1402/08/18
بسم الله الرحمن الرحیم
حکمت 121/حکمت ها /نهج البلاغه
موضوع: نهج البلاغه/حکمت ها /حکمت 121
کلمه حکيمانه و نوراني نهج البلاغه جمله 121 اين است: «قَالَ عَلَیْهِ السَّلاَمُ: شَتَّانَ مَا بَیْنَ عَمَلَیْنِ عَمَلٍ تَذْهَبُ لَذَّتُهُ وَ تَبْقَی تَبِعَتُهُ وَ عَمَلٍ تَذْهَبُ مَئُونَتُهُ وَ یَبْقَی أَجْرُهُ»[1] ؛ فرمود برخي از عمل ها لذتش زودگذر است ولي تبعات تلخ او ماندني است و برخي از اعمالند که رنجشان زودگذر است ولي گنجشان و آثارشان مي ماند.
فرمود خيلي تفاوت است بين اين دو نحوه از عمل: عملي که لذتش زود از بين مي رود اما تبعات تلخ او و آثار تلخ او مي ماند «وَ تَبْقَی تَبِعَتُهُ وَ عَمَلٍ تَذْهَبُ مَئُونَتُهُ» و عملي که رنجش مي گذرد و اثر ظاهري اش زود از بين مي رود اما اثر معنوي اش مي ماند. اين يک اصل کلي است به عنوان کلمه حکيمانه 121.
رازش اين است که ذات اقدس الهي که خالق دنياست فرمود دنياي بي آخرت لغو است؛ يعني ما يک جهاني خلق کرده باشيم که هر کس هر چه دلش خواست بکند نه حسابي نه کتابي نه کيفري نه پاداشي، چنين چيزي لعب است و ما لاعب و بازيگر نيستيم[2] [3] . لعب چون از لعاب است يعني يک چيزي است که طراوتش لحظه اي است زود هم از بين مي رود. به اين بازي هايي که مي گويند لعب، براي اين است که مثل لعاب دهن است چند لحظه اي هست و بعد بي اثر است. فلان شخص در اين جا بُرد، فلان شخص باخت، بعد چه؟ چه نتيجه عملي براي کشور داشت؟ چه نتيجه علمي براي جوامع علمي داشت؟ چه نتيجه اي براي خود اين شخص بعد از يک مدتي داشت؟ لعب از لعاب دهن است؛ يعني زودگذر است. با لعاب دهن کسي سيراب نمي شود. تشنه با لعاب سيراب نمي شود.
کار بي هدف را مي گويند لعب. ذات اقدس الهي فرمود ما بازيگر نيستيم پس اگر دنيايي هست که هست الا و لابد روز حسابي بايد باشد که بشود حکيمانه. اين اصل اول است.
اصل دوم آن است که: روز قيامت روز حساب است نه روز عمل، عمل ها فرق مي کند، عامل ها فرق مي کند، اهداف فرق مي کند. مي فرمايد به اين که درست است که عمل ها فرق مي کند عامل ها فرق مي کند اهداف فرق مي کند ولي خطوط کلي حاکم بر عمل يکي است و آن اين است که هر عملي را با حق مي سنجند. اصلش را فرمود دنيا مزرعه آخرت است جاي کسب و کار و کوشش است. در آيات فراواني فرمود اين جا يعني دنيا تجارت خانه است ﴿هَلْ أَدُلُّكُمْ عَلَى تِجَارَةٍ تُنجِيكُم مِّنْ عَذَابٍ أَلِيمٍ ﴿10﴾[4] تُؤْمِنُونَ بِاللَّهِ﴾. برخي از اين تجارتخانه نفعي بردند و مي برند: ﴿يَرْجُونَ تِجَارَةً لَّن تَبُورَ﴾[5] برخي در اين تجارت خانه زيان مي کنند: ﴿فَمَا رَبِحَت تِّجَارَتُهُمْ﴾[6] هيچ سودي نمي برند. پس دنيا مزرعه است دنيا تجارت خانه است بعضي بهره مي برند بعضي زيان مي کنند.
اين سود دهي و زيان بردن اين بهره وري و محروم شدن روي ميزاني است روي يک حسابي است فرمود مزرعه بودن دنيا تجارت خانه بودن دنيا، اميد به بهره وري تجارت در دنيا زيان باري برخي از تجارت خانه ها که ﴿فَمَا رَبِحَت تِّجَارَتُهُمْ﴾ در دنيا، ﴿هَلْ أَدُلُّكُمْ عَلَى تِجَارَةٍ تُنجِيكُم مِّنْ عَذَابٍ أَلِيمٍ﴾، اين ها همه شان روي معياري است. تشخيص آن معيار سخت است. فرمود در قيامت آن ميزان و ترازو را ما نصب مي کنيم.
