1402/05/19
بسم الله الرحمن الرحیم
حکمت 112/حکمت ها /نهج البلاغه
موضوع: نهج البلاغه/حکمت ها /حکمت 112
در تبيين فرمايشات اميرالمؤمنين(سلام الله عليه) به کلمه 112 از کلمات حکيمانه حضرت رسيديم. فرمودند: «مَنْ أَحَبَّنَا أَهْلَ الْبَیْتِ فَلْیَسْتَعِدَّ لِلْفَقْرِ جِلْبَاباً»[1] اگر کسي دوست ما خاندان عصمت و طهارت است، يک جامه اي يک بالاپوشي از فقر براي خود انتخاب بکند. آماده باشد که چنين جامه اي بر تنِ او پوشانده مي شود. اين ترجمه آن است.
اما منظور از اين فقر چيست؟ منظور از اين استعداد چيست؟ منظور از اين جلباب چيست؟ اين بايد روشن بشود. فقر مالي محبوب اين خاندان نيست، محبوب هيچ کس نيست. فقر مالی رذيلت است. يک بيان نوراني از اميرالمؤمنين(سلام الله عليه) است که «ما ضرب الله العباد بسوط أوجع من الفقر»[2] يعني خدا هيچ تازيانه اي دردناک تر از تازيانه فقر به کسي نزد. هيچ ملتي، هيچ گروهي، هيچ جمعيتي تازيانه اي دردناک تر از فقر نچشيدند، زيرا دردهاي ديگر فقط مشکل جسماني دارد، جسدي دارد، اما فقر گذشته از اين که مشکلات ظاهري دارد آن رنج روحي و آن تألّم روحي را هم به همراه دارد. سوط با سين و طاء مؤلف يعني تازيانه[3] . حضرت فرمود خدا هيچ تازيانه اي دردناک تر از فقر به يک ملت يا به يک فرد نزد «ما ضرب الله العباد بسوط أوجع من الفقر»[4] . بنابراين فقر يک فضيلتي نيست که شيعيان براي آن آماده باشند.
يک وقت است که مانند مسئله شعب ابي طالب امتحان الهي است، اگر کسي پيرو اهل بيت است، آن امتحان الهي را براي حفظ دين تحمل مي کند. يک وقت است در اثر تنبلي و بي کاري، از يک سو؛ يا ضعف مديريت از سويي ديگر، فقر بر يک فرد يا جمعيتي تحميل شده است، آن عذاب الهي است.
اين که افرادي وارد محضر پيغمبر مي شدند افراد معرفي مي شدند، آن کسي که کاري نداشت و شغلي نداشت که به حضرت معرفي کنند، «سقط من عيني»[5] از چشم حضرت مي افتاد. يک انسان بيکار در چشم اهل بيت خوار است.
بنابراين خود فقر يک فضيلتي نيست که اگر کسي اهل ولايت شد، آماده فقر باشد، مگر اين که منظور فقر الي الله باشد که بهترين فضيلت است و عالي ترين نعمت است که انسان احساس کند نيازمند به خداي سبحان است و هستي خود را هويت خود را صحت خود را سلامت خود را از آفريدگار خود مي داند، اگر کسي در همه حالات اين چنين باشد اين يک نعمت خوبي است وگرنه فقر مادي و فقر مالي يک فضيلتي نيست.
قرآن کريم از مال به عنوان آيت الهي، يک؛ از إنعام به عنوان تفضل الهي، دو؛ ياد مي کند. به خود پيغمبرمی فرمايد به اين که ﴿وَوَجَدَكَ عَائِلًا فَأَغْنَى﴾[6] نعمتي به تو داد، تو را بي نياز کرد. به ما گفتند به اين که وقتي مي خواهيد دعا کنيد دست به آسمان بلند کنيد! از حضرت سؤال کردند که خدا که وجه الله اش همه جا هست ﴿وَهُوَ الَّذِي فِي السَّمَاء إِلَهٌ وَفِي الْأَرْضِ إِلَهٌ﴾[7] پس به چه وجه، انسان در حال دعا دست به طرف آسمان دراز کند و به طرف آسمان نگاه کند؟ در بيانات نوراني حضرت امير(سلام الله عليه) هست که راز اين کار اين است که رزق انسان در سماء است، يک؛ و از سماء نازل مي شود، دو[8] [9] ؛ لذا انسان در حال دعا بهترين راهش اين است که به آن جايي که روزي اوست هم روزي ظاهري او هم روزي معنوي به آن جا توجه کند ﴿وَفِي السَّمَاء رِزْقُكُمْ وَمَا تُوعَدُونَ﴾[10]
بنابراين اين طور نيست که فقر يک فضيلتي باشد و انسان براي اين فضيلت آماده باشد، نخير! يک بيماري است که اگر خداي ناکرده دامن گير کسي شد انسان بايد تحمل کند و اين را حل کند مثل بيماري لذا هم کار کردن واجب است.
