« فهرست دروس
درس نهج البلاغه آیت الله عبدالله جوادی آملی

1402/06/09

بسم الله الرحمن الرحیم

حکمت 113/حکمت ها /نهج البلاغه

 

موضوع: نهج البلاغه/حکمت ها /حکمت 113

 

مقدم شما علماي بزرگ و بزرگوار مازندران، اساتيد و محققان ارجمند به ويژه امام جمعه محترم و نماينده ولي فقيه و ساير آيات و اساتيد را گرامي مي داريم.

 

مکتب سالار شهيدان(صلوات الله و سلامه عليه) يک بياني درباره سيره آن حضرت و يک دستوري هم به خود ما دارد. اين برنامه ديدار عاشورايي دو جمله است نه يک جمله. آن جمله أولايش « أعظم الله أجورنا [و اجوركم] بمصابنا بالحسين (عليه السلام)»[1] است و اين ختم قائله نيست اين در هر عزا و مصيبتي هم هست. به هر مصيبت زده اي انسان تسليت مي گويد. اما پيام عاشورا آن عنصر دوم و وظيفه دوم است: «وجعلنا وإياكم من الطالبين بثاره (عليه الصلاة و عليه السلام)». اين دستور محرم که يک جمله نيست اين جمله أولي را بدون جمله دوم گفتن ابتر است يک مصيبت بترايي است. کربلا از آن جهت که آموزنده است عنصر دوم را هم به همراه دارد «وجعلنا وإياكم من الطالبين بثاره (عليه الصلاة و عليه السلام)» چون پدر ما را شهيد کردند ما خون بها مي خواهيم.

اگر وجود مبارک حضرت فرمود «أنا وأنت أبوا هذه الامة»[2] کسي نمي تواند بگويد که شما چرا طلب ثار مي کنيد، به شما چه؟ ما مي گوييم پدر ما را شهيد کردند. اگر از آن طرف «أنا وأنت أبوا هذه الامة» از اين طرف هم «وجعلنا وإياكم من الطالبين بثاره»[3] ما فرزندان اين ها هستيم. وقتي فرزند اين ها شديم راه اين ها را بايد طي کنيم. براي پيمودن اين راه الآن که ما در آستانه شروع به تحصيل در سال جديد هستيم بايد ببينيم اين ها حوزه ها را چگونه اداره کردند؟ جامعه فرهنگي را اين ها چگونه اداره مي کنند؟ قطب فرهنگي يک ملت به چيست؟ اين ها وظيفه ماست. در بيانات نوراني حضرت امير(سلام الله عليه) چند تا فصل و چند تا اصل است که براي مراکز علمي به خصوص حوزه هاي علميه بعد دانشگاه ها و ساير مراکز است.

 

اصل اول اين است که علم چيست؟ حقيقت علم چيست؟ اصل دوم اين است که تحصيل اين علم آيا با مزاحمت همراه است؟ با مشکلات همراه است؟ با فقر و اين ها همراه است؟ يا آن ها مانع تحصيل علمند؟ اصل سوم خودکفايي در علم است؛ يعني جامعه علوي پيروان حضرت امير(سلام الله عليه) در علم مستقلند يعني مجتهدند. علم عاريتي مشکلي را حل نمي کند. علم وارداتي مشکل را حل نمي کند. علم بايد از درون بجوشد و انسان در علم مستقل باشد. آنگاه اصل چهارم و پنجم به تدريج وظيفه خود عالم نسبت به خودش چيست؟ منابع اصلي علم چيست؟ و حوزه ها چگونه بايد اداره کرد؟ همان طوري که فرزندان خودمان را بايد با سبک خاص اداره کنيم حوزه هاي علميه را هم بايد به سبک مخصوص اداره کنيم. همه اين ها در بيانات حضرت امير(سلام الله عليه) از آن جهت که حکومت اسلامي تشکيل دادند هست که يکي پس از ديگري إن شاء الله خوانده مي شود.

اصل اول اين است که علم جاي چيزي را تنگ نمی کند براي خودش جا باز مي کند و به ديگران هم جا مي دهد خاصيت علم اين است. اين اجزاي سه گانه حقيقت علم است «العلم ما هو» يعني اين. علم مزاحم هيچ کسي نيست.

