« فهرست دروس
درس نهج البلاغه آیت الله عبدالله جوادی آملی

1402/05/12

بسم الله الرحمن الرحیم

حکمت 111/حکمت ها /نهج البلاغه

 

موضوع: نهج البلاغه/حکمت ها /حکمت 111

 

صد و يازدهمين کلمه حکيمانه نهج البلاغه اين جمله نوراني است که وجود مبارک اميرالمؤمنين فرمود: «لَوْ أَحَبَّنِی جَبَلٌ لَتَهَافَتَ‌»[1] ؛ يعني اگر کوه بخواهد محبت مرا تحمل کند، متلاشي مي شود! براي کوه تحمل محبت علي(صلوات الله و سلامه عليه) دشوار است.

 

اين گونه از تعبيرها که نشانه تشبيه و تمثيل را هم به همراه دارد ريشه قرآني دارد. قرآن را خداي سبحان با يک اوصاف علمي و يک سلسله اوصاف تشبيهي و تنزيلي معرفي کرد. اوصاف علمي اش هم اين است که اين وحي الهي است و شبيه پذير نيست، آوردن مثل آن ممکن نيست، هيچ ممکن نيست ﴿لَّئِنِ اجْتَمَعَتِ الإِنسُ وَالْجِنُّ عَلَى أَن يَأْتُواْ بِمِثْلِ هَذَا الْقُرْآنِ﴾[2] که مثل قرآن بياورند. اين ها بحث هاي عميق علمي درباره قرآن کريم است، چه اين که تبيين عالم غيب در قرآن کريم بيانگر مآثر علمي اين کتاب الهي است.

يک سلسله بيان هايي درباره بزرگداشت قرآن به صورت تشبيه و تمثيل ذکر شده که ﴿لَوْ أَنزَلْنَا هَذَا الْقُرْآنَ عَلَى جَبَلٍ لَّرَأَيْتَهُ خَاشِعًا مُّتَصَدِّعًا مِّنْ خَشْيَةِ اللَّهِ﴾[3] که آن را خواهيم خواند؛ يعني اگر کوه عاقل بود و مي توانست تحمل کند، با همه صلابت و قدرتي که داشت مقدورش نبود ﴿لَوْ أَنزَلْنَا هَذَا الْقُرْآنَ عَلَى جَبَلٍ لَّرَأَيْتَهُ خَاشِعًا مُّتَصَدِّعًا مِّنْ خَشْيَةِ اللَّهِ﴾، چه اين که عملاً هم نشان داد ﴿فَلَمَّا تَجَلَّى رَبُّهُ لِلْجَبَلِ جَعَلَهُ دَكًّا﴾[4] . همين حقيقت درباره انسان کامل و معصوم يعني اهل بيت(عليهم السلام) که عِدل قرآن اند مثل قرآن اند، حقيقت قرآن در حقيقت اين ها ظهور و نفوذ تام دارد وارد شده است. اگر در قرآن آمده است که کوه نمي تواند قرآن را تحمل کند وجود مبارک اميرالمؤمنين هم فرمود اگر حقيقت آن علمي که من دارم را به صورت يک محبت که حکمت عملي است در بياورم و کسي دوست واقعي من باشد که حقيقت مرا درک بکند و برابر آن درک محبّ من باشد، اين اگر کوه باشد متلاشي مي شود «لَوْ أَحَبَّنِی جَبَلٌ لَتَهَافَتَ‌»[5] .

 

پس بنابراين «فهاهنا امور اربعة»؛ اول حقيقت قرآن است، دوم تمثيل قرآن، سوم حقيقت علي بن ابي طالب است، چهار تمثيل ولايت. در قرآن دو مطلب است که مطلب علمي اش با ﴿لَّئِنِ اجْتَمَعَتِ الإِنسُ وَالْجِنُّ﴾[6] بيان شده و مطلب تشبيهي و تنزيلي اش اين طور بيان شده که اگر ما قرآن را بر کوه تجلي بکنيم کوه متلاشي مي شود. درباره علم حضرت امير که فرمود: «مَا لِلَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ آيَةٌ هِيَ أَكْبَرُ مِنِّي»[7] . مرحوم کليني(رضوان الله تعالي عليه) اين حديث را از اهل بيت درباره حضرت امير نقل کرد که حضرت امير فرمود براي خداي سبحان آيت و علامتي از من بزرگتر نيست، نه، من بزرگترين علامت هستم! لذا اگر وجود مبارک پيغمبر هم هست ديگر از نظر آيت بودن به استثناي مسئله نبوت و وحي يابي، هيچ تفاوتي بين وجود مبارک حضرت امير و حضرت نيست، چون برابر آيه مباهله به منزله جان پيغمبر است. حالا خصيصه نبوت و وحي يابي جداست. فرمود به اين که از من بزرگتر نيست، نه، من بزرگترين آيت الهي ام که وجود مبارک پيامبر را زير پوشش خود بگيرد، اين طور نيست. فرمود از من بزرگتر نيست، ممکن است مساوي من باشد، چه اين که مساوي او هست «مَا لِلَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ آيَةٌ هِيَ أَكْبَرُ مِنِّي».

