1402/07/20
بسم الله الرحمن الرحیم
حکمت 118/حکمت ها /نهج البلاغه
موضوع: نهج البلاغه/حکمت ها /حکمت 118
حضرت امير(سلام الله عليه) در کلمات حکيمانه و نوراني خود فرمود: «إِضَاعَةُ الْفُرْصَةِ غُصَّةٌ»[1] _چيزي که گلوگير است به آن مي گويند غصه؛ چيزي که نمي گذارد طعام فرو برود و راه را مي بندد به آن مي گويند غصه_ فرمود اضاعه فرصت، غصه است. تعبير عمل صالح و تشويق به عمل صالح در نهج البلاغه مثل قرآن کريم فراوان است، زيرا انسان طبق معرفی قرآن کريم، يک موجود ابدي است، اگر انسان يک موجود ابدي است و حيات او هم به دو بخش تقسيم مي شود، يک بخشش مربوط به عمل است يک بخش ديگر مربوط به نتيجه و در زمان نتيجه جا براي عمل نيست، لذا در عمل صالح و تشخيص عمل صالح و سرعت و سبقت در عمل صالح هم قرآن کريم آيات فراوان دارد هم بيانات نوراني اهل بيت مخصوصاً نهج البلاغه در اين باره فراوان است.
اگر انسان _معاذ الله_ موجودي بود که بعد از مرگ از بين مي رفت و خبري از عمل صالح يا طالح او نبود، او برنامه اي نداشت؛ اما تمام بهره برداري از عمل او بعد از موت اوست. انسان، کشت زاری است، وقتي کاري را انجام مي دهد، بذري را و تخمي را در زمين مي کارد و نتيجه اش را در يوم القيامه مي بيند، لذا اگر کسي عمل نکرد آن روز گرفتار غصه است يعني گلوگير است.
گرچه کلمه فرصت در قرآن کريم استعمال نشده اما معادل فرصت يعنی بهره برداري از زمان و عمر در قرآن کريم فراوان است. اين جا که حضرت فرمود: «إِضَاعَةُ الْفُرْصَةِ غُصَّةٌ»، با چندين بيان در نهج البلاغه اين را شرح کرده است. يکي اين که فرمود: «إِذَا عَلِمْتُمْ فَاعْمَلُوا»[2] ؛ اگر چيزي را آگاه شديد بايد عمل بکنيد. در جريان علم هم فرمود اين اختياری و ارادي نيست که خواستيد عالم بشويد خواستيد عالم نشويد، بلکه تحصيل علم واجب است. بعضي از علوم واجب عيني و بعضي از علوم واجب کفايي است.
بنابراين هم به ما گفتند فرصت را از دست دادن غصه است هم گفتند بايد عالم بشويد؛ هم فرمودند اگر عالم شديد عمل بکنيد و هم فرمودند به مقدار عملتان بهره مي بريد و اگر عمل نکرديد گرفتار غصه خواهيد شد.
اين کلمات نوراني هم در بخش هاي حکمت زياد ذکر شده هم در نامه ها زياد ذکر شده هم در خطبه ها؛ منتها در خطبه ها و نامه ها آن ها که قبل از حکومت علوي(سلام الله عليه) بود مربوط به همين اخلاقيات و اعتقادات و عمل صالح است و آن هايي که بعد از حکومت بود، گذشته از اين که اخلاقيات و عبادات را تذکر مي دادند، عمل هاي سياسي عمل هاي اجتماعي و عمل هاي اقتصادي حکام را هم در نظر داشتند.
قبلاً هم به عرضتان رسيد همان طوري که سوره هاي قرآن آن چه در مکه نازل شد يک سلسله مسائلي دارد و آن چه در مدينه نازل شد مسائل تجاري و سياسي و اجتماعي را هم به همراه دارد چون حکومت تشکيل شد، خطبه ها و نامه هاي نوراني حضرت امير هم بشرح ايضاً؛ آن خطبه هايي که قبل از حکومت حضرت است مثل سوره هاي مکي است و آن خطبه هايي که بعد از حکومت حضرت است نظير سوره هاي مدني است که به مسائل اجتماعي و اخلاقي توجه دارد.
