1403/08/23
بسم الله الرحمن الرحیم
حکمت 147/حکمت ها /نهج البلاغه
موضوع: نهج البلاغه/حکمت ها /حکمت 147
يکي از بيانات نوراني اميرالمؤمنين(سلام الله عليه) برابر آنچه در جلسات قبل مطرح شد همان نصايح حکيمانه اي بود که به کميل مي فرمود که دست کميل را گرفت و به بيرون شهر برد و اين جمله ها را فرمود که «یَا کُمَیْلَ بْنَ زِیَادٍ إِنَّ هَذِهِ الْقُلُوبَ أَوْعِیَهٌ فَخَیْرُهَا أَوْعَاهَا»[1] ، که بحثش گذشت.
در آن بيانات نوراني که به کميل مي فرمايد، اول مردم را به سه قسم تقسيم مي کند که مردم يا عالم رباني هستند يا شاگردان آنها هستند يا «همج رعاع»[2] .
اين گروهي که گروه سوم هستند آنها را هم به چهار گروه تقسيم کرد. اصرار وجود مبارک حضرت امير مثل خود رسول خدا اين بود که هم علم را معرفي کنند که علم حقيقي چيست؟ و هم عالم تربيت کنند و يک حوزه علميه قوي و غني داشته باشند. اگر علم اساسي روشن شد که حقيقت علم چيست؟ و اگر علماي راستين داشتيم آن وقت دين کاملاً پيروز است جامعه در رفاه هستند جامعه در عقلانيت هستند ، نه جنگ جهاني اول و دوم است نه جريان غزه و امثال غزه است نه صهيونيست اينطور به خودش اجازه مي دهد که درّندگي و نسل کشي کند. اين دو تا کار را وجود مبارک حضرت امير در آن جلسه خاصي که با کميل داشتند انجام دادند.
فرمود: «النَّاسُ ثَلاَثَهٌ» اين بحث اول و مقام اول است که «فَعَالِمٌ رَبَّانِیٌّ وَ مُتَعَلِّمٌ عَلَی سَبِیلِ نَجَاهٍ وَ هَمَجٌ رَعَاعٌ». اين بخش را که ذکر کردند يک مقداري درباره فضيلت علم و برتري علم نسبت به مال سخن گفتند و مانند آن. بعد فرمود: «یَا کُمَیلُ هَلَکَ خُزّانُ الأَموَالِ وَ هُم أَحیَاءٌ وَ العُلَمَاءُ بَاقُونَ مَا بقَیِ َ الدّهرُ»؛ کسي که به دنبال مال منهاي علم و دين حرکت کرد، اين يک جنازه عمودي است، مرده متحرک است، بعد از مدتي مرده افقي مي شود. در بعضي ديگر از خطبه هاي نوراني فرمود «فَالصُّورَهُ صُورَهُ إِنْسَانٍ وَ الْقَلْبُ قَلْبُ حَیَوَانٍ لاَ یَعْرِفُ بَابَ الْهُدَی فَیَتَّبِعَهُ وَ لاَ بَابَ الْعَمَی فَیَصُدَّ عَنْهُ وَ ذَلِکَ مَیِّتُ الْأَحْیَاءِ»[3] ؛ بعضي ها يک مرده عمودي هستند «فَالصُّورَهُ صُورَهُ إِنْسَانٍ وَ الْقَلْبُ قَلْبُ حَیَوَانٍ...وَ ذَلِکَ مَیِّتُ الْأَحْیَاءِ»؛ يعني در بين زنده ها اين مرده متحرکي است، بعد هم مي افتد مي شود جنازه افقي. او جنازه متحرک است اين مطلب را در خطبه های ديگر فرمودند، اما اينجا براي اينکه نظم رياضي مسئله مشخص بشود اول تثليث است بعد تربيع؛ اول فرمود يا عالم رباني يا متعلم علي سبيل نجات، نشد همج رعاع.
