1402/09/16
بسم الله الرحمن الرحیم
حکمت 123/حکمت ها /نهج البلاغه
موضوع: نهج البلاغه/حکمت ها /حکمت 123
کلمات نوراني اميرالمؤمنين(سلام الله عليه) مثل ساير ائمه(عليهم السلام) منسجم و علمي است، الا اين که سيد رضي(رضوان الله تعالي عليه) فرصت نکردند که همه کلمات را جمع بکنند و خطبه ها يا نامه ها يا کلمات نوراني يکجا ذکر بشود؛ لذا خطبه ها تقطيع شده است و نامه ها تقطيع شده است و کلمات تقطيع شده است. گاهي به يک مناسبتي در تشييع جنازه و مانند آن وجود مبارک حضرت ارتجالاً يک جا به اندازه يک سوره قرآن سخنراني مي کنند، همه اش دقيق، عميق، علمي. اين چه قدرتي است خدا مي داند!.
اين کتاب متأسفانه تقطيع شده است، تجزيه شده است، تکه پاره شده است و نقل شد؛ لذا اين کتاب در حوزه ها به عنوان يک مرجع علمي شناخته نشده است. بعضی از فقها يک بحثي را که از نهج البلاغه مي خواستند نقل کنند مي فرمودند: «و في مرسلة الرضي»، اين خيلي از عظمت و شکوه اين کتاب کم مي کند. يعني يک روايت مرسله اي است که سند ندارد و سيد رضي اين را نقل کرد! اين مرسله رضي کجا، نهج البلاغه علي کجا!.
اين کتاب اصلاً در حوزه ها متروک بود و مثل همه ما که براي سخنراني هايمان براي مواعظ خصوصيمان يک دفتري داريم و کلماتي را، بخشي از قرآن بخشي از روايات را، در آن جمع مي کنيم، گويا سيد رضي(رضوان الله تعالي عليه) براي خودش اين کلمات را انتخاب کرده است لذا اين کلماتي که به عنوان کلمات قصار نقل شده است، قبلش معلوم نيست بعدش معلوم نيست!
ما با دو عامل مي توانيم کلمات معصومين را مثل ساير کلمات بفهميم: يکي السباق، يکي السياق. اين حرفي است که در اصول براي همه ما ثابت شد. سباق همان است که «ما ينسبق من اللفظ الي الذهن» که در اصول از آن به تبادر ياد مي شود. سياق مشاهده قبل و بعد و شأن نزول و امثال ذلک است. ما وقتي سباق نداشته باشيم سياق هم نداريم. ما وقتي قبل نداشته باشيم بعد نداشته باشيم، شأن نزول نداشته باشيم، سياقي در کار نيست. وقتي از سياق محروف شديم سباق هم نداريم تبادر نداريم. از يک کلمه اي که قبلش معلوم نيست بعدش معلوم نيست، چه چيزي مي خواهد به ذهن شما تبادر کند؟! لذا اين کتابي که اخيراً به اين صورت درآمده است بنام «تمام نهج البلاغه» از بهترين برکات است که اين خطبه از اول تا آخرش مشخص مي شود، علمي يعني علمي! يک کسي مي تواند از متن چيزي بفهمد، مي گويد روي تبادر اين جمله به اين معناست. براي اين که قبلش هم تأييد مي کند بعدش هم تأييد مي کند مي شود السياق. خودش هم ظهور دارد، السباق.
آن وقتي کلمات ارباً اربا شد نه قبل معلوم شد نه بعد معلوم شد، سياق که رخت برمي بندد سباق را هم از دست مي دهيم. فهميدن نهج البلاغه بدون عامل سباق بدون عامل سياق، همين مي شود که گفته می شود«مرسله رضي»! چندين يعني چندين سال قبل ما اين مطلب را مطرح کرديم که گفتنِ مرسله رضي از جلال و شکوه اين کتاب خيلي کم مي کند. مرسله رضي چيست؟ اين مسند است معتمد است سباق دارد سياق دارد يک کتاب قوي است. الآن ما اين کلمات کوتاه و نوراني حضرت را با مشاهده اين کلمات مبسوطي که ايشان در کتاب شريف تمام نهج البلاغه دارد، فحص مي کنيم تا معلوم بشود که قبلش چه بود؟ بعدش چه بود؟ تا السياق بدست ما بيايد در سايه السياق، السباق بدست ما بيايد وگرنه کلمه اي که نه اول دارد نه آخر دارد، چه چيزي از آن به ذهن شما مي خواهد بيايد؟!
مطلب ديگر آن است که بيانات نوراني حضرت امير(سلام الله عليه) درباره معارف فراوان است، يکي درباره معرفت نفس است.
درباره معرفت نفس فرمود انسان اگر خودش را بشناسد خداشناس خوبي خواهد بود[1] ، چه اين که از وجود مبارک پيغمبر هم اين حديث نقل شده است که «مَنْ عَرَفَ نَفْسَهُ فَقَدْ عَرَفَ رَبَّهُ»[2] [3] بعد هم فرمود: «أَعْرَفُكُمْ بِنَفْسِهِ أَعْرَفُكُمْ بِرَبِّهِ»[4] حالا يا اين از اصل است يا از فرع يعني «أَعْرَفُكُمْ بِنَفْسِهِ»، کسي است که «أَعْرَفُكُمْ بِرَبِّهِ» باشد يا نه، کسي اعرف به رب مي شود که اعرف به نفس باشد.
