1402/09/02
بسم الله الرحمن الرحیم
حکمت 123/حکمت ها /نهج البلاغه
موضوع: نهج البلاغه/حکمت ها /حکمت 123
کلمه طيبه اي که بنام وجود مبارک حضرت امير در نهج البلاغه ثبت شده است کلمه 123 است. اين جمله را مرحوم سيد رضي(رضوان الله تعالي عليه) بيان مي کند که به وجود مبارک پيغمبر منسوب است و از آن حضرت نقل شد؛ لذا در بعضي از نسخه هاي نهج البلاغه که اين جمله نيست، آن بزرگواران برايشان ثابت شده است که اين حديث از وجود مبارک پيغمبر است و اگر حضرت امير فرمود همان گفته حضرت رسول را بيان کرد.
به هر تقدير سرّ اين که اختلاف نسخه است و در بعضي از نهج البلاغه ها نيست بخاطر همين نقل سيد رضي(رضوان الله عليه) است. اصل آن جمله اين است که فرمود: «طُوبَی لِمَنْ ذَلَّ فِی نَفْسِهِ وَ طَابَ کَسْبُهُ وَ صَلَحَتْ سَرِیرَتُهُ وَ حَسُنَتْ خَلِیقَتُهُ وَ أَنْفَقَ الْفَضْلَ مِنْ مَالِهِ وَ أَمْسَکَ الْفَضْلَ مِنْ لِسَانِهِ وَ عَزَلَ عَنِ النَّاسِ شَرَّهُ وَ وَسِعَتْهُ السُّنَّهُ وَ لَمْ یُنْسَبْ إِلَی الْبِدْعَهٍ»[1]
اين چند جمله نوراني در حقيقت شناسنامه انسان است. انساني سعادتمند است که اين ها را داشته باشد. اين ها تعيين يک رهبر است. معاونان عملي رهبر است. کارشناسان دروني نفس است و مانند آن.
اين معرفت شناسي را وجود مبارک آن حضرت ـ حالا اين حديث نبوي است يا علوي ـ مشخص کرد که انسان يک سلسله شؤون علمي دارد و يک سلسله شؤون عملي دارد و يک سلسله خواسته ها دارد و يک سلسله ناخواسته ها دارد. اين يک غوغايي در درون نفس انسان است. انسان اگر بخواهد بي راهه نرود و کسي را هم نرنجاند، نه بي راهه برود نه راه کسي را ببندد بايد يک امامي داشته باشد و يک کارشناس هايي داشته باشد علمي، و يک کارشناس هايي داشته باشد عملي.
آيا آن امام انسان علم انسان است يا عقل انسان؟ اين را خوب تبيين کردند که علم هرگز نمي تواند امامت يک انسان را به عهده بگيرد، چون مي داند که اين کار چيست، اما کجا مصرف بکند؟ چه طور مصرف بکند؟ چه زمانی صلاح است و چه زمانی صلاح نيست؟ آيا لله است يا للنفس است؟ اين کار عقل است.
در بحث هاي قبلي فرمودند: «التَّعَلُّمُ بِالْعَقْلِ يُعْتَقَدُ»[2] ، اولاً ما چندين سلسله حرف داريم. ما نمي خواهم شاگرد تربيت کنيم، ما مي خواهيم مجتهد بپرورانيم. يک سلسله از نصوص اين است که «علينا إلقاء الاُصول ، وعليكم التفريع»[3] هميشه شما شاگرد باشيد اين به درد کسي نمي خورد. ما يک سلسله قواعد و اصول کلي را مي گوييم، شما استنباط فروع از اين اصول، ارجاع اين فروع به اصول، راهنمايي و فرازندگي اصول نسبت به فروع را بايد داشته باشيد. شما بايد مجتهد بشويد «علينا إلقاء الاُصول ، وعليكم التفريع». اين مرحله دوم بود.
مرحله اول که دعوت به علم و عالم شدن و اين هاست که حرفي در آن نيست؛ اما مرحله دوم اين است که ما مي خواهيم مجتهد تربيت کنيم که آن ها هم شاگرداني تربيت کنند. اين ارجاع فروع به اصول و رهبري اصول نسبت به فروع کار مجتهد است. فرمود ما مي خواهيم مجتهد تربيت کنيم نه شاگرد عادي. اين يک طايفه از نصوص است که بخشي از اين ها قبلاً در بحث قضاء خوانده شد «علينا إلقاء الاُصول ، وعليكم التفريع».
