1402/08/11
بسم الله الرحمن الرحیم
حکمت 119 و 120/حکمت ها /نهج البلاغه
موضوع: نهج البلاغه/حکمت ها /حکمت 119 و 120
کلمه نوراني 119 نهج البلاغه اين است: «وَ قَالَ عَلَیْهِ السَّلاَمُ: مَثَلُ الدُّنْیَا کَمَثَلِ الْحَیَّهِ لَیِّنٌ مَسُّهَا وَ السُّمُّ النَّاقِعُ فِی جَوْفِهَا یَهْوِی إِلَیْهَا الْغِرُّ الْجَاهِلُ وَ یَحْذَرُهَا ذُو اللُّبِّ الْعَاقِلُ»[1] ؛ اين کلمه نوراني مضمونش در بسياري از جاهای نهج البلاغه مطرح شد. سرّش آن است که انسان در زندگي يک دشمن دروني دارد که آن هواي اوست و اين را وجود مبارک پيغمبر(عليه و علي آله آلاف التحية و الثناء) فرمود: «أَعْدَى عَدُوِّكَ نَفْسُكَ الَّتِي بَيْنَ جَنْبَيْكَ»[2] [3] بدترين دشمن آدم همان هوس و هوي خواهي آدم است و دشمن بيروني آدم هم ابزار زرق و برق دنياست.
دنيا در قرآن کريم در دو معنای، جدای از هم بحث شد، در سنت اهل بيت مخصوصاً نهج البلاغه حضرت امير(سلام الله عليهم اجمعين) هم در دو معنا به کار رفته است: يکي نظام تکويني دنيا در قبال نظام تکويني آخرت است، آسماني دارد زميني دارد انساني دارد و موجودات ديگري دارد، همه اين ها را قرآن کريم هم در بخش کان تامه هم در بخش کان ناقصه به عظمت و جلال و شکوه ياد کرده است. اين ها آيات الهي اند. اگر آيات الهي اند جز کمال و جمال چيزي در آن نيست.
معناي ديگر دنيا، همان «اين برای من است»، «اين مقام برای من است»، «اين سمَت برای من است»، «اين مال براي من است»، «من مالم بيشتر است»، «من مقامم برتر است» همين اوهام و قرادادهاست که اين اوهام و قراردادها از بدترين دشمنان انسان هستند.
درباره معنای اول که دنيا در برابر آخرت است، زندگي دارد آسماني دارد زميني دارد امکاناتي دارد ليل و نهاري دارد فرمود اين دنيا مزرعه آخرت است.[4] [5] شما بخواهيد در آخرت با دست پُر محشور بشويد دنيا جاي خوبي است، جاي خدمت است جاي شهادت است جاي شهامت است جاي تحصيل علم است، همه فضائل اخلاقي را مي شود در دنيا فراهم کرد؛ لذا مزرعه آخرت است. از آن جهت که مزرعه آخرت است جز فضيلت چيز ديگري نيست، اما از آن جهت که کسي خيال کند اين مقام برای اوست برتري طلبي کند، اين مال براي اوست افزون خواهي کند، اين مي شود دنياي مذموم.
دنياي به اين معنا که من و ما در آن مطرح است، آن را هم قرآن کريم با مَثل مشخص کرده است هم وجود مبارک حضرت امير(سلام الله عليه). آيات قرآن کريم در بحث تفسيري مشخص شد، اما در بيانات نوراني حضرت امير فرمود من يک مَثل مي زنم که وضع دنيا خوب روشن بشود.
تمثيل هم در قرآن هست هم در سنت. مَثل دو تا خاصيت دارد: يکي اين که دامنه اوج گرفته مطلب را پايين مي آورد مثل يک پردّه اي که بالاست انسان اين را پايين مي آورد تا در دسترس قرار بگيرد. برکت ديگر تمثيل آن است که دست فهم شنونده را مي گيرد بالا مي برد. دست فهم شنونده را بالا مي برد، دامنه اوج گرفته مطلب را پايين مي آورد با اين دو کار توازن برقرار مي شود شنونده مطلب را مي فهمد. فايده تمثيل اين است. اين در برهان جايي ندارد در علوم عقلي جايي ندارد. تمثيل فقط در همين مسائل است که هم دامنه مطلب را بياورد پايين، هم دست فهم شنونده را بگيرد ببرد بالا. روي همين جهت هم قرآن مَثل ذکر مي کند: ﴿مَثَلُ الَّذِينَ حُمِّلُوا التَّوْرَاةَ﴾[6] و مَثل کذا و مَثل کذا در قرآن، کم نيست. در بيانات نوراني حضرت امير هم همين است.
