90/08/09
بسم الله الرحمن الرحیم
بررسی مراد از مشرک و حکم نجاست مشرکین /طهارت /احکام القرآن
موضوع: احکام القرآن /طهارت /بررسی مراد از مشرک و حکم نجاست مشرکین
بررسی مراد از مشرک در آیه و حکم نجاست مشرکین و ملاقی آنها
صفحه ۶۸، سطر هفتم: «ثم ان الظاهر من المشرک هو الذی اثبت للواجب شریکاً فهو غیر الموحد».[1]
بحث سر آیه ۲۸ سوره توبه که ما هشتمین آیه قرارش دادیم داشتیم؛ که آیه اینچنین بود: ﴿إِنَّمَا الْمُشْرِكُونَ نَجَسٌ فَلاَ يَقْرَبُواْ الْمَسْجِدَ الْحَرَامَ بَعْدَ عَامِهِمْ هَذَا﴾.[2] در این آیه حکم شده که مشرکین نجساند و بعد از این سال که سال نهم هجرت است نباید وارد مسجد بشوند، نباید نزدیک مسجد بشوند که ما این را کنایه قرار دادیم از ورود در مسجد؛ گفتیم نباید وارد در مسجد بشوند که بعداً در مورد این مسئله صحبت بیشتر خواهیم کرد.
بحث ما در نجاست مشرکین بود که بیان کردیم از آیه صریحاً نجاست اینها استفاده میشود. الان میخواهیم بحث کنیم که مشرک کیست؟ آیا مشرک فقط همان غیرموحدین هستند، یهود و نصاری که جزء موحدین به حساب میآیند آنها را مشرک حساب نمیکنیم و اهل کتاب مشرک نیستند و آنها اجازه ورود در مسجد دارند، یا اینکه مشرک شامل آنها هم میشود؟
ابتدا میفرمایند که مراد از مشرک کسانی هستند که برای خدا شریک قائلاند و موحد نیستند؛ بنابراین اهل کتاب را نمیشود داخل در مشرکین قرار بدهیم و بر آنها حکم کنیم که نجساند و حق ورود در مسجد ندارند. حکم به نجاست آنها ممکن نیست؛ یعنی از این آیه استفاده نمیشود.
بعد تأیید میکنند که اهل کتاب هم مشرکاند. شاهد هم بر مدعا میآورند که ﴿وَ قَالَتِ الْيَهُودُ عُزَيْرٌ ابْنُ اللّهِ وَ قَالَتْ النَّصَارَى الْمَسِيحُ ابْنُ اللّهِ﴾[3] خب این الان، این قسمت شرک یهود و شرک نصاری را افاده نمیکند، تصریح به شرکشان نمیکند؛ میگوید اینها گفتند خدا پسر دارد، نگفتند پسرش خداست؛ پسر را شریک قرار ندادند، فقط مدعی شدند که خدا پسر دارد.
این باطل است ولی شرک نیست؛ شاید در حد کفر باشد ولی شرک به حساب نمیآید. شرک در صورتی است که این پسر را شریک خدا قرار بدهند. ولی ذیل آیه دارد: ﴿سُبْحَانَهُ عَمَّا يُشْرِكُونَ﴾؛[4] این تعبیر را دارد و این تعبیر هم ذیل همین آیه است؛ یعنی میفهماند که اینها دارند شرک میورزند. چه عزیر را پسر خدا بدانند، چه مسیح را پسر خدا بدانند، در هر صورت این خودش شرک است؛ پس خداوند در ذیل آیه فهمانده که اینها مشرکاند.
وقتی که مشرکاند، داخل در این آیه میشود، داخل در آیه مورد بحث میشوند که ﴿إِنَّمَا الْمُشْرِكُونَ نَجَسٌ﴾،[5] یعنی حتی اهل کتاب هم.
خب، پس در اینجا دو مطلب گفته شد: یکی اینکه مشرک را اختصاص بدهیم به کسانی که در خالقیت و ربوبیت برای خدا شریک قائلاند، دوم اینکه نه، اهل کتاب را هم داخل کنیم به دلیل همین آیهای که عرض کردیم.
پرسش: در کتاب ما «تعالی عما یشرکون» نوشته، شما فرمودید: ﴿سُبْحَانَهُ﴾.[6]
پاسخ: کتاب ما دارد ﴿سُبْحَانَهُ عَمَّا يُشْرِكُونَ﴾ کتاب شما «تعالی عما یشرکون»؟ باید آیه را نگاه کرد. نه، این آیهای که الان خواندیم آیه ۳۰ و ۳۱ توبه است. آیه ۳۱ را ببینید.
پرسش: بله، ﴿سُبْحَانَهُ عَمَّا يُشْرِكُونَ﴾ دارد.
پاسخ: ﴿سُبْحَانَهُ﴾ دارد؟ خب، کتاب ما راست است، کتاب شما باید اصلاح بشود.
