1403/08/09
بسم الله الرحمن الرحیم
حکمت 147/حکمت ها /نهج البلاغه
موضوع: نهج البلاغه/حکمت ها /حکمت 147
در بيانات نوراني وجود مبارک اميرالمؤمنين(سلام الله عليه) به کلمه طيبه 147 رسيديم که وجود مبارک آن حضرت دست کميل را گرفتند و به بيرون شهر رفتند و در يک فضای آزادی اين بيانات را فرمودند. فرمودند: «یَا کُمَیْلَ بْنَ زِیَادٍ إِنَّ هَذِهِ الْقُلُوبَ أَوْعِیَهٌ فَخَیْرُهَا أَوْعَاهَا فَاحفَظ عنَیّ مَا أَقُولُ لَکَ النَّاسُ ثَلاَثَهٌ فَعَالِمٌ رَبَّانِیٌّ وَ مُتَعَلِّمٌ عَلَی سَبِیلِ نَجَاهٍ وَ هَمَجٌ رَعَاعٌ»[1] . برخی از رهبران جهان معلم انسان هستند حالا هر رشته ای که باشد علم را ياد می دهند، اما حقيقت علم چيست و حقيقت عالم کيست؟ اين در گفتار و نوشتار ديگران نيست، وجود مبارک حضرت در اين جلسه خصوصی دو تا کار بي سابقه کرد:
يکي اين که حقيقت علم را معرفي کرد که علم چيست؟ دوم اين که دل را که ظرف علم است معرفي کرد که دل چيست؟ آن گاه معلوم شد که هيچ عالمي در حوزه و هيچ دانشمندي در دانشگاه جاي کسي را تنگ نمی کند و هر گونه اختلافي در جهان و جامعه رخ بدهد از مرکز علم نيست - از حوزه و دانشگاه نيست - چون حقيقت علم آن است که جا باز می کند و حقيقت دل آن است که جا براي ديگران تهيه می کند. اين را در چيزهاي ديگر نمي بينيم.
ديگران آمدند دستورهاي اخلاقي دادند يا اگر عالم تجربي بودند گفتند زمين چيست آسمان چيست خورشيد چيست قمر چيست، اما وجود مبارک حضرت در آن جلسه خصوصي که دست کميل را گرفت از مسجد به بيرون شهر در يک فضاي آزادي بُرد، فرمود اين دل هرگز تنگ نمي شود. اگر دانش در اين دل بيايد اين دل وسيع مي شود، يک؛ و خود دانش جا را توسعه مي دهد، دو؛ آن بيان نوراني را در جاهاي ديگر ثبت کردند که فرمود: «کُلُّ وِعَاءٍ یَضِیقُ بِمَا جُعِلَ فِیهِ إِلاَّ وِعَاءَ الْعِلْمِ فَإِنَّهُ یَتَّسِعُ بِهِ»[2] ، فرمود کميل! در تمام دنيا هر مظروفي وقتي وارد ظرف شد به اندازه خود جا را تنگ می کند مگر علم؛ وقتي علم وارد ظرف شد نه تنها جا را تنگ نمی کند بلکه جا را وسيع می کند. نمونه اش اين است که اگر يک طلبه حوزوي و يک دانشجوي دانشگاهي ظرفيت فراگيري ده مطلب داشت وارد کلاس شد حرف هاي استاد را شنيد، پنج مطلب را ياد گرفت اين طور نيست که حالا فقط ظرفيت پنج مطلب ديگر را داشته باشد، فردا ظرفيت يادگيری پانزده مطلب را دارد. اين پنج مطلبي که وارد دل شد خود علم جا را باز کرد و ديگر اين شخص - طلبه حوزه يا دانشجوي دانشگاه - اگر ديروز که روز اولش بود مي توانست ده مطلب ياد بگيرد، الآن که پنج مطلب ياد گرفت فردا ميتواند پانزده مطلب ياد بگيرد و اين دل که جاي ده مطلب بود، فردا ظرفيت براي پانزده مطلب دارد.
