« فهرست دروس
درس نهج البلاغه آیت الله عبدالله جوادی آملی

1402/11/25

بسم الله الرحمن الرحیم

حکمت 130/حکمت ها /نهج البلاغه

 

موضوع: نهج البلاغه/حکمت ها /حکمت 130

 

اعياد پر برکت شعبانيه براي همه ما ذخيره دنيا و آخرت است. اميدواريم ذات اقدس الهي آن توفيق را عطا بکند که اين راه وسيع و بي مزاحمت را ما به خوبي طي کنيم. اين دعاي نوراني امام سجاد(سلام الله عليه) که صلوات خاصه اي است، خواندن آن «عند الزوال» مستحب است. در اين صلوات خاصه اي که امام سجاد به ما آموخت که «عند الزوال» هر روز در ماه پربرکت شعبان بخوانيم، فرمود راه هم وسيع است هم روشن است هم بي مزاحمت. اين سه عنصر در هر راهي نيست. بيان نوراني حضرت اين است که خدايا، پيامبر(عليه و علي آله آلاف التحية و الثناء) را براي همه «مَهيعه» قرار بده[1] . اين در دعاي نوراني - همين صلوات - هر روز ماست.

«مَهيعه» به معنی راه شوسه و آسفالت نيست. «مَهيعه» يک ريشه تاريخي دارد؛ وقتي مسافران در جدّه از کشتي پياده مي شدند، منطقه عربستان منطقه وسيعي است آباد نيست مزرعه نيست ولي راه وسيع است، از آن جا اگر کسي مي خواست مدينه برود و به حضور حضرت برسد از هر طرف مي رفت به مقصد مي رسيد چون راه وسيع بود و هيچ مزاحمتي در آن نبود. اين راه وسيع آسانِ بدون سنگلاخِ بدون مزاحم را مي گويند مهيعه. اين راه هاي اتوبان و اين ها که مهيعه نيست. ما آن سالي که وارد قم شديم - تقريباً هفتاد سال قبل - وقتي مي خواستيم جمکران برويم، براي ما مهيعه بود؛ يعني از هر راهی مي رفتيم باز بود، خيابان و خانه که نبود. يک چنين راهي را مي گويند مهيعه.

 

يک سيل سختي آمد به بخش وسيعي از اين زمين آسيب رساند، به اين زمين - به قول عرب زبان ها - اجحاف شد، از آن به بعد اين منطقه شده جحفه يعني اجحاف که يکي از مواقف إحرام مدينه بعدي هاست. اين ها که وارد جدّه مي شوند به جحفه مي آيند مُحرم مي شوند برمي گردند. جحفه يعني سرزمين اجحاف شده که اصلش مهيعه بود بعد شده جحفه. نام اوليه و نام اصلی اين زمين، مهيعه بود حالا چون سيل آمد و اجحافي رخ داد، شده جحفه.

 

دعاي نوراني حضرت اين است که خدايا پيغمبر(عليه و علي آله آلاف التحية و الثناء) براي همه ما مهيعه است، اين ﴿رَحْمَةً لِّلْعَالَمِينَ﴾[2] است. هيچ کس نمي تواند بهانه اي بگيرد او براي همه است. آن روز هنوز آن منطقه جحفه نشده بود. بعدها زمان امام صادق و امام باقر و اين ها جحفه شده، ولي ظاهراً در عصر امام سجاد به همان حالت مهيعه اي مانده بود و وجود مبارک قمر بني هاشم نسبت به سالار شهيدان صدر مشروعش مثل مهيعه بود. اين قدر باوفا بود. اين که وجود مبارک حضرت رفت وارد شريعه فرات شد کار آساني نبود. شريعه يعني «مورد الشاربه». اين رود بزرگي که در شمال کربلا مي ريزد، از هر جاي آن نمي شود آب گرفت. آن جا که يک شيب نرمي دارد که مورد شاربه است آب گرفتنش آسان است مي گويند شريعه فرات، وگرنه اين رود سنگين که دارد مي رود کسي نمي تواند از آن آب بگيرد. يک جاهايي که يک شيب نرمي دارد عبورش آسان است رفت و آمدش آسان است گودي اش کم است اين مورد شاربه را مي گويند شريعه فرات. اين يک بخش محدود را اموي با چندين تيرانداز آن جا را محاصره کرده بودند و عبور وجود مبارک حضرت قمر بني هاشم در بين همه اين تيراندازها در يک منطقه سنگين فقط کار پسر علي بود که وارد شد. آن جا در شريعه فرات کسي نبود که بگويد: دست زير آب بُرد خواست بنوشد «ذكر عطش الحسين‌»[3] ؛ کسي آن جا نبود، خود حضرت هم براي احدي برای کسي نقل نکرد، اين را امام صادق که به اذن الله عالم به غيب است، فرمود. امام صادق که در آن زمان به دنيا نيامده بود. اين حديث از وجود مبارک امام صادق است، اين علم غيب برای امام صادق است وگرنه خود قمر بني هاشم(سلام الله عليه) که براي کسي نقل نکرد. کسي هم آن جا نبود تا ببيند که حضرت براي چه اين آب را روي آب ريخت؟! اين را وجود مبارک امام صادق فرمود به ياد تشنگي ابي عبدالله افتاد: «فذكر عطش الحسين‌»[4] .

