1402/04/29
بسم الله الرحمن الرحیم
حکمت 109/حکمت ها /نهج البلاغه
موضوع: نهج البلاغه/حکمت ها /حکمت 109
به حکمت 109 نهج البلاغه رسیدیم. طبق این بیان، وجود مبارک حضرت امیر(سلام الله علیه) می فرماید: «نَحْنُ النُّمْرُقَهُ الْوُسْطَی بِهَا یَلْحَقُ التَّالِی وَ إِلَیْهَا یَرْجِعُ الْغَالِی»[1]
یعنی ما به مثابه آن بالشت و تکیه گاه متوسطی هستیم که دو طرف به او تکیه می کنند، نظم دو طرف به اوست، هم قبلی ها با او تنظیم می شوند و هم بعدی ها.
این یک مَثلی است برای تبیین حد وسط و حد اعتدال و مانند آن. مَثل در تبیین مطلب سهم دارد. برای شناخت یک شیء گاهی از درون آن شیء استفاده می کنند، گاهی از بیرون. درون آن شیء هم گاهی ذاتی اوست گاهی عرضی او. اگر از ذاتیات او در تعریف او استفاده کردند، این می شود تعریف حدّی، حالا یا حد تام است یا حد ناقص. اگر از عرضیات و از عوارض در تعریف او استفاده کردند، می شود تعریف رسمی، حالا یا رسم تام یا رسم ناقص. این چهار قسم در منطق معروف است: حدّ تام و حدّ ناقص، رسم تام و رسم ناقص. گاهی هم در تبیین یک سلسله مطالب، از تشبیهات و استعارات و تمثیلات کمک می گیرند که این نه از قسم حد است نه از قسم رسم. از ذاتیات یا عرضیات آن شیء کمک نمی گیرند، یک سلسله اوصاف بیرونی را در شناخت آن شیء ذکر می کنند، تشبیه و استعارات از این قبیل است می گویند فلان شخص مثل کوه است یا مثل سدّ است یا در شجاعت مثل شیر است و مانند آن.
تمثیل برای تعریف کردن و شناساندن یک شیء دو اثر دارد - گاهی این دو اثر باهم یک جا جمع اند گاهی یکی از این دو اثر است - یکی این که دامنه مطلب که اوج گرفته است و در دسترس دیگران نیست این دامنه مطلب را پایین می آورد که در دسترس شنونده و خواننده قرار بگیرد، و دوم این که کاری می کنند که سطح درک شنونده و بیننده و خواننده را بالا ببرند که دست فهم او به دامنه مطلب اوج گرفته برسد. گاهی هم تشبیه و تمثیل و استعاره آن قدر قوی است که هر دو کار را به عهده دارد هم دامنه مطلب را پایین می آورد هم سطح درک خواننده و بیننده را بالا می برد. این تمثیل ها برای فهماندن است. در بیانات نورانی امیرالمؤمنین(سلام الله علیه) از این تمثیل ها کم نیست چه این که قرآن کریم هم دارای تمثیل است ﴿ضَرَبَ اللّهُ مَثَلًا﴾[2] [3] کذا، مثلاً کذا، این تمثیل ها برای آن است که یا دامنه اوج گرفته مطلب را تنزّل بدهند، یا دست فهم مخاطب را بالا ببرند که هم سطح با آن مطلب بشود آن مطلب را درک کند.
گاهی اهل بیت(علیهم السلام) خودشان را به منزله جبل، گاهی به منزله شمس و قمر، گاهی به منزله چشمه ای جوشان، گاهی هم به منزله نمرقه و بالشت های متوسط معرفی می کردند. در تنظیم کردن بالشت ها می گفتند یک وساده ای را در حد وسط قرار می دادند که دو طرف بالشت هایی که چیدند برابر او و با او هماهنگ کنند. حضرت فرمود ما آن نمرقه و آن وساده و آن تکیه گاه مرکزی هستیم که این تکیه گاه مرکزی برای تنظیم و تعدیل دو طرف لازم است که هم آن ها که تند هستند تعدیل بشوند و آن ها که کُند هستند تنظیم بشوند.