فرمود اين دنيايي که ما الآن داريم تمثيل يعني با مَثل، حرف علمي نيست. در منطق آن تبيين چهارگانه راه خاص خودش را دارد و علم هم همان است؛ يعني حد تام و حد ناقص، رسم تام و رسم ناقص، اين ها حرف هاي علمي است. حرف چه در حوزه چه در دانشگاه مادامي که در مدار علم سخن مي گوييم همين چهار تاست. يا حد تام، يا حد ناقص، يا رسم تام يا رسم ناقص است، اما در خطابات و مواعظ و ارشادات از تمثيل خيلي استفاده مي کنيم. تمثيل جاي خودش را در منطق تحميل کرد، حرف علمي نيست. علم همان چهار تاست: يا حد تام است يا حد ناقص. يا رسم تام است يا رسم ناقص. اين علم است که منطق عهده دار آن است. اما در اخلاقيات و مواعظ و امثال ذلک، تمثيل راه خودش را باز کرده است که با توده مردم ارتباط برقرار مي کند و اثر خاصي هم دارد و اثرش هم همين دو تاست: هم دامنه اوج گرفته مطلب را مي کشد مي آورد پايين، هم دست کوتاه فهمنده را مي گيرد مي برد بالا. تا بين توازن برقرار بشود و بفهمند.
فرمود اين دنيايي که من الآن مي خواهم بگويم اين دنياي من و ماست کسي بگويد اين مقام برای من است اين مال براي من است من برتر هستم، از اين حرف ها، که همه مشکلات دنيا روي همين دنياي به اين معناست که اين را قرآن کريم خيلي مذمت کرده است. در سوره مبارک «حديد» دنيا پنج بخش دارد: ﴿الْحَيَاةُ الدُّنْيَا لَعِبٌ وَلَهْوٌ وَزِينَةٌ وَتَفَاخُرٌ بَيْنَكُمْ وَتَكَاثُرٌ فِي الْأَمْوَالِ وَالْأَوْلَادِ﴾[7] خدا غريق رحمت کند مرحوم شيخ بهايي را! اين لطيفه از ايشان است که اين سوره مبارکه «حديد» دنيا را پنج بخش کرده است: دوران کودکي و خردسالي و نوسالي و جواني و ميان سالي و پيري. اگر کسي دنيا زده باشد، اگر کودک و نوجوان است يک طور، اگر جوان است طوري ديگر، اگر ميان سال است يک طور، اگر پيرمرد هم هست يک طور.
﴿الْحَيَاةُ الدُّنْيَا لَعِبٌ وَلَهْوٌ وَزِينَةٌ وَتَفَاخُرٌ بَيْنَكُمْ وَتَكَاثُرٌ فِي الْأَمْوَالِ وَالْأَوْلَادِ﴾، اين برای من است، من در فلان بازي پيروز شدم، اين مقام برای من است، اين ميز برای من است، اين امضاي من است، محترم است، بعد وقتي دوران کهن سالي و پيري که رسيد، تکاثر است اين قدر نوه دارم، اين قدر مال دارم، اين قدر موجودي بانک دارم، اين بخش پنجم برای آن پيرهاي از کار افتاده است. ﴿الْحَيَاةُ الدُّنْيَا لَعِبٌ وَلَهْوٌ وَزِينَةٌ وَتَفَاخُرٌ﴾، اين مال چهار بخش اول. کودکی و نوجواني و جواني و ميان سالي. وقتي سن از شصت و هفتاد گذشت ﴿وَتَكَاثُرٌ فِي الْأَمْوَالِ وَالْأَوْلَادِ﴾.