بخش اول اين است که دعوت کردند ما را به علم.
بخش دوم اين است که ما را دعوت کردند به اجتهاد، نه شاگردي. يک عمري يک کسي شاگرد است! يا مجموعه اطلاعات است مثل استخر. استخر هميشه آب دارد ولي آب از جاي ديگر آمده است. يک کسي ممکن است چندين مسئله بداند و فتواها را جمع بداند و اقوال را بداند ولي يک عمري شاگردي کرده است و مجتهد نشده است. اگر چشمه شد نه استخر، آن باغ را خودش از آب خودش آبياري مي کند. اگر چشمه بود، مي شود: «علينا إلقاء الاُصول ، وعليكم التفريع».
بخش سوم شناسايي مديران، معاونان، کارشناسان و رهبري است. ما يک سلسله قواي علمي داريم وهم داريم خيال داريم و مانند آن. يک سلسله قوايي داريم مربوط به حرکت است اراده داريم تصميم داريم خواسته داريم شهوت داريم غضب داريم، اين ها را چه کسي بايد رهبري بکند؟ آيا اين ها را علم رهبري مي کند يا عقل؟ آيا اين ها را جزم رهبري مي کند يا عزم؟ آيا اين ها را ميل نفساني رهبري مي کند يا اراده ربّاني؟ فرمود شما اول بايد امامتان را بشناسيد. شما مي خواهيد عالمانه زندگي کنيد يا عاقلانه؟ اگر عالمانه خواستيد زندگي کنيد، خيلي ها هستند که همين علم را صرف شبهات کردند، متنبّيان عالمانه زندگي کردند نه عاقلانه. همه آن هايي که داعيه نبوت داشتند عالمانه زندگي کردند. بالاخره يک چيزهايي آوردند. همه آن هايي که داعيه امامت داشتند عالمانه زندگي کردند يک چيزي آوردند.
اين علم يک چيز سرکشي است. اين علم را عقل بايد عقال بکند. زانوي او را ببندد که بي جا فکر نکند. اين علم را بي جا صرف نکند. شبهه را تقويت نکند. پس اول بايد مشخص بشود که شناسنامه را بنام چه کسي بگيرد. حضرت فرمود شناسنامه را بايد بنام عقل گرفت. اين عقل علم را رهبري مي کند. مستحضريد که علم را عقل نظري به عهده دارد که کار حوزه و دانشگاه است. عقل عملي را مسجد و نماز شب اداره مي کنند که کار سجده طولاني است. «الْعَقْلُ مَا عُبِدَ بِهِ الرَّحْمَنُ وَ اكْتُسِبَ بِهِ الْجِنَانُ»[4] عقل است که آدم را بهشتي مي کند نه علم. علم يعني مي داند چه چيزي خوب است و چه بد است. کجا بگويد و کجا نگويد؟ کجا شبهه ايجاد کند و کجا شبهه را تقويت کند؟ کجا شبهه را برطرف کند؟ اين ها کار عقل است.
ما دو تا تصديق داريم، يک تصديق به «ثبوت المحمول للموضوع» است اين کار عقل نظري است کار حوزه و دانشگاه است. يک عقدي داريم که عصاره علم را به جان گره مي زند اين دست تواناي عقل عملي است که امام فرمود: «الْعَقْلُ مَا عُبِدَ بِهِ الرَّحْمَنُ وَ اكْتُسِبَ بِهِ الْجِنَانُ». مرز عقل نظري و عقل عملي کاملاً جداست؛ يعني آدم مي تواند بفهمد چيزي صد درصد حق است و عمل نکند! وجود مبارک موساي کليم بعد از آن جريان مسابقه جهاني، به فرعون ملعون فرمود: ﴿لَقَدْ عَلِمْتَ﴾ ﴿لَقَدْ عَلِمْتَ مَا أَنزَلَ هَؤُلاء إِلاَّ رَبُّ السَّمَاوَاتِ وَالأَرْضِ بَصَآئِرَ﴾[5] براي تو مسلّم شد که اين کار ما معجزه است و آن ها سحر است، براي اين که ما با اين که عصا را انداختيم تمام مي داني که ﴿سَحَرُواْ أَعْيُنَ النَّاسِ وَاسْتَرْهَبُوهُمْ﴾[6] ، همه اين چوب ها چوب شدند و همه اين طناب ها طناب شدند، فقط يک مار ميدرخشيد و آن عصاي ما بود. براي تو مسلّم شد ﴿لَقَدْ عَلِمْتَ مَا أَنزَلَ هَؤُلاء إِلاَّ رَبُّ السَّمَاوَاتِ وَالأَرْضِ بَصَآئِرَ﴾[7] ، براي تو مثل دو دو تا چهار تا روشن شد.