بعد، بعد از اينکه مسئله علم و مال را مقايسه کرد فرمود علم بالاتر از مال است، براي اينکه مال دار در حال حيات مرده است[4] و عالم باعمل بعد از مردن، زنده است او زنده مرده است و اين مرده زنده است، او قبل از اينکه بميرد مرده است و اين بعد از مردن هم زنده است، آن وقت افراد را به چهار قسمت تقسيم کرد «یَا کُمَیلُ هَلَکَ خُزّانُ الأَموَالِ وَ هُم أَحیَاءٌ وَ العُلَمَاءُ بَاقُونَ مَا بقَیِ َ الدّهرُ أَعیَانُهُم مَفقُودَهٌ وَ أَمثَالُهُم فِی القُلُوبِ مَوجُودَهٌ هَا إِنّ هَاهُنَا لَعِلماً جَمّاً وَ أَشَارَ بِیَدِهِ إِلَی صَدرِهِ»[5] به سينه مبارک اشاره کرد، فرمود اينجا علوم فراوان است. اصرار حضرت اين بود که حوزه علميه داشته باشد ولي نشد. اگر حوزه علميه بود، ما ديگر مسئله سقيفه نداشتيم. فرمود کساني نيستند که حرف هاي ما را گوش بدهند. اشاره کرد «وَ أَشَارَ بِیَدِهِ إِلَی صَدرِهِ»، فرمود اينجا علوم فراواني است «لَو أَصَبتُ لَهُ حَمَلَهً»، اي کاش من شاگردان خوبي مي داشتم و اين علوم را به آنها مي گفتم.
بعد فرمود بله يک عده اي هستند مي آيند حرف ها را مي شنوند « بَلَی أَصَبتُ [أُصِيبُ]» يکي از آن چهار گروه. آن چهار گروه عبارت از اين است: «بَلَی أَصَبتُ [أُصِيبُ] لَقِناً غَیرَ مَأمُونٍ عَلَیهِ مُستَعمِلًا آلَهَ الدّینِ لِلدّنیَا وَ مُستَظهِراً بِنِعَمِ اللّهِ عَلَی عِبَادِهِ وَ بِحُجَجِهِ عَلَی أَولِیَائِهِ» اين يک گروه هست که تفسير مي خواهد، يک؛ دو: «أَو مُنقَاداً لِحَمَلَهِ الحَقّ» اما «لَا بَصِیرَهَ لَهُ فِی أَحنَائِهِ» يعني احيائه «یَنقَدِحُ الشّکّ فِی قَلبِهِ لِأَوّلِ عَارِضٍ مِن شُبهَهٍ» اين دو گروه «أَلَا لَا ذَا وَ لَا ذَاکَ» نه آن گروه اول نه آن گروه دوم، هيچ کدام نمي توانند شاگرد من باشند. «أَو مَنهُوماً بِاللّذّهِ سَلِسَ القِیَادِ لِلشّهوَهِ» اين گروه سوم. چهارم: «أَو مُغرَماً بِالجَمعِ وَ الِادّخَارِ»، که اين سومي و چهارمي هم «لَیْسَا مِنْ رُعَاهِ الدِّینِ فِی شَیْءٍ أَقْرَبُ شَیْءٍ شَبَهاً بِهِمَا الْأَنْعَامُ»[6] اين چهار گروه. نه آن دو گروه اول و نه اين دو گروه دوم، اين ها هيچ کدام نمي توانند شاگرد من باشند «لَیْسَا مِنْ رُعَاهِ الدِّینِ فِی شَیْءٍ أَقْرَبُ شَیْءٍ شَبَهاً بِهِمَا الْأَنْعَامُ السَّائِمَهُ کَذَلِکَ یَمُوتُ الْعِلْمُ بِمَوْتِ حَامِلِیهِ» وقتی کساني که حاملان راستين علم هستند نباشند، علم هم مي ميرد.