غير از اين پنج بخش چيز ديگري نيست، وگرنه قرآن مي فرمود؛ لذا اين که گفتند ز گهواره تا گور، براي اين که ز گهواره تا گور اين دشمن با ما هست. اگر در دوران کودکي با ما نبود که قرآن کريم خطرش را ذکر نمي کرد. فرمود انسان بچه است، بچه است، اما همه بچگي که نبايد صرف بازي بشود. همان بيان نوراني امام صادق(سلام الله عليه) که کسي آمده خدمت حضرت عرض کرد امام بعد از شما کيست؟ حضرت فرمود: «]من[ لَا يَلْهُو وَ لَا يَلْعَبُ»[8] آن کسي که در دوران کودکي اهل بازي نيست. طولي نکشيد که وجود مبارک امام کاظم که بچه اي بود و يک برّه اي همراهش بود وارد خانه شد به اين برّه گفت: «اسْجُدِي لِرَبِّكِ»، فوراً وجود مبارک امام صادق اين بچه را در بغل گرفت و گفت به اين که «بِأَبِي وَ أُمِّي مَنْ لَا يَلْهُو وَ لَا يَلْعَبُ»، پدر و مادرم فداي کودکي که اهل بازي نيست.
بازي عاقلانه هم است، بازي عالمانه هم است. يک وقتي فقط خنده است يک وقتي خنده حکيمانه است. اگر گفتند ز گهواره تا گور از همين جا گرفتند وگرنه از کودک کسي توقع مطالب حکيمانه ندارد، لذا خطر دوران کودکي را هم فرمود همه اش بازي، همه اش بازي، همه اش بازي، اين که نشد. فرمود مَثل حيات دنيا ﴿لَعِبٌ وَلَهْوٌ وَزِينَةٌ وَتَفَاخُرٌ بَيْنَكُمْ﴾[9] بعد ﴿وَتَكَاثُرٌ فِي الْأَمْوَالِ وَالْأَوْلَادِ﴾ از اين آيه، اين پنج بخش هر بخشي زهرآلود است.
در بيانات نوراني حضرت امير راجع به اين بخش هاي پنجگانه فرمود که مَثل دنيا مثل مار است. مار ظاهرش خيلي نرم است. «لَیِّنٌ مَسُّهَا»[10] اما «وَ السُّمُّ النَّاقِعُ فِی جَوْفِهَا» در همين نرمش، مسموميت است. سمّ يعني سوراخ، نه يعني آن مايع. ﴿حَتَّى يَلِجَ الْجَمَلُ فِي سَمِّ الْخِيَاطِ﴾[11] ؛ يعني تا شتر در سوراخ سوزن فرو برود! اگر چنين چيزي شد کافر بهشت مي رود، ولي شدني نيست. پس سَم يعني سوراخ. چرا اين ماده کشنده را سَمّ مي گويند؟ براي اين که اين سوراخ مي کند و به عمق مي رسد و براي کسي حيات نمي گذارد. سوراخ سوزن را مي گويند سَم. ﴿حَتَّى يَلِجَ الْجَمَلُ فِي سَمِّ الْخِيَاطِ﴾، خياط يعني همين وسيله خياطي، يعني سوزن[12] .
پس سم يعني سوراخ و اين چون سوراخ کننده است و گدازنده است و تا عمق مي رود و حيات گير است به آن سم گفتند. سُم هم ضبط شده است آن طوري که در مقاييس آمده[13] . هم سُم به ضم درست است هم سَم. اما سَم به معني مايع نيست، سَم به معناي يک چيزي که جريان دارد و اين ها نيست، آن سوراخ را مي گويند سَم و چون اين مايع سوراخ کننده است و کشنده است به آن سَم گفتند. فرمود دنيا مثل مار است که «لَیِّنٌ مَسُّهَا»[14] ، مثل مقام، وقتي که به شما گفتند به فلان مقام رسيدي، به حسب ظاهر آدم خوشحال مي شود، اما اين ظاهرش سُرور است باطنش سَم. «لَیِّنٌ مَسُّهَا» اما «وَ السُّمُّ النَّاقِعُ فِی جَوْفِهَا یَهْوِی إِلَیْهَا الْغِرُّ الْجَاهِلُ» آن کسي که جهل عقلي دارد و نه جهل علمي. جهالت عقلي دارد و مغرور است گرفتار اين سَم مي شود و به هلاکت مي رسد، اما «وَ یَحْذَرُهَا ذُو اللُّبِّ الْعَاقِلُ»، يک انسان لبيب و مغزدارِ خرد ورز مصون است.
