« فهرست دروس
درس نهج البلاغه آیت الله عبدالله جوادی آملی

1402/06/30

بسم الله الرحمن الرحیم

حکمت 115/حکمت ها /نهج البلاغه

 

موضوع: نهج البلاغه/حکمت ها /حکمت 115

 

درباره کلمات حکیمانه امیرالمؤمنین(سلام الله علیه) به کلمه 115 رسیدیم. در این جا سید رضی(رضوان الله تعالی علیه) نقل می کند که «وَ قِیلَ لَهُ عَلَیْهِ السَّلاَمُ کَیْفَ نَجِدُکَ یَا أَمِیرَ الْمُؤْمِنِینَ؟»[1] ؛ از وجود مبارک حضرت سؤال کردند ما چگونه شما را مي يابيم يا چگونه از روش شما بايد بهره بگيريم. «فَقَالَ عَلَیْهِ السَّلاَمُ: کَیْفَ یَکُونُ حَالُ مَنْ یَفْنَی بِبَقَائِهِ وَ یَسْقَمُ بِصِحَّتِهِ وَ یُؤْتَی مِنْ مَأْمَنِهِ‌»؛ اين سه جمله را در جواب آن سؤال فرمود.

 

ظاهراً سائل، عبدالله بن جعفر است که سؤال مي کند ما چگونه شما را بيابيم تا با سنت و سيرت شما خود را اصلاح کنيم جامعه را اصلاح کنيم و وضع اخلاقي ما نسبت به خودمان و جامعه حل بشود. وجود حضرت امير(سلام الله عليه) در جواب عبدالله بن جعفر فرمود ما در جهاني زندگي مي کنيم که نظم ثابتي ندارد، البته ثبات آن و نظم آن هم در همين حالت هايي است که گفته مي شود.

اين سه جمله را وجود مبارک حضرت امير در جواب عبدالله بن جعفر فرمود. فرمود: «کَیْفَ یَکُونُ حَالُ» کسي که در حيني که باقي است و دارد زندگي اش را ادامه مي دهد از بين مي رود و در حالي که صحيح است بيمار مي شود و در حالي که احساس امنيت مي کند آسيب مي بيند: «وَ یُؤْتَی مِنْ مَأْمَنِهِ‌». اين جمله ها توضيحي مي خواهد و آن اين است که انسان در بهشت، ثابت است، چون وضع خودش تغيير پيدا نمی کند و هر چه که در دنيا انجام داد عصاره اش ثابت با او همراه است و خود بهشت هم جاي دگرگوني نيست، عالمي است ثابت و دارالبقاء است. اين جا از هر نظر راه براي آسيب هست، چون جهان حرکت است؛ هم انسان در درون و بيرون متحرک است و يکسان نيست، هم جهان خارج مرتّباً در سيلان و حرکت است و هم پيوند اين دو متحرّک، متحرّک است. اين طور نيست که رابطه انسان با جهان يا رابطه جهان با انسان هميشه يکسان باشد. چون خود جهان در تغير است (يک) و چون خود انسان در تغير است (دو)، اين دو متغير چون حرکت هاي اين ها يکسان نيست، الا و لابد برخورد اين ها هم متغير است، اين سه.

 

ما با سه حرکت متغير رو به رو هستيم. همان حرکتي که در درون انسان، انسان کودک را بالغ و رشيد مي کند، همان حرکت است که فرتوت مي کند فرسوده مي کند و به ديار مرگ مي برد. همين دنيايي که بالنده است و بهاري دارد، پاييزی هم دارد زمستاني هم دارد سرد و گرمي هم دارد. هم آن حرکت منظم فصول چهارگانه اي که با خود دارد و هم اين حرکت دوران خردسالي و نوسالي و جواني و شيخ بودن و هرِم بودن که هست، اين دو تا حرکت هم همسان نيست. فرمود ما مثلثي داريم که هر سه ضلعش در دگرگوني است، بنابراين شما چه توقعي داريد که ما هميشه سالم باشيم، بلکه از همان راهي که سلامت پيدا مي شود بيماري يافت مي شود، از همان راه که حيات پيدا مي شود مرگ پيدا مي شود، از همان راهي که امنيت پيدا مي شود ناامني پيدا مي شود.

اين گونه از بيانات نوراني را گاهي حضرت در جواب سؤال افرادي مثل عبدالله بن جعفر ذکر مي کند _که در نهج البلاغه نام آن سائل نيامده است_ اين يک؛ گاهي خود حضرت امير بدون اين که کسی از او بپرسد دنيا را تعريف مي کند مي گويد شما اصلاً نمي دانيد کجا مي رويد: «نَفَسُ الْمَرْءِ خُطَاهُ إِلَی أَجَلِهِ‌»[2] _خطوه يعني گام_ هر نفسي که مي کشيد يک قدم به قبر نزديک مي شويد؛ نه آينده را مي دانيد نه اين قدم ها را بررسي مي کنيد. فرمود هر نفسي که مي کشيد يک قدم به قبر نزديک مي شويد اما نمي دانيد چه کار مي کنيد! اگر حکيم سبزواري(رضوان الله عليه) فرمود که نفَس را محترم شماريد براي اين که مي داند که اين نفَس چيست.

