« فهرست دروس
درس نهج البلاغه آیت الله عبدالله جوادی آملی

1402/08/25

بسم الله الرحمن الرحیم

حکمت 122 و 123/حکمت ها /نهج البلاغه

 

موضوع: نهج البلاغه/حکمت ها /حکمت 122 و 123

 

در نهج البلاغه حضرت امير(سلام الله عليه) اين چنين فرمود: «وَ [قَدْ] تَبِعَ جِنَازَهً فَسَمِعَ رَجُلاً یَضْحَکُ»[1] در تشييع جنازهاي حضرت امير(سلام الله عليه) شرکت کرد ديد يکي از تشييع کنندگان لبخندي دارد. «فَقَالَ: کَأَنَّ الْمَوْتَ فِیهَا عَلَی غَیْرِنَا کُتِبَ وَ کَأَنَّ الْحَقَّ فِیهَا عَلَی غَیْرِنَا وَجَبَ وَ کَأَنَّ الَّذِی نَرَی مِنَ الْأَمْوَاتِ سَفْرٌ عَمَّا قَلِیلٍ إِلَیْنَا رَاجِعُونَ! نُبَوِّئُهُمْ أَجْدَاثَهُمْ وَ نَأْکُلُ تُرَاثَهُمْ کَأَنَّا مُخَلَّدُونَ بَعْدَهُمْ! ثُمَّ قَدْ نَسِینَا کُلَّ وَاعِظٍ وَ وَاعِظَهٍ، وَ رُمِینَا بِکُلِّ فَادِحٍ وَ جَائِحَهٍ» «طُوبَی لِمَنْ ذَلَّ فِی نَفْسِهِ وَ طَابَ کَسْبُهُ وَ صَلَحَتْ سَرِیرَتُهُ وَ حَسُنَتْ خَلِیقَتُهُ وَ أَنْفَقَ الْفَضْلَ مِنْ مَالِهِ وَ أَمْسَکَ الْفَضْلَ مِنْ لِسَانِهِ وَ عَزَلَ عَنِ النَّاسِ شَرَّهُ وَ وَسِعَتْهُ السُّنَّهُ وَ لَمْ یُنْسَبْ إِلَی الْبِدْعَهٍ»[2] .

 

تشييع جنازه مستحب است اما در کنار مشاهده يک مرگ، بايد انسان متعظ بشود. درباره مرگ هم وارد شده است که «كَفَى بِالْمَوْتِ وَاعِظاً»[3] ، وعظ به معناي نصيحت نيست وعظ «جذب الخلق الي الحق» است اگر انسان از جايش تکان خورد و جذب شد برابر آن جاذبه به حق مرتبط شد، مي گويند او متعظ است و آن آمر را عامل وعظ مي گويند و گرنه نصيحت و پند و اندرز عادي که انسان يک چيزي را گوش بدهد و احياناً مقداري هم عمل بکند اين جذب نيست. تا آن جاذبه پيدا نشود و متعظ و اين شخص مجذوب الي الحق نشود اين را وعظ نمي گويند.

 

در جريان مرگ، مرگ از پيچيده ترين مسائل ما است براي اين که حيات از پيچيده ترين معارف ماست. ما اگر حيات را بشناسيم آن وقت مرگ را مي شناسيم. حقيقت مرگ براي ما روشن نيست، چون حقيقت حيات براي ما روشن نيست. الآن از هر محققي سؤال بکنيد که حيات چيست مي گويد حيات منشأ علم و عمل است؛ يعني اگر چيزي زنده باشد مي تواند آگاه بشود کار بکند علم داشته باشد، سمع داشته باشد بصر داشته باشد. اين ها از دورترين حدود و رسوم حيات است. نه جنسش معلوم است نه فصلش معلوم است از مشکل ترين چيزهاي عالم همين حيات است.