انبياء(عليهم السلام) در درجه اول نوآوريشان اين است که يک علم تازه اي آوردند؛ آنکه بشر داشت و الآن هم دارد همين علوم حصولي است درس و بحث و تجربه و امثال ذلک است که انسان از راه حواس يک سلسله اموري را تجربه مي کند و عالم مي شود؛ آن علمي که انبياء آوردند علم شهودي است. اصرار اينکه «مَنْ عَرَفَ نَفْسَهُ فَقَدْ عَرَفَ رَبَّهُ»[7] [8] [9] ، اگر می خواهي خداشناس باشي خودت را بشناس. پيغمبرشناس باشي خودت را بشناس. معادشناس باشي خودت را بشناس. در گوهره انسان يک حقيقتي است که اين حقيقت نه آسماني است و نه زميني؛ اين بدن بله يا زمين دارد يا زمان دارد يا تاريخ دارد جغرافيا دارد، اما روح اين چنين نيست. آنچه را که وجود مبارک پيغمبر آورد که فرمود: «طَلَبُ الْعِلْمِ فَرِيضَةٌ»[10] قسمت مهم و اصلي اش همان چيزی بود که از شاگردان مي پرسيد؛ در اين درس و بحث هاي عادي، استاد از شاگرد سؤال مي کند که درس ديروز چه شد؟ اما استادي بنام پيغمبر از اصحاب خود نمي پرسيد درس ديروز و پريروز چه شد؟ ميفرمود ديشب چه ديديد؟[11] بارحه چه ديديد؟ انسان در حال عادي خواب است، وقتي آنجا رفت بيدار است. رؤياي صادقه نصيب هر کس نمي شود، انساني که به اندازه کافي غذا خورد و با آروغ دارد مي خوابد که خواب نمي بيند. حضرت نمي فرمود درس ديروز و پريروز چه شد؟ مي فرمود ديشب چه ديديد؟ «ما البارحه»؟ ديشب چه ديديد؟ اين حرف هاي تازه انبياء است. اين مي تواند اويس قرن تربيت کند اين مي تواند اباذر تربيت کند اين مي تواند سلمان تربيت کند. نمي فرمود که ديروز چه خوانديد و پريروز چه خوانديد؟ مي فرمود ديشب چه ديديد؟
انبياء چند چيز آوردند گفتند علم فقط علم حصولي نيست اساس علم، علم حضوري است، و علم حضوري از معرفت نفس شروع مي شود، انسان که خودش را با مفهوم نمي شناسد، خودش را که مي يابد با علم حضوري مي يابد. آنگونه که خودش را مي يابد حقيقت است وجود خارجي است نه اينکه صورت ذهنيه باشد. يک وقت انسان يک معناي خارجي را مي داند مثلاً مسجد را تصور مي کند خيابان و بيابان را تصور مي کند، مفاهيم اينها يا صور اينها به ذهن مي آيد. اين مي شود علم ذهني و وجود ذهني. يک وقت است که خودش را مي يابد. اينکه خودش را مي يابد يعني عين خودش را مشاهده مي کند.
گفتند از معرفت نفس شروع بکن. فرمودند: «مَنْ عَرَفَ نَفْسَهُ»[12] [13] [14] کم کم، کم کم «فَقَدْ عَرَفَ رَبَّهُ». آيه نوراني که ﴿لَا تَكُونُوا كَالَّذِينَ نَسُوا اللَّهَ فَأَنسَاهُمْ أَنفُسَهُمْ﴾[15] خدا سيدنا الاستاد را غريق رحمت کند! مرحوم علامه نظر شريفشان اين است که اين آيه به منزله عکس نقيض اين حديث است. حديث معروف اين است که «مَنْ عَرَفَ نَفْسَهُ فَقَدْ عَرَفَ رَبَّهُ»[16] [17] [18] ، هر کس خودش را درست بشناسد خدا را ميشناسد اين حديث است. آيه اين است که ﴿لَا تَكُونُوا كَالَّذِينَ نَسُوا اللَّهَ فَأَنسَاهُمْ أَنفُسَهُمْ﴾[19] ، وقتي اين آيه را خوب باز ميکنيد يعني اگر کسي خدا را نشناخت خودش را نميشناسد ﴿لَا تَكُونُوا كَالَّذِينَ نَسُوا اللَّهَ فَأَنسَاهُمْ﴾، خدا اين انتقام را گرفته کسي که به فکر خداشناسي نيست خدا او را به اين عذاب گرفتار مي کند او را از ياد خودش فراموشی مي دهد که به فکر همه چيز هست مگر به فکر خودش. به فکر خانه و اتومبيل و رفت و آمد هست اما من کي هستم؟ چه مي شوم؟ برزخ چيست؟ چه بايد ببرم؟ ﴿لَا تَكُونُوا كَالَّذِينَ نَسُوا اللَّهَ﴾، اين مقدمه أولي ﴿فَأَنسَاهُمْ أَنفُسَهُمْ﴾، اين دو؛ يعني اگر کسي خدا را نشناخت کيفري که مي بيند عذابي که مي بيند اين است که خودش را فراموش مي کند. فرمود اين جمله به منزله عکس نقيض آن حديث معروف است «مَنْ عَرَفَ نَفْسَهُ فَقَدْ عَرَفَ رَبَّهُ»[20] [21] [22] ، «من لم يعرف ربّه لا يعرف نفسه» فرمود اگر کسي خدا را نشناخت کيفري که دامن گيرش مي شود عذابي که مي بيند اين است که به فکر همه چيز هست اما به فکر خودش نيست.