قرآن هم از اين صحنه خبر مي دهد که ﴿وَجَحَدُوا بِهَا وَاسْتَيْقَنَتْهَا أَنفُسُهُمْ﴾[8] فرمودند فراعنه و ملأ فرعون برايشان مسلّم شد حق با موساي کليم است اما عمل نکردند. پس مي شود انسان يک چيزي را صد درصد بداند و عمل نکند، چون عقل نظري بيچاره که مأمور عمل نيست، اين مأمور فهم است.
ما يک جزم داريم که از اين جزم هيچ کاري ساخته نيست فقط کار علمي ساخته است که حوزه و دانشگاه را اداره مي کند. يک عزم داريم. عزم هيچ ارتباطي با جزم ندارد. عزم کار عقل عملي است که فرمود: «الْعَقْلُ مَا عُبِدَ بِهِ الرَّحْمَنُ وَ اكْتُسِبَ بِهِ الْجِنَانُ»[9] ، جزم برای عقل نظري است که انسان چيزي را مي فهمد، اين محمول برای اين موضوع است، آن موضوع داراي اين محمول هست! اين کار حوزه و دانشگاه است؛ اما آن که به جان گره ببندد و انسان را معتقد کند آن عقل عملي است؛ لذا در بيانات نوراني حضرت امير بود که «کَمْ مِنْ عَقْلٍ أَسِیرٍ تَحْتَ هَوَی أَمِیرٍ»[10] ، جهاد و جنگ و مبارزه، بين هوس و عقل عملي است. هيچ کس مانع درس خواندن آدم نيست. انسان مي خواهد درس بخواند خيلي چيز بفهمد، هوس با او معارضه ندارد، جهادي در کار نيست و شايد او را تقويت بکند و بگويد اگر تو اين علم را بگيري حرف اول را تو مي زني، دنبال تو مي آيند، اين بازي ها را هم تو در مي آوري! ممکن است اين هوس، عقل نظری را نه تنها ممانعت نمي کند تقويت هم بکند.؛ اما تمام نبردها بين اين هوس و بين عقل عملي است که عقال مي کند که «الْعَقْلُ مَا عُبِدَ بِهِ الرَّحْمَنُ وَ اكْتُسِبَ بِهِ الْجِنَانُ»[11] . دعوا اينجاست.
پس ممکن است انسان صد درصد يک مطلبي را بداند حق است، محمول برای موضوع، اين شيء است اما عمل نکند. اين که فرمود: ﴿وَجَحَدُوا بِهَا وَاسْتَيْقَنَتْهَا أَنفُسُهُمْ﴾[12] ، اين استيقن بالاتر تيقّن است، مثل استبصر است. يقين پيدا کردند که حق با موساي کليم است ولي عمل نکردند، چون دانش که عمل نمي کند آن بينش است که عمل مي کند.
فرمود علم را بايد عقال کرد. بايد پايش را بست که چموشي نکند و آن دست عقل عملي است «الْعَقْلُ مَا عُبِدَ بِهِ الرَّحْمَنُ وَ اكْتُسِبَ بِهِ الْجِنَانُ»[13] .
وجود مبارک حضرت امير فرمود اول انسان بايد براي خودش شناسنامه بگيرد که امام او کيست؟ آيا امام او درس و بحث و حوزه و دانشگاه است؟ يا امام او سحر و نماز جماعت و نماز جمعه و نماز کذا و کذا و بندگي و خلوص و گريه ناله است؟ وقتي مشخص شد امام او عقل عملي است و رهبري او را «مَا عُبِدَ بِهِ الرَّحْمَنُ» تأمين مي کند آن وقت مطمئن است تمام شؤون علمي او تحت عقل عملي اوست که کجا بگويد و کجا نگويد؟ علمش را چه طور مصرف بکند و چه طور مصرف نکند؟.
