1402/07/27
بسم الله الرحمن الرحیم
حکمت 119/حکمت ها /نهج البلاغه
موضوع: نهج البلاغه/حکمت ها /حکمت 119
کلمه نوراني 119 نهج البلاغه: «مَثَلُ الدُّنْیَا کَمَثَلِ الْحَیَّهِ لَیِّنٌ مَسُّهَا وَ السُّمُّ النَّاقِعُ فِی جَوْفِهَا یَهْوِی إِلَیْهَا الْغِرُّ الْجَاهِلُ وَ یَحْذَرُهَا ذُو اللُّبِّ الْعَاقِلُ»[1] .
جريان دنيا را وجود مبارک حضرت امير(سلام الله عليه) بيش از صد بار در نهج البلاغه بيان کرده است، چون محل ابتلاي عملي انسان هاست، چه اين که قرآن کريم هم جريان دنيا را مکرر ذکر فرمود. درباره دنيا دو فصل است: يک فصل ناظر به خلقت الهي دنياست در برابر آخرت و يک فصل درباره اثر سوءگذاري دنيا در برابر فضائل اخلاقي است.
در فصل اول که مربوط به ساختار خلقت است هم قرآن کريم هم بيانات نوراني اهل بيت مخصوصاً وجود مبارک حضرت امير(عليهم السلام) در چند مرحله خلاصه مي شود: نخست اين که هر چه در دنيا هست را خدا خلق کرد: ﴿اللَّهُ خَالِقُ كُلِّ شَيْءٍ﴾[2] [3] ؛ دوم اين که هر چه خلق کرد را براي بشر خلق کرد: ﴿خَلَقَ لَكُم مَّا فِي الأَرْضِ جَمِيعًا﴾[4] و سوم اين که هر چه خلق کرد را مسخر شما کرد؛ يعني هيچ موجودي چه در آسمان چه در زمين نيست که فرمان انسان را نبرد. انسان اگر اراده کرد مريخ را، بالاتر از مريخ را، پايين تر از مريخ را مسخر کند مسافر ببرد، کاملاً مي تواند؛ منتها عرضه مي خواهد و درس خواندن مي خواهد و تلاش و کوشش مي خواهد. فرمود: ﴿سَخَّرَ لَكُم مَّا فِي السَّمَاوَاتِ وَمَا فِي الْأَرْضِ﴾[5] [6] هيچ موجودي در آسمان به صورت ستاره يا شمس و قمر نيست، هيچ موجودي در زمين به صورت معدن و کوه نيست، مگر اين که ما اين را مسخر انسان کرديم. يک درس غني و قوي حوزه و دانشگاه يعني باسواد شدن مي خواهد تا انسان شمس و قمر را مسخر کند! فرمود: ﴿سَخَّرَ لَكُم مَّا فِي السَّمَاوَاتِ وَمَا فِي الْأَرْضِ﴾.
تنها حيوانات را مسخر نکرد. چون آن روز محل بهره برداري بود در روايات هم آمده است که اگر سوار اسب شديد بگوييد: ﴿سُبْحانَ الَّذِي سَخَّرَ لَنَا هَذَا وَمَا كُنَّا لَهُ مُقْرِنِينَ﴾[7] [8] [9] ؛ البته اين ذکري است که انسان وقتي سوار اسب شد يا امروز وقتی سوار هواپيما يا اتومبيل می شود اين آيه را بخواند. تنها اسب و استر را مسخر نکرد، فرمود شمس و قمر را و ستاره هاي ثابت و سيار را من مسخر شما کردم: ﴿سَخَّرَ لَكُم مَّا فِي السَّمَاوَاتِ وَمَا فِي الْأَرْضِ﴾[10] [11] .
حالا اگر بشري تنگ نظر بود، قدرت تحصيل داشت ولي به دنبال علم نرفت، آن طمع و بيکاري نگذاشت که او آسمان پيما درست کند تقصير خودش است.