در بحث عقل و علم و جهل مکرر بحث شد. در قرآن کريم و همچنين روايات اهل بيت(عليهم السلام) به توده مردم مي گويند عالم بشويد «فتعلموا العلم»[15] ، يا «طَلَبُ الْعِلْمِ فَرِيضَةٌ»[16] اما به علما و دانشمندان حوزه و دانشگاه مي گويند عاقل بشويد، براي اين که ما يک جهلي داريم در مقابل علم، کسي که درس نخوانده است جاهل است و کسي که درس خوانده است عالم است. اين يک کمالي است. اما اين مشکل را حل نمي کند. سرّش اين است که انسان، تنها انديشه نيست، انسان با انديشه و انگيزه زندگي مي کند و اين ها کاملاً از هم جدا هستند. چندين بار در همين محفل بحث شد که ممکن است يک چيزي را آدم صددرصد بداند حق است بله، اما عمل نمي کند چرا؟ چون انگيزه، يک رهبري دارد يک زمام داري دارد که به دست عقل عملي است. اين عقل عملي با آن عقل نظري مثل چشم و گوش است هر کدام وظيفه خاص خودشان را دارند. آدم با چشم يک چيزي را مي بيند حاضر نيست گوش بدهد. گوش يک چيز ديگري است چشم يک چيز ديگري است.
عقل عملي که «الْعَقْلُ قَالَ مَا عُبِدَ بِهِ الرَّحْمَنُ وَ اكْتُسِبَ بِهِ الْجِنَانُ»[17] چيز ديگري است، عقل نظري که با آن انسان، هست و نيست را مي فهمد چيز ديگري است، لذا ممکن است يک مطلبي را صد درصد يعني صد درصد! صد درصد بفهمد حق است و عمل نکند. اين بيان نوراني موساي کليم(سلام الله عليه) به فرعون ملعون فرمود: ﴿لَقَدْ عَلِمْتَ مَا أَنزَلَ هَؤُلاء﴾[18] ؛ براي تو در اين مسابقه مسلّم شد صد درصد شد که حق با من است ﴿لَقَدْ عَلِمْتَ مَا أَنزَلَ هَؤُلاء إِلاَّ رَبُّ السَّمَاوَاتِ وَالأَرْضِ﴾، چرا قبول نمي کنيد؟ آن ها هم برايشان صد درصد ثابت شد که اين حق است. ممکن است انسان صد درصد برايش ثابت بشود که چيزي حق است اما اصلاً عمل نکند، چون دو يعني دو! دو دستگاه در درون نفس ماست. اگر آن نفس عاقل و کامل باشد هر دو را هماهنگ مي کند رهبري مي کند کمک مي گيرد انسان مي شود عالم با عمل، اگر نفس پراکنده انديش باشد در خواب زندگي کند: «النَّاسُ نِيَامٌ فَإِذَا مَاتُوا انْتَبَهُوا»[19] [20] تا نمردند بيدار نمي شوند، اين فقط مضراب خودش را مي زند، او نِي خودش را مي زند. چرا؟ جدا يعني جدا! دستگاه انديشه کاملاً از دستگاه انگيزه جدا است. ما يک دستگاه انديشه داريم که در حوزه و دانشگاه فعالند. اين دستگاه انديشه موضوع را خوب بررسي مي کند، محمول را بررسي مي کند نسبت را خوب بررسي مي کند، مي گويد هست يا نيست. براي او صد درصد مسلّم مي شود که يا قضيه موجبه يا قضيه سالبه است، قضا دارد حکم دارد داوري دارد، به، است در موجبه و نيست در سالبه. اين تمام شد.
اما وظيفه ديگر اين است که عصاره اين عقد اول را عقد ثاني به جان خود گره بزند بشود اعتقاد. اين مي شود اعتقاد. در همين بحث هاي فقهي چند روز قبل اين روايت نوراني را وجود مبارک حضرت فرمود که «التَّعَلُّمُ بِالْعَقْلِ يُعْتَقَدُ»[21] ، يعني در حوزه و دانشگاه عالم شدي، اين نيمي از راه است، اين به درد کتاب و درس خواندن و درس گفتن و همين اوضاع مي خورد. بخواهي عقيده پيدا کني بهشتي بشوي، بهشت به انتظار تو بشود از تکاثر برهي به کوثر برسي، يک عقلي مي خواهد که با دست عقل اين علم انديشه عقل نظري را به عقل عملي گره بزني، اين مي شود عقيده.
