1402/04/22
بسم الله الرحمن الرحیم
حکمت 109/حکمت ها /نهج البلاغه
موضوع: نهج البلاغه/حکمت ها /حکمت 109
بحث در مسائل اخلاقي با استفاده از بيانات نوراني اميرالمؤمنين(سلام الله عليه) در نهج البلاغه بود. به کلمه طيبه 109 رسيديم. در اين کلمه طيبه وجود مبارک اميرالمؤمنين(سلام الله عليه) اين جمله را فرمود. فرمود به اين که «نَحْنُ النُّمْرُقَهُ الْوُسْطَی بِهَا یَلْحَقُ التَّالِی وَ إِلَیْهَا یَرْجِعُ الْغَالِی»[1] ما آن وساده و تکيه گاه معتدلي هستيم که نه تند است و نه کند، نه بلند است و نه کوتاه، نه تفريط است و نه افراط و مانند آن.
مردم سه قسم اند: يک قسم همراهان و پيروان و شيعيان راستين ما و اوساط هستند و اوساط کساني اند که منزه از تفريط و مبرّاي از افراط اند. گروه ديگر اهل تفريط اند، به ما ملحق نشدند و کند هستند و دير پرواز هستند و به اين زودي ها ملحق نمي شوند مگر اين که جدّيت کنند و راه ما را طي کنند. گروهي هم تيز پرواز و بي جا پرواز هستند قبل از ما حرکت مي کنند، قهراً بيراهه مي روند نه مبدأ را مي دانند و نه منتها را.
فرمود ما آن تکيه گاه و آن بالشت و آن وساده متوسطي هستيم که نه کند است نه تند، نه بلند است و نه کوتاه و نه زبر است و نه خارج از حد «بِهَا یَلْحَقُ التَّالِی» آن کسي که هنوز به ما نرسيده است به ما ملحق مي شود و آن ها که پيش روي کردند و تند روي کردند و قبل از امام حرکت کردند ناچار هستند برگردند و توبه کنند و به ما ملحق بشوند «وَ إِلَیْهَا یَرْجِعُ الْغَالِی». اين ترجمه کوتاه اين جمله نوراني است.
مستحضريد که آن طوري که کتاب شريف تمام نهج البلاغه تنظيم شده نهج البلاغه به پنج بخش رسمي تقسيم مي شود و هر کدام از اين ها زير مجموعه اي هم دارند: خطبه ها است و نامه ها است و کلمات نوراني است و وصايا است و ادعيه. خطبه ها را در نماز جمعه و مراسم رسمي ايراد مي کردند. کلمات را در گفتگوهاي جبهه و جنگ و مسائل روزانه که عده اي مي آمدند سؤال مي کردند و مانند آن، می فرمودند. نامه هاي رسمي هم که قسمت مهمّش نامه هاي حکومتي بود، جداگانه است.
اما کلماتي که سيد رضي(رضوان الله تعالي عليه) در نهج البلاغه جمع کرد، اين طور نيست که هر کدام از اين کلمات را يکجا فرموده باشد. در جلسه قبل هم مشخص شد که وقتي ضرار در مکه با معاويه (عليه من الرحمن ما يستحق) ديدار کرد و معاويه از او سؤال کرد که علي بن ابي طالب(سلام الله عليه) که شهيد شد او را چگونه يافتي، معرفي بکن! ضرار اول عذرخواهي کرد که مرا معذور بداريد، معاويه اصرار کرد، کلمات فراواني ضرار درباره بيانات نوراني اميرالمؤمنين(سلم الله عليه) ذکر کرد که يکي از آن کلمات نوراني که اميرالمؤمنين مي فرمود کلمه قصار و حکمت 108 بود. اين کلمه 108 گوشه اي از آن کلمات مفصلي بود که وجود مبارک حضرت امير داشت و ضرار به معاويه گفت که «کان علي بن ابي طالب يقول»[2] يعني اين مطلب را زياد مي فرمود.
