90/08/12
بسم الله الرحمن الرحیم
تفسیر عبارت و الزجر فاهجر /طهارت /احکام القرآن
موضوع: احکام القرآن /طهارت /تفسیر عبارت و الزجر فاهجر
تفسیر عبارت والرجز فاهجر و بررسی افاده حصر و معنای بت در آیه
صفحه ۷۳، سطر چهاردهم: «﴿وَ الرُّجْزَ فَاهْجُرْ﴾[1] ای خص الرجز بوجوب الاجتناب و الحصر اضافی او یکون التقدیم لغیره».[2]
بحث در آیه دهم داشتیم که آیه ۴ و ۵ سوره مدثر بود. فرموده بود: ﴿وَ ثِيَابَكَ فَطَهِّرْ﴾[3] ﴿وَ الرُّجْزَ فَاهْجُرْ﴾.[4] ما ﴿وَ ثِيَابَكَ فَطَهِّرْ﴾[5] را توضیح دادیم، رسیدیم به ﴿وَ الرُّجْزَ فَاهْجُرْ﴾،[6] این را هم میخواهیم توضیح بدهیم. در تفسیر این قسمت از آیه اقوال مختلف داریم. ابتدا قولی را که به نظرمان میرسد طرح میکنیم.
آیه به نظر ما مفید حصر است؛ زیرا که مفعول را بر فعل مقدم کرده و قانون داریم که تقدیم ما حقه التأخیر یفید الحصر، پس آیه مفید حصر است: فقط از رجز اجتناب کن. خب، حصر به نظر میرسد که باعث حصر بعضی چیزها میشود که آنها هم اجتنابشان واجب است؛ لذا باید حصر توجیه بشود.
ایشان میفرماید که یا باید گفت که حصر در اینجا اضافی است؛ یعنی آیه مفید حصر هست ولی حصرش اضافی است. وقتی میگوییم که فقط رجز را اجتناب کن، مفهومش این است که بعضی چیزهای دیگر که حالا ذکر نمیکنیم، آنها را لازم نیست اجتناب کنی؛ نه اینکه هیچ چیزی را لازم نیست اجتناب کنی، فقط یک چیز لازم الاجتناب است و آن رجز است.
اگر اینطور باشد حصر میشود حصر حقیقی، و ما حصر را حصر حقیقی نمیگیریم. حصر در اینجا حصر اضافی است؛ یعنی این «فقط»ای که میگوییم در مقابل آن چیزهایی است که اجتناب ازش لازم نیست؛ یعنی در مقابل آنها که ملاحظه کنی، این یکی را فقط... یعنی فرض کنید که چند چیز مطرح بوده، یکیاش رجز بوده، چند تای دیگر هم بودند یا یکی دیگر هم بوده که واجب الاجتناب نبوده.
آنوقت اشخاص فکر میکردند یا پیغمبر فکر میکرد که باید از همه اینها اجتناب بشود، خداوند فرمود فقط رجز را اجتناب کن، آن یکی دیگر را لازم نیست؛ البته تعیین نمیکنیم چه بوده چون ذکر نشده و ما هم نمیدانیم چه بوده.
فقط میگوییم این رجز در کنار چیزی که واجب الاجتناب نبوده قرار داشته و دیگران یا پیغمبر فکر میکردند که همه واجب الاجتناب است، خداوند فرمود فقط رجز را اجتناب کن؛ یعنی آن یکی دیگر یا آن چند تای دیگر لازم الاجتناب نیستند.
میشود حصر اضافی، آنوقت مشکل حل میشود؛ چون آیه میفهماند که یک چیز باید اجتناب شود و آن رجز است، در حالی که ما میدانیم خیلی چیزها باید اجتناب بشود، تنها این نیست. پس حصر را نمیتوانیم حصر حقیقی بگیریم، بنابراین باید حصر را اضافی بگیریم. این توجیه اول بود.
توجیه دوم اینکه تقدیم را ما در اینجا للحصر قرار دادیم؛ میتوانیم مثلاً کاری بکنیم که تقدیم للاهمیة باشد؛ یعنی لنگر بحث روی رجز بودن است، چون رجز است باید ترک بشود و اجتناب بشود. پس توجه بکنید که تقدیم را در اینجا برای حصر نمیگیریم.