دو تا محمول مي خواهد دو تا موضوع مي خواهد دو تا نصرت مي خواهد دو تا عقد می خواهد: يکي در علمي که به درد حوزه و دانشگاه مي خورد فقط، يکي در عملي که به درد مسجد و حسينيه و نماز شب و اين ها مي خورد که به جان گره بزند بشود عقد، بشود عقيده. اين هم عقد است، آن هم عقد است؛ منتها آن عقد بين موضوع و محمول است مي شود علم و اين عقد بين علم و جان انسان است مي شود اعتقاد. اگر اين دست شُل بود و نبست «يداك اوكتا و فوك نفخ»[22] [23] انسان مي شود: «رُبَّ عَالِمٍ قَدْ قَتَلَهُ جَهْلُهُ»[24] يعني علم حوزوي و دانشگاهي دارد هيچ مشکلي نيست، اين است و نيست را خوب بلد است اما آن عقد اول را خوب بست، اما اعتقاد ندارد. اين عقل را که وجود مبارک حضرت فرمود: «الْعَقْلُ قَالَ مَا عُبِدَ بِهِ الرَّحْمَنُ وَ اكْتُسِبَ بِهِ الْجِنَانُ»[25] ، اين کار نماز شب است اين کار نماز اول وقت است اين کار مواظب بودن است اين کار اهل محاسبه بودن شب و روز است. در اين جا فرمود به اين که عاقل کسي است که از اين زرق و برق فرار مي کند؛ لذا خودش وقتي به آن مقام بالا رسيد فرمود اين «عَفْطَهِ عَنْزٍ»[26] است.
ما اگر اين مشکل را داشتيم و برطرف بکنيم، نه دين تقصير دارد نه قرآن تقصير دارد نه روايات تقصير دارند اين ها صد درصد نور و طيب و طاهر هستند. اگر ما اين مشکلات را نداشته باشيم هيچ حادثه اي براي ما پيش نمي آيد، لذا فرمود عقلاء مي فهمند که اين زرق و برق «لَیِّنٌ مَسُّهَا»[27] اما «وَ السُّمُّ النَّاقِعُ فِی جَوْفِهَا» درونش سَمّ مهلک است يعني سوراخ مي کند روبنا نيست اين زيربنا را خالي مي کند و کل اوضاع را به هم مي زند. لذا فرمود به اين که دنيا را من طلاق دادم[28] ، نگذاشتم که اصلاً پيش ما بيايد.
همان طوري که قرآن کريم گفت: ﴿ادْعُ إِلِى سَبِيلِ رَبِّكَ بِالْحِكْمَةِ وَالْمَوْعِظَةِ الْحَسَنَةِ وَجَادِلْهُم بِالَّتِي هِيَ أَحْسَنُ﴾[29] ، گاهي تمثيل است گاهي برهان است گاهي موعظه است گاهي جدال احسن است، نهج البلاغه هم همين طور است. بيشترين جايي که در نهج البلاغه درباره اش صحبت شده - من ديشب حساب مي کردم - درباره دنياست، چون بدترين مشکل براي همه ما همين است. من دوستانم زيادترند، من مقامم بيشتر است، من مثلاً زيرمجموعه ام بيشتر است، از اين بازي ها و همه اين ها به صورت «لَیِّنٌ مَسُّهَا»[30] اما «وَ السُّمُّ النَّاقِعُ فِی جَوْفِهَا» درونش يک چيزي است که سوراخ مي کند. نفرمود مايعي است که سوراخ مي کند! اصلاً سوراخ در درون آن است. اين سَم امان نمي دهد. اين مثل آتش نيست که يک مقداري روسوزي بکند بعد درون سوزي بکند. اصلاً اسم اين مايع را گذاشتند سوراخ. سَم يعني سوراخ. سَم که به معني مايع نيست. ﴿حَتَّى يَلِجَ الْجَمَلُ فِي سَمِّ الْخِيَاطِ﴾[31] ، خياط يعني سوزن خياطي. سَمّ خياط يعني سوراخ سوزن. اصلاً اسم اين مايع سوراخ است از بس مهلک است. «وَ السُّمُّ النَّاقِعُ فِی جَوْفِهَا»[32] ، لذا فرمود اگر دنيا خداي ناکرده کسي را گرفت، همان آن، سوراخ مي کند. اين طور نيست که مهلت بدهد که چيزي نشود. «وَ السُّمُّ النَّاقِعُ فِی جَوْفِهَا» اين مال بيان نوراني اول.