اين بيانات نوراني حضرت امير که يک تثليث است و يک تربيع؛ يک تثليث است مي فرمايد مردم سه قسم هستند «عَالِمٌ رَبَّانِیٌّ وَ مُتَعَلِّمٌ عَلَی سَبِیلِ نَجَاهٍ وَ هَمَجٌ رَعَاعٌ»[23] . عالم رباني خودش است که در خطبه ديگری فرمود از ربّاني امت خودتان بشنويد[24] ، من ربّاني شما هستم من شديد الربط بالرب هستم چه اينکه شما را هم رباني مي کنم. آن خطبه صغري را بيان کرد که من رباني هستم. و همه اين چهارده معصوم اين چنين هستند. فرمود «عَالِمٌ رَبَّانِیٌّ»[25] . شاگردان اينها هم که «مُتَعَلِّمٌ عَلَی سَبِیلِ نَجَاهٍ» هستند، اين دو. اما قسم سوم که «هَمَجٌ رَعَاعٌ» هستند اين ضلع سوم در بخش دوم به چهار قسمت تقسيم شده است. فرمود يا به فکر خوردن و خوابيدن هستند همين ها که درس مي خوانند يا به فکر حقوق و کم و زياد حقوق هستند يا به فکر اين که من برتر هستم هستند، يا عالم هست ولي عاقل نيست، هر چه هم گفتند باورش مي شود و فوراً تطبيق مي کند. اين اقسام چهارگانه را حضرت در ذيل آن «هَمَجٌ رَعَاعٌ» ذکر کرده است و فرمود که به هيچ کدام از اينها اعتمادي نيست.
پس يک تثليث است که «النَّاسُ ثَلاَثَهٌ فَعَالِمٌ رَبَّانِیٌّ» يک «وَ مُتَعَلِّمٌ عَلَی سَبِیلِ نَجَاهٍ» دو «وَ هَمَجٌ رَعَاعٌ»، سه. يک تربيع است که فرمود به اينکه «إِنّ هَاهُنَا لَعِلماً جَمّاً» علوم فراواني اينجا هست ولي من شاگرد خوبي ندارم. آن وقت فرمود چرا! عده اي مي آيند ولي يکي از اين چهار قسم بيشتر نيستند و آن اين است که «لَو أَصَبتُ لَهُ حَمَلَهً بَلَی أَصَبتُ [أُصِيبُ]» يک عده هستند که «لَقِناً غَیرَ مَأمُونٍ عَلَیهِ مُستَعمِلًا آلَهَ الدّینِ لِلدّنیَا» يک عده هستند که مي آيند درس و بحث مي کنند مي فهمند اما اين علم ابزار دين است اين را ابزار دنيا قرار مي دهند. مي خواهد بالاتر بنشيند فلان لقب گيرش بيايد فلان مال گيرش بيايد از اين بازي ها.