صفحه ۶۸ایم، سطر هفتم: «ثم ان الظاهر من المشرک»[7] که در آیه آمده، «هو الذی اثبت للواجب شریکاً فهو غیر الموحد»؛ مشرک با موحد فرق میکند. این یک مقدمه، و کتابی موحد است، این دو مقدمه، نتیجه این است: پس کتابی مشرک نیست. البته بعضی از کتابیها هستند که موحد نیستند، آنها قائل به چند خدا هستند؛ لذا ایشان وقتی میخواهد کتابی را خارج کند، میگوید: «فلا یدخل الموحد الکتابی» حکم را اختصاص، حکم را عام قرار نمیدهد نسبت به همه کتابیها، بلکه میفرماید موحد کتابی داخل نمیشود.
بعد میفرماید نه، کتابی مطلقاً هم ممکن است داخل در مشرک قرار داده بشود به اعتبار این آیه: «و یحتمل ان یجعل»، «ان یجعل الجمیع مشرکاً»؛ همه مشرک باشند، چه مشرکین چه کتابیها، «لقوله تعالی عزیر ابن الله». آیه دارد ﴿وَ قَالَتِ الْيَهُودُ عُزَيْرٌ ابْنُ اللّهِ﴾،[8] منتها ﴿وَ قَالَتِ الْيَهُودُ﴾ در نسخه ما نیست. در نسخه شما هست؟ ندارید؟ ﴿وَ قَالَتِ الْيَهُودُ﴾اش نقل نشده ولی «قالت الیهود» سر آیه دارد: ﴿وَ قَالَتِ الْيَهُودُ عُزَيْرٌ ابْنُ اللّهِ وَ قَالَتْ النَّصَارَى الْمَسِيحُ ابْنُ اللّهِ﴾.
پرسش: ﴿وَ قَالَتْ النَّصَارَى﴾ هم ندارد.
پاسخ: بله؟
پرسش: در کتاب ما ﴿وَ قَالَتْ النَّصَارَى﴾ هم ندارد.
پاسخ: کتاب شما ﴿وَ قَالَتْ النَّصَارَى﴾ ندارد؟ فقط دارد ﴿الْمَسِيحُ ابْنُ اللّهِ﴾.
پرسش: بله، ﴿عُزَيْرٌ ابْنُ اللّهِ ..... الْمَسِيحُ ابْنُ اللّهِ﴾.
پاسخ: خب بله، یعنی واقعش هم کتاب شما در اینجا ظاهراً دقیقتر است؛ یا باید «قالت» از هر دو حذف بشود یا باید در هر دو بیاید. مال ما یکی آورده یکی نیاورده، مال شما هر دو را حذف کرده، پس کار شما، کتاب شما دقیقتر است.
خب، عرض کردم این دو تا دلالت نمیکنند بر کفر، بر شرک یهود و بر شرک نصاری؛ چون اینها معتقد به خدا بودن عزیر و نصاری، مسیح نشدند، بلکه قائل به ابن بودن شدند. قائل به ابن بودن که شرک نمیآورد، ولی خداوند آیه را ادامه میدهد تا آخر آیه۳۱ توبه میفرماید: ﴿سُبْحَانَهُ عَمَّا يُشْرِكُونَ﴾.[9] این تعبیر به ﴿يُشْرِكُونَ﴾ در اینجا نشان میدهد که اینها مشرکاند، پس باید داخل در مشرکی بشوند که در همین آیه مورد بحث ما آمده.
«و قد استدل به»،[10] یعنی به همین قول خدا استدلال کرده بر شرک کل، «ایضاً»،[11] یعنی همانطور که ما استدلال کردیم، ایضاً صاحب کشاف هم استدلال کرده «فی غیر هذا الموضع»؛ در جای دیگر استدلال کرده به مشرک بودن اهل کتاب. اگر اهل کتاب مشرک به حساب بیایند، دیگر به حکم این آیهای که ما داریم درش بحث میکنیم نجس به حساب و قرار داده میشوند.
«و یستفاد من الآیة احکام»؛ احکامی از آیه استفاده میشود. اولین حکم این است که مشرکین نجساند و این از صریح آیه به دست میآید، آیه حکم کرده دیگر به نجاست اینها. خب، اگر نجس باشند، مثل هر نجس دیگری ملاقی خودشان را نجس میکنند به شرطی که با رطوبت ملاقات کنند.
هر نجسی اینطور است که ملاقی خودش را نجس میکند به شرطی که یا خود نجس رطوبت داشته باشد یا آن ملاقی رطوبت داشته باشد. این مشرکین هم همین حکم را دارند؛ اگر خودشان رطوبت داشته باشند یا کسی که با اینها، چیزی که با اینها ملاقات میکند رطوبت داشته باشد، نجس میشود. پس هم خودشان نجساند هم ملاقیشان با رطوبت نجس است.
بعد این سؤال پیش میآید که خداوند در آیه دیگری فرموده، در آیه ۵ سوره مائده فرموده: ﴿طَعَامُكُمْ حِلُّ لَّهُمْ﴾؛[12] طعام اهل کتاب برای شما حلال است، یا طعام مشرکین برای شما حلال است. خب، اگر نجس باشد که حلال نیست.
به طور مطلق میفرماید حلال است؛ نمیفرماید اگر پاک بود حلال است و اگر نجس بود حرام است، بلکه به طور مطلق میفرماید حلال است. از اینجا نتیجه میگیریم که حالا خود مشرکون نجس باشند، ملاقیشان نجس نیست؛ چون طعامی که اینها درست میکنند ملاقی با اینهاست. جواب میدهند که مراد از طعام، حبوبات است که همه خشکاند.
