« فهرست دروس
درس نهج البلاغه آیت الله عبدالله جوادی آملی

1402/07/13

بسم الله الرحمن الرحیم

حکمت 117/حکمت ها /نهج البلاغه

 

موضوع: نهج البلاغه/حکمت ها /حکمت 117

 

به کلمه حکيمانه صد و هفدهم رسيديم. وجود مبارک حضرت امير(سلام الله عليه) در اين کلمه حکمت آموز فرمود: «هَلَکَ فِیَّ رَجُلاَنِ مُحِبٌّ غَالٍ وَ مُبْغِضٌ قَالٍ‌»[1] ؛

درباره منِ اميرالمؤمنين دو گروه به هلاکت رسيدند: آن ها که در دوستي افراط کردند و مقاماتي را براي من قائل شدند که با بندگي خدا سازگار نيست، اين ها دوستان ناداني اند که غلوّ کردند؛ دوم دشمناني هستند که مرا از آن حد متعارف اسلامي هم ساقط کردند، اين ها دشمناني هستند که در دشمني قلوّ کردند.

اين قلوّ دومي با قاف است، چون قلب ناقص واوي هم با غين آمده هم با قاف، البته مرادف هم نيستند معنايشان فرق مي کند. فرمود افرادي که مرا در هسته مرکزي عدل بشناسند کمند و اين دو گروه به هلاکت رسيدند، البته گروه ثالثي هستند که معتدل اند و عادلانه مي انديشند و مرا از بندگي بيرون نبردند منتها عبد خالص مي دانند و مانند آن.

«هَلَکَ فِیَّ رَجُلاَنِ مُحِبٌّ غَالٍ‌» که با غين است «وَ مُبْغِضٌ قَالٍ‌» که با قاف است؛ اين دومی دشمني اش با پَست نگري و امثال اين ها همراه است و آن اوّلي دوستي اش با بلند پروازي بي جا همراه است.

در پايان همين کلمات حکيمانه، کلمه 469 هم به همين مضمون آمده است منتها آن درباره گذشته است اين درباره آينده. فرمود: «یَهْلِکُ فِیَّ رَجُلاَنِ مُحِبٌّ مُفْرِطٌ وَ بَاهِتٌ مُفْتَرٍ»[2] ؛ در آينده هم درباره من دو گروه داوري بي جا مي کنند: يک عده دوستان نادان تندرو هستند و يک عده دشمناني اند که بهتان مي زنند افترا مي بندند و مانند آن.

راز اين کار اين است که هسته مرکزي عدل هم در اعتقاد هم در اخلاق و اوصاف هم در روابط فردي و اجتماعي لازم است، لذا از اين هسته مرکزي به عنوان صراط مستقيم ياد شده است که اين صراط مستقيم هم در عقايد است هم در اخلاق و اوصاف است هم در روابط فردي و اجتماعي. اصلش در قرآن کريم است که فرمود: ﴿مَّا فَرَّطْنَا فِي الكِتَابِ مِن شَيْءٍ﴾[3] در قرآن کريم هيچ تجاوزي از مرز راه ندارد؛ نه تندي و نه کندي. همه مطالب قرآن در هسته مرکزي عدل است و همه اهل قرآن راهيان اعتدالند؛ نه تندند و نه کُند و نه راستي اند و نه چپي. «الْیَمِینُ وَ الشِّمَالُ مَضَلَّهٌ وَ الطَّرِیقُ الْوُسْطَی هِیَ الْجَادَّهُ»[4] که طريق حق است و ﴿مَّا فَرَّطْنَا فِي الكِتَابِ مِن شَيْءٍ﴾[5] .

ارتباط با خدا هم مستقيم است هم نزديک. اين صراط الهي هم مستقيم است اعوجاج در آن نيست و اگر کسي وارد اين صراط شد حتماً به مقصد مي رسد و حتماً _مقصود يعني مقصود!_ آن مقصود را در آن مقصد مشاهده مي کند و هم کوتاه است: «يک قدم بر خويشتن نِه وان دگر در کوي دوست»! اين قدم که روي هوس بايد گذاشت؛ من، ما، جاهليت خود را علم پنداشتن، آن اندک سوادي که فرا گرفتيم را سرمايه قرار دادن و به آن فخر بي جا کردن می شود هوس؛ «يک قدم بر خويشتن نِه وان دگر در کوي دوست». صراط مستقيم هم مستقيم است هم قريب التناول است. اگر او به ما نزديک تر از حبل وريد است، پس راه دور نيست. اگر «أقرب إلينا من حبل الوريد»[6] است و از اين دقيق تر و علمي تر: ﴿وَاعْلَمُواْ أَنَّ اللّهَ يَحُولُ بَيْنَ الْمَرْءِ وَقَلْبِهِ﴾[7] بين ما و خود ما او فاصله است، پس راه دور نيست.