اگر تقدیم برای حصر نشد و آیه مفید حصر نشد، دیگر مشکلی نداریم که بخواهیم حمل کنیم بر حصر اضافی. پس برای رفع مشکل یا باید بگوییم اصلاً آیه مفید حصر نیست و تقدیمش به خاطر مثلاً اهمیت است، یا اینکه باید اگر آیه را مفید حصر بگیریم، حصر را حصر اضافی قرار بدهیم.
صفحه ۷۳ هستیم، سطر چهاردهم: «﴿وَ الرُّجْزَ فَاهْجُرْ﴾ ای خص الرجز بوجوب الاجتناب»؛[7] فاهجر را دارد معنا میکند، به صورت امر هم معنا میکند، اما در ضمن حصر را هم دارد میآورد: خص الرجز، اختصاص بده رجز را به وجوب اجتناب. میدانید کلمه خص عکس استعمال میشود در موارد مختلف، اینجا هم همینطور است؛ یعنی وجوب اجتناب را اختصاص بده به رجز، نه رجز را اختصاص بده به وجوب اجتناب؛ وجوب اجتناب را اختصاص بده به رجز و فقط رجز را اجتناب کن.
«و الحصر اضافی»؛ حصری که از این آیه استفاده میشود حصر اضافی است، لذا اشکال ندارد، آیه مشکلی درست نمیکند. یا اینکه نگوییم حصر است و حصر اضافی است، بلکه بگوییم: «او یکون التقدیم لغیره»، یعنی لغیر الحصر؛ تقدیم برای حصر نبوده، تقدیم مفعول، تقدیم ما حقه التأخیر که رجز است برای افاده حصر نبوده بلکه مثلاً برای اهمیت بوده، بنابراین از آیه حصری استفاده نمیشود تا ما بخواهیم آن حصر را توجیه کنیم.
ما در اینجا رجز را به معنای پلیدی گرفتیم، هرچند مشخص نکردیم ولی به معنای پلیدی گرفتیم. گروهی رجز را به معنای بت گرفتند؛ معنای دومی است که بر این آیه میخواهیم بکنیم. رجز را به معنای بت گرفتند، خب خطاب هم به پیغمبر است؛ آنوقت به پیغمبر گفته میشود تو بت را ترک بکن و از بت دوری کن، در حالی که پیغمبر بریء از بت بوده لم یزل و لا یزال؛ هم در گذشته هم در آینده اصلاً ایشان به بت کاری نداشته که خدا دستور بدهد بت را ترک بکن.
پس باید بگوییم مراد ثبات بر ترک است؛ از پیغمبر خواسته شده که بر این ترک ثابت بماند. البته این حرف هم خیلی تمام نمیشود؛ چون همانطور که ما گفتیم حضرت لم یزل و لا یزال بریء از بت است؛ لم یزل یعنی در گذشته، لا یزال یعنی در آینده، آن هم با تأکید، حتماً همیشه در گذشته و همیشه در آینده. خب اگر کسی همیشه در آینده بریء از بت است، معنا ندارد به او بگوییم ثبات بر ترک داشته باش، یا بگوییم ترک داشته باش یا بگوییم ثبات بر ترک داشته باش.
نه نسبت به گذشته میتوانیم بگوییم ثبات بر ترک داشته باش، نه نسبت به آینده میتوانیم بگوییم ثبات بر ترک؛ نه نسبت به گذشته میتوانیم بگوییم ترک بکن، نه نسبت به آینده میتوانیم بگوییم ثبات بر ترک داشته باش. پس این هم خیلی روشن نیست؛ لذا ایشان میفرماید احتمال دارد که در این حالت بگوییم خطاب به پیغمبر نیست، خطاب به اعم است، به همه دارد خطاب میکند.
اگر پیغمبر تنها مورد نظر بودند خب بله، جا داشت که این اشکال پیش بیاید؛ اما چون مورد نظر خداوند کل مردم است، ﴿وَ الرُّجْزَ فَاهْجُرْ﴾[8] خطاب ظاهریاش به پیغمبر است، خطاب واقعیاش به کل مردم است؛ اگر اینطوری بگوییم دیگر مشکلی پیش نمیآید.