همه اين ها هر کدامشان نسبت به همه ما مهيعه اند. راه براي همه باز است. بنابراين اين فرصت هاي طلايي را ما از دست ندهيم. آن تبريک گفتن ها آن نشاط ها آن شعف ها آن شوق ها آن ها همه سرجايش محفوظ است، ولي اين توسل ها که اساس کار است و هيچ بهانه اي براي ما نيست چون کسي بخواهد راه اين ها را طي کند مهيعه است. صدها نفر از همان بيابان مي خواستند بروند می توانستند چون کسي مزاحم کسي نبود. راه وسيع است صاف است رونده مي خواهد و اين رونده شما بزرگان هستيد.

 

بهترين راه در تفسير نهج البلاغه همان روش تفسير قرآن کريم است. در تفسير قرآن کريم با راهنمايي قرآن ناطق يعني خود ائمه(عليهم السلام) اولاً کلمات مفرده را باهم رديف مي کنند، نتيجه مي گيرند؛ ثانياً محتواي اين آيه يا اين بخش از آيات را با بخش هاي ديگر هماهنگ مي کنند؛ تفسير قرآن به قرآن تنها به اين نيست که در اين آيه فلان کلمه استعمال شده است، ما ببينيم اين کلمه در ساير موارد چگونه استعمال شد و به چه معناست؟ اين يک راه ابتدايي اش است؛ عمده اين است که خود اين آيه محتوايش براي ما روشن بشود اين محتوا در موارد ديگر هم بازگو شده آن ها هم روشن بشود بعد جمع بندي بشود که سخن از لفظ و سخن از کلمه و سخن از لغت و امثال ذلک نيست. خطبه هاي نهج البلاغه هم همين طور است. خود حضرت فرمود که قرآن آمده براي هدايت «فَاسْتَنْطِقُوهُ»[5] با او حرف بزنيد «وَ لَنْ یَنْطِقَ‌»، با شما که حرف نمي زند «أُخْبِرُکُمْ عَنْهُ‌»، بله شما ظاهر قرآن را مي فهميد آن مقداري که مي فهميد حجت خدا بر شماست، اما اين از کجا آمده به کجا ختم مي شود، پيام اصلي اش چيست، گيرنده پيام چگونه اين را گرفته؟ «فَاسْتَنْطِقُوهُ» اما «وَ لَنْ یَنْطِقَ وَ لَکِنْ أُخْبِرُکُمْ عَنْهُ‌». اين که گفتند قرآن بدون اهل بيت شدني نيست براي همين است. ممکن است کسي ترجمه اش را بفهمد، اما رمز قرآن، راز قرآن، پيام اصلي قرآن به برکت اين روايات حل مي شود. همان ها به صورت نهج البلاغه درآمده است. اين فرمايشات حضرت امير تقريباً تفسير قرآن کريم است به زباني ديگر.