بعد فرمود تمام ره توشه آينده شما هم در همين دنيا ممکن است که ﴿تَزَوَّدُواْ فَإِنَّ خَيْرَ الزَّادِ التَّقْوَى﴾[12] و در روايات اگر آمده: «الدُّنْيَا مَزْرَعَةُ الْآخِرَةِ»[13] از همين آيات گرفته شده است. فرمود مگر مسافر نيستيد، شما که نمي پوسيد، از پوست به در مي آييد. مشکل بشر اين است که اصلاً به اين فکر نيست که من که مُردم چه مي شوم؛ مثل درختي هستم که خشک مي شود و هيزم مي شود يا مثل پرنده اي هستم که از قفس پرواز مي کند. اصلاً بشر فعلي _الا ما شذّ و ندر_ به اين فکر نيست که من چه مي شوم، آيا من هيزم مي شوم يا به پرواز در مي آيم.
فرمود شما به پرواز در مي آييد؛ هرگز نمي پوسيد، از پوست به در مي آييد، هرگز نمي ميريد، حياتتان عوض مي شود. فرمود شما مسافر هستيد، مسافر که نمي پوسد، به مقصد مي رسد: «تنتقلون من دار إلى دار»[14] ، پس ﴿تَزَوَّدُواْ فَإِنَّ خَيْرَ الزَّادِ التَّقْوَى﴾[15] ؛ ره توشه شما از همين دنياست. اين امور و امثال اين امور در فصل اول مطرح است که دنيا آيات الهي است، نشانه هاي قدرت حق است؛ به نحو «کان»ی تامه ﴿اللَّهُ خَالِقُ كُلِّ شَيْءٍ﴾[16] [17] و به نحوه «کان»ی ناقصه ﴿أَحْسَنَ كُلَّ شَيْءٍ خَلَقَهُ﴾[18] .
دو تعبير در قرآن کريم راجع به مخلوقات دنيا هست: يکی اين که هر چه که «صدق عليه أنه شيء، إنه مخلوق الله سبحانه و تعالي»، اين را مي گويند «کان»ی تامه که ﴿اللَّهُ خَالِقُ كُلِّ شَيْءٍ﴾[19] [20] ؛ «کان»ی ناقصه هم اين است که ﴿الذی أَحْسَنَ كُلَّ شَيْءٍ خَلَقَهُ﴾[21] .يعنی هر چه آفريد از اين زيباتر ممکن نيست، چرا؟ چون اگر آسماني از اين زيباتر، زميني از اين زيباتر، انسان و حيوان و شجر و حجر و مدري از اين زيباتر ممکن بود و ذات اقدس الهي نيافريده بود _اين مقدم قضيه _ «إما للجهل» است «أو للعجز» است «أو للبخل»، «و التالي بأسره مستحيل فالمقدم مثله». چرا از اين زيباتر ممکن نيست؟ براي اين که اگر عالمي از اين زيباتر ممکن بود و خدا خلق نکرده بود، يا براي اين است که نمي دانست يا براي اين که نمي توانست يا براي اين که مي دانست و مي توانست ولي آن جود و سخا و کَرم را نداشت و «للبخل» بود، «و التالي بأسره الثلاث مستحيل» يعنی جهل خدا مستحيل، عجز خدا مستحيل، بخل خدا مستحيل است، پس عالمي از اين زيباتر ممکن نيست! کسي بگويد اي کاش زمين اين طور بود، آسمان اين طور بود، ستاره اين طور بود، فاصله اين طور بود، «اي کاش» در دستگاه خلقت نيست. هر چه که آفريد از آن زيباتر ممکن نيست! عقربي از اين زيباتر ممکن نيست که الآن شما مي بينيد عقرب را به قاچاق مي برند، از بس سمّش علمي است و کارآمد است در پزشکي! فرمود: ﴿الذی أَحْسَنَ كُلَّ شَيْءٍ خَلَقَهُ﴾؛ هر چه آفريد زيباترين است که از اين زيباتر ممکن نيست، زيرا اگر زيباتر از اين ممکن بود و خدا خلق نمي کرد _اين مقدم_ «إما للجهل» است «أو للعجز» است «أو للبخل»، «و التالي بأسره الثلاث مستحيل فالمقدم مثله»، پس عالمي از اين زيباتر ممکن نيست، لذا هم در قرآن مدح شده هم در روايات مدح شده، فرمود اين ها آيات الهي هستند. اين مربوط به فصل اول بود.