بعد میفرماید که شاید هم مراد عبادت بت نباشد؛ خطاب به پیغمبر است ولی مراد عبادت بت نیست، مراد کسر بت است، شکستن بت است، به پیغمبر دستور شکستن میدهد. همچنین مراد اهانت به بت است؛ هجران کن و دوری کن معنایش این است که بت را بشکن، یا اینکه بهش اهانت کن در حدی که برایت ممکن است.
حالا اهانت، اهانت شکستن نباشد؛ مثلاً فرض کنید نمیگذارند، مشرکین نمیگذارند بشکنی، در حدی که برایت ممکن است اهانت کن؛ شکستن اهانت خیلی عالی است، اما اگر ممکن نبود در حد ممکن اهانت کن. خب اگر این باشد خطاب میتواند به پیغمبر باشد و میتواند هم خطاب اعم باشد؛ چون میفرماید که این بت را بشکن، حالا چه پیغمبر بشکند چه دیگری؛ اهانت کن، چه پیغمبر چه دیگری.
ولی اگر خطاب را به پیغمبر، به خصوص پیغمبر بگیریم اینجا دیگر اشکالی نیست؛ آنجا که ما اشکال میکردیم این بود که اهجر را به معنای ترک عبادت بگیریم: شما بت را ترک بکن یعنی عبادتش نکن و او را نپرست؛ خب آن که در مورد پیغمبر تحصیل حاصل است، وجود دارد و خود خدا هم میداند پیغمبر معصوم است و نمیکند این کار را.
آنوقت آن سؤال پیش میآمد، ما ناچار بودیم یا بگوییم مراد ثبات بر هجر است، یا بگوییم که نه، احتمال دارد که اصلاً خطاب به پیغمبر باشد ظاهراً و خطاب به همه باشد باطناً، آنوقت توجیه میخواستیم بکنیم؛ ولی در این یکی احتیاجی به توجیه نداریم، میگوییم که بت را بشکن، خب خود پیغمبر هم میتواند مأمور به این امر باشد، دیگران هم میتوانند. ولی در عین حال باز احتمال میدهیم در همین فرض دوم هم که خطاب اعم باشد؛ یعنی خطاب به پیغمبر تنها نباشد، خطاب به همه باشد.
پس این قول را جمع کنیم اینطور میشود؛ قول را جمع کنیم: این قول میگوید خطاب یا به پیغمبر است یا به کل مردم است. در هر یک از دو حال، یا اینکه مراد از هجران ترک عبادت است، یا مراد از هجران کسر و توهین است. اگر کسر و توهین باشد هیچ احتیاج به توجیه ندارد چه خطاب به مردم باشد چه خطاب به پیغمبر.
اگر مراد ترک عبادت باشد و خطاب به مردم باشد توجیه لازم نیست، اما اگر خطاب به پیغمبر باشد توجیهش این است که ثبات بر هجران داشته باش. که عرض کردم این هم خیلی به دل نمیچسبد؛ ثبات بر هجران داشته باش این هم تحصیل حاصل است، نسبت به پیغمبر تحصیل حاصل است. به ما میتواند بگوید حالا که ترک کردی ثبات بر ترک داشته باش، ولی به پیغمبری که مسلماً ثبات بر ترک دارد و احتیاج به امر نیست، احتیاجی نیست.
ظاهراً باید گفت این همانطور که در بسیاری از خطابها هست، خطاب ظاهریاش به پیغمبر است، خطاب واقعیاش به همه است. اینطوری توجیه کنیم مشکل حل است، که این توجیه هم توی عبارت ایشان هست.
تطبیق قول دوم در معنای رجز و بررسی شمول خطاب آیه
«و قیل الرجز بالضم و الرجز بالکسر هو الصنم»[9] خب، ترک بکن رجز را یعنی بت را ترک کن، یعنی چه؟ «و المراد عدم عبادته»، دو خط بعد: «او کسره و اهانته». مراد این است که عبادت نکن؛ مراد یعنی مراد به هجران، مراد به هجران این است که این بت را عبادت نکن و تعظیم نکن و ثبات بر هجرش داشته باش.
«فانه» تعلیل برای آوردن ثبات است؛ چرا قید ثبات را میآورید؟ میفرماید: «فانه صلیاللهعلیهوآلهوسلم کان بریئاً منه»، یعنی من الصنم، «لم یزل و لا یزال»، هم در گذشته هم در آینده؛ بنابراین نمیشود به ایشان گفت عبادت را ترک بکن و عبادت نکن، بلکه باید گفت ثبات بر عبادت نکردن داشته باش.