کلمه «نُمرُقه» در بعضی از خطبه های دیگر نهج البلاغه هم آمده؛ مثلاً در خطبه 226 آن جا وجود مبارک حضرت امیر می فرماید کسانی که مرفّه زندگی کرده اند نمارق و تکیه گاه و بالشت ها زربفت و زرّین خود را از دست می دهند به سنگ و خاک گور تبدیل می کنند. تعبیرشان در آن خطبه 226 این است که فرمود: «فَاستَبدَلُوا بِالقُصُورِ المَشَیّدَهِ وَ النّمَارِقِ المُمَهّدَهِ الصّخُورَ وَ الأَحجَارَ»[4] آن قصرها و آن نمرقه ها و وساده ها و بالشت های لطیف و ظریف را به سنگ و خاک تبدیل می کنند.
اما در این تنظیم که ما آن هندسه مرکزی صفوف هستیم، مشابه آن را در نامه ای که برای مالک اشتر مرقوم فرمودند، در آن جا فرمود: ای مالک، «وَ لْیَکُنْ أَحَبَّ الْأُمُورِ إِلَیْکَ أَوْسَطُهَا فِی الْحَقِّ وَ أَعَمُّهَا فِی الْعَدْلِ وَ أَجْمَعُهَا لِرِضَی الرَّعِیَّهِ فَإِنَّ سُخْطَ الْعَامَّهِ یُجْحِفُ بِرِضَی الْخَاصَّهِ»[5] ؛ فرمود: مالک، در هسته مرکزی عدل و وسط باش که همگان به تو مراجعه کنند، هم تندروها هم کندروها، هم مرفّهین و هم افراد ضعیف و اگر تندروی کنی و به یک سمت گرایش پیدا کنی ممکن است گروه مرفه راضی باشند اما اکثر مردم ناراضی هستند ولی بدان اگر اکثر مردم ناراضی بودند این نارضایتی اکثر مردم آن خوشایند اقلی را از بین می برد آن را بی اثر می کند و کار را همین اکثری بدست می گیرند لذا تعبیر وجود مبارک حضرت امیر این است که «وَ لْیَکُنْ أَحَبَّ الْأُمُورِ إِلَیْکَ أَوْسَطُهَا فِی الْحَقِّ وَ أَعَمُّهَا فِی الْعَدْلِ» تا این که فرمود: «فَإِنَّ سُخْطَ الْعَامَّهِ یُجْحِفُ بِرِضَی الْخَاصَّهِ»؛ اگر نارضایتی اکثر مردم را در بر گرفت، اکثر مردم ناراضی بودند، رضایت مندی آن گروه کم و مرفّه و سرمایه دار اختلاسی یا نجومی، بی اثر می شود و آن را از بین می برد.
این رعایت عدل و رعایت هسته مرکزی در بیانات نورانی حضرت امیر چه در خطبه ها و چه در نامه ها و چه در کلمات کم نیست. این اصل را خود اهل بیت(علیهم السلام) به صورت رسمی در موارد فراوانی ذکر می کنند. وجود مبارک امام سجاد(صلوات الله و سلامه علیه) در آن صلوات نیمروز هر روز ماه شعبان دارد که «الْمُتَقدمُ لَهُمْ مارِقٌ وَ الْمُتَأَخِّرُ عَنْهُمْ زاهِقٌ»[6] ، فرمود کسی از اهل بیت جلو برود به مقصد نمی رسد مارق است و منحرف، و کسی از این ها عقب بیفتد او هم زاهق است و به هلاکت رسیده است که ﴿جَاء الْحَقُّ وَزَهَقَ الْبَاطِلُ﴾[7] ، یعنی باطل رفتنی است.