فصل دوم آن هوا مداري و هوس محوري و خودخواهي و امثال ذلک است که آن هم در دنياست، در آخرت که اين حرف ها نيست. اين برای من است، من بيشتر دارم، من بهتر دارم، من بايد بالاتر بنشينم، اين من و ما، دنياست! در نهج البلاغه بيش از صد مورد درباره دنيا وجود مبارک حضرت امير سخن فرمودند، چون بدترين غدّه سرطاني براي ما بشر، همين دنياخواهي است که من بايد بالاتر باشم، من بايد اين مقام را داشته باشم و امثال اين ها. اين را قرآن کريم مکرر تبيين کرد، وجود مبارک حضرت امير هم اين را کاملاً تشريح کرد.
بعد فرمود اين «عَفْطَهِ عَنْزٍ»[22] است، نزد منِ علي اين «عَفْطَهِ عَنْزٍ» است. اين نسبت به آيات الهي که نگفت «عَفْطَهِ عَنْزٍ» است، فرمود اين که من بايد اين جا باشم، اين برای من است و امثال اين ها «عَفْطَهِ عَنْزٍ» است. همين جنگ هاي نيابتي يا غير نيابتي که الآن متأسفانه همه را گرفتار کرده است به سبب همين دنياخواهي است. اين غلبه بر ديگري، اين خودخواهي، اين غرض ورزي، اين ها دنياست که جز فتنه و آشوب چيز ديگر نيست. اين را وجود مبارک حضرت امير فرمود اين آب بيني بُز و امثال بُز است اين «عَفْطَهِ عَنْزٍ» است و براي همين هم دارند دعوا مي کنند. اين ها که براي معنويت و ﴿تَزَوَّدُواْ فَإِنَّ خَيْرَ الزَّادِ التَّقْوَى﴾[23] و «الدُّنْيَا مَزْرَعَةُ الْآخِرَةِ»[24] و اين ها دعوا نمي کنند، دعوايي که براي دنياست همين است.
برای همين است که در بيش از حدود صد مورد وجود مبارک حضرت امير درباره دنيا بحث کردند که يکي از آن صد مورد همين کلمه نوراني است که فرمود مَثل دنيا، اين است.
«تمثيل» يک مرحله ضعيفه از فهماندن است. قرآن کريم چون ﴿هُدًى لِّلنَّاسِ﴾[25] است، مسائل را گذشته از اين که به صورت علمي بيان مي کند، به صورت تمثيلي هم ذکر مي کند.
تمثيل دو خاصيت دارد: يکي اين که دامنه اوج گرفته مطلب را مقداري پايين مي آورد؛ دوم اين که سطح فهم شنونده را مقداري بالا مي برد که يک توازن و تساوي بين فهم شنونده و دامنه مطالب قرآن باشد تا در دسترس او قرار بگيرد و بفرمايد: ﴿وَتِلْكَ الْأَمْثَالُ نَضْرِبُهَا لِلنَّاسِ لَعَلَّهُمْ يَتَفَكَّرُونَ﴾[26] ؛ تا بفهمند و اين فهم هم يک فهم عالمانه است (يک) و اين فهم عالمانه هم فقط به درد نردباني مي خورد (دو)؛ فرمود: ﴿وَتِلْكَ الْأَمْثَالُ نَضْرِبُهَا لِلنَّاسِ وَمَا يَعْقِلُهَا إِلَّا الْعَالِمُونَ﴾[27] . فرمود ما نمي خواهيم عالم تربيت کنيم، علم در عالَم کم نيست، ما عاقل مي خواهيم و نردبان عقل، علم است. فرمود: ﴿وَتِلْكَ الْأَمْثَالُ نَضْرِبُهَا لِلنَّاسِ﴾، چرا؟ براي اين که علما، عقلا بشوند؛ ﴿وَتِلْكَ الْأَمْثَالُ نَضْرِبُهَا لِلنَّاسِ﴾ ولي ﴿وَمَا يَعْقِلُهَا إِلَّا الْعَالِمُونَ﴾؛ علما هستند که عقل مداري و عقل اندوزي مي کنند و کم کم به مرحله عقلا مي رسند و از اين امثال بهره مي گيرند.
