1403/08/02
بسم الله الرحمن الرحیم
حکمت 147/حکمت ها /نهج البلاغه
موضوع: نهج البلاغه/حکمت ها /حکمت 147
صد و چهل و هفتمين کلمه از کلمات حکيمانه و قصار آن حضرت در نهج البلاغه اين بود؛ آن حضرت به کميل اين فرمايشات را فرمود، فرمودند: «یَا کُمَیْلَ بْنَ زِیَادٍ إِنَّ هَذِهِ الْقُلُوبَ أَوْعِیَهٌ فَخَیْرُهَا أَوْعَاهَا فَاحفَظ عنَیّ مَا أَقُولُ لَکَ»[1] ؛ اين که کميل را انتخاب کرد براي اين بود که او از اسرار حضرت باخبر بود از مؤمنان خالص بود. اين که شب او را بعد از نماز از مسجد بيرون آورد براي اين بود که فرصت مناسبي باشد جايي براي رازگويي باشد. سفارش سومي که دارد فرمود اين حرفها را حفظ کن و به ياد داشته باش.
خدا يک اصل کلي در سوره مبارکه «انفال» فرمود که دين آمده شما را زنده کند، آن چه را که پيامبر آورد باعث آن است که شما زنده بشويد ﴿لِمَا يُحْيِيكُمْ﴾[2] شما را زنده بکند و به شما حيات بدهد. معلوم می شود که دين يک فرمايش ارزنده اي دارد که انسان را جاويد می کند انسان را زنده نگه مي دارد، به تعبير ديگر اين آب زندگاني است. اين اصل اول.
اين که فرمود ﴿اسْتَجِيبُواْ لِلّهِ وَلِلرَّسُولِ إِذَا دَعَاكُم لِمَا يُحْيِيكُمْ﴾ اين متن است اين متن با بعضي از آيات، يک؛ با بخش وسيعي از روايات اهل بيت(عليهم السلام)، دو؛ شرح شد که چگونه انسان با دستورهاي قرآن زنده می شود؟ وجود مبارک حضرت امير بعد از پيامبر اولين شارح و مفسر قرآن است که آن روز به عرضتان رسيد خودشان بالصراحه فرمودند اين قرآن حرف مي زند اما شنواي آن حرف من هستم مخاطب اصلي آن حرف من هستم. اگر شما توانستيد با قرآن گفتگو کنيد «فَاسْتَنْطِقُوهُ»[3] او با شما حرف نمي زند «وَ لَكِنْ أُخْبِرُكُمْ عَنْه» من سخنگوي قرآن هستم. شما يک ترجمه اي و ظاهري از قرآن مي فهميد يک مفاهيمي از قرآن استنباط مي کنيد که حجت بر شما تمام مي شود. اما راز و رمز قرآن چيست؟ من سخنگوي او هستم. «لَنْ یَنْطِقَ» با شما حرف نمي زند «وَ لَکِنْ أُخْبِرُکُمْ عَنْهُ».