بنابراين اين بيان نوراني حضرت امير احتياج دارد به شواهدي ديگر. اصل اين بيان جزء چهارصد بياني است که به عنوان اصول اربعمأة در بيانات نوراني حضرت امير است. اين کتاب شريف تمام نهج البلاغه که يک خدمت خوبي است که انجام گرفته، هم طبع رحلي دارد هم طبع وزيري. در جلد ششم از اين مجلدات هفتگانه در صفحه 46 وصيت دوم از وصاياي اميرالمؤمنين ذکر شده است. طبق کتاب شريف تمام البلاغه، خطبه ها هستند و نامه ها هستند و وصايا هستند و کلمات هستند و ادعيه. اين ها اين طور تقسيم شده در پنج فصل ولو تقسيمات ديگري هم راه پيدا کرده است. در جلد ششم وصاياي حضرت که نقل مي شود اين دومين وصيت است منتها وصاياي اصول اربعمأة، چهارصد وصيت و سفارش است که در موارد گوناگون، بخشي يک جا بود بخشي هم متفرق، اين را در اين کتاب شريف تمام نهج البلاغه جمع کردند. «علّمهم فيها آداب الدين و الدنيا و هي المعروفة بالوصايا الأربعمائة»[11] .
در اين چهارصد اصل در صفحه 258 همين کلمه نوراني نهج البلاغه آن جا هست: «من أحبّنا أهل البيت فليستعدّ للفقر جلبابا و من تولاّنا أهل البيت فليلبس للمحن إهابا من أحبّنا بقلبه، و أعاننا بلسانه، و قاتل معنا أعداءنا بيده فهو معنا في الجنّة في درجتنا و من أحبّنا بقلبه، و أعاننا بلسانه، و لم يقاتل معنا أعداءنا بيده، فهو أسفل من ذلك بدرجة و من أحبّنا بقلبه، و لم يعنّا بلسانه و لا بيده، و لم يكن علينا، فهو في الجنّة»[12] مراتب تشيع شيعيان را ذکر مي کند. بعضي از هر جهت با ما هستند قولاً و فعلاً و عملاً و حرباً و اصلاحاً با ما هستند که اين ها در درجه عالي ترند. بعضي مياني اند مرتبه وسطي دارند. بعضي حداقلي اند فقط مي توانند خودشان را به بهشت برسانند در درجات عالي با ما نيستند.
اين ها را فرمودند. بعد در قسمت هاي ديگري جريان مال را مشخص کردند که وقتي شما به نهج البلاغه مراجعه بکنيد اين بيانات نوراني را در بيانات حضرت مي بينيد. اولاً خود قرآن مسئله مال را فضيلت دانست و مالمند بودن را عنايت الهي تلقي کرد فرمود: ﴿وَوَجَدَكَ عَائِلًا فَأَغْنَى﴾[13] ، اين يک. بعد خود حضرت امير هم فرمود: «ما ضرب الله العباد بسوط أوجع من الفقر»[14] ، هيچ تازيانه اي دردناکتر از فقر نيست که اگر خدا اين تازيانه را به کسي بزند، آن شخص قدرت مقاومت ندارد.
در بخش هاي ديگر قرآن کريم مي بينيد مال را فضل دانست فرمود: ﴿آتَاهُمُ اللّهُ مِن فَضْلِهِ﴾[15] ، اين تفضل الهي است. اگر تفضل الهي است چرا شيعيان از اين تفضل بهره نبرند؟ وعده ي الهي است که فرمود: ﴿إِن يَكُونُوا فُقَرَاء يُغْنِهِمُ اللَّهُ مِن فَضْلِهِ﴾[16] .
در جريان حج عمره تشويق کردند که شما حج برويد، عمره برويد، حج و عمره مال را زياد مي کند ثروت شما را زياد مي کند آبرويتان را حفظ مي کند.[17] [18] از طرفي هم فرمودند فقر غربت در وطن است و غني وطن در غربت[19] . اگر کسي جيبش خالي است کيفش خالي است در شهر خودش غريب است و اگر کسي کيفش خالي نباشد جيبش خالي نباشد - نه اين که سرمايه دار باشد همين که آبرويش محفوظ باشد - اين در شهرش عزيز است، گذشته از اين که در شهر خود در وطن هست، در خارج شهر هم در وطن هست؛ يعني عزتش همچنان محفوظ است.
