« فهرست دروس
درس نهج البلاغه آیت الله عبدالله جوادی آملی

1402/10/07

بسم الله الرحمن الرحیم

حکمت 125/حکمت ها /نهج البلاغه

 

موضوع: نهج البلاغه/حکمت ها /حکمت 125

 

از کلمات نوراني حضرت امير(سلام الله عليه) در نهج البلاغه به حکمت 125 رسيديم. «وَ قَالَ عَلَیْهِ السَّلاَمُ: لَأَنْسُبَنَّ الْإِسْلاَمَ نِسْبَهً لَمْ یَنْسُبْهَا أَحَدٌ قَبْلِی الْإِسْلاَمُ هُوَ التَّسْلِیمُ وَ التَّسْلِیمُ هُوَ الْیَقِینُ وَ الْیَقِینُ هُوَ التَّصْدِیقُ وَ التَّصْدِیقُ هُوَ الْإِقْرَارُ وَ الْإِقْرَارُ هُوَ الْأَدَاءُ وَ الْأَدَاءُ هُوَ الْعَمَلُ‌»[1] ؛ وقتي حکومتي اسلامي شد داعيه داران اسلام و مسلمان بودن زياد مي شوند. در زمان حکومت حضرت امير(سلام الله عليه) که حضرت از اسلام سخن مي گفت، عده زيادي هم از همان منافقين يا ﴿وَالَّذِينَ فِي قُلُوبِهِم مَّرَضٌ﴾[2] يا ﴿وَالْمُرْجِفُونَ فِي الْمَدِينَةِ﴾، فرقه هاي متنوعي بودند که داعيه اسلام داشتند ولي مسلمان واقعي نبودند.

 

وجود مبارک حضرت امير فرمود من اسلام را معنا مي کنم تا متوجه شويد که قبلاً عده اي اسلام را درست نمي شناختند و کسي هم تا الآن اسلام را اين طور معرفي نکرد. انضمام مجموعه عقائد مستدل و مجموعه اعمال با اخلاص نامش اسلام است. کسي مسلمان است که در بخش معرفت و علم و نظر، محققانه اين معارف را بگذراند. در بخش اعتقاد ـ نه علم ـ در بخش اعتقاد و باور، متحققانه نه محققانه - ممکن است کسي در بحث علم، محقق باشد ولي در بحث عمل، متحقق نباشد - متحققانه باور کند. در بخش عمل آن چه را که محققانه فهميد و متحققانه باور کرد، با اخلاص عمل کند. اگر اين مجموعه حاصل شد اين مي شود اسلام.

قبل از من اصحاب سقيفه بودند هرگز نه آن تحقيق علمي را داشتند نه اين تحقق عملي را داشتند نه جمع بين محقق و متحقق بودن برايشان مطرح بود مي گفتند همين که اسلام باشد کافي است؛ لذا فرمود: «لَأَنْسُبَنَّ الْإِسْلاَمَ نِسْبَهً»[3] که اين در سقيفه نبود. بعد از سقيفه هم در شوراي خلافت نبود و بعد هم در زمان عثمان نبود. «لَأَنْسُبَنَّ الْإِسْلاَمَ نِسْبَهً لَمْ یَنْسُبْهَا أَحَدٌ قَبْلِی الْإِسْلاَمُ هُوَ التَّسْلِیمُ»؛ يعني در مسائل علمي انسان گرفتار وهم و ظن و خيال و شبهه و امثال ذلک نشود، جز جزم چيزي را نپذيرد و جزم هم کار آساني نيست که کسي بتواند محققانه يک محمولي را براي موضوعي ثابت کند و يک موضوعي را صاحب محمول کند.