ما معناي سمع را مي فهميم معناي بصر را مي فهميم، معناي عقل را مي فهميم، اما زنده است يعني چه؟ هر چه شما تلاش و کوشش بکنيد مي بينيد همين دو چيز را جواب مي دهند، مي گويند: زنده آن است که سمع و بصر داشته باشد و علم و عمل داشته باشد. زندگي پس چيست؟ مجهول ترين مجهول براي ما همين حيات است. چون حيات براي ما مجهول است، ما حيات را به آثار معنا مي کنيم. مي گوييم موجود زنده اين است که فعّال است علم دارد عمل دارد سميع است و بصير است. اين تعبير به رسم است اما دورترين رسم. تعريف به حدّش يعني جنس و فصلش هنوز که هنوز است مبهم است. انسان زنده است يعني چه؟

چون حيات روشن نيست، مرگ هم روشن نيست. منتها در مرگ يک حقيقتي است که کتاب و سنت اصرار دارند اين حقيقت را برای ما روشن کنند. يکي از بيانات نوراني حضرت امير(سلام الله عليه) اين است که «كَفَى بِالْمَوْتِ وَاعِظاً»، بهترين موعظه کننده مرگ است، زيرا مرگ به معناي پايان زندگي نيست که زندگي تمام بشود انسان بميرد و دفنش کنند. مرگ عصاره يعني عصاره زندگي است. مرگ آبميوه درخت است. اين درخت تمام تلاش و کوشش آن اين است که ميوه بدهد و بعد اين ميوه هم قابل عرضه باشد و عصاره اين ميوه در يک ظرف تميزي ريخته شود. مرگ عصاره زندگي است، پايان نيست. ثمره زندگي است عصاره زندگي است و مرحوم فردوسي در يک بيت آن را گفته که:

«اگر بار خارست خود کِشته اي      وگر پرنيانست خود رشته اي»[4]

انسان در تمام مدت اين زندگي يا دارد درخت قتاد، قتاد يعني قتاد، همين که در مثال ها مي گويند: «اثباته دون خرط القتاد»؛ قتاد يک درخت جنگلي است که هيچ ميوه اي ندارد جز تيغ. پر از تيغ است. اين مَثل معروف عرب که مي گويند اين کاري که شما مي کنيد اين «أحول من خرط القتاد» است يعني اين. خرط يعني اين که شما اين برگ هاي توت را ديديد که ابريشمي ها کار دارند. يک کار اساني است برگ توت يک برگ نرمي است، اين دست را مي گذارند بالا اين بوته - خار توت يک چيز نرمي است - از همان بالا تا آخر به شاخه دست مي کشند و اين برگ ها را مي ريزند و مي چينند خيلي آسان هم هست چون تيغ ندارد. اين را مي گويند خرط. يعني دست را ببري بالا، از بالا فشار بياوري به پايين تمام برگ ها را بريزي. قتاد شاخه اي است که جز تيغ چيزي ديگر ندارد و اگر کسي بخواهد دست ببرد بالا، از بالا تا پايين اين تيغ ها را قطع کند که چيزي از دستش نمي ماند. دست را بايد از دست بدهد. اين مَثلي است معروف در بين عرب مي گويند اين کار شما «دونه خرط القتاد» است؛ يعني آن کار آسانتر از اين است. خرط قتاد آسان تر از اين است. حرف جناب فردوسي اين است:

«اگر بار خارست خود کِشته اي      وگر پرنيانست خود رشته اي»

در بحث هاي قبل هم به عرضتان رسيد که ما در قرآن و روايات چيزي به اين صورت نداريم که از جنگل هيزم بياورند جهنم درست کنند. جهنم را خود شخص مي آورد: ﴿وَأَمَّا الْقَاسِطُونَ فَكَانُوا لِجَهَنَّمَ حَطَبًا﴾[5] حطب يعني هيزم. ما هيزمي غير از اختلاسي و غير اختلاسي نداريم. همين ها است. اگر جنگلي باشد و از جنگل چوب بياورند بله هيزمي هم وجود خواهد داشت، اما هيزم جهنم همين تبهکاران هستند ﴿وَأَمَّا الْقَاسِطُونَ فَكَانُوا لِجَهَنَّمَ حَطَبًا﴾، اين آيه فردوسي را تربيت کرده است. جناب فردوسي مي گويد:

