90/08/13
بسم الله الرحمن الرحیم
تفسیر لغوی آیه 124 سوره بقره /طهارت /احکام القرآن
موضوع: احکام القرآن /طهارت /تفسیر لغوی آیه 124 سوره بقره
تفسیر لغوی آیه ۱۲۴ سوره بقره و بررسی مفهوم کلمات، ابتلاء و امامت
صفحه ۷۴، سطر هشتم. «الحادية عشرة: ﴿وَإِذِ ابْتَلَى إِبْرَاهِيمَ رَبُّهُ بِكَلِمَاتٍ فَأَتَمَّهُنَّ قَالَ إِنِّي جَاعِلُكَ لِلنَّاسِ إِمَامًا قَالَ وَ مِنْ ذُرِّيَّتِي قَالَ لَا يَنَالُ عَهْدِي الظَّالِمِينَ﴾[1] »[2] این آیه، آیه یازدهم است که در باب طهارت ذکر شده است. سرتاسر تفسیر این آیه را که ملاحظه میکنیم، ابداً مرتبط به طهارت نمیبینیم. پس به چه مناسبت در باب طهارت مطرح شده و توضیح داده شده است؟ ظاهراً مناسبتش کلمه ﴿بِكَلِمَاتٍ﴾[3] هست: ﴿وَإِذِ ابْتَلَى إِبْرَاهِيمَ رَبُّهُ بِكَلِمَاتٍ﴾.
بعضی، در بعضی تفاسیر، ﴿كَلِمَاتٍ﴾ تفسیر شده به بعضی از مستحباتی که مربوط به باب طهارت هستند؛ مثل مضمضه کردن، استنشاق کردن، مسواک و امثال ذلک، که اینها بالاخره به نحوی در باب طهارت مطرح میشوند. چون کلماتی که در این آیه آمده است، بنابر بعضی تفاسیر بر چنین مستحباتی تفسیر شده است، این آیه را مرتبط به بحث طهارت گرفتیم و در کتاب طهارت طرحش کردیم. منتها چون آیهای است که از آن عدالت، امامت، عصمت و امثال ذلک را میشود استفاده کرد، به مناسبت وارد این بحثها هم میشویم؛ ولو اینکه این بحثها مربوط به باب طهارت نیست.
تقریباً مطالبی که در ابتدای آیه گفته میشود مطالب آسانی است، و ما سعی بر این داریم که آیه را تفسیر کنیم. حالا استنباطی که از آیه داریم بعداً مطرح میکنیم؛ ولی در ابتدای آیه سعی بر تفسیر آیه داریم که هم تفسیر لغوی، هم تفسیر اعرابی؛ هم لغتها را معنی میکنیم، هم اعراب کلمات را بیان میکنیم؛ در وقتی هم که اعراب را میخواهیم بیان کنیم، اختلافی با بیضاوی و کشاف داریم، آنها را هم مطرح میکنیم.
پس آنکه در ابتدای این آیه بحث میشود، یک بحث در لغت این آیه است، لغتهای آیه را معنا میکنیم، یک بحث هم در اعراب آیه داریم. بعد از «ثم اعلم»[4] که در کتاب ما در صفحه ۷۸ شروع میشود، دیگر وارد برداشتها میشویم؛ عدالت، عصمت، ولایت و امثال ذلک دیگر از این آیه استفاده میشود. پس تا آنجا حدود دو صفحه و خردهای بحث لغوی داریم، که لغوی چه نحوی، این مباحث را داریم و آیه را به این صورت ترجمه میکنیم.
فکر میکنم احتیاج به خارج گفتن چندان نداشته باشیم. آن قسمتهایی که راحت است عرض میکنم، آن قسمتهایی هم که احتیاج به توضیح دارد مختصراً توضیح میدهم.
صفحه ۷۴ هستیم، سطر هشتم: و یاد بیاور زمانی را که امتحان کرد ابراهیم را پروردگارش به کلماتی، و او هم از عهده امتحان برآمد و این کلمات را انجام داد، به تمام انجام داد، آنطور که مأمورٌبهاش بود انجام داد. بعد خداوند به او فرمود: حالا که از امتحان سرفراز بیرون آمدی، من تو را امام مردم قرار میدهم. او درخواست کرد که بعضی از ذریه مرا هم امام قرار بده؛ خداوند فرمود: ﴿لَا يَنَالُ عَهْدِي الظَّالِمِينَ﴾،[5] عهد من که آن ولایت است به ستمکاران نمیرسد. من از بین ذریه تو کسانی را که ظالم نیستند، بعضی از کسانی را که ظالم نیستند انتخاب میکنم، ولی ظالمین لیاقت این عهد را ندارند و آنها را انتخاب نمیکنم.
«ابتلاء»،[6] این قسمتی که شروع میکنیم، لغت این آیه است؛ یعنی معنا میکنیم لغتها را. حدود یک صفحه در این باره بحث داریم که لغت معنا کنیم، بعداً وارد اعراب میشویم. «الابتلاء هو الاختبار و الامتحان»؛ ابتلاء به معنای امتحان است.
«و الکلمات» در این آیه تفاسیر مختلفی دارد؛ دو تفسیرش را ما در اینجا اشاره میکنیم. «کلمات» تکالیف شاقه هستند که از عهده هر کسی امتثال آن تکالیف برنمیآید. علی بعض الاحتمالات؛ در بعضی احتمالات، «کلمات» به معنای تکالیف شاقه است؛ مثل ذبح کردن ولد، که این تکلیف شاقّی است، هر کسی حاضر نیست اقدام به این تکلیف بکند، اقدام به این امتثال این وظیفه بکند؛ «و غیره من تکالیف مخصوصة حضرت ابراهیم» که در تفاسیر ذکر شده است.
امور کثیرهای در ذیل این «کلمات» گفتهاند؛ که بعضیهایش تکلیف است، بعضیهایش امتیاز است. حالا تکالیفش را، بعضیهایش را من ذکر میکنم: مثلاً از ایشان خواسته شده است که یقین داشته باش؛ خود یقین کار سختی است، به آسانی برای شخص پیدا نمیشود.
خواسته شده است که معرفت به توحید پیدا کن یا داشته باش و از تشبیه پرهیز کن؛ خداوند را منزه کن از تشبیه. همچنین از ایشان خواسته شده است که امر به معروف و نهی از منکر انجام بده. همچنین خواسته شده است که «دفع کن سیئه را بالحسنه». همچنین خواسته شده است که «صبر کن علی سوء خلق ساره». همچنین خواسته شده است که «استقصار النفس فی الطاعة»؛ نفس را قاصر بشمار در طاعت، «استقصار النفس فی الطاعة».