مسئله علم در بسياري از آيات قرآن هست همه ما مي فهميم که علم يعني چه. عالم کيست. اين ها را مي فهميم، اما اين حقيقت که در بين همه اشياء، علم يک ويژگي دارد که اشياي ديگر ندارند اين را کسي نمي فهمد. قلب يک ويژگي اي دارد که ظروف ديگر ندارند اين را کسي نمي فهمد. حضرت فرمود در بين تمام مظروف هاي عالم علم يک خصيصه اي دارد؛ هر مظروفي وقتي وارد ظرف شد به اندازه خود جا را تنگ می کند. اگر يک ظرفي ظرفيت دو ليتر آب يا دو ليتر شير دارد وقتي يک مقدار آب يا شير وارد شد - حتی اگر ميوه درون آن ظرف ريختند چه مظروف جامد چه مايع - ظرفيتش کم می شود، اما اگر يک طلبه حوزوي يا دانشجوي دانشگاهي ظرفيت دارد که ده تا مطلب بفهمد همين که وارد حوزه شد يا وارد دانشگاه شد پنج مطلب فهميد فردا ميتواند پانزده مطلب بفهمد؛ يعني علم نه تنها جاي کسي را تنگ نمی کند بلکه جا مي دهد. قلب عالم نه تنها جاي کسي را تنگ نمی کند بلکه جا مي دهد. فرمود هم اين دل مشروح تر می شود اين دلي که مي توانست ده مطلب ياد بگيرد الآن مي تواند پانزده مطلب ياد بگيرد. اين علمي که ده مطلب از آن مي توانستند در جايي قرار بگيرند الآن بيست مطلب مي تواند قرار بگيرد. پس علم جاي کسي را تنگ نمی کند، يک؛ قلب عالم جاي کسي را تنگ نمی کند، دو؛ اين اولين نشانه آب زندگاني است که آب زندگاني جاي کسي را تنگ نمی کند. هيچ عالمي با عالم ديگر درگير نيست. هيچ قلبي با قلب ديگر درگير نيست. اين يک مطلب. يک قاعده کلي که خود حضرت فرمود در جلسه قبل هم خوانده شد اين بود که: «کُلُّ وِعَاءٍ یَضِیقُ بِمَا جُعِلَ فِیهِ إِلاَّ وِعَاءَ الْعِلْمِ فَإِنَّهُ یَتَّسِعُ بِهِ»[4] ، اين سه مطلب است: يکي اين که هر ظرفي به اندازه آمدن مظروف جايش تنگ می شود. يک قاعده کلي است. ظرف علم مستثنا است وقتي ظرف علم يک مقدار علم گرفت وسيع تر می شود تنگ نمی شود اين دو مطلب.
پرسش: ... آفت هايش ...
پاسخ: حالا به خواست خدا به آفاتش هم مي رسيم؛ اگر قلب وسيع باشد آفت پذير نيست مثل اين که وقتي در دامنه هاي کوه زندگي مي کنيد آن قدر هوا لطيف است که پشه و امثال پشه نمي توانند آن جا به کسي آسيب برسانند.
اصل سوم اين است که نه تنها جاي کسي را تنگ نمي کند نه اين ظرف جاي کسي را تنگ می کند نه مظروف، نه قلب جاي کسي را تنگ می کند که بگويد ديگه بس است نه اين مظروف که علم است وقتي وارد شد مي گويد من بايد بيايم ديگري نبايد بيايد، فرمود: «فَإِنَّهُ یَتَّسِعُ بِهِ»؛ فرمود کميل! دل مؤمن جاي کسي را تنگ نمی کند علم در اسلام جاي کسي را تنگ نمی کند اين ها روشن شد. مطلب ديگر اين است که يک وقت خود علم تنگ و وسيع دارد؛ مثل اينکه يک وقتي کسي يک مسئله ياد گرفت يک وقتي يک قاعده کلي ياد گرفت اين همه جا هست. اگر يک چيزي قاعده کلي شد، قاعده کلي وسيع است و قضيه شخصي محدود است از اين جهت نيست که فرمود علم جاي کسي را تنگ نمی کند. يک وقتي علم قاعده کلي است يک وقتي قضيه شخصي است. معيار اين نيست. اصل حقيقت علم جاي کسي را تنگ نمی کند.
مطلب ديگر آن است که چون حقيقت علم شرح صدرآور است، اين يک؛ چون حقيقت قلب مشروح است، دو؛ يک وقت يک کسي يک مطلبي را ياد گرفت اين ظاهرش علم است ولي باطنش علم نيست براي اين که مخلوط است؛ لذا حضرت امير فرمود: «رُبَّ عَالِمٍ قَدْ قَتَلَهُ جَهْلُهُ وَ عِلْمُهُ مَعَهُ [لَمْ يَنْفَعْهُ]لاَ یَنْفَعُهُ»[5] . ما آن تعريفي که مي کنيم «العلم ما هو؟»، يعني حقيقت علم را مي گوييم نه علم مشوب و مخلوط با جهل. ما آن را نمي گوييم. علم مخلوط با جهل جاي خود، آن عالم را تنگ مي کند. فرمود: «رُبَّ عَالِمٍ قَدْ قَتَلَهُ جَهْلُهُ وَ عِلْمُهُ مَعَهُ [لَمْ يَنْفَعْهُ]لاَ یَنْفَعُهُ».