به هر تقدير معرفت نفس گاهي براي توحيد است و به برکت توحيد، مسئله وحي و نبوت است. گاهي - که قسمت مهم فرمايش حضرت است - براي معرفت امام است. ما قبل از اين که امام بيرونمان را بشناسيم که علي بن ابي طالب و اهل بيت(عليهم السلام) هستند بايد امام درونمان را بشناسيم. نفس و شؤون نفس يک درياي عظيمي است بالاخره امام ما کيست؟ ما هم قواي علمي فراواني داريم هم قواي عملي فراواني داريم. ما عقل نظري داريم براي انديشه و زير مجموعه عقل نظري، قوه واهمه است قوه خيال است که اين ها کارشان فهميدن است حالا يا کلي يا جزئي، يا صور خيالي و مانند آن. دستگاه انديشه را اين سه چهار نيرو اداره مي کند، عقل نظري فرمانرواي کل است واهمه و خيال همچنين هستند، در بعضي از امور خيال بايد قوي باشد در بعضي از امور واهمه بايد قوي باشد. در نهايت براي تصميم گيري کل عقل نظري بايد قوي باشد که انسان مي فهمد. اين قوا در حوزه و دانشگاه فعال است که آدم عالم مي شود.
اما همان طوري که در بحث هاي قبل روشن شد هيچ کاري از حوزه و دانشگاه ساخته نيست، چون علم هيچ اثري در کار آدم ندارد. علم علم است. اين خوب است، آن بد است، اين حلال است، آن حرام است. ما با جزم که زندگي نمي کنيم، ما با عزم زندگي مي کنيم. اراده، عزم، فعاليت، اين به دست کيست؟ عمل به دست کيست؟ اين هيچ ارتباطي با عقل نظري ندارد. عقل نظري کارش اين است که اين است، اين خوب است، اين حلال است، آن حرام است. بسيار خوب هست، خيلي چيزها هست! قرآن کريم مي فرمايد يک عده صد درصد يقين دارند که چه چيزي بد است، اما اعتنا نمي کنند ﴿وَجَحَدُوا بِهَا وَاسْتَيْقَنَتْهَا أَنفُسُهُمْ﴾[5] ؛ يعني يقين دارد که اين کار اختلاس است، يقين دارد اين کار بد است، اما آن جام مي دهد. چون عقل نظري فقط در حوزه و دانشگاه کاربرد دارد که عالم بشوند همين! عالم شدن، دانشمند شدن، فقيه شدن وَ وَ وَ نيمي از راه است. با علم که کار پيش نمي رود. با جزم که کار پيش نمي رود. آن که حوزه بدن را اداره مي کند عزم است که به دنبال عزم، اراده و فعاليت و کوشش مي آيد. اين برای مسجد و سحرخيزي و نماز جماعت و نماز جمعه و قرآن و دعا و ناله و گريه است. اين بله، آدم را مي سازد. ما پنجاه درصد کارمان به وسيله عقل نظري است.
ائمه فرمودند بسيار خوب، عقل نظري خيلي خوب است عالم شدن واجب است و اصراري هم دارند که جامعه عالم بشود، قرآن هم اصراري دارد جامعه عالم بشود، ﴿فَلَوْلاَ نَفَرَ﴾[6] را قرآن گفته، وجوب تعليم و تعلّم را قرآن گفته. مرحوم کليني اين روايت را نقل مي کند که تعليم قبل از تعلّم واجب است؛ يعني ذات اقدس الهي قبل از اين که به مردم بفرمايد برويد عالم بشويد، به علما دستور داد که برويد معلّم بشويد «لأن التعليم قبل العلم»[7] . اين بيان نوراني حضرت در کافي مرحوم کليني است.
مسئله علم تأمين است هم براي علما هم براي متعلمين هم براي ديگران؛ اما فرمود که اين علم ممکن است اصلاً به درد نخورد بلکه راهزن باشد: ﴿وَجَحَدُوا بِهَا﴾[8] ، اين ﴿وَاسْتَيْقَنَتْهَا﴾ يقيني تر و دقيق تر از «تيقّن» است. ﴿وَاسْتَيْقَنَتْهَا أَنفُسُهُمْ﴾. اين يک اصل کلي قرآن است که يک عده خواه در حوزه خواه در دانشگاه يک مطلب را يقين مي دانند که خوب است اما يا زير ميز يا روي ميز! دست بردار نيستند. چرا؟ براي اين که اين ها امام ندارند. امام ما حوزه و دانشگاه نيست، امام ما عقل و استدلال و فلسفه و کلام و فقه و اين ها نيست، امام ما «ما عبد به الرحمان و اكتسب به الجنان»[9] است. عقل عملي است.
اين بيان نوراني امام(سلام الله عليه) که فرمود تدبير، مديريت، تصميم، عزم، اراده، اين کار را اداره مي کند، منتها آن ها کمکي اند، اول انسان بايد عالم بشود بعد وقتي حوزه جزم محقق شد معلوم شد که چه چيزي حرام است و چه چيزي حلال است، چه چيزي پاک است و چه چيزي نجس است، اين بايد تصميم بگيرد، عقل اين است. اين بايد امام زندگيتان باشد. وقتي امام زندگيتان مشخص شد، شما مي شويد امت اين امام «ما عبد به الرحمان و اكتسب به الجنان».