حتی بعضی از نویسندگان لغت، طعام را در کلام عرب به معنای گندم گرفتند و به روایتی که «صاعاً من طعام او صاعاً من شعیر»[13] استدلال کردند؛ طعام شامل شعیر نشده، طعام را عبارت از گندم گرفتند، در مقابلش شعیر را آوردند. بالاخره ﴿طَعَامُكُمْ حِلُّ لَّهُمْ﴾[14] به معنای آن غذای با رطوبتی که آنها میپزند و درست میکنند نیست، بلکه به منزله حبوبات است یا بفرمایید مختص به گندم است.
این هم که دیگر نجس نیست، یعنی خشک است دست بهش میزنند؛ اگر هم یک وقتی تر باشد، چون ما خبر نداریم برایمان پاک است. ولی غذایی که تر باشد و معلوم است که با دست و بدن تماس داشته، خب این را نمیشود گفت پاک است؛ اگر مال مشرکون باشد نمیشود گفت پاک است. پس ﴿طَعَامُكُمْ حِلُّ لَّهُمْ﴾ منافاتی با برداشتی که ما از این آیه مورد بحث داریم، ندارد.
یک توجیه دیگر هم شده: ﴿طَعَامُكُمْ حِلُّ لَّهُمْ﴾ یعنی از باب طعام بودن برای شما حلال است، ولی اگر ملاقات با نجس کرد، از باب ملاقات حرام میشود. آیه نمیخواهد ملاقات را مطرح کند، اصلاً ناظر به ملاقات نیست؛ میگوید طعام اینها به عنوان اینکه طعام اینهاست، به حیث طعام بودن حلال است؛ یعنی فکر نکنید که حالا طعام را چون طعام اینهاست حرام است، بلکه بر شما حلال است مگر اینکه یک اتفاقی بیفتد حرام بشود.
طعامها همهشان، آنی که خود مسلمین هم درست میکنند حلالاند، مگر اینکه یک اتفاقی بیفتد، مثلاً فرض کنید یک قطره خون بچکد، یک قطره شراب بچکد که خب میشود حرام دیگر. این اختصاص به مسلمین و کفار نیست؛ کفار هم طعامشان به عنوان اینکه طعام است برای شما حلال است، ولی به عنوان اینکه ملاقات با بدنشان میکند برای شما حلال نیست، حرام است.
پس دو جور توجیه کردیم: یکی ﴿طَعَامُكُمْ حِلُّ لَّهُمْ﴾ را گفتیم یعنی حبوباتی که از ناحیه آنها به شما میرسد برای شما حلال است؛ دوم اینکه ﴿طَعَامُكُمْ﴾، طعامشان به عنوان اینکه طعامشان است، از حیث اینکه طعامشان است برای شما حلال است، از جهات دیگر ممکن است حرام بشود. پس آیه به این دو توجیهی که، توضیحی که داده شد، منافاتی با آیه مورد بحث ما ندارد؛ آیه ﴿طَعَامُكُمْ حِلُّ لَّهُمْ﴾ با آیه ﴿إِنَّمَا الْمُشْرِكُونَ نَجَسٌ﴾[15] منافاتی ندارد.
«و یستفاد من الآیة احکام: منها»؛[16] از جمله آن احکام این است که مشرک نجس است، «و یتفرع علیه»، یعنی بر نجس بودن مشرک، ضمیر «علیه» به کون برمیگردد؛ بر اینکه مشرک نجس است متفرع میشود «نجاسة ما باشره»، اما به شرطی که «ما باشره»، یعنی آنچه که این مشرک باهاش مباشرت کرده «من المائعات» باشد؛ اگر از جامدات باشد و خشک باشد اشکال ندارد.
«کما ینجس سائر الاشیاء بملاقاة النجاسة رطباً»؛ این اختصاص به مشرک ندارد، هر شیئی وقتی که با نجاست ملاقات کند و تر باشد نجس میشود. مشرک هم همینطور، اگر باهاش ملاقات کردیم و او تر بود یا ما تر بودیم نجس میشود.
«فقوله تعالی»، بنابراین وقتی از این آیه مورد بحث استفاده میشود که مشرک نجس است، باید قول خداوند متعال را که فرموده ﴿طَعَامُكُمْ حِلُّ لَّهُمْ﴾[17] توجیه کنیم. یکی از توجیهات این است که میگوییم: «یراد به الحبوب کما ورد به الروایة»،[18] که روایات هم اشاره کردند.
«و یحتمل» جواب دوم است؛ یحتمل که مراد از حلیت طعام، در توجیه اول گفتیم مراد از طعام حبوب است، در توجیه دوم میگوییم مراد از حلیت طعام، کار به خود طعام نداریم، مراد از حلیت طعام این است که طعام آنها حلال است «من حیث انه طعامهم»، یعنی «لا یصیر طعامهم بمجرد انه طعامهم حراماً»؛ به صرف اینکه اسناد به آنها داده میشود حرام نمیشود، «بل انما یحرم منه»، یعنی از این طعام، «ما نجس بملاقاة النجس»؛[19] اگر حادثهای برایش پیش آمد که نجسش کند، میشود نجس و حرام، والا خودش را ملاحظه کنید، عنوان طعام بر آن بار است، طعام آنها هم هست، اسناد به آنها هم داده میشود، اینها هیچکدام باعث حرمت نمیشود.
