت داريم اين در محدوده بدن و امثال ذلک است اما ما هستيم و دين ما، ما هستيم و عقيده ما، مبادا – معاذالله - خداي ناکرده عقيده ما دين مان و اعتقادمان و نمازمان را رکوع و سجودمان را با اين حوادث روزگار کم و زياد بکنيم. فرمود بشر يک موجود ابدي است، ما قبل از تاريخ داشتيم، بعد از تاريخ وقتي اين را لوله کردند ما هستيم، اين مي شود بعد از تاريخ. پس انسان يک حقيقتي دارد که «من عرف نفسه فقد عرف ربه»[10] ، ما اگر اين تن بوديم بله اين تن خاک مي شود، اما وقتي جاني داريم اين جان در هر نشئه اي با بدن هست تا به آن بدن اصلي اش با خاک اصلي اش به آن زمين اصلي اش برگردد، ما از بين رفتني نيستيم. بنابراين ما بايد جهاني فکر بکنيم نه ايراني نه شرقي نه غربي نه اين دوره، نه هجري، نه قمري. ما بايد جهانی و ابدي فکر بکنيم. ما در ازل به آن وضع نبوديم ولي ازلي بالعرض بوديم که ماقبل تاريخ داريم، يک ابدي هم در پيش داريم که ابدی بالعرض هستيم. البته ازل و ابد بالذات ذات اقدس الهی است اما ما چه موقع بود را نمي دانيم! ولي موجود قديمي هستيم. تا چه موقع هستيم را نمي دانيم، ولي موجود ابدي هستيم. هم در طرف گذشته سابقه داريم؛ اين آيه سوره مبارکه «اعراف» را چندين بار تلاوت کنيد که ما کجا بوديم که فرمود: ﴿وَإِذْ أَخَذَ رَبُّكَ مِن بَنِي آدَمَ مِن ظُهُورِهِمْ ذُرِّيَّتَهُمْ وَأَشْهَدَهُمْ عَلَى أَنفُسِهِمْ أَلَسْتَ بِرَبِّكُمْ قَالُواْ بَلَى﴾[11] ، کجا بوديم؟ همه بشر را جمع کرد و خودش را به اولين و آخرين نشان داد.
خدا سيدنا الاستاد مرحوم علامه طباطبايي را غريق رحمت کند، فرمود اين سوره مبارکه «اعراف» اول تا آخرش توحيد است اين اصلاً براي ما قابل فهم نيست، گرچه سال ها رويش بحث شده اما بالاخره کجا بوديم؟ چه طوري بود؟ فرمود من طوري خودم را به اين بشر نشان دادم که در هيچ مقطعي عذر ندارد؛ يک وقتي بگويد من در جاهليت بودم آنجا بت پرستي بود! فرمود من طرزي تو را نشان دادم که در درونِ درون تو اعتقاد به وحدانيت است. هيچ کس در قيامت عذر ندارد؛ بگويد من در غرب بودم يا در شرق بودم يا زمان جاهليت بودم يا پدران ما مشرک بودند؛ اين دو تا آيه نوراني ﴿إذ أخذ﴾ را ملاحظه بفرماييد. فرمود ما چرا اين کار را کرديم؟ ﴿أَن تَقُولُواْ﴾ يعني مبادا أن تقولوا. ﴿أَن تَقُولُواْ يَوْمَ الْقِيَامَةِ إِنَّا كُنَّا عَنْ هَذَا غَافِلِينَ﴾[12] ، يا ﴿إِنَّمَا أَشْرَكَ آبَاؤُنَا﴾[13] ، فرمود ما کاري کرديم که هيچ کسي عذر ندارد. طرزي خودمان را به او نشان داديم اگر کسي گرفتار قعر دريا بشود بالاخره نااميد نيست، به يک گوشه اي اميدوار است، آن گوشه اي که قادر است دريا را مهار کند قدرت الهي است. به هيچ وجه بشر نااميد نمي شود. رازش اين است که گرايش به ذات اقدس الهی در درون هر بشری است. فرمود هيچ کس در قيامت عذر ندارد، نه مي تواند بگويد پدران ما مشرک بودند نه مي تواند بگويد که کشور ما مشرک بودند زمان جاهليت بود. مبادا بگويد ﴿إِنَّمَا أَشْرَكَ آبَاؤُنَا﴾، يا ﴿إِنَّا كُنَّا عَنْ هَذَا غَافِلِينَ﴾[14] .