اما درباره سؤالي که درباره ائمه(عليهم السلام) شد که ما در زيارتشان عرض مي کنيم: «أَشْهَدُ أَنَّكَ قَدْ أَقَمْتَ الصَّلَاةَ وَ آتَيْتَ الزَّكَاةَ»[33] ، اما نمی گوييم «و أقمت الحج» گرچه همه برکات ديني به وسيله اهل بيت(عليهم السلام) است و کسي که مکه مشرف شده است « مِنْ تَمَامِ الْحَجِّ لِقَاءُ الْإِمَامِ (سلام الله عليه)»[34] است، اما اين ها يک قدرتي مي داشتند يک بعثه اي مي داشتند سياستي بود و حکومتي بود و يک مديريتي بود که جريان حج را اداره مي کردند اين طور نبود، لذا وجود مبارک حضرت امير قثم بن عباس را فرمان دار و حاکم مکه کرد که حج را اقامه کند. در نهج البلاغه آمده است که به قثم فرمود: «فَأَقِمْ لِلنَّاسِ الْحَجَّ»[35] ، لذا ما در زيارت اين ذوات قدسي عرض نمي کنيم «أَشْهَدُ أَنَّكَ قَدْ أَقَمْتَ الصَّلَاةَ وَ آتَيْتَ الزَّكَاةَ»[36] ، براي اين که فرصتي ندادند به اين ذوات مقدس.
مطلب بعدي آن است که معصوم(سلام الله عليه) همه مقامات را دارد البته بخش وسيعي از اين مقامات روي تلاش و کوشش و سعي و جهاد و اين هاست، اما آن مقامات خاصه که نصب است با کسب حاصل نمي شود. انسان با کسب و درس و بحث اهل معجزه نمي شود، اهل کرامت مي شود جزء مقرّبين درگاه بهشت مي شود اما حالا سمّتي پيدا کند به عنوان نبوّت و ولايت و امامت اين ﴿يَهْدِي مَن يَشَاءُ﴾[37] [38] و ﴿ذَلِكَ لِمَن يَشَاءُ﴾[39] [40] و امثال ذلک است. ائمه(عليهم السلام) با اعمالشان به مقاماتي مي رسند؛ اما امامت که مي شود: ﴿عَهْدِي﴾، ﴿لاَ يَنَالُ عَهْدِي الظَّالِمِينَ﴾[41] اين عهد فاعل ﴿يَنَالُ﴾ است. عهد من و امضاي من از طرف من بايد باشد تا به اين مقام برسد. اين کسب نيست که آدم درس بخواند مثلاً معجزه بياورد، معجزه راه فکري يعني راه فکري ندارد. جزء علم نيست.
در حوزه و دانشگاه يا بيرون از اين ها، علوم دو قسم است: يا علوم قريبه با قاف، يا علوم غريبه با غين است، مثل سحر و جادو و شعبده و امثال ذلک آن ها هم علم است. اگر کسي خواست بي راهه برود ممکن است چند سال درس بخواند ساحر خوبي بشود، شعبده باز خوبي بشود، بله! علم است، موضوع دارد محمول دارد نسبت دارد مسئله دارد قاعده دارد علم است. راه فکري دارد مي شود علم، اما معجزه راه فکري ندارد اين به قداست روح وابسته است. ببينيد قرآن کريم وقتي بين معجزه و علم فرق مي گذارد مي گويد ما يک علمي به داود داديم و آن زره بافي است: ﴿وَعَلَّمْنَاهُ﴾ يعني ﴿وَعَلَّمْنَاهُ﴾! ﴿وَعَلَّمْنَاهُ صَنْعَةَ لَبُوسٍ﴾[42] زره بافي علم است. اين گونه از صنايعي که انسان انجام مي دهد علم است، درس مي خوانند و زره باف مي شوند. درس مي خوانند و اتم ساز مي شوند. درس مي خوانند درس مي خوانند و اين مسائل را ياد مي گيرند.