«و منها کون الکفار...»
پرسش: اینجا در نسخه ما «فتأمل» دارد.
پاسخ: بله، «فتأمل» هم دارد، من نمیخوانم اصلاً. فتأملها را، «فتأمل فیه» هم قبلاً داشتیم؛ من گاهی نمیخوانم، گاهی هم اگر بخوانم بیان نمیکنم.
پرسش: شاید به این خاطر باشد که ما میدانیم طعام اینها بعضی اوقات هم نجس العین است و هم حرامگوشت است؛ یعنی مثلاً بعضی چیزهایی که ما قائل به حرام بودن آنها هستیم، اینها طبخ میکنند، یعنی از این جهت نجس است.
پاسخ: یعنی باز هم، باز هم جواب داده میشود دیگر. شما میفرمایید طعامشان نجس العین است، از حرامگوشت استفاده کردند؛ باز هم اینها حیث طعامیت ندارد، یک حیث اضافه دارد، از آن جهت دارد حرام میشود. یک وقت حیث ملاقات پیدا میکند حرام میشود، یک وقت هم یک حیث اضافه دارد، از گوشت خوک دارد استفاده میکند، خب باز هم حرام است.
اگر طعام باشد، صرف طعام بودن آنها و صرف اسناد طعام به آنها باعث حرمت نمیشود، مگر عرض کردم عامل دیگری پیش بیاید؛ حالا عامل دیگر ملاقات باشد یا به فرمایش شما نجس العین بودن این طعام باشد، آن دیگر عامل دیگر است.
پرسش: پس این که فرموده به ملاقات النجس، خصوصیتی ندارد؟
پاسخ: نه، چون ملاقات مورد بحث ما بود ملاقات را گفت، والا اختصاص به ملاقات ندارد؛ غیر ملاقات هم باشد...
پرسش: میخواهیم بگوییم تأمل اشاره به همین مطلب دارد.
پاسخ: تأمل خب اگر، شاید اشاره به این باشد. تأمل را ما نمیدانیم به چه نظر است، بله، به همین جهت اصلاً من وارد بحثش نمیشوم، چون نمیدانیم مرحوم محقق چه اراده کرده که نوشته فتأمل. ما یک چیزی به ذهن خودمان برسد، حرف خودمان را داریم میزنیم، نظر ایشان را که نمیگوییم.
حرف خودمان هم ممکن است بگوییم همین، بله؛ تأمل که این مطلب توسعه دارد، صرف ملاقات باعث نجاست طعام آنها نمیشود، شاید، شاید عوامل دیگر هم باعث نجاست طعامشان بشود. شما دارید با تأمل توسعه میدهید؛ ممکن است منظور ایشان هم از تأمل همین باشد، ممکن است یک چیز دیگر باشد.
پرسش: اما دو احتمال هم از بین نمیرود؛ یعنی این احتمال با آنچه که ما گفتیم احتمال دارد اصلاً نباشد این احتمال، یعنی همان انحصار در معنای اول بشود، یعنی همان معنای اول متأمل فیه قرار بگیرد.
پاسخ: عرض کردم خب اگر اینطور بگویید ما داریم جواب میدهیم، این جواب دوم را باطل نمیکنیم؛ با بیان شما جواب دوم باطل نمیشود، یک چیزی کنار ملاقات گذاشته میشود، یعنی یک عاملی اضافه بر ملاقات جزء عوامل به حساب میآید.
یعنی گفتیم که طعامشان به حیث طعام بودن حلال است مگر عوامل دیگر باشد؛ عوامل دیگر را خود ایشان ذکر کرد یعنی ملاقات، شما هم ذکر کردید یعنی مثلاً فرض کنید حرام بودن گوشت مثلاً خوکی که آنها استفاده میکنند یا امثال ذلک. اگر اینطور بگوییم دیگر جواب دوم رد نمیشود، فقط در وقتی داریم استثنا میکنیم، استثنا را شما دارید توسعه میدهید.
توسعه استثنا غیر از این است که جواب باطل بشود. ایشان گفت طعامشان حلال است الا در هنگام ملاقات، شما میفرمایید و الا در حالی که از گوشت خوک استفاده بشود و امثال ذلک؛ یعنی شما دارید این استثنا را توسعه میدهید، ولی اصل جواب را باطل نمیکنید.