هرگز اختلاف از حوزه نيست هرگز اختلاف از دانشگاه ها نيست، هرگز تنگ نظري از عالم نيست هرگز تنگ نگري محدوده نگري جانب نگري بسته نگري کار حوزه و دانشگاه نيست و اگر – معاذالله – اين گونه از رذائل پيش آمده معلوم مي شود که اين علم نيست اين جهل است به صورت علم. اين حرف ها حرف هاي تازه است. البته حرف هاي تازه ائمه(عليهم السلام) محصول قرآن کريم است. در اوايل بحث به عرضتان رسيد که ذات اقدس الهی هم به جامعه بشري خطاب می کند هم به خود شخص پيغمبر(عليه و علي آله آلاف التحية و الثناء)، فرمود ما وحي فرستاديم، وحي يک چيز تازه اي است در هيچ جاي عالم نيست، ما يک چيزهايي آورديم که شما نه تنها نمي توانيد ياد بگيريد در زمين کسي نيست که اين چيزها را به شما بگويد.
ما در ادبيات فارسي و در ادبيات عربي اين تعبير را داريم يک وقتي مي گوييم اين مطلب را ما به شما گفتيم، حالا ممکن بود اين آقا جاي ديگر ياد بگيرد، اما يک وقتي مي گوييم ما مطلبي را به شما گفتيم که در هيچ جا نيست نمي تواني ياد بگيري کجا مي خواهي ياد بگيري؟ اين تعبير ﴿وَيُعَلِّمُهُمُ الْكِتَابَ وَالْحِكْمَةَ﴾[3] يک تعبير عادي است اين يک بخشي از آيات است اما در بخش ديگر در يک آيه هم به مردم و امت مي فرمايد، هم به شخص پيغمبر(عليه و علي آله آلاف التحية و الثناء) مي فرمايد: ﴿وَعَلَّمَكَ مَا لَمْ تَكُنْ تَعْلَمُ﴾[4] اين ﴿مَا لَمْ تَكُنْ تَعْلَمُ﴾ پيام دارد؛ يعني کجا مي خواهي بروي ياد بگيري؟ تو اين توان را نداری که بدون ما بتواني وحي ياد بگيري. به جامعه بشري هم فرمود: ﴿وَيُعَلِّمُكُم مَّا لَمْ تَكُونُواْ تَعْلَمُونَ﴾[5] اين ﴿مَّا لَمْ تَكُونُواْ﴾ غير از «ما لا تعلمون» است.
فرمود ما يک حرف هاي تازه داريم. اين حرف هاي تازه را ائمه(عليهم السلام) از قرآن دارند و اگر به کميل(رضوان الله عليه) اين حرف ها را دارد مي فرمايد حرف هاي تازه است. فرمود: «العلم ما هو»؟ يکي اينکه «العالم ما هو»؟ اين بيانات نوراني حضرت امير تنها در اين مسائل اخلاقي و عدل و امثال ذلک نيست که عادل باشيد و کمک بکنيد و اگر اقاليم سبعه را به من بدهند من به مورچه ظلم نمي کنم[6] ، اين ها حرف هاي فهميدني است، اما آن حرف هايي که حقيقت علم چيست؟ حقيقت دل چيست؟ و حقيقت بهشت چيست؟ و حقيقت جهنم چيست؟ اين ها حرف هاي تازه است که ﴿وَيُعَلِّمُكُم مَّا لَمْ تَكُونُواْ تَعْلَمُونَ﴾[7] .