آن روايت ها که چند روز قبل خوانديم فرمودند حوزه کار خوبي است عالم بشويد مجتهد بشويد محقق بشويد، اما اين علمتان را بايد عقال کنيد. عقال بدست عقل است، بدست حوزه و دانشگاه نيست. فرمود: «التعلم بالعقل يعتقل»[10] ، اين علم سرکش است. حلال را حرام مي کند، حرام را حلال مي کند، بد را خوب مي کند، خوب را بد مي کند. نه تنها فرعون آن کاره بود که وجود مبارک موساي کليم فرمود: ﴿لَقَدْ عَلِمْتَ مَا أَنزَلَ هَؤُلاء إِلاَّ رَبُّ السَّمَاوَاتِ وَالأَرْضِ بَصَآئِرَ﴾[11] براي تو مسلّم شد صد درصد يقين پيدا کردي که حق با من است، اما بي راهه مي روي.
اين بيان نوراني موساي کليم به فرعون به صورت اصل کلي در قرآن کريم آمده است که يک عده اي يقين دارند صد درصد مي دانند که بهشتي هست جهنمي هست هيچ ترديدي ندارند، خدا گفته پيغمبر گفته، اما بي راهه مي روند. چرا؟ چون علم امام زندگي نيست. رهبري برنامه را عقل عملي به عهده دارد. آن که «ما عبد به الرحمان و اكتسب به الجنان»[12] ، اين عقل اين زانوهاي سرکش علوم را عقال مي کند. اين بيان ها بوسيدني نيست؟ اين تحليل رواني نيست! حضرت فرمود: «التعلم بالعقل يعتقل»[13] ، علم تا عقال نشود سرکشي دارد. آمار متنبّيان هم کمتر از آمار انبياء نيست. هر جا يک پيغمبر آمد، چندين متنبّي هم در کنارش آمدند.
فرمود اين درس ها تا عقال نشود زانوي اين شترهاي چموش را تا عقلي که «ما عبد به الرحمان و اكتسب به الجنان»[14] عقال نکند، نه حوزه وظيفه اش را انجام مي دهد نه دانشگاه، اما وقتي عقال شد، اين مي شود عقل ممثّل. اين عزمش با آن جزم هماهنگ است. هر جا حق جزم پيدا کرد که چه چيزي حق است عزم مي کند که عمل بکند و منتظر چيزي نيست. اين رهبر ماست اين امام ماست اين عقال کننده همه دانش هاي ماست هم وهم و خيال را عقال مي کند هم به عقل مي گويد حالا که فهميدي عمل بکن و شبهه افکني نکن و مانند آن.
اما اين بيانات نوراني حضرت امير اين ها در يک جايي نقل شده، در يک جايي بيان شده که شرح آن اصل کلي است؛ يعني اگر فرمودند: «مَنْ عَرَفَ نَفْسَهُ فَقَدْ عَرَفَ رَبَّهُ»[15] [16] ، از آن طرف هم فرمودند بعد از اين که امام و نبي بيروني و جهاني را شناختند، امام خودشان را هم مي شناسند که امام من کيست؟ من به دستور علم عمل بکنم؟ علم چموشي مي کند. به دستور عقل عمل بکنم که «ما عبد به الرحمان و اكتسب به الجنان»[17] است، اين خيلي خوب است.
اگر آدم در تهذيب نفس در تربيت نفس فقط موعظه مي خواهد گوش بدهد، اين به جايي نمي رسد، البته يک آدم ساده اي است که إن شاء الله بهشت مي رود؛ اما در مورد خطر، آن که تصميم را و عزم را رهبر قرار مي دهد و حاکم بر علوم قرار مي دهد، همان عقل عملي است. گفتند خواب آدم عاقل بهتر از عبادت بيگانه است. از بس اين شخص داراي امامت است «ما عبد به الرحمان و اكتسب به الجنان».
اين رواياتي که قبلاً خوانده شد فرمود علم فراوان است شما بايد مجتهد بشويد، ما هميشه شاگرد نمي خواهيم، ما مي خواهيم کساني تربيت بشوند که «علينا إلقاء الاُصول ، وعليكم التفريع»[18] حضرت فرمود همه تان که نبايد شاگرد باشيد، خيلي از شما بايد مجتهد باشيد. ما اصول اوليه را مي گوييم شما فروع را از اين اصول استنباط کنيد مي شويد مجتهد «علينا إلقاء الاُصول ، وعليكم التفريع»، اجتهاد يعني همين، ردّ فرع به اصل، ارجاع اصل به فرع، اين مي شود اجتهاد. فرمود کار شما مجتهد شدن است. اگر مجتهد شديد، هم مشکل خودتان هم مشکل جامعه را حل مي کنيد. اين کار شماست.
ولي علم «بما أنه علم» تا عقال نشود جامعه را اصلاح نمي کند، آن وقت مي شود «الْعِلْمُ نُورٌ يَقْذِفُهُ اللَّهُ فِي قَلْبِ مَنْ يَشَاءُ»[19] . آن وقت مي شود اگر کسي در اين راه عالمانه و محققانه تلاش و کوشش کرد «دُعِيَ فِي مَلَكُوتِ السَّمَاوَاتِ عَظِيماً»[20] ، در باطن عالم از او به عظمت ياد مي شود، براي اين که او عقال کرده مدتي زحمت کشيده عالم شده مدتي زحمت کشيده اين دست و پاي علم را عقال کرده که بي راهه نروند.