فرمود «یَا کُمَیلُ هَلَکَ خُزّانُ الأَموَالِ وَ هُم أَحیَاءٌ» اما «وَ العُلَمَاءُ بَاقُونَ مَا بقَیِ َ الدّهرُ» شما روزانه ببينيد مي گوييد مرحوم شيخ اين طوري فرموده مرحوم خواجه طوسي اين طور فرموده، مرحوم علامه اين طور فرموده، اين ها حيات است زنده هستند. شما در طول عمر روزانه مي گوييد مرحوم حاج شيخ اين طور گفت؛ ما آن روزي که وارد قم شديم اين دو تا جمله زبان زد غالب اين طلبه ها و روحانيون بود حاج شيخ اين طور فرمود مرحوم يثربي اين طور بود. مرحوم آقاي يثربي جزء اساتيد بنام آن روز بود. همين الآن هم که مي گوييم مرحوم شيخ انصاري اين طور فرمود مرحوم آخوند اين طور فرمود؛ آن طور که رايج بين طلبه هاي قم بود آن روزها حاج شيخ اين طور فرمود آقاي يثربي اين طور فرمود اين بود. از همان صدر اول تاکنون همين طور بود. الآن هم که مي گوييم در اين کتب اربعه مرحوم کليني اين طور فرمود صدوق اين طور فرمود شيخ طوسي اين طور فرمود و همچنين؛ لذا فرمود که «هَلَکَ خُزّانُ الأَموَالِ وَ هُم أَحیَاءٌ» اما «وَ العُلَمَاءُ بَاقُونَ مَا بقَیِ َ الدّهرُ أَعیَانُهُم مَفقُودَهٌ وَ أَمثَالُهُم فِی القُلُوبِ مَوجُودَهٌ» بعد فرمود: «هَا إِنّ هَاهُنَا لَعِلماً جَمّاً» علوم فراواني اينجا هست و من شاگرد خوبي پيدا نمي کنم.
«بَلَى» يک عده اي پيدا شده اند در خطبه ها و امثال ذلک مي آيند و شرکت می کنند ولي اين ها کساني هستند که از اين چهار قسم بيرون نيستند «بَلَي» يک: «[أُصِيبُ] أَصَبتُ لَقِناً غَیرَ مَأمُونٍ عَلَیهِ مُستَعمِلًا آلَهَ الدّینِ لِلدّنیَا وَ مُستَظهِراً بِنِعَمِ اللّهِ عَلَی عِبَادِهِ وَ بِحُجَجِهِ عَلَی أَولِیَائِهِ» اين گروه اول. «أَو مُنقَاداً لِحَمَلَهِ الحَقّ» اما «لَا بَصِیرَهَ لَهُ فِی أَحنَائِهِ یَنقَدِحُ الشّکّ فِی قَلبِهِ لِأَوّلِ عَارِضٍ مِن شُبهَهٍ» اين گروه دوم. فرمود: «أَلَا لَا ذَا وَ لَا ذَاکَ» نه گروه اول به درد ما مي خورند نه گروه دوم. گروه سوم: «أَو مَنهُوماً بِاللّذّهِ سَلِسَ القِیَادِ لِلشّهوَهِ» گروه چهارم: «أَو مُغرَماً بِالجَمعِ وَ الِادّخَارِ لَیْسَا» اين دو گروه «مِنْ رُعَاهِ الدِّینِ فِی شَیْءٍ أَقْرَبُ شَیْءٍ شَبَهاً بِهِمَا الْأَنْعَامُ السَّائِمَهُ»[26] . بعد فرمود: «کَذَلِکَ یَمُوتُ الْعِلْمُ بِمَوْتِ حَامِلِیهِ» آنکه ما مي خواهيم نيست. اين ها دو تا ابتکار کردند يکي اينکه آمدند گفتند که علم چيست؟ اين علمي که عالم را زنده نگه بدارد اين مفهوم حصولي نيست؛ اين مفهوم حصولي نتيجه اش يکي از امور چهارگانه است و در اين جاها چيزي نيست که مثلاً وجود مبارک حضرت يعني رسول خدا از اصحاب سؤال کرده باشد که مثلاً آن خطبه اي که پريروز من گفتم آن خطبه را خوب حفظ کرديد يا نه؟ غالباً آنچه که نقل شد اين است که «ما البارحه»؟ ديشب چه ديديد؟ اينها را تازه اينها آوردند.