اگر – معاذالله - در جهاد اوسط يا جهاد اکبر شکست بخورد و رهبري را علم به عهده بگيرد آن وقت علم به هر سمتي که خودش ميل دارد مي برد.
لذا حضرت فرمود خوشا به حال کسي که در درون خود خضوع را احساس بکند، به دنبال علم نباشد، علم ابزار خوبي است اما نه رهبر خوبي است، نه امام خوبي نه پيشواي خوبي، يک ابزار خوبي است يک اسحله خوبي است اما آن که امام خوبي است عقل است که «الْعَقْلُ مَا عُبِدَ بِهِ الرَّحْمَنُ وَ اكْتُسِبَ بِهِ الْجِنَانُ».
خدا غريق رحمت کند مرحوم کلينی را، آن روز عبارت ايشان را خوانديم که ايشان يک مقدمه پنج شش صفحه اي دارد آخرين خطي که در مقدمه کتاب شريف کافي است اين است که آن قطب فرهنگي ملت اسلامي، عقل است: «إذ كان العقل هو القطب الّذي عليه المدار و به يحتجّ و له الثواب، و عليه العقاب»[14] ؛ حتماً يعني حتماً اين پنج شش صفحه مقدمه مرحوم کليني را بخوانيد، آخرين خطّش همين است که قطب فرهنگي يک ملت عقل آن ملت است. قطب فرهنگي يک جامعه و يک امت عقل آن امت است. اين عقل است که عقال مي کند و بازو و زانوي شهوت و غضب را مي بندد و «مَا عُبِدَ بِهِ الرَّحْمَنُ»[15] مي شود «وَ اكْتُسِبَ بِهِ الْجِنَانُ».
وجود مبارک حضرت امير فرمود انسان بايد در برابر عقل آرام باشد خاضع باشد آن غرور و خودخواهي را در پاي عقل قرباني کند اين کار را بکند و عزّت کاذب را رها کند به عزت صادق برسد. در بعضي از خطبه هاي ديگر فرمود به اين که عزت دنيا عزت کاذب است چون آبروريزي به دنبالش است. آن عزتي که پايانش آبرويزي است پس عزت کاذب است. شما هم در برابر اين امامتان ذلول باشيد نه ذليل.
فرمود ذلت را هيچ وقت خدا امضاء نکرده است. در کافي مرحوم کليني(رضوان الله تعالي عليه) اين حديث نوراني هست که «إِنَّ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ فَوَّضَ إِلَى الْمُؤْمِنِ أُمُورَهُ كُلَّهَا وَ لَمْ يُفَوِّضْ إِلَيْهِ أَنْ يُذِلَّ نَفْسَهُ»[16] ؛ خدا مؤمن را آزاد خلق کرده و کارهاي مؤمن را به او واگذار کرده است ولي اجازه نداده که خود را ذليل کند و آبروي خودش را ببرد. اين آبروي ما امانت الهي است پيش ما. اين مال را به ما داد حالا يک وقتي معصيت کرديم بي جا صرف کرديم يک حرف ديگري است، اما آبرو را به ما نداد. آبرو را به ما امانت سپرد. «إِنَّ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ فَوَّضَ إِلَى الْمُؤْمِنِ أُمُورَهُ كُلَّهَا وَ لَمْ يُفَوِّضْ إِلَيْهِ أَنْ يُذِلَّ نَفْسَهُ»، هر کدام از ما به لطف الهي حالا در هر جايي هستيم يک آبرويي داريم. اين آبرو برای ما نيست مثل مال نيست که به هر جا ببريم بدهيم. آبرو مال الله است، يک؛ به ما به عنوان امانت داد، دو؛ فرمود شما امين باشيد خائن نباشيد، اين سه. به ما اجازه نداد که انسان آبروش خودش را در هر جايي صرف بکند.
معلوم مي شود که نمي خواستند که ما ذليل باشيم. گفتند ذلول باشيد. ذلول يعني آرام و نرم. فرمود ما ذليل خلق نکرديم ذلول خلق کرديم. اين زمان با همه جلال و شکوه و کوه هاي ستبري که دارد در برابر شما ذلول است رام است هر بهره اي که خواستيد از کوه ببريد از دشت ببريد اين در اختيار شماست. ما اين ها را ذلول خلق کرديم نه ذليل. آرام خلق کردم نرم کرديم؛ اما به مؤمن فرمود شما در درون خودتان نسبت به بارگاه عقل ذلول باشيد. ذليل و پَست و فرومايه نباشيد. اين را هرگز خداي سبحان حاضر نيست.
