1402/05/26
بسم الله الرحمن الرحیم
حکمت 113/حکمت ها /نهج البلاغه
موضوع: نهج البلاغه/حکمت ها /حکمت 113
بحث هاي روز پنجشنبه درباره تفسير نهج البلاغه است. امروز که به لطف الهي در محضر شما بزرگواران، طلاب، فضلا، مدرّسين، مدير محترم مدرسه شهرتان هستيم همان بحث ها را که مربوط به تفسير نهج البلاغه است - منتها از منظر علم و علما و تأثير علم و نياز جامعه مخصوصاً جامعه کنوني به علم - مطرح می کنيم.
سير بحث ما در نهج البلاغه از خطبه ها و نامه ها گذشت به کلمات حکيمانه حضرت رسيد. در جلسه قبل کلمه 112 مطرح بود، الآن اين کلمه 113 است که در محضر شما خوانده مي شود. در اين کلمه نوراني وجود مبارک حضرت امير فرمود: «وَ قَالَ عَلَیْهِ السَّلاَمُ: لاَ مَالَ أَعْوَدُ مِنَ الْعَقْلِ وَ لاَ وَحْدَهَ أَوْحَشُ مِنَ الْعُجْبِ وَ لاَ عَقْلَ کَالتَّدْبِیرِ وَ لاَ کَرَمَ کَالتَّقْوَی»[1] و همچنين چند جمله بعدي.
آن چه که مناسب با محفل شما فضلا و طلاب ارجمند است همان بحث هاي علمي است که تأثير علم در جامعه چيست؟ ارزش علم چيست؟ وظيفه علما چيست؟ وظيفه مردم نسبت به علم چيست؟ و مانند آن. اين جمله ها را وجود مبارک اميرالمؤمنين در آن وصاياي چهارصدگانه که به نام اصول اربعمأة مطرح است بيان فرمودند. بسياري از مسائلي که مربوط به جامعه انساني است در آن اصول چهارصدگانه به عنوان اصول اربعمأه مطرح است.
مال را از آن جهت مال مي گويند که «يميل اليه الطبع». مستحضريد که عربي غير از فارسي و امثال ذلک است. فارسي زبان ماست خيلي هم محترم است اما فارسي بار علمي ندارد. يک فرهنگ غني و قوي علمي ندارد. در بعضي از بخش ها بله، اما غالباً اين چنين نيست که تناسبي بين لفظ و معنا باشد. مثلاً به کسي که وضع مالي اش خوب نيست مي گوييم گدا، گدا بار علمي ندارد، اما عرب که نمي گويد گدا، مي گويد فقير. فقير يعني ستون فقراتش شکسته است. ملتي که جيبش خالي است کيفش خالي است قدرت قيام ندارد. اين کجا کلمه گدا کجا؟
سرّش آن است که در سوره مبارکه «نساء» فرمود مال عامل قيام يک ملت است يک ملت وقتي مي تواند سر پا باشد که کيفش و جيبش پر باشد. نمي گويد پول، نمي گويد طلا و نقره، مي گويد: ﴿لاَ تُؤْتُواْ السُّفَهَاء أَمْوَالَكُمُ الَّتِي جَعَلَ اللّهُ لَكُمْ قِيَامًا﴾[2] فرمود مي دانيد مال چيست؟ مال عامل ايستادگي شماست، اين را به دست هر کسي ندهيد. يک کسي که گرفتار اختلاس يا نجومي است به دست او مال ندهيد. يک کسي که قدرت تدبير ندارد، به دست او مال ندهيد. مال عامل قيام است ملتي مي تواند بايستد که جيبش پر و کيفش پر باشد. ملتي که جيب و کيفش خالي است اين گدا نيست اين فقير است چون ستون فقراتش شکسته است اين کجا و آن کجا؟ تعبيرات فراواني هم که در دين هست همه شان روي همين مسائل مالي است. فرمود مال مثل عقل نيست عقل خيلي بالاتر از علم است. شما بزرگواران که در مسير علم هستيد هرگز به علم بسنده نکنيد. إن شاء الله بکوشيد «از علم به عين آمد وز گوش به آغوش»[3] بکوشيد آن چه را که ياد گرفتيد اين را هم خودتان عمل کنيد هم به جامعه منتقل کنيد. آن چه که اصرار قرآن کريم است اين است که کسي وارد صحنه شد بين راه قطع نکند به پايان برساند. عالم شدن براي يک سالک و مسافر، بين راه است.
