1402/04/08
بسم الله الرحمن الرحیم
حکمت 108/حکمت ها /نهج البلاغه
موضوع: نهج البلاغه/حکمت ها /حکمت 108
در تبيين بيانات نوراني اميرالمؤمنين(سلام الله عليه) به کلمه حکيمانه 108 رسيديم. نهج البلاغه فعلي مجموعه خطبه ها و نامه ها و کلمات حکيمانه است اما کتاب شريف تمام نهج البلاغه در پنج فصل خلاصه شد: خطبه ها نامه ها کلام ها وصيت ها و دعاها. اين توصيه ها و وصيت ها و آن دعاها در ضمن کلمات نهج البلاغه کنوني کم و بيش آمده است. اين فصل بندي پنج گانه در نهج البلاغه رايج نيست ولي کتاب شريف تمام نهج البلاغه در پنج فصل خلاصه شد فصل اول خطبه، فصل دوم نامه، فصل سوم کلام، فصل چهارم توصيه و فصل پنجم دعا.
در نهج البلاغه اصل اين کلمه نوراني آمده اما در کتاب شريف تمام نهج البلاغه در جلد پنجم صفحه 89 تا چند صفحه ديگر اين کلمات از ضرار، آمده است و تا به کلمه 26 برسيم که «کَیْفَ یَکُونُ حَالُ مَنْ یَفْنَی بِبَقَائِهِ»[1] [2] ، تا آن جا نقل ضرار است .
مستحضريد که متأسفانه در سرزمين مکه معاويه حضور داشت و ضرار را هم شناخته بود، به ضرار گفت که علي بن ابي طالب (سلام الله عليه) را براي من معرفي کن. ضرار عذرخواهي کرد که من معذورم او اصرار کرد که ناچاريد علي بن ابي طالب را معرفي بکنيد. او چند تا عذر آورد ولي هيچ کدام از آنها را معاويه نپذيرفت و ضرار مجبور شد که علي بن ابي طالب(سلام الله عليه) را به مقداري که خودش اعتراف دارد که من عاجزم که علي بن ابي طالب را وصف کنم - به مقدار عجز خودش – به وصف حضرت بپردازد.
آن وقت شروع کرد به نقل بيانات و سيره و سنت وجود مبارک اميرالمؤمنين. وقتی ديد که مجبور است علي بن ابي طالب را معرفي کند، مقداري از عبادت هاي او مقداري از سيره علمي او مقداري از سيره عملي او نقل کرد تا به اين جا رسيد که معاويه گفت: «زدني يا ضرار شيئا من کلامه»[3] ضرار گفت: «لقد كان يقول» در نوبت قبل اين جمله به عرضتان رسيد که وجود مبارک حضرت امير اين جمله را مکرر مي فرمود براي اين که ضرار دارد «كان يقول» يعني علي بن ابي طالب اين جمله را مکرر مي فرمود: «لَقَدْ عُلِّقَ بِنِیَاطِ هَذَا الْإِنْسَانِ بَضْعَهٌ هِیَ أَعْجَبُ مَا فِیهِ وَ ذَلِکَ الْقَلْبُ»[4] [5] در دستگاه دروني انسان پاره اي خدا خلق کرده است بنام قلب که اين عجيب ترين عضو اوست. همه اعضاي انسان از ظاهر و باطن، عميق و عجيب و عليم و حکيمانه خلق شده اند اما اين قلب خيلي لطيف و عجيب است. برهاني هم که حضرت ارائه مي کند برای اين که عجيب ترين عضو بدن است اين است که هم موادي از حکمت در آن هست هم اضداد حکمت؛ يعني هم گرايش به حکمت دارد عدل و عقل، هم گرايش به ضد حکمت دارد جهل و ظلم؛ لذا يک جنگ سنگيني در درون نفس به پاست بنام جهاد اوسط و انسان همان طوري که موظف است با دشمن بيروني بجنگد موظف است با دشمن دروني هم مبارزه کند که اين جهاد اوسط است و جهاد بيرون جهاد اصغر است. اين جهاد بين عقل و قلب است و بين علم و شهود است و جهاد بين حصول و حضور است و مانند آن، جهاد اکبر است که جهاد بين حکمت و عرفان است.