«اگر بار خارست خود کِشته اي      وگر پرنيانست (آن جا که جمال و جلال و شکوه و عطر است) خود رشته اي»[6]

 

بنابراين مرگ عصاره زندگي است نه پايان زندگي. ميوه درخت که به صورت آب ميوه درآمده اين عصاره کار درخت است نه پايان درخت. پايان اين است که انسان يک ده متري را مي رود و دوباره برمي گردد. «من انتهی اليه الحرکة» اين غايت حرکت است نه غايت متحرک. متحرک بايد به مقصد برسد و آن عصاره است؛ لذا فرمودند شما مرگ را وقتي مي شناسيد که حيات را بشناسيد. شما الآن از حکيم ترين حکيم عصر سؤال کنيد که «الحياة ما هي؟» مي گويد حيات مبدأ سمع و بصر است، مبدأ علم و عمل است، اما خود حيات چيست؟. سمع را مي دانيم، بصر را مي دانيم، علم را مي دانيم، عمل را مي دانيم، فکر را مي فهميم،اما حيات چيست؟ مجهول ترين مجهول همين حيات است. چون مجهول ترين مجهول همين حيات است قهراً موت هم که ترک اين حيات است مجهول است. اما ره آورد خوبي دارد.

حضرت امير(سلام الله عليه) ديد که اين شخص در حال تشييع جنازه دارد مي خندد فرمود مثل اين که مرگ براي ديگران است براي ما نيست. اين اصلاً نمي داند که مرگ يعني چه؟ مرگ عصاره زندگي است، يک قدح بيش نيست. به قول فردوسي:

«اگر بار خارست خود کِشته اي      وگر پرنيانست خود رشته اي» يک وقت انسان حرف مي زند اين را مي رنجاند، به اين نيش مي زند، به فلاني نيش مي زند، با قلم خود با بنان خود، با بيان خود، چه در روزنامه ها چه در مجله ها چه در سخنراني ها يا به اين نيش مي زند يا به آن نيش مي زند، اين خار است نتيجه اش هم اين بار خار است. يک وقت است که نه، جامه اي بر تن اين مي کند جامه اي بر تو او مي کند نصيحت مي کند اين قلم مي شود نصيحت.

نصيحت بارها يعني بارها به عرضتان رسيد که نصيحت به معني موعظه نيست به معني سخنراني نيست نصيحت خياطي است. آن سوزن خياط را مي گويند مِنصحه. خود خياط را مي گويند ناصح. لباسي که دوخت را مي گويند نصاح. اگر کسي بتواند جامه آبرومندي براي ديگري بدوزد و در بر او بکند «وَ النَّصِيحَةُ لِأَئِمَّةِ الْمُسْلِمِينَ‌‌»[7] يعني اين، وگرنه نصيحت براي سخنراني نيست. اين خياط را مي گويند ناصح. اين سوزن خياطي را مي گويند منصحه. اين لباسي که او دوخت به او مي گويند نصاح. اگر کسي يک لباس آبرومندي بدوزد و در بر ديگري بپوشاند که آبروي او را حفظ بکند اين مي شود خدمتگزار خوب نظام اسلامي اين را مي گويند نصيحت. «وَ النَّصِيحَةُ لِأَئِمَّةِ الْمُسْلِمِينَ‌‌».

حضرت فرمود چرا مي خندي؟ مثل اين که مرگ براي ديگري است! مثل اين که اين کار تمام شده است!. مرگ پايان راه نيست که اين آقا يک مدتي زندگي کرد پايانش اين است، نخير، اين آقا داشت کشاورزي مي کرد درختکاري مي کرد درختي کاشت، ميوه اي داشت الآن اين آب ميوه را گرفتند دارند به او مي دهند. اگر شيرين است که برای خودش است و اگر تلخ است برای خودش است. انسان به سراغ اتاق عمل مي رود و عمل خودش کاملاً روشن است.