هدف حوزه ها عالم شدن نيست هدف حوزه ها عاقل شدن است، لذا در قرآن کريم فرمود ما اين علم ها را که مي گوييم اين علم ها پايه است نردبان است. آن که از اين علم بهره مي گيرد او را نردبان قرار مي دهد تا عاقل بشود او محب است ﴿وَتِلْكَ الْأَمْثَالُ نَضْرِبُهَا لِلنَّاسِ وَمَا يَعْقِلُهَا إِلَّا الْعَالِمُونَ﴾[4] آن که مي تواند ترقي کند عاقل بشود عالم است. آن کسي که داراي مال است تا عالم نشد عاقل نمي شود.
لذا در بخش هايي از سخنان نوراني اميرالمؤمنين(سلام الله عليه) اول فرمود علم بالاتر از مال است، بعد فرمود علم زمينه براي عاقل شدن است، زيرا علم دشمن دارد ولي عقل دشمن ندارد. فرمود: «رُبَّ عَالِمٍ قَدْ قَتَلَهُ جَهْلُهُ وَ عِلْمُهُ مَعَهُ لاَ یَنْفَعُهُ [لَمْ يَنْفَعْهُ]»[5] بسياري از درس خوانده ها - حالا يا حوزوي يا دانشگاهي - کشته جهلشان هستند، «عالم جاهل» زيرا جهل برای بخش عملي است که مسئول اجرا است. علم برای بخش فرهنگي است. يک کسي ممکن است چند سال درس بخواند عالم بشود اما تا اجرا نشد که اثر ندارد. فرمود اگر عالمي عامل نبود گرفتار دشمن داخلي است اين بيان نوراني علي بن ابي طالب است که فرمود: «رُبَّ عَالِمٍ قَدْ قَتَلَهُ جَهْلُهُ وَ عِلْمُهُ مَعَهُ لاَ یَنْفَعُهُ [لَمْ يَنْفَعْهُ]»، که اين قبلاً بحث شد.
کسي که درس خواند قدرت تدريس دارد سخنراني خوب مي کند تدريس خوب مي کند اما اين بخش نظر به بخش عمل نرسيد اين با دشمن دروني درگير است، اين با دشمن دروني که درگير بود حتماً شکست مي خورد «گر شود دشمن دروني نيست باکی از دشمن بروني نيست»[6] لذا حضرت اول فرمود علم بالاتر از مال است، براي اين که مال اصلاً رهزن است ﴿لَا يَنفَعُ مَالٌ وَلَا بَنُونَ﴾[7] ، اما علم رهزن نيست بخشي از راه را طي کردن است، آن گاه اگر با عمل همراه شد مي شود عقل. عقل را عقل مي گويند براي اين که اين چموشي را اين جهل را اين غرور و خودخواهي را عقال مي کند. عقال آن زانوبند است. اگر اين شتر که چموش است يا آن اسب که چموش است اگر زانوهايش را محکم به هم ببندند ديگر مي ايستد، اين را مي گويند عقال. عقال همان زانوبند شتر است. عقل را که عقل گفتند براي اين که جلوي شهوت و غضب را مي گيرد. زانوي شهوت را کنترل مي کند زانوي غضب را کنترل مي کند زانوي خودخواهي و گرفتاري هاي ديگر را کنترل مي کند.
علم يک چيز روشني است دانستن است معرفت است چراغ است. با چراغ کسي به مقصد نمي رسد. با صراط به مقصد مي رسد نه با سراج. سراج و چراغ راه را روشن مي کند اما عمده طي آن صراط است نه ديدن اين سراج، لذا علم بين راه است تا نيمي از راه را کمک مي کند بقيه با عقل است اگر غرور را و اگر شهوت را و اگر خودخواهي را و اگر من برتر هستم و مانند آن را، اين نيروي دروني عقال کرد زانوهاي اين را بست، انسان مي شود عاقل و اگر زانوهاي اين ها بسته نيست هر حرفي را مي زند هر کاري را هم مي کند هر پيوندي هم دارد اين زانوبند دارد ولي نَبست، چون نبست پايش رها است و آزاد است. تا نفس اماره را عقال نکند خيال را عقال نکند وهم را عقال نکند و به عقل نرسيد، نفعي نمي برد لذا حضرت اول فرمود علم بالاتر از مال است بعد فرمود عقل بالاتر از علم است و عقل آن است که مدبّر باشد.