 

در اين جمله اي که در کلمات حکيمانه و کلمات قصار و نوراني حضرت امير اخيراً به او رسيديم، ايشان بعد از اين که از صفّين برگشتند اين کلمه حکيمانه 130 را فرمودند. پشت کوفه که قبرستان بود به اهل قبرستان خطاب کردند: «یَا أَهْلَ الدِّیَارِ الْمُوحِشَهِ وَ الْمَحَالِّ الْمُقْفِرَهِ وَ الْقُبُورِ الْمُظْلِمَهِ یَا أَهْلَ التُّرْبَهِ یَا أَهْلَ الْغُرْبَهِ یَا أَهْلَ الْوَحْدَهِ یَا أَهْلَ الْوَحْشَهِ أَنْتُمْ لَنَا فَرَطٌ سَابِقٌ وَ نَحْنُ لَکُمْ تَبَعٌ لاَحِقٌ أَمَّا الدُّورُ فَقَدْ سُکِنَتْ وَ أَمَّا الْأَزْوَاجُ فَقَدْ نُکِحَتْ وَ أَمَّا الْأَمْوَالُ فَقَدْ قُسِمَتْ هَذَا خَبَرُ مَا عِنْدَنَا فَمَا خَبَرُ مَا عِنْدَکُمْ؟ ثُمَّ الْتَفَتَ إِلَی أَصْحَابِهِ فَقَالَ أَمَا لَوْ أُذِنَ لَهُمْ فِی الْکَلاَمِ لَأَخْبَرُوکُمْ أَنَّ خَیْرَ الزَّادِ التَّقْوَی»[6] . ايستاده با مرده ها سخن مي گويد و اين نظير اين که انسان به اطلال و دمن برسد و شعري بخواند يا شعري بسرايد نيست؛ او واقعاً مي ديد و آن ها هم حرف هاي حضرت را مي شنيدند و حضرت هم کاملاً حرف هاي آن ها را مي شنيد. اين خطاب به زنده ها بود، نه مرده ها، چون اين ها در قبر زنده اند حيات برزخي دارند، حيات دنيايي ندارند بلکه زنده اند؛ اگر زنده نباشند که عذاب قبر معنا ندارد يا روح و ريحان در قبر معنا ندارد؛ زنده اند يا متنعّمند يا خداي نکرده معذبند، با زنده ها حرف زد. فرمود به اين که ما باهم مسافر بوديم شما زودتر به مقصد رسيديد ما هم – إن شاء الله - به شما مي رسيم، اين طور نيست که ما شما را رها بکنيم يا شما ما را رها بکنيد. مثل يک گروهي که يک عده اي زودتر به آب رسيدند به چشمه رسيدند «أَنْتُمْ لَنَا فَرَطٌ» فَرَط يعني قومي که پيش از ديگران به سرچشمه برسد «أَنْتُمْ لَنَا فَرَطٌ سَابِقٌ» ما بعداً به شما مي رسيم. از دنيا گزارش بخواهيد، خانه هايتان تقسيم شده (مورد سکونت ديگران واقع شده) و همسرهايتان تجديد فراش کردند، اموالتان تقسيم شده. گزارش دنيا اين است، اما شما بگوييد که آن جا چه خبر است؟ بعد حضرت به همراهانش خطاب کرد فرمود اگر آن ها مجاز بودند که به زبان ما حرف بزنند اين جمله را مي گفتند؛ از ضمير آن ها باخبر است، از آن جا چه مي گذرد با خبر است و خود حضرت امير دارد سخنگوي آن ها مي شود، فرمود آن ها اگر مجاز بودند اين جمله را مي گفتند که با دست خالي نياييد: ﴿تَزَوَّدُواْ فَإِنَّ خَيْرَ الزَّادِ التَّقْوَى﴾[7] اگر آن ها مجاز بودند اين جمله را مي گفتند «ثُمَّ الْتَفَتَ إِلَی أَصْحَابِهِ فَقَالَ أَمَا لَوْ أُذِنَ لَهُمْ فِی الْکَلاَمِ لَأَخْبَرُوکُمْ أَنَّ خَیْرَ الزَّادِ التَّقْوَی»[8] .

 