همان طوري که «فإنّ القرآن يفسر بعضه بعضا»[3] خطبه ها کلمات نامه هاي حضرت امير هم بشرح ايضا. فرمود: «وَ الْعَمَلَ الصَّالِحَ حَرْثُ الْآخِرَهِ»[4] ؛ نتيجه اش را شما در آخرت مي بينيد. «فَبَادَرُوا الْعَمَلَ وَ کَذَّبُوا الْأَمَلَ»[5] يعني به دنبال آرزو حرکت نکنيد به دنبال عمل صالح حرکت کنيد. «إِیّاکَ وَ الِاتّکَالَ عَلَی المُنَی فَإِنّهَا بَضَائِعُ النّوکَی»[6] ؛ يک وقت است که کسي با آرزو مي خواهد زندگي کند، فرمود زنده به آرزو نباشيد، آرزو، سرمايه افراد سالمند است، يک انسان سالمند که دستش از عمل کوتاه است مي گويد اي کاش عمل مي کردم اي کاش اين عمل را مي داشتم. فرمود: «إِیّاکَ وَ الِاتّکَالَ عَلَی المُنَی فَإِنّهَا بَضَائِعُ النّوکَی»؛ اما در اين جا فرمود: «فَبَادَرُوا الْعَمَلَ وَ کَذَّبُوا الْأَمَلَ»[7] ؛ سريعاً به سراغ کار برويد و همواره خود را از آرزو دور بداريد.
آرزو غير از اميد است، آرزو چيز بسيار بدي است اما اميد چيز بسيار خوبي است. رجاء، حَسن است؛ اما امل، قبيح. فرق آرزو و اميد اين است که در اميد کسي مقدمات کار را فراهم کرده بسياري از کارهاي لازم را آن جام داده، بعد اميدوار است که حوادث آينده به سود او باشد مثل کشاورزي که بذرافشاني کرده کشت کرده شيار کرده همه کارها را کرده، اين اميد باران دارد. اين کار خوبي است چون همه مقدمات را فراهم کرده است. آرزو اين است که کسی کشتي نکرده بذري نيفشانده، آن وقت اين اميدوار است که درآمد خوبي داشته باشد، لذا فرمود آرزو، سرمايه سالمندان از کار افتاده است؛ ولي اميد، برای انساني است که مقدمات را فراهم کرده است. رجاء چيز بسيار خوبي است ما را به رجاء و اميد دعوت کردند؛ اما ما را از آرزو دور داشتند. فرمودند: «فَبَادَرُوا الْعَمَلَ وَ کَذَّبُوا الْأَمَلَ»؛ از آرزو پرهيز کنيد آرزو را تکذيب کنيد. فرمودند آن جا که مي خواهيد داوري کند به عدل و ميزان مستقيم حکم کنيد و آن جا که مي خواهيد عمل کنيد عملتان بايد حق باشد.
در بحث هاي قبلي به عرضتان رسيد که قرآن کريم تنها نمي گويد شما کار خوب آن جام بدهيد، بلکه برنامه دارد. برنامه اي که در جلسه قبل به عرضتان رسيد اين بود: اول هجرت است بعد سرعت است بعد سبقت است بعد امامت، حالا يا در روستا است يا در شهر است يا در حوزه است. فرمود اول بايد از جهل به علم هجرت کنيد، از ظلم به عدل هجرت کنيد، از تنبلي و تن آسايي به کوشش و سعي هجرت کنيد، از غفلت به هشياري هجرت کنيد. اين طور نيست که هجرت فقط هجرت از مکه به مدينه باشد؛ مهاجرت کردن از جهل به علم، از ظلم به عدل و از غفلت به هشياري تا روز قيامت هست. اولين کار هجرت است که انسان از جهل به علم مهاجرت کند؛ تا نفس مي کشيم هجرت هست! وقتي که وارد صحنه شديم حالا مي خواهيم کار بکنيم، گفتند: ﴿سَارِعُواْ﴾[8] ؛ ﴿سَارِعُواْ إِلَى مَغْفِرَةٍ﴾. وقتي ديديم که خيلي ها هستند که اهل سرعت هستند، به ما گفتند: ﴿فَاسْتَبِقُواْ﴾[9] [10] مسابقه بدهيد.