فرمود: تنها نجات آن است که انسان همراه اهل بیت، پیرو اهل بیت، با اهل بیت(علیهم الصلاة و علیهم السلام) باشد این مطلب هم در بیانات نورانی امیرالمؤمنین هست هم در بیانات نورانی امام سجاد و هم در بیانات نورانی ائمه دیگر(علیهم السلام)، چون ریشه این در قرآن کریم است که عدل را احترام کنید برای این که عدل باعث قیام و قوام یک ملت است و ملت با عدل به مقصد می رسد.
این کلام نورانی که در نهج البلاغه به عنوان صد و نهمین کلام آمده است، این «بضعة من کلمات» آن حضرت است. بعد از جریان این که حَکمیت مطرح شد عده ای از تندروها و خوارج، آن ها آمدند علیه این حَکمیت بلوا کردند و شمشیرها کشیدند و خواستند خونریزی به راه بیندازند چه این که بعضی از خون ها هم ریخته شد وجود مبارک امیرالمؤمنین(سلام الله علیه) بیاناتی دارند. قبل از این که این بیان گفته بشود این نکته لازم است که شرح نهج البلاغه مثل تفسیر قرآن کریم یک شرایطی دارد. قرآن کریم از آن جهت که منسجم است هیچ سوره ای کم و زیاد نشد هیچ آیه ای کم و زیاد نشد آن چه که جوامع بشری در خدمت او هستند یعنی قرآن کریم عین همان است که از ذات اقدس الهی نازل شده است و عین همان است که وجود مبارک پیغمبر ضبط کرده است و حفظ کرده است ﴿وَمَا يَنطِقُ عَنِ الْهَوَى﴾[8] قرائت کرده است و اهل بیت حفظ کردند و به دست ما رسیده است.
در قرآن چند چیز است که باعث سهولت فهم این قرآن است و قرآنیون و مفسران و شاگردان اهل بیت(علیهم السلام) بودند این ها را حفظ کردند؛ یکی آن شأن نزول است یکی آن تقدم و تأخر و حفظ کلمات است که به دست ما رسیده است. سه عنصر محوری است که در فهمیدن کلام متکلم سهم تعیین کننده دارد: یکی این که شأن نزول را بفهمد، این حرف را گوینده کی گفت؟ در چه زمان و در چه زمینی گفت؟ زمینه بحث و زمانه بحث کمک می کند که انسان خوب بفهمد، که اسمش شأن نزول است این یک. دوم: این کلمه، این جمله قبلش چیست؟ و بعدش چیست؟ این سیاقش سهم تعیین کنندهای در فهم دارد. این جمله ای که مسبوق به یک امر است ملحوق به یک امر است قرینه قبلی هست قرینه بعدی هست اگر او را لخت و برهنه کنند و یک جا بگویند درست است که برخی از مطالب استفاده می شود اما شاید قسمت مهم آن مطالب به دست شنونده یا خواننده نرسد. این باید نظمش معلوم باشد این را سیاق می گویند.
پس هر آیه ای که در قرآن کریم است هم شأن نزولش مشخص است هم سیاقش مشخص است برای این که با قبل ارتباط وثیق دارد با بعد ارتباط وثیق دارد. چون شأن نزولش مشخص است، یک؛ چون سیاقش مشخص است، دو؛ سباق یعنی سباق، سباق همان است که در اصول از آن تعبیر می کنند به تبادر. آن چه که از این کلمه متبادر می شود حق است و خوب به ذهن می آید همان است که باید بیاید، زیرا هم شأن نزولش محفوظ است هم قبل و بعدش محفوظ است اگر شأن نزول مشخص بود و اگر قبل و بعد یعنی سیاق مشخص بود، سباق یعنی تبادر آن چه که از این کلمه به ذهن منسبق می شود و به ذهن می آید آن حق است یا قریب به حق است.
پس بنابراین السباق السیاق و شأن نزول، این ها عناصر سه گانه درست فهمیدن است. در مورد قرآن این به برکت اهل بیت(علیهم السلام) و جدّیت و حمایت همه جانبه خود همین ذوات قدسی که قرآن ناطق اند باعث شد که فهمیدن قرآن دشوار نباشد، البته آن معانی دقیق حساب خاص خودشان را دارد.