زاد به معناي توشه راه نيست، چه مسافر در راه باشد چه شب يک جا بيتوته بکند، اين زاد است. بخواهد يک شب در يک جا بماند يا يک قرن در يک جا بماند آن چه که در دنيا به ما مي رسد اين زاد است اين توشه راه است. مسافر آن چه که مي گيرد زاد است. بنابراين اگر شب ها در مسافرخانه بماند اين زاد راه است، در بين راه حرکت کند زاد راه است. فرمود اين جا که مسافرخانه است اين جا که جاي رسمي نيست، اين صغري؛ و هر چه در مسافرخانه و در بين راه به انسان مي رسد اين زاد اوست، براي اين که آن جا هم که آمديد مسافر هستيد. در برزخ مسافر هستيد در ساهره قيامت مسافر هستيد تا به لقاء الله برسيد. اين سفر، سفر طولاني است. اين سفر سفري نيست که انسان وقتي وارد قبر شد تمام بشود يا از قبر درآمد وارد ساهره معاد بشود و تمام بشود. ايشان فرمود ﴿أَلَا إِلَى اللَّهِ تَصِيرُ الأمُورُ﴾[9] اين ﴿تصير﴾ با صاد است با سين که نيست، صيرورت است، نه سير. جا ندارد که انسان «سير الي الله» کند، بايد الهي بشود، تا الهي نشد در راه است و زاد مي خواهد. ﴿أَلَا إِلَى اللَّهِ تَصِيرُ الأمُورُ﴾، با صاد است، نه «تسير» با سين. سير مکاني بکند و – معاذالله - به الله برسد که نيست. تا انسان الهي نشد زاد مي خواهد، وقتي الهي شد يک حساب ديگري دارد.

خدا نسبت به ما نهايت احترام را کرد. اين دين، دين فرشته هاست. خدا برنامه اي که براي ملائکه قائل شد براي ما قائل شد، اين فخر نيست؟! مگر آن ها برنامه شان غير از برنامه ماست؟! فلان کار را بکن، فلان کار را نکن، فلان اطاعت را بکن. يک برنامه اي که برای ملائکه است همان برنامه را براي ما گذاشت؛ منتها نمازي آن ها يک حسابي دارد روزها آن ها يک حسابي دارد.

 

در سوره مبارکه «احزاب» دو تا صلوات است يک صلوات اين است که فرمود: ﴿إِنَّ اللَّهَ وَمَلَائِكَتَهُ يُصَلُّونَ﴾[10] که برای پيغمبر است و يک صلواتي هم نسبت به خود ما است، اين خدا نسبت به ما صلوات مي فرستد - اين خداست - ما فقط خجالت داريم. در همين سوره «احزاب» دو تا صلوات است، يک صلوات که نيست. يک صلوات همين صلوات معروف است ﴿إِنَّ اللَّهَ وَمَلَائِكَتَهُ يُصَلُّونَ﴾ که بعد فرمود شما اين کار را بکنيد. بسيار خوب! اما صلواتي که خدا براي ما مي فرستد: ﴿هُوَ الَّذِي يُصَلِّي عَلَيْكُمْ وَمَلَائِكَتُهُ﴾[11] اين است. خدا بر شما صلوات مي فرستد ملائکه بر شما صلوات مي فرستد. پس خدا مي گويد «اللهم صل علي فلان شهيد، علي فلان عالم، علي فلان خير، علي فلان کذا» اين کم مقام است؟ اين در همين سوره مبارک «احزاب» است.

 

فرمود: ﴿هُوَ الَّذِي يُصَلِّي عَلَيْكُمْ﴾ يک؛ ﴿وَمَلَائِكَتُهُ﴾، دو؛ ﴿لِيُخْرِجَكُم مِّنَ الظُّلُمَاتِ إِلَى النُّورِ﴾. آن برنامه اي که خدا براي ملائکه قائل شد ديني که براي ملائکه قائل شد همان دين را براي ما قائل شد؛ منتها ما نماز و روزه مان يک طور ديگري است آن ها عبادتشان يک طور ديگري است. کيفيتش فرق مي کند. ما مي خواهيم فرشته بشويم همين! گفت:

«تو فرشته شوی ار جهد کني از پي آنک    برگ توتست که گشتست به تدريج اطلس»[12]

حرف سنايي اين است مي گويد مگر برگ توت را در سطل زباله نمي ريزند؟ اگر اين برگ توت را جمع نکنند - معمولاً جمع مي کنند مي ريزند در سطح زباله - حيوان آن مي خورد، اما وقتي تربيت بشود و برود خدمت کِرم ابريشم و استادي بنام کرم ابريشم بگيرد همين برگ توت مي شود اطلس، که گران ترين فرش دنياست. ما فرشي روي کره زمين گرانتر از فرش ابريشم که نداريم. حرف سنايي اين است که:

«تو فرشته شوی ار جهد کني از پي آنک    برگ توتست که گشتست به تدريج اطلس»

وقتي درس مي رود، مي خواهد چيزي ياد مي گيرد به ياد گرفته اش عمل مي کند، او را به ديگري تعليم مي دهد اين برگ توت سطله زباله اي مي شود اطلس. مي گويد تو هم همين کار را بکن.