اين بزرگوار مي گويد:

«دم چو فرو رفت هاست، هوست چون بيرون رود    يعني از او در همه هر نفسي هاي و هوست»[3]

يک وقت است انسان اين هاي و هو را توحيد تلقي مي کند، اين اگر قبر اوست قبر «روضة من ریاض الجنّة»[4] است؛ اين قبول دارد که هر نفسي يک گام به قبر است اما يک گام به روضه اي از رياض جنت است؛ اما آن که نه مي داند و نه مي خواهد بفهمد، اين قدمي که برمي دارد به گودي اي از گودال های دوزخ است: «إن القبر روضة من رياض الجنة ، أو حفرة من حفر النيران‌».

اگر کسي اهل حساب باشد، اين فرو رفتن و آمدن نفس را هاي و هوي الهي مي داند و اگر کسي اهل حساب نباشد، مرتّب به طرف گور دارد مي رود ولي حساب نشده و با دست خالي. از طرف ديگر وضع دنيا را بخواهيد حساب بکنيد اين طور نيست که وضع دنيا يک وضع حکيمانه باشد، دنيا جاي آزمون است.

 

وجود مبارک حضرت امير مطلبي دارد که وضع دنيا اين است که «إِذَا أَقْبَلَتِ الدُّنْیَا عَلَی أَحَدٍ أَعَارَتْهُ مَحَاسِنَ غَیْرِهِ، وَ إِذَا أَدْبَرَتْ عَنْهُ سَلَبَتْهُ مَحَاسِنَ نَفْسِهِ‌»[5] ؛ وضع دنيا و مردم دنيا اين است که اگر دنيا به کسي رو کرد خيلي از فضايل و برکاتي که مربوط به ديگران است را به نام او ثبت مي کنند و اگر دنيا از کسي رو برگرداند فضايل او را هم به نام ديگران مي نويسند. دنيا را مستحضريد که اصلاً از دنائت و پستي است؛ اين نشئه، نشئه غصب است، اين نشئه، نشئه نفرت است، اين نشئه، نشئه به هم زدن است.

فرمود اگر دنيا به کسي رو کرد خوبي هاي ديگران را به نام او مي نويسند با اين که اين فضيلت ها را ندارد اما مرتّب تعريف برای اوست و اگر دنيا از کسي رو برگرداند نه تنها فضايل ديگران را به حساب او نمي نويسند، فضايل او را هم به نام او نمي نويسند فضايل او را به نام ديگران ثبت مي کنند. اگر کسي وضع دنيا را بشناسد اين دنياي صناعي را و اگر دنياي طبيعي را بشناسد که حرکت هاي آن گوناگون است، می بيند اين سه ضلع مثلث دائماً در تغيير است: دنيا، يک ضلع؛ انسان در درون و بيرون، يک ضلع ديگر؛ رابطه انسان و جهان و رابطه جهان و انسان، ضلع سوم. هر سه ضلع در حال تغير و دگرگوني است، لذا هيچ چاره نيست که انسان به واحدي تکيه کند. اين است که اگر کسي موحد بود هم پيوندش با خدا ثابت است هم عنايت الهي نسبت به او ثابت است؛ اين «فی روح و ريحان و جنة نعيم»[6] ، اين دائماً راحت است. لذت زندگي را فقط مردان الهي چشيدند و مي چشند، راحت هستند؛ هيچ نگراني که چه خواهد شد چه مي شود، چه کسي مي آيد چه کسي مي رود نيست.

عده اي از بزرگان طرزي زندگي کردند که در تمام مدت عمر «اي کاش» نگفتند، چون مي دانستند که همه اش با نظم اداره مي شود، عبد رحمان بودند؛ اما ديگران با سه ضلع سيال رو به رو هستند لذا هميشه در زحمت هستند؛ يا با قرص بايد بخوابند يا نگراني ديگر داشته باشند. در آن جا حضرت امير فرمود: «إِذَا أَقْبَلَتِ الدُّنْیَا عَلَی أَحَدٍ أَعَارَتْهُ مَحَاسِنَ غَیْرِهِ، وَ إِذَا أَدْبَرَتْ عَنْهُ سَلَبَتْهُ مَحَاسِنَ نَفْسِهِ‌»[7] ؛ در کلمه 74 فرمود: «نَفَسُ الْمَرْءِ خُطَاهُ إِلَی أَجَلِهِ‌»[8] ؛ هر نفسي که برمي دارد يک قدم به مرگ نزديکتر مي شود. انسان حتماً بايد حساب بکند.