پس گاهي قلب مريض است ﴿فِي قُلُوبِهِم مَّرَضٌ﴾[6] [7] [8] اين که گفتيم قلب يک ظرفي است که با آمدن مظروف وسيع تر می شود اين قلب را نگفتيم. يک وقتي علم مظروف است وارد ظرف شد به ديگران جا مي دهد به آن علمِ مشوب به جهل نگفتيم پس «رُبَّ عَالِمٍ قَدْ قَتَلَهُ جَهْلُهُ وَ عِلْمُهُ مَعَهُ [لَمْ يَنْفَعْهُ]لاَ یَنْفَعُهُ»[9] ، هم ﴿فِي قُلُوبِهِم مَّرَضٌ﴾[10] [11] [12] ، اگر اين دل بيمار بود آن خصيصه را ندارد. اگر آن علم مشوب بود آن خصيصه را ندارد. پس هر جا آن خصيصه از دست رفت، معلوم می شود که يا علم مشوب است يا قلب مشوب است يا کلاهما مشوب هستند. هر سه را قرآن کريم فرمود و در بيانات نوراني حضرت امير است؛ لذا فرمود ما آمديم شما را زنده بکنيم. آب زندگاني يعني همين وگرنه آب زندگاني نه از ابر مي بارد نه از چاه و چشمه مي جوشد ﴿اسْتَجِيبُواْ لِلّهِ وَلِلرَّسُولِ إِذَا دَعَاكُم﴾[13] اينطور نيست که آن بزرگوار گفت: «ابر اگر آب زندگي بارد»[14] ، ابر آب زندگي نمي بارد، چشمه و چاه آب زندگي نمي جوشاند، آب زندگاني يعني علم، اين علم است که حيات مي بخشد فرمود: ﴿اسْتَجِيبُواْ لِلّهِ وَلِلرَّسُولِ إِذَا دَعَاكُم لِمَا يُحْيِيكُمْ﴾[15] .
پس ما بايد مواظب خودمان باشيم؛ اگر چهار تا کلمه را ياد گرفتيم خداي ناکرده در صدد اين باشيم که بگوييم «أنا أعلم»، اين معلوم مي شود علم نيست «علم معه جهل». يا آن قلب سالم نيست ﴿فِي قُلُوبِهِم مَّرَضٌ﴾[16] [17] [18] يا اگر ديگري را تحقير کنيم اين علم نيست. يا راز و رمز خودمان را به ديگران بگوييم اين درست نيست. راز و رمز ديگري را که فهميديم فوراً کشف بکنيم آبروريزي بکنيم اين درست نيست. هر جا که کم ظرفيتي است معلوم می شود حقيقت علم نيست، يک: حقيقت قلب نيست، دو. اين دل مي تواند انسان را فرشته بکند. از فرشته هم بالاتر.