قبلاً هم به عرضتان رسيد ما يک چيزي نداريم که بناي عقلاء باشد. خود ما الآن در درس و بحث مرتّب اين حرفها را گفتيم و مي گوييم که مثلاً اين اصل امضاي بناي عقلاء است ﴿أَوْفُواْ بِالْعُقُودِ﴾[27] را مي گوييم امضاي بناي عقلاء است، غالب اين حرف ها، اصلاً حرف هاي رايج ما همين است که مي گوييم اموري هستند عقلايي و آنچه را که شريعت آورده تأسيس نيست و امضاي بناي عقلاء است؛ ولي يک قدري قبل تر که مي رويم مي بينيم اين ها اين طور نيست. عقلايي در کار نبودند تا قوانيني داشته باشند و شارع بيايد آن را امضاء کند. انبياي اوليه به خدا عرض مي کردند که ما اينها را با چه قوانيني اداره کنيم؟ ما با چه دستوري اينها را اداره کنيم؟ معاملاتشان را چگونه؟ عباداتشان را چگونه؟ اخلاقياتشان چگونه؟ انبياي اولي اين را گفتند و گفتند و گفتند، وحي ولايي آمد و آمد و آمد، مردم ياد گرفتند عمل کردند عمل کردند عمل کردند، حالا ما خيال مي کنيم اينها را خود مردم داشتند.
بنايي عقلايي در کار باشد که شارع مقدس در اسلام بناي آنها را امضاء کرده باشد نيست. اين بنايي بود که انبياء آوردند بخش اساسي را اينها عمل کردند بخشي را هم مثلاً عمل نکردند. اينطور نيست که حالا در ﴿أَوْفُواْ بِالْعُقُودِ﴾ قرارداد عقلاء را شارع مقدس امضاء کرده باشد. اين عقلاء هر چه دارند از انبياي قبلي دارند؛ به دليل اينکه انبياي قبلي به خدا عرض کردند ما چه طور مردم را اداره بکنيم؟ قبلاً هم به عرضتان رسيد در عصر آدم(سلام الله عليه) بعد از اينکه قابيل هابيل را کشت اصلاً ماند! جنازه برادر روی دستش ماند، اين قدر نمي فهميد که اين جنازه را بايد دفن کند؛ لذا قرآن فرمود ما ديديم او سرگردان است، بشر اوّلي که نمي فهمد جنازه را چکار بکند، او که قواعد ﴿أَوْفُواْ بِالْعُقُودِ﴾ را نمي آورد. فرمود: ﴿فَبَعَثَ اللّهُ غُرَابًا يَبْحَثُ فِي الأَرْضِ لِيُرِيَهُ كَيْفَ يُوَارِي سَوْءةَ أَخِيهِ﴾[28] تا به برادرش نشان بدهد که اين جنازه را اينطور مي شود دفن کرد. با اينکه پيغمبرزاده بود! بشر اوّلي که هيچ جا را نديده، او که ﴿أَوْفُواْ بِالْعُقُودِ﴾[29] را نمي فهمد، او که احکام و قوانين نمي فهمد تا ما بگوييم اينها را بشر فهميد و شارع مقدس که آمد اين را امضاء کرد. خير، اينها را ذات اقدس الهی به وسيله انبياء به بشر ياد داد اين انسان ها گفتند و گفتند و گفتند و همه به بعدي ها رساندند حالا ما خيال مي کنيم که تأسيسات بناي عقلاء است و شارع مقدس آمده اين ها را امضاء بکند.