بنابراين فقر مالي نمي تواند يک فضيلتي باشد تا اگر کسي اهل بيتي شد شيعه شد براي اين کار آماده باشد. بله، يک وقت است که ذات اقدس الهي همان طور که به بيماري امتحان مي کند به فقر امتحان مي کند ﴿هُوَ أَغْنَى وَأَقْنَى﴾[20] ، هم غنا مي دهد هم قُنيه. غناي با غين معلوم است در برابر فقر. قنيه يعني سرمايه[21] [22] . هم خدا بي نياز مي کند هم قنيه و سرمايه مي دهد.
مستحضريد که فقر گذشته از اين که فضيلت نيست آبروبر است يک بيماري آبروبري است يک حادثه تلخي است. اين قرآن چقدر لطيف است؟ ما فارسي حرف مي زنيم به فارسي علاقمنديم، اين زبان مادري ماست اما فارسي کجا و عربي کجا؟ آن لطايفي که در عربي هست هرگز در فارسي پيدا نمي شود. ما به کسي که وضع مالي اش خوب نيست مي گوييم گدا. گدا بار علمي ندارد. اما قرآن که نمي گويد او گدا است. فاقد يعني ندار و گدا. کسي که جيبش خالي است، کيفش خالي است، قرآن به او نمي گويد فاقد يعني ندار. مي گويد فقير. فقير به معني گدا نيست بارها به عرضتان رسيد فقير يعني کسي که ستون فقراتش شکسته است و قدرت قيام ندارد[23] . اين کجا، فارسي کجا؟
چه اين که در سوره مبارکه «نساء» فرمود به اين که مال عامل قيام يک ملت است ملتي که جيبش خالي است کيفش خالي است اين نشسته است. فرمود: ﴿لاَ تُؤْتُواْ السُّفَهَاء أَمْوَالَكُمُ الَّتِي جَعَلَ اللّهُ لَكُمْ قِيَامًا﴾[24] اگر بخواهيد ايستاده باشيد بايد جيب شما پر باشد بايد کيف شما پر باشد، نه سرمايه داري، آبرويت محفوظ باشد. اگر جيب کسي خالي بود، کيف کسي خالي بود قيام ندارد، چون قيام ندارد مي شود فقير. اگر کسي وضع مالي اش خوب نبود اين گدا نيست گدا حرف علمي نيست اما فقير حرف علمي است يعني ستون فقراتش شکسته است. اگر کسي فقير شد زير بار اين و آن نمي رود خودش تلاش و کوشش مي کند خودش را نجات مي دهد.
برابر سوره مبارکه «نساء» فرمود: ﴿لاَ تُؤْتُواْ السُّفَهَاء﴾، چه در دولتمردان چه در مردم، مال مملکت را به دست مدير مملکت و امين مملکت و طيب و طاهر مملکت بدهيد. مال را به دست سفيه ندهيد آن کسي که مديريت ندارد نمي تواند نياز جامعه را برطرف کند مال را به دست او ندهيد. ﴿لاَ تُؤْتُواْ السُّفَهَاء أَمْوَالَكُمُ الَّتِي جَعَلَ اللّهُ لَكُمْ قِيَامًا﴾، شما اگر بخواهيد ايستاده باشيد بايد مديران خوبي داشته باشيد، چه در امور داخلي چه در امور خارجي، چه در امور شخصي چه در امور جمعيتي. لذا اگر کسي وضع مالي اش خوب نبود جيبش خالي بود کيفش خالي بود او گدا نيست او فقير است، يعني ستون فقراتش شکسته است قدرت قيام ندارد.
قرآن کريم که کتابي است سراسر نور مي فرمايد به اين که چرا در جاهليت افرادي در اثر فقر بچه ها را مي کشتند؟ در اثر اين که مثلاً دختر بودند، همگاني نبود يک گروه خاصي بودند مي کشتند، گاهي در اثر فقر مي کشتند، گاهي هم در اثر هديه دادن به بت ها قرباني مي کردند، اين قرباني را داشتند منتها براي بت ها! اين آثار شوم جاهليت بود. قرآن کريم هر سه بخش را نقل کرد و ابطال کرد.