آن ميزان چيست؟ مستحضريد ميزان معمولاً سه ضلعي است يعني خود ترازو که ابزار سنجش است، يک؛ يک کفه اش را وزن مي گذارند، دو؛ کفه ديگرش را آن کالا مي گذارند، سه. اين خاصيت ميزان است. اگر کسی يک ناني مي خواهد براي توزين اين نان ترازو لازم است، اين ترازو سه ضلعي است اصل خود ترازو که ابزار کار است، يک کفه اش آن سنگ کيلو را می گذارند اين را مي گويند وزن، يک کفه ديگر نان را مي گذارند مي شود موزون. اين ترازو است. حالا در پارچه ترازو متر است، در تب سنج که اين شخص بيمار تب دارد يا نه، از 37 درجه بالاتر است يا کمتر است، هر کدام ميزان خاص خودش را دارد. فشار اين آب چقدر است؟ فشار هوا چقدر است؟ درجه حرارت بدن چقدر است؟ اين ها آثارش فرق مي کند، ولي بالاخره ميزان يعني ترازو الا و لابد سه ضلع دارد اين سه ضلع گاهي يک جامع مي شود گاهي دو جا جمع مي شود. ما يک ميزان داريم، يک؛ وزن داريم، دو؛ موزون داريم، سه.
در ادعيه ائمه(عليهم السلام)، درباره وجود مبارک حضرت امير عرض مي کنيم: «السلام على ميزان الأعمال»[7] ؛ اعمال ما را با ميزان اهل بيت مي سنجند اين ها ترازو هستند اين ها راه حقند. اگر چيزي مطابق اين ها بود درست است اگر مطابق اين ها نبود درست نيست. اين ها سرجايش محفوظ است و همه اين ها زير يک اصل جامعي است که در سوره «اعراف» مشخص کرد. فرمود: ﴿وَالْوَزْنُ﴾[8] يعنی ﴿وَالْوَزْنُ يَوْمَئِذٍ الْحَقُّ﴾ نه «و الوزن حق»! در دعاي عديله و امثال عديله مي گوييم «أَنَّ الْمَوْتَ حَقٌّ ... وَ الْجَنَّةَ حَقٌّ وَ النَّارَ حَقٌّ»[9] ؛ کذا و کذا «وَ الْمِيزَانَ حَقٌّ» اين «وَ الْمِيزَانَ حَقٌّ» هيچ يعني هيچ ارتباطي با ما ندارد يعني ميزاني هست. ميزان حق است بهشت حق است جهنم حق است يعني هست.
اما آن آيه مبارکه «اعراف» با الف و لام است: ﴿وَالْوَزْنُ يَوْمَئِذٍ الْحَقُّ﴾[10] ، يعني بجاي سنگ کيلو، ما حق مي گذاريم. بجاي متر در تجارتخانه ما حق مي گذاريم. بجاي منطق در علوم، ما حق مي گذاريم. وزن حق است در برابر موزون، نه اين که سنجشي هست. آن که در دعاي عديله و امثال عديله هست اين است که «أَنَّ الْمَوْتَ حَقٌّ ... وَ الْجَنَّةَ حَقٌّ وَ النَّارَ حَقٌّ»[11] ، «وَ الْمِيزَانَ حَقٌّ» يعني مي سنجند. عقيده را با چه چيزي مي سنجند؟ عمل را با چه چيزي مي سنجند؟ قول را با چه چيزي مي سنجند؟ اين را در سوره «اعراف» مشخص کرد با الف و لام: ﴿وَالْوَزْنُ﴾[12] که در قبال ميزان است که در قبال موزون است ﴿وَالْوَزْنُ يَوْمَئِذٍ الْحَقُّ﴾، يعني حقيقت را مي آورند تمام کارها را با حق مي سنجند. اين سخت است.
اين دعاهاي ائمه و اين زيارت هاي ائمه البته ثوابش سرجايش محفوظ است برکاتش سرجايش محفوظ است
پرسش: ... اگر ميزان به اين معناست که .... با اميرالمؤمنين می سنجند
پاسخ: نه، غرض اين است که خود اعمال مؤمنين را با چه چيزي مي سنجند؟ براي ما اين ها امامند، خود آن ها هم بايد در قيامت حساب پس بدهند.
﴿وَالْوَزْنُ يَوْمَئِذٍ الْحَقُّ﴾، يعني ما فعلاً کاري به ترازو نداريم. کاري به موزون نداريم. کاري به دعاي عديله و عهد و امثال ذلک نداريم، چون همه اين ها مي گويد وزني هست، بله، ما هم مي گوييم وزني هست، بهشتي هست، جهنمي هست، ميزاني هست، وزني هست، اما وزن در مقابل موزون چيست؟ ما اگر شعر را بخواهيم بسنجيم با «فاعلات و فاعلات» مي سنجيم. منطقي بخواهيم فکر بکنيم با شکل اول و دوم مي سنجيم. تجارت خانه و پارچه فروشي بخواهيم، با متر مي سنجيم. درجه حرارت سالم و مريض را بخواهيم تشخيص بدهيم با ميزان الحرارة مي سنجيم. اين ها مشخص است.