پس اگر در سوره مبارکه «اعراف» يا آيات ديگر دارد که قرآن اگر بر کوه نازل مي شود کوه را متلاشي مي کند همان بيان را وجود مبارک حضرت امير دارد که اگر کوه بخواهد محبت مرا تحمل بکند متلاشي مي شود، چون محبت مرحله اي از عشق است، يک؛ و بدون معرفت حقيقت عشق و يافت حقيقت عشق، در سايه معرفت محبوب و توجه به محبوب و فناي در محبوب، حاصل نمي شود، دو؛ اگر محبت علي(صلوات الله و سلامه عليه) در کسي حاصل بشود او هم متلاشي خواهد شد. پس «لَوْ أَحَبَّنِی جَبَلٌ لَتَهَافَتَ‌»[8] .

اين کلام صد و يازدهم از کلمات حکيمانه آن حضرت است. مشابه اين تعبير در جمله هاي ديگر است که يکي از اصحاب حضرت در غياب آن حضرت رحلت کرده است و وجود مبارک حضرت امير فرمود محبت من و علاقه او به من باعث رحلت او شده است. وقتي خبر درگذشت مالک رسيد اين کلمه 443 را حضرت فرمود «مَا مَالِکٌ! وَ اللَّهِ لَوْ کَانَ جَبَلاً لَکَانَ فِنْداً وَ لَوْ کَانَ حَجَراً لَکَانَ صَلْداً لاَ یَرْتَقِیهِ الْحَافِرُ وَ لاَ یُوفِی عَلَیْهِ الطَّائِرُ»[9] ؛ درباره مالک هم اين حرف را زد. آن جا هم وقتي که خبر درگذشت سَهْلُ بْنُ حُنَيْفٍ الْأَنْصَارِيُّ رسيد فرمود: «لَوْ أَحَبَّنِی جَبَلٌ لَتَهَافَتَ‌»[10] ، اين جا هم وقتی که خبر درگذشت مالک به او رسيد درباره مالک فرمود اگر مالک کوه بود تک کوه بود، کوهي که تنها در بين اين صحنه وسيع بياباني قد بکشد و معادل نداشته باشد و در دامنه آن هم چيزي نباشد تک کوه باشد، اين قدرتمندتر از ديگر کوه هاست. «لَوْ کَانَ جَبَلاً لَکَانَ فِنْداً وَ لَوْ کَانَ حَجَراً لَکَانَ صَلْداً»[11] اگر او سنگ سخت بود، نفوذ ناپذير بود، بعد وصفي که براي خودش ذکر کرد براي مالک هم ذکر کرد.

در آن جمله کوتاه فرمود به اين که من دو تا وصف دارم، که «یَنْحَدِرُ عَنِّی السَّیْلُ وَ لاَ یَرْقَی إِلَیَّ الطَّیْرُ»[12] سيل و علم از دامنه من مي ريزد، يک؛ و هيچ پرنده اي نمي تواند پرواز کند به اوج من برسد، دو؛ يعني شما اگر بخواهيد از علم علي استفاده کنيد بايد در آن دامنه ها باشيد وقتي ريزش کرد به شما برسد، بخواهيد بياييد بالا علم را از معدن علي بن ابي طالب يعني لدن علي بن ابي طالب بگيريد مقدور نيست.