تصديق علمي يعني تحقيق علمي از مشکل ترين کارهاي نظري است، بعد متحققانه باور کند؛ يعني آن چه را که در بخش نظر براي او مسلّم شد که اين محمول برای اين موضوع است، آن موضوع داراي اين محمول هست، بين موضوع و محمول گره زده - نه به جان خود - بين موضوع و محمول پيوند برقرار کرده، نه بين قضيه و علم، بعد از آن کار متحققانه به جان خود گره بزند. اين عقد يعني اعتقاد؛ يعني جان من با اين گره خورده است و اين مطلب هم با جان من گره خورده است شده عقد. در بخش اول بين موضوع و محمول گره مي خورد که مي گوييم الف باء است اين مي شود تصديق. در اين بخش که عقل نظر فعال است عقل عمل دخالتي ندارد؛ اما در بخش دوم آن چه را که در بخش اول بين موضوع و محمول گره خورد، عصاره آن قضيه با جان گره بخورد که اين شخص بشود معتقد، باور کند که اين موضوع اين محمول را دارد، که می شود عقيده. آن گاه در بخش عمل که اعضاء و جوارح فعالند به دستور همين بخش متحقق، نه بخش محقق - في الجمله از بخش محقق، کار ساخته است نه بالجمله – عمل می کند.

بارها اين آيه مطرح شد که ما حوزويان نبايد خوشحال باشيم که چيزي را فهميديم تحقيق کرديم کتابي نوشتيم، بخش نظر نيمي از راه است يعني ممکن است انسان محققانه يک کتابي را بنويسد، صد درصد اين مطلب براي او روشن بشود ولي دستش در موقع عمل بلرزد و عمل نکند صريحاً قرآن اعلام کرد، فرمود: ﴿وَجَحَدُوا بِهَا وَاسْتَيْقَنَتْهَا أَنفُسُهُمْ﴾[4] ؛ يعني با اين که يقين دارند عالماً و عامداً بي راهه مي روند.

 

پس علم هيچ نمي تواند امامت ما را به عهده بگيرد. عقل نظر به تنهايي امام ما نيست. عقل عمل به تنهايي امام ما نيست. اين «مَنْ عَرَفَ نَفْسَهُ فَقَدْ عَرَفَ رَبَّهُ»[5] [6] [7] اين روح مقتدر است که هم در بخش علم، محقق است هم در بخش عمل، متحقق است، عالمِ باورمند است، مثل چشم و گوش سالم و دست و پاي سالم؛ اگر اين چشم و گوش در اختيار روح طيب و طاهر باشد او خوب مي شنود خوب مي بيند؛ اگر دست و پا فلج نباشد در اختيار اين نفس طيب و طاهر باشد، آن مار و عقربي را که ديد يا مي کُشد يا فرار مي کند. دست بايد سالم باشد، پا بايد سالم باشد تا اين شخص نجات پيدا بکند وگرنه صرف اين که مار را ميبيند، بله مار را مي بيند چشم که فرار نمي کند! يا صداي خطر آمدنِ يک اتومبيل سريع السير را مي شنود گوش که فرار نمي کند اين دست و پاست که فرار مي کند؛ اگر کسي دست و پاي فلج داشته باشد بينايي او صد درصد باشد باز خطر هست شنوايي او صد درصد باشد باز خطر است؛ هم دست و پا بايد سالم باشد که نيروي عمل است هم چشم و گوش بايد سالم باشد که نيروي علم است.

قرآن فرمايشش اين است که اگر شما رفتيد حوزه يا رفتيد دانشگاه، از نظر علمي مسئله براي شما مسلّم شد کتاب نوشتيد تحقيق کرديد، اين نيمي از راه است زيرا انساني که يقين صد درصد دارد به اين که اين مسئله، گفته خدا و پيغمبر است ممکن است عمل نکند! ﴿وَجَحَدُوا بِهَا﴾[8] اما ﴿وَاسْتَيْقَنَتْهَا أَنفُسُهُمْ﴾. بارها به عرضتان رسيد که اين ﴿إستيقن﴾ قويتر از «تيقّن» است. با اين که يقين دارد چه چيزي حق است چه چيزي واجب است چه چيزي حلال است بي راهه مي رود.