جبري مي گويد انسان مجبور است: «من غلام و آلت فرمان او»[9] ، هيچ فعلي را از خود نمي بيند، همه را _معاذ الله_ به خدا نسبت مي دهد مي گويد: «لا حول و لا قوه الا لله» يعنی تمام تحولات برای اوست «من غلام و آلت فرمان او»، هيچ کاري از بنده ساخته نيست، پس _معاذ الله_«لا حول و لا قوه لله»!

مفوضه مي گويد: «لا حول و لا قوة لله»؛ يعنی _معاذ الله_خدا کارها را تفويض کرده است، در قيامت «فعال ما يشاء» است اما در دنيا انسان را آزاد گذاشته است و هيچ دخالتي در کار انسان ندارد، پس هر تحولي که هست از خودش شخص است ولاغير، هر تقوّي و تقويتي در کار هست از خود شخص است و لا غير! در واقع می گويند: «لا حول و لا قوة لله» چون تفويض است؛ اما اماميه مي گويد: «لا حول و لا قوة الا بالله»؛ انسان، تحول دارد قوّت دارد حرکت دارد منتها تمام اين ها وابسته به خداست و آزمون هم است. در اختيار انسان نگذاشتند که انسان بشود مستقل و کار خدا بشود معزول! نه، در اختيار خداست؛ هر وقت بخواهد قبض مي کند و هر طور بخواهد قبض مي کند؛ قبض و بسط به دست اوست.

 

اگر کسي خود را موحد و تابع دستورات ائمه(عليهم السلام) بداند و بگويد نه جبر است و نه تفويض بلکه «أَمْرٌ بَيْنَ أَمْرَيْن‌»، در قيام و قعود خودش حول و قوه الهي را در نظر مي گيرد، برنامه داخلي خودش از غذا خوردن و خوابيدن و گفتن و نوشتن را بررسي مي کند و قسمت مهم وقتش را صرف فهميدن _که عصاره زندگي همان است_ مي کند و برای اقبال و ادبار دنيا (يک) و برای اقبال و ادبار مردم دنيا (دو) هيچ حسابي باز نمي کند چون مي گويد: «لا حول و لاقوّة الا بالله» و هر چه هم که داد او شد آن را پاداش نمي داند آن را امتحان مي داند، چون «الْغِنَی وَ الْفَقْرُ بَعْدَ الْعَرْضِ عَلَی اللَّهِ»[10] . اين کاملاً مي فهمد که چه کسي دارد و چه کسي ندارد چه کسي توانگر است و چه کسي ناتوان، اين بعد از حساب قيامت است. در اثناي دنيا کسي توانگر يا فقير نيست چون داد و ستد است و امتحان است اما «الْغِنَی وَ الْفَقْرُ بَعْدَ الْعَرْضِ عَلَی اللَّهِ»؛ در وسط کار، کسي خوشحال نمي شود.

وقتی عبدالله بن جعفر از وجود مبارک حضرت امير سؤال مي کند که «کَیْفَ نَجِدُکَ»[11] يعني تو الگوي ما هستي، آن گاه حضرت اين مثلث را (يک)، اضلاع هر کدام را (دو)، روابط اضلاع سه گانه را (سه)، تبيين کرد تا عبدالله بن جعفر و امثال او فرا بگيرند.

اين عبدالله بن جعفر يا جعفر طيار يا بزرگان ديگر از خاندان آن حضرت هستند؛ درست است که اين ها مردان بزرگي اند اما اين ها را وجود مبارک حضرت امير و وجود مبارک پيغمبر(صلی الله عليه و آله و سلم) خوب تربيت کردند، اين ها آماده بودند و خوب تربيت شدند. وجود مبارک حضرت امير به چنين برادري افتخار مي کند. فرمود خيلي ها مي روند جبهه شهيد مي شوند اما از خاندان ما اگر کسي شهيد شد مي شود سيد الشهداء و اين عموي ماست؛ فرمود خيلي ها رفتند شهيد شدند اما وقتي حمزه شهيد شد مي شود سيد شهدا، خيلي ها ميروند جبهه جنگ جانباز مي شوند دست مي دهند پا مي دهند اما از خاندان ما اگر کسي رفت جبهه و دست داد که برادرم جعفر اين طور بود خداي متعال دو تا بال به او داد؛ او دو تا دست در راه خدا داد ذات اقدس الهي دو تا بال به او داد که «يطير بهما مع الملائكة في الجنة»[12] ، شده جعفر طيار!