در کار خير هيچ تصادفي نيست. ميدان مسابقه در فضايل علمي و عملي به اندازه آسمان و زمين است. اگر ميدان مسابقه اي به مساحت آسمان و زمين بود جا براي تصادف نيست؛ کسی بخواهد در کار خير جلو بيفتد، مزاحم کسي نيست. اين نظير رانندگي نيست که اگر خواست جلو بيفتد مزاحمتي بشود و تصادف بشود. فرمود سرعت بگيريد مسابقه بدهيد جلو بيفتيد در ميدان مسابقه اي که مساحتش _عرض يعني مساحت_ به اندازه آسمان و زمين است: ﴿عَرْضُهَا السَّمَاوَاتُ وَالأَرْضُ﴾[11]
شما اگر بخواهيد در خوبي مسابقه بدهيد، در ادب مسابقه بدهيد، در احسان مسابقه بدهيد، عرض اين ميدان مسابقه عرض آسمان و زمين است، هيچ مزاحم کسي نيست. کسي مي خواهد مؤدب باشد عالم باشد در علم پيشرفت کند، در اين مسابقه، مزاحم کسي نيست. فرمود اين ميدان مسابقه اي نيست که در آن تصادف باشد. ﴿سَابِقُوا﴾[12] ، ﴿سَارِعُواْ﴾[13] ، کجا؟ در ميداني که ﴿عَرْضُهَا السَّمَاوَاتُ وَالأَرْضُ﴾[14] .
حالا اگر کسي خواست صالح باشد عادل باشد پرهيزکار باشد مؤدب باشد حکيم باشد فقيه باشد، در اين ميدان مسابقه، مزاحم کسي نيست. در اين آيات فرمود ميدان مسابقه فضايل، ميدان تصادف نيست تزاحم نيست، ﴿عَرْضُهَا السَّمَاوَاتُ وَالأَرْضُ﴾. اگر ميدان مسابقه اي مساحتش به اندازه آسمان و زمين بود، جاي براي تصادف است؟!
بنابراين اول هجرت است بعد سرعت است بعد سبقت گرفتن است و جلو افتادن؛ اين که چيز بدي نيست. من مي خواهم در ادب جلوتر بيفتم در علم جلوتر بيفتم در فضل جلوتر بيفتم، اين که مزاحم کسي نيست. اين جلو افتادن زماني و زميني نيست که مزاحمت فراهم بکند.
اين سه کار را کرديم که در جلسه قبل هم به عرضتان رسيد، بعد چيست؟ وقتي که هجرت شد سرعت شد سبقت شد، به امامت و مسئوليت مي رسيم: ﴿وَاجْعَلْنَا لِلْمُتَّقِينَ إِمَامًا﴾[15] حالا من در روستا زندگي مي کنم يا در شهر زندگي مي کنم يا در حوزه به سر می برم يا در دانشگاه به سر مي برم، خدايا آن توفيق را بده که من امام حوزه باشم امام دانشگاه باشم امام روستايم باشم امام شهرم باشم؛ نه امام جماعت! امام جماعت يکي از شؤون اين امامت است، بلکه من طرزي زندگي کنم که خوبان جامعه به من اقتدا بکنند. اين که چيز بدي نيست! نه اين که پيش نماز بشوم، پيش نمازي يکي از کارهاي عادي است. چرا شما امام نشويد؟ امامت خواسته همه است. فرمود شما چرا هميشه مأموم باشيد؟ چرا دنباله رو باشيد؟ شما اگر اهل هجرت بوديد اهل سرعت بوديد اهل سبقت بوديد و در ميدان مسابقه علم و ادب شرکت کرديد، از خدا بخواهيد که رهبري يک عده را به عهده بگيريد، حالا يا در شهر هستيد يا در روستا هستيد يا در حوزه هستيد يا در دانشگاه هستيد و مانند اين ها. فرمود: ﴿وَاجْعَلْنَا لِلْمُتَّقِينَ إِمَامًا﴾؛ خدايا آن توفيق را بده که خوبان جامعه به من اقتدا کنند؛ اين که چيز بدي نيست اين که مقام دنيايي نيست، اين مي شود عمل.