درباره ذات اقدس الهي بالاصاله اين است درباره اولياي الهي و خلفاي الهي بالتبع اين است. درباره علم الهي نه علم ذات، علمي که از فيضی به نام فيض الهي است، کسي بخواهد اوج بگيرد به لدن يعني لدن! لدن يعني نزد! آن قدر اوج بگيرد که از عرش و فرش بگذرد نزد خدا برود و از آن جا علم ياد بگيرد، اين علم را مي گويند علم لدنّي، وگرنه علم لدنّي يک علمي نظير فلسفه و عرفان و تفسير و فقه و اصول اين ها نيست. علم لدنّي يعني علمي که انسان آن را از لدن يعني نزد پروردگار بيابد، يک فاصله اي بين معلم و متعلم نباشد. اين را درباره خود پيغمبر فرمود که ﴿إِنَّكَ لَتُلَقَّى الْقُرْآنَ مِن لَّدُنْ حَكِيمٍ عَلِيمٍ﴾[13] . پس اين مقدور هر کسي نيست. لدن يعني نزد. علم لدنّي علم خاص نيست. فرمود کسي بخواهد لدن و نزد خدا برود و چيزي ياد بگيرد اين احتياجي به فيض خاص الهي دارد.

وجود مبارک حضرت امير هم مشابه اين تعبير را دارد که کسي بخواهد اوج بگيرد پرواز کند بخواهد به عمق فکر من برسد تا چيزي از من ياد بگيرد مقدورش نيست. بخواهد مرا بشناسد مقدورش نيست. مرا بفهمد که من کيستم مقدورش نيست. «وَ لاَ یَرْقَی إِلَیَّ الطَّیْرُ»[14] . ولي اگر کسي بخواهد از من استفاده کند «یَنْحَدِرُ عَنِّی السَّیْلُ» سيل علم از من مي ريزد و در دامنه ها افرادي هستند علما حکما فقها بزرگاني هستند که ياد مي گيرند؛ در دامنه دامن، افراد ديگري هستند که اين ها علومي که نازل مي شود و صادر مي شود در هر مرتبه اي ياد مي گيرند؛ لذا اين دو مطلب را درباره خودش فرمود که «یَنْحَدِرُ عَنِّی السَّیْلُ» يک؛ «وَ لاَ یَرْقَی إِلَیَّ الطَّیْرُ»، دو.

 

اگر کسي محو در علي بن ابي طالب باشد علماً و عملاً، تابع آن حضرت باشد شاگرد خاص آن حضرت باشد مشابه اين تعبير در حد رقيق تري و نازک تري و نازل تري درباره او گفته مي شود. وجود مبارک حضرت امير درباره مالک اشتر فرمود «لاَ یَرْتَقِیهِ الْحَافِرُ»[15] ؛ کسي بخواهد با پا برود تا آن اوج و قله، مقدورش نيست. بخواهد پرواز کند آن هم توفيق پيدا نمي کند «وَ لاَ یُوفِی عَلَیْهِ الطَّائِرُ»؛ نه طير نه حفر. نه با پا، نه با پَر. نه با بال نه با پا.

بنابراين حقيقت قرآن يک سلسله مطالبي دارد: تبين علمي دارد، يک؛ تشبيه و تنظير مقامي دارد، دو؛ همين درباره کسي که قرآن ناطق هست، هم هست، يک بخش هايي مربوط به حقيقت ولايت و علم انسان کامل است مثل حضرت امير. يک سلسله تشبيهات هم است. درباره قرآن آن حقيقت علمي را ذکر فرمود بعد حقيقت تشبيهي که ﴿لَوْ أَنزَلْنَا هَذَا الْقُرْآنَ عَلَى جَبَلٍ لَّرَأَيْتَهُ خَاشِعًا مُّتَصَدِّعًا﴾[16] ، اين جا هم حضرت امير مقامات علمي خودشان را ذکر کردند بعد فرمودند که اگر کوه بخواهد محبت منِ علي ولايت منِ علي را تحمل بکند متلاشي مي شود.

اما بپردازيم به دو مطلب؛ يکي اين که آيات قرآني که ريشه اين حرف هاست در کدام سوره است؟ دوم اين که وجود مبارک حضرت امير اين جمله «لَوْ أَحَبَّنِی جَبَلٌ لَتَهَافَتَ‌»[17] را کجا فرمود؟ درست است بعد از رحلت سهل بن حنيف گفته است، اما اين جزء آن چهارصد کلمه حکيمانه اي است که در کتاب شريف تمام نهج البلاغه جمع آوري شده است.