 

بهترين راه تفسير نهج البلاغه همان مراجعه ي اوليه ای است که اين جمله ها پيامش چيست، بعد اين جمله را در چند خطبه ما پيدا مي کنيم بعد مشترکش را اخذ مي کنيم. در چندين خطبه وجود مبارک حضرت امير ما را دعوت کرد که اولاً معرفي ذات اقدس الهي هستند که «هو الاصل»، بعد معرفي خود ماست، بعد معرفي دنياست، بعد معرفي برزخ است، بعد تشخيص راه و هدف را به ما مي فهماند که چه راه است و چه هدف؟ در دنيا چه کم بمانيم چه زياد، راه است نه هدف. برزخ هم راه است هدف معاد است آن هم قريب به مقصد. مقصد لقاء الله است. اگر مقصد لقاء الله است الهي شدن است، ديگر حالا نظير ﴿دَنَا فَتَدَلَّى﴾[13] برای آن حضرت است مراتب نازلترش برای پيروان آن حضرت است. اين اصرار وجود مبارک حضرت امير است که ما را به آن جا برساند. مي فرمايد پيام قرآن اين نيست که شما سير مي کنيد به طرف جهنم، بلکه صيرورت داريد.

 

در همين جا فرمود زاد راه مي خواهد. زاد راه چيست؟ آن چيزي که اين دو عنصر را داشته باشد: حُسن فعلي و حُسن فاعلي. هر کس در هر جايي که هست کار خوب «قربة الي الله»، حالا يا احسان به مردم است يا درس خواندن است يا کتاب نوشتن است يا کتاب گفتن است يا شعرهاي آييني گفتن است يا توليد اقتصادي است مشکلات مردم را حل کردن است درمان بيماري است آتش خاموش کردن است، کارهاي خير در عالم فراوان است که هر کسي از اين آقايان، به لطف الهي مشغول کار خودشان هستند. حُسن فعلي اولين شرط است، حُسن فاعلي که اين کار «لله» باشد هم دومين شرط است. يک وقت است که اين کار وسيله است براي اين که خدا ناکرده خودش را نشان بدهد، يا اصلاً توجه ندارد که اين کار را براي چه مي کند. اين بيان نوراني امام(سلام الله عليه) است که «مَنْ رَدَّ عَنْ قَوْمٍ مِنَ الْمُسْلِمِينَ عَادِيَةَ مَاءٍ أَوْ نَارٍ وَجَبَتْ لَهُ الْجَنَّةُ»[14] فرمود يک جايي آب آمده دارد خانه مردم را خراب مي کند يک جا آتشي آمده دارد خانه مردم را خراب مي کند اگر کسي جلوي تعدي آب را بگيرد جلوي تعدي آتش را بگيرد «مَنْ رَدَّ عَنْ قَوْمٍ مِنَ الْمُسْلِمِينَ عَادِيَةَ» يک جا سيلي آمده اين ماء عادي است يعني تعدي کرده است اگر آب يک مقدار کمي باشد که تعدي نمي کند سيل نمي شود، اگر آتش يک مقدار کمي باشد که عاديه نيست، «مَنْ رَدَّ عَنْ قَوْمٍ مِنَ الْمُسْلِمِينَ عَادِيَةَ مَاءٍ أَوْ نَارٍ وَجَبَتْ لَهُ الْجَنَّةُ»، اين حُسن فعلي است.

 

حُسن فاعلي يعنی تلاش و کوشش بکنيم مشکلات مردم را حل کنيم، راه اقتصاد را باز کنيم نان به سفره مردم بياوريم، نگذاريم دست مردم به جاي ديگري دراز بشود. همه اين ها کار خير است و اين کار خير هم «لله» باشد «الحسن الفعلي و الحسن الفاعلي» کار خوب از جان پاک، اين زاد راه است. اين بيانات نوراني را وجود مبارک حضرت امير در بسياري از خطبه ها ذکر کردند که حالا به عنوان اجمال اشاره مي کنيم که بعد تفصيلش به عهده خود شما بزرگواران باشد.

در خطبه 111 هم اين فرمايشات آمده که فرمود: «مَنْ أَشَدُّ مِنّا قُوَّة»[15] کساني که خيلي قدرتمند بودند وضع ماليشان خوب بود جسمشان خوب بود «حُمِلُوا إِلَی قُبُورِهِمْ فَلاَ یُدْعَوْنَ رُکْبَاناً وَ أُنْزِلُوا الْأَجْدَاثَ فَلاَ یُدْعَوْنَ ضِیفَاناً وَ جُعِلَ لَهُمْ مِنَ الصَّفِیحِ أَجْنَانٌ» که در خطبه 111 است.