یعنی اگر اطاعت کردی، عجب تو را نگیرد؛ خودت را قاصر بشمار، همیشه خودت را بدهکار ببین؛ نه اینکه کاری انجام بدهد و مبتلا به عجب بشود و خودت را مستحق و طلبکار قرار بدهد. این وظیفه، وظیفه همه است که خودشان را در انجام وظایفشان و تکالیفشان قاصر ببینند و همیشه احساس کنند که کم آوردند و بدهکار به خدا هستند.
خب، تمام شد. «و قیل»، این تفسیر اول بود که ما برای کلمات گفتیم. تفسیر دوم: «قيل: هي السنن الحنيفية العشر»، آن ده سنت پاکی که درباره، در دین حضرت ابراهیم جعل شد و در دین پیغمبر هم استمرار یافت؛ که پنج تایش مربوط به سر بود و پنج تای دیگر مربوط به بقیه بدن. بله؟ ده تا. هفت تا گفتم؟ اشتباه گفتم، ده تا. ده تا سنت که پنج تایش مربوط به سر است و پنج تایش مربوط به بدنه. من «العشر» را هفت معنا کردم، عیب ندارد.
پاسخ: بله، این هم هست؛ تکلیف شاق، یکیش هم آوردن هاجر به سمت بیابان بیزرع و بیبه است، و رها کردن. اینکه عرض کردم «صبر علی سوء خلق ساره»، این کم نبوده است. نگویید که ما هم داریم؛ ما هم در حد خودمان داریم. نه، قضیه، البته زنهاشان خوشاخلاقند، بعضیشان که بداخلاقند یا مثلاً مشکلی درست میکنند، شاید به آن حد نباشد.
حضرت با آن همه نگرانی که نسبت به هاجر و اسماعیل داشتند، گاهی که اجازه میگرفتند که بروند دیدن هاجر و اسماعیل، ساره میگفت: بروید، ولی از مرکب پیاده نشوید؛ بروید، فقط ببینید و برگردید. ایشان حق نداشت از مرکب پیاده بشود.
به طوری که آن وقتی که زن دوم حضرت اسماعیل میخواست سر حضرت را بشوید، حضرت از آن مرکبشان پیاده نشدند؛ دید پای حضرت به زمین نمیرسد، رفت سنگ آورد زیر پای حضرت گذاشت، حضرت یک طرف بدنشان را، دولا شدند، طرف چپ ظاهراً بود، پای چپ را گذاشتند روی سنگ تا سر را شست، بعد پا رو، جای پا روی سنگ ماند؛ دوباره برداشت آنور مرکب گذاشت تا حضرت پای راستشان را بگذارند این طرف سر را بشوید. بعد این مقام ابراهیم همون سنگی است که هاجر زیر پای حضرت گذاشت، جای پاشون ماند. منظور اینکه حضرت نمیتوانستند از مرکب پیاده بشوند. این هم جزو تکالیف شاقه است دیگه، بالاخره باید صبر کند.
پرسش: استاد، بعضیها مثلاً سوء خلق ساره رو قبول ندارند به این خاطر که مادر حضرت اسحاق بود، مادر یک معصوم بود.
پاسخ: بله، مادر لازم نیست معصوم باشد. مادر حضرت اسحاق بود، بله، ولی...
پرسش: قصد این که سوء خلق داشته باشه نه، از باب این که...
پاسخ: نه، سوء خلقی که داشت یعنی وظایف سنگین بر حضرت میگذاشت. سوء خلق به این معنا؛ ناسازگاری در مورد هاجر داشت، و الا آنطور نبود که بداخلاق باشد. من بداخلاق گفتم، ولی بداخلاق منظورم زنهای خودمان بود که بعضی از زنهای خودمان بداخلاقند، بعضیها هم خوشاخلاقند؛ ولی ایشان رو من نگفتم بداخلاقند. ایشان سوء خلق داشت یعنی یک سختگیریهایی داشت، همونطور که عرض میکنم.
پرسش: حتی مثلاً میگن تو قرآن هم اومده در واقع ایشون شاهد کشف ملائکه اومدن، ملائکه با ایشون صحبت کردن.
پاسخ: بله، ایشان با ملائکه صحبت کرد، ولی ملائکه برای او نیامدند ها، برای حضرت ابراهیم آمدند. برای حضرت ابراهیم آمدند، ایشان هم دید.
پرسش: بله، ولی عجب...
پاسخ: ولی اگر، اگر برای ایشان میآمد خیلی امتیاز بود؛ ملائکه برای ایشان نیامد، برای حضرت خدیجه نیامد ظاهراً؛ برای ایشان آمد. برای ایشان نیامد، برای حضرت ابراهیم آمد، ایشان هم دید. منتها خب همون دیدنش مهمه، دیدنش مهمه که ملائکه رو دید. ولی ملائکه عذاب را قوم لوط هم دیدند؛ قرار بر این بود که دیده بشود.
این شاید نتواند امتیاز حساب بشود، از این بابت؛ چون قرار بود این ملائکه عذاب را ببینند. قوم لوط هم دیدند، ساره هم دید. شاید این امتیاز حساب نشود؛ البته عرض میکنم همین که دیدنش هم امتیازه. حالا قوم لوط دیدنش شاید به خاطر اینکه ایجاد وحشت بشود برایشان، یک توبهای بکنند یا به هر جهتی دیگر؛ آنها لیاقت دیدن ملک نداشتند، ولی ساره بعید نیست بالاخره با تماسی که با حضرت ابراهیم داشته و اینها، یک لیاقتهای مختصری پیدا کرده باشد.
ولی اینکه حالا ساره معصوم باشد و هیچ سوء خلقی یا رفتار سنگینی با حضرت ابراهیم نداشته باشد، این خب نمیتوانیم بگوییم؛ خلاف این را گفتند، حالا ثابت شده یا ثابت نشده نمیدانم، ولی خلافش را گفتند.
پرسش: ممکنه مادر معصوم...
پاسخ: مادر معصوم لازم نیست معصوم باشد.
پرسش: نه، نمیتونه معصوم باشه، چون مادر حضرت اسحاق...