در جريان تشبيه در سوره مبارکه «حشر» آيه 21 به اين صورت آمده: ﴿لَوْ أَنزَلْنَا هَذَا الْقُرْآنَ عَلَى جَبَلٍ لَّرَأَيْتَهُ خَاشِعًا مُّتَصَدِّعًا مِّنْ خَشْيَةِ اللَّهِ وَتِلْكَ الْأَمْثَالُ نَضْرِبُهَا لِلنَّاسِ لَعَلَّهُمْ يَتَفَكَّرُونَ﴾[18] ، اگر کوه بخواهد حقيقت قرآن را تحمل بکند تصدّع پيدا مي کند متلاشي مي شود. اين همان بيان نوراني حضرت امير است که فرمود «لَوْ أَحَبَّنِی جَبَلٌ لَتَهَافَتَ‌»[19] .

آن وقت در تبيين اين قصه، سوره مبارکه «اعراف» دارد که ﴿وَوَاعَدْنَا مُوسَى ثَلاَثِينَ لَيْلَةً﴾[20] آن گاه در آيه 143 دارد: ﴿وَلَمَّا جَاء مُوسَى لِمِيقَاتِنَا وَكَلَّمَهُ رَبُّهُ﴾[21] بعد گفت: ﴿قَالَ رَبِّ أَرِنِي أَنظُرْ إِلَيْكَ﴾ خدا فرمود: ﴿قَالَ لَن تَرَانِي وَلَكِنِ انظُرْ إِلَى الْجَبَلِ فَإِنِ اسْتَقَرَّ مَكَانَهُ فَسَوْفَ تَرَانِي﴾. اين وحي الهي و کلام الهي گاهي در تورات است گاهي در انجيل گاهي در قرآن کريم، معيار آن است که کلام الله تحملش براي کوه ممکن نيست. تجلي خدا براي کوه ممکن نيست. در اين جا فرمود ﴿فَإِنِ اسْتَقَرَّ مَكَانَهُ فَسَوْفَ تَرَانِي فَلَمَّا تَجَلَّى رَبُّهُ لِلْجَبَلِ جَعَلَهُ دَكًّا وَخَرَّ موسَى صَعِقًا﴾ هم موسي(سلام الله عليه) مدهوش نه بيهوش! مدهوش شد، و هم کوه متلاشي شد.

پس حقيقت معنوي را کوه تحمل نمي کند. قرآن اول به صورت مثال ذکر کرد که ﴿لَوْ أَنزَلْنَا هَذَا الْقُرْآنَ عَلَى جَبَلٍ لَّرَأَيْتَهُ خَاشِعًا﴾[22] ، بعد تجلي الهي را ذکر کرد که تجلي خدا باعث متلاشي شدن کوه شد و کلام الهي جلوه اوست وحي الهي تجلي اوست. وجود مبارک حضرت امير هم همين مطالب را درباره پيروان و شاگردان مخصوص خود فرمود. هم درباره محبت فرمود که «لَوْ أَحَبَّنِی جَبَلٌ لَتَهَافَتَ‌»[23] ، هم درباره مالک اشتر فرمود که مالک اشتر کسي است که آن چه را که من دارم رقيقه اين را هم او دارد. من «یَنْحَدِرُ عَنِّی السَّیْلُ وَ لاَ یَرْقَی إِلَیَّ الطَّیْرُ»[24] ، اين «لاَ یَرْقَی إِلَیَّ الطَّیْرُ» را درباره مالک هم فرمود که اين «لاَ یَرْتَقِیهِ الْحَافِرُ وَ لاَ یُوفِی عَلَیْهِ الطَّائِرُ»[25] ؛ نه با پا مي شود اين راه را طي کرد و به مالک اشتر رسيد و نه با پَر. پس «لاَ یَرْقَی إِلَیَّ الطَّیْرُ»[26] ي که درباره خودش فرمود تنزل يافته اش را هم درباره شاگردش که مالک اشتر است بيان کرده است.

اما اين کلمات نوراني جزء چهارصد کلمه اي است که در کتاب تمام نهج البلاغه آمده است. حالا اين ها را چه زمانی فرمود؟ در چند جلسه فرمود؟ البته هيچ استبعادي ندارد که اين ها را يک جا فرموده باشد ولي ظاهرش اين است که اين ها جمع آوري شده است. در جلد ششم کتاب شريف نهج البلاغه، به اندازه بيش از يک جزء قرآن به عنوان وصيت هاي حضرت امير است، يعني توصيه ها. اين وصيت دوم حضرت امير است که در جلد ششم، صفحه 46 است تا بيش از صد صفحه. «و هي المعروفة بالوصايا الأربعمائة»[27] اين ها به وصاياي چهارصدگانه معروف اند که چهارصد جمله نوراني در اين مجموعه هست.