بنابراين مبادا دين خودمان، عقيده خودمان، اسلام خودمان، قرآن خودمان را با حوادث روزگار بسنجيم. يا قبول يا نکول، برای اين بدن است، يا خوب يا بد، برای اين بدن است، يا خوبان يا بدان، برای اين بدن است، جان ما ابدي است. هيچ وقت مسئله دين را با مسئله زيد و عمرو مخلوط نکنيم. فرمود همه انبياء آمدند علماي ربّاني تربيت کنند و ربّانيون هم شما آقايان هستند، براي اين که گفتند ربانيون تابع انبياء هستند. اگر حوزه عالم رباني بود از دو راه علم کسب مي کند: يکي راه درس و بحث است که رايج است يکي هم راه ارث است. راه ارث از راه پيوند است رابطه است حرم رفتن است ناله داشتن است مواظب بودن است مناجات اين ها را خواندن است با اين ها رابطه داشتن است؛ يک کسي براي وجود مبارک حضرت صدقه مي دهد، اين يک نحوه ارتباط است. يک وقتي يک کسي صدقه مي دهد براي اين که ثواب ببرد يا مي خواهد مسافرت کند صدقه مي دهد اين يک همّت کمي است، اما يک وقتي مي گويد براي سلامتي وجود مبارک حضرت صدقه مي دهد، اين ها يک نحوه ارتباط است. خواندن دعاهاي اين ها مناجات هاي اين ها روش اين ها رفتار اين ها، اين ارتباط ها باشد براي اين که ما هستيم که هستيم که هستيم.
اگر ما ابدي بالذات نبوديم ابدي بالعرض هستيم، اگر ازلي بالذت نبوديم ازلي بالعرض هستيم. شما الآن تمام کتاب هاي تفسير را بررسي کنيد که اين صحنه سوره مبارکه «اعراف» چه موقع بود؟ که خدا فرمود من اولين و آخرين را جمع کردم خودم را به آن ها نشان دادم گفتم من چه کسی هستم؟ گفتند خدا هستي. فرمود ما اين کار را کرديم مبادا کسي بگويد که پدران مشرک بودند، ما در جاهليت بوديم، من در درون شما توحيد را غرس کرده ام. سرمايه ما اين است، حقيقت ما اين است.
بنابراين اين که وجود مبارک حضرت امير فرمود مردم سه دسته هستند: «عَالِمٌ رَبَّانِیٌّ وَ مُتَعَلِّمٌ عَلَی سَبِیلِ نَجَاهٍ وَ هَمَجٌ رَعَاعٌ»[15] اين فرمايش قرآن کريم است يک؛ مخصوص قرآن هم نيست، همه انبياء آمدند اين حرف را زدند، دو. براي اينکه در آن سوره مبارکه «آل عمران» دارد که ﴿مَا كَانَ لِبَشَرٍ أَن يُؤْتِيَهُ اللّهُ الْكِتَابَ وَالْحُكْمَ وَالنُّبُوَّةَ﴾[16] مگر اينکه بگويند ﴿وَلَكِن كُونُواْ رَبَّانِيِّينَ﴾، اين مربوط به نبوت عامه است مربوط به نبوت خاصه نيست و وجود مبارک حضرت امير هم در آن بياني که به کميل فرمود، فرمود مردم عالم رباني هستند ، يک؛ متعلم بر سبيل نجات هستند، دو؛ «هَمَجٌ رَعَاعٌ»[17] هستند، سه. اما در يک خطبه ديگري وجود مبارک حضرت امير فرمود من رباني اين امت هستم که قبلاً هم خوانده شد. خطبه 108 نهج البلاغه آن جا وجود مبارک حضرت در بخش هاي پاياني اش فرمود که حرف را از رباني اين امت بشنويد «أَیْنَ تَذْهَبُ بِکُمُ الْمَذَاهِبُ وَ تَتِیهُ بِکُمُ الْغَیَاهِبُ وَ تَخْدَعُکُمُ الْکَوَاذِبُ وَ مِنْ أَیْنَ تُؤْتَوْنَ وَ أَنَّی تُؤْفَکُونَ فَ لِکُلِّ أَجَلٍ کِتابٌ وَ لِکُلِّ غَیْبَهٍ إِیَابٌ فَاسْتَمِعُوا مِنْ رَبَّانِیِّکُمْ»[18] ببينيد اين عالم رباني، اين معلم رباني به شما چه مي گويد؟ حرف او را گوش بدهيد. چه در سوره مبارکه «آل عمران» چه «مائده» فرمود حرف هاي ربانيون دعوت به توحيد است، رباني را بعد از انبياء ذکر کرده است. اين جا وجود مبارک حضرت امير مي فرمايد من رباني اين امت هستم از من گوش بدهيد ببينيد من دارم چه مي گويم چون من از وحي پيغمبر سخن مي گويم «فَاسْتَمِعُوا مِنْ رَبَّانِیِّکُمْ». بعد هم فرمود اين رباني بودن اختصاصي به انبياء ندارد شاگردان آن ها هم اين طور هستند، براي اين که اين دو تا سوره اي که خوانده شد در اين دو سوره هم سوره مبارکه «آل عمران» هم سوره مبارکه «مائده»، ربانيون را شاگردان انبياء معرفي کردند..
پس بنابراين عالم رباني شدن وظيفه اصلي ما است، بالاخره هدايت مردم متفرع بر عالم رباني شدن است. حالا وجود مبارک حضرت فرمود به اين که شما از عالم رباني کمک بگيريد. خيلي ها از وجود مبارک حضرت امير بهره نبردند، ولي بعضي بهره مند شدند. اين ها که بهره مند شدند به حضرت امير عرض مي کردند که ما را موعظه بکنيد. در فرمايشات مرحوم سيد رضي(رضوان الله تعالي عليه) فرمايشات حضرت که نسبت به کميل دارد کلمه 147 بود دو کلمه از کلمات قصار هم هست که «الْمَرْءُ مَخْبُوءٌ تَحْتَ لِسَانِهِ»[19] يعني مرد زير زبانش خوابيده است، وقتي حرف مي زند معلوم مي شود لذا بايد مواظب حرفش باشد. اول فکر بکند بعد حرف بزند.«هَلَکَ امْرُؤٌ لَمْ یَعْرِفْ قَدْرَهُ»[20] . بعد از بيانات نوراني حضرت امير نسبت به کميل، اين دو کلمه از کلمات قصار آن حضرت نقل شده است که هر کسي زير زبانش است و هر کسي قدر خودش را نشناسد خودش را از دست داده است؛ اما کلمه قصار 150 يک کسي به حضرت عرض کرد که شما ما را نصيحت بکن: «لِرَجُلٍ سَأَلَهُ أَنْ یَعِظَهُ» مستحضريد موعظه که سخنراني نيست. به سخنراني موعظه نمي گويند. «الواعظ جذب الخلق الي الحق» آن که آدم را جذب نکند واعظ نيست سخنران است. بله! «الوعظ جذب الخلق الي الحق». به حضرت امير عرض کردند شما ما را موعظه بکنيد. بعد از اين بيان نوراني حضرت امير، مرحوم سيد رضي(رضوان الله تعالي عليه) مي فرمايد به اينکه «لو لم یکن فی هذا الکتاب إلا هذا الکلام لکفی به موعظه ناجعه»[21] اگر در نهج البلاغه ساير کلمات موعظه آميز نبود و فقط همين جمله ها بود براي ما کافي است. حالا نگاه کنيد اين جمله ها چه چيزي در بر دارد که سيد رضي مي فرمايد به اين که اگر در نهج البلاغه ساير کلمات وعظ دار نبود همين کلمه بود براي موعظه کافي است.