به هر تقدير آنکه رسميت دارد همين علوم حصولي است و قوانين زندگي است و همراه با فقه و اينها است، اما آن علمي که انسان را عالم رباني بکند، يک؛ يا شاگرد عالم رباني بکند، دو؛ همان است که انسان از راه معرفت نفس نصيبش مي شود با علم شهودي نصيبش مي شود با علم حضوري نصيبش مي شود با رؤياهاي صادقه نصيبش مي شود لذا شما سيره خود پيغمبر را نگاه کنيد من که يادم نيست که حضرت بفرمايد آن خطبه اي که آن روز براي شما خوانديم آن را حفظ کرديد يا نه؟ معنايش چيست؟ غالباً سؤالات که مي کردند مي فرمودند به اينکه «ما البارحه»؟ ديشب چه ديديد؟ اين «ديشب چه ديديد» براي آن است که انسان که پرخوري نکند يک مقدار غذا را شب کمتر بخورد و رو به قبله بخوابد و با دعا بخوابد - حرف های فراوان بی جايی که انسان در روز می زند شب او را اسير می کند- هر حرفی را نزند هر حرفی را نشود آن وقت شب هم راحت مي خوابد هم بعضي چيزها را در عالم رؤيا خوب مي بيند. غرض اين است که آن تثليث که «النَّاسُ ثَلاَثَهٌ فَعَالِمٌ رَبَّانِیٌّ وَ مُتَعَلِّمٌ عَلَی سَبِیلِ نَجَاهٍ وَ هَمَجٌ رَعَاعٌ»[30] ، با اين تربيع يک نظم رياضي پيدا مي کند. در درجه اول «النَّاسُ ثَلاَثَهٌ»، قسم اول و دوم و سوم. در تربيع، اين قسم سوم به اقسام چهارگانه تقسيم مي شود. اين اقسام چهارگانه قسمت مهمّش راجع به کساني است که دنبال علم مي روند حالا در اينجا يا در جاي ديگر، يا حوزه يا دانشگاه، بالاخره علم فرا مي گيرد که نام و شهرتي پيدا کند، نان و نامي پيدا کند، من برترم، من اعلم هستم، من کذا و کذا، همين بازي ها، فرمود اين مشکلات را دارد، فرمود اينها نمي توانند شاگرد ما باشند.
اما علي بن ابيطالب براي هميشه زنده است. خدا مرحوم کليني را غريق رحمت کند! وجود مبارک حضرت امير به إذن الله اين حرف را مي زند. فرمود در تمام عالم مردي مثل من نيست: «مَا لِلَّهِ آيَةٌ أَكْبَرُ مِنِّي»[31] اين را به اذن الله مي گويد. وجود مبارک پيغمبر که فرمود: ﴿وَأَنفُسَنَا﴾[32] فرمود «مَا لِلَّهِ آيَةٌ أَكْبَرُ مِنِّي»[33] ، خدا در جهان بزرگتر از من خلق نکرده است - اين را مرحوم کليني نقل کرده است حالا إن شاءالله يک روزي آن روايت را مي خوانيم - اين علي است! آن هم تواضعش، براي اينکه هر چه را ذات اقدس الهی به بشر بايد بدهد به علي داد: «مَا لِلَّهِ آيَةٌ أَكْبَرُ مِنِّي»؛ از من بزرگتر نيست. آسمان و زمين را نگاه کنيد، اين ها بساطش يک روزي برچيده مي شود؛ الآن شما اين کاغذ را مي بينيد اين کاغذ چند کلمه رويش نوشته است. وقتي اين کاغذ را شما لوله کرديد ديگر اين کاغذ چيز جاگيری نيست و خيلي مهم نيست، اين را مي گويند: ﴿يَوْمَ نَطْوِي السَّمَاء﴾[34] فرمود ما اين آسمان و زمين را لوله مي کنيم؛ فرمود ما اين بساط عظيمي را که مي بينيد اين را لوله مي کنيم ﴿يَوْمَ نَطْوِي السَّمَاء كَطَيِّ السِّجِلِّ لِلْكُتُبِ﴾، اين يعني سجل. يعني همين طور(لوله شده)؛ اما علي را کسي که لوله نمي کند. فرمود: «مَا لِلَّهِ آيَةٌ أَكْبَرُ مِنِّي»[35] ، علي الآن هم زنده است. اين نهجش الآن هم زنده است. هيچ اثري از وجود مبارک آن حضرت به برکت خود اهل بيت(عليهم السلام) از بين نرفته است. شما ببينيد اصرار ائمه(عليهم السلام) اين است که علي بن ابيطالب اين طور گفته، علي بن ابيطالب اين طور گفته! که نام را حفظ بکنند.