يک نيرويي خدا به ما داد که مسئول انديشه ماست بنام عقل نظر. يک نيروي ديگري به ما داد که مسئول انگيزه ماست بنام عقل عمل. اين عقل عمل را تفسير فرمود، ائمه(عليهم السلام) فرمودند که «الْعَقْلُ قَالَ مَا عُبِدَ بِهِ الرَّحْمَنُ وَ اكْتُسِبَ بِهِ الْجِنَانُ»[8] اگر کسي – إن شاء الله - عاقل شد مي شود مثل مرحوم ملاعلي نوري، او يک حکيم عادي نبود. بسياري از بزرگان و حکماي تهران شاگرد همين ملاعلي نوري بودند. او از همين بَلد برخواست، از همين سرزميني که شما بزرگوارن مشغول تحصيل هستيد برخواسته است. اگر مبارزه است که مرحوم آيت الله شيخ فضل الله نوري است و اگر حکمت و فلسفه است مرحوم ملاعلي نوري است و ساير بزرگاني که از همين منطقه برخواستند از همين آب و خاک برخواستند. شما در همان مدرسه مشغول درس هستيد هرگز به کمتر از اين مقامها قناعت نکنيد. عمده آن است که در اوايل، انسان مقداري مواظب باشد که انديشه را با انگيزه و انگيزه را با انديشه هماهنگ کند تا بشود عالم رباني آن وقت جامعه اي را اصلاح مي کند. اگر يک وقتي مي بينيد برخي ها نافرماني مي کنند، براي اين است که ديدند بعضي از ما گفتيم و عمل نکرديم وگرنه جامعه ما جامعه عاقل است.
اين قصه را من براي بعضي از دوستان گفتم. اوايل انقلاب سال شصت شصت و يک بود. يک سميناري در لندن برگزار شد هيئتي مسئول سخنراني آن سيمنار بودند. مرحوم دکتر حبيبي و برخی از آقايان هم حضور داشتند. دکتر کليم صديقي پاکستاني يک معهدي داشت يک مؤسسه اي داشت که اين کنگره و سمينار يا نشست در آن جا برگزار شد. بعد از اين که سخنراني تمام شد، من ديدم يک کسي به دنبال ما حرکت کرده گفت حاج آقا من عرضي دارم. گفتم بفرماييد. گفت ما در جايي زندگي نمي کنيم که اسم ما را شما شنيده باشيد يا اسم ما را ديگران شنيده باشند. ما هر جا مي رويم بايد نقشه شهر و استان ما همراه ما باشد. گفتم: بفرماييد. در همان سالن يک ميزي بود ايشان آن طرف نشست و من اين طرف نشستم و دست به جيب کرد و نقشه را درآوردند و روي ميز گذاشتند. من ديدم دستش رفته در اقيانوس آرام کم کم نزديک هاي قطب رفته يک نقطه اي در آن جا پيدا کرده گفت حاج آقا اين جا يک جزيره اي است ما اين جا مي نشينيم. سلام مردم ما را به ايران برسانيد حرف هايتان را شفاف کنيد تا ما بفهميم شما چه گفتيد و چه کرديد که آزاد شديد که ما هم بشويم. اين اثر حرف امام، کار امام، اثر خون هاي شهداي شما و مردم بزرگوار مثل شما و پدران شماست. آن گوشه قطب اقيانوس کبير منتظر حرف ايران اسلامي بودند.
در برگشت - حالا همان سفر بود يا سفري ديگر - هنوز هواپيما به زمين ننشست و وارد فرودگاه نشده بوديم که مهمان دار هواپيما رفت جلوي کابين و سلام مجدد کرد و احترام کرد و خداحافظي کرد و گفت: آقايان خانم ها، تا چند دقيقه ديگر ما وارد فرودگاه مهرآباد مي شويم. خانم ها حجابشان را حفظ بکنند. من ديدم آن که مسيحي بود روسري گذاشت. آن که کليمي بود روسري گذاشت. آن که کمونيست بود روسري گذاشت. ما هنوز در آسمان ايران بوديم که همه حجاب را حفظ کردند با فرهنگ با عمل با قدرت امامي که امام(رضوان الله تعالي عليه) داشت با طهارت ملاعلي نوري ها با طهارت شيخ فضل الله نوري ها، حرف اين ها را مردم گوش مي دهند. با قلدري گوش نمي دهند.