يک بيان نوراني حضرت امير دارد که «کُلُّ وِعَاءٍ یَضِیقُ بِمَا جُعِلَ فِیهِ إِلاَّ وِعَاءَ الْعِلْمِ»[4] يعني علم اگرچه در ظرف جان آدم قرار مي گيرد اما با تمام مظروف هاي عالم فرق مي کند، زيرا هر مظروفي وقتي وارد ظرف شد جا مي گيرد جا را تنگ مي کند. اگر يک مظروفي ظرفيت ده ليتر را داشت، شما وقتي پنج ليتر آب ريختيد ديگر ظرفيت ده ليتر را ندارد جايش تنگ شد، اما آن طلبه يا دانشجويي که مي تواند ده تا مطلب علمي بفهمد همين که پنج مطلب علمي فهميد، الآن پانزده مطلب مي فهمد. اين پنج مطلب نه تنها جا نگرفت بلکه جا داد. فرمود بدانيد يعني بدانيد که علم ظرفيت مي آورد نه ظرفيت کم بکند. آن که با ديگري نمي سازد عالم نيست «کُلُّ وِعَاءٍ یَضِیقُ بِمَا جُعِلَ فِیهِ إِلاَّ وِعَاءَ الْعِلْمِ فَإِنَّهُ یَتَّسِعُ بِهِ» گوشه اي از اين حرف را ابن ابي الحديد متوجه شد و گرنه اين حرف که علم يک حقيقتي است جا نمي خواهد، يک يعني يک؛ جا درست مي کند، دو يعني دو؛ همه را در يک جا مي تواند جمع بکند، سه. «کُلُّ وِعَاءٍ یَضِیقُ بِمَا جُعِلَ فِیهِ إِلاَّ وِعَاءَ الْعِلْمِ فَإِنَّهُ یَتَّسِعُ بِهِ‌» اين اصل اول.

فرمود حالا که معلوم شد «العلم ما هو»، بکوشيد عالم بشويد. جا خالي نداشته باشيد نگوييد بس است. اولين لحظه جهل طلبه يا دانشجو اين است که بگويد من فارغ التحصيل شدم. اين اولين روز جهل اوست مگر آدم دهن باز مي کند مي گويد من فارغ التحصيل شدم! تا نفس مي کشيم درس و بحث. فرمود «كُونُوا أَوْعِيَةَ الْعِلْمِ»[5] بکوشيد که ظرف دانش باشيد محدوديت ندارد. هر چه علم آمد ظرفيت عالم بيشتر ميشود وسيع تر ميشود اين اصل دوم.

 

علم همان است که ما از ديگري ياد مي گيريم يا علم اصلي چيزي ديگر است؟ البته در اوايل امر انسان بايد که حرف استاد را گوش بدهد راهنمايي استاد را گوش بدهد از کتاب ياد بگيرد از استاد ياد بگيرد اين ها مقدمه کار است. اما حضرت فرمود اين که من گفتم شما ظرف علم باشيد، ما يک استخر داريم که ظرف آب است يک چشمه داريم که ظرف آب است، فرمود استخر نباشيد، تا آخر مقلِّد باشيد نباشد. شما بکوشيد «كونوا ينابيع العلم»[6] چشمه باشيد که از خود شما بجوشد. وگرنه مرتّب استخر باشيد و کشاورزي، بالاخره از جاي ديگر آب مي گيريد و اگر يک وقتي تحريم کردند و راه آب را بستند، دانشگاه فلج مي شود. فرمود شما دانشجو هستيد دانشگاه داريد بکوشيد که خودتان چشمه علم باشيد که کسي نتواند تحريم بکند. چشمتان به زيد و عمرو باشد به بيگانه باشد، همين خطرها هست.

«کونوا» يعني «کونوا» امر است واجب کرده، منتها واجب کفايي است. «كونوا ينابيع العلم» ينبوع چشمه باشيد مانند استخر و منابع ديگر نباشيد. کسي که وارد حوزه علميه شد بايد بکوشد که لااقل يک مجتهد متجزي باشد بعد با بقيه کارها – إن شاء الله الرحمن - مجتهد مطلق بشود. سفره الهي باز است نعمت الهي باز است منتها راه هايش روشن است اين راه ها را حضرت روشن کرد فرمود حرفي که مي زنيد غذايي که وارد دهن شما مي شود حرفي که از دهن شما خارج مي شود اين مسير بايد طيب و طاهر باشد «طهروا أفواهكم ، فانها طرق القرآن»[7] پس اين دهن را خدا براي قرآن آفريده است. گوشه اي از اين قرآن در نماز است. اساس کار، قرآن کريم است که آن را در بخش ها و اصول ديگر عرض مي کنيم که اگر ما بخواهيم يک حوزه پايا و مانا داشته باشيم الا و لابد قرآن بايد درس اصلي اش باشد.