حضرت در جاهاي ديگر فرمود: «كَفَى بِالْمَوْتِ وَاعِظا»[8] ، بهترين واعظ و نصحيت کننده مرگ است فرمود: «اذْكُرُوا هَادِمَ اللَّذَّاتِ»؛[9] مرگ عامل پويايي است نه عامل افسردگي. آن کس که خيال مي کند مرگ پايان زندگي است خيال مي کند اگر قبرستان برود کنار گور برود و امثال ذلک اين افسرده مي شود در حالي که شاداب برمي گردد. اين مرگ به معناي عصاره زندگي آموزنده است. در بيانات نوراني حضرت امير است که قرآن عالي ترين و بالاترين موعظه را به ما دارد - که هيچ واعظي به اندازه قرآن کريم نيست، چون حقيقت را تشريح مي کند - مي گويد پايان نيست نتيجه است. مي گويد: «من انتهي عليه الحرکة» نيست عصاره زندگي است؛ چون عصاره زندگي است مواظب باش به کسي تيغ نزن، حرف بد به کسي نزن، مال کسي را نگير، آبروي کسي را نبر، ناصح باشد، هم براي خود جامه خوب بدوز، هم براي ديگري لباس خودب بدوز. اين «وَ النَّصِيحَةُ لِأَئِمَّةِ الْمُسْلِمِينَ‌‌»[10] است. نسبت به ديگران هم همين طور است.

اين جمله ها را ملاحظه بفرماييد فرمود اين آقا که دارد تشييع جنازه مي کند مي خندد «کَأَنَّ الْمَوْتَ فِیهَا عَلَی غَیْرِنَا کُتِبَ»[11] مثل اين که مرگ براي او نيست مرگ براي ما نيست، مرگ براي همين کسي است که مُرده است. «وَ کَأَنَّ الْحَقَّ فِیهَا عَلَی غَیْرِنَا وَجَبَ» مثل اين که حق در اين است که ديگران عمل کنند ما موظف نيستيم، وگرنه جاي خنده ندارد. «وَ کَأَنَّ الَّذِی نَرَی مِنَ الْأَمْوَاتِ سَفْرٌ» يعني مسافر است. گويا اين آقا که الآن تشييع مي کنيم اين مسافر است و فوراً برمي گردد، ما فوراً مي رويم مالش را تقسيم مي کنيم و بين ورثه قسمت مي کنيم و مانند آن. مثل اين که براي ما اين صحنه ها نيست «وَ کَأَنَّ الَّذِی نَرَی مِنَ الْأَمْوَاتِ سَفْرٌ» يعني مسافر است «عَمَّا قَلِیلٍ إِلَیْنَا رَاجِعُونَ» مثل اين که مسافرت هاي منطقه اي دارد فوراً برمي گردد.

اين «نُبَوِّئُهُمْ أَجْدَاثَهُمْ» اين را مي بينيم در جَدث و قبر اين ها دفن مي کنيم «وَ نَأْکُلُ تُرَاثَهُمْ» ميراث آن ها را مصرف مي کنيم «کَأَنَّا مُخَلَّدُونَ» مثل اين که اصلاً مرگ براي ما نيست. «قَدْ نَسِینَا کُلَّ وَاعِظٍ وَ وَاعِظَهٍ، وَ رُمِینَا بِکُلِّ فَادِحٍ وَ جَائِحَهٍ» ما تيرهاي فراواني مي خوريم منتها احساس نمي کنيم. اين دردهايي که به ما مي رسد بيدارکننده است ولي ما بيدار نيستيم از بس خواب ما سنگين است.