بررسی تکلیف کفار به فروع و عدم جواز دخول مشرکین در مسجد الحرام
«و منها کون الکفار مکلفین بالفروع»؛ از جمله احکامی که از این آیه استفاده میشود این است که مکلفین، که کفار مکلف به فروعاند. این مسئله مورد بحث شده که آیا کفار فقط به اصول اعتقادی مکلفاند، و چون اصول اعتقادی را قبول نکردند پس به فروع مکلف نیستند، یا اینکه نه، هم به اصول اعتقادی مکلفاند هم به فروع مکلفاند، هم موظفاند که عقیدهشان را درست کنند و هم موظفاند که اعمالی مثل اعمال مسلمین انجام بدهند؟
ایشان میفرماید از آیه استفاده میشود که کفار مکلف به فروع هم هستند، یعنی تکلیفشان اختصاص به اعتقادات ندارد؛ اگر اعتقاد درستی نداشتند باید به نادرست بودن اعتقاد مؤاخذه بشوند، اعمال هم که انجام نمیدهند آن هم مؤاخذه جدا دارد.
میفرماید از آیه این مطلب استفاده میشود؛ زیرا که آیه دارد نهیشان میکند، میگوید: ﴿فَلاَ يَقْرَبُواْ الْمَسْجِدَ الْحَرَامَ بَعْدَ عَامِهِمْ هَذَا﴾،[20] دارد نهی میکند، معلوم میشود اینها متعلق نهی قرار میگیرند، پس حکم تکلیفی هم پیدا میکنند، علاوه بر اعتقاد، به فروع هم مکلف میشوند.
﴿فَلاَ يَقْرَبُواْ الْمَسْجِدَ الْحَرَامَ﴾ دو تا معنا ازش استفاده میشود: یکی اینکه آنها حق ندارند نزدیک بشوند که این معنا صریح است، یکی اینکه شما باید مانع بشوید، شما هم نباید راهشان بدهید؛ آنها حق ندارند نزدیک بشوند و وارد بشوند، شما هم حق ندارید راه بدهید آنها را.
صریحش این است که آنها نباید وارد بشوند، پس نهی به آنها تعلق گرفته؛ البته به ما هم یک امری تعلق میگیرد که مانعشان بشویم، ولی منافات ندارد که به خود آنها هم نهی تعلق گرفته باشد، و وقتی نهی به آنها تعلق گرفت پس آنها مکلف به فروع میشوند همانطور که مکلف به اصولاند «و منها کون الکفار مکلفین بالفروع».[21]
«و منها عدم جواز دخولهم فی المسجد الحرام صریحاً». از آیه چه استفاده میشود؟ آیا استفاده میشود که دخول آنها در مسجد حرام است، یا استفاده میشود که حج و عمرهشان باطل است؟ میفرماید که دخولشان در مسجد حرام است؛ وقتی دخولشان در مسجد حرام بود، حج و عمرهشان هم جدا باطل میشود، ما از آیه حرمت دخول در مسجد را میفهمیم.
درست است که آیه دارد ﴿فَلاَ يَقْرَبُواْ﴾،[22] یعنی نزدیک نشوند، ولی معنایش این نیست که نزدیک نشوند؛ معنایش این است که نزدیک نشوند و به طریق اولی داخل نشوند. خدا برای مبالغه فرموده نزدیک نشوند، ولی قصد و غرض اصلی این بود که داخل نشوند؛ نزدیک شدن به مسجدالحرام حرام نیست، داخل شدن در مسجدالحرام برایشان حرام است.
پس دخول در مسجد بر اینها حرام حساب شده، نه اینکه خواسته کنایه بیاورد که حجشان و عمرهشان باطل است؛ بله خب اگر نتوانند وارد مسجدالحرام بشوند حج و عمرهشان باطل است، چون حج و عمره دیگر انجام نمیدهند؛ طواف که نمیتواند بکند چون ورودش در مسجد حرام است، نماز طواف نمیتواند بخواند، همین اگر صفا و مروه را هم جزء مسجد بگیریم سعی صفا و مروه هم نمیتواند بکند، پس حج و عمره، نه حج میتواند انجام بدهد نه عمره، روشن است؛ ولی دخولش در مسجد هم حرام است.
ابوحنیفه گفته این آیه کنایه از این است که حج و عمره این مشرکین صحیح نیست، ولی دخولشان در مسجد اشکالی ندارد. دلیلش هم این است که خداوند فقط مسجدالحرام را ذکر کرده، در حالی که اگر اینها ممنوع از مسجد بودند از سایر مساجد هم باید ممنوع میبودند، ولی میبینیم از سایر مساجد ممنوع نشدند؛ میفهمیم که دخول در مسجد بما اینکه دخول در مسجد است ایراد ندارد، بنابراین دخول در مسجدالحرام به خاطر مسجدالحرام بودن مشکل نیست، دخول در مسجدالحرام به خاطر اینکه حج و عمره باطل است مشکل است. ایشان اینطوری استدلال کرده.
مرحوم محقق میفرمایند که صریح آیه است که داخل در مسجد الحرام نشوند؛ حالا حجشان باطل است یک مطلب دیگر است، ولی صریح دارد که در مسجد داخل نشوند. شما میفرمایید چون بقیه مساجد را منع نکرده و ذکر نکرده پس مسجد الحرام هم داخل شدن اشکال ندارد، این چه استدلالی است؟
شاید این امتیازی برای مسجد الحرام است که در آن نمیتوانند وارد بشوند، در بقیه اشکال ندارد وارد بشوند، شاید اینطوری باشد؛ اگرچه ما بقیه را هم اجازه نمیدهیم، ولی حالا شاید اینطور باشد که آنها در بقیه حق ورود دارند، در مسجد الحرام حق ورود ندارند.