اما در خصوص اين کلمه 109: بعد از جريان حَکميت و مسئله شورا، وجود مبارک حضرت امير يک کلمات مفصلي دارد که اين يک جمله از آن کلمات نوراني است. در کتاب شريف تمام نهج البلاغه، جلد پنج، صفحه 553 اين کلام نوراني نقل شد که «کلام له عليه السلام كلّم به الخوارج»[3] اين سخنان نوراني در آن جلد پنجم، صد و چهل و چهارمين کلام است. اين کلامي که حضرت در آن جا فرمود، کلمات فراواني را در بر دارد که يکي از آن کلمات طيب و طاهر همين حکمت 109 نهج البلاغه است، وگرنه اصل آن چند صفحه است. «کلام له عليه السلام كلّم به الخوارج» وقتي که خوارج به ايشان گفتند که «إنّا حكّمنا، فلمّا حكّمنا أثمنا» و گناه کرديم «و كنّا بذلك كافرين. و قد تبنا» و تو هم بايد - معاذالله - توبه کني «فإن تبت كما تبنا فنحن منك و معك» آن وقت حضرت اين جمله را فرمود: «أصابكم حاصب، و لا بقي منكم آبر(آثر[4] )» و بعد جمله هاي فراواني فرمود تا به اين جمله رسيد که فرمود: ما خانداني هستيم که هرگز افراط و تفريط نداريم «نحن أهل بيت النّبوّة، و موضع الرّسالة، و مختلف الملائكة، و عنصر الرّحمة، و معدن العلم و الحكمة نحن دعاة الحقّ، و أئمّة الخلق، و ألسنة الصّدق»[5] بعد اين جمله را فرمود: «نحن النّمرقة الوسطى.نحن أفق الحجاز.بنا يلحق التّالي البطيء، و إلينا يرجع الغالي التّائب» اين سخنان مفصل است که بعضي از اين ها را سيد رضي در کلمات ديگر نقل کرد تا به بخش پاياني رسيد که مي فرمايد: «سيهلك فيّ صنفان: محبّ مفرط غال، يذهب به الحبّ إلى غير الحقّ و مبغض مفرط قال يذهب به البغض إلى غير الحقّ.و خير النّاس فيّ حالا النّمط الأوسط، فالزموه.و الزموا السّواد الأعظم؛ فإنّ يد اللّه مع الجماعة و إيّاكم و الفرقة؛ فإنّ الشّاذّ عن الحقّ من النّاس للشّيطان، كما أنّ الشّاذّ من الغنم للذّئب»[6] بعد ميرسد به «ألا من دعا إلى هذا الشّعار فاقتلوه، و لو كان تحت عمامتي هذه»[7] و بعد هم مي رسد به کلام 145.
ايام مباهله هم و ايام نزول آيه مبارکه ﴿وَيُطْعِمُونَ الطَّعَامَ عَلَى حُبِّهِ﴾[8] در سوره مبارکه «انسان» هست. آن چه که از آيه مباهله برمي آيد اين است که وجود مبارک اميرالمؤمنين(سلام الله عليه) به منزله جان پيغمبر است. يک حقيقتي است که آن مرحله عاليه اش وحي و نبوت را دريافت مي کند اين مرحله اي که تابع اوست ولايت و امامت را دريافت مي کند که اين جانشين اوست خلف اوست، همتاي او نيست پشت سر اوست بالاخره امام است که جانشين پيغمبر است. خليفه اوست منتها به منزله اوست، لذا در آيه نوراني سوره مبارکه «آل عمران» که فرمود ﴿نَدْعُ أَبْنَاءنَا وَأَبْنَاءكُمْ وَنِسَاءنَا وَنِسَاءكُمْ وَأَنفُسَنَا وأَنفُسَكُمْ﴾[9] بيان ذات اقدس الهي درباره اين پنج بزرگوار طيب و طاهر(سلام الله عليهم اجمعين) اين است که اين ها را طرزي معرفي کرد که خليفه تامه الهي اند.