وجود مبارک حضرت امير فرمود که اگر بخواهد مسلمان باشد در بخش تحقيق علمي هيچ گرفتار شبهه و شک و ظن و امثال ذلک نشود، هر چيزي را به جاي يقين ننشاند. اسلام تسليم در برابر حق است. اگر قضيه نظري و علمي است، بايد برهان باشد يا بيّن يا مبين، يا بديهي يا نظري منتهي به بديهي باشد، اگر اين شد، مي شود «الْإِسْلَامُ هُوَ التَّصْدِيقُ». صرف اين که بگويد اين محمول برای اين موضوع است، اين موضوع داراي اين محمول است، صرف اين هم کافي نيست بايد يقين باشد؛ يعني شبهه و شک و با مظنه و گمانم اين است که اين چنين باشد و اين ها کافي نيست.

 

چون زمان حکومت حضرت امير مثل زمان حکومت خود پيغمبر بود، خيلي ها داعي اسلام داشتند چون مي دانستند حکومت، حکومت اسلامي است. فرمود: «لَأَنْسُبَنَّ الْإِسْلاَمَ نِسْبَهً لَمْ یَنْسُبْهَا أَحَدٌ قَبْلِی»[9] ؛ سقفي و امثال سقفي اسلام را اين طور معنا نمي کردند. تقريباً يک سوم مردم مدينه منافق بودند، براي اين که در جريان جنگ اُحد هزار نفر مسلّحانه از خانه بيرون آمدند سيصد و اندي در بين راه برگشتند با اين که در خدمت پيغمبر بودند. اين سيصد و اندي نفر همان هايي بودند که حرف هاي ايشان زمينه شد که اموي يک سلسله بدعت هايي را بگذارد و بني العباس آن را ادامه بدهد. اين اسلام شناسنامه اي، «اموي الحدوث» است و «عباسي البقاء». ساليان متمادي اين بنی العباس با دين و با اسلام مبارزه کردند و اکثر ائمه(عليهم السلام) را اين ها شهيد کردند. مگر اموي ها چند تا امام را شهيد کردند؟ اکثر ائمه (عليهم السلام) را همين بني العباس شهيد کردند «يا ليت جور بني مروان عاد لنا     وأن عدل بني العباس في النار»[10] اين عباسي ها از امام صادق تا وجود مبارک امام عسکري، اکثر اين ائمه(عليهم السلام) را يا به زندان بردند يا شهيد کردند.

اين دسيسه هاي اسلام نمايي اين دسيسه «اموي الحدوث» است و «عباسي البقاء»، اين ها به داعي اسلام اين کار را کردند؛ لذا وجود مبارک حضرت امير فرمود قبل از من کسي اسلام را اين طور معنا نکرده است، چون اين را باور نداشتند. فرمود: «لَأَنْسُبَنَّ الْإِسْلاَمَ نِسْبَهً لَمْ یَنْسُبْهَا أَحَدٌ قَبْلِی الْإِسْلاَمُ هُوَ التَّسْلِیمُ»[11] که در برابر شبهه و شک و اين ها تسليم نباشد، فقط در برابر يقين تسليم باشد «وَ التَّسْلِیمُ هُوَ الْیَقِینُ»، پس گمانم اين است، من اين طور شنيدم، احتمال مي دهم، اين ها نمي تواند عقيده درست بکند. «وَ الْیَقِینُ هُوَ التَّصْدِیقُ» تصديق هم وقتي اثر دارد که انسان هم از نظر علمي اين محمول را براي موضوع بيّن الثبوت بداند و هم اين را گره بزند به عقل عملي و باور کند؛ يعني آن عقد علمي به اعتقاد عملي تبديل بشود که معتقد بشود. پس بخش اول تحقيق عالمانه است. بخش دوم اعتقاد و تحقق مؤمنانه است. بخش سوم اين است که عصاره اين عقل نظر و عمل به دست و پا برسد و انسان عمل بکند؛ لذا در پايان مي فرمايد که پس «وَ الْأَدَاءُ هُوَ الْعَمَلُ».