پاسخ: مادر معصوم باید مهم باشد، بله، مادر معصوم بالاخره مهم است. برای ایشان هم مهم بوده، عرض کردم ما بقیه چیزهایی که در مورد ایشان، بقیه نقلها را در مورد ایشان نمیگوییم؛ میگوییم سازگاریاش با حضرت ابراهیم آنطوری نبود که یک زن با این پیغمبر عظیم سازگاری داشته باشد، تا این حد ما حرف میزنیم؛ سازگاریاش در آن حد نبود. نسبت به پیغمبر درجهدو در کل پیغمبران، باید بهتر از این رفتار میشد.
و الا خود حضرت ساره که زن خوبی بود، منتها با اینجور پیغمبر باید بیشتر، بهتر از این رفتار میشد. پیغمبری که عرض میکنم در بین پیغمبران درجهدو است دیگه؛ بعد از پیغمبر ما ایشان است.
پرسش: حتی میگن از طریق حضرت اسحاق، حضرت عیسی (علیهالسلام) مثلاً از نوادگان حضرت اسحاق میشوند.
پاسخ: بله.
پرسش: چندین معصوم در واقع از ایشون...
پاسخ: بله.
پرسش: نسب به ایشون میرسه.
پاسخ: بله، مشکلش فقط همین طرف بود، اینکه نقل میکنند فقط سختگیریها به حضرت ابراهیم بود در این مسئله هاجر، و الا در جای دیگر، لااقل من نشنیدم که چیزی در مورد ساره گفته بشود.
پرسش: خود پیشنهاد ازدواج هم...
پاسخ: پیشنهاد ازدواج هم از طریق خود ساره بود دیگه؛ اصلاً هاجر کنیز ساره بوده، مال حضرت ابراهیم نبود که، ساره بخشید به حضرت ابراهیم؛ چون ساره بچهدار نمیشده، بالاخره یا به هر جهت دیگری، این را بخشید. و این، هاجر را هم آن پادشاه سوریه به ایشان داده، پادشاه سوریه این هاجر را به ساره داده، نه به حضرت ابراهیم.
آن هم جریان که دستدرازی کرد سمت ساره و دو بار دستش خشک شد، بار سوم دیگه گفت توبه کردم، این دفعه حضرت ابراهیم دعا کردند که اگر راست میگوید دستش برگردد. بار اول فرمودند، از خدا خواستند که دستش را برگرداند، برگشت دوباره آمد سراغ ساره. بعد بار دوم که حضرت دعا کردند گفتند اگر راست میگوید دستش درست بشود، که دستش درست شد معلوم شد راست میگوید؛ بعد هم به حضرت احترام گذاشت و مقدار زیادی حضرت را بدرقه کرد. و این جالبه که حالا خارج از بحثه ولی اشاره میکنم، که خدا وحی کرد به حضرت ابراهیم که نگذار پشت سرت بیاید؛ این پادشاهه، غرور دارد، نگذار پشت سرت بیاید، بیارش جلو.
این خیلی مهمه، معلوم میشود خداوند به این روابط اجتماعی هم اهمیت میدهد؛ اینطور نیستش که حالا این کافره، ولش کنیم، ولو کافره، بالاخره مدتی با عزت زندگی کرده، الان نگذار پشت سر تو بیاید، بیاید کنارت بیاید.
سنن عشره حنیفیه و بررسی اعراب و تفسیر واژگان آیه ابتلاء ابراهیم (ع)
پرسش: دیدگاه روایات مثلاً با انسانهای متشخص، احکامی که باهاش، مثلاً اینها شخصیت دارند، باهاشون محترمانه برخورد کنید.
پاسخ: بله، از همینجا، از همینجاست دیگه، بله، دستورات الهی است.
«وقيل: هي السنن الحنيفية العشر، خمس في الرأس و خمس في البدن». اما آن سنتهای پنجگانهای که در رأس هستند، عبارتند از: مضمضه کردن، آب را در دهان چرخاندن که باعث تمیزی دهان میشود؛ و استنشاق، آب را در بینی کشیدن که باعث رفع امراض مغزی میشود؛ و در موهای سر فرق باز کردن، یعنی شکاف بر موها وارد کردن، بهطوریکه یک خط صافی یا غیرصافی در روی سر پیدا بشود که پوست سر از لای مو آشکار بشود، اصطلاحاً به آن میگویند فرق، وسط سر یا اطراف سر.
«و قص الشارب»، قص یعنی چیدن، بریدن؛ بریدن شارب، یعنی شارب یعنی سبیل، یعنی آن که در وقت آب خوردن در آب واقع میشود، به آن میگویند شارب. در عربی اسمش سبیل است. ما فکر میکنیم فارسی است، ولی عربی سبیل است. علیکلحال آن سبیل را عربی هم میگویند.
«و السواک»، مسواک زدن. این پنج تا مربوط به سر. اما بدن: «فالختان»، «حلق العانة»، یعنی تراشیدن؛ «تقليم الأظفار»، یعنی ناخن گرفتن؛ «نتف الإبطين»، یعنی موی زیر دو بغل را کندن؛ «و الاستنجاء بالماء»، یعنی تطهیر کردن با آب.
خب، اشکال میشود که مگر شریعت پیغمبر ما شریعت حضرت ابراهیم را نسخ نکرده است؟ پس این پنج تا چرا در شریعت ما هم هست؟ این پنج تا مربوط به حضرت ابراهیم هست، چرا در، در شریعت، این ده تا، این ده تا در شریعت حضرت ابراهیم هست، چرا در شریعت ما هم هست؟ مگر شریعت پیغمبر، شریعت حضرت ابراهیم را نسخ نکرده است؟
جواب میدهند: چرا؛ مجموع این شریعت، مجموع آن شریعت را نسخ کرده، ولی اشکالی ندارد که بعضی از سننی که در آن شریعت بوده، در اینجا هم باقی بماند. اصلاً کلاً اینچنین است که نسخی که واقع میشود، اصل شریعتی به اصل شریعتی نسخ میشود؛ نه تمام جزئیات شریعت قبلی با شریعت بعدی از بین برود؛ بعضی از جزئیاتی که در شریعت قبلی بوده، در شریعت بعدی استمرار پیدا میکند.