در جريان مسائل اقتصادي و مالي، فرمود حواستان جمع باشد: ﴿وَلاَ تَقْتُلُواْ أَوْلادَكُمْ خَشْيَةَ إِمْلاقٍ﴾[25] اين عرف که زمان قحطي و گراني بچه، چه دختر چه پسر را گاهي مي کشتند براي چه مي کشتند؟ چقدر اين کتاب شريف است! او براي گرسنگي نمي کشت اين بالاخره مي توانست از اين و آن وام بگيرد يا وام بخواهد اما عرب خُويَش اين نبود که املاق يعني تملق يعني زير بار منت اين و آن برود، از اين وام بگيرد، از آن وام بگيرد، فرمود اين تملق را شما در يک مدت کوتاهي تحمل کنيد ﴿وَلاَ تَقْتُلُواْ أَوْلادَكُمْ خَشْيَةَ إِمْلاقٍ﴾، نه «خشية فقر»! نه اين که چون سفره تان سبک است، نفرمود «خشية فقدان» فرمود ﴿خَشْيَةَ إِمْلاقٍ﴾ چون آن ها مي گفتند که ما اهل تملق نيستيم ما بچه هايمان را مي کشيم اما زير بار اين و آن نمي رويم. اين خوي جاهليت بود.
قرآن آمده هم اين را اصلاح کرده هم به آن ها گفته که قرض دادن واجب است و ربا گرفتن حرام است از هر دو طرف درمان کرده است ولي «علي أي حال» اين ها ﴿خَشْيَةَ إِمْلاقٍ﴾ بودند. تعبير قرآن در اين جا ﴿خَشْيَةَ إِمْلاقٍ﴾ است در آن جا فقر است نه سخن از گدايي، چون گدايي هيچ بار علمي ندارد، اما فقر بار علمي دارد ﴿خَشْيَةَ إِمْلاقٍ﴾ بار علمي دارد.
بعد فرمود که چه در نمازها چه در غير نماز توجهتان به طرف آسمان باشد براي اين که خدا در قرآن فرمود: ﴿وَفِي السَّمَاء رِزْقُكُمْ وَمَا تُوعَدُونَ﴾[26] ، از آن جهت است وگرنه انسان که به سجده مي رود پيشانيش به طرف خاک است، در همان حالت ﴿وَهُوَ الَّذِي فِي السَّمَاء إِلَهٌ وَفِي الْأَرْضِ إِلَهٌ﴾[27] ، اما اين روزي را از بالا نازل کرده است اگر باران است از آنجا مي آيد. اگر آفتاب است از آنجا مي آيد. اگر هواي مناسب است از آنجا مي آيد. اگر باران نيايد، آفتاب نيايد هواي مناسب نيايد کشاورزي نيست. فرمود: ﴿وَفِي السَّمَاء رِزْقُكُمْ وَمَا تُوعَدُونَ﴾[28] ، لذا به طرف آسمان دست دراز کنيد.
از وجود مبارک حضرت امير سؤال کردند که اين آيه نوراني چيست که فرمود اگر کسي اين کار را بکند ﴿فَلَنُحْيِيَنَّهُ حَيَاةً طَيِّبَةً﴾[29] اين حيات طيبه چيست؟ فرمود «هِیَ الْقَنَاعَهُ»[30] ، انسان اگر بر مال، يک؛ بر آداب و سنن جامعه متوسط مسلط باشد، استاد جامعه باشد، دو؛ هرگز زير بار اين و آن نمي رود. قناعت براي او چيز خوبي است. اين طور نيست که قناعت کردن رذيلت باشد يا ضعف بياورد. آن قدرت روحي باعث مي شود که او در جامعه مقتدر تلقي بشود. فرمود: «هِیَ الْقَنَاعَهُ». پس تهيأ براي فقر فضيلت نيست اما قناعت فضيلت است.
اصرار دين اين است که انسان مکه برود حج انجام بدهد عمره انجام بدهد فضيلتي که ذکر مي کند تنها بهشت نيست فرمود اين ها روزي هاي شما را زياد مي کند يعني تجارت می کنيد رفت و آمد داريد مي فهميد که با چه کسي تجارت مي کنيد، مي فهميد چگونه مال در بياوريد. هرگز فقر و نداري به اين معناي منفي، نشانه ولايت مداري نيست.