چرا هنگامي که مؤمن رحلت می کند اين فرشته ها مرتب عرض ادب می کنند مي آيند کنار او به بالين او سلام عرض می کنند ﴿سَلَامٌ عَلَيْكُمْ طِبْتُمْ فَادْخُلُوهَا خَالِدِينَ﴾[19] اين بيان قرآن است. مؤمن که مي ميرد چه طور مي ميرد؟ همين طور عادي است؟ البته بستگان او دور او هستند ولي متوجه نيستند که چه کسي آمده و چه کسي رفته و چه کسي سلام کرده و او چه مي بيند، اما ﴿الَّذِينَ تَتَوَفَّاهُمُ الْمَلآئِكَةُ طَيِّبِينَ﴾[20] ﴿سَلَامٌ عَلَيْكُمْ طِبْتُمْ فَادْخُلُوهَا خَالِدِينَ﴾[21] . خب ﴿مَنْ أَصْدَقُ مِنَ اللّهِ قِيلًا﴾[22] چه کسي از خدا راستگوتر است؟ چه نعمتي بهتر از اين که در سخت ترين حالت، انسان احساس راحتي بکند، از اين بهتر؟ در حالي که احدي به داد انسان نمي رسد و انسان نمي تواند به کسي رازش را بگويد فرشته ها مي آيند عرض ادب می کنند احترام می کنند سعه صدر مي دهند. ﴿الَّذِينَ تَتَوَفَّاهُمُ الْمَلآئِكَةُ طَيِّبِينَ﴾[23] ﴿سَلَامٌ عَلَيْكُمْ طِبْتُمْ فَادْخُلُوهَا خَالِدِينَ﴾[24] .
بنابراين هم علم را حضرت شرح داد که اگر کسي سؤال بکند جنس و فصل علم چيست؟ «العلم ما هو»؟ علم آن است که جاي کسي را تنگ نکند. حقيقت قلب را سؤال کند «القلب ما هو»؟ قلب آن است که جاي کسي را تنگ نکند. آن وقت اختلافي در کار نيست. برتري جويي در کار نيست. اين ملت، ملت قرآن که شد يک دست مي شود آن وقت اين کشور کشور حضرت مي شود. اين کشور کشور ولي عصر مي شود، کشور يک دست. پس بنابراين اگر کسي راز و رمزي براي خود دارد داعي ندارد که براي کسي بازگو کند. راز و رمز کسي را آشنا شد، داعي ندارد افشا بکند با خود او در ميان بگذارد او را نصيحت بکند. پس «القلب ما هو»؟ مشخص شد. «العلم ما هو»؟ مشخص شد. اين ها تفسيرهاي حقيقي است.
يک وقتي مي گويند «الانسان ما هو»؟ يک وقت است يک بحث هاي قياسي و نسبي است که انسان ها چند دسته هستند؟ اين نسبت به عوارض و اوصاف بعدي است. حضرت در فصل اول فرمود «العلم ما هو؟ القلب ما هو؟ العالم من هو؟ العلم ما هو؟» اين فصل که تمام شد آن وقت «العالم کم هو»؟ ما چند دسته عالم داريم؟ فرمود چند دسته هستند. بعضي کم ظرفيت هستند بعضي علمشان مخلوط است بعضي علمشان مشوب است بعضي علمشان بيمار است. اين جمله اولي که فرمود «إِنَّ هَذِهِ الْقُلُوبَ أَوْعِیَهٌ فَخَیْرُهَا أَوْعَاهَا»[25] ، اين دو فصل را تأمين مي کند: يکي «العلم ما هو»؟ يکي اينکه «القلب ما هو»؟. بعد اين تعريف حقيقي که تمام شد، آن وقت «کم هو» شروع مي شود که مردم چند دسته هستند؟ از آن به بعد فرمود: «النَّاسُ ثَلاَثَهٌ فَعَالِمٌ رَبَّانِیٌّ وَ مُتَعَلِّمٌ عَلَی سَبِیلِ نَجَاهٍ وَ هَمَجٌ رَعَاعٌ»[26] ، اين «الانسان کم هو» برابر اين است که از آن علم چه گروهي استفاده می کنند؟ آنکه حقيقت علم را استفاده می کند «فَعَالِمٌ رَبَّانِیٌّ» اين شديد الربط بالرب است. اين همه فرشته ها عده زيادي صبح بين الطلوعين مي آيند سلام عرض مي کنند روز عده زيادي سلام عرض مي کنند فرشته هاي فراواني با انسان هستند اين همه کرامتهاي که خدا براي انسان قائل شد براي کدام انسان است؟ فرشته ها اين همه به پيشگاه مؤمن عرض ادب مي کنند براي کيست؟ آن همه کرامت هايي که هنگام رحلت براي مؤمن قائل هستند اينها برای کدام انسان است؟
فرمود يک انساني که عالم رباني است، اين شديد الربط بالرب است. ما يک الگوهايي داريم يک ائمه اي داريم پيشواياني داريم که اين ها هم علمشان خالص محض است هم قلبشان خالص محض است. آن مقداري که ما مي فهميم اين دين مي خواهد که ما شاگرد آن ها باشيم. شاگرد آن ها باشيم يعني چه؟ يعني دستورات ديني را انجام بدهيم براي اين که جهنم نرويم و بهشت برويم، اين حداقلي است. شاگردان ايشان بشويم يعني مثل فرشته بشويم وگرنه آن که آدم اطاعت بکند براي اين که نسوزد يا اطاعت بکند براي اين که بهشت برود ميوه بخورد خيلي مهم نيست.