در بيانات نوراني اين قسمت، حضرت امير به کميل فرمود که مردم چند دسته هستند: بعضي عالم رباني هستند، بعضي متعلم هستند در سبيل نجات هستند و به آن عالم رباني نزديک مي شوند، بعضي هم «هَمَجٌ رَعَاعٌ»[8] . فرمود: «النَّاسُ ثَلاَثَهٌ فَعَالِمٌ رَبَّانِیٌّ» عالم رباني را هم معنا کردند هم مصداقش را بيان کردند. معنايش اين است که هم شديد الربط بالرب باشد که هر چه از رب رسيده است را خوب ياد مي گيرد، هم شديد الربط به مردم باشد که هر چه ياد گرفته است را به مردم برساند. رب گرچه مضاعف است و از سنخ ناقص نيست ولي بي ارتباط با تربيت نيست. تربيت ناقص است «رَبَّي يرَبِّي» است اما رب مضاعف است. لطيف تر از تربيت، ربوبيت است.
بعد فرمود عالم رباني هم شديد الربط به معلم خودش است که هر چه خدا گفت ياد مي گيرد و هم شديد الربط به امت خودش است که هر چه لازم باشد به امت مي گويد. هم مربي مردم است رب است عالم رباني است، هم شاگرد خوبي است.
صغري را هم خودش در يکي از خطبه ها بيان کرده، در خطبه 108 همين نهج البلاغه است که آن جا مشخص فرمود رباني کيست؟ فرمود: «أَیْنَ تَذْهَبُ بِکُمُ الْمَذَاهِبُ وَ تَتِیهُ بِکُمُ الْغَیَاهِبُ وَ تَخْدَعُکُمُ الْکَوَاذِبُ وَ مِنْ أَیْنَ تُؤْتَوْنَ وَ أَنَّی تُؤْفَکُونَ فَ لِکُلِّ أَجَلٍ کِتابٌ وَ لِکُلِّ غَیْبَهٍ إِیَابٌ فَاسْتَمِعُوا مِنْ رَبَّانِیِّکُمْ»[9] ، از رباني خودتان بشنويد که من چه مي گويم؟ خود حضرت منزه از آن است که در صدد تعريف خودش باشد ولي همان طوري که پيغمبر مي فرمايد من پيغمبر اين امت هستم اين تعريف نيست اين تکليف است، کسي که از طرف ذات اقدس الهی رسالت و نبوتي دارد بايد بگويد من پيغمبرم، کسي از طرف ذات اقدس الهی ولايتي نصيب او شد بايد بگويد که من رباني اين امت هستم.
در بخش هاي ديگر هم فرمود اين ها جزء اولياي الهي هستند؛ هم شناسنامه عالم رباني را مشخص کرد، هم شخص خودش را معين کرد. درمورد شناسنامه اش در کلمه432 مي فرمايد که «إِنَّ أَوْلِیَاءَ اللَّهِ هُمُ الَّذِینَ نَظَرُوا إِلَی بَاطِنِ الدُّنْیَا إِذَا نَظَرَ النَّاسُ إِلَی ظَاهِرِهَا»[10] دنيا يک حقيقتي دارد که مؤلف از ظاهر و باطن است. اولياي الهي عميق نظر هستند هم ظاهر دنيا را مي بينند از تاريخ باخبر هستند هم باطن دنيا را مي بينند که باطن دنيا در قيامت ظاهر ميشود. «إِنَّ أَوْلِیَاءَ اللَّهِ هُمُ الَّذِینَ نَظَرُوا إِلَی بَاطِنِ الدُّنْیَا إِذَا نَظَرَ النَّاسُ إِلَی ظَاهِرِهَا وَ اشْتَغَلُوا بِآجِلِهَا إِذَا اشْتَغَلَ النَّاسُ بِعَاجِلِهَا» ديگران سرگرم يک چيز دم دستي معجل و عجله دار و نقد هستند، آن ها به فکر آينده هستند که در آينده چه خواهد شد؟ آينده دنيا، آخرت است و آخرت را انسان در دنيا مي سازد و ساخت و ساز آخرت هم در دنيا، اين است که دنيا بسيار جاي عظيمي است. بهشت را دنيا مي سازد آخرت را دنيا مي سازد، مگر آخرت چيز کمي است يا به ذهن آدم عادي مي آيد؟! بارها به عرضتان رسيد اين وظيفه ما است تمام کوشش و تلاش را بکنيم ببينيم اين جهنمي که اين طور قرآن ما را مي ترساند يا بهشتي که اين طور ما را ترغيب می کند کجاست؟ ابزارش کجاست؟ آيا در هيچ جاي قرآن، روايت آمده است که ما از جنگل هيزم مي آوريم يا فرمود هيزم جهنم همين قاسطان هستند؟ همين دبشي ها و اختلاسي ها هستند همين سارقان هستند؟ فرمود: ﴿وَأَمَّا الْقَاسِطُونَ فَكَانُوا لِجَهَنَّمَ حَطَبًا﴾[11] فرمود در جهنم يک هيزمي هست يک وقودي هست. شما بزرگان که سنّتان يک قدري بيشتر است شايد آشپزخانه هاي هيزمي را ديده باشيد؛ همه ما يک هيزمي داشتيم اين درخت هاي جنگلي را که پوسيده بودند به عنوان هيزم به شهر مي آوردند. اين شاخ و برگ نازک را مي سوزاندند براي همين چاي درست کردن و غذا درست کردن، آن بخش هاي درشت و سنگين اين درخت را نگه مي داشتند براي شستشو و رخت و اين هايي که مي خواستند يک آب بيشتري گرم بکنند. آن شاخه هاي قوي درخت را که براي شستشو نگه مي داشتند آن ها را مي گويند ﴿وَقُودُ النَّارِ﴾[12] وقود يعني «الوَقُود: مَا تُوقَدُ بِهِ النَّارُ»[13] .يعني اين که در اجاق يک چيزي هست که آتش هاي ديگر را با آن روشن مي کنند آن مي شود وقود، اين ذغالي که با آن روشن کردند اين «توقد به النار» است. هم هيزم را مشخص کرد که فرمود: ﴿وَأَمَّا الْقَاسِطُونَ فَكَانُوا لِجَهَنَّمَ حَطَبًا﴾[14] ، هم وقود را که «ما توقد به النار»[15] است مشخص کرد فرمود: ﴿وَقُودُ النَّارِ﴿10﴾[16] كَدَأْبِ آلِ فِرْعَوْنَ﴾ فرعون را چون ريشه ظلم بود وقود مي داند ديگران که ظالم هستند اين ها را هيزم مي داند.
آيا در جايي از جاهاي قرآن اين است که ما از درختي از جنگلي از جاهاي ديگر هيزم می آوريم؟ يا هيزم جهنم همين مردم هستند؟ يک عالَمي است که خود آدم مي شود هيزم نسوز، نه هيزم بسوز، اين بالاخره هيزم مي شود و تمام مي شود؛ اما او هيزم نسوز است. ميوه هم ميوه نسوز است؛ خدا غريق رحمت کند مرحوم طبرسي را، ايشان در مجمع البيان ذيل اين آيه که ﴿يُفَجِّرُونَهَا تَفْجِيرًا﴾[17] فرمود اين طور نيست که حالا يک چشمه اي باشد شما کنار چشمه برويد؛ بهشتي هر جا که رفت ميل داشت اين جا چشمه بجوشد دستي مي کشد اين جا «ينفجر» اين را معنا فرمود که چشمه را خود بهشتي مي جوشاند ﴿يُفَجِّرُونَهَا تَفْجِيرًا﴾. بخش هاي پاياني سوره مبارکه «إذا وقع» را نگاه کنيد فرمود: ﴿فَأَمَّا إِن كَانَ مِنَ الْمُقَرَّبِينَ ﴿88﴾[18] فَرَوْحٌ وَرَيْحَانٌ وَجَنَّةُ نَعِيمٍ﴾ اگر ما يک دلیل ديگري آيه ديگري روايت ديگري داشته باشيم مي گوييم اين جا «له» مقدر است اما وقتي هيچ دليلي نداريم، چرا اين ظاهر را نگيريم؟ فرمود اگر جزء مقربين بود، خودش بهشت است. خودش روح و ريحان است نه «له روح و ريحان». ﴿فَأَمَّا إِن كَانَ مِنَ الْمُقَرَّبِينَ ﴿88﴾ فَرَوْحٌ﴾ ، اين ﴿فروح﴾ خبر است براي آن. نه اين که «فله روح»! نعم اگر يک آيه اي روايتي چيزي باشد که اين جا «له» مقدر است بله. اما اگر نيافتيم چه؟ ظاهرش حجت است. فرمود خودش روح و ريحان و جنت نعيم است ﴿فَأَمَّا إِن كَانَ مِنَ الْمُقَرَّبِينَ ﴿88﴾[19] فَرَوْحٌ وَرَيْحَانٌ وَجَنَّةُ نَعِيمٍ﴾، هر جا مي رود بهشت با خودش است و اما اگر کاذبين باشد ﴿فَنُزُلٌ مِّنْ حَمِيمٍ﴾[20] ، آن هم همينطور است، نه «فله نزل من حميم»!