«و نسخ شريعة نبينا صلىاللهعليهوآله و سلم شريعة من قبلنا»، این «شريعة نبينا» میشود فاعلِ نسخ، «شريعة من قبلنا» میشود مفعول؛ اینکه شریعت پیغمبر ما (صلىاللهعليهوآلهوسلم) شریعت گذشتگان و قبل ما را نسخ میکند، منافات ندارد با اثبات بعض احکام شریعت سابقه؛ زیرا که مراد از نسخ، نسخ تمام جزئیات نیست، بلکه نسخ مجموع منحیثهو مجموع است؛ یعنی مجموع باقی نمانده، ولو اجزاء مجموع باقی بماند؛ اصل آن شریعت نسخ شده، مجموع احکام باقی نمانده، ولو بعض اجزایش باقی بماند، بعضی اجزایش باقی بماند.
خب، ابتلاء معنا شد، کلمات هم معنا شد. حالا «فأتمهن» داریم، میخواهیم اتمام را معنا کنیم. اتمام این است که تکالیف را کامل انجام بدهد و آنطوریکه امر شده انجام بدهد. «و الإتمام ههنا هو فعل التکالیف تامة»، یعنی انجام دادن تکالیف تامةً. «تامةً» را میتوانید قید فعل بگیرید، قید تکالیف بگیرید؛ یعنی همه تکالیف، این قید تکالیف است.
فعل تام، قید تام، فعل بگیرید، یعنی فعل را کامل انجام دادن؛ یعنی تکلیف را کامل انجام دادن و چیزی از هر، از هر تکلیفی چیزی کم نگذاشتن. «و هو على ما أمر به»، تکالیف را انجام بدهیم تامةً، و همونطور که امر شده به آن تکلیف. این «على ما أمر به» عطف بر «تامةً» است و نشان میدهد که «تامةً» را قید فعل بگیریم؛ تکالیف را انجام بدهیم به همون صورت که امر به این تکلیف، به هر تکلیفی آنطوریکه امر شده عمل کنیم، آن وقت میشود اتمام.
در آیه باز دارد: ﴿إِنِّي جَاعِلُكَ لِلنَّاسِ إِمَامًا﴾،[7] حالا میخواهیم «امام» را معنا کنیم. امام در مجمعالبیان دو تا معنا شده است: یک معنایش همین است که در اینجا ذکر شده، معنای دیگر را مرحوم محقق اشاره میکنند ولی ذکر نمیکنند.
امام، یعنی «المقتدى به في أفعاله و أقواله»؛[8] کسی که در افعال و اقوال مقتداست، اقتدا میشود به او در افعال و اقوالش؛ یعنی اقوال او نمونه اقوال ما میشود، افعال او نمونه افعال ما میشود؛ و این یکی از دو معنای امام است که در مجمعالبیان ذکر شده است.
معنای دومی که در مجمعالبیان آورده این است که: «الإمام هو الذي يقوم بتدبير الأمة و سياستها»؛ یعنی اداره امت میکند. امام یکی این بود که مقتدای امت است، دوم ادارهکننده امت است؛ «الذي يقوم بتدبير الأمة و سياستها»، سیاست یعنی اداره کردن.
و در کشاف گفته: این امام اسم است «لمن يؤتم به»، از ماده «يؤتم» گرفته شده است؛ اسم است «لمن يؤتم به»، یعنی «لمن يقتدى به». این هم همان معنای اولی است که از مجمعالبیان نقل کردیم.
«کالإزار لما يأتزر به»، مثل اینکه إزار یعنی لنگ، برای، اسم است برای لباسی که پوشیده میشود بدن به او؛ «يأتزر به»، یعنی پوشیده میشود بدن به او؛ «کالإزار» که اسم است «لما»، یعنی برای پارچهای که «يأتزر به»، یعنی بدن پوشیده میشود به توسط او. «يأتزر» معنی لغویاش همین است که عرض کردم، پوشیده میشود. البته «ائتزر» یعنی پوشید، در بر کرد؛ یک معنای دیگر هم دارد: «لبس المئزرة»، مئزره یعنی همان لنگ؛ إزار هم یعنی لنگ، مئزره هم یعنی لنگ.
«یعنی یأتمون بک فی دینهم»، این «یعنی یأتمون بک فی دینهم» این معنای امام نیست؛ معنای ﴿إِنِّي جَاعِلُكَ لِلنَّاسِ إِمَامًا﴾[9] است، یعنی معنای آیه است. معنای، امام را معنا نکرد؛ امام را در همان «هو اسم لمن یؤتم به کالإزار لما یأتزر به»[10] معنا کرد، تمام شد.
بعد برمیگردد: یعنی، یعنی معنایش این است که خداوند قصد کرده به اینکه فرموده: ﴿جَاعِلُكَ لِلنَّاسِ إِمَامًا﴾،[11] یعنی من تو را قرار میدهم که «یأتمون بک فی دینهم».[12] این «یأتمون بک فی دینهم» تفسیر امام نیست، تفسیر آیه است که گفته: ﴿إِنِّي جَاعِلُكَ لِلنَّاسِ إِمَامًا﴾[13] تو را امام قرار میدهم که «یأتمون بک فی دینهم»؛[14] «یأتمون» یعنی این ناس، اقتدا کنند به تو در دینشان.
«و الذریة»، در آیه دارد: ﴿وَمِنْ ذُرِّيَّتِي﴾؛[15] «و الذریة النسل»[16] است، و کسی که حاصل میشود از شخص یا کسانی که حاصل میشوند از شخص. آن کسانی که حاصل میشوند از شخص کیانند؟ «من الأولاد»، «من» در «من الأولاد» بیانیه است، بیانی است برای «من من یحصل».
خب در آیه داریم: ﴿لَا يَنَالُ﴾،[17] میفرماید: «و النیل هو الوصول و الإدراک»،[18] رسیدن است؛ ادراک هم به معنای رسیدن است. منتها در اصطلاح فلاسفه که ادراک گفته میشود، به خاطر این است که ما و نفسمان به آن صورت علمیه میرسیم؛ لذا این رسیدن را میگویند ادراک. این ادراک اصطلاحی است، ولی ادراک لغوی یعنی رسیدن؛ با همان وصول یکی است.
پرسش:....
پاسخ: تشبیه به إزار کرده به خاطر، ببینید، «اسم لمن يؤتم به كالإزار لما يأتزر به»، تشبیهش تشبیه نحوی است، تشبیه لغوی است؛ یعنی همانطور که إزار مشتق است از «ما يأتزر به»، امام هم مشتق است از «من يؤتم به». همانطور که اون اسم است برای «ما يأتزر به»، این هم اسم است برای «من يؤتم به».