فايده مَثل اين است که آن مطلب اوج گرفته را مقداري پايين مي آورد و نيز مقدمات بالا آمدن فهم شنونده را فراهم مي کند، آن گاه توازني بين فهم شنونده و دامنه مطلب حاصل می شود و اين مي فهمد؛ مي فهمد که اين را نردبان قرار بدهد و از علم به عقل برسد که عقل، «مَا عُبِدَ بِهِ الرَّحْمَنُ وَ اكْتُسِبَ بِهِ الْجِنَانُ»[28] است. علم، چراغ خوبي است و عقل، بهره برداري از آن سراج، در طی صراط است. عقل دو کار مي کند: يکي اين که از علم بهره مي گيرد يعنی چراغ را به دست خودش مي گيرد؛ دوم اين که مي گردد تا ببيند کجا صراط است. ما يک صراط داريم که آن اهل بيت هستند؛ صراط يعني کسي که حرف او راه است، عمل او راه است، انديشه او راه است. ما در زيارت نامه اين ذوات مقدس چه مي خوانيم؟ در زيارت وجود مبارک حضرت امير چه مي گوييم؟ عرض می کنيم: «السَّلَامُ عَلَى مِيزَانِ الْأَعْمَالِ»[29] [30] ؛ تو ترازو هستي.
ما راهي نداريم به نام صراط مستقيم که آن راه را طي کنيم؛ مي گوييم قول اين ها فعل اين ها روش اين ها سنت اين ها سيرت اين ها، صراط مستقيم ماست. آن علم، چراغ است و اگر صراط نباشد از چراغ هيچ کاري ساخته نيست، چراغ براي اين است که راه را نشان بدهد. حالا اگر ما راهي نداشتيم، چندين چراغ در دست ما باشد چه فايده اي دارد؟! شمس هم اگر در دست ما باشد، وقتي صراط نباشد شمس کجا را مي خواهد نشان بدهد؟! در و ديوار را نشان مي دهد! با در و ديوار که کسي طي طريق نمي کند. صراطي لازم است به نام وحي که آن سراج اين صراط را نشان بدهد تا سالک طي کند. فرمود علم چه در حوزه و چه در دانشگاه، چراغ خوبي است. اين علم بايد صراط را خوب تشخيص بدهد و حرکت کند.
آن که تشخيص مي دهد و حرکت مي کند، عقل است، لذا فرمود اين مَثل هايي که ما مي زنيم، براي اين است که عقلا تربيت بشوند نه علما: ﴿وَتِلْكَ الْأَمْثَالُ نَضْرِبُهَا لِلنَّاسِ﴾[31] ولي ﴿وَمَا يَعْقِلُهَا إِلَّا الْعَالِمُونَ﴾. بنابراين مَثل چه در قرآن چه در روايات فراوان است.
مَثل اين دو خاصيت را دارد که هم دامنه اوج گرفته مطلب را پايين تر مي آورد و در دسترس قرار مي دهد و هم دست فهم شنونده را قدري مي گيرد و بالا مي برد تا تساوي و توازن حاصل بشود، وقتي که توازن حاصل شد، اين ها از مرحله علم به مرحله عقل مي رسند. فرمود مَثل براي اين است.
مطلب ديگر اين که در بحث هاي قبل، اين بحث مطرح شد که علم گاهي نافع است و گاهي در اثر زور آزمايي با دشمن دروني شکست مي خورد و آسيب مي بيند. در روايات ما هم هست که شما علمتان را جهل قرار ندهيد (يک)، بعد فرمود اگر علم را جهل قرار داديد کم کم طوري مي شود که در ميدان مبارزه، اين جهلتان شما را سر مي بُرد (دو)؛ فرمود: «رُبَّ عَالِمٍ قَدْ قَتَلَهُ جَهْلُهُ»[32] . ما يک جهل داريم در برابر علم که بعضي ها عالمند و بعضي ها عالم نيستند؛ اما آن که در آيات و روايات هست يا همه اش يا اکثرش ناظر به اين است که يک وقت است که انسان، جاهل است، خب اين يک دشمن مستمر دارد، يک وقت است که عالم که شد، سرمايه در دستش هست، اگر جاهل محض باشد جاهل ابتدايي باشد درس نخوانده باشد، بالاخره يک دشمن نفهم مستمر در درون خودش دارد و بي راهه مي رود؛ اما اگر عالم شد سرمايه دارد، حال اگر توانست اين سرمايه را حفظ کند، خودش و جامعه را نجات مي دهد و اگر نتوانست حفظ بکند خودش و جامعه را به خطر مي اندازد. اين بخش چون خيلي مهم است، در روايات مخصوصاً در نهج البلاغه فراوان است که فرمود آن دشمني دروني که دنياخواهي است يا نمي گذارد که شما از دانشتان بهره ببريد که فرمود علمتان را جهل قرار ندهيد يعني حالا که درس خوانده ايد و عالم هستيد و سود و زيان را بلد هستيد، خير و شر را بلد هستيد، حسن و قبح را بلد هستيد، خطر و نفع را بلد هستيد، از اين بلد بودنتان بهره ببريد.