اول فرمود: «أيّها النّاس؛ اتّقوا باطل الأمل، فربّ مستقبل يوما» که يک روز براي او دوام پيدا نمي کند «إتّقوا معاصي اللّه في الخلوات، فإنّ الشّاهد هو الحاكم»[28] تا مي رسد به اين جا که مي فرمايد «من أحبّنا»[29] براي فقر آماده باشد. اين جا که دارد «لَوْ أَحَبَّنِی جَبَلٌ لَتَهَافَتَ‌»[30] ، وجود مبارک حضرت فرمود، در بخش هاي ديگر فرمود: «من أحبّنا أهل البيت فليستعدّ للفقر جلبابا»[31] ، فرمود اهل بيتي شدن و دوست اهل بيت بودن يک درجه اي از درجات وجودي و کمال است. بايد مشکلات را تحمل بکنند. البته مشکلات در درجه اول با صبر و امثال صبر تحمل مي شود ولي بعدها شيرين خواهد بود؛ يعني انسان نيازش از بسياري از چيزها برطرف مي شود آمدن و نيامدن آن شيء يکسان است. حالا اگر کسي به يک شيئي به نام الف مثلاً نيازمند نبود، وجود و عدمش براي او يکسان است. اگر انسان از خيلي از چيزها بي نياز شد و احساس نياز نکرد، وجودش و عدمش يکسان است، تحمل نداري آن براي او سخت نيست.

 

جريان فقر هرگز به اين معنا نيست که فقر مادي که با بي آبرويي همراه است جزء خواص شيعيان اهل بيت باشد که فرمود: «من أحبّنا» براي فقر آماده باشد. اين فقر را خود حضرت امير فرمود: «ما ضرب الله العباد بسوط أوجع من الفقر»[32] صوط با سين و طاء مؤلف يعني تازيانه. خدا هيچ ملتي را با تازيانه اي دردناک تر از فقر نزد. چه فرد چه ملت، خدا نکند که محتاج باشند. بايد همه مخصوصاً مسئولين تلاش و کوشش بکنند اولين وظيفه شان اين است که - يک چيز آساني است و خيلي ها به آن دسترسي پيدا کردند اين ها هم مي توانند عاقلانه و عادلانه کوشش بکنند- نياز جامعه را برطرف کنند.

پس طبق بيان نوراني خود حضرت امير فقر به معناي نداري يک تازيانه دردناکي است که فرمود: «ما ضرب الله العباد بسوط» يعني تازيانه «أوجع من الفقر». بعد خودش در يک بياني ديگر فرمود: «لو تمثل لي الفقر رجلا لقتلته»[33] [34] [35] [36] من تلاش و کوششم اين نيست که فقرا را اداره کنم. کوشش حکومتي من اين است که جلوي فقر را با توليد و امثال توليد بگيرم. من اگر فقر را ببينم گردن فقر را مي زنم، نه به فقير کمک مي کنم. کمک کردن به فقير امر عاطفي است. فقر زدايي و ملت را آبرومند کردن، قائم به پا کردن اين يک فخر است.

بارها يعني بارها به عرضتان رسيد که فقير به معني گدا نيست. فارسي که زبان ماست مورد علاقه ماست اما آن قدرت علمي را ندارد که پا به پاي عربي جلو برود. در عربي اگر کسي وضع مالي اش خوب نيست نمي گويند فاقد است، ندارد. مي گويند اين فقير است. فقير يعني کسي ستون فقراتش شکسته است و قدرت قيام ندارد[37] . ملتي که کيفش خالي است جيبش خالي است اين فاقد نيست، اين فقير است، اين گدا نيست، چون گدا بار علمي ندارد، اما فقير بار علمي دارد، فقير يعني کسي که ستون فقراتش شکسته است و قدرت قيام ندارد. چون در سوره مبارکه «نساء» فرمود شما بدانيد که اين مال عامل قيام شماست اين مال را به دست يک انسان و مسئول بي درک ندهيد ﴿لاَ تُؤْتُواْ السُّفَهَاء أَمْوَالَكُمُ الَّتِي جَعَلَ اللّهُ لَكُمْ قِيَامًا﴾[38] ملت اگر بخواهد بايستد بايد جيبش پر باشد کيفش پر باشد. ملتي که جيبش خالي است کيفش خالي است ايستاده نيست، اين افتاده است. اين گدا نيست اين فقير است فقير يعني ستون فقراتش شکسته است. اين ويلچري است.