نمیخواهد تشبیه کند امام را به إزار، بلکه اشتقاق این را به اشتقاق اون تشبیه میکند؛ اسم بودن این را به اسم بودن اون تشبیه میکند. میگوید این اسمی است که از این کلام گرفته شده است، همانطور که إزار اسمی است که از اون کلام گرفته شده است.
«و العهد»، خب در آیه داشتیم: ﴿لَا يَنَالُ عَهْدِي﴾؛[19] حالا عهد را معنا میکنیم: «و العهد هو الإمامة كما هو الظاهر»،[20] چون که ظاهراً همینه، چون خداوند فرمود: ﴿جَاعِلُكَ لِلنَّاسِ إِمَامًا﴾،[21] بعد میگوید: ﴿وَمِنْ ذُرِّيَّتِي﴾، خدا میفرماید: ﴿لَا يَنَالُ عَهْدِي﴾، عهدی یعنی همین، همین امامتی که به تو دادم.
از ظاهر عبارت هم همین امامت است، «و در مجمعالبیان»[22] این است که علاوه بر اینکه این، معنا برای عهد ظاهر است، علاوه بر این «هو المروي»، همین معنا برای عهد روایت شده است از ابیجعفر و ابیعبدالله (علیهماالسلام).
خب، آخرین کلمهای که در آیه داشتیم، ﴿الظَّالِمِينَ﴾[23] بود؛ حالا باید ظلم را معنا کنیم. «و الظلم كأنه الفسق الذي يصير به الإنسان غير عدل»،[24] ظلم را با، به، با تردید معنا میکند، میگوید «کأنه»؛ معنی دیگر هم دارد، منتها اینجا دارد ظلم را عام میگیرد. ظلم به معنای ستم کردن هم هست؛ اینجا یعنی فسق، چه حالا به صورت ستم باشد، چه نباشد.
البته هر فسقی ستم هست، منتها ستم بر خویشتن است. یک ستمهایی داریم بر دیگری، که خب اون مصداق ظاهریِ ظلمه؛ یک ستم هم بر خویشتن داریم، که گناه کردن خودش ستم است دیگه، این بالاخره نفسمان را داریم ضایع میکنیم. اینجا ظلم به معنای عام گرفته، که حتی شامل فسق هم میشود.
«و الظلم كأنه الفسق الذي يصير به الإنسان غير عدل»، یعنی غیر عادل است؛ چنانچه از کشاف فهمیده میشود، که کشف، «حيث قال فيه»، «فيه» یعنی درباره ظلم؛ شایدم بتونیم بگوییم «حيث قال في الکشاف»، البته همون درباره ظلم بهتره؛ یا در، این قول خدا فرموده: و إنما ينال عهدي من كان عادلاً بريئاً من الظلم»، که «عادلاً» را دارد تعریف میکند، «عادلاً» را با عطف بیان دارد توضیح میدهد: عادلاً یعنی چه؟ یعنی «بريئاً من الظلم».
پس معلوم میشود برائت از ظلم عدالت میآورد؛ بنابراین، اگر کسی ظلم کند، مبتلا به فسق میشود، پس فسق همون ظلمه. دقت میکنید چه عرض میکنم؟ میگوید برائت از ظلم عدالت میآورد؛ مفهومش این است که اگر کسی برائت از ظلم نداشت، عادل نیست؛ یعنی اگر فسقی که او را از عدالت خالی میکند مرتکب شد، گفته میشود ظالم است. پس ظلم عبارت است از چیزی که شخص را از عدالت خارج کند، و فسق اینچنین است، پس ظلم فسق است.
تا اینجا بحث ما در لغت تمام شد. لغتهایی که در آیه بودند، همه را ذکر کردیم و معنا کردیم؛ اونهایی که لازم بود ذکر بشوند، معنا بشوند، ذکر کردیم و معنا کردیم.
حالا از این «و إذ ظرف»، میخواهد شروع کند به اعراب آیه. لغت آیه تمام شد، لغت معنا شد، حالا میخواهد اعراب آیه را شروع کند، که دیگه بحثهای نحویه، معنی نمیکنیم. «و إذ ظرف» است برای «اذکر»، «اذکر»ی که محذوف است؛ ﴿إِذِ ابْتَلَى﴾،[25] یعنی «اذکر إذ ابتلى». این «اذکر»[26] را فی امثال این قول خداوند، ما همیشه محذوف میگیریم، مقدر میگیریم و «إذ» را به این «اذکر» مقدر و محذوف، متعلق میکنیم، متعلق میکنیم.
و إذ ظرف اذکری است که حذف میشود در امثال این قول خداوند؛ و مخاطب به این اذکر محذوف، نبینا صلىاللهعليهوآله و سلم است. ابراهیم مفعولِ ابتلاست، مفعولِ ابتلا، «و ربه فاعله»، یعنی فاعلِ ابتلا، کلمه «ربه» فاعل ابتلاست.
بررسی اعراب آیه ابتلاء ابراهیم (ع) و وجوه نحوی در تقدیر و عطف «ومن ذریتی»
پرسش: اگر «اذکر» را تقدیر بگیریم، «اذکر» مفعولبه داشته باشد، یاد بیاور آن زمان را، نه اینکه یاد بیاور در آن زمان. ظرف «اذکر» بشود، یعنی در آن زمان یاد بیاور.
پاسخ: بله، یاد بیاور آن زمان را.
پرسش: اگر «را» بیاوریم، مفعولبه میشود؛ اگر ظرف بخواهیم بگیریم، یعنی برو در آن زمان، بعد که رفتی در آن زمان، حالا یاد بیاور.
پاسخ: بله، یاد بیاور آن زمان را.
پرسش: که مفعولبه میشود.
پاسخ: چه کسی میگوید، چه کسی میگوید که «إذ ابتلى» را مفعول، جمله را مفعولبه بگیریم برای «اذکر»؟ درست است «إذ» ظرف است، ولی مجموع «إذ» و مدخول آن مفعولبه میشود برای «اذکر»؛ چه کسی میگوید؟ بگوید: یاد بیاور آن زمان را. و این کار را ما میکنیم؛ خیلی جاها جمله را مفعولبه قرار میدهیم، ولو این جمله جدا جدا جدایش بکنید اعراب دیگر دارد، ولی مجموع آن، کل آن میشود مفعولبه. در اینجا «إذ ابتلى»، درست است «إذ» آن ظرفیه است، مفعولبه نیست، بلکه مفعولفیه است؛ ولی مجموع «إذ» با مدخول آن مفعولبه است؛ ظاهراً ایرادی ندارد.