از اين بالاتر فرمود نه تنها علمتان را جهل قرار ندهيد، «رُبَّ عَالِمٍ قَدْ قَتَلَهُ جَهْلُهُ» که اين هم در بخش ديگر نهج البلاغه هست. آن جهلي که علم را جهل قرار مي دهد (يک)، آن جهلي که دست به اسلحه مي برد و عالم را مي کُشد (دو) آن مربوط به عقل عملي است. عقل عملي چيست؟ ذات اقدس الهي ما را مسلّح کرده است؛ با يک قوه، چيز مي فهميم يعنی موضوع و محمول و قضايا و ربط قضايا را مي فهميم و با قوه ديگر مختارانه و آزادانه به اين علم خودمان يا عمل مي کنيم يا عمل نمي کنيم. اين قوه که به نام عقل عملي است و امام فرمود عقل يعنی «مَا عُبِدَ بِهِ الرَّحْمَنُ وَ اكْتُسِبَ بِهِ الْجِنَانُ»[33] ، کاملاً از آن قوه علميه جداست؛ يعني انسان مي تواند چيزي را صد درصد بداند که حق است و عمل نکند! اين ها دو قوه اند دو دستگاه اند؛ رهبري کل را نفس به عهده دارد، البته اگر قوي باشد، خوب مي تواند تدبير کند؛ اما اگر تماشاچي قوا باشد، از او برنمي آيد.
اين قوه اي که به نام قوه عمليه است که نيروي فعال است و نيروي اجرايي نفس است، کاملاً مستقل است و آن قوه اي که مربوط به حوزه و دانشگاه و ادراک و انديشه و تصور و تصديق است هم کاملاً مستقل است. ممکن است مطلبي را انسان صد درصد بداند که حق است ولی عمل نکند و در برابرش بايستد! دستگاه علمي يعني دستگاه علمي و دستگاه عملي يعني دستگاه عملي.
وجود مبارک موساي کليم به فرعون ملعون گفت: ﴿لَقَدْ عَلِمْتَ مَا أَنزَلَ هَؤُلاء إِلاَّ رَبُّ السَّمَاوَاتِ وَالأَرْضِ بَصَآئِرَ﴾[34] ، پس چرا عمل نمي کني؛ با اين که صد درصد براي او روشن شد که حق با موساي کليم است، باز در برابر او ايستاد.
غرض اين است که انسان ممکن است صد درصد بداند اين محمول برای اين موضوع است و اين موضوع داراي اين محمول است ولی عمل نکند! چرا؟ براي اين که دستگاه علم و عمل ارتباطي با هم ندارند.
ما دو تصديق داريم. اگر منطق حوزه قوي و غني بود، اين حرف هاي صناعات خمس منطق را که خدا غريق رحمت کند خواجه نصير را و خدا غريق رحمت کند علامه حلّي را، در دست طلبه ها بود در حالی که متأسفانه نيست! اين صناعات خمس منطق جزء ارکان منطق است. در آن جا بين صنعت برهان، صنعت جدل، صنعت مغالطه، صنعت خطابه و صنعت شعر فرق گذاشتند. در آن جا فرمودند ما قضيه اي داريم يک موضوع دارد يک محمول دارد، نمي دانيم که اين محمول برای اين موضوع است يا نيست، اين جا جاي حوزه و دانشگاه است که آدم بفهمد. انسان بعد از اين که بررسي کرد داوري کرد _قضاء يعني حکم_ وقتي قضاي عالمانه کرد، اين مي شود قضيه؛ يعنی تصديق کرد به ثبوت محمول براي موضوع و به واجديت موضوع ، اين محمول را.