در بيانات نوراني حضرت امير است که «الْفَقْرُ یُخْرِسُ الْفَطِنَ عَنْ حُجَّتِهِ وَ الْمُقِلُّ غَرِیبٌ فِی بَلْدَتِهِ»[31] يک انسان ندار در موقع محاکمه و غير محاکمه، در استدلال و بحث و اين ها زبانش بند مي آيد، خجالت مي کشد خودش را از جامعه جدا مي بيند. لذا در تعبيرات ديگر دارد که فقر موت اکبر است[32] و «إِذَا أَمْلَقْتُمْ فَتَاجِرُوا اللَّهَ بِالصَّدَقَهِ»[33] نفرمود وقتي گدا هستيد – حرف هاي عالي اين ها هم محققانه است - چون فقر انسان را به املاق وادار مي کند به تملق وادار مي کند. اين فقر از بيماري هاي ديگر بدتر است براي اين که بيماري هاي ديگر آبروبر نيست. کسي که مريض شد آبرويش محفوظ است اما فقر يک تازيانه اي است که آبروبر است. فرمود براي اين که آبروي شما محفوظ باشد با صدقه تجارت کنيد «إِذَا أَمْلَقْتُمْ فَتَاجِرُوا اللَّهَ بِالصَّدَقَهِ».
وجود مبارک حضرت امير به پسرش ابن حنفيه فرمود: «إِنِّی أَخَافُ عَلَیْکَ الْفَقْرَ»[34] آماده باش «فَاسْتَعِذْ بِاللَّهِ مِنْهُ فَإِنَّ الْفَقْرَ مَنْقَصَهٌ لِلدِّینِ مَدْهَشَهٌ لِلْعَقْلِ» دين داري با فقر خيلي کار آساني نيست. آبروداري با فقر کار آساني نيست. تو براي اين که به اين مشکلات آلوده نشوي و آماده نشوي، پيوند خودت را با خدا مستحکم کن. در بخش هاي ديگر فرمود به اين که فقر رذيلتي است براي مؤمن که او را در جامعه خوار و ذليل نشان مي دهد. يک چنين چيزي نمي تواند جلباب مناسبي باشد براي شيعه.
مستحضريد همان طوري که براي فقه يک قواعد فقهيه است براي اصول يک قواعد اصوليه است براي فنّ شريف عرفان هم يک قواعد عرفانيه اي هست منتها در عرفان مسئله ذات از مسئله فعل کاملاً بايد جدا بشود که اين کار آساني نيست. وقتي گفته شد: «داخلٌ في الأشياء لا بالممازجة»[35] - معاذالله - خيال مي کنند خدا داخل است! اين «داخلٌ» يعني فيض او و فعل او، نه ذات اقدس الهي. اين صفاتي که براي خدا هست اگر سلب پذير نباشد مثل علم، قدرت، حيات، اين ها معلوم مي شود که صفت ذات است، اما اگر سلب پذير باشد که گاهي هست گاهي نيست معلوم مي شود صفت فعل است. صفت ذات که سلب پذير نيست. آن وقتي که اشياء نبودند که «داخل في الاشياء» نبود «كَانَ اللَّهُ وَ لَمْ يَكُنْ مَعَهُ شَيءٌ»[36] خدا بود، يک؛ هيچ چيزي نبود، دو؛ و اين نبودنش هم بالعرض يافت مي شود، سه؛ آن جا که خدا هست و هيچ چيزي نيست «داخل في الاشياء» در کار نيست. پس معلوم مي شود که اين «داخل في الاشياء» يعني فيض او نور او، خدايي که ﴿نُورُ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ﴾[37] است اين نور او اين فيض او اين فوز او «داخل في الاشياء» نه خود خدا.
اگر «داخل في الأشياء لا بالممازجه» فيض خدا در اشياء است نه ذات اقدس الهي، اگر اشياء نباشند فيض نيست. حالا براي اين که انسان در اين گونه از امور از فيض و فوز الهي استفاده کند راهش چيست؟ بسياري از اين قواعد فقهي و قواعد عرفاني راه گشاي اين مسئله است. ما مي گوييم وجود مبارک حضرت امير يد الله است عين الله است و امثال ذلک، اين ها به کدام برمي گردند؟ يعني برای ذات اقدس الهي است – معاذالله -؟ يا در مقام فعل و در مقام فيض، وجود مبارک حضرت امير يد الله است؟ در اين بحث ها در کتاب اصول اربعمأة در جلد ششم صفحه 271 اين فرمايش است. اين مسئله قرب فرائض و قرب نوافل در کتاب هاي عرفاني دو تا قاعده است. همان طوري که قواعد فقهي داريم، قواعد اصولي داريم در عرفان هم يک سلسله قواعد عرفاني داريم که اين ها از بيانات نوراني اهل بيت(عليهم السلام) استفاده مي شود.