اما عقيده را اعمال را رفتار را گفتار را کردار را با چه چيزي مي سنجند؟ ﴿وَالْوَزْنُ يَوْمَئِذٍ الْحَقُّ﴾، نه «و الوزن حق». حرفي که زديم اگر مطابق با حقيقت بود، نبود مخالف با حقيقت بود، عقيده اي که داشتيم قيام و قعودي که داشتيم رفتاري که داشتيم چه در منزل چه در بيرون، اين ها را با «الحق» مي سنجند. در هر کاري يک حقيقتي است. در هر تجارتي يک حقيقتي هست. نه پارچه چند متر است؟! اين که مي گويد من اين قدر خريدم اين قدر مي فروشم اگر برای خودش باشد يک طور است، راست بگويد يک طور است، نسيه بدهد يک طور است. يک حقيقتي در همه جاها حاکم است. فرمود در هر جايي که يک حقيقتي هست ما عمل را با آن حقيقت مي سنجيم ﴿وَالْوَزْنُ يَوْمَئِذٍ الْحَقُّ﴾ نه «و الوزن حق»، نه اين که وزني هست. بجاي ميزان الحرارة بيمارستان ها، حق است. بجاي متر تجارت خانه هاي پارچه فروشي، حق است. کار را ما با حق مي سنجيم.
آن وقت خود ائمه(عليهم السلام) به ما آموختند که شما حق مدار و حق محور باشيد. در درجه اول اين زيارت ها براي ثواب است سرجايش محفوظ است هر کسي که مي رود بالاخره با دست پُر برمي گردد. ثوابي دارد و اين هاست. اما محققان حوزه و دانشگاه وقتي به مزار ائمه(عليهم السلام) مشرف مي شوند اين ها غير از ثواب دنيا و آخرت و بهره براي خودشان و اموات خودشان، چيز ديگری هم می خواهند.
سواد يعني سواد! ما بايد بدانيم که باسواد شدن جُرم نيست و اين چيزي هم که در دست و پاي خيلي ها ريخته است اين را نمي گويند سواد. يک کسي که نظريه بپردازد چه در مسائل قرآني، چه در مسائل فقهي، چه در مسائل ديگر نظام، او بايد حرف تازه بياورد. مي گويند آقای باقر وحيد(محمد باقر وحيد بهبهانی) حرف تازه آورد، مي گويند صاحب جواهر حرف تازه آورد، ما بايد اين طور باشيم. کمتر از اين خسارت است. حالا ما نبوديم، ديگري؛ ولي عصر ما بايد عصر علم باشد.
به ما گفتند زيارت برويد، بسيار خوب، ادب است ديانت است وظيفه است. حتي درباره زيارت سيد الشهداء(سلام الله عليها) نظير حج گفتند واجب کفايي است[13] مبادا يک وقتي حرم مطهر حضرت خالي باشد. مکه چطور است؟ مکه خالي است يک عده رفتند، وظيفه شان را انجام دادند. هر کسي مستطيع بود رفته، اما امسال کسي نيست مکه برود چون آن هايي که واجباتشان را مي خواهند انجام بدهند انجام دادند. فرمود اين طور نيست، اين خانه نبايد خالي باشد. شما رفتي واجبت را انجام دادي، ديگر واجب عيني بر کسي نيست اما الآن واجب کفايي است حتماً امسال يک عده بايد مکه بروند. آن جا را نبايد خالي بگذاريم. واجب کفايي است. شما مکه تان را رفتيد حجتان را انجام داديد، باشد! اما آن جا نبايد خالي باشد.
مشابه اين رواياتي که درباره حرم امن الهي آمده است درباره کربلاي سيد الشهداء(سلام الله عليه) هم آمده است شما هر سال رفتي، اما امسال کسي نيست برود، نمي شود، بنابر واجب کفايي حتماً امسال هم بايد يک عده مشرّف بشوند. بعضي اين طور است اين مسئله ثواب است زيارت است اين ها ارکان دين ما هستند.
اما وارد آن جا شديم و زيارت نامه مي خوانيم، در زيارت نامه چه مي گوييم؟ همه جمله هاي زيارت نامه يکطور است؟! يا نه. اين دعاها يک جمله خبريه اي است که به داعي انشاء يعني انشاء القا شده است. گفتيم وقتي وارد حرم مطهر امام رضا شدي آن جمله ها را گفتي عرض ادب کردي و ثواب خواستي بهشت خواستي همه اين ها سرجايش محفوظ است، بعد بگو: «أَنِّي ... مُحَقِّقٌ لِمَا حَقَّقْتُمْ»[14] من مي خواهم محقق بشوم مثل صاحب جواهر بشوم. مثل شيخ انصاري بشوم. من مي خواهم محقق فقه بشوم. محقق اصول بشوم. همه اش پدر و مادر مرا بيامروز که نيست! «أَنِّي ... مُحَقِّقٌ لِمَا حَقَّقْتُمْ مُبْطِلٌ لِمَا أَبْطَلْتُمْ»، من مي خواهم باسواد برگردم. همه اش که پدر و مادر مرا بيامرز نيست! اين زيارت جامعه است.