در خطبه 132 اين طور فرمود: فرمود اين ها کساني هستند که «مَحْمُولاً عَلَی أَعْوَادِ الْمَنَایَا»[16] يعنی همين چارچوب ها و همين وسيله حمل و نقل قبرستان. فرمود اين ها که رفتند در قبرستان جا گرفتند «أَ مَا رَأَیْتُمُ الَّذِینَ یَأْمُلُونَ بَعِیداً وَ یَبْنُونَ مَشِیداً» خانه هاي فراواني ساختند که بعد خبري نيست. اين ها هم موعظه اند. با دست خالي هم نمي شود اين مسافرت را رفت. «وَ یَجْمَعُونَ کَثِیراً کَیْفَ أَصْبَحَتْ بُیُوتُهُمْ قُبُوراً» بعضي هستند که در يک مقبره خانوادگي زندگي مي کنند. اين بيان نوراني حضرت امير است که قبر تنها برای قبر بهشت زهرا و فلان جا نيست، بعضي در قبور خانوادگي زندگي مي کنند پنج شش نفر هستند اعضاي يک خانواده که نه اهل نمازند نه اهل روزه اند نه اهل خير هستند نه اهل سعادت هستند، اين ها در مقبره خانوادگي زندگي مي کنند. درباره اين يک عده فرمود به اين که «فَالصُّورَهُ صُورَهُ إِنْسَانٍ وَ الْقَلْبُ قَلْبُ حَیَوَانٍ لاَ یَعْرِفُ بَابَ الْهُدَی فَیَتَّبِعَهُ وَ لاَ بَابَ الْعَمَی فَیَصُدَّ عَنْهُ وَ ذَلِکَ مَیِّتُ الْأَحْیَاءِ»[17] يک جنازه عمودي است که بعد از چند روزي جنازه افقي مي شود مي افتد. فرمود: «فَالصُّورَهُ صُورَهُ إِنْسَانٍ وَ الْقَلْبُ قَلْبُ حَیَوَانٍ لاَ یَعْرِفُ بَابَ الْهُدَی فَیَتَّبِعَهُ وَ لاَ بَابَ الْعَمَی فَیَصُدَّ عَنْهُ وَ ذَلِکَ مَیِّتُ الْأَحْیَاءِ»، آن خانه اي که پنج شش نفر اين طوري زندگي مي کنند يک مقبره خانوادگي است. فرمود اين ها هم در مقبره اند منتها نمي دانند که زنده نيستند. در اين بخش هم فرمود اين ها در اين خانه هاي هم زندگي مي کردند و هيچ سهمي هم از سعادت ندارند.

پرسش: رابطه حسن فاعلی با حسن فعلی چگونه است؟

پاسخ: بعد از تشخيص، عمده قصد قربت است. فعل را ذات اقدس الهي به وسيله انبياء و اولياء معلوم فرمود که چه بد است و چه خوب است و چه حلال است، اين که آسان است. اين خيلي آسان است، انسان چند سال درس مي خواند ياد مي گيرد - مثل همه ما - که چه حلال است و چه حرام است و چه بد است و چه خوب است، اما من اين کار را براي چه کسي دارم انجام مي دهم؟ براي اين که اسمم را بنويسند، براي اين که به فلان مقام نزديک بشوم، يا لله است؟ اين نسبت به آن يکي جهاد اکبر است. درس خواندن و مجتهد شدن جهاد اصغر است، اما طيب و طاهر شدن و انسان با نفس مبارزه بکند جهاد اکبر است. اين دشمني که نه شب خواب دارد نه روز خواب دارد مرتّب در حال اغواي ماست، همين نفس مسوّله است. اغوای نفس مسوّله گاهي طوري است که بد را به قدري خوب مي سازد که اين را به صورت يک بت در مي آورد. وقتي وجود مبارک موساي کليم به سامري گفت اين چه کاري بود که کردي؟ گفت: ﴿سَوَّلَتْ لِي نَفْسِي﴾[18] وجود مبارک يعقوب در برابر سؤال فرزندانش فرمود: ﴿سَوَّلَتْ لَكُمْ أَنفُسُكُمْ﴾[19] [20] برادر را به چاه انداختن آن هم برادري مثل يوسف، اين تسويل نفس مي خواهد. اين قدر بازي مي کند که اين کار کار خوبي است بعد خير مي کني، بعد پيش پدر مقرب مي شوي، زندگي خوب پيدا مي کني، تا انسان را فريب مي دهد که حاضر مي شود يوسف را به چاه بياندازد. هم در جريان يوسف گفت: ﴿سَوَّلَتْ لَكُمْ أَنفُسُكُمْ﴾، هم در جريان سامري گفت: ﴿سَوَّلَتْ لِي نَفْسِي﴾[21] ، اين نفس مسوله براي همه ما هست. اگر کسي اين را بشناسد و با او مبارزه کند، مي شود جهاد که از جهاد بيروني بزرگ تر است. منتها جهاد اکبر از او هم باز فرض دارد.