فرمود به اين دهن غذا وارد مي شود طيب و طاهر باشد حرف صادر مي شود طيب و طاهر باشد «طهروا أفواهكم ، فانها طرق القرآن» اگر اين چنين شد آن وقت شما مي توانيد چشمه علم باشيد. هيچ وقت کسي نمي تواند بگويد به من نرسيد يا به او نرسيد. هم به من چه هم به او چه. شما ببينيد از شهرها و روستاهاي کوچک مردان بزرگ برخواستند. اين سهرورد يک روستايي است اطراف زنجان، اين اديب سهروردي از آن جا بلند شد. اين شبستر يک روستايي است اطراف تبريز، اين شيخ محمود شبستري از آن جا پيدا شد. بسياري از علماي بزرگ و بزرگوار شيعه برای همين منطقه هاي کوچک هستند. ما هم در مازندران کم نداشتيم بزرگاني که از همين روستاها برخواستند چه رسد به شهر. شهر که به لطف الهي فراوان داشتيم. از روستاها هم افراد بزرگ برخواستند.

بالاخره هيچ کس نمي تواند بگويد من که نمي توانم، نخير، من نمي توانم نيست. من مي توانم، تو مي تواني، او مي تواند. تقسيم نکردند که به تو نرسد يا به او نرسد. فرمود اين راه قرآن را شما تطهير کنيد «طهروا أفواهكم ، فانها طرق القرآن».

 

بنابراين اگر يک وقتي انسان به اين دستور حضرت امير عمل کرد چشمه علم شد، ديگر بيگانه نمي تواند تحريم بکند چيزي را به ما ندهد اين وظيفه ماست فرمود منتظر نباشيد که از ديگران بگيريد البته ديگران از شما خواستند مضايقه نکنيد اين ها نعمت الهي است اما «كُونُوا أَوْعِيَةَ الْعِلْمِ»[8] استخر شدن مهم نيست چشمه شدن مهم است که ينابيع علم باشيد چشمه هاي علم باشيد.

اين ها همه در فرمايشات حضرت امير است متأسفانه نهج البلاغه اي که ما در خدمتش هستيم بخش کوتاهي از بيانات نوراني حضرت امير است. اين نهج البلاغه اي که اخيراً نوه مرحوم آيت الله العظمي سيد عبدالله شيرازي(رضوان الله تعالي عليه) تجميع کردند واقعاً يک کار خوب و پربرکتي است، در جلد ششمش که همراه ماست و بخشي از آن را إن شاء الله مي خوانيم در آن جا وجود مبارک حضرت اين بيانات را دارند. فرمود شما بچه هايتان را فشار نياوريد که مثل خودتان تربيت کنيد «لا تقسروا أولادكم على آدابكم»[9] ، همان آداب و سنن و روشي که خودتان داشتيد همان روش را بخواهيد براي فرزندانتان رعايت کنيد اين درست نيست براي اين که او براي نسل امروز خلق شده. در حوزه ها همينطور است در دانشگاه ها همين طور است. همان درسي که صد سال قبل در حوزه ها مي خواندند همان درس را با همان سبک بخواهيد الآن در حوزه ها بگوييد اين روا نيست. همان درس و بحثي که صد سال قبل در دانشگاه ها داشتند همان سبک را بخواهيد در دانشگاه هاي فعلي عمل بکنيد درست نيست. بالاخره علم ترقي کرده صنايع ترقي کرده جهان شناسي تغيير کرده، خطوط کلي و اصول اصلي ما که لا يتغير است آن ها سرجايش محفوظ است اما کيفيتش خصوصياتش نحوه اش بايد به سبکي باشد که مشکلات جامعه را حل کند.

فرمود: «لا تقسروا» قسر با قاف و سين يعني فشار. فشار نياوريد که بچه هايتان مثل خود شما تربيت بشوند. خطوط کلي و اصول کلي سرجايش محفوظ است. ادب دينی محفوظ است عدل محفوظ است احترام محفوظ است حجاب محفوظ است اين ها محفوظ است. اما خصوصياتش نحوه اش و رفتارش را فرمود فشار نياوريد که مثل شما باشند «لا تقسروا أولادكم على آدابكم، فإنّهم مخلوقون لزمان غير زمانكم» فرمود اين ها براي زمان ديگري خلق شدند و الآن خود فقه هم بايد به اين نمونه و اين نمونه ها برسد.