فرمود به اينکه اگر مي خواهي بماني، راه اين نيست. البته علم چيز خوبي است. علم اساسي آن است که علم شهودي باشد نه علم مفهومي. حالا اگر علم مفهومي شد راه باز است. اينکه فرمودند مال با بخشش از بين مي رود و علم با بخشش اضافه پيدا مي کند آن را هم در قرآن کريم مشخص فرمود اگر مال براي خود انسان رفت و آمد بشود و به اين و آن بدهد، جزء تکاثر است و اگر «في سبيل الله» مال صرف بشود آن عالمانه است و چون عالمانه است کوثر است؛ لذا اگر فرمود مال از بين مي رود يا «هَلَکَ خُزّانُ الأَموَالِ»[36] ، با آن تبيين فرمود اما اگر مال عالمانه صرف بشود، مي شود «في سبيل الله» و کوثر و دوام دارد. يکي ده برابر، يکي صد برابر يا بيشتر، و اگر براي هواي نفس باشد يا امر عادي باشد با نفقه از بين مي رود. پس اين جمله اي که قبلاً خود حضرت فرمود نفقه مال را از بين مي برد اما انسان اگر علم را به کسي بدهد افزوده مي شود همين است. يک وقت است انسان مال را صدقه مي دهد، اين صدقه که داد يکي ده برابر پاداش ميگيرد، يک؛ چند برابر هم ذات اقدس الهی پاداش مي دهد، دو؛ اين هم کار عالمانه است. اگر درس و بحثي داشت براي کسي درس گفت همان علم براي او ملکه مي شود حالا يا ده برابر اضافه مي شود يا ده تا مسئله را خدا يادش مي دهد اگر علم خود را به ديگري داد خدا چند برابر به او علم مي دهد. مال خود را به ديگري داد چند برابر به او مال مي دهد. آن را هم قرآن کريم مشخص فرمود در جريان مال فرمود آن هم مثل علم است.
در سوره مبارکه «بقره» فرمود که ﴿مَّن ذَا الَّذِي يُقْرِضُ اللّهَ قَرْضًا حَسَنًا فَيُضَاعِفَهُ﴾[37] همان طوري که انسان علم را اگر به کسي داد علمش زياد مي شود اگر قرض الحسنه داد - که قرض الحسنه البته مستحضريد بالاتر از صدقه است - روايت نوراني از پيغمبر اين بود که من اگر اين مال را دو بار قرض بدهم بهتر از آن است که صدقه بدهم[38] . اين حديث هم که معروف است که در تابلوي ورودي بهشت اين است که صدقه يکي ده تا، قرض الحسنه يکي هجده تا[39] ، براي اينکه آبروي مردم محفوظ است. اين شخص وقتي قرض بگيرد و کار بکند و پول را برگرداند سربلند است، اما وقتي صدقه بخور باشد دستش دراز است. يقيناً ثواب قرض الحسنه بيش از ثواب صدقه است. در فقه هم ملاحظه فرموديد که قرض الحسنه يکي هجده تا، صدقه يکي ده تا است. آن روايت را هم وجود مبارک پيغمبر فرمود من مالم را قرض بدهم بهتر است تا صدقه بدهم. اينجا هم دارد که ﴿مَّن ذَا الَّذِي يُقْرِضُ اللّهَ قَرْضًا حَسَنًا فَيُضَاعِفَهُ﴾[40] ، کار عالمانه است آن وقت اين از بين نمي رود. اين مي شود کوثر نه تکاثر. در آيه ديگر سوره مبارکه «بقره» آيه 262: ﴿الَّذِينَ يُنفِقُونَ أَمْوَالَهُمْ فِي سَبِيلِ اللّهِ ثُمَّ لاَ يُتْبِعُونَ مَا أَنفَقُواُ مَنًّا وَلاَ أَذًى لَّهُمْ أَجْرُهُمْ عِندَ رَبِّهِمْ وَلاَ خَوْفٌ عَلَيْهِمْ وَلاَ هُمْ يَحْزَنُونَ﴾[41] که برکات فراواني دارد.
غرض اين است که همين مال را انسان اگر عالمانه صرف بکند مي شود کوثر و اگر نه، براي امر عادي خودش صرف بکند مي شود تکاثر؛ لذا اينکه حضرت امير فرمود مال با دادن کم مي شود ولي علم با دادن کم نمي شود، ناظر به اين فرق نوراني است.
اميدواريم ذات اقدس الهی به برکت وجود مبارک ولي عصر به همه حوزويان مخصوصاً به شما علما و بزرگان و آيات که ذخيره عصر کنوني هستيد، خير و سعادت عطا کند.