حالا نگاه کنيد اين چند جمله نوراني همه شان خوب است اما معلوم نيست قبلش چيست؟ بعدش چيست؟ با کيست؟ اينگونه از کلمات هيچ يعني هيچ کتاب علمي نيست، فقط مفردات است. با اين مفردات که نمي شود که آدم تحقيقات اجتهادي بکند! در ذيل سيد رضي(رضوان الله عليه) اين کلمه 123 فرمود: بعضي ها اين را حديث وجود مبارک پيغمبر مي دانند. اين که مي بينيد تفاوت نسخه است، بين اين نسخه مشهور بين ما حوزوي ها با بعضي از نسخه هاي نهج البلاغه اين است که آن جا که سيد رضي مي فرمايد بعضي جاها را از پيغمبر نقل کرده اند، اين آقايان اين را در حديث نبوي نقل مي کنند و در نهج البلاغه نقل نمي کنند. يکي از چيزهايي که سيد رضي مي فرمايد اين را از پيغمبر نقل کردند و بعضي از نهج البلاغه نگارها اين را نمي نويسند و اين را جزء کلمات حضرت رسول مي نويسند همين جاست، چون سيد رضي دارد که «و من الناس من ینسب هذا الکلام إلی رسول الله صلی الله علیه و آله»[21] لذا بعضي از نسخه هاي نهج البلاغه اين را ندارد، از اين قبيل است.
مي فرمايد که «طُوبَی لِمَنْ ذَلَّ فِی نَفْسِهِ»[22] طوبي يعني حيات طيب و طاهر. کسي حيات طيب و طاهر دارد که در درون و ساختارش ذلول باشد نه ذليل. انسان عزيز است. ذلول يعني نرم. تندخويي، تندروي، تندگويي، بدگويي، قهرطلبي، اين ها کار ذلول نيست. فرمود مؤمن ذلول است نه ذليل. ذليل را اصلاً نمي پذيرند. در همين کافي است که «إِنَّ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ فَوَّضَ إِلَى الْمُؤْمِنِ أُمُورَهُ كُلَّهَا وَ لَمْ يُفَوِّضْ إِلَيْهِ أَنْ يُذِلَّ نَفْسَهُ»[23] ؛ مؤمن را آزاد آفريد، اما مؤمن حق ندارد آبروي خودش را بريزد و خودش را ذليل کند. عزت مؤمن مِلک مؤمن نيست امانت الهي بدست او است. اين از روايات نوراني ماست که در کافي آمده است. انسان مال خود را احياناً مي تواند به اين و آن بدهد، حالا بر فرض هم خيلي مناسب نباشد، گرچه حق اسراف و تبذير ندارد ولي مال را به اين و آن دادن که مثلاً شايسته هم نباشد، خيلي بحثي در اين نيست؛ اما آبرويش را به اين و آن بدهد، حق ندارد.
آبروي مؤمن مال مؤمن نيست. مؤمن مالک مال است به تمليک الهي، امين آبروست به تأمين الهي. آبروي مؤمن را خدا به مؤمن نداد که ملک او باشد هر جا بخواهد بريزد و هر کاري بخواهد بکند بکند! «إِنَّ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ فَوَّضَ إِلَى الْمُؤْمِنِ أُمُورَهُ كُلَّهَا وَ لَمْ يُفَوِّضْ إِلَيْهِ أَنْ يُذِلَّ نَفْسَهُ» حق ندارد که مرتّب خودش را کوچک بکند و مدام خودش را ذليل بکند چون آبروي مؤمن از آن جهت که مؤمن است امانت الهي است نزد مؤمن نه ملک مؤمن. اين جلال و شکوه است اين عظمتي است اين مؤمن عزيز است. ﴿لِلَّهِ الْعِزَّةُ وَلِرَسُولِهِ وَلِلْمُؤْمِنِينَ﴾[24] اين از جاهايي است که ذات اقدس الهي مؤمن را در کنار پيغمبر و خدا قرار داد. ﴿لِلَّهِ الْعِزَّةُ وَلِرَسُولِهِ وَلِلْمُؤْمِنِينَ﴾، اما مِلک و مُلک و امثال ذلک که از اين قبيل نيست.
حيات طيب و طاهر داشتن اين است که في نفسه ذلول باشد نه ذليل. فرمود ما زمين را ذلول قرار داديم. هر کاري شما بخواهيد بهره مادي بخواهيد ببريد تجارت و کسب و امثال ذلک بکنيد زمين نرم است. اين ﴿ذُلُلًا﴾[25] که درباره نحل آمده که راه عسل سازي را با نرمش اداره کنيد از همين قبيل است. اين ﴿ذَلُولًا﴾[26] که فرمود ما ارض را ذلول قرار داديم از همين قبيل است؛ يعني نحل با همه نيشي که دارد ﴿ذُلُلًا﴾[27] نرم رفتار اين مسير را طي مي کند تا عسل طيب و طاهر تحويل شما بدهد. زمين نرم است تا مسائل اقتصادي و کشاورزي شما را تأمين کند. ذلول بودن خوب است نه ذليل بودن. اين که فرمود: «طُوبَی لِمَنْ ذَلَّ فِی نَفْسِهِ»[28] يعني نرم باشد.
بعد فرمود: «وَ طَابَ کَسْبُهُ» حلال کسب بکند، چون ذات اقدس الهي هيچ کسي را بدون روزي خلق نکرده است و اگر کسي طيب و طاهر بود مال طيب و طاهر هم تهيه خواهد کرد. کسب او هم طيب و طاهر مي شود. «وَ صَلَحَتْ سَرِیرَتُهُ» هم سيرت نقل شده است هم سريره. باطنش هم صالح است، چون بنده صالح ظاهر و باطنش هم صالح است، براي اين که امام خوبي دارد. اين عقل عملي درون را مثل بيرون، بيرون را مثل درون تطهير مي کند.