در اين بيان نوراني حضرت امير فرمود به اينکه اين ها اولياي الهي هستند، اين اولياي الهي که رباني مردم هستند و مردم را تربيت مي کنند اين گونه هستند؛ درجمله نوراني 432 فرمود: «إِنَّ أَوْلِیَاءَ اللَّهِ هُمُ الَّذِینَ نَظَرُوا إِلَی بَاطِنِ الدُّنْیَا»[21] باطن دنيا کجاست؟ باطن مال مردم خوری جهنم است. همين! باطن مال مردم خوري کنيف است. در جلسه قبل آن روز به عرضتان نرسيد که فرمود شما وقتي پيش محکمه قاضي مي رويد اگر قاضي عادل باشد که عدل مي گيريد(برايتان حکم عادلانه می شود) اما اگر قاضي عادل نباشد آدم پيش قاضي که مي رود مگر دلو مي برد؟ مگر طناب مي برد؟ مگر اين چاه کَن است که کنيف به همراهش ببرد يا دلو ببرد؟ اين کسي که مي رود زير ميزي مي دهد و روميزي مي گيرد فرمود مي دانيد چه چيزي همراهش مي برد؟ فرمود اين کار را نکنيد ﴿وَلاَ ... وَتُدْلُواْ بِهَا﴾[22] ، اين مقاييس اللغه کتاب لغت در دست شما است فرمود ﴿لا تدلوا﴾ دلو نبريد! آدم مي رود پيش قاضي مگر دلو مي برد؟ مگر طناب مي برد؟ فرمود شما که رفتيد زيرميزي و روميزي مي دهيد مي دانيد چکار مي کنيد؟ دلوی را که همراهتان است در چاه سرويس بهداشتي انداختيد، اگر دلو را انداختيد در اين چاه چه چيزي در مي آيد؟ فرمود اين کار را نکنيد که مال مردم را بخوريد.
اين همان است که فرمود در هيچ جاي عالم نيست. بله در هيچ جاي عالم نيست. فرمود اين زيرميزي و روميزي دلو است، يک؛ اين قاضي مرتشي رشوه خوار چاه سرويس بهداشتي منزل است، شما نرويد از چاه آلودگي در بياوريد. در سوره مبارکه «بقره» آيه 188 همين بود که خوانديم فرمود که اين تدلوا مجزوم است نونش افتاده يعني ﴿لا تدلوا﴾: ﴿وَلاَ ... وَتُدْلُواْ بِهَا﴾ به قاضي ندهيد ﴿لِتَأْكُلُواْ فَرِيقًا مِّنْ أَمْوَالِ النَّاسِ﴾، دلو نيانداز که بخواهد چيزي گير تو بيايد چون هر چه گير تو بيايد بدبو است، او هم که آن جا نشسته که زيرميزي و روميزي مي گيرد اين آدم نيست اين چاه منزل شماست اين کار را نکنيد. اين حرفي است که فرمود هيچ جاي عالم نيست.