در اين کلمه 108 که حضرت فرمود عضوي در انسان است بنام قلب، براي اين که اين هم گرايش گوناگون علمي دارد، هم گرايش گوناگون عملي دارد. يک جنگ گرم و سرد بين همه اين ها هست و اين ها همه جنود و سربازان الهي اند. فرمود: «جَوَارِحُکُمْ جُنُودُهُ ... وَ خَلَوَاتُکُمْ عِیَانُهُ»[6] ، آن چه که در ظاهر و باطن جارحه شماست اين ها سربازان الهي اند هر کاري را که اين ها انجام مي دهند فوراً گزارش مي دهند، شهادت مي دهند و مانند آن. فرمود: شگفتي در آن است که حکمت و ضدّ حکمت در آن هست. براي اين که «فَإِنْ سَنَحَ لَهُ الرَّجَاءُ أَذَلَّهُ الطَّمَعُ»[7] ، در جمله قبلي فرمودند: «رُبَّ عَالِمٍ قَدْ قَتَلَهُ جَهْلُهُ وَ عِلْمُهُ مَعَهُ لاَ یَنْفَعُهُ»[8] بسا درس خوانده هايي هستند که کشته جهل اند يعني در عين حال که عالم اند کشته جهل هستند «رُبَّ عَالِمٍ قَدْ قَتَلَهُ جَهْلُهُ» و اين يک جهاد و مبارزه دروني بود که بوسيله جهل، انسان مغلوب می شود.
گاهي نزاع درون مرزي است مثل اين که کسي علم به مطلق دارد ولي نسبت به مقيد جاهل است، علم به عام دارد نسبت به خاص جاهل است، علم به حقيقت دارد نسبت به قرينه جاهل است. علم به اثبات دارد دليل نفي را نمي داند و به آن جاهل است. بين علم و جهل نزاع و جهاد است. انسان در اين صحنه «رُبَّ عَالِمٍ قَدْ قَتَلَهُ جَهْلُهُ».
گاهي جهل به معناي جهالت است يک چيزي را مسلّم مي داند ولي انديشه او که کار عقل نظر است درگير با انگيزه اوست که کار عقل عمل است. يک انسان هوا مدار است. اين انسان هوا مدار مي کوشد که تمام اين سرمايه های علمي را در راه باطل صرف بکند. تمام آن درس هايي که خوانده است به پاي باطل بريزد. اين جا نزاع بين جهل و علم نيست بين جهالت و علم است. جهل برای عقل نظر است جهالت برای عقل عمل؛ يعني نيروي عملي به يک سمت ديگري گرايش دارد نيروي علمي به سمت ديگری بينش دارد.
پس دو تا نزاع سنگين هميشه هست يا نزاع علمي است که انسان يک حقيقتي را مي داند مخالفش را مقيدش را خاصش را قرينه اش را معارضش را نمي داند؛ چون گاهي انسان وقتي يک مطلب علمي را مي داند چند تا مخالف دارد: گاهي طريق منع است گاهي طريق معارضه است و گاهي طريق نقض. اين ها جهادهاي علمي است.
رقيب گاهي مطلب را منع مي کند مي گويد به اين که اين که شما مي گوييد، ما صغري را منع مي کنيم يا کبري را منع مي کنيم، مستدل بايد عميقانه و حکيمانه مقدّمتين قياسش را اثبات کند تا از شرّ منع که دشمن مي گويد «نمنع الصغري» يا «نمنع الکبري» نجات پيدا کند. دو يعني دو! دومي: اين منع نمي کند کاري به صغري ندارد ولي معارضه مي کند. معارضه يعني چه؟ يعني شما که صغري و کبري و دليل اقامه کرديد من هم يک صغري و يک کبري به عنوان دليل در عرض دليل شما اقامه مي کنم اين را مي گويند معارضه، آن اولي را مي گويند منع. هر دو جنگ است. او بايد معارض را که اقامه کرده است دفع بکند.