ما اگر يک روحاني باشيم که به حرفمان عمل بکنيم، در محدوده ما اختلاس و نجومي نباشد بدرفتاري نباشد بي سوادي نباشد جهل علمي نباشد جهالت عملي نباشد خصوصاً در ايران، مردم کاملاً گوش مي دهند. مستحضريد ما در ايران هم جغرافيا داريم هم تاريخ. شما سراسر اين منطقه هاي شمال و جنوب و شرق و غرب را کَند و کاو کنيد آثار باستاني داريد. اما آمريکا تاريخ دارد ولي جغرافيا ندارد. اين ها چند تا روستا آن طرف آب بودند، بعد از کشف کريستف کلمب آمدند در يک سرزمين خشک و برهوت خانه ساختند. شما تمام بخش هاي آمريکا را بگرديد يک اثر باستاني پيدا نمي کنيد. اين ها ريشه ندارند. ما مردان بزرگ در اين سرزمين داريم ما حقمان است که بزرگ باشيم. منتها ملاعلي نوري مي خواهد شيخ فضل الله نوري مي خواهد. شما مردان بزرگي هستيد ريشه اصلي داريد تاريخ داريد جغرافيا داريد بزرگ زاده ايد. اگر کمتر از اين آقايان بخواهيد بجايي برسيد به خودتان آسيب رسانده ايد.
اين بيان نوراني حضرت امير است که فرمود بايد عقال داشته باشيد يعني مواظب زبانمان، مواظب گفتارمان مواظب رفتارمان باشيم، بنان و بيان ما بايد عقال بشود. حرفي را بي جا نزنيم، سخن بي جا نگوييم، حرف بي جا را نپذيريم، حرف بي جا را گوش ندهيم. حرف هاي غير علمي نزنيم حرف هاي غير علمي گوش ندهيم. ما اگر اين کار را کرديم به قول جناب سنايي:
«تو فرشته شوی ار جهد کني از پي آنک برگ توتست که گشتست به تدريج اطلس»[9] ما بارها اين شعر سنايي را براي دوستان خوانديم. الآن مهم ترين و گران بهاترين فرش روي کره زمين اطلس است اطلس يعني ابريشم. ما فرشي از ابريشم گران تر که نداريم. اين محصول يک کِرم است. اين برگ توت را که همه شما و ما مازندراني ها مي دانيم اين را در سطل مي ريزيم. وقتي به مدرسه رفت و در مکتب کرم ابريشم درس خواند همين برگ توت مي شود ابريشم و بعد فرش آن مي شود اطلس که دومي ندارد.
حرف جناب حکيم سنايي اين است که اگر يک برگ توتي مي رود مدرسه می شود ابريشم چرا ما نرويم؟ ما که حالا ابريشم نمي خواهيم بشويم ما مي خواهيم فرشته بشويم
«تو فرشته شوی ار جهد کني از پي آنک برگ توتست که گشتست به تدريج اطلس» حالا راه فرشتگي را همين حضرت امير(سلام الله عليه) نشان مي دهد، يعني حضرت امير فرمود علم بهتر از مال است، قدم اول. بعد فرمود علم بين راه است. سراج دستش است چراغ دستش است اما با چراغ کسي به مقصد نمي رسد. بايد از اين چراغ در صراط استفاده بکند، صراط يعني صراط با صراط مي شود، با راه مي شود به مقصد رسيد. وگرنه چراغ دست آدم باشد که آدم به مقصد نمي رسد. اين چراغ اين سراج وسيله است براي طي صراط. حالا اگر کسي به آن صراط رسيد، مي بينيد که وجود مبارک حضرت امير چه مي فرمايد؟
هيچ بعيد نيست که انسان فرشته و از فرشته بالاتر بشود. حالا ائمه(عليهم السلام) حسابشان جداست که آن ها از همه فرشته ها بالاتر هستند، اما مردان بزرگي هستند که در حد ملائکه زندگي مي کنند. اين کتاب شريف تمام نهج البلاغه که آقاي آقا سيد صادق(حفظه الله) اين کتاب شريف را واقعاً احيا کردند - اين نهج البلاغه که سيد رضي زحمت کشيد گوشه اي از فرمايشات نوراني حضرت امير است - تقريباً چند برابر نهج البلاغه است. بر اثر فحص بليغي که شده و تمام کتابخانه هاي غني و قوي جهان فحص شده بررسي شده نسخ خطي پيدا شده بخش مهمي از فرمايشات حضرت امير جمع آوري شده است. در اين اصول چهارصدگانه بنام اصول اربعمأه فرمايشاتي است که گوشه اي از آن فرمايشات در نهج البلاغه هست ولي حضرت امير در همان اصول اربعمأة مي فرمايد به اين که تنها بهشت رفتن نيست که انسان عمل خوب بکند بهشت برود، البته دنيا براي او بهشت است آخرت براي او بهشت است مردم اگر بفهمند که همه ما به مباني و مبادي دين معتقديم و عمل مي کنيم آن ها هم راهشان را طي مي کنند. اين هم نظم دنيا را به همراه دارد هم نظم آخرت. اما اين بين راه است.