بخش وسيعي از زيارت ها درس عميق علمي است. اين ها را به قصد انشاء مي خوانند. جمله هايي که در زيارت نامه است جمله هايي که در ادعيه است همه اش انشائي است. خبر که نمي خواهيم بدهيم که من اين چنين هستم! نه، توفيقي بده من جزء محققين اسلام بشوم. اين را ما مي خواهيم. حالا بين دانشگاهی و حوزوی که به زيارت امام رضا(سلام الله عليه) مشرف مي شوند با ديگران خيلي فرق است. يک روحاني که برود آن جا، براي چه مي رود؟ براي اين که پدر و مادرش را بيامرزد؟! يا براي اين که باسواد برگردد و استاد جامع حوزه بشود؟! در دانشگاه هم استاد جامع دانشگاه بشود؟! «أَنِّي ... مُحَقِّقٌ لِمَا حَقَّقْتُمْ»، آن علومي که شما اهل بيت تحقيق کرديد من آن را تحقيق بکنم. آن مطالبي را که شما ابطال کرديد من بتوانم باطل بکنم.
الآن حرف رايج بسياري از فلاسفه غرب همين سه جمله اي است که در سوره مبارکه «جاثيه» است. در سوره «جاثيه» ميفرمايد که اين ها کساني هستند که ﴿وَقَالُوا مَا هِيَ إِلَّا حَيَاتُنَا الدُّنْيَا﴾[15] ،الآن شما بينيد فکر رايج غرب اين است البته در بين آن ها مردان خوب و موحد هم هستند. ﴿وَقَالُوا مَا هِيَ إِلَّا حَيَاتُنَا الدُّنْيَا﴾ دو: ﴿نَمُوتُ وَنَحْيَا﴾ سه: ﴿وَمَا يُهْلِكُنَا إِلَّا الدَّهْرُ﴾، اين را در سوره «جاثيه» ذات اقدس الهي فرمود حرف اين ها اين است. حرف مشرکين اين است که غير از دنيا خبري نيست و غير از مرگ و زندگي خبري نيست و غير از طبيعت خبري نيست. فرمود: ﴿وَمَا لَهُم بِذَلِكَ مِنْ عِلْمٍ﴾، اين ها جاهلانه حرف مي زنند ﴿إِنْ هُمْ إِلَّا يَظُنُّونَ﴾.
هر چيزي حسابي دارد کتابي دارد. اگر دنيا با اين روش کنوني پيش برود، نتيجه اش همين جنگ غزه است. اصلاً هيچ خبري از اين ها نيست، اصلاً انسانيتي نيست. هيچ! هيچ! يک کمي بوي انسانيت هم در اين ها نيست. اين است که دين فرمود ما حرف تازه آورديم که اين ها را شما نمي فهميد. فرمود ما يک چيزهايي تازه آورديم که اصلاً در فکر بشر نيست. چه آورديم؟ گفتيم در درون شما يک غده بدخيمي است که مزاحم شماست. کدام علم مي تواند اين را کشف بکند؟ شما يک دشمن دروني داريد و اين غده بدخيم است و اين مي خواهد حيات ما را از بين ببرد، سعادت ما را از بين ببرد، ما را به سوخت و سوز گرفتار کند.
اين که در قرآن فرمود ما يک چيزهايي داريم که در هيچ جاي عالم نيست. به پيغمبر فرمود که تو هم نمي توانيم بداني: ﴿وَعَلَّمَكَ مَا لَمْ تَكُنْ تَعْلَمُ﴾[16] به ما هم که فرمود: ﴿وَيُعَلِّمُكُم مَّا لَمْ تَكُونُواْ تَعْلَمُونَ﴾[17] ﴿مَّا لَمْ تَكُونُواْ﴾ يعني ﴿مَّا لَمْ تَكُونُواْ﴾ اين کان منفي اين است. يعني شما نمي توانيد ياد بگيريد. با کدام آزمايشگاه شما مي توانيد ياد بگيريد که در درون انسان يک غده بدخيمي است که دشمن سرسخت اوست؟ با کدام علم مي توانيد ياد بگيريد؟ فرمود هوي و هوس شما بالاخره شما را به کشتن مي دهد به هلاکت مي دهد گرفتار اين و آن مي کند. يک چيزي در درون شماست بنام هوس، بنام هوي، بايد با اين مبارزه کنيد. کسي که بخواهد در روان شناسي «مُحَقِّقٌ لِمَا حَقَّقْتُمْ»[18] بشود، اين است. در جامعه شناسي «مُحَقِّقٌ لِمَا حَقَّقْتُمْ» بشود اين است. اما اگر کسي برود زيارت بکند براي ثواب و برگردد البته ثواب زيارت دارد اما با عوام فرقي نمي کند، اما گفتند شما که رفتي با ديگران فرق داري بگو: «أَنِّي ... مُحَقِّقٌ لِمَا حَقَّقْتُمْ مُبْطِلٌ لِمَا أَبْطَلْتُمْ».