درباره نهج البلاغه این کار نشده است. الآن همین کلمه که صد و نهمین کلمه از کلمات حکیمانه و کلمات قصار نهج البلاغه است؛ نهج البلاغه طبق تنظیم اخیر یعنی کتاب شریف تمام نهج البلاغه این خطبه ها دارد، یک؛ نامه ها و نوشته ها دارد، دو؛ کلمات دارد، سه؛ وصایا دارد، چهار؛ ادعیه دارد، پنج؛ بعضی از محلقات هم دارد؛ این الآن جزء صد و چهل و چهارمین کلمه است که در حقیقت بیش از سه صفحه است، در بین این سه صفحه سه سطر انتخاب شده است آن وقت فهمیدن این سه سطر در بین آن سه صفحه که ارباً اربا شده است کار آسانی نیست برای این که روشن بشود این «نَحْنُ النُّمْرُقَهُ الْوُسْطَی بِهَا یَلْحَقُ التَّالِی وَ إِلَیْهَا یَرْجِعُ الْغَالِی»[9] باید قبل از این و بعد از این که مجموعاً سه صفحه و اندی است خوب روشن بشود تا این کلمه معنای خاص خودش را پیدا کند.
این کلمه بعد از این که جریان محاکمه و تحکیم پیش آمد خوارج داعیه اختلاف کردند صفشان را جدا کردند شمشیر کشیدند و حضرت امیر(سلام الله علیه) را متّهم کردند پیروان خاص حضرت امیر را هم متّهم کردند و قائله ای را به راه انداختند هم برادرکشی را خواستند توسعه بدهند و هم اختلاف بین امام و امت را، وقتی که گفتند: «إنّا حكّمنا، فلمّا حكّمنا أثمنا، و كنّا بذلك كافرين. و قد تبنا»[10] و تو هم – معاذالله - باید توبه بکنی «فإن تبت كما تبنا فنحن منك و معك» و اگر توبه نکردی مائیم و شمشیر. آن گاه وجود مبارک حضرت امیر خودش را معرفی کرد که من مهد دین هستم، دین ممثّل هستم قرآن مجسّم هستم حرف را از ما باید می گرفت، دیگران باید به ما مراجعه کنند «أ بعد إيماني باللّه، و جهادي في سبيل اللّه، و هجرتي مع رسول اللّه صلّى اللّه علیه و آله و سلّم، و التّفقّه في دين اللّه، أبوء»[11] آیا بعد از همه این سوابق – معاذالله - من منحرف می شوم؟ «و أشهد على نفسي» بیایم توبه کنم و بگویم که مثلاً این کفر است و امثال ذلک؟ ﴿قَدْ ضَلَلْتُ إِذًا وَمَا أَنَاْ مِنَ الْمُهْتَدِينَ﴾[12] آن وقت این تقریباً سه صفحه است.
یک جمله اش همین است که «نحن النّمرقة الوسطى»[13] بعد «بنا يلحق التّالي البطيء، و إلينا يرجع الغالي التّائب» ما در هسته مرکزی عقل قرار داریم تندروها به ما مراجعه می کنند باید برگردند، کندروها باید برگردند. آن ها که در این امتداد هستند یا تند هستند یا کند هستند باید به هسته مرکزی برگردند. آن ها که در دو طرف شرق و غرب اند تفریطی و افراطی اند چپی اند و راستی اند آن ها هم دست راستند یا دست چپند آن ها هم باید به هسته مرکزی برگردند «بنا يلحق التّالي البطيء، و إلينا يرجع الغالي التّائب» این جمله را فرمود.