دو تا مطلب است: يکي اين که دعا يک برکتي است يک وسيله خوبي است که عبد صالح دعا مي کند خدا اجابت مي کند. يکی مسئله قرب نوافل و قرب فرائض است که عبد به جايي مي رسد که خليفه خدا مي شود، چون خليفه الهي شد هيچ کاري را بدون إذن الهي نمي کند، نه تنها نمي کند بلکه نمي شود که انجام بدهد، براي اين که او معصوم است و فراموش نمي کند. اگر کسي بخواهد خلاف حق رفتار بکند، يا روي جهل علمي است يا روي جهالت عملي است يا روي سهو و نسيان است.
بارها به عرض شما رسيد، ذات اقدس الهي اين اولياي کامل را در سه بخش معصوم نگه داشت: در تلقي علم در حفظ و نگهداري علم در ابلاغ و انشاي علم. اصلش برای پيغمبر است و فرعش برای اهل بيت و ائمه(عليهم السلام) است. در مسئله اصل وحي فرمود به اين که ﴿وَعَلَّمَكَ مَا لَمْ تَكُنْ تَعْلَمُ﴾[10] اين علم را ذات اقدس الهي به تو داد و پيامبر در تعلّم اين علوم الهي معصوم بود اين طور نبود که خدا چيزي را در قلب او قرار بدهد و او متوجه نشود، چون قرار دادن همان و توجه هم همان. بعد از نظر ضبط و نگه داري هم فرمود ﴿سَنُقْرِؤُكَ فَلَا تَنسَى﴾[11] اگر حق را دريافت کردي، در مقام بقاء حفظ و صيانتش را به عهده تو گذاشتند و تو را در آن مقام معصوم کردند، دو؛ در مقام ابلاغ و اعلام هم ﴿وَمَا يَنطِقُ عَنِ الْهَوَى ﴿3﴾[12] إِنْ هُوَ إِلَّا وَحْيٌ يُوحَى﴾ قلمرو لب، منطقه بيان، منطقه انشاء، مصون و معصوم است، سه؛ اين صدر و ذيلش مي شود عصمت. مقام اصلِ تلقي وحي، حفظ وحي، ابلاغ وحي، هر سه را در قرآن کريم معصومانه معرفي کرد. ﴿وَعَلَّمَكَ مَا لَمْ تَكُنْ تَعْلَمُ﴾[13] در مقام تلقی ﴿سَنُقْرِؤُكَ فَلَا تَنسَى﴾[14] در مقام حفظ ﴿وَمَا يَنطِقُ عَنِ الْهَوَى ﴿3﴾[15] إِنْ هُوَ إِلَّا وَحْيٌ يُوحَى﴾ در مقام ابلاغ، اين صدر و ساقه وحي طيب و طاهر و معصوم و مصون است. آن که جانشين اين هاست هم در همين حد است، در تلقي علوم الهي، حفظ علوم الهي، ابلاغ و انشاء علوم الهي مصون است. اين ها در مقام خلافت است. اين ها خليفة الله هستند.
تمام بحث هايي که در عرفان اسلامي مطرح است در محدوده فعل خداست تجلي خداست. به مقام ذات احدي راه ندارد بيش از همه و پيش از همه امتناع رسيدن به مقام ذات را علماي اسلام چه در مسئله وحي و نبوت شناسي کلامي، چه در مسئله عرفان شهودي، چه در مسئله عقل فلسفي تبيين کردند. مستحيل است احدی به مقام ذات راه پيدا کند، زيرا بخواهد به تمام ذات راه پيدا کند ذات نامتناهي است، به بعض ذات راه پيدا کند بعض مال موجود مرکّب است بسيط محض، بعض ندارد و اگر کسي بخواهد بگويد به مقدار خودش، البته به مقدار خودش، اما آن که مقدار پذير است ذات نيست، ذات مقدار پذير نيست. وقتي بسيط محض شد جزء ندارد تا ما بگوييم که گوشه اي از ذات، مي شود فعل خدا، پس تمام مسائل درباره تجلي خداست فعل خداست. اگر خلافتي هست در مقام فعل است. کاري را که خدا بخواهد انجام بدهد گاهي بلاواسطه است گاهي به وسيله فرشته هاي الهي است بنام ملائکه گاهي به وسيله انسان هاست، که البته برخي از انسان ها بالاتر از ملائکه هستند.