اما آن بخش مهمترش در فرمايشات حضرت امير در همين اصول اربعمأة آمده است که اگر کسي اين راه ها را عمل بکند و عالم و محقق بشود، اولاً؛ تا چيزي براي او حل نشد قبول نکند تا چيزي براي او حل نشد ننويسد تا چيزي براي او حل نشد نگويد مي شود محقق. وقتي محقق شد تازه توي راه است. بايد بشود متحقق يعني متحقق؛ يعني آن چه را که فهميد و آگاه شد در خودش پياده کند. ما به «المحقق» تا نيمه راه، و به «المتحقق» برای بقيه راه نيازمنديم.
حالا اگر کسي عالم با عمل شد، ببينيد که وجود مبارک حضرت امير درباره او چه مي فرمايد؟ در جلد ششم کتاب تمام نهج البلاغه صفحه 271 يک فرمايشي را حضرت امير از وجود مبارک پيغمبر نقل مي کند و آن اين است که «قال رسول اللّه: يقول اللّه ـ عزّ و جلّ ـ»[10] در احاديث يک وقت بخشی از احاديث را ائمه به عنوان علومي که از خدا ياد گرفتند منتقل مي کنند، يک وقت يک کلمات مستقيمي از خود خدا نقل مي کنند که مي شود حديث قدسي که معمولاً بين حديث قدسي با روايت اين فرق هست گرچه همه علوم اهل بيت(عليهم السلام) از خداست اما آن جا که خود آن ها دستور دارند که مثلاً اين مطلب را به هر زباني خواستند بگويند مي شود روايت و چون از معصوم است حجت است. يک وقت است که نه، يک کلمات خاصي است که از خود خدا شنيدند، آن مي شود حديث قدسي. طبق فرقي که بين حديث قدسي و روايت گذاشتند.
در آن حديث قدسي يک بيان نوراني که حضرت امير(عليه السلام) از پيغمبر نقل مي کند. «قال رسول الله صلي الله عليه و آله و سلم» پيغمبر فرمود که خدا مي گويد «يقول الله ـ عز و جل ـ» اين مي شود حديث قدسي. «ما تقرّب إليّ عبد بشيء هو أحبّ إليّ ممّا افترضت عليه»؛ بنده اگر بخواهد نزديک بشود با انجام فرائض و دستورهاي الهي به خدا نزديک مي شود. ما در هر عمل تقربي مي گوييم اين کار را انجام مي دهيم «قربة الي الله» اگر واجبات خودمان را واجد جميع شرايط اجزاء، خوب انجام بدهيم «قربة الي الله» انجام بدهيم اين قربت حاصل مي شود ما به خدا نزديک مي شويم. «ما تقرّب إليّ عبد بشيء هو أحبّ إليّ ممّا افترضت عليه» اين يک. حالا پاداش عبدی که مقرّب الهي شد چيست؟ ما آن ها را شنيديم که در برزخ راحت است در قيامت راحت است بهشت دارد درجات بهشت دارد اين ها را شنيديم. اما اين بيان نوراني چيزي ديگر است.
مي فرمايد که «ما تقرّب إليّ عبد بشيء هو أحبّ إليّ ممّا افترضت عليه؛ و إنّه ليتقرّب إليّ بالنّافلة» اگر نمازهاي واجب را خواند کارهاي واجب را انجام داد به وسيله نافله هم مي تواند متقرب بشود به خدا نزديک بشود. در آن جاها که با فريضه مقرب مي شود يک حکمي دارد ولي وقتي با نافله مقرب شد مي شود محبوب الهي. ما اگر دوست خداييم هنر نيست براي اين که تمام نيازهاي ما را خدا برطرف مي کند. اگر به جايي رسيديم که محبوب خدا شديم کمال است ﴿إِن كُنتُمْ تُحِبُّونَ اللّهَ فَاتَّبِعُونِي يُحْبِبْكُمُ اللّهُ﴾[11] يک حد وسطي هست بنام پيغمبر که در مدار اين حد وسط اگر کسي دور بزند از محيط اين حضرت خارج نشود، چون حضرت حبيب الله است و اين شخص سالک تابع حبيب الله است تابع حبيب الله مي شود حبيب الله. اين حبيب، اول به معناي اسم فاعلي است يعني محب. بعد به معناي اسم مفعولي است يعني محبوب ﴿قُلْ إِن كُنتُمْ تُحِبُّونَ اللّهَ فَاتَّبِعُونِي يُحْبِبْكُمُ اللّهُ﴾، که شما بشويد محبوب. اول حبيب الله هستيد به معناي اسم فاعلي. بعد حبيب الله هستيد به معناي اسم مفعولي. اول محب خداييد بعد محبوب خدا.