 

بعد فرمود: «وَ أُوصِیکُمْ بِذِکْرِ الْمَوْتِ وَ إِقْلاَلِ الْغَفْلَهِ عَنْهُ»[22] خيلي به ياد مگر باشيد. مرگ نام بسيار خوبي است، کمتر از آن غفلت کنيد «وَ کَیْفَ غَفْلَتُکُمْ عَمَّا لَیْسَ یُغْفِلُکُمْ» او که هميشه به ياد شماست. مرگي که هميشه به ياد شماست چرا شما کم به ياد او باشيد؟ «وَ أُوصِیکُمْ بِذِکْرِ الْمَوْتِ وَ إِقْلاَلِ الْغَفْلَهِ عَنْهُ وَ کَیْفَ غَفْلَتُکُمْ عَمَّا لَیْسَ یُغْفِلُکُمْ» او که هميشه به ياد شماست «وَ طَمَعُکُمْ فِیمَنْ لَیْسَ یُمْهِلُکُمْ» شما در درازمدت و طولاني شدن و مهلت خواستن را طمع داريد ولي او مهلت نمي دهد، او وقتي سر رسيد، کار خودش را انجام مي دهد «فَکَفَی وَاعِظاً بِمَوْتَی»، «كَفَى بِالْمَوْتِ وَاعِظاً»[23] همين است. اين بيان نوراني پيغمبر است که در بيان نوراني حضرت امير آمده است. فرمود: «فَکَفَی وَاعِظاً بِمَوْتَی عَایَنْتُمُوهُمْ»[24] اين که هر روز دارند يک عده را به قبرستان بدرقه مي کنند، اين موتي دارند که «كَفَى بِالْمَوْتِ وَاعِظاً»[25] . «حُمِلُوا إِلَی قُبُورِهِمْ غَیْرَ رَاکِبینَ وَ أُنْزِلُوا فِیهَا غَیْرَ نَازِلِینَ فَکَأَنَّهُمْ [كَأَنَّهُمْ‌] لَمْ یَکُونُوا لِلدُّنْیَا عُمَّاراً»[26] مثل اين که اصلاً در دنيا نبودند چند روزي هم که بودند اصلاً به حساب نمي آيد.

در خطبه نوراني 198 هم آن جا هم به اين صورت آمده که: «یَعْلَمُ عَجِیجَ الْوُحُوشِ فِی الْفَلَوَاتِ‌»[27] را مطرح مي کند. بعد مي فرمايد که اين ها «وَ مَصَابِیحَ لِبُطُونِ قُبُورِکُمْ وَ سَکَناً لِطُولِ وَحْشَتِکُمْ وَ نَفَساً لِکَرْبِ مَوَاطِنِکُمْ»[28] اين ها که هم حُسن فعلي را پيدا کردند هم حُسن فاعلي را، اين ها اين توفيق را دارند.