هم «أقرب إلينا من حبل الوريد»[8] است هم ﴿يَحُولُ بَيْنَ الْمَرْءِ وَقَلْبِهِ﴾[9] ؛ اگر چنين خدايي است پس صراطش هم مستقيم است هم نزديک.

 

آن چه اين صراط نزديک را دور مي کند (يک) و اين صراط مستقيم و صاف را، کج و معوج نشان مي دهد يعني اعوجاج طريقه(دو)، اين هوس است. هوس دو کار مي کند: اولاً راه را دور نشان مي دهد مي گويد کيست که مي تواند اين راه را طي کند؛ دوم هم اين که راه های عوضي نشان مي دهد.

يک بيان نوراني که در قرآن آمده فرمود: ﴿مَّا فَرَّطْنَا فِي الكِتَابِ مِن شَيْءٍ﴾[10] ، نهج البلاغه و ساير کلمات ائمه معصومين شرح تفصيلي و تبيين قرآن کريم است. فرمود: «الْیَمِینُ وَ الشِّمَالُ مَضَلَّهٌ»[11] ؛ چپ و راست، ضلالت و گمراهي است «وَ الطَّرِیقُ الْوُسْطَی هِیَ الْجَادَّهُ»؛ اگر تندي نبود و کندي نبود و اگر شرقي نبود و غربي نبود و اگر کذا و کذا نبود که خود انسان هوسم دار از همه بهتر مي داند که کدام راه را دارد طي مي کند «وَ الطَّرِیقُ الْوُسْطَی هِیَ الْجَادَّهُ».

اگر اين طريق وسطي جاده شد، از اين طرف دو پيام هست: يکي اين که «خَيْرُ الْأُمُورِ أَوْسَطُهَا»[12] ؛ حالا راه را پيدا کرديم، از اين راه جدا نشويم که «خَيْرُ الْأُمُورِ أَوْسَطُهَا»؛ ديگر اين که اگر کسي اهل صراط مستقيم بود ساليان متمادي راه شناس بود راه بلد بود راه پيمايي صراط مستقيم کرد، از آن به بعد نمي گويند «خَيْرُ الْأُمُورِ أَوْسَطُهَا»، از آن به بعد به او مي گويند: «خير الأمور أشدها و اکثرها و اوفرها و اعلاها»؛ هر چه تندتر بهتر، هر چه بيشتر بهتر!

يک وقت است انسان حد مستقيم را نمي شناسد، افراطي دارد تفريطي دارد؛ هم در بخشش افراط مي کند هم در ترک بخشش تفريط مي کند، اين جا مي گويند که «خَيْرُ الْأُمُورِ أَوْسَطُهَا»؛ نه تند نه کند؛ نه انسان تمام مالش را ببخشد نه از بخشش هاي لازم هم محروم بماند. در کارهای ديگر هم همين طور است، در عبادت ها هم همين طور است: «خَيْرُ الْأُمُورِ أَوْسَطُهَا»؛ اما وقتي خودش صراط مستقيم شد _ما درباره ائمه(عليهم السلام) به اين ها هم به عنوان «ميزان الاعمال» سلام عرض مي کنيم مثل اين که به وجود مبارک حضرت امير مي گوييم: «السلام على ميزان الأعمال‌»[13] [14] که اعمال ديگران را با عمل آن حضرت مي سنجند هم درباره ائمه عرض مي کنيم شما صراط مستقيم هستيد[15] [16] _ اگر کسي به آن مقام بالا بار يافت و خودش صراط مستقيم شد، از آن به بعد به او نمي گويند «خَيْرُ الْأُمُورِ أَوْسَطُهَا»[17] ، مي گويند: «خير الامور اشدها و اکثرها و اعلاها» و کذا و کذا.