«وَ حَسُنَتْ خَلِیقَتُهُ» ساختار او هم زيباست. اصلاً مؤمن که آيت الهي است. بيبنيد گاهي که خدا بخواهد کسي را با عظمت و جلال نقل کند، نام مبارک خودش را مي برد: ﴿أَطِيعُواْ اللّهَ وَأَطِيعُواْ الرَّسُولَ وَأُوْلِي الأَمْرِ مِنكُمْ﴾[29] اين اجلال و گراميداشت اهل بيت(عليهم السلام) است که نام مبارک اين ها در کنار نام پيغمبر و نام الله ذکر شده است ﴿أَطِيعُواْ اللّهَ وَأَطِيعُواْ الرَّسُولَ وَأُوْلِي الأَمْرِ مِنكُمْ﴾ اين تکريم اهل بيت است. يک وقت است که مستقلاً مي فرمايد «اطيعوا اولي الامر» آن خوب است، اما وقتي فرمود از خدا و پيغمبر و اهل بيت (عليهم السلام) اطاعت کنيد، اين اجلال و گراميداشت ويژه است.
در آن آيه دارد که ﴿لِلَّهِ الْعِزَّةُ وَلِرَسُولِهِ وَلِلْمُؤْمِنِينَ﴾[30] ، اين گراميداشت است. يک وقتي مي فرمايد مؤمن عزيز است، اين بيان خوبي است، اما آن وقتي که مي فرمايد عزت برای خدا و پيغمبر و مؤمنين است اين بيان بالاتري است.
اين جا فرمود که خلقت او و ساختار او اين چنين است.
«وَ أَنْفَقَ الْفَضْلَ مِنْ مَالِهِ وَ أَمْسَکَ الْفَضْلَ مِنْ لِسَانِهِ»[31] حرف زائد نزند، مال زائد هم جمع نکند، براي اين که يک مال را وقتي در راه خداي سبحان داد، چند برابر عطا مي کند. اين چنين نيست که از بين برود. چرا وجود مبارک امام سجاد(سلام الله عليه) هر وقت صدقه مي داد دستش را مي بوسيد[32] ؟! مي بوسيد براي اين که می فرمايد ﴿وَيَأْخُذُ الصَّدَقَاتِ﴾[33] . مي گوييد که ﴿وَيَأْخُذُ الصَّدَقَاتِ﴾ يعني «يقبل الصدقات»! نخير، «يأخذ» يعني «يأخذ»! منتها ما بايد حواسمان جمع باشد که اين هزار و يک اسم يا کمتر و بيشتري که در جوشن کبير است کدام ها مربوط به ذات است و کدام ها مربوط به فيض اقدس است و کدام ها مربوط به فيض مقدس است و کدام ها مربوط به عالم طبيعت است و کدام ها مربوط به برزخ است، کدام ها مربوط به بهشت است، اين ها اين طوري است.
اما «يد الله» داريم، «عين الله» داريم، اين ها مربوط به کدام وصف است؟ اين ها حقيقت است، تشبيه نيست. منتها حالا جايش را ما بايد بدانيم که کجاست؟ در مقام ذات نه، در مقام احديت و واحديت و امثال ذلک نه! در مراحله نازله فيض، ذات اقدس الهي مي شود عين او، يا شخص مي شود يد خدا، يا «كُنْتُ ... لِسَانَهُ الَّذِي يَنْطِقُ بِهِ»[34] . همان طوري که ما قاعده «لا تعاد»[35] داريم، قاعده «لا ضرر»[36] داريم که فقيه و اصولي در آن خيلي بحث مي کنند، در همين روايات نوراني حضرت امير(سلام الله عليها)، قاعده قرب فرائض[37] [38] داريم قرب نوافل[39] داريم که حضرت فرمود در قرب نوافل شخص به خدا نزديک مي شود «لَيَتَقَرَّبُ» به خدا. وقتي تقرب حاصل شد «كُنْتُ ... لِسَانَهُ الَّذِي يَنْطِقُ بِهِ»[40] ، من زبان او هستم. گوينده اوست ولي من زبان او هستم، در بعضي از موارد من گوينده هستم او لسان من است. مقابلش در همين نهج البلاغه است. مي فرمايد در اين طرف که حق است. در اين طرف انسان طوري است که حرف مي زند اما زبان، زبان شيطان است اين هم از بيانات نوراني است. اين ها علمي است.
اين طور پراکنده گويي کلمات قصار که نه اول دارد نه آخر دارد، چگونه آدم اين را معنا بکند؟ اما نهج البلاغه را ببينيد فرمود اگر خداي ناکرده بي راهه رفت، شيطان را راه داد و کم کم دوست او شد و کم کم حرف هاي او را گوش داد و کم کم او را به خانه دعوت کرد و کم کم او را به اندرون راه داد، وقتي که به اندرون راه پيدا کرد اين حتماً يعني حتماً - وگرنه اين طوري استدلال که نمي شود - وقتي که شيطان وارد درون خانه کسي شد، «بَاضَ»[41] ، تخم گزاري مي کند. «وَ فَرَّخ»، «فرخ و فرُّوخست جوجه»[42] در همين نصاب هايي که خوانديم. جوجه را معنا کردند، فرخ و فرّوخ اين جوجه ها است. حضرت فرمود وقتي که آمد اول تخم گزاري مي کند، بعد «وَ فَرَّخَ»[43] ، اين تخم ها را به صورت جوجه در مي آورد. وقتي به صورت جوجه درآورد، حتي «دَبَّ»، اين که مي بينيد در درون، يک عده مرتّب وسوسه مي کنند که آن جام بده، آن جام بده «دَبَّ»، دبيب و دابّه که گفتند يعني ببينيد اين مرغ ها مرتّب رفت و آمد دارند، اين را مي گويند دابّه. اين بي چاره مي بيند که در درونش غوغا است، اين بي چاره نمي داند که در درونش جوجه هاي شيطنت هستند که دارند اين کارها را مي کنند. گاهي مي گويد که اين کار را بکنم، گاهي مي گويد آن کار را بکنم.