در سوره مبارکه «اعراف» مي فرمايد نمي خواهيم بگوييم وزني هست، اين را در قالب ادعيه گفتيم، در قالب زيارت ها گفتيم در قالب مناجات ها گفتيم که در قيامت وزني هست ولي اين به درد نمي خورد، شما اگر بخواهيد خودتان را بسازيد بايد بدانيد که ﴿وَالْوَزْنُ يَوْمَئِذٍ الْحَقُّ﴾[19] ، حقيقت را بشناسيد.
به ما گفتند: «زِنُوا أَنْفُسَکُمْ مِنْ قَبْلِ أَنْ تُوزَنُوا»[20] قبل از اين که شما را وزن کنند شما خودتان را بسنجيد. با چه بسنجيم؟ وزن ما چيست؟ با سنگ بسنجيم؟ با ميزان الحرارة بسنجيم؟ با متر تجارتخانه بسنجيم؟ با چه چيزي بسنجيم؟ تشخيص حقيقت هم که کار آساني نيست. فرمود شما «زِنُوا أَنْفُسَکُمْ مِنْ قَبْلِ أَنْ تُوزَنُوا»، «موتوا قبل أن تموتوا»[21] [22] .
بله در اثر حب نفس، علاقه به نفس، کار خود را حق مي دانيم کار ديگري را باطل مي دانيم. تجريد نفس لازم است تخدير نفس لازم است تصفيه نفس لازم است. بين خود و بين خداي خود هيچ چيزي را فاصله و حجاب قرار ندهيم تا بفهميم که حق چيست، آن وقت کار خودمان را با حق بسنجيم که اگر اين حرف را ديگري مي زد ما چکار مي کرديم؟ ما داريم مي کنيم(می زنيم) چکار مي کنيم؟ اگر ديگري اين حرف را مي زد او را بد مي دانيم ولي خودمان اين کار را انجام داديم. اين حب نفس نمي گذارد انسان صحيحاً داوري کند. فرمود اين علاقه نفس را بگذاريد کنار، خود را با ديگري يکسان ببين، بعد عمل را بسنج. هر چه براي خود صحيح مي داني براي ديگري هم صحيح بدان. وگرنه کلي گفتن، عمل بايد خالص باشد، لله باشد، اين ها سرجايش محفوظ است.
يک عده در قيامت مبغون مي شوند براي اين که اصلاً نمي فهمند که چگونه محاسبه بکنند؟ ﴿يَوْمَ يَجْمَعُكُمْ لِيَوْمِ الْجَمْعِ ذَلِكَ يَوْمُ التَّغَابُنِ﴾[23] يکي از اسماء قيامت روز تغابن است؛ يعني روزي است که غبن روشن مي شود و معلوم مي شود که چه کسي مغبون است. اين آقا در عمري زندگي کردن سعي کرد که بهره ببرد اما معلوم مي شود که مغبون است غبن کرده ضرر کرده، براي اين که نرفت ياد بگيرد يا جهل علمي بود يا جهالت عملي بود، هر چه بود بالاخره درست حساب نکرده است. وقتي آدم «مُحَقِّقٌ لِمَا حَقَّقْتُمْ»[24] شد در هر چيزي حق را مي فهمد و مي شود محقق علماً، مي شود متحقق عملاً آن وقت اهل حساب خواهد بود حساب رسي مي کند.
اين است که بما گفتند: «زِنُوا أَنْفُسَکُمْ مِنْ قَبْلِ أَنْ تُوزَنُوا»[25] ، قبل از اين که شما را بسنجند خودتان را بسنجيد. آن وقت آدم راحتِ راحت است. نه بي راهه مي رود نه راه کسي را مي بندد. در بسياري از آيات ما را به اين تشويق کردند، يک؛ در کلمات نوراني حضرت امير در خطبه هاي ديگر هم همين مسئله مطرح است که خودتان را بسنجيد.
بنابراين اگر گفتند که ﴿يَرْجُونَ تِجَارَةً لَّن تَبُورَ﴾[26] راهش مشخص است. اگر گفتند: ﴿فَمَا رَبِحَت تِّجَارَتُهُمْ﴾[27] سببش مشخص است. اگر گفتند: ﴿هَلْ أَدُلُّكُمْ عَلَى تِجَارَةٍ تُنجِيكُم مِّنْ عَذَابٍ أَلِيمٍ﴾[28] ، تمام اين آيات راهش مشخص است. بعد از اين که ما محقق شديم، يک علماً؛ متحقق شديم، دو عملاً، حق را مي شناسيم. وقتي حق را شناختيم، بين خود و بين حق فاصله نمي بينيم خودمان را مي سنجيم. آن وقت اگر بد کرديم، توبه مي کنيم جبران مي کنيم و اگر خوب کرديم مي گوييم اين کار خوب «ما بنا من نعمة فمنك»[29] نمي گوييم من اين کار را کردم! مي گوييم: «ما بنا من نعمة فمنك»، خدايا اين کار خيري که از من صادر شده است، من ابزار بردگي و بندگي تو بودم تو بودي اين لطف را کردي.