اگر کسي همه مال خودش را ببخشد اين افراط است؛ اما مي بينيد امام مجتبي(سلام الله عليه) مالش را مي بخشد اين افراط نيست، اين اسراف نيست، چون اين متن صراط مستقيم است و مي داند که دارد چه کار مي کند. آيا انسان کل مالش را مي بخشد؟ آيا اين اسراف و تعدي نيست؟ نه چون خود صراط مستقيم دارد اين کار را مي کند.

به ما که دير به اين صراط مستقيم آشنا مي شويم گفتند: «خَيْرُ الْأُمُورِ أَوْسَطُهَا». حالا _إن شاء الله_ اگر با صراط مستقيم آشنا شديم، آن چند راهي است که قرآن کريم بيان کرده است که در مباحث قبلي هم بود که اولاً انسان بايد هجرت بکند از جهل علمي به علم از جهالت عملي به عقل عملي تا وارد راه بشود. حالا که هجرت کرد و وارد راه شد _ اولين کار هجرت بود_ بايد اين راه را طي بکند. وقتي مي خواهد اين راه را طي بکند، کم کم به او مي گويند تندتر برو، سرعت بگير. وقتي سرعت گرفت و تصادف نکرد و بجا سرعت گرفت، در بخش سوم يعني بخش سوم! در فصل سوم يعني اول هجرت است بعد سرعت است اين آيه ﴿سَارِعُواْ﴾[18] را که امتثال کرد، بعد مي گويند: ﴿فَاسْتَبِقُواْ﴾[19] [20] ؛ چرا از ديگران جلو نمي افتي، سبقت بگير، اين که فخر است. چه در شهادت چه در قسمت هاي ديگر چون انسانی که در صراط مستقيم است جز خدا چيزي نمي بيند سرعت براي او کافي نيست بلکه ﴿فَاسْتَبِقُواْ الْخَيْرَاتِ﴾.

در آن مسئله سرعت هم گفتند که جاي هيچ گونه تصادف نيست، شما اگر بخواهيد سرعت بگيريد ﴿سَارِعُواْ إِلَى مَغْفِرَةٍ مِّن رَّبِّكُمْ وَجَنَّةٍ عَرْضُهَا السَّمَاوَاتُ وَالأَرْضُ﴾[21] در ميدان مسابقه اي که به اندازه آسمان و زمين وسيع است اگر کسي بخواهد تند برود که مصادف با کسي نيست. ﴿عَرْضُهَا﴾ يعني ﴿عَرْضُهَا﴾! يعني مساحت ميدان مسابقه آسمان و زمين است؛ اين قدر صراط مستقيم وسيع است! اگر کسي در ميدان فضايل اخلاقي بخواهد از ديگران جلوتر برود، ميدان مسابقه به اندازه عرض آسمان و زمين وسيع است، مزاحم هيچ کسي نيست.

بعد از هجرت، جريان سرعت است، بعد از سرعت، جريان مسابقت است، بعد از جريان مسابقت که حالا سابق شد، ﴿وَاجْعَلْنَا لِلْمُتَّقِينَ إِمَامًا﴾[22] خدايا من به جايي رسيدم که اين توفيقات را دادي که نه راه کسي را مي بندم نه بي راهه مي روم، آن توفيق را بده که من امامت عده اي را به عهده بگيرم که يک عده به من اقتدا بکنند. چه مي شود مگر؟ اين که دنيا نيست؛ نه اين که من اين ها را به خودم دعوت بکنم، من اين ها را به تو دعوت مي کنم، من طرزي زندگي مي کنم که وقتي مردم مرا مي بينند راه حق را ببينند. نگفت «و اجعل لنا من المتقين اماما» خدايا يک امام براي ما بفرست! آن ائمه(عليهم السلام) سر جايشان محفوظ هستند و «مما لا ريب فيه» است؛ اما اين امامت اجتماعي است که من امام ديگري بشوم، چرا ديگري امام من بشود؟!