بنابراين وقتي که آيه مباهله نازل شدخلافت الهي را تبيين کرد. خداي سبحان فرمود اين ها کساني اند که من به اين ها گفتم اين طور باشيد و اين طور هستند. ﴿ثُمَّ نَبْتَهِلْ فَنَجْعَل لَّعْنَةَ اللّهِ عَلَى الْكَاذِبِينَ﴾[16] يک وقتي انسان دعا مي کند مي گويد: «اللهم اللعن الظالمين»، يا «اللهم انتقم من الظالمين» اين دعاست، درخواست مي کند خدايا تبهکاران را به کيفرشان برسان. يک وقت است به اذن خدا خليفة الله مي شود مي گويد ﴿ثُمَّ نَبْتَهِلْ فَنَجْعَل﴾ ﴿فَنَجْعَل﴾ يعني ﴿فَنَجْعَل﴾ ، «ما» قرار مي دهيم ﴿لَّعْنَةَ اللّهِ عَلَى الْكَاذِبِينَ﴾ ما اين کيفر را اين دوري از خدا را اين انتقام الهي را به اذن خدا بر ديگري انجام مي دهيم. پس کار کار ذات نيست کار مقام مقعل است، اين هم به اذن الهي است، به دليل اين که در قبل دارد که اول «بِهال» داريم جزع و زاري و ناله داريم درخواست داريم. نمي گوييم خدايا آنها را هلاک بکن. ما به اذن خدا لعنت خدا را بر اين ها قرار مي دهيم ما قرار مي دهيم ﴿ثُمَّ نَبْتَهِلْ فَنَجْعَل لَّعْنَةَ اللّهِ عَلَى الْكَاذِبِينَ﴾ اين مقام کجا آن مقام هاي ديگر کجا.
مباهله هم در جريان ﴿وَأَنفُسَنَا وأَنفُسَكُمْ﴾ درباره عظمت علي بن ابي طالب(صلوات الله و سلامه عليه) بيان بلندي است و هم ﴿ثُمَّ نَبْتَهِلْ فَنَجْعَل﴾ يعني ﴿نجعل﴾! ما قرار مي دهيم نمي گوييم خدايا اين ها را لعن بکن. ما در زيارت عاشورا و غير عاشوار مي گوييم «اللهم العن فلان» درست است به ما اين اجازه را دادند، اما اين ها مي فرمايند ما لعنت خدا را بر اين ها قرار مي دهيم عذاب خدا را بر اين ها قرار مي دهيم. اين نتيجه قرب فرائض است که اين ها مي شوند يد الله، اين ها مي شوند عين الله، همه اين ها تحت مقام فعل است. مقام ذات يعني مقام ذات، مطلقا ممتنع است احدي به آن راه پيدا کند. هيچ کس نمي تواند بگويد که من به اندازه خودم ذات را مي بينم. ذات اندازه ندارد، بسيط است، يک؛ نامتناهي است، دو؛ و اگر فلسفه الهي نبود حکمت الهي نبود کمبود عرفان مشخص نمي شد هر عارفي مي گويد که خدا نامتناهي است اما دستش خالي است شما که ابزار کارتان شهود است از کجا غير متناهي را ديدي؟ غير متناهي قابل ديدن نيست. شما بر فرض ذات را شهود بکنيد، مي گوييد ما تا آن اندازه که مقدور بود ديديم بقيه را نديديم. هر دو حرفتان باطل است مي گوييد به اندازه خدا را ديديم، او اندازه پذير نيست، او تجزيه پذير نيست او جزء و کل ندارد، اين يک؛ بقيه را هم که نديديد، از کجا حکم مي کنيد؟ شما سند حرفتان شهود است، نامتناهي هم که مشهود نيست تا به ما بگوييد که ما مشاهده کرديم اين نامتناهي است. تنها فلسفه است که روي براهين مفهومي ثابت مي کند - چون مفهوم راهش باز است - خدا نامتناهي است و چون نامتناهي است شهودپذير نيست. حتي اين بزرگان هم بيان کردند کسي که به مقام فنا رسيده است ذاتش که معدوم محض نشد، ذاتش هست منتها به هيچ وجه به ذات خود توجه ندارد - و درست است - ولي اين ذاتي که هست مشاهده مي کند، اين ذاتي که هست ولو صاحبش به او توجه ندارد و از او خبر ندارد اين ذات به اندازه خودش مشاهده مي کند و ذات اندازه پذير نيست.