اين ها را آن ها تربيت کردند؛ اين ها که امام نبودند اين ها که معصوم نبودند، اين ها خواستند راه زندگي از طرز زندگي ائمه(عليهم السلام) ياد بگيرند. اين عبدالله بن جعفر عرض کرد شما چگونه هستيد؛ يعنی ما هم همان طور باشيم. حضرت اضلاع دنيا را اضلاع اين مثلث را مشخص کرده است فرمود وقتي سه تا ضلعش هر سه در حرکت اند شما چه توقعي داريد، شما بايد به جايي رابطه داشته باشيد که ثابت است و آن الله است. «کژ روی جف القلم کژ آيدت»[13] ؛ خودت را مواظب باش! دگرگوني در خود توست، از آن طرف هيچ تغيري نيست، او «دائم الفيض علی البرية» است او «دائم الفضل علی البرية» است. اگر يک وقت ديدي که کم شد از خودت حساب بکن، وگرنه او کم نمي گذارد، او «دائم الفيض علي البرية» است.

اين ها می خواستند يک سلسله مطالب را ياد بگيرند که از قرآن ياد می گرفتند از کلمات نوراني پيغمبر(صلي الله عليه و آله و سلم) ياد می گرفتند و يک سلسله راهنمايي هاي عملي مي خواستند لذا به وجود مبارک حضرت امير عرض کردند که شما چگونه هستيد؛ نه اين که ما چه کار بکنيم نه اين که راهنمايي بکنيد. راهنمايي حضرت اين بود که يک جمله نورانی را وجود مبارک حضرت امير هر شب بعد از نماز عشاء که فاصله داشت با نماز مغرب، همين که نماز عشاء تمام می شد و نمازگزاران مي خواستند از مسجد بروند بيرون، حضرت اين را مي فرمود: «تجهزوا رحمكم الله‌»[14] ؛ آقايان بارهايتان را ببنديد! اين را به مسافر مي گويند. کسي نمي گفت که آقا چرا هر شب اين حرف را مي گوييد، ما خسته شديم؛ اين چيزي است که هر شب لازم است. می فرمود: «تجهزوا رحمكم الله‌»؛ هر شب بعد از نماز عشاء جمعيت که مي خواستند بروند، مي فرمود آقايان، بارهايتان را ببنديد يعني سحر را دريابيد.

يک وقت ما مي خواهيم تعليم باشد که اين لفظ را چگونه ادا کنيم يا چه چيزي واجب است چه چيزي مستحب است و مانند اين ها، اين کار تعليم است اما يک وقت کار تربيت است؛ تربيت با تعليم خيلي فرق دارد. در تعليم، يک بار که گفتند آدم ياد می گيرد، بار دوم را ممکن است تحمل بکند؛ ولي بار سوم و چهارم گفتن لازم ندارد. اين مطلب را براي اين که ما عالم بشويم ياد گرفتيم، ديگر تکرار براي چيست؟! اما تربيت احتياج به تذکر مداوم دارد، چون از آن طرف غفلت، مداوم است و از آن طرف اضلاع سه گانه مثلث، در حال حرکت است يعنی نه انسان يکسان است بلکه دائماً در حال تحول است نه جهان يکسان است نه پيوند انسان و جهان يکسان است. اين اضلاح سه گانه مثلث، دائم التغيير است لذا امري مي خواهد که کنترل کند و بگويد که آقا، مواظب باشيد، اين ضلع را مواظب باشيد آن ضلع را مواظب باشيد رابطه ضلعين را مواظب باشيد، لذا وجود مبارک حضرت امير(سلام الله عليه) در تمام شب ها بعد از نماز عشاء وقتي جمعيت مي خواستند متفرق بشوند مي فرمود آقايان بارها را ببنديد _جهاز همين است؛ آن که انسان با خود مي برد جهاز است_ می فرمود: «تجهزوا رحمكم الله‌».

اميدواريم ذات اقدس الهي آن توفيق را به ما بدهد که از معارف اهل بيت مخصوصاً وجود مبارک حضرت امير بهره هاي علمي ببريم اولاً، عملي ببريم ثانياً، توفيق نشر معارف علمي را داشته باشيم ثالثاً و توفيق تربيت جامعه را پيدا کنيم رابعاً.


[3] سبزواری، هادی بن مهدی، عطایی رویانی، حسن، علوی مقدم، محمد. 1383. دیوان اشعار حکیم سبزواری «اسرار»، 1ج. سبزوار - ایران: ابن يمين، ص70.
[9] مولوی، جلال ‌الدین محمد بن محمد و هاشم‌پور سبحانی، توفیق. ۱۳۷۳. مثنوی معنوی. ۱ ج. تهران - ایران: وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی. سازمان چاپ و انتشارات، بخش2، ص767.
[13] مولوی، جلال ‌الدین محمد بن محمد و هاشم‌پور سبحانی، توفیق. ۱۳۷۳. مثنوی معنوی. ۱ ج. تهران - ایران: وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی. سازمان چاپ و انتشارات، بخش2، ص769.
logo