الآن يک پرانتزي ما باز کنيم که معلوم بشود آنچه را ما خوانديم و حق هم هست الآن نمي توانيم پياده کنيم. همه ما خوانديم همه ما درس و بحثش را کرديم که قتل سه قسم است: قتل عمد است که حکمش قصاص است. شبه عمد است که ديه است خود شخص بايد بدهد. خطاي محض است که ديه را بايد عاقله بدهد. الآن اگر به يکي از ما چه در حوزه قم چه در حوزه نجف چه در حوزه مشهد، خبر برسد که پسرعموي شما در فلان جا با موتور تصادف کرده يا با اتومبيل تصادف کرده شما ديه بپردازيد، ما آسمان و زمين را به هم مي بافيم! مي گوييم پسرعموي ما با موتور يا با ماشين در جاده تصادف کرده، ديه به عهده ماست يعنی چه؟ با اين که درسش را خوانديم درسش را گفتيم که ديه بر عاقله است ديه «من يتقرب بالاب» يعني همين. ديه بر عاقله يعني همين. کسي باور نمي کند.

همين را که ما درسش را گفتيم، چرا؟! آن روزها که ما در شوراي عالي قضايي بوديم اين لايحه تنظيم شده بود که ديه بر عاقله است، قتل سه قسم است: قتل عمد باشد قصاص است قتل شبه عمد باشد ديه را خود شخص بايد بدهد خطاي محض باشد ديه بر عاقله است. اين ها را نوشتيم و لايحه قضايي تنظيم شد. اين حکم شرعي است.

سرّش اين است که ما بايد بدانيم که آيا اين دستورها برای يک عصر و مصري است که نظام زندگي نظام قبيله اي است يا نه؟ اگر نظام، نظام قبيله اي بود ديه بر عاقله معنا دارد. اگر نظام نظام قبيله اي نبود اصلاً کسي به اين حرف گوش نمي دهد. يکي از اين قضات به من گفت که ما مجبور هستيم که اين قتلي که خطاي محض است و هيچ ترديدي نداريم که خطاي محض است را شبه عمد بکنيم که ديه را خودش بدهد. از اين احکام، ما کم نداريم که آيا اين نظام، برای نظام قبيله اي است که در عصر نظام قبيلگي هست يا نه؟

نمونه دوم که آن روزها محل ابتلاي شوراي عالي قضا بود و اين ها را نوشتيم يعني نوشتيم – اين ها را که محل ابتلا بود عرض مي کنم - در فقه ما اين است که اگر يک گروهي راهزني مي کنند راهزن ها کارها را تقسيم مي کنند يک نفر ديدبان است يک نفر اثاث ها را جمع مي کند سه نفر هم شمشير به دست هستند. همه يعني همه حتي آن متأخرينشان، اين ها که شمشير بدست هستند را محارب مي دانند حکمشان اعدام است. آن ها که براي جمع کردن اثاث آمدند يا ديده بان هستند آن ها مفسد في الارض هستند حکمشان اعدام نيست حبس ابد مي گويند.

اما براي اين ها اصلاً مطرح نبود که ما يک شخصيت حقيقي داريم يک شخصيت حقوقي. اگر شخصيت حقيقي باشد پنج نفر هر کدام جداگانه کاري بکنند بله. آن که شمشير دستش است محارب است حکمش هم اعدام است. آن که ديده باني مي دهد يا آن که اثاث جمع مي کند او حکمش مفسد في الارض است، اما شخصيت حقوقي يعني شخصيت حقوقي! شخصيت حقيقي و شخصيت حقوقي در فقه ما قبلاً خيلي رسم نبود الآن رسم است که به فلان مؤسسه مي گوييم شخصيت حقوقي. شخصيت حقوقي يک واحد حقيقي است، اين واحد حقيقي محارب است. فقط تقسيم کار مي کنند، آن آقا اين کار را بکند. آن که محارب است شخصيت حقوقي است نه شخصيت حقيقي. اين در هنگام تدوين لايحه قصاص نوشته شد اما ما نظر اقدمين و قدماء و متأخرين هر سه را مي ديديم تنظيم مي شد با يک حجت بالفعل تطبيق مي کرديم که قابل اجرا باشد. اين به امام منتقل شد که آقا، شخصيت حقوقي محارب است نه شخصيت حقيقي. شما در رساله و اين ها مي گوييد اين سه نفر را اعدام کنيد آن دو نفر مفسد في الارض هستند! اين ها يک واحد حقيقي اند. بعد از اين که به عرضشان رسيد و ايشان عنايت کردند و فرمودند بله اين چنين است و فتوا دادند، از آن به بعد هر خانه تيمي که دستگير مي شدند همه را يک حکم مي زدند.