ببينيد چقدر لطيف و ظريف دين ما را تربيت می کند فرمود عالم رباني بشويد يعني فرشته بشويد. ذات اقدس الهی در سوره مبارکه «احزاب» اهل بيت را چکار کرد؟ فرمود خدا اراده کرد شما مطهر باشيد. اين باب تفعيل مبالغه را مي رساند، يک؛ رباني بودن ذات اقدس الهی مبالغه را مي رساند، دو؛ که خدا اراده فرموده است که شما را تطهير بکند نه طاهر بکند ﴿وَيُطَهِّرَكُمْ﴾[27] ؛ پس اين ها مطهر هستند. نهايت طهارت برای اين هاست.
دستور پيغمبر(عليه و علي آله آلاف التحية و الثناء) تنها اين نيست که ما طرزي دين را بپذيريم که نسوزيم. نسوختن هنر نيست، و براي اين نيست که ما فقط بهشت برويم از ميوه هاي بهشت بهره مند بشويم اين هم خيلي کمال نيست. فرمود اهل بيت مطهر هستند شما به آن مقام نمي رسيد ولي اين مسجدي که من ساختم براي اين نيست که شما نماز بخوانيد و به بهشت برويد آن سرجايش محفوظ است. ﴿لَّمَسْجِدٌ أُسِّسَ عَلَى التَّقْوَى مِنْ أَوَّلِ يَوْمٍ أَحَقُّ أَن تَقُومَ فِيهِ﴾[28] چرا؟ ﴿فِيهِ رِجَالٌ يُحِبُّونَ أَن يَتَطَهَّرُواْ﴾ اين ها می خواهند پاک بشوند. می خواهند شاگرد امام بشوند می خواهند شيعه او بشوند نه «يريدون ان يدخل الجنة». اين ها ﴿فِيهِ رِجَالٌ يُحِبُّونَ أَن يَتَطَهَّرُواْ﴾، نه تنها تکليف است بلکه محبت است اين ها دوست دارند پاک باشند. نه دوست دارند عادل باشند! اين عدالت که بر همه واجب است. اين اول تکليف است. عدالت فعل واجبات و ترک محرمات است و بر همه واجب است، اما اين ها دوست دارند طاهر بشوند براي اين که به مطهَر نزديک بشوند. اين احياء است.
اگر در سوره «آل عمران» فرمود دين آمد شما را زنده کند يعني اين. اين می شود آب زندگاني. اگر کسي احساس کرد در درون خود که من می خواهم پاک باشم، اين خيلي مقام است يعني من يک سلسله پيشواياني دارم که مطهر الهي هستند - با صيغه باب تفعيل که مبالغه را مي رساند - و من شاگرد آن ها هستم می خواهم طاهر باشم ﴿فِيهِ رِجَالٌ يُحِبُّونَ أَن يَتَطَهَّرُواْ﴾، لذا فرمود: ﴿اسْتَجِيبُواْ لِلّهِ وَلِلرَّسُولِ إِذَا دَعَاكُم لِمَا يُحْيِيكُمْ﴾[29] ، ما آمديم شما را زنده بکنيم. اين می شود آب زندگاني.