 

اين چه عيب دارد که انسان از خدا بخواهد که خدايا طرزی مرا مودب بکن که در فلان شهر يا محلّه يا روستا يا منطقه وقتي راه مي روم همه به من اقتدا بکنند، اين که چيز بدي نيست اين که هوس نيست. اگر _خداي ناکرده_ خودش را مي خواست که امامت نبود! ﴿وَاجْعَلْنَا لِلْمُتَّقِينَ إِمَامًا﴾؛ مردان خوب اين محل به من اقتدا بکنند نه هر کس؛ پاکان اين شهر به من اقتدا بکنند، اهل تقواي اين روستا به من اقتدا بکند. اقتدا بکنند نه يعني اين که به مسجد من بيايند، بلکه يعنی وقتي مرا مي بينند راه مرا مي بينند طرز فکر مرا مي بينند همان راه را مي روند. اين مقام دنيا نيست؛ اين را ذات اقدس الهي درباره پاک ترين، راد مردترين، مقدس ترين و منزه ترين مردم مي گويد. اين ها کساني هستند که هجرت کردند سرعت گرفتند سبقت گرفتند سابق خيرات شدند و از ديگران جلو زدند در ادب ديني. اين که در ادب ديني از همه مؤدب تر است مي گويد خديا پاکان اين روستان يا محل به من اقتدا بکنند، اين که چيز بدي نيست؛ فرمود: ﴿وَاجْعَلْنَا لِلْمُتَّقِينَ إِمَامًا﴾. اين نظير درجات بهشت است که انسان از خدا طلب مي کند.

معلوم مي شود که راه، باز است. اين تندي نيست اين زياده خواهي نيست؛ اين راه، باز است. اگر اين راه، باز نبود که قرآن وحي نازل نمي کرد. وقتي اين راه، باز است، آدم آن راه هاي ديگر را ببيند خيلي پستي است. اين شخص هم از آن جهت خوشحال نيست که مردم به او اقتدا مي کنند، از اين جهت خوشحال است که مردم اين محل، روستا يا شهر يا کشور به تقوا گرايش پيدا کردند؛ يعنی من طرزي زندگي کردم که مردم مي گويند تقوا چيز خوبي است، ادب چيز خوبي است، همه مؤدب شدند؛ اين مقام خوبي است.

فرمود اين را بخواه؛ اما از آن طرف گفتند دنيا طوري است که اگر کسي به سراغ آن برود با سر فرو مي آيد! فرمود آن قدر شما را بالا مي بريم و بالا مي بريم بعد از همان جا پرت مي کنيم؛ بين اين دو تا خيلي فرق است.

بنابراين يک مرحله اين است که افراط و تفريط بد است، غلو و قلو هر دو بد است (هم غلوّ با غين هم قلوّ با قاف) تندروي بي جا، کندروي بي جا! آدم مواظب زبانش، قلمش، قدمش بايد باشد. دوم اين که مقام خواهي يک کمال و يک چيز خوبي است؛ ﴿رَّبِّ زِدْنِي عِلْمًا﴾[23] را گفتند بخوانيد و بخواهيد. آن جا آدم هر چه عالم تر مي شود، متواضع تر مي شود و هر چه دقيق تر مي شود، رقيق تر مي شود؛ چنين راهي است.

 

در فرمايشات و بيانات نوراني حضرت امير(سلام الله عليه) اين دو مورد يعنی يکي پرهيز از افراط و يکي پرهيز از تفريط هست. همان طوري که «فإنّ القرآن يفسر بعضه بعضا»[24] ، کلمات اين ها هم همين طور است که «يفسر بعضه بعضا»[25] . خود قرآن خودش را معرفي کرد که من عدل ممثّل هستم، براي اين که تک تک آيه در رديف خودش است، مجموع آيات يک سوره در رديف خودش است، مجموع آيات سور، يکدست است. فرمود کسي که درس نخوانده است، در بيش از بيست سال به تدريج کتابي مي آورد که اولش با وسطش با آخرش هماهنگ است: ﴿وَلَوْ كَانَ مِنْ عِندِ غَيْرِ اللّهِ لَوَجَدُواْ فِيهِ اخْتِلاَفًا كَثِيرًا﴾[26] ؛ يک کلمه با کلمه ديگر مخالف نيست. تمام قرآن را شما ده ها بار مراجعه کنيد، همانند ساختار خلقت که هيچ اختلافي در آن نيست: ﴿مَّا تَرَى فِي خَلْقِ الرَّحْمَنِ مِن تَفَاوُتٍ﴾[27] می باشد. تفاوت يعني يکي اين جا هست يکي آن جا هست، وسط ندارد وسطش فوت شده است؛ حرف بي نظم، مقاله بي نظم، کتاب بي نظم که دليل در کنار مدعا نيست، تفاوت دارد يعني فوت دارد چيزي کم دارد، براي اين که حرفي زدي برهان نياوردي يا برهانت با آن حرفت هماهنگ نيست.