در اين قسمت فرمود به اين که چند جمله است که شناسنامه انسان را تأمين مي کند. اول اين که «طُوبَی لِمَنْ ذَلَّ فِی نَفْسِهِ»[17] يعني ذلول باشد نه ذليل. «وَ طَابَ کَسْبُهُ» درست است که مي تواند از چند راه درآمدي داشته باشد ولي کسب طيب و طاهر داشته باشد. «وَ صَلَحَتْ سَرِیرَتُهُ» همان طوري که ظاهرش را اصلاح کرده باطنش را اصلاح کند خير مردم را بخواهد، نه بي راهه برود نه راه کسي را ببندد. اين که گفتند چهل مؤمن را شما در سحر دعا کنيد براي اين که روز هم به فکر چهل مؤمن باشيد. اين طور نيست که فقط به دعاي خالص بسنده کنيد.
«وَ حَسُنَتْ خَلِیقَتُهُ» ما يک خَلق داريم که کار الهي است. يک خُلق داريم که خليفه اِله بايد آن خُلق را آن جام بدهد. اين اخلاق را که از خلقت اوصاف دروني است، ذات اقدس الهي وظيفه مظاهر خود قرار داد وظيفه خلفاي خود قرار داد لذا فرمود: «تخلقوا بأخلاق الله»[18] ، و امثال ذلک. شما خليفه الله هستيد به اخلاق الهي متخلق بشويد.
«وَ أَنْفَقَ الْفَضْلَ مِنْ مَالِهِ»[19] مقدار مالي براي انسان لازم است که با آن زندگي مي کند، زائد از آن مال حالا يک پنجم است يا کمتر و بيشتر است - گاهي يک دهم است در زکات گاهي يک پنجم است در خمس و مانند آن - آن را فرمود در راه حق صرف بکنيد. «وَ أَمْسَکَ الْفَضْلَ» حرف هاي زائد براي چه داريد مي زنيد؟ چيزي که نافع نيست سودمند نيست کارآمد نيست آن ها را مواظب باشيد، چون بايد مهار بکنيد، زبان بايد عقال بشود دست و پا بايد عقال بشود، ثروت بايد عقال بشود علم بايد عقال بشود.
«وَ أَمْسَکَ الْفَضْلَ مِنْ لِسَانِهِ وَ عَزَلَ عَنِ النَّاسِ شَرَّهُ» مبادا شرّ او به کسي برسد، چون همين شر در قيامت تبديل مي شود به عذاب مضاعف.
«وَ وَسِعَتْهُ السُّنَّهُ وَ لَمْ یُنْسَبْ إِلَی الْبِدْعَهٍ» اين دين، دين وسيع است هيچ وقت انسان در نمي ماند که حالا بگويد مجبور شدم من که يک امر بدعتي را بياورم، نه! اين چنين نيست آن حلال الهي واجبات الهي مستحبات الهي حتي مکروهات الهي مباحات الهي خيلي وسيع است که انسان مجبور نيست از اين دايره بيرون برود – معاذالله - خودش را به حرام بکشاند.
اگر اين کار را کرد «طُوبَی لِمَنْ» اين طوبي و حيات طيب و طاهر برای اوست. همان حرف جناب فردوسي آن روز خوانده شد که
«اگر بار خارست خود کِشته اي وگر پرنيانست خود رشته اي»[20]
انسان مشغول آبياري است حالا يا بار او خار است مثل درخت قتاد که کار آن جز تيغ دادن چيز ديگري نيست يا نظير سيب و گلابي و ميوه هاي خوش طعم ديگر است.
«اگر بار خارست خود کِشته اي وگر پرنيانست خود رشته اي»
ما که از اسرار قيامت خبري نداريم، هزارها علم در آن جا هست که ما بي خبريم ولي «اين قدر هست که بانگ جرسي مي آيد»[21] . آن قدر هست که ما اين را مي فهميم که در قرآن کريم آمده ما هيزم از جنگل بياوريم اين نيست، هيزم همين اختلاسي ها هستند ﴿وَأَمَّا الْقَاسِطُونَ فَكَانُوا لِجَهَنَّمَ حَطَبًا﴾[22] حطب يعني هيزم.