حضرت بعد از اين که چند جمله - که در جاهاي ديگر هم هست - فرمودند، بعد به آن نکته اصلي اشاره کردند. فرمود: «لَا تَکُن مِمّن یَرجُو الآخِرَهَ بِغَیرِ عَمَلٍ»[22] «اللهم ارزقنا الجنة». بدون عمل کسي بخواهد آرزوي بهشت بکند اين روا نيست «لَا تَکُن مِمّن یَرجُو الآخِرَهَ بِغَیرِ عَمَلٍ وَ یرُجَیّ التّوبَهَ بِطُولِ الأَمَلِ» «یرُجَیّ» يعني ترجيه يعني تأخير. توبه را تأخير مي اندازد رجاي بهشت دارد. رجاء با ترجيه خيلي فرق دارد. آن رجئ است ثلاثي مجرد است اين ترجيه يعني تأخير. فرمود طلبکاري اش نسبت به بهشت نقد است اماتوبه اش نسيه است. «وَ [يَرْجُو] یرُجَیّ التّوبَهَ بِطُولِ الأَمَلِ یَقُولُ فِی الدّنیَا بِقَولِ الزّاهِدِینَ» در دنيا که حرف مي زند حرف هاي زاهدانه مي زند اما «وَ یَعمَلُ فِیهَا بِعَمَلِ الرّاغِبِینَ» رفتار و کوشش و طمعش راغب در دنيا است اما نصيحت که مي کند مردم را از دنيا منزجر مي کند مثلاً «إِنْ أُعْطِیَ مِنْهَا لَمْ یَشْبَعْ وَ إِنْ مُنِعَ مِنْهَا لَمْ یَقْنَعْ»[23] اگر چيزي هم از دنيا به او برسد سير نمي شود و اگر بخواهد به همان مقدار بسازد که قناعت ندارد «یَعْجِزُ عَنْ شُکْرِ مَا أُوتِیَ وَ یَبْتَغِی الزِّیَادَهَ فِیمَا بَقِیَ» آن چه که خدا به او داد شکر آن را انجام نمي دهد حالا به دنبال متاع باقي مي گردد.
اين ها مطالبي است که قبلاً در جاهاي ديگر فرمود اما به آن نکته حساس بايد برسيم. «یَنْهَی وَ لاَ یَنْتَهِی» نهي از منکر مي کند ولي خودش منتهي نيست و خودش گرفتار است «وَ یَأْمُرُ بِمَا لاَ یَأْتِی [النَّاسَ بِمَا لَمْ يَأْتِ]» امر به معروف مي کند ولي خودش عمل نمي کند «یُحِبُّ الصَّالِحِینَ» به صالحين علاقمند است آنها را با احترام نام مي برد اما به عمل صالحين عمل نمي کند «وَ لاَ یَعْمَلُ عَمَلَهُمْ وَ یُبْغِضُ الْمُذْنِبِینَ وَ هُوَ أَحَدُهُمْ» معصيتکارها را دشمن دارد ولي خودش هم يکي از آن ها است «یَکْرَهُ الْمَوْتَ لِکَثْرَهِ ذُنُوبِهِ وَ یُقِیمُ عَلَی مَا یَکْرَهُ الْمَوْتَ مِنْ أَجْلِهِ» از مرگ بدش مي آيد چرا؟ براي اين که مي داند آنجا بگير و ببند است. راز اينکه از مرگ بدش مي آيد چون مي داند که آنجا بگير و ببند است، يک؛ ولي روي همين کارهايي که بگير و ببند داخلش هست اصرار دارد، دو. و از مرگ بدش مي آيد چرا؟ چون آن جا کيفر دارد اما به همان کاري که کيفر دارد، در دنيا گرفتار است «إِنْ سَقِمَ ظَلَّ نَادِماً وَ إِنْ صَحَّ أَمِنَ لاَهِیاً» اگر مريض بشود پيشمان مي شود که چرا اين کارها را کردم، وقتي شفا پيدا کند باز دنبال همان کارهاي قبلي می رود «یُعْجَبُ بِنَفْسِهِ إِذَا عُوفِیَ وَ یَقْنَطُ إِذَا ابْتُلِیَ» وقتي مبتلا شد گرفتار يأس مي شود، وقتي حالش خوب شد به خودش مي بالد.