اول «بَاضَ»، بعد «وَ فَرَّخَ»، بعد «دَبَّ»، دبيب دارد دابّه هاي فراواني - اين شيطان زاده ها - در درون او هستند. وقتي کامل شدند «تکلم بلسانه، أراد بقلبه» سخنگوي او مي شود و حرف را او مي زند. اين «قرب فرائض»[44] [45] و «قرب نوافل»[46] کجا، قاعده «لا ضرر»[47] و قاعده «لا تعاد»[48] کجا؟! اين قاعده «لا ضرر»[49] و قاعده «لا تعاد»[50] را هر طلبه اي بعد از هفت هشت سال درس خواندن حل مي کند، اما آن يک جان کَندن مي خواهد. «قرب فرائض»[51] [52] چيست؟ «قرب نوافل»[53] چيست؟ چگونه مي شود که انسان حرف مي زند ولي گوينده شيطان است؟ چگونه مي شود که انسان مي شنود ولي سامعه(شنونده) شيطان است؟ «حتي تکلّم بلسانه و نطق بلسانه و أخذ بيده» شيطان مي شود دست او، شيطان مي شود پاي او، شيطان مي شود چشم او. يکي قرب نوافل است، بالاترش قرب فرائض است.
آن که در اين بخش نهج البلاغه است قرب نوافل است. در برابر قرب نوافل، بُعد نوافل است و بُعد اعمال و معاصي است. اين تعارف نيست تشبيه نيست. نهج البلاغه تلو قرآن است، تشبيه و اين ها باشد نيست.
اين ها تشبيه نيست، اين ها تمثيل نيست، اين ها تنظير نيست، اين ها حقيقت است. اما بين اين ها و قاعده «لا تعاد»[54] خيلي فرق است. بين اين ها و قاعده «لا ضرر»[55] خيلي فرق است. اين ها محجور در حوزه است. اين خطبه را ملاحظه بفرماييد. اين ها را که نمي شود حمل بر تشبيه کرد. فرمود به زبان او حرف مي زند در بعضي از موارد حضرت بالصراحه به بعضي از افراد تبهکار مي فرمايد که «إنما الشيطان تکلم بلسانه» اين ها تشبيه نيست، اين ها تنظير نيست، اين ها فحش نيست. اين ها بدگويي نيست اين ها حقيقت است. گاهي اين طور مي شود گاهي آن طور مي شود.
اگر ما امام شناس بوديم، کارها را دست عقل داديم، همين! تا اين عقلي که حضرت فرمود: «ما عبد به الرحمان و اكتسب به الجنان»[56] دستور ندهد آن جام نمي دهيم، اين گونه به مراتب انسان اهل بهشت خواهد بود يقيناً. اين ها همه آثار نوراني همان رهبري عقل است.
فرمود به اين که «وَ حَسُنَتْ خَلِیقَتُهُ وَ أَنْفَقَ الْفَضْلَ مِنْ مَالِهِ وَ أَمْسَکَ الْفَضْلَ مِنْ لِسَانِهِ»[57] حرف زائد نمي زند مال زائد هم جمع نمي کند. «وَ عَزَلَ عَنِ النَّاسِ شَرَّهُ» به کسي بد نمي گويد. بد او به کسي هم نمي رسد. «وَ وَسِعَتْهُ السُّنَّهُ وَ لَمْ یُنْسَبْ إِلَی الْبِدْعَهٍ» ما مي توانيم دو تا اجتهاد داشته باشيم: يک اجتهاد فقه و اصولي که رايج است. يک اجتهاد نوآوري در جايي که نبود. اين بدعت نيست. اين سنت است يک کسي جامعه شناس خوب، اقتصاد دان خوب، راهنماي خوب، مبتکر خوب، اين مي تواند کار خوبي در مملکت بکند. نوآوري داشته باشد.
اين اجتهاد عادي حوزه و دانشگاه درس خواندني است. اما «مَنْ سَنَّ سُنَّةً حَسَنَةً»[58] [59] کان له کذا و کذا، اين است. يک وقت است يک کسي مي گويد راهپيمايی اين راهپيمايي اول که نبود، راهپيمايي 22 بهمن يک سنت خوبي است. يک کسي آمده گفته به اين که پانزده اسفند شد درخت کاري بکنيد! بعضي از کارها بود که بزرگان قبلي ما سنت گذاشتند فرمود اين کار را بکنيد. چرا در اقتصاد مجتهد نيستيد؟! اين جايش خالي است «مَنْ سَنَّ سُنَّةً حَسَنَةً فَلَهُ أَجْرُهَا»، چه اين که اگر کسي بدعت بگذارد «وَ مَنْ سَنَّ سُنَّةً سَيِّئَةً كَانَ عَلَيْهِ وِزْرُهَا وَ وِزْرُ مَنْ عَمِلَ بِهَا»[60] . اين اجتهاد جايش خالي است.