«وَ الْیَقِینُ هُوَ التَّصْدِیقُ» اين تصديق غير از آن تصديق است. يک تصديق علمي داريم که اين محمول برای اين موضوع است. اين موضوع داراي اين محمول است. اين است و نيست تصديق است. يکي باورمندي است که به جان خود گره بزند باور کند که اين قلب به اين وصف متصف شده است. اين ايمان برای اين قلب است. اين اعتقاد است. اين جا سخن از علم نيست، سخن از موضوع و محمول نيست. اين مثل اين است که با انگشت دل اين مطلب را به جان خود گره بزند.

 

حالا بخش سوم چيست؟ بخش سوم اين است که اگر در بخش نظر، شخص محقق بود، در بخش باور، متحقق بود، نتيجه آن تحقيق علمي و اين تحقق اعتقادي، عمل دست و پا است. اگر عمل کرد، معلوم مي شود که اين شخص مسلمان واقعي است و اسلام هم غير از اين نيست. ‌ «وَ الْیَقِینُ هُوَ التَّصْدِیقُ وَ التَّصْدِیقُ هُوَ الْإِقْرَارُ» که زبان بايد مؤمن باشد «وَ الْإِقْرَارُ هُوَ الْأَدَاءُ» اداء بکند برابر اقرار «وَ الْأَدَاءُ هُوَ الْعَمَلُ» اداء هم همين عمل است. پس «الإسلام هو العمل». عمل خالصانه مي شود اسلام.

اين بيان نوراني حضرت امير جلوي نفاق را و داعيه اسلام و مسلمان بودن منافقان را ﴿وَالَّذِينَ فِي قُلُوبِهِم مَّرَضٌ﴾[12] را، ﴿وَالْمُرْجِفُونَ فِي الْمَدِينَةِ﴾ را، گرفته است؛ البته آن کساني که حرف پذير بودند و موعظه پذير.

بيانات نوراني حضرت امير از آيات قرآن کريم گرفته شده است که فرمود من قرآن ناطق هستم. در قرآن مي فرمايد که اسلام تکويني در سراسر عالم هست؛ يعني همه موجودات جهان مسلمانند. هيچ موجودي نيست که سِلم و تسليم و مطيع در برابر ذات اقدس الهي نباشد. ما موجود کافر در عالم نداريم، نه در سماوات نه در اهل سماوات، نه در زمين و نه در اهل زمين، در نظام تکوين هيچ موجودي نيست که منقاد و مطيع دستور ذات اقدس الهي نباشد.

در قرآن کريم اين سلسله مطالب را بيان فرمودند. بعد وجود مبارک حضرت امير اين ها را تبيين کرده است. در سوره مبارکه «بقره» آيه 112 اين است که ﴿بَلَى مَنْ أَسْلَمَ وَجْهَهُ لِلّهِ وَهُوَ مُحْسِنٌ﴾[13] کسي که چهره جانش را به طرف خدا بگويد که بگويد: ﴿وَجَّهْتُ وَجْهِيَ لِلَّذِي فَطَرَ السَّمَاوَاتِ وَالأَرْضَ﴾[14] و در مقام عمل هم کار خود را عرضه کند، ﴿فَلَهُ أَجْرُهُ عِندَ رَبِّهِ وَلاَ خَوْفٌ عَلَيْهِمْ وَلاَ هُمْ يَحْزَنُونَ﴾[15] . پس هم چهره جان را بايد متوجه ذات اقدس الهي بکند هم در مقام عمل حُسن عمل داشته باشد. ﴿بَلَى مَنْ أَسْلَمَ وَجْهَهُ لِلّهِ﴾ اين برای اعتقاد ﴿وَهُوَ مُحْسِنٌ﴾ در مقام عمل، آن وقت ﴿فَلَهُ أَجْرُهُ عِندَ رَبِّهِ﴾ اين در سوره مبارکه «بقره».