کار ديگر که کار دوم است بسيار مهم است! اين گرهي که بين موضوع و محمول زد، او را باسواد کرد و فهميد که مطلب چيست؛ اما يک گره دوم لازم است که او را با ايمان کند يعنی عصاره اين قضيه را با جان خود گره بزند که من «آمنتُ و صدّقتُ» به اين مطلب. اين کار عقل عملي است! اين کار حوزه نيست اين کار دانشگاه نيست، اين کار مسجد و نماز شب و نماز اول وقت و دعا و مناجات و اين هاست. اين که اين عصاره را به جان خودم گره بزنم و تصديق بکنم، اين تصديق کاري به منطق ندارد، اين تصديق مربوط به مسجد و حسينيه است يعني عصاره اين قضيه را به جان خودم گره می زنم، «آمنتُ بما قال الله»!
دو دستگاه است؛ يکي ممکن است صد درصد عالم باشد به اين که اين موضوع داراي اين محمول است، اين محمول براي اين موضوع است، برهان هم اقامه کند، اين کار عقل نظري است اين کار آن چراغي است که بايد بفهمد، اين مربوط به حوزه و دانشگاه است؛ اما باور داريد يا نه؟ بايد ببينم چه مي شود! اين جاست که حضرت فرمود: «رُبَّ عَالِمٍ قَدْ قَتَلَهُ جَهْلُهُ»[35] ؛ اين مي آيد لج بازي مي کند و قبول ندارد. شما آمار متنبّيان را کمتر از آمار انبيا مي بينيد؛ مگر چند پيغمبر در عالم آمدند؛ اما چند تا متنبّي در عالم آمدند؟ هر وقتي پيغمبري ظهور مي کرد چهار تا متنبّي کنارش بودند. اين است که انبيا اصرار می کردند مي گفتند محاسبه کنيد و پيشوايان الهی می فرمودند از ما نيست کسي که شبانه روز خودش را مورد محاسبه قرار ندهد و حسابرسي نکند که آيا آن چه من فهميدم، باور کردم يا نه؛[36] اين است که وجود مبارک امام صادق فرمود عقل يعنی «مَا عُبِدَ بِهِ الرَّحْمَنُ وَ اكْتُسِبَ بِهِ الْجِنَانُ»[37] . بهشت با عقل عملي کسب مي شود، نه با علم! علم گاهي ممکن است حجت باشد بر آدم.
بنابراين دو «است» مي خواهيم: يک «است» مربوط به رابطه موضوع و محمول است که اين برای حوزه و دانشگاه است که به اين مي گويند علم؛ يک «است» ديگر بين جان ما و عصاره قضيه است که من باور دارم، اين مطلب براي هدايت من است؛ اين مي شود ايمان. اگر اين سرکشي بود اين جهالت بود؛ نه تنها علم را جهل مي کند، علم را مي کشد عالم را مي کشد از او تنبّي در مي آورد از او دين سازي در مي آورد از او فساد ديگر در مي آورد. تمام اين دين هاي تراشيده شده، مربوط به همان «رُبَّ عَالِمٍ قَدْ قَتَلَهُ جَهْلُهُ»[38] بود؛ تمام اين متنبّي ها در اثر «رُبَّ عَالِمٍ قَدْ قَتَلَهُ جَهْلُهُ» پديد آمدند.
يک وقت است انسان علم را کلا علم قرار مي دهد، خب اين را چه کسي قرار مي دهد؟ خود اين نيروي عالم که مي داند که اين الف، باء است يا آن جيم، دال است، خود اين که جمع نقضين نمي کند. اين که فرمود: «لاَ تَجْعَلُوا عِلْمَکُمْ جَهْلاً»[39] ، چه کسي اين علم را جهل قرار مي دهد؟ خود دستگاه انديشه ورز يا آن عقل عملي که رهزن است و در کنار ايستاده است؟ او در مراحل اول علم را کلا علم قرار مي دهد و در مرحله دوم مي گويد حالا که اين را بلد هستي اين طور بساز، حالا که دين را شناختی دين را اين طور بساز، حالا که به نام دين، نظامي داري، اين طور اختلاس بکن، اين طور باور بکن، اين طور بساز، اين طور پرونده سازي بکن! اين علم را جهل قرار مي دهد. اين عقل عملي است؛ عقل عملي يعني يک نيروي فعال که بايد کار بکند و درست کار بکند اما الآن در تحت سيطره شيطان است.