حضرت هرگز نمي فرمايد اگر کسي دوست من شد ويلچري بشود. آن فقر الي الله است، آن نياز به خداست. اگر کسي دوست علي شد بايد احساس بکند که هر چه دارد در کنار سفره الهي است ﴿وَمَا بِكُم مِّن نِّعْمَةٍ فَمِنَ اللّهِ﴾[39] .

اين چهارصد کلمه نوراني که به عنوان وصيت دوم از وصاياي کتاب شريف تمام نهج البلاغه است حالا يک جا حضرت فرمود؟ اين محتمل است، يا نه، مورخان و ناقلان و محدثان بعدي جمع آوري کردند؟ آن هم ممکن است.

به هر تقدير حضرت نشانه اهل بيتي بودن و علوي بودن را در آن وصيت دوم يعني در اين چهارصد کلمه ذکر کرده که اگر کسي با ما رابطه داشته باشد بايد فلان کار، فلان کار، فلان کار را بکند. فلان وصف، فلان وصف، فلان وصف را داشته باشد. يکي از چيزهايي که در آن فرمود اين بود که فرمود: «من أحبّنا أهل البيت فليستعدّ للفقر جلبابا، و من تولاّنا أهل البيت فليلبس للمحن إهابا، من أحبّنا بقلبه، و أعاننا بلسانه، و قاتل معنا أعداءنا بيده فهو معنا في الجنّة في درجتنا و من أحبّنا بقلبه، و أعاننا بلسانه، و لم يقاتل معنا أعداءنا بيده، فهو أسفل من ذلك بدرجة و من أحبّنا بقلبه، و لم يعنّا بلسانه و لا بيده، و لم يكن علينا، فهو في الجنّة و من أبغضنا بقلبه، و أعان علينا بلسانه و يده، فهو مع عدوّنا في أسفل درك من النّار»[40] ؛ اگر کسي دوست ما بود درجاتي دارد، چندين درجه براي دوستي ذکر کرد حکم هر درجه را ذکر کرد. اگر کسي – معاذالله - دشمن ما بود که جاي او در جهنم است.

 

نتيجه اين که حقيقت ولايت اهل بيت(عليهم السلام) حقيقت قرآن است، يک؛ در قرآن يک سلسله تحقيق است يک سلسله تمثيل، دو؛ تحقيقش همان است که کتابي را آورديم که ﴿لَا يَأْتِيهِ الْبَاطِلُ مِن بَيْنِ يَدَيْهِ وَلَا مِنْ خَلْفِهِ﴾[41] ، کتابي آورديم که اگر جن و انس جمع بشوند نمي توانند مثل آن بياورند و درباره تشبيه هم فرمود: ﴿لَوْ أَنزَلْنَا هَذَا الْقُرْآنَ عَلَى جَبَلٍ لَّرَأَيْتَهُ﴾[42] و تجلي الهي که باعث متلاشي شدن انسان مي شود اين را در سوره مبارکه «اعراف» ذکر کرد. همين بيان ها را وجود مبارک حضرت امير درباره خود و شاگردان مخصوص خود فرمود که اگر کوهي بخواهد علوي باشد متلاشي مي شود و اگر مالک اشتر را که در فراق من رحلت کرده است شما بررسي مي کرديد «لَوْ کَانَ جَبَلاً لَکَانَ فِنْداً وَ لَوْ کَانَ حَجَراً لَکَانَ صَلْداً»[43] . «سلام الله عليه و علي أهل بيته الأطيبين الأنجبين».

اميدواريم ذات اقدس الهي توفيق فهم قرآن کريم و عمل به آن، توفيق فهم معارف اهل بيت(عليهم السلام) و عمل به آن را به جامعه اسلامي ما بلکه به جامعه بشري مرحمت بفرمايد.


[35] علی بن ابی طالب، امام اول و جرداق، جورج. ۱۴۱۷–۱۹۹۷. روائع نهج البلاغة. ۱ ج. بیروت - لبنان: مرکز الغدير للدراسات الإسلامية، ص233.
[36] جرداق، جورج و سنید، حسن حمید. ۲۰۱۰. الإمام علي عليه السلام: صوت العدالة الإنسانية. ۱ ج. بیروت - لبنان: دار الأندلس، ص341.
logo