نه میشود به ایشان دستور ترک بدهیم چون ایشان مبتلا نبوده که بخواهد ترک کند، نه میشود دستور عدم عبادت داد چون ایشان عبادت نمیکند؛ پس باید دستور، دستور به ثبات باشد که بر این کاری که الان داری ثابت بمان. این یک توجیه بود؛ مراد از هجران را عدم عبادت گرفتیم، منتها اینطوری توجیه کردیم.
«و یحتمل» که در حینی که مراد از هجران عدم عبادت است، مراد از خطاب اعم باشد: «و یحتمل ان یکون المراد اعم»، یعنی مراد از خطاب اعم باشد، نه مراد از هجران اعم باشد.
شاهد این است که پشت سرش خود ایشان میگوید: «فیدخل غیره»؛ این فیدخل تفریع میکند بر اعم؛ چون مراد از خطاب اعم است فیدخل غیر پیغمبر، نه چون مراد از هجران اعم است فیدخل غیر پیغمبر، که مناسبت ندارد که بگوییم چون مراد از هجران اعم است پس غیر پیغمبر هم داخل است، بلکه چون مراد از خطاب اعم است فیدخل غیر پیغمبر.
عبارت دارد: «و ترک من اهله و رعیته»؛ نسخه دیگر هم که من نگاه کردم کلمه «ترک» را داشت. اگر ترک را نداشته باشیم، ببینید عبارت را چطوری معنا میکنیم: فیدخل غیره من اهله و رعیته، خیلی عبارت روان میشود؛ داخل میشود غیر پیغمبر که عبارت است از اهل پیغمبر و رعیت پیغمبر، همه اینها داخلاند.
اما کلمه ترک را داریم؛ چون کلمه ترک را داریم، در دو نسخه هم من دیدم این کلمه موجود است، دیگر اینطوری نمیتوانیم معنا کنیم که الان معنا کردم. باید ترک من اهله و رعیته را عطف بگیریم بر «المراد عدم عبادته»؛ مراد این است که عبادت نکن، یا ترک کن، و ترک من اهله.
البته «او» ندارد کتاب، یک مقدار مشکلش هم این است که «او» ندارد؛ یعنی و المراد عدم عبادته، یا و المراد ترک، یعنی ترک عبادته دیگر. پاورقی ما نوشته: عطف علی قوله المراد عبادته؛ و المراد عبادته هم تازه دارد، عطف علی قوله المراد عبادته، که این هم خیلی صاف نیست، اصلاً خود پاورقی هم معلوم نیست چه نوشته. عطف بر و المراد هم نمیشود گرفت، عطف بر عدم عبادته باید بگیرید، آن هم تازه عدم عبادته نه عبادته.
پرسش: اگر معطوف بر المراد بشود، اینطور میشود گفت که از ناحیه پیغمبر ثبات است، اما عبادت پیغمبر... بعد تعلق بگیرد به اهلش، دیگر اصلاً پیغمبر را نمیآورد، مثلاً چرا اهل و رعیت پیغمبر را میآورد؟
پاسخ: شما فرمودید که عطف بگیریم بر اعم؛ یعنی یحتمل ان یکون المراد اعم، و ان یکون المراد ترک من اهله و رعیته؛ یعنی احتمال دارد که مراد اعم از پیغمبر و غیر پیغمبر باشد، و یحتمل ان یکون المراد ترکی که از اهل پیغمبر و رعیت پیغمبر صادر شود.
پرسش: چون که میفرمایید عطف به اعم بدهیم، خبر یکون منصوب است، باید ترکا بخوانیم.
پاسخ: بله.
پرسش: ولی اگر اینجور عطف به اعم بشود، از نظر معنا مشکل ندارد، از نظر لفظ مشکل دارد.
پاسخ: یحتمل ان یکون المراد اعم، و ان یکون المراد ترکا من اهله و رعیته. علی ای حال عبارت صاف نیست، اینی هم که شما دارید توضیح میدهید، بعضیها خب میگویید، اما عبارت در هر صورت صاف نیست.