شيطان با قوه عالمه ما کاري ندارد، هر چه مي خواهي درس بخواني بخوان؛ اما حالا از اين علم چگونه مي خواهي بهره ببري، اين تحت سلطنت شيطان است. اين شيطنت مي گويد که اين طور حق را باطل بکن، اين طور مغالطه سازي بکن، اين طور حق نمايي بکن و کذا و کذا و کذا! اين طور آمار متنبّيان بيش از آمار انبيا مي شود. به شخصي گفتند که پيغمبر آمد تو ايمان نياوردي، به فلان متنبّی ايمان آوردي؟ گفت آخر او فاميل من است، از قبيله من است! اين «فاميل من است» مي شود همين بيان نوراني حضرت امير که فرمود اين يک سمّ کُشنده است.
اگر عالم شدي فوراً به آن عمل بکن: «إِذَا عَلِمْتُمْ فَاعْمَلُوا»[40] ؛ نگذار فاصله بشود وگرنه آن يکي مي آيد يا علم تو را بي اثر مي کند علم را جهل مي کند (يک)، قدم دوم اين است که همين علم را وسيله براي گمراه کردن مردم مي سازد (دو). تمام اين فتنه ها، تمام اين دوسويه سازي ها همه از کار عقل عملي است که جا به جا مي کند؛ محمول را از اين يکي مي گيرد به آن موضوع مي دهد، موضوع را از اين يکي مي گيرد به محمول ديگر می دهد، لذا محاسبه لازم است.
بعد فرمود اگر شما در راه دين خدمتي کرديد، حالا يا مال دادي يا وقت صرف کردی براي تربيت کسي، تربيت اهل مسجدي، تربيت اهل محلّي، خدا جبران مي کند فرمود: «مَنْ أَیْقَنَ بِالْخَلَفِ جَادَ بِالْعَطِیَّهِ»[41] ؛ اگر کسي بداند که اگر يک قدم در راه خدا بردارد، خدا جبران مي کند، اين شخص در خدمت گزاري به جامعه کوتاهي نمي کند.
خب «أَیْقَنَ بِالْخَلَفِ» يعني چه؟ همه ما مي دانيم مثلاً در باغ يا غير باغ وقتي بارندگي مي شود، سنگي که در زمين فرو مي رود، اين سنگ را که شما برداري، در جاي خالي آن سنگ، يک چاله مي ماند و تا اين چاله پُر بشود مدتی طول مي کشد. اين سنگي که در کنار اين درخت هست اين را که برداشتيد _ ولو سنگ پنج شش مثقالي_ اين سنگ کوچک را که برداشتيد جايش خالي است، تا اين جايش اين حفره کوچک پُر بشود مدتي طول مي کشد. فرمود خدا اين طور پُر نمي کند! اگر در کنار رودخانه اي باشيد و يک ظرف آب از اين رودخانه برداريد، اين منتظر است تا فردا پُر بشود يا همان لحظه جايش پُر مي شود؟ فرمود کار خدا اين است که يک قدم براي او برداشتي همان وقت جبران می کند؛ منتها حالا شما تا بفهميد ممکن است طول بکشد. «مَنْ أَیْقَنَ بِالْخَلَفِ» يعني «مَنْ أَیْقَنَ بِالْخَلَفِ»! يعني فوراً جايش پُر مي شود؛ اين طور نيست که حالا يک ماه بعد يا دو ماه بعد پُر بشود، حالا شما مثلاً دو ماه بعد مي فهمي؛ «مَنْ أَیْقَنَ بِالْخَلَفِ جَادَ بِالْعَطِیَّهِ». شما خدمتي کردي حالا يا وقت گذاشتي تربيت کردي يا مالي از دست شما به ديگري رسيد، هدايتي، بياني، شعري، نثری، نظمي، به وسيله شما کسي هدايت شد، اين کاري که شما کرديد فوراً جايش را خدا پُر مي کند منتها حالا شما ممکن است دو ساعت بعد بفهمي يا دو روز بعد بفهمي. خدا که پُر مي کند نه يعني وعده مي دهد که من دو سال بعد پُر مي کنم! فرمود: «مَنْ أَیْقَنَ بِالْخَلَفِ جَادَ بِالْعَطِیَّهِ».