در اين کريمه مي فرمايد در صدر و ساقه نظام هستي هيچ چيزي فوت نشده است: ﴿مَّا تَرَى فِي خَلْقِ الرَّحْمَنِ مِن تَفَاوُتٍ فَارْجِعِ الْبَصَرَ هَلْ تَرَى مِن فُطُورٍ﴾ دو بار سه بار چند بار عالم را نگاه کنيد همين طور است. بعضي از بزرگان قرآن شناس اين را خوب تفسير کردند گفتند تک تک موجودات عالم به اندازه تک تک عدد است يعني عالم به اندازه مسائل رياضي است، حالا اگر کسي آمده بين چهار و شش، اين عدد پنج را اختلاس کرد و گرفت، اين رسوا مي شود، اين را کجا مي خواهد بگذارد؟! فرمود اگر چيزي را از نظام گرفتيد در دستتان مي ماند، يک روز بالاخره رسوا مي شويد، کجا مي خواهيد بگذاريد؟! پنج الا و لابد بين چهار و شش است، جاي ديگر جايش نيست. مال، الا و لابد در کيسه صاحبش بايد برود، جاي ديگر جا ندارد، اگر جاي ديگر گذاشتي رسوا مي شوي، جاي ديگر جاي آن نيست! اگر کسي مالي را به ناحق از زيد گرفته بخواهد به عمرو بدهد، در کيسه عمرو جا نمي گيرد، در دستش مي ماند، چون در دستش مي ماند رسوا مي شود. حقوق اين طور است اموال اين طور است اعراض اين طور است.

فرمود: ﴿مَّا تَرَى فِي خَلْقِ الرَّحْمَنِ مِن تَفَاوُتٍ﴾؛ هيچ چيزي فوت نشده است؛ سلسله رياضي همين طور است. برخي از همين کساني که صاحب نظر هستند چون موسيقي هم زير پوشش رياضيات است و از شعب فرعي رياضيات است، اين بزرگوار مي گويد که عالم اگر به صدا در بيايد، موسيقي مي شود، از بس منظم است! ﴿مَّا تَرَى فِي خَلْقِ الرَّحْمَنِ مِن تَفَاوُتٍ﴾ اما اين آيه مي فرمايد: ﴿ثُمَّ ارْجِعِ الْبَصَرَ كَرَّتَيْنِ يَنقَلِبْ إِلَيْكَ الْبَصَرُ خَاسِأً وَهُوَ حَسِيرٌ﴾[28] ؛ دهها بار هم شما نگاه کنيد مي بينيد مثل سلسله رياضي است همه چيز سر جايش محفوظ است.

بنابراين نظام خلقت رياضي است، نظام آيات الهي رياضي است، ما را هم رياضي گونه تربيت کردند که هر چيزي بايد سر جايش باشد، دست به چيزي نزنيد، مال ما شد مي گيريم، مال ما نشد، دست به مال مردم نمي زنيم. آن وقت اين نظام مي ماند اين جامعه مي ماند اين اخلاق مي ماند.

در همين بيانات نوراني، حضرت امير در خطبه هجده در نهج البلاغه فرمود خود قرآن کريم مگر کم دارد يا زياد دارد، بي جا گفت _معاذ الله_ يا اضافه گفته، چه کم دارد: «أَمْ أَنْزَلَ اللَّهُ سُبْحَانَهُ دِیناً نَاقِصاً فَاسْتَعَانَ بِهِمْ عَلَی إِتْمَامِهِ أَمْ کَانُوا شُرَکَاءَ لَهُ فَلَهُمْ أَنْ یَقُولُوا وَ عَلَیْهِ أَنْ یَرْضَی أَمْ أَنْزَلَ اللَّهُ سُبْحَانَهُ دِیناً تَامّاً فَقَصَّرَ الرَّسُولُ صلی الله علیه وسلم عَنْ تَبْلِیغِهِ وَ أَدَائِهِ وَ اللَّهُ سُبْحَانَهُ یَقُولُ ما فَرَّطْنا فِی الْکِتابِ مِنْ شَیْءٍ»[29] ؛ هر چيزي سر جاي خودش است؛ نه خدا کم گذاشته نه پيغمبر _معاذ الله_ کم گفته، هر چه او گفته اين شنيده و هر چه اين شنيده بيان کرده است. قرآن اين طور است؛ هيچ نقصي يا زياده اي در جايي از آن نيست. بعد فرمود: «وَ ذَکَرَ أَنَّ الْکِتَابَ یُصَدِّقُ بَعْضُهُ بَعْضاً وَ أَنَّهُ لاَ اخْتِلاَفَ فِیهِ فَقَالَ سُبْحَانَهُ»؛ اين در خطبه نوراني 118 است.