حالا اين ها مطالبي است که قبلاً هم فرمودند جزء مطالب دست دوم و سوم اين خطبه است. حالا به آن قسمت حساس مي رسيم «إِنْ أَصَابَهُ بَلاَءٌ دَعَا مُضْطَرّاً وَ إِنْ نَالَهُ رَخَاءٌ أَعْرَضَ مُغْتَرّاً» اگر چيزي بشود ﴿أَمَّن يُجِيبُ الْمُضْطَرَّ﴾[24] مي خواند وقتي که خوب شد مغرورانه حرکت مي کند، حالش يکسان نيست «تَغْلِبُهُ»[25] اين جمله حساس است. «تَغْلِبُهُ نَفْسُهُ عَلَی مَا یَظُنُّ وَ لاَ یَغْلِبُهَا عَلَی مَا یَسْتَیْقِنُ» روح مطهرش با انبياء محشور باشد. فرمود به اين که انسان جهاد دارد؛ جهاد نفس بکنيد مبارزه با نفس بکنيد. مي فرمايد من از اين آقا تعجب مي کنم، اين همه دستوراتي که قرآن و روايات و ائمه فرمودند که مجاهده نفس بکنيد مبارزه بکنيد اين ها همه را گوش داده، اما دشمن او يک چوب دستي دارد به دست خودش شمشير است اما بي عرضه شکست مي خورد! اين حرف بوسيدني نيست؟ فهمش مثل فهم رسائل و مکاسب نيست که انسان برود گوش بدهد و اين درس را خوب بفهمد. فرمود او در جهادي که بايد بکند طرف مقابلش يک چوب دستي دستش است به دست خودش شمشير است، او با اينکه شمشير دستش است از آن که چوب دستي دارد شکست مي خورد. حواستان جمع باشد، نهج البلاغه مثل رسائل و مکاسب نيست، جان کَندن يعني جان کَندن مي خواهد. آدم خيال مي کند که موعظه و نهج البلاغه همين طور حل مي شود. اين طور نيست. فرمود اين هايي که من گفتم کساني هستند که دشمنان اين ها يک چوب دستي دستشان است و خودش يک شمشير دستش است ولي شکست مي خورد.
بيان ذلک: انسان که با نفس اماره مبارزه مي کند، با چه کسي مبارزه مي کند؟ با هوس، عشق بازي، سرمايه داري، لذت بري و اين ها. حرف اين هوس و نفس اماره چيست؟ اين نفس اماره ما را به چه چيزي فريب مي دهد؟ به اين شايد و به آن شايد. نفس اماره پيغمبر است که دروغ نگويد؟ نه. نفس اماره امام است که دروغ نگويد؟ نه. تمام حرف هاي نفس اماره - بر فرض که قابل گوش دادن باشد - در حد گمان است. من گمانم اين است که خوب پيش برود. گمانم اين است که فلان. پس تمام اسلحه نفس اماره بيش از گمان نيست، بيش از خيال نيست. تو که الله را معتقدي شمشير به دست تو است، تو يقين داري خدا حق است يقين داري قيامت حق است. تو يقين در دستت است، او مظنه در دستش است او چوب دستش است تو شمشير دستت هست ولي شکست مي خوري. شک و مظنّه او بر يقين تو پيروز است. اين حرف بوسيدني نيست؟ اگر نهج البلاغه نهج البلاغه است در همين تحليل هاي دروني است. فرمود شما هوس را خوب بررسي کنيد شما يقين داريد که قيامتي نيست؟ يقين داريد بهشتي نيست؟ يقين داريد خبري نيست؟! نخير بلکه يقين داريد خدايي هست يقين داريد قيامتي هست. تمام حرف های نفس اماره و اين خيالات و اوهام، اين ها را در اين صفحه بنويسيد هيچ کدام از اين ها داخلش يقين صد درصد در نمي آيد، همه اش شک و باور و احتمال و حداکثر مظنه است، از اين طرف خدا هست قيامت هست پيغمبر هست علي و اولاد علي هستند همه اش صد درصد، صد درصد، صد درصد. از اين طرف شمشير دستتان است از آن طرف چوب دستي دست او است، فرمود شما با چوب دستي طرف شکست مي خوريد. شما يقين داريد او با مظنه حمله مي کند پيروز مي شود. حيف اين علي! حيف اين علي!.