ما نمونه اين را البته در انقلاب و جنگ و اين ها کم بودند ولي ديديم. شايد يک وقتي هم به عرضتان رسيد به اتفاق يکي از دوستانمان که خدا غريق رحمتش کند و از فضلاي اصفهان بود - در يکي از مساجد قم نماز جماعت مي خواند امام جماعت بود – و گاهي باهم جبهه مي رفتيم، باهم رفتيم اميديه، آن وقتي که رفتيم همان وقت مي گفتند هوا پنجاه درجه است. اين وضع اميديه ما بود که گذشت. در بخش هاي ديگري که همشهري هاي ما مازندراني ها بودند و آنجا رفتيم ايشان تشريف نداشتند، در يک سفري هم ايشان تشريف بردند جبهه که ما نبوديم.
آن سفري که ايشان تشريف بردند و ما نبوديم مسئله غرب ايران بود آنجا که برادران کُرد مي نشينند،آن قسمت هايي که اوايل انقلاب خيلي خطر دار بود. آن قسمت ها را ايشان تشريف بردند و بعد آمدند هر کدام به ديگري گزارش مي داديم. ايشان که از آن سفر برگشت گفت من که رفتم آن جا، روي آن کوه هاي بلند و مرتفع رفتم، رفتم به سمت آن سنگرهايی که برادران آنجا نگهباني مي دادند. گفت با اسب رفتيم چون راه ديگري نبود و چند تا بطري آب همراه خودمان برديم که تشنه نمانيم. يک دو روز که آنجا مانديم نماز را با تيمم خوانديم اين آب را براي نوشيدن بود آن جا آب خيلي کم بود و صعب العبور بود آمد و رفت سخت بود. اين قصه را ايشان براي ما گفتند. بعد از يک مدتي خبر رسيد که آن قسمت ها بارندگي شد و برف شديد باريد. همه ما همين طوريم بالاخره از اين آسمان و از ابر مي فهميم که ريشه دارد يا ندارد؟ دامنه دارد يا ندارد؟ ابر رقيقي که مي گذرد معلوم است ابر دامنه داري که مي خواهد بماند معلوم است. اين ها عصري ديدند که آن وضع هوا سردتر شد و زمينه برف است و برف هم کم کم دارد می آید. آن آقاياني که آن منطقه بودند پاس مي دادند اين ها مي توانستند هنوز هوا روشن بود از آن جا و از سنگرها بيايند پايين و خودشان را نجات بدهند، اما براي حفظ اين کشور و براي حفظ اسلام و براي حفظ انقلاب، اين قدر اين برفها را نگاه کردند تگرگ ها را نگاه کردند اين يخ زدگي را نگاه کردند ماندند ماندند ماندند تا يخ زدند.