لذا در خطبه هاي ديگر به عنوان نمونه در خطبه157 آن جا هم اين فرمايش هست که خودتان را بسنجيد: «أَلاَ فَمَا یَصْنَعُ بِالدُّنْیَا مَنْ خُلِقَ لِلْآخِرَهِ! وَ مَا یَصْنَعُ بِالْمَالِ مَنْ عَمَّا قَلِیلٍ یُسْلَبُهُ وَ تَبْقَی عَلَیْهِ تَبِعَتُهُ وَ حِسَابُهُ»[30] ، اين که فرمود بعضي از کارها لذتش زودگذر است ولي تبعات تلخش ماندني است در همين خطبه 157 هم هست. در غير خطبه157 باز در جاي ديگر هم اين بيان نوراني حضرت امير هست. در خطبه 222 هم در بندهاي يازده و دوازه است. فرمود: «وَ فَرَغُوا لِمُحَاسَبَهِ أَنْفُسِهِمْ عَلَی کُلِّ صَغِیرَهٍ وَ کَبِیرَهٍ أُمِرُوا بِهَا فَقَصَّرُوا عَنْهَا أَوْ نُهُوا عَنْهَا فَفَرَّطُوا فیهَا وَ حَمَّلُوا ثِقَلَ أَوْزَاِرِهمْ ظُهُورَهُمْ فَضَعُفُوا عَنِ الاِسْتِقْلاَلِ بِهَا فَنَشَجُوا نَشِیجاً وَ تَجَاوَبُوا نَحِیباً»[31] اين کارها را فرمود «وَ مَصَابِیحَ دُجًی قَدْ حَفَّتْ بِهِمُ الْمَلاَئِکَهُ وَ تَنَزَّلَتْ عَلَیْهِمُ السَّکِینَهُ» اين در خطبه 222 است. گرچه اين کلمه نوراني که خوانده شد اين يک جمله است اما تبيينش، تشريحش در خطبه هاي ديگر است که به ما گفتند به اين که شما هر روز اهل محاسبه باشيد خودتان را بسنجيد «زِنُوا أَنْفُسَکُمْ مِنْ قَبْلِ أَنْ تُوزَنُوا»[32] ، «حاسبوا أنفسكم قبل أن تحاسبوا»[33] اهل محاسبه باشيد، آن وقت ترقي هم مي کنيد.
لذت ادب پيشگاه الهي را که انسان حساب بکند هميشه خوشحال است. اصلاً مؤمن نگراني ندارد. درست است حوادث تلخ روزگار است، ولي او ابديتي را در پيش دارد لذا براي خودش و براي جامعه اش و براي همه هم خيرخواه است. اين که گفتند به فکر همه باشيد شب اگر برای نماز شب بلند شديد حداقل چهل مؤمن از همسايه هايت را دعا بکن همين است. گفتند تا «اربعين درجة» يا «اربعين مساحة» يا اربعين کذا اين ها همسايه اند[34] . آدم اگر شب در موقع سحر به ياد چهل نفر هست در روز به ياد چهل نفر نيست؟ هر کسي به ياد چهل نفر باشد مشکل جامعه حل است. اما اگر بخواهد راه ديگري را ببندد يا راه بي راهه برود، هم خودش در زحمت است هم ديگري. اين دين که سازنده است براي همين است. انسان مسافر «تخففوا تلحقوا»[35] است، مسافر که هر چه بارش سبکتر باشد زودتر به مقصد مي رسد.
بنابراين عمده آن است که ما اگر حق شناس باشيم علماً، مي شويم محقق، عملاً مي شويم متحقق، آن وقت در حسابرسي راحت هستيم نه بي راهه مي رويم نه راه کسي را مي بنديم. دنياي کنوني براساس همين آيه سوره مبارکه «جاثيه» مبتلا به فراموشي است. دنياست پيش اين ها بدون آخرت، مرگ و حيات است بدون اعطاي مرگ و حيات و پايان کارش هم نيستي است. لذا شما ببينيد جريان غزه و امثال غزه اصلاً اين ها را تکان نمي دهد. اين ها مثل اين که روي يک مشت خاک توپ مي ريزند همين! اين که فرمود: ﴿وَيُعَلِّمُكُم مَّا لَمْ تَكُونُواْ تَعْلَمُونَ﴾[36] همين است. فرمود ما يک چيزهاي تازه داريم که در هيچ کجاي عالم نيست. کجا شما مي خواهيد ياد بگيريد که در درون انسان يک چيزي است بنام هوس بنام هوي که بالاخره تا سر او را خاک نکند از او دست بردار نيست؟
اين بيان نوراني پيغمبر است فرمود: «أَعْدَي عَدُوِّكَ نَفْسُكَ الَّتِي بَيْنَ جَنْبَيْكَ»[37] اين طور است لذا ذات اقدس الهي اجمالاً در آن آيه جواب داد تفصيلاً در آيه ديگر: ﴿مَا لَهُم بِذَلِكَ مِنْ عِلْمٍ﴾[38] ، حرف عالمانه نيست. انسان تنها در دنيا نيست مسافر است هدف والا دارد و هر عملي را هم مي سنجند.