اگر _خداي ناکرده_ مقام خواهي بود که جزء رذائل اخلاقي بود، ديگر قرآن اين را نمي گفت. اگر فقط پيش نمازي مي خواست يا جلو افتادن مي خواست، اين که مقام نيست، جلو افتادني که صف مأمومين را متقيان تشکيل مي دهند اين چيز خوبي است. من جلوتر از ديگران به بهشت بروم، «وأقربهم منزلة منك وأخصهم زلفة لديك»[16] ، اين ها که چيز بدي نيست اين ها که هوس نيست. در اين دعاي کميل نيست که گفت خدايا بهترين بالاترين نزديکترين و والاترين مقام را به من بده؟ چون انسان هر چه بالاتر برود خالص تر مي شود مؤدب تر مي شود خودش را کوچک تر مي بيند. اين ها که چيز بدي نيست، وگرنه اين همه خواسته هايي که در دعاي کميل هست که ما را به آن ها ترغيب نمي کردند؛ همه اش از اين ريشه هاي قرآني گرفته شده است. خدايا آن توفيق را به ما بده که من امام حوزه باشم امام دانشگاه باشم امام شهرم باشم، اين که چيز خوبی است. فرمود: ﴿وَاجْعَلْنَا لِلْمُتَّقِينَ إِمَامًا﴾[17] ؛ خدايا کاري بکن توفيقي به من بده آن ادب را به من بده که پرهيزکاران جامعه به دنبال من راه بيفتند. اين که مقام نمي خواهد، اين از همه متواضع تر است.
بنابراين اين تعبيرات بلندي که در دعاي کميل هست و اين تعبير دقيق علمي که در قرآن کريم است که خدايا مرا امام متقيان جامعه قرار بده، اين بر اساس عمل صالح است؛ عمل آن قدر قدرت دارد که ما را مهاجر کند ما را مسارع کند ما مسابق کند و ما را امام کند!
در جلسه قبل اين جريان مطرح شد که وجود مبارک موساي کليم ترسيد: ﴿فَأَوْجَسَ فِي نَفْسِهِ خِيفَةً مُّوسَى﴾[18] در ميدان مسابقه، موساي کليم ترسيد. اين مربوط به پاسخ بعضي از سؤال هاي جلسه قبل است. موساي کليم(سلام الله عليه) در طليعه امر که در جانب راست وادي حضور يافت نه وادي أيمن، ما جايي به نام وادي أيمن نداريم، اين أيمن وصف آن جانب است: ﴿مِن شَاطِئِ الْوَادِي الْأَيْمَنِ﴾[19] أيمن، وصف آن شاطئ است شاطئ يعني جانب يعني طرف راست درّه، وگرنه ما جايي به نام وادي أيمن نداريم. أيمنِ وادي يعني طرف راست آن درّه. ﴿مِن شَاطِئِ الْوَادِي الْأَيْمَنِ﴾؛ ايمن وصف شاطئ است؛ يعني طرف راست اين درّه.
وقتي ميدان مسابقه شد و همه آمدند و سحره آمدند و ميدان پر از مار شد و آن طناب ها همه به صورت مار در آمدند و آن چوب ها به صورت مار در آمد و ﴿سَحَرُواْ أَعْيُنَ النَّاسِ وَاسْتَرْهَبُوهُمْ﴾[20] همه تماشاچيان از يک نظر لذت مي بردند و فرعونيان هم خوشحال شدند ﴿فَأَوْجَسَ فِي نَفْسِهِ خِيفَةً مُّوسَى﴾[21] ؛ وجود مبارک موسي ترسيد. اين جا حضرت امير يک بيان نوراني در نهج البلاغه دارد که فرمود موساي کليم مي دانست اين ها سحر است و اين چوب هايي که مار شدند و آن طناب هاي که مار شدند کاري از آن ها ساخته نيست، موسای کليم براي خودش نترسيد: «لَمْ یُوجِسْ مُوسَی عَلَیْهِ السَّلاَمُ خِیفَهً عَلَی نَفْسِهِ»[22] ؛ ترسيد فرمود من هم اگر اين عصا را بيندازم اين هم يک مار بشود، بعد اين ها نتوانند تشخيص بدهند بين سحر ساحران و معجزه منِ موسي، چه کنم؛ کيست که به اين ها بگويد: «سحر با معجزه پهلو نزند دل خوش دار»[23] ؛ اين بود که موساي کليم ترسيد. ترس از جهل مردم بود که اگر اين ها نتوانند تشخيص بدهند سحر چيست و معجزه چيست، آن وقت من چه کنم.