در آيه83 سوره مبارکه «آل عمران» مي فرمايد که: ﴿أَفَغَيْرَ دِينِ اللّهِ يَبْغُونَ﴾[16] خدا يک دين بيشتر ندارد بنام: ﴿إِنَّ الدِّينَ عِندَ اللّهِ الإِسْلاَمُ﴾[17] و سراسر جهان که مخلوق خدايند همه شان مسلمانند، چون هيچ موجودي در نظام هستي نيست که تابع فرمان خدا نباشد، اصل هستي را از خدا مي گيرد تدبيرش را از خدا مي گيرد باروري اش را از خدا مي گيرد و مانند آن. ﴿أَفَغَيْرَ دِينِ اللّهِ يَبْغُونَ وَلَهُ أَسْلَمَ مَن فِي السَّمَاوَاتِ وَالأَرْضِ طَوْعًا وَكَرْهًا﴾[18] ممکن است بعضي از موجودات ارضي و سمائي کاري بکنند که با خواسته هاي نفساني اين ها هماهنگ نباشد، ولي برخواسته هاي نفسانيشان مسلطند و مطيع فرمان خدايند. ﴿وَلَهُ أَسْلَمَ مَن فِي السَّمَاوَاتِ وَالأَرْضِ طَوْعًا وَكَرْهًا﴾، چه خوشايند نفساني باشد چه نباشد ﴿وَإِلَيْهِ يُرْجَعُونَ﴾، معادشان هم به طرف ذات اقدس الهي است.

 

يک آيه در سوره مبارکه «آل عمران» است که صدر و ذيلش توحيد است. اين آيه سه ضلعي است و هر سه مربوط به توحيد خداي سبحان است که ﴿شَهِدَ اللّهُ أَنَّهُ لاَ إِلَهَ إِلاَّ هُوَ وَالْمَلاَئِكَةُ وَأُوْلُواْ الْعِلْمِ قَآئِمًَا بِالْقِسْطِ لاَ إِلَهَ إِلاَّ هُوَ الْعَزِيزُ الْحَكِيمُ﴾[19] ، اول و وسط و آخر آيه چيزي غير از توحيد نيست. اين ﴿شَهِدَ اللّهُ أَنَّهُ لاَ إِلَهَ إِلاَّ هُوَ وَالْمَلاَئِكَةُ وَأُوْلُواْ الْعِلْمِ قَآئِمًَا بِالْقِسْطِ لاَ إِلَهَ إِلاَّ هُوَ الْعَزِيزُ الْحَكِيمُ﴾، اول «لا اله الا الله»، آخر «لا اله الا الله»، وسط نام «لا اله الا الله» گويا است. ﴿شَهِدَ اللّهُ أَنَّهُ لاَ إِلَهَ إِلاَّ هُوَ وَالْمَلاَئِكَةُ وَأُوْلُواْ الْعِلْمِ قَآئِمًَا بِالْقِسْطِ لاَ إِلَهَ إِلاَّ هُوَ الْعَزِيزُ الْحَكِيمُ﴾ کل آيه توحيد است.