«و الضمير المضاف إليه»، به این عبارت توجه کنید، دو جور معنایش میکنند: و ضمیری که اضافه شده است «رب» به سوی آن، به آن ضمیر، یعنی ضمیر «ربّه»؛ یا اینطور معنا کنید: ضمیری که مضافالیه هست، که اضافه را اضافه بیانیه بگیرید، و ضمیری که عبارت، مضافالیه هست، «راجع إلى إبراهيم»، یعنی ضمیر «ربّه» راجع به ابراهیم است. و «إبراهيم مقدم لفظي است و مؤخر رتبي». اگر ابراهیم مؤخر میشد، لفظاً هم مؤخر بود، رتبتاً هم مؤخر بود، ضمیر «ربّه» برمیگشت به متأخر لفظی و رتبی، خوب نبود؛ یا خوب نبود یا غلط بود. حالا ابراهیم لفظاً مقدم شده است تا ضمیر برگردد به مقدم لفظی و مؤخر رتبی؛ این اشکال ندارد.
مرجع ضمیر یا باید رتبتاً مقدم باشد، یا باید لفظاً مقدم باشد. اگر هم رتبتاً، هم لفظاً مؤخر باشد مشکل دارد. اینجا ابراهیم مقدم شد تا ضمیر «ربّه» برگردد به مقدم لفظی، ولو آن مقدم لفظی مؤخر رتبی است.
«و بكلمات متعلق است به ابتلى، و فاء فأتمهن برای تعقیب است». تعقیب با فاصله کم، تعقیب با تراخی؛ یعنی گفتند اصلاً «فا» برای تراخی است، تراخی یعنی همان تعقیب، منتها بدون مهلت؛ «ثمّ» گفتند برای تراخی است همراه با مهلت یعنی با فاصله، «فا» برای تراخی است بدون مهلت.
خب، توجه کنید اینجا ابراهیم امتحان میشود به کلمات، بعداً بدون مهلت «فأتمهن»؛ بدون مهلت در حالی که ممکن است طول کشیده باشد زماناً، ولی چون از اول وسایل امتثال را فراهم کرد، از همان اول داخل در محدوده امتثال شد، و تا آخر پیش رفت تا به تمام رساند.
پس «أتمهن» از همان اولی که امر صادر شد با یک فاصله کوتاهی شروع شد و تا آخر به نتیجه رسید و به تمام رسید. این نشان میدهد، «فا» نشان میدهد که چقدر حضرت در امتثال اوامر الهی کوشش داشتند که حتی فاصله هم نمیدادند، بلافاصله اقدام میکردند.
«و هو فعل»، «أتمهن» فعل است؛ مفعول هم دارد، فاعل هم دارد. «فعل و مفعول»، فاعل آن بیرون خودش است، یعنی داخل در خود، ضمیر راجع به ابراهیم است. خود «أتمهن» به ظاهر «أتمّ» فعل است، «هنّ» آن مفعولش است. فاعل آن ضمیر ابراهیم، یعنی ضمیر راجع به ابراهیم است.
«و فاعل قال»، ﴿قَالَ إِنِّي جَاعِلُكَ لِلنَّاسِ إِمَامًا﴾،[27] و فاعل «قال»[28] ضمیر «رب» است، یعنی ضمیر راجع به ربّه است. «و یاء در إنّي اسم إنّ است و جاعلك خبر إنّ است که اضافه شده است به کاف، که کاف مفعول اول جاعل است و مفعول دوم إماماً است»؛ اینها روشن است، متن میخوانم. «و للناس یا متعلق است به»، یعنی به اماماً؛ ﴿إِنِّي جَاعِلُكَ لِلنَّاسِ إِمَامًا﴾،[29] یعنی «إماماً للناس»؛[30] یا متعلق به «إماماً» است، «یا متعلق به مقدری است که آن مقدر، حال عن إماماً»؛ «إِنِّي جَاعِلُكَ إِمَامًا»، مثلاً حال کونه، امامتک للناس؛ تو را امام قرار دادم، کائناً للناس.
«و ضمیر قال بعدی»، ﴿قَالَ وَمِنْ ذُرِّيَّتِي﴾،[31] به ابراهیم برمیگردد؛ «و واوِ ومن ذريتي برای استئناف است، و مِن در ومن ذريتي ابتدائیه است یا زائده است». خب میگوییم زائده میتواند در کلام منفی، زائد واقع بشود، در کلام مثبت چه؟ اینجا کلام، کلام مثبت است، چطور «مِن» را زائده میگیرید؟ جواب میدهند که: «لوجود زيادتها في المثبت»؛[32] در جاهای دیگر زائد شدنِ «مِن» در کلام مثبت وجود دارد، در بعضی اشعار و اینها هست؛ بنابراین اشکالی ندارد که ما در اینجا «مِن» را با اینکه کلام، کلام اثباتی است، «مِن» را زائده بگیریم.
این دو توجیه برای «مِن» که اول این بود که ابتدائیه باشد، دوم این بود که زائده باشد؛ سوم: «أو للتبعيض»، «مِن» شبیه، تبعیضیه است.
حالا ﴿وَمِنْ ذُرِّيَّتِي﴾[33] مجموعاً چه اعرابی دارد؟ میفرماید که: مفعول فعل مقدر است، مفعول فعل مقدر است. فعلی در اینجا تقدیر میگیریم، ﴿وَمِنْ ذُرِّيَّتِي﴾ را مفعول او قرار میدهیم. حالا چه ﴿وَمِنْ ذُرِّيَّتِي﴾ «مِن» آن زائده باشد، چه تبعیضیه باشد، چه ابتدائیه باشد؛ البته در وقتی که میخواهیم تقدیر بگیریم، «مِن» را تبعیضیه گرفتیم.
اینطور میگوییم: «اجعل ذريتي»،[34] در صورتی که «مِن» زائد باشد یا برای ابتدائیه باشد، «أو بعض ذريتي»، در صورتی که «مِن» تبعیضیه باشد؛ «اجعل إماماً»، این ذریه را یا بعض ذریه را اماماً. «اجعل» تقدیر میگیریم، یا «تجعل» تقدیر میگیریم؟ اگر «تجعل» تقدیر گرفتیم، استفهامی قرارش میدهیم: «هل تجعل»؛ «اجعل» یا «هل تجعل». علیأیحال، حالت حالتِ سؤال است، علی طریقِ سؤال است، درخواست کرده است، ولو ظاهر آن ظاهرِ خبر است: ﴿قَالَ وَمِنْ ذُرِّيَّتِي﴾،[35] اما باطن آن باطنِ سؤال است. خب.