اما «طُوبَی لِمَنْ ذَلَّ فِی نَفْسِهِ»[12] خوشا به حال کسي که آدم متواضعي باشد. در نفس خودش ذليل است اما پيش ديگران عزيز است. اين جزء دعاهاي ماست که خدايا ما در جامعه عزيز نگه بدارد: «وأعزني بعزك الذي لا يضام‌»[13] . ما همه مي خواهيم آبرومند باشيم عزيز باشيم گرامي باشيم اين چيز خوبي است، نمي خواهيم پيش مردم آبرويمان برود ذليل بشويم ؛اما نمي خواهيم و نمي توانيم و حق هم نداريم خودمان را بر ديگري ترجيح بدهيم مائيم و همين؛ اما هر کسي پيش خودش محترم است پيش خانواده اش محترم است در جامعه محترم است. فرمود: «وأعزني بعزك الذي لا يضام‌»، تو عزيزي، به عزّت تو هرگز تعدّي نمي شود، ما را به عزت خودت عزيز نگه بدار - کشور ما را جامعه ما را خود ما را ملت ما را - اين يک دعاي خوبي است.اما خود انسان عزيز بي جهت باشد و خود را برتر بداند اين بد است.

 

فرمود شما اين عزت را از ذات اقدس الهي مسئلت بکنيد «طُوبَی لِمَنْ ذَلَّ فِی نَفْسِهِ وَ طَابَ کَسْبُهُ وَ صَلَحَتْ سَرِیرَتُهُ وَ حَسُنَتْ خَلِیقَتُهُ وَ أَنْفَقَ الْفَضْلَ مِنْ مَالِهِ وَ أَمْسَکَ الْفَضْلَ مِنْ لِسَانِهِ»[14] مال زائد بر زندگي را در راه حق بده. حرف زائد نزند. اصلاً اين که دو تا لب به آدم دادند براي اين که ببندد بي جا حرف نزند. تا پخته نشود سخن نگويد. اشکال عميق سؤال عميق طرح عميق اين اساس کار است. ناطقه براي همين است. حرف هاي زائد و امثال ذلک را فرمود پرهيز کند. «وَ عَزَلَ عَنِ النَّاسِ شَرَّهُ وَ وَسِعَتْهُ السُّنَّهُ وَ لَمْ یُنْسَبْ إِلَی الْبِدْعَهٍ» خيرش به مردم برسد اما هرگز شرّي به مردم نرسد. همان طوري که قرآن کريم «يُفَسِّرُ بَعضُهُ بَعضاً» وجود مبارک حضرت امير و اهل بيت(عليهم السلام) آن ها هم برابر قرآن کريم سخن گفتند.

خدا غريق رحمت کند صاحب جواهر را، يک بيان بسيار لطيفي در جلد 26 دارد، فرمود اين چهارده نفر مثل يک نفر هستند[15] . در يک جايي روايتي که از وجود مبارک حضرت امير يا امام حسن يا امام حسين(سلام الله عليهم) رسيده اين را با بيان نوراني امام نهم و دهم دارد حل مي کند. مي فرمايد اين چهارده نفر يک نفرند منتها يک نفر است که دويست سال زندگي کرده يا 150 سال زندگي کرده است. اين چهارده نفر اين چهارده معصوم مثل يک انسان کامل معصومي است که مثلاً دويست سال زندگي کرده است صد و پنجاه سال زندگي کرده است. يک وقتي يک کسي اشکال مي کرد که اين را امام پنجم فرمود، شما حالا داريد از امام دهم يک مطلبي را می آوريد و قرينه قرار مي دهيد! مي فرمايد اين ها دو نفر نيستند. اگر يک بيان نوراني امام حسن فرمود ما بيان نوراني امام رضا را قرينه مي آوريم براي اين که امام رضا و امام حسن(سلام الله عليهما و عليهم اجمعين) يک حقيقت هستند و واحد هستند. اين چهارده نفر گويا يک نفر است که مثلاً دويست سال زندگي کرده است. اين از لطايف فرمايشات صاحب جواهر است لذا فرمود شما چه اشکالي داريد که ما فرمايش امام حسن را با بيان نوراني امام رضا داريم حل مي کنيم؟ اين ها يک حقيقتند. اگر يک حقيقتند يک نفرند يک واقعيتند ما حق داريم بيان امام حسن را به وسيله امام رضا حل کنيم و بالعکس و بالعکس.