بعد فرمود به این که دوستدار ما یک حکمی دارند و ما این حَکمیت را اگر پذیرفتیم برای این است که مردم به قرآن برگردند، نه این که – معاذالله - از قرآن فاصله بگیرند «و إنّما حكّم الحكمان ليحييا ما أحيا القرآن، و يميتا ما أمات القرآن» منتها برخی از این حَکم ها خیانت کردند مطلبی دیگر است. اصل تحکیم که ما به قرآن و به حکومت قرآن برگردیم و به حاکمیت برگردیم این حق است اما آن قاضی فریب خورده آن حَکم فریب خورده است مطلب دیگری است. «و إنّما حكّم الحكمان ليحييا ما أحيا القرآن، و يميتا ما أمات القرآن»، احیای قرآن این است که اجتماع کنند تفرقه نکنند «و إحياؤه الاجتماع عليه، و إماتته الافتراق عنه» از قرآن فاصله بگیرند در حقیقت اماته قرآن است، به قرآن مراجعه کنند در حقیقت احیای قرآن است. این ها وظیفه شان این است که به قرآن مراجعه کنند و جامعه را ارباً اربا نکنند و این برادرهای مسلمان به روی هم تیغ نکشند اختلاف پیدا نکنند و باید بدانند که اصل تحکیم حق بود منتها یکی از دو حَکم خیانت کرد.
مطلب بعدی آن است که شما که شمشیر کشیدید نسبت به سایر برادران اسلامی این کار اصلاً مرضی خدا و پیغمبر نیست و این اختلاف باعث هلاکت جامعه اسلامی است.
آن گاه بحث را ادامه می دهند می فرمایند به این که افرادی که خوب حق را تشخیص دادند هرگز از من نمی رنجند ولو به حسب ظاهر در اثر اجرای عدل رنج ها ببینند و کسانی که با من مخالف اند من هر چه کام این ها را شیرین بکنم این ها به من برنمی گردند چون درونشان آسیب دیده است.
وجود مبارک پیغمبر عظمت حضرت امیر را به جریان حضرت مسیح تشبیه کرد که فرمود همان طوری که عیسای مسیح ولی خداست و حبیب خداست و بعضی ها نسبت به او بی احترامی کردند از او فاصله گرفتند مَثل حضرت علی(سلام الله علیه) در بین امت اسلامی مَثل عیسی بن مریم است[14] [15] . آن وقت این آیه نازل شد که ﴿وَلَمَّا ضُرِبَ ابْنُ مَرْيَمَ مَثَلًا إِذَا قَوْمُكَ مِنْهُ يَصِدُّونَ﴾[16] ، یعنی وقتی تنظیر و تشبیه علی بن ابی طالب(سلام الله علیه) به عیسی بن مریم(سلام الله علیه) شد عده ای از منافقین علناً فاصله گرفتند.
این آیه می گوید وقتی که حضرت امیر به عیسای مسیح تشبیه شد همین منافقینی که اسلام را به حسب ظاهر حفظ می کردند همین ها جداً فاصله گرفتند ﴿وَلَمَّا ضُرِبَ ابْنُ مَرْيَمَ مَثَلًا إِذَا قَوْمُكَ مِنْهُ يَصِدُّونَ﴾.
بعد حضرت امیر فرمود: «أما و اللّه ما كذبت و لا كذبت، و لا ضللت و لا ضلّ بي ﴿وَ قَدْ خٰابَ مَنِ افْتَرىٰ﴾[17] »[18] .
آن گاه بخش پایانی فرمایش حضرت امیر به اینجا می رسد که «سيهلك فيّ صنفان:» [19] این «سيهلك» یکی از کلمات حکیمانه ای است که در بعد خواهد آمد؛ یعنی از این صفحه همین چند جمله را سید رضی(رضوان الله علیه) نقل کرد. فرمود «محبّ مفرط غال، يذهب به الحبّ إلى غير الحقّ» بعضی ها دوستانی هستند که اهل غلو هستند مرا بیش از آن حدی که هستم از حد بندگی – معاذالله - بالاتر می برند از حد انسان بودن و عبد بودن و ولی بودن بالا می برند. بعضی هم هستند که «و مبغض مفرط قال يذهب به البغض إلى غير الحقّ» این عداوت و دشمنی که دارد به غیر حق سخن می گوید، آن ها دوستی غیر عاقلانه ای که دارند به غیر حق سخن می گویند.