پس تمام مشاهدات عرفا مال تجليات حق تعالي است و تجلي حق تعالي هم کم و زياد دارد. البته تجلياتش هم نامتناهي است منتها نامتناهي بالعرض است ولي هيچ عارفي حق ندارد، حق ندارد يعني نمي تواند با فنّ عرفان بگويد خدا نامتناهي است، براي اين که او ابزار کارش شهود است و ذات شهود پذير نيست، نامتناهي هم اصلاً شهود پذير نيست. تنها فلسفه است که مي تواند از راه مفهوم بگويد که اين ذات نامتناهي است و ذات نامتناهي تحت علم احدي در نمي آيد تحت شهود احدي در نمي آيد.
به هر تقدير جريان مباهله را خيلي بايد گرامي بداريم. جريان ﴿وَيُطْعِمُونَ الطَّعَامَ عَلَى حُبِّهِ مِسْكِينًا وَيَتِيمًا وَأَسِيرًا﴾[17] را بايد خيلي گرامي بداريم. يک بيان نوراني مرحوم کليني در کافي از وجود مبارک حضرت امير نقل مي کند فرمود: «مَا لِلَّهِ آيَةٌ هِيَ أَكْبَرُ مِنِّي»[18] خدا از من آيتي بزرگتر خلق نکرد اگر پيغمبر است که در آن صحنه، ما در حضور پيغمبر هستيم يک نور هستيم دو نور نيستيم، يکي جلو، يکي دنبال. فرمود: «مَا لِلَّهِ آيَةٌ هِيَ أَكْبَرُ مِنِّي» از من بزرگ تر در عالم خلقت احدي نيست. اين علي بن ابي طالب است و درست گفت و صحيح هم گفت. از کل عالم خبر داد. اين را مرحوم کليني نقل کرد «مَا لِلَّهِ آيَةٌ هِيَ أَكْبَرُ مِنِّي».
آن وقت در اين مباهله علي جان پيغمبر مي شود. در آن سوره «انسان» که ﴿وَيُطْعِمُونَ الطَّعَامَ عَلَى حُبِّهِ مِسْكِينًا وَيَتِيمًا وَأَسِيرًا﴾[19] اين نمونه اي ندارد. ما در مدينه، مسلمان اسير نداشتيم. اين سوره در مدينه نازل شد. در مدينه مسلمان اسير نبود. اين کفاري که در جنگ بدر و امثال بدر براي کشتن پيغمبر آمدند ، برای کشتن علي بن ابي طالب(صلوات الله و سلامه عليه) بعد برای کشتن ساير مسلمان ها، اين کافر و مشرکي که آمده به قصد کشتن پيغمبر و ياران پيغمبر، او در جنگ اسير شده است، اين جزء اسرائی بود که در مدينه بودند، علي ابن ابي طالب از افطار خود به او سهميه مي دهد، از افطار حسنين به او سهميه مي دهد، وگرنه در مدينه مسلمان که اسير نبود. ﴿وَيُطْعِمُونَ الطَّعَامَ عَلَى حُبِّهِ مِسْكِينًا وَيَتِيمًا وَأَسِيرًا﴾.