غرض اين است که اين بيانات نوراني همان طوري که قرآن «يُفَسِّرُ بَعضُهُ بَعضاً»، نهج البلاغه هم همين طور است ،ديگر اهل بيت(عليهم السلام) هم همين طور هستند.

خطبه 64 طليعه اش اين است که «المبادرة إلى صالح الأعمال‌»[16] ، «فَاتَّقُوا اللَّهَ عِبَادَ اللَّهِ» تا برسد به اين جا که فرمود مردان الهي «عَلِمُوا أَنَّ الدُّنْیَا لَیْسَتْ لَهُمْ بِدَارٍ فَاسْتَبْدَلُوا فَإِنَّ اللَّهَ سُبْحَانَهُ لَمْ یَخْلُقْکُمْ عَبَثاً» بعد به اين نتيجه مي رسد که شما وقتي که مي خواهيد برويد آن جا يک چيزي بين شما و آن آينده فاصله است اين چيز مرگ است.

 

مي داني مرگ چيست؟ مرگ مرز مشترک بين شما و جهنم است. بين شما و بهشت است. همين که اين مرز مشترک را پشت سر گذاشتي يا «بار خارست که خود کشته اي، يا پرنيانست که خود رشته اي»[17] مرگ مرزي است بين شما و بهشت. مرگ مرزي است بين شما و جهنم. البته بهشت و جهنم در اين جا هم بهشت و جهنم برزخي منظور است، چون «رَوْضَةٌ مِنْ رِيَاضِ الْجَنَّةِ»[18] يا «حُفْرَةٌ مِنْ حُفَرِ النَّار»، آن بهشت و جهنم موعود جايي است که ﴿إِنَّ الْأَوَّلِينَ وَالْآخِرِينَ﴿49﴾[19] لَمَجْمُوعُونَ إِلَى مِيقَاتِ يَوْمٍ مَّعْلُومٍ﴾. فرمود مرگ مرزي است که شما وقتي از دنيا گذشتيد گذشت شما اين است که پا مي گذاريد يا در بهشت يا در جهنم. القبر يا «رَوْضَةٌ مِنْ رِيَاضِ الْجَنَّةِ»[20] يا «حُفْرَةٌ مِنْ حُفَرِ النَّار»، در اين خطبه فرمود: «وَ لَمْ یَتْرُکْکُمْ سُدًی وَ مَا بَیْنَ أَحَدِکُمْ وَ بَیْنَ الْجَنَّهِ أَوِ النَّارِ إِلاَّ الْمَوْتُ أَنْ یَنْزِلَ بِهِ»[21] هيچ يعني هيچ! هيچ فاصله اي بين شما و بهشت نيست. هيچ فاصله اي بين ما و جهنم نيست مگر مرگ.

پرسش: نظر خودتان درمورد حيات چيست؟

پاسخ: ما هم جزء کساني هستيم که «لا أدري» می گوييم! خيلي جان کَنديم که بفهميم حيات چيست.

 

در خطبه ديگر که اوصاف ملائکه را هم ذکر مي کنند فرمود عشق از بهترين و پاک ترين واژه هايي است که در اسلام است. متأسفانه وقتي حوزه به طرف اين کلمات نرود، اين کلمه طيب و طاهر به دست ديگري مي افتد. مرحوم کليني در جلد دوم کافي از ايمان و کفر از وجود مبارک امام صادق(سلام الله عليه) عرض مي کند که «أَفْضَلُ النَّاسِ مَنْ عَشِقَ الْعِبَادَةَ»[22] حالا يک وقتي بندگي مي کند که نسوزد همان تقسيم سه گانه اي است حضرت فرمود نسوزد يا بهشت برود. اين نسوزد مال يک طبقه است آن براي اين که بهشت برود مال طبقه ديگر است اما فرمود ما کساني هستيم که «حُبًّا لِلَّهِ» عبادت مي کنيم[23] [24] .