در جلد ششم صفحه 271 آن جا مسئله قرب نوافل مطرح است. در قرب نوافل وجود مبارک حضرت امير يک بياني از وجود مبارک پيغمبر نقل مي کند که متأسفانه در نهج البلاغه نيست! «قال رسول الله يقول اللّه ـ عزّ و جلّ ـ: ما تقرّب إليّ عبد بشيء هو أحبّ إليّ ممّا افترضت عليه»[38] ؛ حضرت امير مي فرمايد که وجود مبارک پيغمبر فرمود که ذات اقدس الهي فرمود - که مي شود حديث قدسي - چه فرمود؟ فرمود به اين که بنده من که به من به وسيله عبادت و کارهاي خير نزديک مي شود، هيچ عبادتي هيچ چيزي بنده مرا به من نزديک نمي کند به اندازه نوافل. «ما تقرّب إليّ عبد بشيء هو أحبّ إليّ ممّا افترضت عليه؛ و إنّه ليتقرّب إليّ بالنّافلة» آن فرائض را که انجام مي دهد از نوافل نمي گذرد. وقتي نافله ها را انجام داد «حتّى أحبّه»، من مي شوم محب، او مي شود محبوب من.
«فإذا أحببته» من محب او شدم او محبوب من شد، «كنت سمعه الّذي يسمع به، و بصره الّذي يبصر به، و لسانه الّذي ينطق به، و يده الّذي يبطش بها». در اين حديث نوراني مقام فعل يعني مقام فعل، هرگز اشتباه نشود! اين حرف ها کلاً خارج از ذات است، مربوط به مقام فعل است، مربوط به مقام فيض است، ذات اقدس الهي مي فرمايد که فيض من، جلوه من، تجلي من - که آن در نهج البلاغه آمده که «الْحَمْدُ لِلَّهِ الْمُتَجَلِّی لِخَلْقِهِ بِخَلْقِهِ»[39] اين تجلي الهي است - فيض من نور من که فعل من است اين مي شود دست علي. اين مي شود چشم علي. اين مي شود گوش علي. من در مقام فعل اين کار را مي کنم.
«حتّى أحبّه، فإذا أحببته كنت سمعه الّذي يسمع به»[40] ، در مقام فعل يعني مقام فعل. من در مقام فعل سمع او هستم، او با گوش من مي شنود لذا اصلاً غيبت نمي شنود دروغ نمي شنود. او با زبان من حرف مي زند من زبان او هستم، اين مثل قاعده ضرر و امثال ذلک نيست که با چند سال درس خواندن حل بشود، حواستان جمع باشد. يا قاعده «لَا تُعَادُ»[41] نيست که با چند سال درس خواندن حل بشود. اين تفکيک مقام ذات از مقام فعل است، اولاً؛ قرب نوافل معنا کردن، ثانياً؛ قرب فرائض معنا کردن، ثالثاً؛ خدا در مقام فعل دست علي است، لذا وجود مبارک حضرت امير فرمود که قلعه خيبر را من نَکندم من به قوّه الهيه کَندم[42] . اين دري که چندين نفر بايد باز و بسته کنند با قوّت الهي کَندم.
اين حديث نوراني را حضرت امير از پيغمبر نقل مي کند «فإذا أحببته كنت سمعه الّذي يسمع به، و بصره الّذي يبصر به»[43] ، در مقام فعل من چشم اويم او با من مي بيند «و لسانه الّذي ينطق به» من زبان علي هستم که حرف مي زند. من يعني مقام فعل و فيض من. با فعل من با فيض من با فوز من علي حرف مي زند. «و يده الّذي يبطش بها، و رجله الّذي يمشي بها؛ إن دعاني أجبته، و إن سألني أعطيته»؛ غرض اين است که اين ها در همان فرمايشات اصول اربعمأة است.
غرض اين است که اين جمله نوراني که سيد رضي(رضوان الله تعای عليه) در نهج البلاغه نقل مي کند که اگر کسي ولايت مدار شد و علوي شد و محب ما خاندان عصمت و طهارت شد براي فقر آماده باشد، در درجه اول فقر الهي منظور است، يک؛ و اگر فقري تحميل شد او خودش را نبازد با فقر مبارزه کند و او را تبديل به غنا کند.