«هو أحبّ إليّ ممّا افترضت عليه؛ و إنّه ليتقرّب إليّ بالنّافلة حتّى أحبّه»[12] ، خدا مي فرمايد من او را دوست داشته باشم. «فإذا أحببته» اگر خدا دوست کسي بود، چون اين ها مستحضريد در مقام فعل خداست، به مقام ذات خدا که احدي دسترسي ندارد. اگر کسي فعل خدا فيض خدا حب خدا شامل حال او شد «فإذا أحببته كنت سمعه الّذي يسمع به»، او مظهر «هو السميع» مي شود جز حق چيزي نمي شنود «و بصره الّذي يبصر به»، او مظهر «هو البصير» مي شود بينا مي شود جز حق نمي بيند. «و لسانه الّذي ينطق به»، مظهر «هو المتکلم و هو الکليم» مي شود جز حق چيزي نمي گويد. اين ها مقامات چيست؟ که انسان بشود مظهر «هو السميع»؟ مظهر «هو البصير»؟ مظهر «هو الناطق، هو القائل، هو الکليم»؟
«و يده الّذي يبطش بها»، با دستي که کار مي کند اين مظهر دست خداست مظهر «يد الله» است. اين که وجود مبارک حضرت امير فرمود من درِ قلعه خيبر را با قدرت بدني نکَندم با قدرت الهي کَندم[13] ، مي شود همين. «و رجله الّذي يمشي بها»[14] ؛ پايي که او دارد مظهر قدرت خداست هرجايي نمي رود به حوزه هاي علميه مي رود يا براي تعليم يا براي تعلّم يا براي تحقيق يا براي تَحقُق به احد امور اربعه و مانند آن حرکت مي کند. «إن دعاني أجبته»، او مي شود يک عالم مستجاب الدعوه «و إن سألني أعطيته» اين ﴿إِنَّا أَعْطَيْنَاكَ الْكَوْثَرَ﴾[15] درباره امثال اين هاست. اين ها بيانات نوراني پيغمبر است که وجود مبارک حضرت امير در نهج البلاغه دارد. اين برای شما آقايان است.
در دوره جواني که به لطف الهي تمام وسيله ها براي شما فراهم شد، موانعتان بسيار کم است، مي توانيد دقيقاً عالم باشيد بشويد محقق و بدانيد محقق شدن بين راه است و دقيقاً به علمتان عمل کنيد مي شويد متحقق. وقتي عالم محقق متحقق شديد، آن گاه جامعه را روشن مي کنيد ﴿وَجَعَلْنَا لَهُ نُورًا يَمْشِي بِهِ فِي النَّاسِ﴾[16] ديگر لازم نيست به اين خانم بگوييد روپوش داشته باش، او وقتي ببيند عالم محل عمري به طهارت زندگي کرد هر چه گفت عمل کرد حرفش را گوش مي دهد. چون مي داند اين از راه حق مي گويد. او خيرخواه است.
من مجدداً از زحمت عالمانه مدير و مسئول بزرگوار بلد تشکر مي کنم. از اساتيد و معلمين بزرگوار شما حق شناسی مي کنم. از فرد فرد شما عزيزان و نور چشمان ما، حق شناسي مي کنيم. از ذات اقدس الهي مسئلت مي کنيم به مدير شما به مسئولين شما به معلمين شما به جامعه شما به مدرسه شما به فرد فرد شما آن چه خير و صلاح و فلاح دنيا و آخرت است مرحمت بکند تا اين نظام اسلامي را که امام(رضوان الله عليه) به پا کرده و شهدايي چه در شهرستان شما چه در جاهاي ديگر شربت شهادت نوشيدند - با خونشان دين را ياري کردند حق شناس شما باشند شما هم حق شناس خوب آن ها باشيد - به دست صاحب اصلي اش وجود مبارک ولي عصر(ارواحنا فداه) بدهيد.