خبر شهادت اين عزيزان به قم رسيد ما که به اين وضع آشنا بوديم وقتی شنيديم خيلي نگران شديم. در همين بخش مسجد اعظم در همين شبستان مجلس ترحيمي براي اين بزرگواران گرفتند. معمولاً ما وقتی که در اين گونه جلسات شرکت می کنیم يک فاتحه اي مي خوانيم يک مقداري قرآن مي خوانيم بعد می رویم و تا آخر نمی نشينيم. آن شب تا آخر همين گوشه نشستيم تا آخر نشستيم و گريه کرديم اما گريه خجالت، نه براي ثواب. ثواب فراوان است. چه طور چند تا جوان همين طور صاف در برابر تگرگ و يخ مي ايستند و يخ مي زنند تا کشور محفوظ بماند؟ اين ها را چه کسي تربيت کرد؟ براي چه تربيت کرد؟ اين قدر آدم مقاوم؟ در برابر مرگ اين قدر سينه سپر بکند اگر اين ها مي آمدند پايين ؟ کسي هم مذمت نمي کرد، اما آن جا منطقه خطرخيز بود. اين طور آدم مقاومت کند در برابر بيگانه و يخ بزند! اين عالم رباني نيست؟
چندين حادثه براي ايران پيش آمد، در هر حادثه اي يک گوشه اش را گرفتند، اما هيچ کس جرأت نکرد به حرم امن ايران جسارت کند يا چيزي را بگيرد. روي همين کارها بود. پس می شود يک عده ولو در حوزه نباشند عالم رباني باشند، اين ها هستند که فرشته ها سلام عرض می کنند: ﴿الَّذِينَ تَتَوَفَّاهُمُ الْمَلآئِكَةُ طَيِّبِينَ﴾[30] ﴿سَلامٌ عَلَيْكُمُ﴾، اين شخص در بستر بيماري افتاده است کسي نمي شنود اما اين گروه فرشته ها مي آيند سلام عرض مي کنند ﴿الَّذِينَ تَتَوَفَّاهُمُ الْمَلآئِكَةُ طَيِّبِينَ﴾ ﴿سَلامٌ عَلَيْكُمُ﴾، فرمود بعضي افراد هستند عالم رباني هستند يعني بعد از اينکه «العلم ما هو»، يک؛ «القلب ما هو»، دو؛ اينها که روشن شد، اگر علم راستين در يک جا آمد قلب سليم در يک جا آمد، اين شخص عالم رباني می شود. چرا ما نباشيم؟ مسجدي که حضرت در قبا قبل از ورود به مدينه تأسيس کرد براي پرورش اينکه انسان بهشت برود نبود، بهشت را خيلي ها می روند، جهنم نرود نبود، خيلي از جهنم روي لطف و رحمت الهي مصون می مانند، اما آن است که انسان را فرشته کند. فرمود شما فرشته می شويد عالم رباني می شويد فرشته ها به سراغ شما مي آيند سلام عرض می کنند. ﴿فِيهِ رِجَالٌ يُحِبُّونَ أَن يَتَطَهَّرُواْ﴾[31] . مي خواهيد طيب و طاهر بشويد اين خيلي بالاتر از عدالت است. اين آيه تطهير سوره «احزاب» که برای اهل بيت است اوج است کاري به عدالت ندارد عدالت برای مراتب نازل است.
اين وقتي که معلوم شد «العلم ما هو»، «القلب ما هو» آن وقت راه طهارت روشن است. فرمود شما مسجد برويد که طاهر بشويد ﴿فِيهِ رِجَالٌ يُحِبُّونَ أَن يَتَطَهَّرُواْ﴾، آن وقت چنين رجالي نه خودشان به دنبال بازي می روند نه کسي مي تواند اين ها را بازي بدهد. اين که فرمود ﴿لَّا تُلْهِيهِمْ تِجَارَةٌ وَلَا بَيْعٌ عَن ذِكْرِ اللَّهِ﴾[32] همين است. نه خودشان سرگرم می شوند نه چيزي اين ها را سرگرم می کند. هم «عن اللغو عن اللهو عن الکذا عن الکذا» معرضون هستند پس خودشان نمي روند، هم الهاء در آن ها اثر ندارد ﴿لَّا تُلْهِيهِمْ تِجَارَةٌ وَلَا بَيْعٌ عَن ذِكْرِ اللَّهِ﴾[33] . نه از خارج مي شود اين ها را بيرون بُرد نه خودشان بيرون می روند. هم خودشان ﴿عَنِ اللَّغْوِ مُعْرِضُونَ﴾[34] هستند هم ﴿لَّا تُلْهِيهِمْ﴾. يکي لازم است يکي متعدي است، نه گرفتار لغو هستند که خودبخود بيرون بروند، نه مبتلا به الهاء هستند که ديگري اين ها را از صحنه بيرون کند مستقيم هستند. آن وقت اين قلب، قلب سالمي است که می شود عالم رباني.