ما جهنم داريم سوخت و سوز داريم، وسائل سوخت و سوز داريم ولي از جنگل هيزم نمي آوريم همين ها هستند. اين را ما مي فهميم اما حالا ممکن است از جاهاي ديگر هم چوب بياورند ولي اسرار غيبي پيش ما روشن نيست. ما که برنخورديم به يک آيه اي که بفرمايد ما از جنگل يا از جای ديگری هيزم می آوريم. فرمود هيزم جهنم همين ظالمين هستند. همين کسانی هستند که غزه را می سوزانند، که بارها به عرضتان رسيد ما يک فرعون در تاريخ بود که فقط ﴿يُذَبِّحُونَ أَبْنَاءكُمْ﴾[23] [24] بود اما اين ها هم «يُذَبِّحُونَ أَبْناءَ» هستند هم «يذبحون البنات» هستند هم «يقتلون الآباء» هستند هم «يقتلون الأمهات» هستند ولی هيچ کس هم حرفي نمي زند! اين يعني چه؟
اين يک فرعون بود. همان خدا که بساط اين ها را جمع کرد. همان ذات اقدس الهي بساط اين ها را جمع مي کند اين بي ترديد است ولي بالاخره وظيفه ما چيست؟ چقدر بايد دعا کنيم؟ اين جهان اسلام چکار بايد بکند؟ آن محروم خسر الدنيا و الآخرة يک نفر بود فقط پسربچه ها را مي کشد، دخترها و مادرها و پدرها و اين ها که نبود. اين هيزم جهنم است. فرمود: ﴿وَأَمَّا الْقَاسِطُونَ فَكَانُوا لِجَهَنَّمَ حَطَبًا﴾[25] . اين امام نداشت اين رهبر نداشت. اين يک سلسله اطلاعاتي داشت يک سلسله هوس هايي داشت يک در درون او بلوايي بود.
بالاخره عقل را ذات اقدس الهي داد که اين قوا را عقال کند اين علم را عقال کند. اين متنبّيان چه کساني بودند؟ اين شبهات فراواني که در برابر اسلام گذاشتند اين ها چه کساني بودند؟ اين ها همه درس خوانده هايي بودند که علمشان را عقال نکردند به عقل نسپردند و اين خودخواهي و غرور نمي گذارد که انسان به امامت عقل فتوا بدهد. فرمود اگر به امامت عقل فتوا داديد عقل شما را به آن جا مي برد: «الْعَقْلُ مَا عُبِدَ بِهِ الرَّحْمَنُ»[26] ، نه العلم. همه اين شبهات و همه اين انحرافات به وسيله علم هاي بي عقل است.
بنابراين اين حديث حالا چه از وجود پيغمبر باشد چه از وجود مبارک حضرت امير، عصاره اش اين است.
کلمه ذلّت در بعضي ديگر از خطبه هاي نوراني حضرت امير هم هست. در خطبه 191 فرمود که عزت دنيا يک عزت صادق نيست. درست است يک جلال و شکوهي به حسب ظاهر دارد اما اين عزتش عزت کاذب است «وَ عِزُّهَا ذُلٌّ»[27] ، اين ظاهرش عزت است باطنش ذلت است. يعني انسان از راه حرام از راه غرور از راه قلدري بخواهد عزيز باشد اين «ظاهره عزة و باطنه ذلة» درباره دنيا همين طور است.
اما آن که هم ظاهرش عزت است هم باطنش عزت است آن عقل الهي است که در بندگان صالح است؛ لذا در آن خطبه فرمود: «وَ جِدُّهَا هَزْلٌ»، شما يک مطلب جدّي رسمي در دنيا پيدا نمي کنيد. چيزي که چند روز دست ديگري بود چند روز دست شماست و طولي هم نمي کشد که بدون اطلاع شما از دست شما گرفته مي شود اين که ديگر امر جدي نخواهد بود. فرمود هم عزت او ذلت است و هم جدّ او لهو است. دنيا را هم که لهو و لعب گفتند قبلاً به عرضتان رسيد اين آب دهن که کسي را سيراب نمي کند. همين يک مقداري روي زبان بيايد مي گويند لعاب، با لعاب هيچ تشنه اي سيراب نمي شود. لعب يعني همين. اين بازي کردن ها با اين من و ما گفتن ها، فرمود اين ها لعاب است، با لعاب دهن هيچ تشنه اي سيراب نمي شود.