يک وقت است که مي فرمايد رشوه حرام است ﴿لَيَأْكُلُونَ أَمْوَالَ النَّاسِ بِالْبَاطِلِ﴾[23] ، اين ها سرجايش محفوظ است حکم فقهي است. اما اين حکم فقهي نيست، اين بياني است که فرمود هيج جاي عالم نيست. در خيلي از جاها در ﴿أَوْفُواْ بِالْعُقُودِ﴾[24] و امثال ذلک است که به عقد وفا کنيد «لا تأکلوا اموال الناس» اين ها حکم فقهي است. اين حکم فقهي را انبياي ديگر هم فرمودند بشر هم به وسيله اين ها فهميد مي داند که مال مردم خوري حرام است، اما اين مال مردم خوري و اين قاضي مرتشي، اين چاه سرويس بهداشتي منزل است اين کجاست؟ آدم دلو مي اندازد براي چه؟ يک وقتي دلو مي اندازيد در چاه آب زمزم بگيرد اين که نهي ندارد. فرمود ﴿لا تدلوا﴾[25] دلو نيانداز اگر چشمه باشد انسان آب زلال بخواهد بگيرد که امر می کند نه نهي، اين جا که نهي می کند براي اين که او دنبال چنين کاري است. فرمود اين آبروبر است. قسمت مهم اين است که ما بدانيم آن چه که عمل مي کنيم يا به صورت روح و ريحان در مي آيد، يا – معاذالله - به صورت چاه ﴿فَأَمَّا إِن كَانَ مِنَ الْمُقَرَّبِينَ ﴿88﴾[26] فَرَوْحٌ وَرَيْحَانٌ وَجَنَّةُ نَعِيمٍ﴾ و اما اگر ضالّين بودند ﴿وَتَصْلِيَةُ جَحِيمٍ﴾[27] ، شعله آتش است.
پرسش: باطن دنيا برای همه مقدور نيست که ...
پاسخ: چرا، براي همه محفوظ و مقدور است. مثل حوزه علميه است؛ منتها بعضي اعلم و مرجع مي شوند، بعضي طلبه عادي و پيش نماز محل مي شوند. بالاخره يک چيزي ياد گرفته به اندازه خودش ياد گرفته است، به اندازه هر کسي حجت تمام است. اگر بهشت درجات دارد جهنم درکات دارد، هم درکاتش قابل فهم است هم درجاتش قابل فهم است. چه طور آدم خواب مي بيند؟ گاهي انسان خواب مي بيند دستش در آلودگي است، اين معنايش اين است که مبتلا مي شود. اين خواب صادق همين است. بعضي از چيزها را در عالم رؤيا به آدم مي گويند.
فرمود که: «إِنَّ أَوْلِیَاءَ اللَّهِ هُمُ الَّذِینَ نَظَرُوا إِلَی بَاطِنِ الدُّنْیَا إِذَا نَظَرَ النَّاسُ إِلَی ظَاهِرِهَا وَ اشْتَغَلُوا بِآجِلِهَا»[28] با همزه. «إِذَا اشْتَغَلَ النَّاسُ بِعَاجِلِهَا» با عجله. «فَأَمَاتُوا مِنْهَا مَا خَشُوا أَنْ یُمِیتَهُمْ» فرمود مردان الهي کساني هستند که مي دانند اين آلودگي هاي دنيا بالاخره او را از پاي در مي آورد، قبل از اينکه اين آلودگي هاي دنيا او را از پا در بياورد اين پاي خودش را از اين آلودگي ها مي کشد بيرون. فرمود «فَأَمَاتُوا مِنْهَا مَا خَشُوا أَنْ یُمِیتَهُمْ» اين دنيا آدم را مي ميراند. آن روح انساني را مي ميراند.