 

غرض اين است که ما بايد در زمان خودمان زندگي کنيم در عصرمان زندگي کنيم و اين قدر دقيق بايد باشيم که آن اصول کلي هيچ تکان نخورد کيفيت استنباط فروع از اين اصول هم تکان نخورد مي شود مجتهد. چشمه که مي خواهد آب بدهد آب آلوده نمي دهد. الآن که شما دماوند تشريف آورديد، چشمه اعلا حداقل بيش از چند هزار سال دارد مي جوشد. اين چشمه شفاف است تمام ريگ ها و سنگ ها در آن شفاف شفاف هستند. اين آب از لجن در مي آيد، زيرزمين که لوله کشي نيست.

اين که فرمود: ﴿سَلَكَهُ يَنَابِيعَ فِي الْأَرْضِ﴾[10] دو راه، سه راه، چهار راه زيرزمين، فرمود ما همه اين ها را مهندسي کرديم. اين که در قرآن فرمود باران مي آيد ولي کجا بايد برود؟ چقدر بايد برود؟ جاسازي بشود، به عهده مهندسي ماست ﴿سَلَكَهُ يَنَابِيعَ فِي الْأَرْضِ﴾ کجا بايد چشمه بشود؟ کجا بايد چاه بشود؟ ما اين ها را هدايت مي کنيم. اين ها از خاک و لجن در مي آيد. زلال زلال است اين آب.

بنابراين همين طور انسان مي تواند عالم بشود. همين طور مي تواند مجتهد باشد يعني هيچ مخلوط نکند. در بيانات نوراني حضرت امير است که اين که بندگان خاص خدا را عبادت مي کنند اين يک راه فقهي دارد که بعضي خدا را عبادت مي کنند براي بهشت، بعضي خدا را عبادت مي کنند براي ترس از جهنم، بعضي خدا را عبادت مي کنند حبّا[11] . فرمود يک راه ديگري دارد آن راه ديگر در نهج البلاغه است بعضي خدا را عبادت مي کنند که بشوند يد الله. صحبت از بهشت و جهنم نيست. قرب فرائض و قرب نوافل است. اين حرف ها تازه است با اين که برای 1400 سال قبل است.

فرمود بله، «شوقا الي الجنة» يک حساب است «خوفا من النار» يک حساب ديگري است اين ها راه هاي فقهي است اما يک عده کار مي کنند تا بشوند «يد الله». اين که در فقه مطرح نيست. مي شوند «عين الله» اين که در فقه مطرح نيست. اين را فرمود يک راه ديگري است راه محبت است نه راه مزدخواهي[12] . مزد نمي خواهيم چه بهشت باشد چه پرهيز از جهنم. اين يک راه ديگر است.

اگر انسان به اين جا رسيد آن وقت چشمه اي که زير خاک است اين خاک اين قدر اطاعت مي کند که آلوده نکند. الآن شما وقتي تشريف مي بريد مي بينيد تمام اين ريگ ها و سنگ ها شفاف شفاف است با اين که هزاران سال است دارد مي جوشد. وقتي خاک اين طور تربيت مي شود سنگ اين طور تربيت مي شود ما چرا تربيت نشويم؟ حضرت که نفرمود اين برای معصومين است اين برای شاگردان اين ها هم هست.