امروز اين اسير در اين کشور گرفتار است، اين بايد سير باشد. اين علي مي شود جان پيغمبر. فرمود ما تکيه گاه خوبي هستيم.
اين بيان نوراني را وجود مبارک امام سجاد(صلوات الله و سلامه عليه) در صلوات شعبانيه که هر روز در وسط هر روز ماه پربرکت شعبان خوانده مي شد - معمولاً هنگام نماز ظهر و عصر مي خوانند – دارد، در آن جا حضرت فرمود به اين که اين ها کساني هستند که در هسته مرکزي اند و آن کسي که غالي است و تندروي کرده به اين ها برمي گردد و آن کسي که تالي است و تلو اين هاست به اين ها ملحق مي شود، فرمود: «الْمُتَقدمُ لَهُمْ مارِقٌ وَ الْمُتَأَخِّرُ عَنْهُمْ زاهِقٌ»[20] .
در خطبه دوم وجود مبارک حضرت امير فرمود که مردان الهي کساني اند که «إِلَیْهِمْ یَفِیءُ الْغَالِی وَ بِهِمْ یُلْحَقُ التَّالِی وَ لَهُمْ خَصَائِصُ حَقِّ الْوِلاَیَهِ»[21] اين ها در هسته مرکزي اند. مستحضريد که افراط و تفريط در حکمت عملي است. در حکمت نظري يعني آن جا که جاي انگيزه است تند و کند مطرح است و هسته مرکزي خير است، اما آن جا که جاي انديشه است تند و کند مطرح نيست تفريط و افراط مطرح نيست، علم هر چه بيشتر بهتر. منتها در گوش دادن حرف استاد، مطالعه، مباحثه، تند و کند مطرح است. کسي که ذهنش زود پرواز است بايد صبر بکند. کسي که دير پرواز است بايد بکوشد که حرف استاد را خوب گوش بدهد و ياد بگيرد، اما آن کسي که در هسته مرکزي عقل و عدل حرکت مي کند اين هر چه بيشتر بهتر «خير الأمور اکثرها و اوفرها و اشدها و اغلاها و اعلاها» اين «خَيْرُ الْأُمُورِ أَوْسَطُهَا»[22] برای حکمت عملي است، چه اين که آن هايي که معصوم اند و خودشان صراط مستقيم اند هم «خير الامور اکثرها و اعلاها».
يک وقتي وجود مبارک امام مجتبي(سلام الله عليه) کل مالش را مي بخشد. اگر ديگري بود اين کار اسراف بود، اما اين چون خودش عدل است و عدل دارد اين کار را مي کند معلوم مي شود که اين عدل است، اگر کسي خودش صراط مستقيم باشد، نه سالکي باشد که او را به صراط مستقيم وصل مي کنند. فرمود ما صراط مستقيم هستيم[23] در زيارت ها مي گوييم که ميزان اعمال شما هستيد[24] ، شما صراط مستقيم هستيد. چون خود شما صراط هستيد، هر چه تندتر و شديدتر و قوي تر و غني تر بهتر. پس «خَيْرُ الْأُمُورِ أَوْسَطُهَا»[25] برای بخش هاي عملي است، يک؛ برای کسي است که خودش راه و صراط مستقيم نباشد، دو؛ چنين آدمي در بخش انگيزه که خودش راه نيست راهي راه است اين «خَيْرُ الْأُمُورِ أَوْسَطُهَا» اما کسي که خودش صراط مستقيم است «خير الامور اکثرها و اشدها و اغلاها و اعلاها».