بعد در بخش هاي ديگري که ظاهراً ادعاي اسلام داشتند فرمود اين ها ظاهراً مدعي اسلامند ولي ﴿لَمَّا يَدْخُلِ الْإِيمَانُ فِي قُلُوبِكُمْ﴾[20] ، شما آن لقلقه لسان را داريد. براي شما ثابت شده است به معجزه که اسلام حق است اما به جانتان گره نزديد. ﴿لَمَّا يَدْخُلِ الْإِيمَانُ فِي قُلُوبِكُمْ﴾، اگر وارد قلب شما شد به دل گره زديد بعد از تحقيق علمي، تحقق اعتقادي پيدا کرديد، معتقد شديد، آن گاه از شما عمل متوقع است، اما شما در بين راه مانده ايد مي گوييد ما مسلمان هستيم اما ﴿لَمَّا يَدْخُلِ الْإِيمَانُ فِي قُلُوبِكُمْ﴾. در آيه 14سوره مبارکه «حجرات» فرمود به اين که گرچه شما ادعاي اسلام داريد: ﴿قَالَتِ الْأَعْرَابُ آمَنَّا قُل لَّمْ تُؤْمِنُوا وَلَكِن قُولُوا أَسْلَمْنَا﴾ شما به حسب ظاهر در بخش هاي لفظي «لا اله الا الله» مي گوييد اما اسلام ﴿وَلَمَّا يَدْخُلِ الْإِيمَانُ فِي قُلُوبِكُمْ﴾ اسلام وارد قلب شما نشده است ﴿وَإِن تُطِيعُوا اللَّهَ وَرَسُولَهُ لَا يَلِتْكُم مِّنْ أَعْمَالِكُمْ شَيْئًا﴾ هيچ کمبودي نداريد. اگر شما کار خير می کرديد يقيناً به پاداش آن مي رسيد، چرا بي راه مي رويد؟ راهي را که شما مي خواهيد از بي راهه کسب بکنيد بهترش را برترش را از راه صحيح مي توانيد کسب بکنيد.

اين بيانات چهارگانه يا پنج گانه اي که قرآن درباره اسلام دارد، در عصاره فرمايشات حضرت امير هست، اما خود حضرت امير(سلام الله عليه) برابر آن چه که خودشان اسلام را معرفي فرمودند که اسلام عبارت است از تحقيق علمي و تحقق عملي است، چند جا در خطبه هاي نورانيشان از همين امر حکايت کردند. همان طوري که «القُرآن يُفَسِّرُ بَعضُهُ بَعضاً»[21] [22] کلمات نوراني حضرت امير هم همين طور است. خطبه هاي او، نامه هاي او، کلمات قصار او هم «يفسر بعضه بعضا»[23] .

در خطبه بيست و هفتم آن جا مي فرمايد به اين که اين ها خيال مي کنند که مسلمانند، اما اسلام هنوز در قلبشان وارد نشده است، براي اين که اين ها بسياري از مسائل ديگران را مسئله خودشان نمي دانند. من شنيدم که خلخالي از پاي يک زن مسلماني در مي آورند بالاخره به يک کسي ستم مي شود، اما هيچ اثري در اين ها پيدا نمي شود حرکتي نمي کنند و اگر «فَلَوْ أَنَّ امْرَأً مُسْلِماً»[24] که آن چه را به ما رسيد درست باشد، «مَاتَ» بعد از اين جريان که شنيد خلخالي از پاي زن مسلماني در مي آورند و اين ها هيچ حرکت نمي کنند، «مَا کَانَ بِهِ مَلُوماً»، هيچ ملامتي هم به او نکنيد. اگر سکته کند و بميرد که اين حکم اسلامي عمل نشده، چرا به فلان کس ظلم شده؟ چرا اختلاس شده؟ چرا کذا شده؟ چرا کذا شده؟ جاي ملامت نيست. اگر کسي بعد از اين که ببينيد علناً بيت المال اختلاس مي شود سکته بکند و بميرد مورد ملامت من نيست. اسلام همين است که انسان در برابر حق خيلي جدي باشد در برابر باطل خيلي حساس باشد و مانند آن. اين خطبه 27 است.

در خطبه 103 آن جا هم فرمود که اگر کسي اين مسائل را رعايت بکند درباره زهد در دنيا: «أُولَئِکَ یَفتَحُ اللّهُ لَهُم أَبوَابَ رَحمَتِهِ وَ یَکشِفُ عَنهُم ضَرّاءَ نِقمَتِهِ»[25] ، اين هايي که به اسلام عمل کردند و آثار اسلامي در آن ها کاملاً مشهود است، حاميان اسلامند و مسلمانان واقعي اند که بعد از آن تحقيق علمي، به تحقق عملي رسيدند و بعد از تحقق عملي، به اجراي عملي هم دست يافتند.