يک بيان نوراني حضرت امير در همين نهج دارد فرمود بعضي ها جنازه عمودي هستند بعد افقي مي شوند. فرمود: «فَالصُّورَهُ صُورَهُ إِنْسَانٍ»[29] اما «وَ الْقَلْبُ قَلْبُ حَیَوَانٍ لاَ یَعْرِفُ بَابَ الْهُدَی فَیَتَّبِعَهُ وَ لاَ بَابَ الْعَمَی فَیَصُدَّ عَنْهُ وَ ذَلِکَ مَیِّتُ الْأَحْیَاءِ»؛ بعضي از اساتيد به تعبير لطيف فرمودند اين ها يک جنازه عمودي هستند بعد هم که مُردند جنازه افقي مي شوند. فرمود «فَالصُّورَهُ صُورَهُ إِنْسَانٍ وَ الْقَلْبُ قَلْبُ حَیَوَانٍ ... وَ ذَلِکَ مَیِّتُ الْأَحْیَاءِ»، او در بين زنده ها مرده است منتها يک مرده متحرک است يک جنازه عمودي است بعد هم جنازه افقي مي شود. اين هم در نهج است که بعضی ها را مرده مي داند.
اين قاعده کلي است؛ اولياي الهي را معرفي کرده و بعضي از اوصافشان را ذکر کرده بزرگواريشان را ذکر کرده بعد فرمود: «بِهِمْ عُلِمَ الْکِتَابُ وَ بِهِ عَلِمُوا[عُلِمُوا] وَ بِهِمْ قَامَ اَلْکِتَابُ[كِتَابُ اللَّهِ تَعَالَى] وَ بِهِ قَامُوا»[30] ؛ قرآن به وسيله اين ها زنده شد. اين ها با قرآن زندگي مي کنند مردم به وسيله اينها قرآني شدند. «بِهِمْ عُلِمَ الْکِتَابُ وَ بِهِ عَلِمُوا[عُلِمُوا] وَ بِهِمْ قَامَ اَلْکِتَابُ[كِتَابُ اللَّهِ تَعَالَى] وَ بِهِ قَامُوا لاَ یَرَوْنَ مَرْجُوّاً فَوْقَ مَا یَرْجُونَ وَ لاَ مَخُوفاً فَوْقَ مَا یَخَافُونَ» نه بيش از آن مقداري که اين ها اميدوارند چيزي هست که آن ها اميدوار باشند اين ها بيش از لقاء الله چيز ديگري نمي خواهند بالاتر از آن فرض ندارد. از بُعد الهي و دوزخ مي ترسند که از آنجا ترسناک تر ما نداريم. اولياي الهي را مشخص کرد رباني را مشخص کرد اما آن رباني کيست؟ در خطبه 108 آنجا فرمود به اينکه «أَیْنَ تَذْهَبُ بِکُمُ الْمَذَاهِبُ وَ تَتِیهُ بِکُمُ الْغَیَاهِبُ وَ تَخْدَعُکُمُ الْکَوَاذِبُ وَ مِنْ أَیْنَ تُؤْتَوْنَ»[31] کجا مي خواهيد برويد؟ «وَ أَنَّی تُؤْفَکُونَ فَ لِکُلِّ أَجَلٍ کِتابٌ وَ لِکُلِّ غَیْبَهٍ إِیَابٌ فَاسْتَمِعُوا مِنْ رَبَّانِیِّکُمْ» ببينيد رباني شما چه مي گويد؟ پس هم صغري را بيان کرده هم کبري را بيان کرده هم آينده را براي شما بيان کرده است؛ فرمود اينکه مي گويند انسان اين کار را بکند جهنمي هست و سوخت و سوز است اين حقيقت است «ما لا ريب فيه» اما بررسي کنيد اين از کجا مي آيد؟ نفت و گازوييلي هست؟ هيزم هست؟ ذغال هست يا نه، همين رشوه است؟ همين حرام است؟ همين مال مردم خواري است؟ اين مهم است.
پس بنابراين به کميل فرمود يک قسم از مردم عالم رباني هستند، بعد فرمود شناسنامه رباني اين است که عالم رباني قيام و قعودش به قرآن کريم است. اين بخش دوم. بعد فرمود: «فَاسْتَمِعُوا مِنْ رَبَّانِیِّکُمْ» که من هستم. اين کتاب بوسيدني نيست؟ مثل حضرت امير(سلام الله عليه) دومي نيامده است.