وجود مبارک حضرت امير در نهج البلاغه دارد که ترس موساي کليم از اين بود که اگر اين ها نتوانند تشخيص بدهند من چه کنم. آن وقت ذات اقدس الهي فرمود نترس، من کاري مي کنم که بساط برچيده بشود: ﴿وَأَلْقِ مَا فِي يَمِينِكَ﴾[24] ، نترس. فرمود: ﴿وَأَلْقِ مَا فِي يَمِينِكَ تَلْقَفْ مَا صَنَعُوا إِنَّمَا صَنَعُوا﴾ که متأسفانه ﴿إنّما﴾ باهم نوشته شده است! ﴿إنّما﴾ حرف است اما «إنّ ما» يک حرف است و يک ماي موصوله است و اسم است؛ بايد اين طور نوشته مي شد. چند جاست که اين إنّما و أنّما بايد جدا نوشته مي شد مثل ﴿وَاعْلَمُواْ أَنَّمَا غَنِمْتُم﴾[25] که «اَنّ ما» صحيح است. اين إنّما و أنّما حرف است. آن جا در سوره «انفال» که دارد ﴿وَاعْلَمُواْ أَنَّمَا غَنِمْتُم﴾، اين «أنّ» حرف است و اين «ما» اسم است و موصول است اسم اين أنّ است ولي متأسفانه باهم نوشته شده است؛ ﴿وَاعْلَمُواْ أَنَّمَا غَنِمْتُم﴾.
اين جا هم فرمود نترس ﴿أَلْقِ مَا فِي يَمِينِكَ تَلْقَفْ﴾[26] که اين جواب امر است و مجزوم است، اگر عصا را بيندازي، اين بلع مي کند از بين مي برد ﴿تَلْقَفْ مَا صَنَعُوا إِنَّمَا صَنَعُوا كَيْدُ سَاحِرٍ وَلَا يُفْلِحُ السَّاحِرُ حَيْثُ أَتَى﴾ _يک صغرا و کبراي منطقي است_ فرمود عصا را بينداز، وقتي عصا را انداختي _کيد يعني کيد!_ کيدِ اين ها را مي بلعد. فرمود کيد اين ها سحر است، سخن از چوب نيست سخن از طناب نيست. نفرمود طناب ها را مي خورد نفرمود چوب ها را مي خورد، فرمود کيد را مي خورد: ﴿تَلْقَفْ مَا صَنَعُوا إِنَّمَا صَنَعُوا كَيْدُ سَاحِرٍ وَلَا يُفْلِحُ السَّاحِرُ حَيْثُ أَتَى﴾، از اين منطقي تر و صغرا و کبراتر؟! فرمود: ﴿أَلْقِ مَا فِي يَمِينِكَ﴾؛ وقتي که انداختي چکار مي کند؟ اين عصا را که انداختي ﴿تَلْقَفْ مَا صَنَعُوا﴾، خب ﴿مَا صَنَعُوا﴾ چيست؟ ﴿إِنَّمَا صَنَعُوا كَيْدُ سَاحِرٍ وَلَا يُفْلِحُ السَّاحِرُ حَيْثُ أَتَى﴾ يعني «تلقف الکيد» يعني «تلقف السحر» نه «تلقف الحبل». وقتي موساي کليم عصا را انداخت همه ديدند که يک سلسله چوب هاست که آن جاست و يک سلسله طناب هاست که آن جاست، ماري هم هست؛ نه اين که چوب ها را مي خورد نه اين که طناب ها را مي خورد، کيد را مي خورد.
اين در جلسه قبل بحث شد. قصه اي در جريان معجزه وجود مبارک امام کاظم (سلام الله عليه) هست که اشاره شد که آن شيري که در آن پرده بود، آن شخص مسخره کننده را بخورد. بعد حضرت فرمود اگر آن چه عصاي موسي خورد برگرداند اين هم برگردانده مي شود[27] . اولاً بايد در سند اين نقل بحث جدي بشود که اين يک صحيحه قابل اعتماد است يا نه؛ ثانياً آن چه عصاي موساي کليم بلع کرد سحر بود، اگر موساي کليم آن سحر را برگرداند و دوباره اين چوب ها و اين طناب ها به صورت مار در آمدند ما هم همين کار را مي کنيم. غرض اين است که اين معنايش اين نيست که چوب را خورده يا آن طناب را خورده است. اين بحث مربوط به پاسخ به آن سؤالات قبلي بود.