فرمود چنين چيزی هست. حالا اين علم که نور است اين را چه بهتر که ما در راه خير صرف بکنيم؛ به چهار نفر درس بگوييم به چهار نفر منتقل کنيم و خودمان هم عمل بکنيم، با همين علم ما با همين عمل ما، با همين روش ما با همين سيره ما با همين سريره ما خيلي ها هدايت بشوند. فرمود اين طور باشيد که در بين مردم که راه مي رويد چراغ هدايت باشيد.[42]
بنابراين آن جا که علم، جهل مي شود عامل مي خواهد، آن جا که جهل به جهالت تبديل مي شود عامل مي خواهد، آن جا که علم باعث کشتن مي شود عامل مي خواهد، عامل در همه اين مسائل ضعف عقل عملي است.
اين است که فرمود: «لاَ تَجْعَلُوا عِلْمَکُمْ جَهْلاً»[43] ، وگرنه جمع نقيضين است، جمع نقيضين را که حضرت نهي نمي کند! بفرمايد وقتي مي دانيد، اين را جهل قرار ندهيد! خب اين که جمعش محال است و وقتي محال شد نه تحت امر در مي آيد نه تحت نهي در مي آيد؛ ولي وقتي مربوط به عقل عملي باشد به جهالت برگردد دو قوه باشند، مي گويد حالا اين علمتان را جهل قرار ندهيد؛ نه اين که علمتان را جهل قرار ندهيد يعني علم را از شما مي گيرد سواد را از شما مي گيرد! يعنی علم می شود کلاعلم! علم بشود کلاعلم، يک جا جمع نمي شود، حتماً به وسيله آن عمل نکردن است که جمع مي شود.
مطالبي که مربوط بود به سؤال هاي ديگري که آقايان مرقوم فرمودند بخشي از اين سؤالات مربوط به اين بود که ما چرا اين کتاب شريف تمام نهج البلاغه را بحث نمي کنيم. مستحضريد آن کتاب دريايي است، آن را خود آقايان مراجعه بفرماييد، همين نهج البلاغه فعلي محل بحث باشد و آن به عنوان مرجع ذکر مي شود.
مطلب ديگر اين است که آن کتاب، دريايي است، ممکن است بعضي از مطالبش که محققين نقل کردند که سعيشان مشکور باشد، مثلاً مورد تجديد نظر باشد کم بشود زياد بشود، راه براي تحقيق آقايان ديگر هم باز است.
مطلب سومي که مرقوم فرمودند اين که در يکی از جلسات ما گفتيم ما ايراني ها اصيل هستيم بزرگ هستيم، اين يعني در برابر ديگران ما هم تاريخ داريم هم جغرافيا داريم هزاران سال پدران ما بزرگان ما در اين سرزمين زندگي کردند، شما قدم به قدم ايران اسلامي را حفاري کنيد مي بينيد آثار باستاني در مي آيد؛ اما درباره آمريکا گفتيم که اين ها ملتي نيستند که مثل ما اصيل باشند.
گفتيم ما که سابقه داريم اصيل هستيم شناسنامه داريم تاريخ داريم جغرافيا داريم، ديگر شايسته ما نيست که مثلاً سفره ما خالي باشد، صحبت از اين بود، وگرنه کرامت الهي که ايران و غير ايران ندارد، کرامت الهي با سلمان و اباذر و اين ها حل مي شود، «عند الله» هر کسي مقرّب بود کرامت دارد.
وجود مبارک پيغمبر فرمود: «أَكْرِمُوا كَرِيمَ قَوْمٍ»[44] ، بالاخره اين ها خاندان اصيل اند، اين خاندان اصيل شايسته شان اين نيست که سفره شان خالي باشد، اين منظور از آن بحث بود، وگرنه «عند الله» ﴿إِنَّ أَكْرَمَكُمْ عِندَ اللَّهِ أَتْقَاكُمْ﴾[45] .