 

بنابراين فرمود شما حوزه هايتان را اداره کنيد ببينيد که نياز جامعه چيست؟ اولاً چشمه بار بياوريد نه استخر. هم خودتان به سمت اجتهاد برويد هم شاگردانتان را مجتهد بپرورانيد. آن ها اگر لذت علم را بچشند ديگر اين اشکالات و اين حرف ها و هياهوي داخل و خارج، آن ها را از لذت علم بيرون نمي کند. اين دوران پهلوي تلخ ترين دوران بود. بيشترين تحصيلات را در آن عصر داشتند. از دوره پهلوي ما تلخ تر نداشتيم اگر کسي چشمه باشد شيفته درون خودش است حالا گراني و کمي و امثال ذلک، مشکل و سدّ راهي براي او نيست. اميدواريم به لطف الهي اين ها حل بشود. همان طوري که به برکت الهي روزانه دارد حل مي شود. اين نظام به خون هاي شهدا وابسته است محفوظ مي ماند «الي يوم القيامه» تا ظهور حضرت و اين نظام فاسدشدني نيست از بين رفتني نيست. منتها حالا يک مقداري سختي هست و اين سختي ها را اگر انسان تحمل بکند کاملاً مي تواند به خودکفايي برسد عمده اين است که هم دانشگاه هاي ما چشمه بشوند و از حالت استخري در بيايند هم خود حوزه ها. فرمود حوزه ها را بخواهيد اداره کنيد «لا تقسروا أولادكم على آدابكم»[13] اين ها فرزندان شما هستند ببينيد چه چيزي لازم دارند. الآن مشکل کانت و امثال کانت چيست؟

اين ها سه تا حرف دارند مي گويند غير از دنيا خبري نيست، يک؛ و در دنيا دو تا اثر مهم است يکي مرگ است يکي زندگي. سوم گرداننده اين مرگ و زندگي هم طبيعت است. همين حرف کانت و امثال کانت است اما ذات اقدس الهي در سوره مبارکه «جاثيه» ميفرمايد: ﴿قَالُوا مَا هِيَ إِلَّا حَيَاتُنَا الدُّنْيَا﴾[14] اين يک ﴿نَمُوتُ وَنَحْيَا﴾ اين دو ﴿وَمَا يُهْلِكُنَا إِلَّا الدَّهْرُ﴾. اين حرف فلاسفه غرب در سوره مبارکه «جاثيه» آمده است. ذات اقدس الهي وقتي اين سه تا حرف باطل را نقل کرد فرمود ﴿وَمَا لَهُم بِذَلِكَ مِنْ عِلْمٍ إِنْ هُمْ إِلَّا يَظُنُّونَ﴾ اين ها اصلاً فکر نکردند که دارند چه مي گويند. مگر مي شود عالم خلق بشود، عالم حرکت، بي هدف؟ هر کس هر چه کرد کرد؟ حساب و کتابي نيست؟ فرمود ما که اين را خلق کرديم بازيگر نيستيم ما بازيچه اي درست بکنيم که هر کسي کرد کرد هر کسي نکرد نکرد، اين نيست.

مرگ و زندگي هم مثل ريگ در بيابان ريخته نيست که آدم برود بگيرد، ﴿خَلَقَ الْمَوْتَ وَالْحَيَاةَ﴾[15] دادن اين و آن هم به دست احيا کننده و اماته کننده است ﴿يُحْيِي وَيُمِيتُ﴾[16] هم ﴿خَلَقَ الْمَوْتَ وَالْحَيَاةَ﴾[17] است هم ﴿يُحْيِي وَيُمِيتُ﴾[18] است هم اين که ﴿إِنَّ الدَّارَ الْآخِرَةَ لَهِيَ الْحَيَوَانُ﴾[19] اين حرف حرف تازه است. به لطف الهي در بعضی از علوم بسياري از بزرگان صدها سال کار کردند، حشرشان با اولياي الهي باشد در فقه خيلي کار کردند واقعاً در فقه کار کردند در اصول کار کردند، اما در قرآن کمتر کار کردند قرآن حرف روز است اينکه وجود مبارک حضرت فرمود فرزندانتان را برابر نياز روز تربيت کنيد اگر فرزندان ما قرآني تربيت بشوند براساس نياز روز است چون با روز حرکت مي کنند.

به وجود مبارک امام صادق عرض کردند اين قرآن چه کتابي است که ما هر چه مي خوانيم براي ما تازگي دارد؟ خسته نمي شويم؟ فرمود حالا شما عمرتان پنجاه سال است مثلاً، از اول زندگيتان تا الآن هر روز اين آفتاب را مي بينيد هيچ وقت شما شد بگوييد که من از آفتاب خسته شدم پنجاه سال هر روز درمي آيد؟ فرمود اين کتاب زندگي است حيات بخش است خستگي ندارد. هر چه بخواهيد هست هر طور بخوانيد هست هر کس بخواند هست[20] [21] .