اما حالا آن آهن سرد در دست مبارک داود مثل موم نَرم ميشد، اين که علم نيست. نفرمود: «و علمناه الانة الحديد» ما يادش داديم که چگونه آهن را نرم بکند، فرمود ما آهن را دست او نرم کرديم. ﴿وَأَلَنَّا﴾ يعني ﴿وَأَلَنَّا لَهُ الْحَدِيدَ﴾[43] ، ما آهن را در دست داود نرم کرديم. چه طور ندارد که! علم نيست. معجزه از سنخ علوم نيست که انسان صدها سال درس بخواند بخواهد يک معجزه بياورد. اين به قداست روح وابسته است.
اين قرآن بوسيدني نيست؟ ﴿وَعَلَّمْنَاهُ صَنْعَةَ لَبُوسٍ لَّكُمْ﴾[44] به ما مي فهمند که علم است. ما يادش داديم. اما ﴿وَأَلَنَّا لَهُ الْحَدِيدَ﴾[45] ديگر نفرمود «و الناه الانة الحديد» ما يادش داديم که چگونه آهن را در دستش مثل موم نرم بکند، اين نيست. موضوع ندارد محمول ندارد نسبت ندارد اين به اراده روح قوي وابسته است، اگر روح، عبد محض بود اين اثر را دارد. خيلي ها اين دعا را مي خوانند اثر ندارد. ببينيد يک انسان طيب و طاهري يک حمدي مي خواند فوراً آدم شفا پيدا مي کند. مثل ما ده ها بار ممکن است بخوانيم شفا پيدا نکنيم. اين مربوط به علم نيست. اين به کرامت و قداست روح وابسته است. معجزه از آن قبيل است.
بنابراين اين که سؤال شده است ائمه(سلام الله عليهم) اعمالشان خواص بدنيشان اثر دارد بله اثر دارد، اما در بخش علوم و معارف و اخلاقيات و اين هاست، ولی بخش هايي که مربوط به نبوّت است ولايت است امامت است آن ها از سنخ معجزه است، لذا در آيه اي که مربوط به حضرت ابراهيم بود وجود مبارک ابراهيم خليل گفت از ذريه من قرار بده، فرمود: ﴿لاَ يَنَالُ عَهْدِي﴾[46] ، اين ﴿عَهْدِي﴾ فاعل ﴿يَنَالُ﴾ است يعني امضاي من بايد برسد، اين درس و بحثي نيست. ﴿لاَ يَنَالُ عَهْدِي الظَّالِمِينَ﴾، اين از طرف بايد برسد، اين درس و بحثي نيست که کسي برود درس بخواند بشود امام، درس بخواند بشود پيغمبر، اين طور نيست. شماي ابراهيم خليل حواست جمع باشد هر کس را ما امام نمي کنيم ﴿لاَ يَنَالُ عَهْدِي الظَّالِمِينَ﴾.
بنابراين ائمه(صلوات الله و سلامه عليهم اجمعين) با اعمالشان بسياري از مقامات نصيب آن ها شده و همان طور به ارواح طيبه شان مي رسد اما مسئله امامت و مسئله نبوت و و آن گونه از امور معجزه است.
در بخش بعدي در قبايل اعراب آن روزها، مسئله باديه نشيني و امثال ذلک بود و شناسنامه و اداره ثبت احوال که نبود. افراد را با نسب مي شناختند. اين که نسّابه در بين آن ها زياد بود براي اين که شناسنامه کتبي و اداره و امثال ذلک نبود و قبيله و قوميت و اين ها هم پيش اين ها خيلي محترم بود. از وجود مبارک حضرت امير سؤال کردند که قبيله قريش را شما معرفي کنيد. حضرت مضايقه نکردند فرمود اين ها چند گروه هستند: «سُئِلَ ع عَن قُرَیشٍ فَقَالَ أَمّا بَنُو مَخزُومٍ»[47] يکي از آن قبايل و تيره ها بنو مخزوم اند که اين ها خوبند، جزء زيباهاي قريش هستند لطافتي دارند هم با مردانشان مي شود اجتماعي زندگي کرد هم با زنانشان مي شود تشکيل خانواده خوب داد، اين ها اين طور هستند.