اين خطبه خواني براي آن است که اگر چيزي به عنوان کلمات حکيمانه گفته شده، ساير خطب و کلمات اين را توجيه مي کند. اين کتاب تمام نهج البلاغه که _إن شاء الله_ در کنار قرآن در هر خانه اي بايد باشد مشخص کرده که گاهي وجود مبارک حضرت در جلسه اي سخنراني ای دارد، اين سخنان صد جمله است يا دويست جمله است، اين صد جمله يا دويست جمله را سيد رضي(رضوان الله عليه) تا آن جا که به دستش رسيده تقطيع کرده به عنوان کلمات حکيمانه.

در آن طليعه بحث عرض شد که دو عامل است که انسان متني را خوب بفهمد: يکي «السباق» يکي «السياق»؛ همين که در علم اصول مي گوييم. «السباق» يعني تبادر يعنی انسان وقتي مطلبي را مي خواهد از يک کلمه بفهمد، آن چه از جمله و کلمه و اين متن، در درجه اول، منسبقِ الي الذهن است و متبادرِ الي الذهن است، آن معنايش است. السياق يعني صدر و ذيل را که نگاه مي کند مي فهمد که اين جمله چيست. اين دو عاملِ فهم هر متني، فهم هر کلامي، فهم هر سخني است: «السباق» و «السياق».

گاهي مي بينيد که کسي مرده دارند مي برند قبرستان، عده اي ناله مي کنند، حضرت اين صحنه را مي بيند ، همان جا به اندازه يک سوره سخنراني مي کند که حداقل پنج شش ماه درس لازم است. اين چه عظمتي است خدا مي داند!

اين هم مثل قرآن «يفسر بعضه بعضا»[30] است، اگر مطلبي را ايشان در جايي فرمودند بايد به خطبه هاي ديگر مراجعه بشود تا از جمع بندي اين خطبه ها معلوم بشود که فرمايش حضرت در چه راستايي است.

 

در خطبه 180 هم اين مطلب آمده که فرمود شما مي دانيد که آن چه من مي گويم در صراط مستقيم است و تندي و کندي در کار من نيست: «وَ أَنَا لِصُحْبَتِکُمْ قَالٍ»[31] ؛ من خسته شدم ولي شما قالي هستيد از من خسته شديد بي جا و من قالي هستم از شما خسته شدم بجا، چون هر چه مي گويم گوش نمي دهيد. شما از من خسته شديد چون شما را به عدل و حق دعوت مي کنم، «وَ أَنَا لِصُحْبَتِکُمْ قَالٍ» اما بجا، براي اين که هر چه مي گويم گوش نمي دهيد؛ برهانش را هم ذکر مي کند.

در خطبه 202 هم کلمه «قال» آمده است؛ منتها در زيارت مزار صديقه کبري(سلام الله عليها) و مانند آن فرمود: «وَ لَمْ یَخْلُ مِنْکَ الذِّکْرُ وَ السَّلاَمُ عَلَیْکُمَا سَلاَمَ مُوَدِّعٍ لاَ قَالٍ»[32] که اين يعني من به سطوح در نيامدم اعتراضي ندارم، خسته هم نشدم؛ اين «قالٍ» به اين معناست.

در کلمه حکيمانه شماره هفتاد هم مشابه اين آمده است؛ فرمود: «لاَ [يُرَی الْجَاهِلُ‌] تَرَی الْجَاهِلَ إِلاَّ مُفْرِطاً أَوْ مُفَرِّطاً»[33] ؛ جاهل يا جهل علمي دارد يا جهالت عملي. مستحضريد بالاخره انسان که بخواهد عالم باشد اگر علم صحيح به عقل برسد، دو تا تصديق دارد، يک تصديق به «ثبوت المحمول للموضوع» را دارد که اين مربوط به قضيه است که قضيه را قضيه گفتند براي اين که قضا و داوري در آن است. اگر داوري در آن نباشد که قضا نيست، مي شود مفردات و تصورات. وقتي محمول برای موضوع شد و موضوع، صاحب محمول بود و انسان، عالمانه اين ربط را تشخيص داد، مي گويد: «الف، باء است». اين قضا است، اين مي شود علم منطق، اين مي شود علمي که جامعه از نظر علمي با آن کار دارند؛ اما در فصل دوم و بخش دوم، تصديق ديگري لازم است که عصاره آن تصديق و قضيه اول را به جان خود گره بزند که من هم قبول دارم باور دارم.