 

بنابراين اولين درس و مهمترين درس ما – ان شاء الله - بايد قرآن باشد و بدانيم که هيچ نگران نباشيم، ببينيم با چه کسي داريم معامله مي کنيم. چون با او داريم معامله مي کنيم او هم حوزه ها را گرم نگه مي دارد هم خروجي ها برمي گرداند هم مهاجران- إن شاء الله- سعي مي کنند رابطه شان را با مراکز خودشان حفظ بکنند. يک وقت است که کسي به جايي رسيده که الا و لابد حضورش در حوزه ها نافع تر است اين بماند، اما با وسايلي که الآن هست – الحمدلله - اين نوارهايي که هست اين مصاحبه هايي که هست مي توانند در حوزه خودشان نظارت داشته باشند اداره کنند، آن ها را که برايشان فرق ندارد چه حوزه باشند چه برگردند حتماً إن شاء الله برگردند که در شهرهاي خودشان باشند و اين ديار علويين إن شاء الله دياري باشد که انسان بتواند صحيحاً و سالماً به صاحب اصلي اش برگرداند.

اين جا ما به لطف الهي هر چه بودند يا سادات بودند يا بزرگواراني بودند که يک دست شيعه اهل بيت بودند چون ايران را ديگري فتح کرده است و ديگري از قبيله تيم و عدي آمده بودند اين جا، نه هاشمي و قريشي و اين ها و کسي خبر نداشت. بعد وقتي که وجود مبارک حضرت امير و اين ها صاحب قدرت شدند اين ديار، ديار علويين شد.

حالا براي اين که شما به خود کتاب مراجعه کنيد اين اصولي که امروز گفته شد در جلد ششم اين کتاب تمام نهج البلاغه است که من عرض مي کنم و بعد مراجعه بفرماييد. در صفحه 40 در مورد وظيفه عالم دارد که «من نصب نفسه للنّاس إماما»[22] اول بايد خودش را اصلاح بکند و تعلم خودش مقدم بر تعلم ديگري است.

بعد در صفحه 54 دارد «كونوا ينابيع العلم»[23] بکوشيد مجتهد بشويد. مخصوصاً دانشگاهي هاي ما. اين استخر شدن وقتي که تحريم کردند راه بند مي آيد. ما چه نيازي داريم که از بيگانه علم بگيريم؟ فلان کار را فلان دارو را تحريم کردند بکنند. فرمود عالم شدن مهم نيست عالم استخري مهم نيست عالم چشمه شدن مهم است «كونوا ينابيع العلم» واقعاً اگر دانشگاه ما دانشگاه علوی باشد نيازي به بيگانه نيست تا بگوييم فلان بيگانه تحريم کرد، بکند. «كونوا ينابيع العلم، مصابيح اللّيل» بعد فرمود مبادا با قياس و امثال ذلک که ديگران مبتلا هستند شما هم انجام بدهيد.

در بخش هاي ديگر در صفحه 347 فرمود «لا تقسروا أولادكم على آدابكم، فإنّهم مخلوقون لزمان غير زمانكم»[24] علما و اساتيد حوزه ها شاگردانشان را بايد طرزی تربيت کنند که جواب سؤالات دانشگاه را بدهند جواب سؤالات غرب را بدهند مشکلات غرب را حل کنند. خاصيتشان اين باشد. بعد هم در صفحه 352 فرمود تا آخرين لحظه با علم سروکار داشته باشيد: «من جاءته منيّته و هو يطلب العلم»[25] اين «فبينه و بين الأنبياء درجة [في الجنّة]» ببينيد اين هيچ يعني هيچ! هيچ کاري با فقه ندارد. آن کار فقهي مشخص است بعضي «شوقا الي الجنه» است بعضي «خوفا من النار» است اين يک راه ديگري است که خود حضرت امير فرمود من اين راه را دارم عبادت مي کنم. آن ها سرجايش خوب است، آن ها که براي بهشت يا براي ترک جهنم اين ها خودشان را مي خواهند و خدا را وسيله قرار دادند که خودشان استفاده کنند يا خودشان محفوظ باشند، آن را هم خدا قبول مي کند - آن تندروي هاي بعضي هم درست نيست - اما اين را که خدا خودش قبول مي کند يقيناً مي دهد، اما وظيفه ما اين است که کاري بکنيم، خدا کارها را به وسيله فرشته ها انجام مي دهد ميکائيل و عزرائيل و فلان، چرا به دست ما انجام ندهد؟ انسان مي تواند به جاي فرشته برسد همان طوري که خدا کار را به وسيله فرشته ها انجام مي دهد به وسيله فلان شخص فلان شهيد انجام بدهد. اين راه باز است.