آنوقت باید این را اضافه کرد که مراد از اهل هم آل پیغمبر نیست، والا همان اشکالی که در مورد پیغمبر است در مورد آلش هم هست؛ آنها هم ثبات بر عدم عبادت صنم دارند، ثبات بر هجر دارند. مراد از اهل شاید آنی باشد که واو «و رعیته» به عنوان عطف تفسیر، تفسیرش میکند، شاید این باشد.
البته اگر خود پیغمبر هم داخل بشود، آنوقت من اهله هم به معنای اصلیاش باشد اشکال ندارد؛ چون خود پیغمبر هم داخل است، اهل هم داخل است، رعیت هم داخل است، آنوقت به اعتبار رعیت گفته میشود ترک.
«او کسره و اهانته»؛ این عطف بر «عدم عبادته» است. این قسمت از عبارت دیگر روشن است؛ یعنی مراد از هجران، هجران رجز و بت، یا عدم عبادت است که گفتیم، او کسره و اهانته، یا کسر و اهانت بت است؛ کسر، یا اگر کسر نشد اهانت «بمهما امکن»، به آن مقدار ممکن؛ چون ممکن است کسر هم در آن زمانی که آیه نازل شده مقدور نبوده، ولی اهانت مقدور بوده، اهانت هم ممکن است درجات عالیاش مقدور نبوده، ما میگوییم بمهما امکن، به هر مقداری که ممکن است.
«له او اعم»؛ کسر و اهانت به مقدار ممکن لازم است و مأمور به است برای پیغمبر یا اعم از پیغمبر، دوباره همان حرفها میآید. در احتمال اینکه مراد از هجران عدم عبادت باشد، در آن فرضی که مراد عدم عبادت باشد دو تا احتمال دادیم: یکی اینکه مخاطب پیغمبر تنها باشد، یکی مخاطب اعم از پیغمبر باشد. در این فرض دوم هم که مراد از هجران کسر و اهانت باشد، باز دو احتمال میدهیم: له او اعم؛ یعنی این خطاب مال پیغمبر است یا اعم از پیغمبر است.
دقت کنید عبارت را آیا میتوانیم این نحوه دوم معنا کنیم: امکن له، که له را جدا از امکن نکنیم؟ من له را جدا از امکن کردم، اینطور کردم: کسره و اهانته بمهما امکن، بعد گفتم این وظیفه هو له او اعم. اما حالا ممکن است اینطوری بگویید که: ما بگوییم کسره و اهانته بما امکن له، به آنچه که ممکن است بر پیغمبر، او اعم یعنی اعم از مهما امکن؛ این را نمیشود گفت، چون اعم از مهما امکن که وظیفه قرار نمیگیرد، اعم از ما امکن نمیتواند وظیفه قرار بگیرد، به مقدار ممکن ما وظیفه داریم نه مازاد. پس همانطور که اول معنا کردم بهتر از این دومی است، نه بهتر، متعین است.
پرسش: اگر اینجوری هم باشد میشود؛ بگوییم بمهما امکن له او بمهما امکن للاعم.
پاسخ: خب همین را کردیم دیگر، ما هم اولش گفتیم؛ شما دارید...
پرسش: شما جدا میکنید.
پاسخ: نه، جدا میکنیم برای فهماندن مطلب؛ شما دارید همانطور که من معنا میکنم معنا میکنید. میفرمایید به مقداری که ممکن است برای پیغمبر و به مقداری که ممکن است برای اعم از پیغمبر؛ من هم دارم همینجور معنا میکنم، منتها جدا که میکنم برای اینکه بهتر مطلب روشن بشود. او کسره و اهانته بمهما امکن، یعنی وظیفه این است که بشکنید یا اینکه و اهانت کنید به مقدار ممکن؛ این شکستن و اهانت کردن وظیفه کیست؟ له، وظیفه پیغمبر است یا وظیفه اعم از پیغمبر است.
همانطور که شما دارید معنا میکنید من دارم معنا میکنم؛ معنای دومی که عرض کردم میخواهم بگویم درست نیست، که اعم را به معنای اعم از ما امکن بگیریم، این درست نیست، چون اعم از ما امکن نمیتواند وظیفه باشد. خب این عبارت حل است؛ این عبارت او کسره و اهانته بمهما امکن له او اعم حل است، مشکلی تویش نیست. این هم قول دوم بود تمام شد.