در اخبار و قضايای کذب، آن که مي خواهد دروغ بنويسد يا دروغ بگويد، اين «است» اول را دارد، چون اين به انشاء وابسته است که انشاء هم سهل المئونه است. در اخبار کذب، روحش انشاء است، اين «است» را خودش دارد انشاء مي کند، اين گزارش نمي دهد. اين قضيه به حسب ظاهر قضيه است خبر است ولي آن عنصر اصلي اش انشاء است. اين کسي که دروغ مي گويد اين اصل را خودش انشاء مي کند؛ آن چه که در واقع بود، «نيست» بود يعنی زيد اين حرف را نزد، ايشان مي گويد که زيد اين حرف را گفت. اين را انشاء مي کند، اين «است» را خودش انشاء مي کند و ضميمه آن موضوع و محمول قرار مي دهد؛ يک قضيه ساختگي است. در قضيه کاذب، جزم خبري نيست، آن جزم را انشاء کرده است.

حالا يک قضيه صادق است که فلان مطلب صادق است. وجود مبارک موساي کليم به فرعون پليد فرمود: ﴿لَقَدْ عَلِمْتَ مَا أَنزَلَ هَؤُلاء إِلاَّ رَبُّ السَّمَاوَاتِ وَالأَرْضِ بَصَآئِرَ﴾[34] در اين صحنه مسابقه براي تو مسلّم شد که حق با من است، چون همه کارشناسان مصر ديدند که اين با سحر فرق دارد. اين از لطايف قرآن کريم است که فرمود وقتي اين ها سحارهاي مصر را آوردند متخصصين مصر را آوردند، سحر عظيمي کردند و تماشاچي هاي ميدان مبارزه و مسابقه همه ديدند که سحرهاي عظيمي راه افتاده است ﴿سَحَرُواْ أَعْيُنَ النَّاسِ وَاسْتَرْهَبُوهُمْ﴾[35] ؛ سحر کردند و همه را به رعب افکندند، ميدان شده ميدان مار.

اين از لطائف قرآن کريم است اين ها خيلي خيال مي کنند که وجود مبارک موساي کليم وقتي عصا را انداخت، اين عصا اين چوب ها و طناب ها را خورد و اين ظاهر قرآن نيست. ظاهر قرآن اين است که موساي کليم ترسيد. در قرآن دارد وقتي موساي کليم اين صحنه را ديد ترسيد؛ حضرت امير دارد که اين ترس از کار ساحران نبود چون مي دانست که اين سحر اثر ندارد، ترس از جهل مردم بود که اگر من هم عصا را بيندازم اين هم يک مار بشود آن وقت اين مردم نتوانند بين سحر و معجزه فرق بگذارند چه کنم. فرمود: ﴿وَاسْتَرْهَبُوهُمْ﴾، چون همه ترسيدند، خب من هم يک مار ايجاد کردم، اين ها اگر نتوانند بين سحر و معجزه فرق بگذارند من چه کنم.