فرمود ما نمرقه وسطي هستيم ما صراط مستقيم هستيم. پس آن چه که وجود مبارک امام سجاد در صلوات روزهاي ماه شعبان دارد از همين قبيل است که فرمود: «الْمُتَقدمُ لَهُمْ مارِقٌ وَ الْمُتَأَخِّرُ عَنْهُمْ زاهِقٌ وَ اللَّازِمُ لَهُمْ لاحِقٌ»[26] . در نهج البلاغه فرمود يک عده اوساط اند خوب اند اين اوساط کساني اند که نه تندروي دارند نه کندروي دارند هميشه تابع ما هستند که «وَ الطَّرِیقُ الْوُسْطَی هِیَ الْجَادَّهُ»[27] اين را در خطبه 16 فرمودند. اما در خطبه دوم فرمودند که اگر تندروي کرد به اين ها برمي گردد و اگر کندروي کرد هم به اين ها برمي گردد. غرض اين است که اين بيان نوراني حضرت بضعه مختصري است از آن کلام نوراني که به طرفداران تندروي خوارج فرمود به اين که ما هسته مرکزي هستيم به ما که نمي شود سفارش کرد.
در پايان آن کلمه نوراني فرمود: «سيهلك فيّ صنفان:»[28] به همين خوارج فرمود يک عده دوستان غالي هستند و افراطي هستند يک عده دشمنان تفريطي هستند «و مبغض مفرط قال» آن غالي با غين يعني غلو کرده اين قالي با قاف يعني دشمني مي کند و فحش مي دهد. «يذهب به البغض إلى غير الحقّ» اما «و خير النّاس فيّ حالا النّمط الأوسط، فالزموه» بعد فرمود فاصله نگيريد، از جامعه فاصله نگيريد، از سواد أعظم فاصله نگيريد، از نظام ديني فاصله نگيريد طبل جدايي را نکوبيد، ازجامعه جدا نشويد اختلاف نکنيد وحدت را به هم نزنيد. بعد فرمود مبادا وحدت را بهم بزنيد، براي اين که اگر از جامعه اسلامي جدا شديد «فإنّ الشّاذّ عن الحقّ من النّاس للشّيطان» کسي که شذوذي دارد تک روي دارد، تک فهمي دارد، خود رأيي دارد، اين به دامن شيطان افتاده است.
فرمود: «فإنّ الشّاذّ عن الحقّ من النّاس للشّيطان كما أنّ الشّاذّ من الغنم للذّئب»، اين از کلمات نوراني آن حضرت است. فرمود همان طوري که گوسفند تک چر اگر به طمع يک دسته علف سبز از رمه جدا بشود، نه از صيانت شبان برخوردار است نه از گرگ در امان است، يک انساني که از جامعه اسلامي جدا بشود طبل تفرقه بکوبد جامعه را ارباً اربا کند جامعه را به اختلاف دعوت کند «فإنّ الشّاذّ عن الحقّ من النّاس للشّيطان كما أنّ الشّاذّ من الغنم للذّئب» همان طوري که گوسفند اگر تک روي کند، تک چر باشد از جامعه گوسفندان جدا بشود، از سرپرستي شبان جدا بشود، گرگ او را مي درد؛ اگر يک انساني از سرپرستي اولياي الهي، وجود مبارک ولي عصر(ارواحنا فداه) و اهل بيت عصمت و طهارت(صلوات الله و سلام الله عليهم) جدا بشود چنين انساني طعمه شيطان مي شود و شيطنت او را مي دَرد ارباً اربا مي کند چه اين که گرگ آن گوسفند تک چر را اربا اربا مي کند.
«فإنّ الشّاذّ عن الحقّ من النّاس للشّيطان كما أنّ الشّاذّ من الغنم للذّئب»، از جامعه جدا نشويد، تفرقه نيندازيد، امت اسلامي را اربا اربا نکنيد، تا از برکت وجود مبارک ولي عصر(ارواحنا فداه) متنعم باشيد.