در خطبه 167 آن جا هم مي فرمايد که در همان اوايل خطبه است: «فَالْمُسْلِمُ مَنْ سَلِمَ الْمُسْلِمُونَ مِنْ لِسَانِهِ وَ یَدِهِ إِلاَّ بِالْحَقِّ وَ لاَ یَحِلُّ أَذَی الْمُسْلِمِ إِلاَّ بِمَا یَجِبُ»[26] مسلمان کسي است که از آثار علمي و عملي او جز حق ديده نمي شود، اين يک؛ و مسلمان کسي است که به مسلمان ديگر هيچ آسيبي نمي رساند، اين دو. که هم سِلم است از نظر علم و عمل، و هم مُساِلم است از نظر علم و عمل.

در نامه شانزدهم هم، به اصحابش در هنگام جنگ مي گويد به اين که اين ها کساني هستند که «فَوَ الَّذِی فَلَقَ الْحَبَّهَ وَ بَرَأَ النَّسَمَهَ مَا أَسْلَمُوا»[27] اين ها مسلمان نبودند «وَ لَکِنِ اسْتَسْلَمُوا» يعني «اظهروا الاسلام»! «وَ أَسَرُّوا الْکُفْرَ» يعني منافق بودند، همين کارهايي که اموي داشتند. «فَلَمَّا وَجَدُوا أَعْوَاناً عَلَیْهِ أَظْهَرُوهُ‌»؛ اين ها در باطن کافر بودند در ظاهر مسلمان. يک پوششي از اسلام براي خودشان گذاشتند. در زمان قدرتمندي شما اين ها جرأت نمي کردند ظاهر کنند. جنگ صفين و امثال صفين پيش آمد و معاويه از آن طرف قيام کرد و اين ها يک ياوري پيدا کردند، کفر درونيشان را ظاهر کردند. پس «مَا أَسْلَمُوا وَ لَکِنِ اسْتَسْلَمُوا‌». در جريان فتح مکه هم همين طور بود. ابوسفيان و دودمان ابوسفيان، اين ها زندگيشان دو بخش داشت: قبل از فتح مکه کافر مطلق بودند. بعد از فتح مکه هم منافق مطلق شدند. اصلاً اسلام نياوردند. «مَا أَسْلَمُوا وَ لَکِنِ اسْتَسْلَمُوا‌» اين ها تا قبل از فتح مکه کافر مطلق بودند. بعد از فتح مکه هم منافق مطلق شدند «مَا أَسْلَمُوا وَ لَکِنِ اسْتَسْلَمُوا‌». اين جا هم مي فرمايد که يک عده «مَا أَسْلَمُوا وَ لَکِنِ اسْتَسْلَمُوا‌»، وقتي معاون پيدا کردند و همکار و رفيق پيدا کردند، آن کفر دروني خودشان را ظاهر کردند.

در نامه 53 که همان نامه معروف براي مالک اشتر است مرقوم فرمودند که اسلام که حالا معنايش معلوم شد، تسليم علمي است محققانه، تسليم عملي است متحققانه، اجراي محققانه و متحققانه است، اگر اين شاگرداني که ما تربيت کرديم و در مصر پيش تو هستند جمع شدند، با اين مسلمان ها بدرفتاري نکن.

 

اين مسلمان ها که اگر جنگ شد خوب امتحان دادند و اگر موارد ديگر شد خوب امتحان دادند اين ها ستون دين هستند «وَ إِنَّمَا عِمَادُ الدِّینِ»[28] که در بعضي از نسخه ها «عَمُودُ الدِّينِ» است «وَ إِنَّمَا عِمَادُ الدِّینِ وَ جِمَاعُ الْمُسْلِمِینَ وَ الْعُدَّهُ لِلْأَعْدَاءِ الْعَامَّهُ مِنَ الْأُمَّهِ». مردمي که امتحان خوب دادند، جنگ هشت ساله را خوب اداره کردند، در دين داري سوابق متديني دارند، اين ها ستون دينند، همان طوري که نماز ستون دين است.