ما يک نوآوري داشته باشيم که مشکل ما را حل کند، همه بارها و کارها را به عهده زيد و عمرو نگذاريم. اگر يک روش خوبي يک سنت خوبي در کشورداري در اداره مملکت، در ارزاني و اقتصاد سنت شد اين ها نعمت خوبي است. الآن اين روايت نوراني که در در بحث هاي فقهيمان خوانديم، اين ها دستورات ديني ماست که وجود مبارک ائمه(عليهم السلام) اين را به ما فرمودند که شما اگر اين کار را بکنيد به مقصد مي رسيد، يک؛ بعد هم تعبير ديگري دارند که اگر از اين کارها خودتان را محروم بکنيد و کشورتان را محروم بکنيد تبهکار هستيد.
در جلد هفده کتاب شريف وسائل صفحه 41 اين بيان نوراني را از وجود مبارک حضرت امير دارد، مي فرمايد به اين که «كان أمير المؤمنين ( عليه السلام )»[61] اين «کان» مستحضريد که مفيد استمرار است يعني حضرت يکي دو بار نمي فرمود، مرتب اين فرمايش را مي فرمود، مي فرمود: «من وجد ماءاً وتراباً ثمّ افتقر فأبعده الله»، کشوري که آب دارد خاک دارد اما گرفتار گراني باشد کمي ارزاق باشد خدا او را از رحمت دور کند. همه اش که نماز و زيارت و اين ها نيست. نماز زيارت سرجايش محفوظ است فهميدن اقتصاد و کار کردن و بهره گيري از زمين هم سرجايش محفوظ است. اين را «کان» فرمود يعني مکرر حضرت امير مي فرمود کشوري که آب دارد خاک دارد مثل ايران، گرفتار گراني باشد «فأبعده الله».
اين نفرين نيست اين جمله خبريه اي است در حقيقت که به داعي انشاء است يعني اين کار را خدا مي کند.
پرسش: ...
پاسخ: آن هم بدتر، براي اين که نه تنها نرفته به طرف اقتصاد، بلکه يک کاري کرده که اين نرفتن را تشديد کرده است. يک گنهکار اقتصاددان با گنهکار بي اقتصاد تفاوت دارد. او کار بدتري کرده او گناهش مضاعف است، اما اين کاري کرده که دنياي مردم را راحت کرده و آخرت مردم را هم راحت کرده است. آن که فرمود گناه برکت را از بين مي برد گناه و معصيت روزي را قطع مي کند[62] اين ها سرجايش محفوظ است. فرمود: «من وجد ماءاً وتراباً ثمّ افتقر فأبعده الله»[63] ، اين را در صفحه 41 فرمود.
در همان صفحه 41 به وجود مبارک حضرت امير عرض کردند که اين که بار شتر شماست چيست؟ در آن جا فرمود به اين که اين هزار درخت است يک باغي است يک پارکي است. عرض کردند پارک و هزار درخت که روي شتر جا نمي گيرد. فرمود هزار تا هسته خرماست اين را مي کارم مي شود درخت.[64] اين سنت حسنه است. اگر کسي گفت مثلاً پانزده اسفند روز درختکاري است و همه هم جمع شدند اين «مَنْ سَنَّ سُنَّةً حَسَنَةً»[65] [66] مي شود. يا فلان روز روز فلان کار است براي تأمين اقتصاد «مَنْ سَنَّ سُنَّةً حَسَنَةً». اين اجتهاد عادي و عرفي است که ما را تشويق کردند که اين جايش خالي است. همان طوري که اجتهاد فقهي برکات و نورانيات خودش را دارد، اجتهاد اين چنيني هم برکات و نورانيت خودش را دارد.
پرسش: ... گوش شنوا هم بايد باشد
پاسخ: همه ما همين طور هستيم چه گوينده و چه شنونده، همه ما بايد باشيم، اختصاصي به يک نفر ندارد. اگر گوينده اي خداي ناکرده بگويد و عمل نکند، او هم همين است. در صفحه 42 هم همينطور است. در صفحه 42 از وجود مبارک پيغمبر نقل شده است که «من سقى طلحة أو سدرة فكأنّما سقى مؤمناً من ظمأ»[67] ، اگر يک کسي يک سطل آب پاي درختي بريزد مثل اين که مؤمني را سيرآب کرده است. اين کم تشويقی است براي درختکاري. اين ها مي شود سنت حسنه. از طرف هاي ديگر فراوان به ما دستور دادند که يک کاري انجام بدهيد که جامعه رفاه داشته باشد.
بارها به عرضتان رسيد ما فارسي زبان هستيم و خيلي هم خوشبختيم که فارسي حرف مي زنيم. ما بعد از انقلاب هر چه نوشتيم فارسي بود. از بس اين زبان برای ما شيرين است از ايران بايد اين حرف ها برود به جاهاي ديگر. حالا چرا ما عربي بنويسيم آن ها فارسي بخوانند و فارسي ياد بگيرند. علم هم که در ايران کم نيست. چه حوزه چه دانشگاه، دانشمندان فراواني داشته و به لطف الهي دارند. کتاب ها را فارسی بنويسند آن ها هم فارسي ياد بگيرند و فارسي بفهمند. بعد از انقلاب يادمان نيست چيزي عربي نوشته باشيم هر چه نوشتيم فارسي است. اين هست، چه فارسي چه عربي.