صحنه سوم جنگ آن است که راه منع نيست راه معارضه نيست راه نقض است. رقيب مي گويد اگر اين دليل شما تام باشد همين دليل را ما در جاي ديگر اجرا مي کنيم نتيجه نمي دهد، اين مي شود نقض. اين جنگ داخلي بين منع و دليل، بين معارضه و دليل، بين نقض و دليل هميشه هست. اين ها جنگ هاي علمي است که تمام اين جنگ آورها سپاهيان عقل نظري اند فقط در حوزه علم در دانشگاه علم اين سه نبرد دائر است. هيچ کاري به اخلاق ندارد فقط علم است. از اين جنگ هاي سه گانه چه کسي فاتح مي شود چه کسي فاتح نمي شود، اين حرف نهايي را خود تحقيقات علمي مي زند.
از اين صحنه گذشته گاهي بين عقل عمل که مسئول انگيزه است با عقل نظر که مسئول انديشه است درگيری است. همان طوري که عقل نظري يعني انديشه در سه جبهه باهم دعوا داشتند جنگ داشتند بعضي شکست مي خورند و بعضي پيروز، در بخش عقل عملي که انگيزه است نه انديشه در سه جبهه باهم جنگ دارند يا بيشتر و آن اين است که اين قوه خواسته اش آن است آن قوه خواسته اش آن است. انگيزه اين اين است انگيزه آن آن است. آن طرفِ قناعت مي کِشد اين طرفِ طمع مي کشد. آن طرف خاموشي مي کشد اين طرف شهره شدن و نام آور شدن مي کشد. اين يکي به طمع مي کشد آن يکي به قناعت مي کِشد. اين يک جنگ داخلي است بين اعضاي عقل عملي که همه شان نيروي عملي اند همه شان انگيزه دارند منتها چون انگيزه ها فرق مي کند درگير هستند.
در جبهه سوم که جبهه برون مرزي است عقل عملي که مسئول انگيزه است با عقل نظري که مسئول انديشه است نزاع است. عالم بي عمل به اين مي گويند. اين مشکل علمي ندارد. اگر عام را مي داند خاص را هم مي داند. اگر مطلق را مي داند مقيد را هم مي داند. اگر حقيقت را مي داند قرينه را هم مي داند. کلاً در مسئله علم مجتهد مسلّم است؛ منتها پايش در مسئله عمل مي لنگد؛ اينجاست که جهالت با علم مي جنگد نه جهل. اين جا «رُبَّ عَالِمٍ قَدْ قَتَلَهُ جَهْلُهُ»، يعني «رُبَّ عَالِمٍ قَدْ قَتَلَهُ جَهْلُهُ». بخش هاي عملي آن رياخواهي، آن بزرگ منشي، آن برتري طلبي، آن طغيان گري، آن فرعون منشي با اين علم درگير است. اين انديشه انديشه حقي است و او مجتهد مسلّم است نزاعي در درونِ علمي او نيست «رُبَّ عَالِمٍ قَدْ قَتَلَهُ جَهْلُهُ» نيست اما «رب عالم قد قتلته جهالته» است.
پس بنابراين در چند بخش جنگ هست يا جنگ در درون انديشه هاست يا جنگ در درون انگيزه هاست يا جنگ بين انديشه و انگيزه است.
بيان نوراني حضرت امير که اين جمله را مکرر مي فرمود و ضرار اين را در مکه، سرزمين وحي به معاويه(عليه مِن الرحمن ما يستحق) گفت که «لقد كان يقول»[9] اين حرف تحقيقات علمي و عالمانه را علي بن ابي طالب زياد نقل مي کرد که اگر از نظر انديشه حکمتي نصيب او شد، با خلافش از نظر انگيزه درگير است، اين جهاد سوم است که بين نظر و عمل، بين حکمت نظري و حکمت عملي، بين عقل نظري و عقل عملي درگيری است. اين از نظر علم مجتهد مسلّم است مشکل علمي ندارد ولي هوي طلب است.