در بعضي از سؤالات دوستان اين بود که ذات اقدس الهي چرا درباره ائمه(عليهم السلام) به فعل مضارع تعبير کرده است که ﴿يُرِيدُ اللَّهُ لِيُذْهِبَ﴾[39] ؟
پاسخ: اين فعل الهي است، اين ها معصومند اما معصوم بالذات که نيستند معصوم بالذات ذات اقدس الهي است. اگر انساني بخواهد معصوم باشد از هر خطر و خطيئه اي اين به عنايت الهي است. اين را با فعل مضارعي که مفيد استمرار است حال و آينده را شامل مي شود فرمود لحظه به لحظه ما مواظب شمائيم ﴿يُرِيدُ اللَّهُ لِيُذْهِبَ عَنكُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ﴾، اين برای اين است.
مطلب ديگري که باز سؤال کردند درباره اين که اعضا و جوارح در قيامت شهادت مي دهند. ظاهر آيات اين است که ما غير از اين دست هستيم ما غير از اين پا هستيم ما غير از چشم و گوش هستيم چرا؟ براي اين که در صحنه قيامت، اين ها شهادت مي دهند هر کسي روميزي و زيرميزي گرفته، کار خلافي کرده، با همين دست کرده است، اما اين دست در قيامت وقتي حرف مي زند قرآن مي گويد اين شهادت مي دهد نه اقرار کند. معلوم مي شود صاحب کار اين کار را کرده است اين دست مي شود ابزار. اين ﴿يَوْمَ تَشْهَدُ عَلَيْهِمْ أَلْسِنَتُهُمْ وَأَيْدِيهِمْ﴾[40] و امثال ذلک.
پس معلوم مي شود که ما غير از دست هستيم، ما غير از پا هستيم، ما غير از چشم هستيم ما غير از زبانيم که ﴿تَشْهَدُ عَلَيْهِمْ أَلْسِنَتُهُمْ﴾، دروغي که گفتيم ما گفتيم نه زبان و زبان شهادت مي دهد. اگر زبان جُرم کرده باشد مجرم زبان باشد، بايد قرآن مي فرمود زبان اقرار مي کند، اما وقتي از درون ما اين اقرار جوشيد فرمود: ﴿فَاعْتَرَفُوا بِذَنبِهِمْ فَسُحْقًا لِّأَصْحَابِ السَّعِيرِ﴾[41] برای درون ماست، اما بيرون وقتي اعضاء و جوارح حرف مي زنند مي فرمايند که اين ها شهادت مي دهند. اگر شهادت مي دهند، اين مطلب ثابت است. پس معلوم مي شود غير از ما هستند. پس چرا اين ها را مي سوزانند؟ اشکال اين آقايان اين بود که پس چرا اين ها را مي سوزانند؟
پاسخ: «هاهنا امران»: يکي اين که ما دست و پوست داريم، گوشت داريم پوست داريم، اين دست ماست. اما يک نيروي ادراکي هم داريم که آن نيروی ادراکي، دست نيست. شما مي بينيد اين بيماراني را که مي خواهند بيحسي موضعي بکنند تخدير مي کنند چه چيزي را مي گيرند؟ کاري با دست ندارند، آن حس ادراکي که يعني که! حس ادراکي که از شؤون نفس است و هيچ ارتباطي با دست ندارد ولي سايه افکن دست است او را مي گيرند، آن وقت اين دست مي شود بي حس اين دست را قطع مي کنند يا عمل مي کنند.
پس «هاهنا امران»: يک جِلد و پوست و اين ها داريم که به اين مي گويند دست. يک نيروي ادراکي داريم که هيچ ارتباطي با دست ندارد. اين سايه افکن دست است اين شأن روح است نه دست، اين مي سوزد و رنج مي برد. اين دست که مي سوزد پوست چه عذابي دارد؟ آن نيروي ادراکي را اگر بردارند درکي در اين نيست. اين پوست ده ها بار می سوزد. اين را در اوايل سوره مبارکه «نساء» فرمود: ﴿كُلَّمَا نَضِجَتْ جُلُودُهُمْ بَدَّلْنَاهُمْ جُلُودًا غَيْرَهَا لِيَذُوقُواْ الْعَذَابَ﴾[42] ﴿لِيَذُوقُواْ﴾ نه «لتذوقوا» فرمود اين پوست سوخت پوست ديگري در مي آوريم براي اين که اين آقا بسوزد. پوست مي سوزد ولي پوست عذاب نمي بيند. آن روحي که مدير و مدبّر اين روح است آن نيروي درک که شما مي بينيد در تخدير وقتي مي خواهند بي حسي موضعي کنند و کسي را بيهوش کنند دستش را قطع کنند يا عمل کنند، آن نيروي ادراکي را مي گيرند، لذا اين دست را ارباً ارباً مي کنند کسي دردش نمي آيد، چون درد را که پوست احساس نمي کند.