در خطبه 221 هم آن جا هم اين فرمايش را دارند. اصل خطبه 221 با ﴿أَلْهَاكُمُ التَّكَاثُرُ﴿1﴾[29]
حَتَّى زُرْتُمُ الْمَقَابِرَ﴾ شروع مي شود. اصل خطبه بعد از اين که اين جمله نوراني قرآن را تلاوت فرمودند: «بعد تلاوته﴿أَلْهَاكُمُ التَّكَاثُرُ﴿1﴾
حَتَّى زُرْتُمُ الْمَقَابِرَ﴾»[30] خطبه مبسوطي است تا به اين بند نهم که رسيديم مي فرمايند به اين که اين ها را وارد قبر مي کند قبر تمام اعضاء و جوارح اين ها را مي خورد «فَأَکَلَتْ مِنْ لُحُومِهِمْ وَ شَرِبَتْ مِنْ دِمَائِهِمْ فَأَصْبَحُوا فِی فَجَوَاتِ قُبُورِهِمْ جَمَاداً لاَ یَنْمُونَ وَ ضِمَاراً لاَ یُوجَدُونَ لاَ یُفْزِعُهُمْ وُرُودُ الْأَهْوَالِ»[31] اين ها در حال خودشان از عالم برزخي که دارند کاملاً باخبرند که جواب سؤال برزخي را بايد بدهند و مسئولند، از آن ها سؤال مي شود اين ها چه فارسي بدانند و چه فارسي ندانند چه عربي بدانند و چه عربي ندانند بايد جواب بدهند «من ربّک» «مَنْ نَبِيُّك‌» همه اين ها را خوب مي فهمند. زبان برزخي زبان مشترک است هر کسي در هر گوشه عالم با هر زباني بميرد تلقين را مي فهمد بايد پاسخ بدهد، کاملاً مي فهمند پاسخ هم مي دهند اگر خداي ناکرده آشنا نباشند زبانشان بند مي شود. اين ها حيات خودشان را دارند. بعد به صورت خواب در مي آيند يا خوش خوابند يا بد خوابند تا صحنه معاد پيش بيايد.

 

غرض اين است که زاد فقط توراهي نيست، مسافر زاد مي خواهد. اين مسافر در دنيا اگر صد سال بماند هر چه دارد زاد و توشه است چون در راه است. در برزخ هم که هست در راه است و محصول بهشت را هم اين جا مي سازد وگرنه بهشت آن جا طوري نيست که خانه اي بسازند و انسان را بگويند وارد آن خانه بشود. خانه را انسان قبلاً در خود اين دنيا که هست دارد مي سازد. آن جا که رفت خانه آماده است. آن جا خانه آماده است.

 

چشمه هاي آن جا چطور است؟ روايات اهل بيت(عليهم السلام) را درباره چشمه هاي بهشت نگاه کنيد. فرمود چشمه مثل چشمه دنيا نيست که فلان دامنه کوه چشمه داشته باشد، هر جا خود بهشتي بخواهد چشمه مي جوشد، مثل دنيا نيست که شخص مجبور باشد يک جايي که چشمه است آن جا چادر بزند، هر جا او بخواهد چشمه مي جوشد و طوري است که در بعضي از روايات که مرحوم طبرسی(رضوان الله عليه) ذيل آن آيات نقل مي کند اين است که بعد از اين که يک شربتي از اين چشمه نوشيد ديگر تشنه اش نمي شود چنين آبي است، همه چيز از يادش مي رود الا توحيد.

 

غرض اين است که چشمه آخرت تابع اراده خود شخص است. ذيل اين آيه ﴿يُفَجِّرُونَهَا تَفْجِيرًا﴾[32] ﴿يفجّرو﴾ يعني اين باعث مي شود چشمه بجوشد. «فجّر العين» يعني چشمه باز کرد، وگرنه چشمه آن جا نيست که ما برويم کنار چشمه خانه بسازيم. دلمان مي خواست اين جا باشيم اين جا چشمه چشمه است، همين که خط کشيد آب مي جوشد. چنين عالمي است. اگر يک چنين عالمي است پس اين دو عنصر را مي طلبد: يکي کار طيب و طاهر، يکي نيت طيب و طاهر. خداي ناکرده انسان اين نيت را آلوده نکند به فلان کار و فلان هدف نازل. ذيل اين آيه ﴿يُفَجِّرُونَهَا تَفْجِيرًا﴾؛ بيان امين الاسلام را توجه بفرماييد که خود مؤمن خط مي کشد چشمه مي جوشد و بعد ديگر هيچ عطشي در کار نيست[33] که اميدواريم نصيب همه شما آقايان و ما بشود.


[12] فروزانفر، بدیع‌الزمان، بابایی، پرویز، و سنایی، مجدود بن آدم. ۱۳۸۱. دیوان حکیم سنایی غزنوی: بر اساس معتبرترین نسخه‌ها. ۱ ج. تهران - ایران: نشر آزادمهر، بخش2، ص183.
logo