عمده آن است که در جريان عمل که انسان بتواند امام متقيان باشد مثل همان است که درجات بهشت را آرزو مي کنيم؛ در همين دعاي کميل مي گوييم نزديک شما باشيم: «وَ اقْرَبِهِمْ مَنْزِلَةً مِنْكَ وَ اخَصِّهِمْ زُلْفَةً لَدَيْكَ»[28] . اين ها مقامات دنيايي نيست اين ها انسان را متواضع تر مي کند.
يک بيان نوراني از امام سجاد(سلام الله عليه) است در آن دعاي عرفه _با آن که از اين ها بالاتر که در نظام خلقت احدي نيست_
دارد که خدايا از من پَست تر احدي در عالم نيست: «وَ اَنَا بَعْدُ اَقَلُّ الْاَقَلّينَ، وَ اَذَلُّ الْاَذَلّينَ، وَ مِثْلُ الذَّرَّةِ اَوْ دُونَها»[29] ؛ وقتي انسان خود را نسبت به بارگاه الهي اين طور مي بيند، از آن طرف مي گويد: «وَ اقْرَبِهِمْ مَنْزِلَةً مِنْكَ وَ اخَصِّهِمْ زُلْفَةً لَدَيْكَ»[30] . اين ها با تواضع سازگار است، اين مقام، انسان را متواضع تر مي کند.
چه در خطبه ها چه در نامه ها چه در کلمات حکيمانه، در چند جا وجود مبارک حضرت امير تاکيد دارد «العمل، العمل، العمل»! فرمود: «إِذَا عَلِمْتُمْ فَاعْمَلُوا»[31] ؛ چيزي را که ياد گرفتيد عمل کنيد؛ بگذاريد اين عمل، آن علمتان را ملکه کند. فرمود: «الْعِلْمُ یَهْتِفُ بِالْعَمَلِ فَإِنْ [أَجَابَ] أَجَابَهُ وَ إِلاَّ ارْتَحَلَ عَنْهُ»[32] ؛ انسان که چيزي را ياد گرفت، علم فوراً به عمل مي گويد که تو همراه من بيا، اگر عمل اين علم را اجابت کرد و به همراه علم آمد، اين علم شکوفاتر مي شود، تا آخر مي ماند، گرفتار فراموشي پايان عمر نمي شود و امثال ذلک.
بنابراين اين که حضرت فرمود: «إِضَاعَةُ الْفُرْصَةِ غُصَّةٌ»[33] ، تنها غصه نيست سرمايه باختن هم هست. در بيانات نوراني ديگر اين جمله آمده است که مؤمنون «قُلُوبُهُمْ فِی الْجِنَانِ وَ أَجْسَادُهُمْ فِی الْعَمَلِ»[34] و همچنين فرمود حالا که مي خواهيد عمل بکنيد: «وَ اللَّهَ اللَّهَ فِی الْقُرْآنِ لاَ یَسْبِقُکُمْ بِالْعَمَلِ بِهِ غَیْرُکُمْ»[35] ؛ شما در ميدان مسابقه بايد از همه جلوتر بيفتيد، مبادا کسي به قرآن عمل کند به آيه اي از آيات قرآن عمل بکند و شما محروم باشيد. قرآن در چه زمينه سخن دارد؟ علم کلام دارد، علوم عقلي دارد، وحي و نبوت دارد _همه اين ها را ثابت مي کند_ عمل صالح دارد، اجتماعي دارد، جهاد اصغر دارد، جهاد اکبر دارد، جهاد اوسط دارد و امثال ذلک.
فتحصل که عمل، دستور رسمي بعد العلم است که فرمود: «إِذَا عَلِمْتُمْ فَاعْمَلُوا»[36] و عمل، انسان را بايد به مقام امامت برساند و امام شدن مقام اخروي است نه مقام دنيايي، لذا در قرآن فرمود شما بخواهيد که امام بشويد، چرا دنباله رو باشيد؟! اگر منظور از اين _معاذ الله_ مقام دنيايي و امثال ذلک بود که قرآن اين همه اصرار نمي کرد. اگر در دعاي کميل دارد که خدايا بالاتر، بهتر، نزديک تر و همه جا به تو نزديک تر را به من بده، اين که مقام دنيا نيست. اين انسان هر چه بالاتر برود متواضع تر مي شود شاکرتر مي شود، اگر اين است ﴿وَاجْعَلْنَا لِلْمُتَّقِينَ إِمَامًا﴾[37] .
اميدواريم که همه شما _إن شاء الله_ به اين فضل برسيد!