صرف اینکه خداوند از سایر مساجد منعشان نکرده و از این آیه منع درنمیآید، دلیل نمیشود که ممنوع از مسجدالحرام نباشند؛ شاید مسجدالحرام یک امتیازی دارد که به خاطر آن امتیاز گفته شده که مشرکین تویش داخل نشوند، علاوه بر اینکه حج و عمرهشان هم باطل است.
صرف اینکه حج و عمره از اینها صحیح نیست از این آیه استفاده نکنید؛ از این آیه استفاده کنید که دخول در مسجدالحرام، به بقیه مساجد هم کار نداریم، دخول در مسجدالحرام جایز نیست؛ خب اگر دخول در مسجدالحرام جایز نبود، به تبع حج و عمره هم باطل است.
اینطوری استفاده کنید، نگویید فقط آیه میخواهد ثابت کند که حج و عمره ندارند، که مشرکین حج و عمره ندارند ولی دخولشان در مسجد حرام نیست؛ اینطوری استفاده نکنید، آیه دارد صریح میگوید دخول در مسجدالحرام حرام است و جایز نیست، شما دارید خلاف صریح آیه فتوا میدهید؛ به خاطر اینکه معنای کنایی را تمام کنید، صریح آیه را رها میکنید، در حالی که میتوانید صریح آیه را اراده کنید، معنای کناییاش را هم قبول کنید، هر دو با هم.
چون کنایه که مثل مجاز نیست که با حقیقت جمع نشود، کنایه با حقیقت هم جمع میشود؛ هم میتوانید معنای کنایی را اراده کنید هم معنای حقیقی را. وقتی میگوییم زید کثیر الرماد، یعنی هم ممکن است واقعاً آدم کثیفی باشد هرچه خاکستر درست میشود بیرون ندهد، هم آدم جوادی باشد؛ کنایه از جواد است دیگر، ولی معنای حقیقیاش هم ممکن است مراد باشد، یعنی واقعاً در خانهاش پر از خاکستر باشد. کنایه از پختوپز است و پختوپز کنایه از جود و کرم است؛ این جمله را ما کنایه از جود و کرم میگیریم، در عین حال معنای حقیقیاش را هم اراده میکنیم.
فقط در مجاز است که نمیشود کنار مجاز حقیقت را اراده کرد، در کنار کنایه که میشود حقیقت را اراده کرد. در اینجا هم همین را بگویید؛ بگویید که صریح آیه این است که داخل در مسجد الحرام نشوند، و کنایه از این است که حج و عمره هم انجام ندهند.
«و منها عدم جواز دخولهم فی المسجد الحرام صریحاً»؛[23] قید صریحاً رد ابوحنیفه است که او خواسته بگوید چون خداوند از سایر مساجد اهل کتاب را یا مشرکین را منع نکرده، میفهمیم که در اینجا فی المسجدالحرامی که گفته شده به عنوان کنایه گفته شده، کنایه از اینکه حج و عمره باطل است، نظر به خود مسجد الحرام نبوده.
جواب این است که صریحاً دارد میگوید مسجدالحرام وارد نشوند، شما این صراحت را چهکارش میکنید؟ «و منها عدم جواز دخول» مشرکین در مسجدالحرام، که این عدم جواز صریحاً از آیه استفاده میشود، «فان المراد ذلک»؛ مراد از این آیه همین عدم جواز دخول است. منتها ﴿فَلاَ يَقْرَبُواْ﴾[24] فرموده؛ لا یقربوا ظاهرش این است که نزدیک نشوند، ولی مراد این است که داخل نشوند؛ خداوند خواسته مبالغه کند، گفته نزدیک مسجد نشوید، یعنی به طریق اولی داخل نشوید، والا خود قرب ممنوع نیست.
مثل ﴿وَ لاَ تَقْرَبُواْ الزِّنَى﴾،[25] معنایش این نیست که نزدیک زنا نشوید؛ خب اگر یک کسی نزدیک زنا شد و انجام نداد، این تجری کرده ولی گناه زنا را ندارد. ﴿وَ لاَ تَقْرَبُواْ الزِّنَى﴾ یعنی وارد این کار نشوید، نه نزدیک این کار نشوید؛ منتها خدا برای اینکه بفهماند که این کار خیلی قبیح است ﴿وَ لاَ تَقْرَبُواْ﴾ فرموده، اینجا هم برای اینکه بفهماند ورود مشرکین در مسجد الحرام خیلی ممنوع است فرموده لا یقربوا. «و النهی عن القرب للمبالغة کما»[26] در قولش ﴿وَ لاَ تَقْرَبُواْ الزِّنَى﴾؛[27] آنجا هم نهی از قرب برای مبالغه است، اینجا هم نهی از قرب برای مبالغه است.
خب، «و الحمل علی الحج و العمرة کما فعله ابو حنیفة بعید»؛[28] اینکه آیه را حمل کنیم بر اینکه حج و عمره درست نیست، نهی شده از حج و نهی شده از عمره، چنانکه ابوحنیفه این کار را کرده، میفرماید این بعید است و از آیه فهمیده نمیشود.