بنابراين مي شود به برکت ولايت اهل بيت(عليهم السلام) اين راه را طي کرد. ما اميدواريم ذات اقدس الهي نظام ما را مسئولين ما را ملت ما را کشور ما در سايه ولي اش حفظ بکند – إن شاء الله - و آن توفيق را عطا بکند که به دست ما اين نظام حفظ بشود و به دست صاحب اصلي اش وجود مبارک ولي عصر(ارواحنا فداه) برسد و روزانه حوزه هاي علميه و مراکز ديگر پربارتر بشوند و جامعه انساني و اسلامي ايران مخصوصاً مازندران که تقريباً پربرکت ترين استانها است اين ها آشنا باشند وظيفه شان را حفظ بکنند رعايتش را بکنند تکريمشان را نسبت به حوزه هاي علميه حفظ بکنند، اگر خير دنيا مي خواهند خير آخرت مي خواهند در همين است. اگر وجود مبارک حضرت امير است فرمايشش همين است. به ما گفتند در ايام عاشورا وقتي به يکديگر رسيديد فقط مسئله تسليت نيست مسئله مبارزه هم هست. هم بگوييد «أعظم الله أجورنا [و اجوركم]»[26] هم بگوييد «وجعلنا وإياكم من الطالبين بثاره» و بدانيد اين دعا دعاي آن هاست به ما دستور دادند که خودتان را فرزندان حسين بن علي بدانيد. پدر ما را کشتند و اين خيلي فرق دارد با اين که انسان گريه کند و به بهشت برود. به شما چه؟ چون پدر ما را کشتند. اين دين مي گويد شما بچه هاي حسين بن علي هستيد هيچ کس حق ندارد بگويد که شما چرا اين کار را مي کنيد اين برای 1400 سال قبل بود! مي گوييم اين ها پدر ما را کشتند. اين کجا و اشک ريزي کجا؟ «وجعلنا وإياكم من الطالبين بثاره».

اين مقام خوبي است به ما گفتند اين مقام را داشته باشيد شما پسر حسين بن علي هستيد. اين کم مقامی است؟ هيچ کس نمي تواند بگويد به شما چه؟ نخير، به ما چی، چون پدر ما را شهيد کردند. اين خيلي فرق مي کند. الآن جريان اربعين خيلي مطرح است اما بعضي با اين شوق مي روند که پدر ما را شهيد کردند. اين به آدم پَر و بال مي دهد «تو فرشته شوی ار جهد کني از پي آنک    برگ توتست که گشتست به تدريج اطلس»[27] اين حرف سنايي است. شما ببينيد الآن گرانترين فرش روي زمين ابريشم است. از اطلس گرانتر فرشي نيست. اين اطلس اين ابريشم اصلش همين برگ توت است که در استان ما فراوان است هر کس مي داند که اگر از اين برگ توت کسي محافظت نکند، مي اندازند در سطل. اگر کسي محافظت بکند اين را ببرد مکتب، پيش استادی ببرد بنام کرم ابريشم اين مي شود اطلس «تو فرشته شوی ار جهد کني از پي آنک    برگ توتست که گشتست به تدريج اطلس» وقتي يک برگ مي شود ابريشم و اطلس، انسان نشود مثل آيت اللهي که فخر مازندران بود؟!

من مجدداً مقدم شما را گرامي مي دارم از امام جمعه محترم نماينده ولي فقيه از آيات حجج اساتيد بزرگواران مازندران تشکر می کنم. اين محبت را حق شناسي مي کنيم. از ذات اقدس الهي مسئلت مي کنيم به همه شما به همه هم استاني هاي ما به همه همشهريان ما آن چه خير و صلاح و فلاح دنيا و آخرت است مرحمت کند و نظام ما را تا ظهور صاحب اصلي اش از هر خطري محافظت بفرمايد و ما را هم جزء خدمتگزار اين نظام و حافظان خون شهدا قرار بدهد به برکت صلواتي بر محمد و آل محمد.


[27] فروزانفر، بدیع‌الزمان، بابایی، پرویز، و سنایی، مجدود بن آدم. ۱۳۸۱. دیوان حکیم سنایی غزنوی: بر اساس معتبرترین نسخه‌ها. ۱ ج. تهران - ایران: نشر آزادمهر، بخش2، ص183.
logo