بررسی سایر اقوال در معنای رجز و تناسب آیه با آیات قبلی
پس در قول دوم توجه کردید دو تا فرض آمد: یک فرض اینکه مراد از هجران عدم عبادت باشد، یک فرض هم این است که مراد از هجران کسر و اهانت باشد؛ در هر دو فرض هم دو تا احتمال داشتیم: یک احتمال این بود که مخاطب پیغمبر تنها باشند، یک احتمال این بود که مخاطب اعم از پیغمبر باشند. این قول دوم تمام شد.
حالا قول سوم گفته مراد از رجز یا رجز نه بت است و نه پلیدی و نجاست، بلکه مراد عذاب است. خب، تو از عذاب دوری کن یعنی موجب عذاب را فراهم نکن، آنچه را که عامل استحقاق عذاب میشود ترک بکن؛ حالا آن چیز هرچه هست، هر گناهی، چه عبادت اصنام باشد چه گناهان دیگر باشد، هرچه که موجب عذاب شود ترک کن، که آیه دیگر عام میشود.
«و قیل الرجز هو العذاب»؛ خب عذاب را ترک بکن که این کار پیغمبر نیست که عذاب را ترک بکند، پس مراد این است که واجب است اجتناب موجب العذاب، یعنی عامل عذاب؛ آنچه که باعث استحقاق عذاب میشود آن را ترک بکن. موجب عذاب چیست؟ شرک است، عبادت اصنام است و غیر شرک و عبادت اصنام من المعاصی است مطلقاً، هر معصیتی باشد؛ مطلقاً یعنی هر معصیتی باشد. این هم قول سوم.
قول چهارم تفصیل است؛ یعنی میگوید رجز با کسر عذاب است، رجز با ضم صنم است. پس این قول چهارم دارد بین قول دوم و سوم جمع میکند؛ منتها میگوید اگر رُجز بخوانی قول دوم، اگر رِجز بخوانی قول سوم.
«قال فی القاموس: الرجز بالکسر و الضم القذر»؛ رجز یا رجز به معنای پلیدی است، یک؛ «عبادة الاوثان» دو؛ «العذاب» سه؛ «الشرک» چهار. چهار تا معنا برایش میآورد، مشترکش میکند بین چهار تا معنا. بعد مرحوم محقق میفرماید: «فعلی الاول»؛ فعلی الاول یعنی بنابر اینکه رجز به معنای قذر باشد، چهار تا معنا ذکر کرد دیگر، علی الاول یعنی بنابر اینکه رجز به معنای قذر باشد.
یا علی الاول یعنی بنابر اولین تفسیر از این چند تا تفسیری که کردیم، که آن هم توجه کردید در تفسیر اول هم ما نگفتیم رجز به چه معناست، ولی ظاهرش این بود که خواستیم رجز را به معنای پلیدی بگیریم؛ پس علی الاول میتواند اشاره به آن هم باشد، اما خب این خیلی دور است، یک خرده دور میشود. همان علی الاول یعنی بنابر اولین معنا که در قاموس آمده، که همان معنای قذر است.
«یکون»، ضمیر یکون برمیگردد به قوله ﴿وَ الرُّجْزَ فَاهْجُرْ﴾؛[10] یکون این قول خدا «تأکیداً لقوله»[11] قبلیاش که ﴿وَ ثِيَابَكَ فَطَهِّرْ﴾[12] است. تأکید او را میکند؛ چون ﴿وَ ثِيَابَكَ فَطَهِّرْ﴾ یعنی از پلیدی اجتناب کن، ﴿وَ الرُّجْزَ فَاهْجُرْ﴾[13] هم بنابر اینکه رجز به معنای پلیدی باشد یعنی از پلیدی اجتناب کن، پس این تأکید آن است، یعنی آیه بعدی تأکید آیه قبلی است.
«و تفسیراً له»؛[14] هم تأکید اوست هم تفسیر اوست، یعنی عطف تفسیر است.
«و هو هنا المناسب لتکبیر الصلاة و طهارة الثیاب». ضمیر «هو» را برمیگردانیم به قول خدا ﴿وَ الرُّجْزَ فَاهْجُرْ﴾.[15] «هنا»[16] یعنی در اینجا؛ اینجا یعنی چه؟ یعنی رجز فاهجری که بعد از ﴿وَ ثِيَابَكَ فَطَهِّرْ﴾[17] آمده و بعدتر از ﴿وَ رَبَّكَ فَكَبِّرْ﴾[18] آمده. در سوره مدثر آیه سوم ﴿وَ رَبَّكَ فَكَبِّرْ﴾ است، آیه چهارم ﴿وَ ثِيَابَكَ فَطَهِّرْ﴾[19] است، آیه پنجم ﴿وَ الرُّجْزَ فَاهْجُرْ﴾[20] است.