در قرآن کريم فرمود ما بازيگر نيستيم، اين نظام را که ما خلق کرديم قصد ما بازي کردن نبود[28] [29] . نه ما بازيگر هستيم و نه شما را به بازي دعوت مي کنيم. بازي بازي است، چه در تجارت باشد چه در علم باشد چه در موارد ديگر باشد. در کل جهان هيچ جای بازيگري نيست. شما بازيگري را در جهان بر جهانيان تحميل کرديد.
اين جا هم فرمود به اين که عزت ظاهري دنيا ذلت باطني را دارد و جد او هزل است و علوّش سفل است.
پرسش: ... بازی نيست پس چيست؟
پاسخ: بازي بازي است؛ يعني يک کسي داعي اين داشته باشد که من مي خواهم بروم بالا! نام من برود بالا! اين بازي است. چند روزي ممکن است نام او بالا برود، بعد سقوط مي کند، اما راه عزت را بخواهد، راه عزت در تواضع است. يک انسان متواضع هميشه عزيز است. يک انساني که از راه حلال ترقي کرده است هميشه عزيز است. يک کسي که خير مردم را خواست نه بي راهه رفت نه راه کسي را بست هميشه عزيز است. مي بينيد خيلي ها از مکان های دور سحر بلند مي شوند براي او طلب مغفرت مي کنند با اين که ارتباطي هم باهم ندارند. اين مي شود عزت. کسي که از دور سحر براي او طلب مغفرت مي کنند اين عزيز است. اما کسي که چند روزی نامي هست در جرائد و غير جرائد و بعد مي بينيد که نسياً منسيا مي شود اين عزيز نيست. لعب از لعاب است اين ماندني نيست فرمود ما اهل اين نيستيم و عقلاء هم اهل اين کار نيستند. اين را در خطبه 191 مبسوطاً بيان کردند.
بالاخره عمده آن است که «مَنْ عَرَفَ نَفْسَهُ فَقَدْ عَرَفَ رَبَّهُ»[30] [31] [32] بداند امامش کيست؟ بالاخره فرمان روايي اين دستگاه باعظمت با کيست؟ آدم بايد حرف چه کسي را گوش بدهد؟ حرف علم را گوش بدهد؟ مي شود شبهات فراوان. تمام اين مذاهب انحرافي را همين علما آوردند. در برابر همه انبياء، متنبّيان فراواني بودند. اين متنبّيان جزء علماي قوم بودند. افراد عادي که نبودند. تمام اين سياست بازاني که عليه مجاهدان قيام کردند همين دانشمندان سياسي بودند اين علم است که غل و زنجير پا است. اين نمي تواند امامت ما را به عهده بگيرد.
امام ما کيست؟ هر چه علم ما گفت يا هر چه عقل ما گفت؟ عقل هم آن است که تمام زانوها را عقال کند. همه را سرجايش می نشاند که هيچ قوه اي چموشي نکند و جموحي ننمايد اين مي شود عاقل؛ لذا بهترين افراد و مقرّب ترين افراد به ائمه(عليهم السلام) همان عقلاء هستند. اين که گاهي حضرت به يکي از دو هشام مي فرمود که شما مي خواهيد مناظره بکنيد با هر کسي مناظره نکنيد «انک تطير و تقع و هو يطير و لا يقع» به درجات علمي که تحت رهبري عقل کارشناسي مي کند دستور داد. فرمود تو اوج مي گيري ولي پروازت ادامه ندارد سقوط مي کني. اما اين اوج مي گيرد پروازش را ادامه مي دهد[33] .
اين ها تمام تلاش و کوشششان اين است که خود ما عاقل باشيم، وقتي عاقل شديم تمام اين قواهاي ما، خواسته هايشان عملي مي شود. هيچ قوه اي در درون ما خدا خلق نکرده که عقل به خواسته او نپردازد. منتها خواسته او را تعديل مي کند، يک؛ بجا مي پردازد، دو که اميدواريم همه ما إن شاء الله از فضل عقل الهي برخودار باشيم.