پرسش: ...
پاسخ: بله، اين معجزه الهي است. انسان را ذات اقدس الهی روحي داده است که ظرفيت دارد. ببينيد از دوران کودکي ذات اقدس الهی او را تربيت کرده است. مادرش که رحلت کرد، براي حضرت دايه آوردند که حليمه سعديه بود. او در دوران کودکي شير پستان مادر را دارد مي خورد. مادرش که حليمه سعديه بود پستان مي گذاشت در دهن مبارک حضرت رسول، او پستان راست را مي گرفت. مادر است گاهي خسته مي شود، پستان چپ را در دهنش مي گذاشت، هر کاري مي کرد حضرت نمي گرفت. هر وقت پستان راست را مي گذاشت مي گرفت. پستان چپ را هر کاري مي کرد نمي گرفت. حليمه سعديه متوجه نشد که او براي چه اين کار را دارد می کند؟ بعد کم کم، کم کم در اثر مشورت با بزرگان و دودمان و اين ها فهميد که او مي داند يک همشيري هم دارد؛ توي حلميه سعديه يک بچه شيري هم داري، يک پستان را براي او بگذار. اين آدم در دوران شيرخوارگي حامي عدل است مي گويد هر دو پستان که برای من نيست. من يک پستان را بگيرم آن يکي برای خواهر يا برادر من است. ايشان البته مي شود پيغمبر.
او را ذات اقدس الهی طرزي تربيت کرده است که پيغمبر بشود. آن علي بن ابيطالب با آن جلال و شکوه وقتي به حضرت مي رسد خضوع می کند پيغمبر چيزي ديگر است. همه شان نور واحد هستند اما يک تفاوتي هم هست. بالاخره مراجعه کردند به بزرگترها به همان اهل بيت مثل حمزه و اين بزرگاني که جزء شخصيت هاي برجسته حجاز بودند و فهميدند. وجود مبارک حضرت امير بعد از جريان سقيفه فرمود شما بعضي از بستگان ما را نشناختيد. عمويم حمزه اگر زنده بود برادرم جعفر اگر زنده بود من که سقيفه را امضاء نمي کردم. آن ها ديدند آن عنصرهاي اصلي خاندان از ما گرفته شد تنها شدم دست مرا بستند اگر حمزه زنده بود مگر من سقيفه را امضاء مي کردم؟ اگر جعفر زنده بود مگر امضاء مي کردم؟ خيلي ها رفتند جبهه دست و پا دادند، اما برادرم که رفت مثل فرشته دو بال پيدا کرد شد جعفر طيار. ما اين هستيم. خيلي ها در ميدان جنگ شهيد مي شوند ولي کسي سيدالشهداء نمي شود. عمويم که رفت سيد الشهداء شد[32] [33] . آن روز اصحاب خاص فراوان بودند اما حمزه کسي ديگر است جعفر کسي ديگر است. فرمود ما از اين خاندان هستيم. اين خاندان بودند و از انبياي سلف آگاهي داشتند. حليمه سعديه سؤال کرد اين رازش چيست که او پستان ديگر را قبول نمی کند؟ بعد سؤال کردند که آيا يک بچه ديگري داري؟ گفت بله. گفتند همين است. او البته مي شود پيغمبر.
غرض اين است که اين ها آدم هاي عادي نبودند آدم هاي معمولي نبودند که حالا سِمَت نبوت به اين ها داده شده باشد ﴿اللّهُ أَعْلَمُ حَيْثُ يَجْعَلُ رِسَالَتَهُ﴾[34] يک حساب ديگر است. اين جا وجود مبارک حضرت امير فرمود که بياييد ببينيد که رباني اين امت چه مي گويد «فَاسْتَمِعُوا»[35] . پس هم صغري را بيان کرده هم کبري را بيان کرده هم شناسنامه آن را بيان کرده (عليهم آلاف التحية و الثناء).