﴿وَ الرُّجْزَ فَاهْجُرْ﴾ بعد از ﴿وَ ثِيَابَكَ فَطَهِّرْ﴾[21] آمده و بعدتر از ﴿وَ رَبَّكَ فَكَبِّرْ﴾[22] آمده؛ هنا یعنی اینجا که بعد از این دو آیه واقع شده. «هو»[23] یعنی این معنای اول، هنا در اینجایی که آیه ﴿وَ الرُّجْزَ فَاهْجُرْ﴾[24] بعد از ﴿وَ ثِيَابَكَ فَطَهِّرْ﴾[25] است و بعد از ﴿وَ رَبَّكَ فَكَبِّرْ﴾[26] است؛ چون ﴿وَ رَبَّكَ فَكَبِّرْ﴾ آیه سوم سوره مدثر است، بعدش آیه چهارم است که ﴿وَ ثِيَابَكَ فَطَهِّرْ﴾[27] است، بعد هم آیه پنجم است که ﴿وَ الرُّجْزَ فَاهْجُرْ﴾[28] است.
اگر ما، اگر ما رجز را به معنای قذر بگیریم، به همان معنای اول بگیریم، آنوقت ﴿وَ الرُّجْزَ فَاهْجُرْ﴾[29] آیهای میشود که با دو آیه قبل مناسبت بیشتری دارد؛ یعنی با ﴿وَ ثِيَابَكَ فَطَهِّرْ﴾[30] و با ﴿وَ رَبَّكَ فَكَبِّرْ﴾[31] مناسبت پیدا میکند.
﴿وَ رَبَّكَ فَكَبِّرْ﴾ اشاره دارد بنابر برداشتی که شده به تکبیرة الاحرام نماز، ﴿وَ ثِيَابَكَ فَطَهِّرْ﴾[32] بنابر برداشتی که شده اشاره دارد به طهارت ثیاب للصلاة، آنوقت ﴿وَ الرُّجْزَ فَاهْجُرْ﴾[33] هم اشاره پیدا میکند به اینکه از پلیدی اجتناب کن برای انجام صلاة.
آنوقت این سومین آیه میتواند با آن دو آیه قبلی مناسب باشد؛ با آن دو آیه قبلی مناسب باشد چون آن دو آیه قبلی مربوط به نماز میشوند، منتها یکی مربوط به تکبیر، یکی مربوط به طهارت ثیاب؛ این آیه سوم را هم باز به همین بیانی که داریم میکنیم مربوطش میکنیم به صلاة و بیان میکنیم که در صلاة از پلیدی دوری کن.
پس «هو»[34] را، ضمیر هو را برمیگردانیم به اولی که عبارت است از قذر؛ یعنی اینطور میگوییم، هو را اینطور معنا میکنیم: اگر، اگر رجز به معنای قذر باشد، این آیه در اینجا مناسب میشود با تکبیر صلاة که آیه سوم است و طهارت ثیاب که آیه چهارم است.
حالا اگر ضمیر هو را برگردانیم به خود قوله تعالی ﴿وَ الرُّجْزَ فَاهْجُرْ﴾،[35] آن هم میشود؛ و هو یعنی این آیه ﴿وَ الرُّجْزَ فَاهْجُرْ﴾ با توجه به اینکه معنای اول را درش انتخاب کردیم، هنا یعنی حالا که بعد از این دو آیه ذکر شده، مناسب میشود، این خود قول خدا مناسب میشود با تکبیر صلاة که مفاد آیه سوم است و طهارت ثیاب که مفاد آیه چهارم است.
پس ضمیر هو را چه برگردانید به معنای اول و بگویید مراد از هو این است که رجز به معنای قذر باشد، و چه برگردانید هو را به قول خداوند متعال ﴿وَ الرُّجْزَ فَاهْجُرْ﴾ با توجه به اینکه معنای قذر را برای رجزش انتخاب کنیم، فرقی نمیکند؛ ضمیر به هرکدام از این دو تا برگردد، مطلب همین است که عرض شد.