پرسش: استاد، کلمه «أو» در عبارت هست، اگر قرار بود که معنی «مِن» بعضاً باشد، خب ایشان با همان ابتدائیه و زائده، آنجا میتوانست علاوه بر ابتدائیه و زائده بفرماید «أو للتبعیض»،[36] مثلاً «أو بعض».
پاسخ: همین را گفت دیگر؛ «أو للتبعیض» یعنی همین.
«و التقدير: واجعل أو تجعل، تجعل ذريتي»،[37] این در صورتی که «مِن» تبعیضیه نباشد، «أو بعض ذريتي»، این در صورتی که تبعیضیه باشد؛ «إماماً أيضاً»، «أيضاً» یعنی همانطور که مرا قرار دادی. خب، تقدیر این است که «اجعل» گفته است یا «تجعل» گفته است، علی طریق سؤال، به صورت درخواست گفته است؛ درخواست کرده است و به ظاهر ظاهرِ خبر است، ولی باطن باطنِ درخواست است.
این یک توجیه بود که ما ﴿وَمِنْ ذُرِّيَّتِي﴾[38] را مربوط کنیم به فعل مقدر. توجیه دوم این است که فعل تقدیر نگیریم، معطوف را تقدیر بگیریم، نه اینکه اینجا فعلی تقدیر بگیریم؛ یعنی بگوییم معطوفی حذف شده است و این ﴿وَمِنْ ذُرِّيَّتِي﴾ عطف است بر آن معطوفی که حذف شده است. چطور بگوییم؟ بگوییم که: «اجعلني إماماً»؛[39] یعنی بعد از ﴿فَأَتَمَّهُنَّ﴾،[40] «اجعلني إماماً»[41] را تقدیر بگیریم: «فَأَتَمَّهُنَّ و قال اجعلني إماماً»؛ بعد آن وقت «قال، قَالَ الرَّبُّ إِنِّي جَاعِلُكَ لِلنَّاسِ إِمَامًا»، بعد ﴿قَالَ وَمِنْ ذُرِّيَّتِي﴾[42] این را عطف بگیریم بر همان «اجعلني إماماً»[43] یی که خود، یعنی که تقدیر گرفته بودیم.
توجه کنید، پس در توجیه قبلی گفتیم معطوفی را تقدیر نگیر، خودِ فعلِ همین ﴿وَمِنْ ذُرِّيَّتِي﴾[44] را تقدیر بگیر. در این توجیه میگوییم نه، یک معطوفی را تقدیر بگیر و این ﴿وَمِنْ ذُرِّيَّتِي﴾ را عطف بر آن مقدر بکن؛ نه یک فعل مقدری بیاوری که ﴿وَمِنْ ذُرِّيَّتِي﴾ مربوط به آن فعل مقدر بشود؛ یک معطوفی تقدیر بگیر، آن وقت وقتی معطوف تقدیر گرفتی، آن فعلی که در معطوف آمده است بر سر این معطوفعلیه...
یک معطوفعلیهی تقدیر بگیر، من معطوف میگویم اشتباه گفتم؛ یک معطوفعلیهی تقدیر بگیر، بعد این ﴿وَمِنْ ذُرِّيَّتِي﴾ را عطف بگیر بر معمولِ آن معطوفعلیه تا آن فعل معطوفعلیه اینجا هم بیاید، که دیگر لازم نباشد فعلِ معطوفعلیه اینجا تقدیر بگیری؛ فعل را در همان معطوفعلیه تقدیر میگیری، یعنی بگو: «اجعلني إماماً»،[45] بعد ﴿وَمِنْ ذُرِّيَّتِي﴾[46] یعنی «واجعل بعض ذريتي أيضاً إماماً».[47]
پرسش: قال اولی که خدا فرمود انی جاعلک، پاسخ به چه شد؟
پاسخ: نه، قبل از «جاعلك» عرض کردم تقدیر بگیرید. بله، عرض کردم بعد از، بعد از ﴿فَأَتَمَّهُنَّ﴾[48] تقدیر بگیرید معطوفعلیه را. اینطور برو جلو که: ﴿فَأَتَمَّهُنَّ﴾، بعد قال ابراهیم که «اجعلني إماماً»،[49] قال الله که ﴿إِنِّي جَاعِلُكَ لِلنَّاسِ إِمَامًا﴾؛[50] آن وقت بعد قال ابراهیم ﴿وَمِنْ ذُرِّيَّتِي﴾، یعنی «واجعل بعض ذريتي أيضاً إماماً»،[51] که داریم اینطوری تقدیر میگیریم: «اجعلني» را تقدیر میگیریم بعد از ﴿فَأَتَمَّهُنَّ﴾،[52] قبل از ﴿قَالَ إِنِّي جَاعِلُكَ لِلنَّاسِ إِمَامًا﴾.
«و يحتمل كون العطف على محذوف»،[53] یعنی این واو را استئناف نگیریم؛ «يحتمل» که واوِ ﴿وَمِنْ ذُرِّيَّتِي﴾[54] استئناف نباشد، واو عاطفه باشد، آن وقت عطف هم عطف بر محذوف باشد؛ تقدیر اینچنین باشد: «واجعلني إماماً واجعل بعض ذريتي أيضاً كذلك یعنی إماماً».[55]
یک توجیه سومی هم اینجا شده است؛ ما دو تا توجیه کردیم: یکی اینکه «اجعل» تقدیر بگیریم، یکی اینکه معطوفعلیهی را محذوف قرار بدهیم. اما توجیه سوم شده است که نه تقدیر بگیریم، نه حذفی را مرتکب بشویم؛ بلکه بگوییم ﴿وَمِنْ ذُرِّيَّتِي﴾[56] عطف است بر کافِ ﴿جَاعِلُكَ﴾، چنانچه بیضاوی و کشاف این کار را کردند.
مرحوم محقق میفرمایند من نمیپسندم، این غلط است؛ چون اگر ﴿وَمِنْ ذُرِّيَّتِي﴾ عطف باشد بر ﴿جَاعِلُكَ﴾، ﴿جَاعِلُكَ﴾ دارد خبر میدهد که من تو را امام قرار دادم؛ آن وقت مثل این است که حضرت بفرماید: و بعض ذریه مرا هم امام قرار دادی، در حالی که حضرت نمیخواهد بگوید بعض ذریه مرا امام قرار دادی، دارد درخواست میکند که امام قرار بده.