يک بيان لطيفي مرحوم شيخ بهايي دارد از وجود مبارک حضرت امير نقل مي کنند، اين به صورت روايت نيست از يک اديبي نقل مي کند که علي بن ابي طالب(سلام الله عليه) فرمود تعلّق نفس به بدن مثل تعلق معنا به لفظ است[43] [44] . فقط تشبيه است، براي اين که يک مقداري فهم را نزديک کند. ما يک لفظي داريم مثلاً مسجد، اين ميم دارد سين دارد جيم دارد دال دارد، اين ها اجزاي اين کلمه اند. شما هر چه ريز ريز بکني اين ميم و سين و جيم و دال را، آن معنا از داخلش در نمي آيد. اين معنا در درون اين لفظ نيست که شما لفظ را تکه تکه بکني يک معنا گيرتان بيايد. تمام کلمات همين طور است. معنا وابسته به لفظ است نه متعلق به لفظ و در درون لفظ. يک لغتي است شما معنايش را نمي دانيد، اين لغت را تکه تکه بکنيد معنا گيرتان نمي آيد. معنا که در درون اين لفظ نيست، معنا متعلق به اين لفظ است.
يک وقت است که يک چيزي در درون چيزي ديگر است مثل گلاب که در برگ گل است. اين يک جسمي است لطيف رقيق مايع در اين برگ است. اين برگ را که دو قسمت کردي، آن آب هم دو قسمت مي شود. برگ را که تکه پاره کردي، آن آب هم از بين مي رود.
پرسش: ... آتش مادی است ...
پاسخ: بله، تعلق يعني تعلق. مثل معناست. معنا مجرد است اين معنا که داخل لفظ نيست. فرق مطلب مادي و مجرد همين است اين گلاب يک امر مادي است در برگ گل است اما آن معنا که در لفظ نيست. اين بيان لطيف شيخ بهايي است که از يک اديبي نقل کرد که آن اديب از وجود مبارک حضرت امير نقل کرد فرمود تعلق روح به بدن مثل تعلق معنا به لفظ است.
پرسش: مفهوم ذهنی است ...
پاسخ: بله، اين مفهوم ذهني است ولي اين حرفي که آدم مي زند به ديگران هم منتقل مي کند. ما يک مهمل داريم يک مستعمل. يک کلمه اي که مهمل باشد بي معنا باشد باري ندارد، اما وقتي کلمه مستعمل باشد هر کسي اين را شنيد، اين معنا را مي فهمد. اين بار معنوي دارد. آن مهمل بار معنوي ندارد. اين کلمه مسجد مستعمل است مهمل نيست مثل اين که ما بگوييم دَر و مَر! اين مَر که مهمل است و معنا ندارد. لفظ مهمل بي بار است اما لفظ مستعمل حامل يک پيامي است.
معنا در لفظ نظير گلاب در برگ گل نيست. روح در بدن از قبيل تعلق است نه فرو رفتگي چيزي در چيزي، لذا آن مدرِک نفس است او آسيب مي بيند او مي سوزد، پوست که آسيب نمي بيند. اگر اين چنين شد اين روح در بدن مثل گلاب در برگ گل نيست. اين روح در بدن مثل معنا در لفظ است. شما اين کلمه مسجد از ميم تا دال، از دال تا ميم، ده ها بار تکه تکه بکني آن معنا از اين در نمي آيد. يک لغتي را که آدم نمي داند اگر اين لفظ را تکه تکه بکند معنا گيرش نمي آيد. آن معنا متعلق به لفظ است يک تعلقي دارد نه فرو رفتگي و حلول.
فرمود روح در بدن اين چنين است اين که در سوره مبارکه «نساء» فرمود: ﴿كُلَّمَا نَضِجَتْ جُلُودُهُمْ بَدَّلْنَاهُمْ جُلُودًا غَيْرَهَا لِيَذُوقُواْ﴾[45] ، نه «لتذوقوا»! فرمود هر وقت اين پوست سوخت، ما پوست ديگري مي رويانيم تا اين بدن نه، اين روح بسوزد، براي اين که نيروي مدرِکه اين است. اين را اگر شما در موقع عمل بي حسي موضعي تخدير کردي بله، اين بدن را قطع مي کنند اربا اربا مي کنند اين دست را قطع مي کنند هيچ دردي هم احساس ندارد. بدن درد ندارد، آن مدرِک درد دارد.
لذا «هاهنا امران»: يکي اين که پوست شهادت مي دهد يکي اين که نفس آسيب مي بيند و درد مي کشد، منتها نفس اگر سرش را بسوزانند يک طور ديگري درد مي آيد دستش را بسوزانند طور ديگري درد مي آيد که «أعاذنا الله من شرور انفسنا و سيئات اعمالنا».