پرسش: اگر ما آیه اول را، ثیابک را به طهارت ظاهری بزنیم و آیه دوم را هم به طهارت ظاهری بزنیم، دیگر درست درنمیآید، تکرار میشود.
پاسخ: تأکید، آیه دوم تأکید است، تکرار نیست.
پرسش: خب ما اینطور بگوییم: برای نماز اول طهارت ظاهری است، بعد طهارت باطنی؛ پس این را به شرک بزنیم، منظور از رجز را شرک بگیریم که از شرک دوری کن.
پاسخ: بله خب آن هم یک حرف دیگر است که ﴿وَ ثِيَابَكَ فَطَهِّرْ﴾[36] اشاره باشد به اینکه طهارت ظاهری داشته باش، ﴿وَ الرُّجْزَ فَاهْجُرْ﴾[37] اشاره دارد به اینکه طهارت از شرک داشته باش. این را که قبلاً گفتیم، این هم جزء اقوال قبلی بود که ﴿وَ الرُّجْزَ فَاهْجُرْ﴾ یعنی شرک نداشته باش.
پرسش: میخواهیم بگوییم مناسب است با آیات قبلی دیگر.
پاسخ: این یک بحث است، خب بله، آن یک قول است. این قولی که الان ما داریم نقل میکنیم این است که ﴿وَ الرُّجْزَ فَاهْجُرْ﴾ به معنای ترک پلیدی باشد و این تأکید ﴿وَ ثِيَابَكَ فَطَهِّرْ﴾[38] بشود؛ این هم یک قول است، یک احتمال است. ما داریم الان احتمالات را نقل میکنیم، حالا شما ممکن است یکی از این احتمالات را ترجیح بدهید بر بقیه.
«و علی هذا حملت فی بعض استدلالات الاصحاب»؛[39] یعنی به همین معنای قذر حمل شده ﴿وَ الرُّجْزَ فَاهْجُرْ﴾[40] در بعضی استدلالات اصحاب. وقتی اصحاب دارند استدلال میکنند پیداست که حالا یا تصریح میکنند یا از محتوای کلامشان پیدا میشود که رجز را در اینجا به معنای قذر گرفتند و دارند به ﴿وَ الرُّجْزَ فَاهْجُرْ﴾ استدلال میکنند تا اجتناب از قذر را واجب کنند. در وقتی که دارند استدلال میکنند، پیداست که الرجز را به معنای قذر گرفتند.
«و قیل معناه»،[41] این دیگر آخرین قولی است که ما در اینجا نقل میکنیم برای تفسیر ﴿وَ الرُّجْزَ فَاهْجُرْ﴾:[42] «و قیل معناه»،[43] معنای قول خداوند متعال که فرموده ﴿وَ الرُّجْزَ فَاهْجُرْ﴾:[44] «اخرج حب الدنیا عن قلبک»؛[45] ﴿وَ الرُّجْزَ فَاهْجُرْ﴾[46] یعنی حب دنیا را که رجز است ترک بکن، از قلبت بیرون کن؛ زیرا که حب دنیا رأس کل خطیئه است، اگر او را ترک کردی همه خطایا را ترک کردی.
پس وقتی میفرماید ﴿وَ الرُّجْزَ فَاهْجُرْ﴾، کنایه از اینکه همه گناهان را کنار بگذار؛ منتها ظاهرش این است که حب دنیا را کنار بگذار، و چون حب دنیا منشأ بقیه گناهان است معنایش این است که همه گناهان را کنار بگذار. این هم معنایی است که برای این آیه اخیراً گفته شد.
پرسش: استاد رجز به معنای حب دنیا آمده؟
پاسخ: بله.
پرسش: یعنی در لغت...؟
پاسخ: نه، رجز به معنای پلیدی باطنی است، به معنای خطیئه است؛ منتها چون همه خطایا را در تحت حب دنیا جمع میکنیم، میتوانیم بگوییم رجز همان حب دنیاست، چون تمام خطایا در تحت حب دنیا جمع میشود. رجز به معنای پلیدی است، پلیدی باطنی یعنی خطیئه؛ منتها چون همه خطایا تحت حب دنیاست، عنوان حب دنیا را معنای رجز گرفتند.