«فَإِنْ سَنَحَ لَهُ الرَّجَاءُ أَذَلَّهُ الطَّمَعُ»[10] [11] در مسئله رجاء و طمع جنگ داخليِ قوه عملي است. «وَ إِنْ هَاجَ بِهِ الطَّمَعُ أَهْلَکَهُ الْحِرْصُ» طمع در حد اعتدال يک چيز خوبي است، انسان علاقمند است که حفظ بکند آينده نگر باشد اهل ذخيره باشد اما وقتي حريص باشد حلال و حرام نمي کند، يک؛ بيش از اندازه مي خواهد، دو؛ اينکه حلال و حرام نکند و اين که بيش از اندازه بگيرد، اين حرص مي شود. اين يک نزاع دروني است. همان طوري که در عقل انديشه نزاع دروني بود بين علم و جهل، نه جهالت، در اين جا بين دو رشته از خواسته ها و گزارش هاي عملی جنگ است. رجاء يک چيز خوبي است طمع يک چيز بدي است، هر دو مربوط به عقل عملي است و بينشان جنگ است. حرص چيز بدي است يأس اگر شد چيز بدي است بايد تعديل کرد. غضب يک چيز خوبي است اگر انسان غضب نداشته باشد که نمي تواند جهاد داشته باشد و دشمن را طرد کند. اما غيظ چيز بدي است و شدت غيظ باعث مي شود که از مرز عدل بيرون مي رود.
اگر رضا و خوشحالي نصيبش بشود اسرار را نبايد فاش بکند تحفظ بايد بکند، اين نسيان تحفظ با رضا در جنگ است و اگر از يک چيزي ترسيد نبايد بگويد که حالا که مي ترسم از مبارزه خودش را کنار بکشد برحذر باشد نه! ترس را بايد تعديل بکند، يک؛ برابر ترس بايد خودش را مجهز بکند، دو؛ نه فرار بکند.
«وَ إِنِ اتَّسَعَ لَهُ الْأَمْرُ اسْتَلَبَتْهُ الْغِرَّهُ»[12] اگر قدرتي به دست آورد نبايد مغرور بشود که «امروز همه ملک جهان زير پَر ماست»[13] ! «وَ إِنْ أَفَادَ مَالاً أَطْغَاهُ الْغِنَی»[14] ؛ حالا اگر مالي نصيبش شد بايد معتدلانه از اين مال استفاده کند و به نوبه خود حقوق ديگران را هم بپردازد نه اين که سرمايه داري و علاقه به ثروت و سرمايه او را از جاده اعتدلال بيرون ببرد. «وَ إِنْ عَضَّتْهُ الْفَاقَهُ شَغَلَهُ الْبَلاَءُ» اگر گاهي مقداري محتاج شد وضع مالی اش کم شد شدت درد و رنج وادارش نکند که اين از هستي مرکزي عدل بيرون بيايد. اين را بايد تعديل بکند. اگر ثروت به دست او رسيد بايد تعديل بکند اگر مشکلات مالي پيدا کرد بايد تعديل کند بايد تعديل کند نه تعطيل، يک؛ بايد تعديل کند نه طغيان گري، دو. تعطيل کردن حد تفريط است طغيان گري حد افراط است که در پايان حضرت فرمود: «فَکُلُّ تَقْصِیرٍ بِهِ مُضِرٌّ وَ کُلُّ إِفْرَاطٍ لَهُ مُفْسِدٌ»[15] اگر از حد اعتدال پايين تر بيايد ضرر دارد و اگر از حد اعتدال بالاتر برود فساد دارد. هسته مرکزي امور علمي و عملي هم جلوي آن جنگ هاي سه گانه عقل انديشه را مي گيرد هم جلوي جنگ هاي سه گانه عقل عملي را مي گيرد.