اگر ما ﴿وَمِنْ ذُرِّيَّتِي﴾ را عطف بگیریم بر کافِ ﴿جَاعِلُكَ﴾، همانطور که کافِ ﴿جَاعِلُكَ﴾ میشود مفعول اولِ جاعل، ﴿وَمِنْ ذُرِّيَّتِي﴾ هم باید بشود مفعول اولِ جاعل؛ آن وقت ﴿إِمَامًا﴾ میشود مفعول دومِ جاعل، اینجا هم میشود مفعول دومِ جاعل؛ اینطور میشود: «﴿إِنِّي جَاعِلُكَ لِلنَّاسِ إِمَامًا﴾ و جاعلٌ بعض ذريتك إماماً»،[57] در حالی که اینطور نبوده است؛ حضرت دارد درخواست میکند که ذریه مرا امام قرار بده، نه اینکه خدا خبر بدهد که من قرار میدهم.
﴿جَاعِلُكَ﴾[58] کلام خداست، مفعول اولش کاف است، مفعول دومش ﴿إِمَامًا﴾ است؛ اگر ما بخواهیم ﴿وَمِنْ ذُرِّيَّتِي﴾ را عطف بگیریم بر کاف، به جای کاف ﴿وَمِنْ ذُرِّيَّتِي﴾ مینشیند مفعول اول، «بعض ذريتي»[59] مینشیند مفعول اول؛ اینطور میشود: «جاعلك، جاعلك إماماً و جاعلٌ بعض ذريتي إماماً، بعض ذريتك إماماً»، خب این غلط است، چون خدا که نمیخواهد این را بگوید؛ یا خود حضرت ابراهیم هم نمیخواهد این را بگوید که تو قرار دادی ذریه مرا امام.
نه خدا میگوید «إني جاعلٌ بعض ذريتك إماماً»، نه حضرت ابراهیم میگوید «تو جاعلٌ بعض ذريتي إماماً»؛ نه خدا میگوید «جاعلٌ بعض ذريتك إماماً»، نه حضرت ابراهیم میگوید «أنت جاعلٌ بعض ذريتي إماماً». چون وقتی خدا بگوید «ذريتك» میشود، وقتی حضرت ابراهیم بگوید «ذريتي» میشود.
«و أما عطفه على الكاف في جاعلك كما صرح به في الكشاف و القاضي فمما لا أعرف له وجه صحة؛ إذ يصير بعض الذرية حينئذ مفعولاً أول لجعل الذي أخبر الله بوقوعه»، گفته است «جَاعِلُكَ» یعنی انجامش دادم، درخواستی نیست، خبر به انجام دادن است؛ آن وقت «بعض ذريتي» مفعول اولِ همین جعل قرار میگیرد، همین جعلی که خدا میگوید من انجامش دادم.
آن وقت «فيكون من تتمة قوله»، در این صورت تتمه قول خدا میشود، دیگر قول حضرت ابراهیم نیست؛ قول خدا میشود، خدا میگوید من تو را امام قرار دادم و بعض ذریه تو را هم امام قرار دادم؛ «فيلزم أن يكون ذلك البعض أيضاً إماماً مخبراً بجعله كذلك»، امامی هستند که خبر داده شده است به اینکه ما آنها را کذلک یعنی امام قرار دادیم؛ لازمهاش این است که آنها امام بشوند.
در حالی که، در حالی که این، این ﴿وَمِنْ ذُرِّيَّتِي﴾[60] کلام ابراهیم است، نه کلام خدا؛ «و سؤالاً لإمامته»،[61] یعنی «لبعض ذريته الإمامة»؛ درخواست میکند له، یعنی برای بعض ذریهاش امامت را، خبر به امامت آنها نمیدهد. پس اولاً کلام، کلام ابراهیم است نه کلام خدا؛ ثانیاً خبری به امامت بعض ذریه نیست، درخواستِ امامتِ بعض ذریه است.
پرسش: نسخه بدل «له» ندارد؟
پاسخ: ندارد «له»؟ «سؤالاً الإمامة»، آن هم درست است، بله، عیب ندارد؛ «له» اگر باشد به بعض ذریه ما رجوعش دادیم، اگر هم «له» نباشد، «و سؤالاً الإمامة» خوب است، عیب ندارد.
«فكأن مقصودهما»، خب پس مقصود صاحب کشاف و قاضی بیضاوی چیست؟ اینکه خب روشن است که این مطلب اشتباه است؛ آنها چه میخواهند از این مطلبشان که گفتند برداشت کنند؟ منظور این است که این کلام، کلام حضرت ابراهیم است، عطف هم گرفته شده است بر آن کاف، ولی دارد سؤال میکند؛ خدا میگوید من تو را امام قرار دادم، او میگوید که این جعلی که به من تعلق دادی، آیا به بعض ذریه من هم تعلق میدهی؟ یا درخواست میکنم که به بعض ذریه من هم تعلق بده. اینطوری است، نه اینکه خبر به جعل باشد. وقتی در مورد خداست، خبر به جعل است؛ وقتی در مورد حضرت ابراهیم میآید، سؤالِ جعل است، یا درخواستِ جعلی.
پرسش: اینجا فقط درخواست میتواند باشد، سؤال به معنی پرسیدن بود این باید «هل» میآورد.
پاسخ: سؤال به معنای پرسیدن هم هست، به معنای درخواست هم هست، هر دو جور؛ اگر «هل تجعل» باشد، سؤال است، اگر «اجعل» باشد، درخواست است. چون ما در آیه، در آیه هر دو را تقدیر گرفتیم، «اجعل» را هم تقدیر گرفتیم، «تجعل» را هم تقدیر گرفتیم.
«فكأن مقصودهما»، مقصود بیضاوی و کشاف این است که حضرت ابراهیم سؤال میکند از خدا این مطلب را که خدا قرار بدهد بعض را ایضاً مفعولِ جعل، همانطور که، مثل خودِ ابراهیم که مفعول جعل قرارش داد. خداوند ابراهیم را مفعول جعل قرار داد، حضرت ابراهیم هم دارد سؤال میکند که بعض ذریه مرا هم مفعول جعل قرار بده. «كما قلناه و العبارة وقعت قاصرة عنه»، عبارت کشاف و بیضاوی از این معنایی که ما کردیم قاصر است.