اما درباره بنو عبد شمس اين «فَأَبْعَدُهَا رَأْیاً»[48] اين «فَأَبْعَدُهَا رَأْیاً» را بعضي ها معناي بدي برايش ذکر کردند، نه اين که بد معنا کردند! ممکن است اين معنا هم برايش باشد! يعني بد انديش هستند، دير فهم هستند. اما ديگران گفتند که اين ها دور انديش هستند نه اين که بد انديش هستند! «فَأَبْعَدُهَا رَأْیاً»، يعني دورنگر هستند دورانديش هستند. از اين طرف. «أَمْنَعُهَا لِمَا وَرَاءَ ظُهُورِهَا» پشت پرده را خوب نگه مي دارند. هم دورانديشند هم عاقبت انديشند اين ها اين طور هستند.
اما ما، چون سؤال کرديد از قريش، ما هم يک تيرهاي از قريش هستيم «أَمَّا نَحْنُ فَأَبْذَلُ لِمَا فِی أَیْدِینَا» از ما سخي تر کسي نيست. و «أَسْمَحُ عِنْدَ الْمَوْتِ بِنُفُوسِنَا» ميدان مبارزه که پيش آمد، سخي تر از همه ماييم که جان فشاني مي کنيم. در بذل جان سماحت داريم.
- از ذات اقدس الهي مي خواهيم اين عزيزان غزه را مظلومان غزه را به برکت قرآن و عترت نجات بدهد! اين صهيونيسم را به آن ذلت نهايي اش برساند!-
فرمود به اين که «أَسْمَحُ عِنْدَ الْمَوْتِ بِنُفُوسِنَا» وقتي موقع مرگ شد «مرگ اگر مرد است آيد پيش من»[49] موقع شهادت در ميدان جنگ شد، براي شهادت آماده ايم. «أَحْلَى مِنَ الْعَسَل» براي همه ماست.
اما «وَ هُمْ أَکْثَرُ وَ أَمْکَرُ وَ أَنْکَرُ»[50] خلاصه بگوييم اين هايي که گفتم اين ها جمعيتشان بيشتر است اما مکر اين ها هم بيشتر است زشتي اين ها هم بيشتر است منکرتر هستند. ما فقط فضيلت داريم دودمان ما دودمان فضيلت است «وَ نَحْنُ أَفْصَحُ وَ أَنْصَحُ وَ أَصْبَحُ»؛ ما در سخنراني فصيح تريم در جمال از آن ها زيباتريم در خيرخواهي امت از آن ها ناصح تريم اين ها فضائل ماست. اين ها سؤالاتي است که از محضر حضرت کردند حضرت هم به اين امور جواب داد.
در جريان کرامت هم که بحث شد، يک کرامت اجتماعي داريم که بحث شد و در سوابق ما است که ما ايراني ها کريم هستيم. يک کرامت ديني است که آن ﴿إِنَّ أَكْرَمَكُمْ عِندَ اللَّهِ أَتْقَاكُمْ﴾[51] و سرجايش محفوظ است. اين بحث ها شد که ما ايراني ها به استثناي آن دولت قجر و پهلوي و امثال ذلک، بالاخره ريشه داريم شناسنامه داريم اصالت داريم زمين داريم تاريخ داريم جغرافيا داريم. برخلاف آمريکا که فقط تاريخ دارد بي جغرافياست. اين ها را گفتيم.
اما معناي کرامتي که قرآن البته مطلوبش است که ﴿إِنَّ أَكْرَمَكُمْ عِندَ اللَّهِ أَتْقَاكُمْ﴾، تقواي يعني وقايه. اين اصلش وقايه بود از «وقي يقي» است[52] . انسان با تقوا هميشه سپر بالاي سرش است که مبادا گناه به او برسد. اين گناه به او نرسيدن او را حفظ مي کند اين مي شود باتقوا. وقتي باتقوا شد مي شود کريم. اگر تقواي او بيش از ديگران بود کرامت او بيش از ديگران است.