از نظر عملي و اعتقادي بله، نماز عمود دين است؛ اما اين بيان نوراني حضرت امير - يعني نامه معروف به مالک اشتر - در بعضي از نسخه ها دارد عمود، در اين نسخه دارد عماد، عماد دين مردمند. اگر اين مردم جنگ هشت ساله را به خوبي اداره کردند اگر اين مردم در تمام مظاهر اسلامي حضور دارند، اگر اين مردم باورمندانه در برابر اهل بيت خاضع و خاشع اند، اين ها مي شوند ستون دين. فرمود اين ها عمود دين هستند اين ها را نرنجان. «وَ إِنَّمَا عِمَادُ الدِّینِ وَ جِمَاعُ الْمُسْلِمِینَ وَ الْعُدَّهُ لِلْأَعْدَاءِ الْعَامَّهُ مِنَ الْأُمَّهِ»، همين توده مردمند. «فَلْیَکُنْ صِغْوُکَ لَهُمْ وَ مَیْلُکَ مَعَهُمْ» با مردم باشد. اگر بخواهي کارت ادامه پيدا کند و حرف ما را جامعه بپذيرد علي را قبول داشته باشند بايد که رضايت مردم مسلمان تأمين بشود. اين است.

وجود مبارک حضرت امير را خود حضرت امير مي شناسد. گاهي حالا ما چون عمري را، همه ما شيعه ها يعني همه، عمري را، در برابر اين ها خضوع کرديم اين حرف را که مي شنويم براي ما خيلي سنگين نيست. در همين کتاب شريف تمام نهج البلاغه آمده به اين که پيغمبر پيغمبر است، به چه دليل؟ اگر کسي گفت من پيغمبرم مگر شما معجزه نمي خواهيد؟ آيت نمي خواهيد؟ اين شخص پيغمبر است به کدام معجزه و به کدام آيت؟ فرمود من به او ايمان آوردم. خيلي اين حرف بلند است. يعني من آية الله هستم من معجزه خدا هستم، من که به او باور کردم پس معلوم مي شود که او پيغمبر است. خيلي حرف است! اين بالاتر از «سَلُونِی قَبْلَ أَنْ تَفْقِدُونِی»[29] است. من به او ايمان آوردم شما چه ترديدي داريد؟ اگر او مرده را زنده بکند قبول داريد يا نه؟ معجزه است. اگر کار داود و موسي و عيسي را انجام بدهد قبول داريد يا نه؟ معجزه است. «أنا آية الرسالته»[30] جانم به فدايت! چه کسي اين قدرت را دارد که چنين حرفي بزند؟! فرمود اگر کسي پيدا شود بگويد من پيغمبرم مگر آيت يعني معجزه نمي خواهيد؟ من آيت او هستم. او پيغمبر است، چرا؟ چون «أنا آية رسالته» من که به او ايمان آوردم معلوم مي شود که او پيغمبر است. خيلي اين حرف بلند است. چه کسي جرأت دارد اين طور حرف بزند؟! حالا آن «سَلُونِی قَبْلَ أَنْ تَفْقِدُونِی»[31] هم در همين کنار است. اين مرد مي گويد به اين که جامعه مسلماني ستون دين است، اين ها را نرجان اين ها را خوب اداره بکن. اين حرف ها بوسيدني نيست؟ فرمود دين بخواهد محفوظ باشد اين طوري است: «وَ إِنَّمَا عِمَادُ الدِّینِ وَ جِمَاعُ الْمُسْلِمِینَ وَ الْعُدَّهُ لِلْأَعْدَاءِ الْعَامَّهُ مِنَ الْأُمَّهِ»[32] ، اين ها هستند که دين را در روز خطر حفظ مي کنند و به دست صاحب اصلي اش مي سپارند.

حشر همه شما با علي بن ابي طالب.


logo