فرمود: «وَ إِنْ أَصَابَتْهُ مُصِیبَهٌ فَضَحَهُ الْجَزَعُ»[16] حوادث تلخ در عالم زياد است انسان نبايد جزع کند بايد صبر کند. صبر آن هسته مرکزي است جزع آن افراط است. «وَ إِنْ جَهَدَهُ الْجُوعُ قَعَدَ بِهِ الضَّعْفُ» اگر يک وقتي گرسنه شد بر اثر روزه گرفتن يا علل و عوامل ديگر، ضعف شما را زمين گير نکند در فرصت ديگر اين را تقويت کنيد. «وَ إِنْ أَفْرَطَ بِهِ الشِّبَعُ کَظَّتْهُ الْبِطْنَهُ»[17] اگر يک وقتي سير شد پرخوري و بدخوري او را به بيماري مي رساند و انسان اگر يک قدري اضافه غذا خورد گرفتار مي شود. يک قدري کم غذا خورد گرفتار مي شود. بايد هسته مرکزي غذاخوردن را هسته مرکزي لباس پوشيدن را هسته مرکزي حرف زدن را هسته مرکزي معامله با خود و خانواده و جامعه را رعايت بکند تا بشود معتدل.
جمع بندي نهايي که ضرار مي گويد حضرت امير اين جمله را مکرر مي فرمود اين بود: «فَکُلُّ تَقْصِیرٍ بِهِ مُضِرٌّ وَ کُلُّ إِفْرَاطٍ لَهُ مُفْسِدٌ» از حد اعتدال پايين تر بيايد ضرر مي بيند. از حد اعتدال بالاتر ببينند فساد مي بيند.
بعد معاويه گفت: «زدني» ضرار مي گويد که من شنيدم که حضرت فرمود «إذا أقبلت الدّنيا على قوم أعارتهم محاسن غيرهم» وقتي که روزگار به نفع کسي شد مي بينيد که مدح و منقبت او زياد مي شود. کمالاتي که برای ديگران است به حساب اين مي آورند، خيراتي که برای ديگران است به حساب او مي آورند و اگر دنيا از کسي رو برگرداند خوبي هاي اين آقا را و کمالات اين آقا را به حساب ديگري مي آورند. به معاويه گفت که اين ها در بيانات نوراني حضرت امير است: «إذا أقبلت الدّنيا على قوم أعارتهم محاسن غيرهم و إذا أدبرت عنهم سلبتهم محاسن أنفسهم» بعد معاويه به ضرار گفت که چگونه به حضرت امير علاقمندي؟ گفت همان طوري که مادر موسي به موسي علاقمند بود. «أعتذر إلى اللّه من التقصير»[18] .
بعد گفت که چقدر محزون هستي؟ گفت: حزن من مثل اين است که فرزندِ مادري را يا پدري را در دامنش ذبح بکنند. بعد گفت که خود معاويه در همان سرزمين حجاز به همراهانش گفت که اين يکي از ياران علي بن ابي طالب است علاقه او به علي بن ابي طالب و رفتار و گفتار او نسبت به علي بن ابي طالب همين است که شنيديد آيا شما که جزء اطرافيان من هستيد نسبت به من چنين علاقه اي داريد؟ بعد از مرگ من چنين گزارش هايي داريد يا نه؟ گفت که «و قال لهم: باللّه، لو اجتمعتم بأسركم»[19] شما را به خدا قَسم در بين شما چنين کسي هست که نسبت به من چنين گزارشي بدهد؟ عمرو عاص گفت که «الصاحب على قدر صاحبه» هر طور تو بودي ما هم هستيم. اين ضرار آن حرف هايي که زده شاگرد علي بن ابي طالب بود ما از اصحاب تو هستيم هر طور تو بودي ما هم هستيم. توقع داشته باشي که بعد از تو ما هم مثل اين ضرار اين طور سخنراني بکنيم، نه.
اميدواريم ذات اقدس الهي آن توفيق ادراک و فهم کلمات نوراني حضرت امير و عمل به نصايح آن ذات مقدس را به نظام اسلامي ما به مسئولين ما به همه شما بزرگواران عطا بکند.