«و خير النّاس فيّ حالا النّمط الأوسط، فالزموه» آن ها که در هسته مرکز عقل و عدل هستند آن ها مؤمن اند و مسلمان واقعی اند ملازم آن ها هم باشید. بعد فرمود به این که نه تنها مواظب باشید که تندروی نکنید کندروی نکنید مواظب باشید که جامعه را یک جا داشته باشید از جامعه جدا نشوید «و الزموا السّواد الأعظم» این از بیانات نورانی حضرت امیر که همیشه کارآمد است. فرمود با جامعه باشید با جمعیت باشید از جامعه جدا نشوید از جمعیت جدا نشوید «فإنّ يد اللّه مع الجماعة».
آن گاه فرمود ارباً اربا کردن جامعه، شعبه شعبه کردن جامعه، چپ و راست کردن جامعه، تفرقه جامعه این یک سمّ مهلک است برای جامعه. این «و إيّاكم و الفرقة» مبادا اختلاف کنید مبادا از یکدیگر جدا بشوید مبادا جامعه یک دست را پراکنده کنید! «و إيّاكم و الفرقة؛ فإنّ الشّاذّ عن الحقّ من النّاس للشّيطان، كما أنّ الشّاذّ من الغنم للذّئب».
آن گاه فرمود اگر کسی مردم را به تفرقه و جدایی و اختلاف و شقاق دعوت کند این از ما نیست «ألا من دعا إلى هذا الشّعار»[20] اگر کسی بخواهد مردم را به اختلاف دعوت کند جامعه را از انسجام بیندازد پراکنده کند متفرق کند متشتت کند با او هماهنگ نباشید «و لو كان تحت عمامتي هذه» ولو عمامه منِ علی بن ابی طالب را هم بر بالای سر بگذارد. اگر یک کسی خواست جامعه را ارباً اربا کند – معاذالله - ایران را ایرانستان کند – معاذالله - جمعیت مسلمین را پراکنده کند – معاذالله - شتات و شکافی در بین جامعه ایجاد کند ولو عمامه منِ علی بن ابی طالب را بر بالای سر داشته باشد حرفش را گوش ندهید. بگذارید کشورتان یک دست، امتتان یک دست، جامعه تان یک دست باشد و اگر یک اختلاف نظری هست با مشورت و راهنمایی های بزرگان قوم که در هر ملتی هستند کمک بگیرید و این جامعه را حفظ کنید. «إيّاكم و إيّاكم»؛ مبادا و مبادا به این فکر باشید که ایران بشود ایرانستان! جامعه اسلامی پراکنده بشود. امت اسلامی پراکنده بشود، ما برادر هم هستیم خواهران هم هستیم، برادران و خواهران هم هستیم. هیچ چیزی باعث نشود که خدای ناکرده این کشور ولی عصر و امام زمان و اهل بیت عصمت و طهارت، این کشوری که این همه شهید داد و بزرگانی شربت شهادت نوشیدند خدای ناکرده یک اختلاف داخلی پیدا بشود اختلاف سلیقه راه پیدا کند، این ها همه می تواند با بیانات نورانی بزرگان علمی حوزه و دانشگاه و سایر نخبگان و بزرگان جامعه حل بشود.
این بیان نورانی علی بن ابی طالب است فرمود اگر کسی بخواهد کشور را به چند بخش تقسیم کند مردم را به چند بخش تقسیم کند کشورا متفرق کند استقلال کشور، امنیت کشور، عظمت کشور، شکوه و جلال و جمال کشور را به هم بزند، با او نسازید ولو تحت عمامه منِ علی بن ابی طالب باشد. فرمود: «ألا من دعا إلى هذا الشّعار فاقتلوه، و لو كان تحت عمامتي هذه»، حفظ وحدت اسلامی از بهترین برکات الهی است.
امیدواریم این ایران متحد هماهنگ، کاملاً در تحت اختیار ولی عصر(اروحنا فداه) به آن حضرت سپرده بشود.