بنابراين فرق حوزه با غير حوزه، فرق دانشگاه با غير دانشگاه، فرق صاحبان علوم قرآني با علوم غير قرآني اين است که اين ها می خواهند طاهر باشند اين ها می خواهند رباني باشند با ديگران خيلي فرق می کنند. اگر ما بخواهيم مثل فرشته بشويم جلوي ما را که نگرفتند، فرمود ما اصلاً اينجا را ساختيم که شما طاهر بشويد نه بهشت برويد، بهشت رفتن روي کَرم الهي خيلي سخت نيست. نسوختن خيلي مهم نيست. فرمود: ﴿فِيهِ رِجَالٌ يُحِبُّونَ أَن يَتَطَهَّرُواْ﴾[35] ، اين ﴿يُحِبُّونَ﴾ آن بخش سوم بيان نوراني حضرت است.
حضرت فرمود که يک عده «شَوْقاً إِلَي الْجَنَّة»[36] عبادت می کنند اين ها سرجايش محفوظ است يک عده «خَوْفاً مِنَ النَّارِ» عبادت می کنند اين ها هم سرجايش محفوظ است آن ها هم اهل بهشت و سعادت هستند اما «خَوْفاً مِنَ النَّارِ» هنر نيست «شَوْقاً إِلَي الْجَنَّة» هنر نيست «حُبُّکَ عَلَی قَلبِی» هنر است[37] . فرمود گروهي هستند که ﴿يُحِبُّونَ﴾[38] عبادت می کنند و من از اين گروه هستم. در اين آيه نوراني که مربوط به مسجد قبا است فرمود: ﴿فِيهِ رِجَالٌ يُحِبُّونَ أَن يَتَطَهَّرُواْ﴾ نه «يعبدون شوقا الي الجنة» يا «خوفاً من النار»، آن ها هم خوب است اما کار حوزه کار جايي که وجود مبارک امام صادق بنيان گزاري کرده «حُبُّکَ عَلَی قَلبِی»[39] است. از ما سؤال می کنند امام صادق چکار کرد؟ مي گوييم کتب اربعه نوشت با صد جلد بحار، هوش از سر آدم مي برد. درست است که کتب اربعه را شاگردان او نوشتند اما «قال الصادق و قال الصادق» است. واقع هوش از سر انسان مي برد. يک نفر کتب اربعه را تأليف بکند، يک نفر صد جلد بحار را بنويسد اين شدني نيست. معجزه مگر چيست؟ درست است علماي ما نوشتند اما علماي ما فرمايشات او را نوشتند از خودشان که ننوشتند. هوش را واقعاً از سر آدم مي برد. يک نفر آدم کتب اربعه بنويسد و صد جلد بحار! اين می شود امام صادق. چقدر «قال الله، قال الله قال رسول الله» اين که بشر عادي نيست. اين ها گفتند شما می توانید به ما نزديک بشويد ﴿فِيهِ رِجَالٌ يُحِبُّونَ أَن يَتَطَهَّرُواْ﴾[40] ، حضرت در آن تثليث فرمود يک عده «شَوْقاً إِلَي الْجَنَّة»[41] عبادت می کنند يک عده «خَوْفاً مِنَ النَّارِ» عبادت می کنند يک عده «حُبُّکَ عَلَی قَلبِی» خوفاً نيست شوقاً نيست «حُبُّکَ عَلَی قَلبِی» است و من از آن قبيل هستم. به ما گفتند شما هم از اين قبيل باشيد؛ البته در اين قسمت درجات فراوان است اما به ما گفتند شما می توانید در اين وادي بياييد که ﴿فِيهِ رِجَالٌ يُحِبُّونَ أَن يَتَطَهَّرُواْ﴾[42] .
اميدواريم به برکت شهدا نصيب همه بشود. إنشاءالله.