اين است که وجود مبارک حضرت امير در نهج البلاغه دارد که موساي کليم از عوامي مردم از جهل مردم ترسيد که اگر نتوانند بين سحر و معجزه فرق بگذارند و بگويند: «سحر با معجزه پهلو نزند دل خوش دار»[36] من چه کنم. آن وقت ذات اقدس الهي به دادش رسيد فرمود: ﴿وَأَلْقِ مَا فِي يَمِينِكَ تَلْقَفْ مَا صَنَعُوا إِنَّمَا صَنَعُوا كَيْدُ سَاحِرٍ وَلَا يُفْلِحُ السَّاحِرُ حَيْثُ أَتَى﴾[37] _اين کتاب بوسيدني نيست؟!_ فرمود تو عصا را بينداز. حالا اين را خوب گوش بدهيد که آيا عصاي موسي اين چوب ها و طناب ها را بلعيد؟ نه! ﴿وَأَلْقِ مَا فِي يَمِينِكَ تَلْقَفْ مَا صَنَعُوا إِنَّمَا صَنَعُوا﴾ که متأسفانه ﴿إِنَّمَا﴾ نوشته شده است! ﴿إِنَّمَا صَنَعُوا كَيْدُ سَاحِرٍ وَلَا يُفْلِحُ السَّاحِرُ حَيْثُ أَتَى﴾، يعني «تلقف الکيد». فرمود: ﴿وَأَلْقِ مَا فِي يَمِينِكَ تَلْقَفْ مَا صَنَعُوا﴾، خب ﴿مَا صَنَعُوا﴾ چيست؟ سحر است نه اين که ﴿مَا صَنَعُوا﴾ چوب و طناب باشد، ﴿مَا صَنَعُوا﴾ که اين ها نيست. فرمود: ﴿وَأَلْقِ مَا فِي يَمِينِكَ تَلْقَفْ مَا صَنَعُوا﴾، اين را شفاف تر ذکر کرد فرمود: ﴿إِنَّمَا﴾ که متأسفانه ﴿إِنَّمَا﴾ نوشته شده است! ﴿إِنَّمَا صَنَعُوا كَيْدُ سَاحِرٍ وَلَا يُفْلِحُ السَّاحِرُ حَيْثُ أَتَى﴾ يعني «تلقف الکيد». وجود مبارک موساي کليم عصا را انداخت تمام اين چوب ها چوب شدند و تمام اين طناب ها طناب شدند؛ کيد را خورد نه اين که چوب را خورده باشد.

همه ديدند که اين ميدان، ميدان مار بود اما الآن ميدان چوب شد، ميدان ميدان مار بود اما الآن ميدان طناب شد. فرمود تو بينداز، اين کيد را مي برد نه چوب و طناب را. مگر آن ها چوب را درست کردند؟ مگر آن ها طناب درست کردند؟ آن ها سحر کردند، سحر را مي برد. در چنين فضايي ذات اقدس الهي مي فرمايد که اين کار را ما کرديم.

پرسش: ...

پاسخ: بله منتها وقتي مار موساي کليم مار حقيقي بود و مار آن ها مار سحري بود، اين مار حقيقي آن مار سحري را از بين برد و آن شده چوب. ﴿تَلْقَفْ مَا صَنَعُوا إِنَّمَا صَنَعُوا كَيْدُ سَاحِرٍ﴾؛ صغري و کبري را رديف تر از اين؟ ﴿تَلْقَفْ مَا صَنَعُوا إِنَّمَا صَنَعُوا كَيْدُ سَاحِرٍ وَلَا يُفْلِحُ السَّاحِرُ حَيْثُ أَتَى﴾ يعني «تلقف الکيد». آن ها کيد کردند و عصاي تو کيد را از بين بُرد، مار حقيقي تو مارهاي کيدي آن ها را از بين بُرد.

در چنين فضايي وجود مبارک موساي کليم به فرعون گفت که براي تو مسلّم شد که حق با من است، گفت قبول ندارم. دومي يعني دومي! در هر کاري ما دو تا قضيه داريم: يکي رابطه موضوع و محمول است و دومي اين که عصاره قضيه اول بايد به جان ما گره بخورد. می گويد شما قبول داريد يا نه؟ مي گويد نه! چون آن که تصديق کرد عقل نظري است که اين راه خاص خودش را دارد و اين که بايد باور کند و به جان خود گره بزند عقل عملي است که «مَا عُبِدَ بِهِ الرَّحْمَان وَ اکْتُسِبَ بِهِ الْجنان»[38] ، اين باور ندارد. عقل عملي بايد باور بکند باور ندارد. اين يقيناً حق با اوست، اين محمول يقيناً برای اين موضوع است و اين موضوع يقيناً اين محمول را دارد، تمام شد بله، موسي سحر نکرد، موسي معجزه آورد؛ اما تو باور کن که موسي پيغمبر است، نه باور ندارم! اين قوا بايد از هم جدا بشوند؛ اين عقل عملي کاملاً مي تواند در برابر حقِ صد درصد درست بايستد! با اين که يقين پيدا کردند به اين که اين معجزه است ولي باور ندارند. اين اختياري است که ذات اقدس الهي به انسان داده است تا آن حد.


[36] منسوب به حافظ.
logo