اين جا وجود مبارک رسول خدا فرمود که شما اگر يک درختي را يک سطل آب به آن بدهيد مثل آن است که يک مؤمن تشنه اي را يک ليوان آب بدهيد. اين قدر ثواب دارد. اين دين به فکر اقتصاد مردم نيست؟ در صفحه 42 ملاحظه بفرماييد اين فرمايش را دارند «من سقى طلحة أو سدرة فكأنّما سقى مؤمناً من ظمأ»، «ضمأ» يعني عطش و تشنگي. اگر يک مؤمن تشنه اي را شما با يک ليوان آب نجات بدهيد چقدر ثواب دارد؟ اين دين، دين اقتصاد است. دين کار است. اگر علي بن ابي طالب(سلام الله عليهما) است آن هزار هسته خرما را مي گويد يک پارک. اگر وجود مبارک پيغمبر است فرمود يک ظرف آب که به يک درخت مي دهيد مثل اين است که ليوان را به يک مؤمن تشنه بدهيد.
از اين بالاتر، از اين بالاتر يعني از اين بالاتر! اين که واقع ما حرم مشرّف مي شويم در و ديوار را مي بوسيم براي همين است اين حرف ها اصلاً سابقه نداشت آن وقتي که اين حرف ها را ائمه فرمودند کسي اين حرف ها را نمي زند.
اين ها فرمودند به اين که اين مالي که زير مجموعه شماست، اين که زير مجموعه شماست اگر اين را با احترام اداره کنيد بهره هاي فراواني مي بريد. در باب اطمعه و اشربه دارد که حيواني که خودتان تربيت کرديد حالا مي خواهيد بفروشيد بفروشيد و گوشتي مي خواهيد تهيه کنيد از بازار تهيه کنيد، اما حيواني که خودتان تربيت کرديد اين حيوان را نکشيد. اين زير دست شما تربيت شد، چون زير دست شما تربيت شد اين را نکشيد. حالا اين را خواستيد عوض بکنيد به يک کسي يا جاي ديگر بدهيد آن وقت گوشت ديگري تهيه کنيد.
اين در اطعمه و اشربه هست. در کتاب هاي فقهي هست. همه ما هم درسش را خوانديم هم درسش را هم گفتيم، اما کسي را بخواهد به اين عمل بکند! مي بينيد اين که مي بينيد علامه طباطبايي علامه طباطبايي است، او فقط يک فيلسوف نبود، مفسر نبود، او سال 34 تقريباً نزديک هاي شصت و هفت هشت سال قبل نزديک هفتاد سال که ما آمديم، در همان اوائل يک روز رفتم خدمتشان، هوا تقريباً گرم بود درها هم باز بود، همه ما در خانه ها مي دانيد مرغ داشتيم و اين رسم بود. آن روز که بازار مرغ نمي کشتند مرغ فروشي نبود، هر کسي در خانه اش همين مرغ ها بود و اين ها بود. من در خدمتشان نشسته بودم در اتاق هم باز بود اين مرغ ها از داخل حيات آمدند از پله ها بالا، نزديک بود بيايند داخل اتاق، بعد ما کيش کرديم (پرانديم) اين ها رفتند. به همين مناسبت ايشان فرمودند اين ها اين جا هستند تا پير بشوند بميرند.
اين را توضيح دادند که اصلاً مرغي که در خانه داريم و تربيت شده ماست اين ها تا خودشان پير نشوند نميرند، کسي کاري به اين ها ندارد. ما اين را از هيچ کسي نشنيديم. فرمودند اگر مهماني چيزي باشد بالاخره از بيرون تهيه مي کنيم. اين روحيه طباطبايي مي سازد که آدم در عمري با کسي عصباني بشود با کسي بد بگويد، نخواهد بود.
خدا رحمت کند پسر بزرگ ايشان را آقاي سيد عبدالباقي(رضوان الله عليه) من اين قصه را براي ايشان نقل کردم گفت بله حاج آقا، ما يک خروسي داشتيم اخيراً سنّش به بيست سالگي رسيد و خودش مُرد! اين يک روحيه است. اين روحيه را چه کسي تربيت کرد؟ اين روحيه را همين صاحبان قبور گفتند آن وقت که 1400 سال قبل اين حرف ها نبود حقوق حيوانات نبود. فرمودند گوسفندي که خودتان تربيت کرديد اين را به منا نبريد. مي خواهيد قرباني کنيد يک گوسفند ديگري تهيه کنيد. اين که خودت تربيت کردي زير مجموعه تو بود و با تو انس گرفته است اين کار را نکن. اين رحم و عاطفه و کلام طيب، تربيت مي کند.
اين که حضرت در آن خطبه فرمود به اين که «دَبَّ وَ دَرَج»[68] بعد از «فَبَاضَ» بعد از «وَ فَرَّخَ»، «فَبَاضَ وَ فَرَّخَ»، «دَبَّ وَ دَرَجَ»، اين يک چيز حسابي است. آن وقت اين مسئله «تکلم بلسانه» اين مي شود امام آدم که آدم بايد بررسي بکند که من حرف چه کسي را مي خواهم گوش بدهم؟ هر کاري مي خواهد انجام بدهد، اول محاسبه نفس مي کند «حاسبوا أنفسكم قبل أن تحاسبوا»[69] .
منظورم از اين بيان بود که اين کلمات نوراني سه چهار جمله، اين نه بعدي دارد، نه حشري دارد، نه علميتي دارد، اصلاً معلوم نيست چي به چيست! تا به اين کتاب شريف تمام نهج البلاغه مراجعه نشود و معلوم نشود که اين سه چهار جمله از کجا گرفته شده است، آن وقت نه سباق دارد و نه سياق. فقط موعظه است و به درد موعظه مي خورد که کسي روي منبر سخنراني مي کند يا بنويسد، اما به درد حوزه که عالمانه انسان يک کلامي را بخواهد تبيين کند نمی خورد و همان حرف مي شود که فرمود «مرسله رضي(رضوان الله عليه)».