در اين روايت نوراني که مرحوم کليني در جلد دوم کافي در بحث ايمان و کفر دارد، فرمود: «أَفْضَلُ النَّاسِ مَنْ عَشِقَ الْعِبَادَةَ»[25] ، کسي که دوست داشته باشد و «فَعَانَقَهَا وَ أَحَبَّهَا بِقَلْبِهِ وَ بَاشَرَهَا بِجَسَدِهِ» مثل اين که دوستش و برادرش بعد از چند سال از راه دور رسيده، مرتّب آغوش مي گيرد و مرتب بغل مي کند و مرتب مي بوسد. فرمود فاضل ترين مردم کسي است که به عبادت عشق بورزد. حالا اين واژه طيب و طاهر را ما رها کرديم ديگري گرفته و اين از قداستش انداخته است «أَفْضَلُ النَّاسِ مَنْ عَشِقَ الْعِبَادَةَ».

اين جا حضرت فرمود اگر کسي عاشق دنيا شد «وَ مَنْ عَشِقَ شَیْئاً أَعْشَی بَصَرَهُ»[26] چشمش کور مي شود. «وَ أَمْرَضَ قَلْبَهُ فَهُوَ یَنْظُرُ بِعَیْنٍ غَیْرِ صَحِیحَهٍ» تا بعد از چند جمله مي فرمايد که متعظ نمي شود «لاَ یَنْزَجِرُ مِنَ اللَّهِ بِزَاجِرٍ وَ لاَ یَتَّعِظُ مِنْهُ بِوَاعِظٍ» چون دل باخته دنيا شد به او بگويند همين وبال توست باکش نيست. اصلاً تمام سمع و بصرش روي آن معشوق اوست. همه مشاعر ادراکي او را حب دنيا گرفته؛ لذا فرمود اگر کسي به چيزي عشق بورزد از پند و اندرز مرگ و امثال مرگ بهره اي نمي برد.

در خطبه 176 فرمودند که «إِنَّ اللَّهَ سُبْحَانَهُ لَمْ یَعِظْ أَحَداً بِمِثْلِ هَذَا الْقُرْآنِ»[27] . در قرآن هست که فرمود: ﴿أَعِظُكُم بِوَاحِدَةٍ﴾[28] ، حضرت امير مي فرمايد احدي مثل خدا مردم را موعظه نکرد، چون جذب ترين جاذب، خود فيض الهي است. فرمود اين بيان، جاذبه ايجاد مي کند که تو درختي هستي که کار تو عصاره پروري است همين. سعي کن يک آب ميوه خوبي داشته باشي، چون آن جا خبري نيست. غذا هم که مي دهند همين غذايي است که خود انسان درست کرده است. اگر خاري يا پرنياني به قول فردوسي خود کشته اي يا خود رشته اي. فرمود مواظب باش که چيز خوبي کار بکني.

اين جا هم در اين خطبه فرمود «إِنَّ اللَّهَ سُبْحَانَهُ لَمْ یَعِظْ أَحَداً بِمِثْلِ هَذَا الْقُرْآنِ فَإِنَّهُ حَبْلُ اللَّهِ الْمَتِینُ وَ سَبَبُهُ الْأَمِینُ وَ فِیهِ رَبِیعُ الْقَلْبِ وَ یَنَابِیعُ الْعِلْمِ»[29] چشمه علم، نه استخر علم. يک وقتي انسان اطلاعات فراواني از اين و آن جمع و جور مي کند. او اطلاعات فراواني دارد ولي مجتهد نيست. مستنبط نيست. فرمود اين چشمه علم است، اجتهاد يعني آن که از خودش بجوشد. تا از خود نجوشيد مي شود استخر علم. وقتي از خود جوشيد مي شود ينبوع العلم، چشمه علم که از خودش مي جوشد. فرمود قرآن شما را مجتهد مي کند، چون با استدلال حرف مي زند شواهد را ذکر مي کند، مقدمات را ذکر مي کند، مؤخرات را ذکر مي کند. اين را در اين خطبه بيان فرمودند.