ملاحظه بفرماييد فرمود به اينکه «تَغْلِبُهُ نَفْسُهُ عَلَی مَا یَظُنُّ» اين نفس اماره سرمايه اش، تمام حرف هايي که به آدم مي زند بيش از گمان که نيست. بر فرض هم درست باشد در حد مظنه است. بخش وسيعش خيال است. قرآن کريم کلمه تخيل را که باب تفعل است بکار نبرده است ولي اختيال را که باب افتعال است بکار برده است. مختال مختال مختال يعني خيال زده[26] . ﴿إِنَّ اللَّهَ لَا يُحِبُّ كُلَّ مُخْتَالٍ فَخُورٍ﴾[27] مختال مختال مختار يعني کسي که با خيال زندگي مي کند خيال باف است خيال ديگران در او اثر مي کند نه عقل ﴿إِنَّ اللَّهَ لَا يُحِبُّ كُلَّ مُخْتَالٍ فَخُورٍ﴾، مختال مختال مختال با خيال دارد زندگي مي کند. از آن طرف عقل که مي گويد پيغمبر است قيامت هست بهشت هست جهنم هست مثل دو دو تا چهار تا يقيني است. اين شمشير در دست او است، دشمن چوب دستي دستش هست ولي مع ذلک پيروز مي شود. فرمود اين تعجب دارد. فرمود به اينکه «تَغْلِبُهُ نَفْسُهُ عَلَی مَا یَظُنُّ»[28] اما «وَ لاَ یَغْلِبُهَا عَلَی مَا یَسْتَیْقِنُ» در جهاد با نفس انسان بايد پيروز بشود.
يک قصه اي است که مربوط به خليفه دوم است؛ عمرو بن معدي کرب از شجاعان بنام عرب بود صمصامه او هم معروف بود؛ صمصامه عمرو بن معدي کرب، اين شمشير به هر کسي بخورد نجات پيدا نمي کند. خليفه نامه اي نوشت براي عمرو بن معدي کرب که آن صمصامه را براي ما بفرستيد. چون او خليفه بود اين هم صمصامه را که شمشير معروف او بود براي او فرستاد. خليفه يک مقداري با اين شمشير کار کرد ديد خيلي بُرنده نيست. براي عمرو بن معدي کرب نامه نوشت که اين شمشير و اين صمصامه تو آن طوري که مي گويند نيست. گفت: «بعثت اليک بالسيف لا بالساعد» خليفه! من شمشير را دادم ولي بازو که ندادم. بازو مي خواهد.[29] تمام اين کلمات نوراني علي(سلام الله عليه) شمشير است اما تا به دست چه کسي باشد؟ فرمود «بعثت إليک بالسيف لا بالساعد» يک بازو مي خواهد که از اين شمشير استفاده کند.
بله يقين داريم، ولي آن نفس ضعيف از اين يقين من بهره نمي برد. با داشتن علي و اولاد علي انسان خداي ناکرده بهانه اين را بگيرد و بهانه آن را بگيرد دين خودش و حجاب خودش اين ها را از دست بدهد، بله، فلان کس خلاف کرده، فلان کس بد کرده، من بد کردم، او بد کرده، اما حالا انسان حجاب خودش را و رابطه خود با خدا را چرا قطع بکند؟ مگر دين را ما از اين و آن گرفتيم؟ دين ما در آن صحنه اي که با خدا معامله کرديم هست، او هست که هست که هست که هست. چرا ما حواسمان نيست راه را گم کرديم؟ بله، اين آقا بد کرد آن آقا کار خوب کرد، از اين اقا تشکر مي کنيم به او هم اعتراض مي کنيم، اين ها سرجايش محفوظ است، اما رابطه ما با خداي ما، با علي و اولاد علي بايد محفوظ باشد.
اميدواريم خدا به برکت خون هاي پاک شهدا، شما علماي بزرگ و بزرگوار را که ذخيره اين کشور هستيد در سايه امام زمان حفظ بکند و إن شاءالله به برکت شما جامعه هم اصلاح بشود.