پاسخ به دو اشکال در خصوص عدم جواز دخول مشرکین در مسجد و حکم عدم تمکین مسلمین
خب، یک خبر هم داریم که آن هم منع میکند مشرکین را از انجام حج و انجام عمره؛ میفرماید این منافاتی با آیه ندارد، چون میشود جمع کرد که حرام است دخول در مسجدالحرام یک، حج و عمره باطل است دو؛ یعنی منافاتی ندارد این خبر که میگوید حج و عمره آنها باطل است، منافاتی با ممنوعیت دخول در مسجد ندارد، هر دو قابل جمعاند با هم؛ هم حجشان باطل است و عمرهشان باطل، هم حق ورود در مسجد الحرام ندارند.
پس «و لا ینافی» این منع از دخول را یا عدم جواز دخول فی المسجدالحرام را، لا ینافیه خبری که دلالت میکند بر منع مشرکین از حج و عمره. این یک اشکال بود که ما جواب دادیم.
ببینید، مدعای ما این بود که دخول در مسجدالحرام جایز نیست برای مشرکین. بر این مدعا دو تا اشکال شده: یک اشکال این است که خبر آمده و این خبری که آمده و واصل شده منع از حج و عمره میکند، منع از دخول نکرده، این یک اشکال.
جواب این است که با هم جمع میشوند؛ خبر منع از حج و عمره کرده، آیه هم منع از دخول کرده، هر دو را با هم جمع میکنیم، میگوییم هم دخول حرام است هم حج و عمره باطل است.
اشکال دوم این است که آیه دلالت بر عدم جواز دخول در مسجد ندارد، زیرا سایر مساجد را شامل نمیشود؛ نگفته مشرک حق ورود در مسجد ندارد، گفته حق ورود در مسجدالحرام ندارد و مسجدالحرام جای حج است، پس معنایش این است که حق انجام حج ندارد. بعضی اینطوری فکر کردند که چون آیه دلالت بر منع از دخول در مطلق مسجد ندارد، پس باید آیه را ناظر کنیم به بطلان حج و بطلان عمره، نه ناظر کنیم به منع دخول در مسجد.
توجه کردید؟ این یک بیان بود که من توضیح دادم؛ که چون آیه ناظر به سایر مساجد نیست، بنابراین منع از دخول فی المسجد نکرده، پس این منع ظاهری را باید کنایه بگیریم از بطلان حج و عمره، که ما این را توضیح دادیم و جواب دادیم.
یک بیان دیگر هم میشود برای این مطلب کرد و آن این است که آیه دلالت دارد بر ممنوعیت قرب، قرب الی المسجد، نه اینکه دلالت کند بر ممنوعیت دخول در مسجد، یعنی مسجدالحرام. در معنای اولی که کردم کلمه المسجد را مطلق گرفتم یعنی جنس مسجد؛ در معنای دوم که کردم کلمه المسجد را مشیر به مسجدالحرام گرفتم.
ایشان میفرماید که این، اینکه آیه دلالت بر منع از دخول در مطلق مسجد ندارد، یا اینکه دلالت بر اصلاً منع دخول در مسجدالحرام ندارد زیرا که از ماده قرب استفاده کرده نه از ماده دخول، میفرماید این به دلالت صریح آیه بر اینکه دخول در مسجدالحرام ممنوع است، آسیبی به این دلالت نمیزند.
یعنی آیه دلالت میکند بر اینکه ورود مشرکین در مسجدالحرام جایز نیست، ولو سایر مساجد را نفرموده باشد یا ولو تعبیر به دخول نکرده باشد بلکه تعبیر به قرب کرده باشد؛ در هر دو صورت عدم دلالت این آیه نمیتواند قول ابوحنیفه را نتیجه دهد به بیانی که گفته شد.
پس توجه کردید به کلام ما که گفتیم جایز نیست دخول در مسجد الحرام بر مشرکین، دو تا اشکال شد: یکی اینکه روایت را چه میگویید که گفته حج و عمره مشرک پذیرفته نیست؟ دوم اینکه این آیه دلالت ندارد بر منع از دخول مطلق مسجد، یا دلالت ندارد بر منع از دخول در مسجدالحرام که هر دو را توضیح دادم؛ این اشکال دوم بود، این اشکال را هم جواب دادیم، پس دو تا اشکال وارد شد هر دواش رد شد.
«و لا یضر عدم دلالته علی المنع عن دخول المسجد»؛ دلالته ضمیرش به قول خدا برمیگردد یعنی آیه، منتها چون مذکر آورده ما برمیگردانیم به قول خدا. ضرر نمیزند به این برداشتی که ما کردیم، یعنی به عدم جواز دخول مشرکین فی المسجدالحرام، به این برداشت ما که از صریح آیه بود ضرر نمیزند عدم دلالت قول خدا بر منع از دخول مسجد؛ یعنی منع از دخول در تمام مساجد، آن را نگفته.
حالا که نگفته، پس معلوم میشود مسجدالحرام مسجد بودنش موضوعیت ندارد، محل حج و عمره بودنش موضوعیت دارد؛ پس این نهی دارد حج و عمره را نهی میکند نه دخول در مسجد را، این در صورتی است که مسجد را در این عبارت «عدم دلالته علی المنع عن دخول المسجد» مطلق بگیریم.