در خطبه ديگر هم اين چنين فرمودند، فرمودند به اين که «هُمْ عَیْشُ الْعِلْمِ وَ مَوْتُ الْجَهْلِ یُخْبِرُکُمْ حِلْمُهُمْ عَنْ عِلْمِهِمْ[30] وَ ظَاهِرُهُمْ عَنْ بَاطِنِهِمْ وَ صَمْتُهُمْ عَنْ حِکَمِ مَنْطِقِهِمْ»[31] خود اهل بيت سيره اين ها سنّت اين ها آموزنده است. پند و اندرز از اينجاست. وعظ از اينجاست. نصيحت به اين معنايي که گفته شد از اينجاست. اين ها طرزي زندگي مي کنند که رفتار اين ها سنت اين ها گفتار اين ها آموزنده است.

نتيجه اين است که آن معنا که «الحياة ما هي؟»، اين مقدور ما نيست. در نتيجه «الموت ما هو؟» آن هم مقدور ما نيست، چون موت در مقابل حيات است «تعرف الاشياء باضدادها». اما اين تفسيرهايي که در کتاب و سنت براي موت است موت به معني پايان حرکت نيست. موت ثمره حرکت و نتيجه حرکت است؛ لذا انسان چه در تشييع دوستش چه در تشييع ديگري بايد متعظ بشود جذب بشود بگويد من بايد باري داشته باشم که بعداً هيچ خبري نيست کسي به کسي نمي دهد. وازري نيست شفاعتي نيست مگر براي اهل بيت(عليهم السلام). ﴿وَلاَ تَزِرُ وَازِرَةٌ وِزْرَ أُخْرَى﴾[32] [33] [34] [35] بار هست اما باربري نيست ﴿كَلَّا لَا وَزَرَ﴾[36] باربري نيست اصلاً. وزير را وزير مي گويند براي اين که بار مملکت روي دوش اوست. وزر يعني سنگيني. وزر و وبال آن سنگينی را مي گويند وزر. فرمود بار فراوان است اما باربر نيست. چه کسي بيايد بار را ببرد. خود شخص هم بخواهد ببرد مقدورش نيست.

موعظه اين است که انسان جذب بشود نه باري بر دوش کسي بگذارد و نه بگذارد ديگري باري روي دوش او بگذارد فرمود: «لاَ یَمْنَعُ الضَّیْمَ الذَّلِیلُ‌»[37] ديگري اگر بخواهد در اين مملکت باري روي دوش مردم اين مملکت تحميل بکند افراد ذليل ممکن است بپذيرند اما کسي که ذليل نيست زير بار ستم نمي رود «لاَ یَمْنَعُ الضَّیْمَ الذَّلِیلُ‌».

اين بيان نوراني حضرت امير است که فرمود: «رُدُّوا الْحَجَرَ مِنْ حَیْثُ جَاءَ»[38] ذلت پذير نباش، سنگ را از هر جا آمد برگردان. از کسي ستم نپذير، چه اين که به کسي هم ستم نکن. نوري از اين بالاتر؟ برکتي از اين بالاتر؟ ما که حرم مشرّف مي شويم در و ديوار را مي بوسيم بخاطر همين برکات است.


[4] فردوسی، ابوالقاسم. ۱۳۷۹. شاهنامه فردوسی. ۱ ج. تهران - ایران: نشر قطره، بخش2، ص54.
[6] فردوسی، ابوالقاسم. ۱۳۷۹. شاهنامه فردوسی. ۱ ج. تهران - ایران: نشر قطره، بخش2، ص54.
[17] ر.ک: فردوسی، ابوالقاسم. ۱۳۷۹. شاهنامه فردوسی. ۱ ج. تهران - ایران: نشر قطره، بخش2، ص54.
logo