اما اگر مسجد را مسجدالحرام بگیریم اینطور میگوییم: میگوییم آیه دلالت نکرده بر منع از دخول، بلکه دلالت کرده بر منع از قرب و این منع از دخول نیست؛ پس باید بگوییم که مراد آیه این است که حج و عمرهتان باطل است، نه مراد آیه این باشد که دخول در مسجد جایز نیست.
ایشان میفرماید لا یضر دلالت نکردن این قول خدا بر منع از دخول مسجد؛ چرا ضرر نمیزند؟ زیرا خود آیه همانطور که گفتیم صریح در مسجدالحرام است، میگوید در مسجدالحرام حق ورود ندارند؛ لا تقربوا هم که کنایه گرفتیم، به لا تقربوا الزنا هم استشهاد کردیم، پس نمیتواند ابوحنیفه به این بیان استدلال کند که الان گفتیم. پس «استدلال ابی حنیفة به»، یعنی به عدم دلالت، «علیه»، بر اینکه فقط حج و عمره باطل است، دخول در مسجدالحرام ممنوع نیست، «غیر جید» است.
بعد میفرماید که ما تازه بالاتر میرویم؛ نه اینکه میگوییم دخول در مسجدالحرام بر اینها جایز نیست، بر مشرکین جایز نیست، بلکه میگوییم دخول در مطلق مساجد برای مشرکین جایز نیست و مسجدالحرام به عنوان نمونه ذکر شده. «و یمکن»، این را خیلی جزمی نمیگویند، میگویند: «و یمکن فهم تحریم دخول» مشرکین مسجد را «مطلقاً»؛ مطلقاً یعنی چه؟ یعنی «ای مسجد کان»، خود بعد مطلقاً را تفسیر کرده: مطلقاً ای ای مسجد کان.
خب، حکم بعدی که میتوانیم از آیه استفاده کنیم این است که مسلمین هم حق ندارند آن مشرکین را در مسجدالحرام راه بدهند؛ تنها اینطور نیست که بر آنها جایز نیست وارد بشوند، بر مسلمین هم جایز نیست که آنها را آزاد بگذارند که بتوانند وارد مسجدالحرام بشوند.
«و منها عدم تمکین المسلمین لهم»؛ از جمله احکام این است که مسلمین حق ندارند متمکن کنند «لهم»، مشرکین را، از ورود در مسجد، «بمعنی» اینکه باید منعشان کنند از دخول در مسجد.
«بل قیل هو المراد من النهی»؛ بعضی گفتند مراد همین است، یعنی نهی که کرده نخواسته بفرماید که مشرکین وارد نشوند، آنها که امر و نهی را قبول ندارند که بخواهند امتثال کنند؛ نهی کرده یعنی شما راهشان ندهید، نه آنها جایز نیست وارد بشوند.
پس لا یقربوا به معنای این نیست که آنها جایز نیست وارد بشوند، بلکه به این معناست که شما آنها را راه ندهید. خب اگر این باشد دیگر خب حکم دوم که کون الکفار مکلفین بالفروع است، دیگر استخراج نمیشود، استنباط نمیشود اگر این قول را بگوییم.
«و منها عدم تمکین المسلمین لهم بمعنی منعهم»؛ این بیان تمکین نیست، بیان عدم تمکین است؛ اینکه متمکن نسازند مسلمین مشرکین را به این معناست که منع کنند مسلمین از دخول در مسجد، کفار را منع کنند. «بل قیل هو المراد من النهی»؛ بعضی گفتند مراد از نهی هم همین است، یعنی شما منعشان کنید نه اینکه آنها نروند.
پرسش: کفار مکلف به فروع هستند یعنی منظورشان این است که هر یک از آن فروع باشد که فروع اسلام است؟
پاسخ: بله، یعنی اگر نماز نخوانند مجازات میشوند، روزه نگیرند مجازات میشوند.
پرسش: خب الان که اینجا میگوییم نباید حج بکند، عمره بکند، در مسجد الحرام نرود، این خودش یک فرع است.
پاسخ: یکی از فروع این است که حج نباید بکند؟ گفتیم حج نباید بکند یا گفتیم حجش باطل است؟ هیچجا نگفتند حج نباید بکند؛ گفتند زمینه را برای انجام حج ندارد، خب زمینه را فراهم کند برود حج کند. فرض کنید که یک نفر بهش میگویند نماز بخوان، میگوید نماز با وضو واجب شده، من که وضو ندارم، نماز نمیخوانم؛ خب، راست هم میگوید، نماز با وضو واجب شده، میگوید چون بیوضو است دیگر نماز برش واجب نیست، اینطوری میتواند بگوید؟ مسلماً نمیتواند بگوید.
این مشرک هم میگوید به من گفتند که حجت باطل است، خب من که نمیتوانم بروم پس حج ندارم؛ نخیر، زمینه را فراهم کن برو حجت را بکن، تو هم برو وضویت را بگیر و نمازت را بخوان. توجه میکنید چه عرض میکنم؟ نمیشود اینطور سؤال کرد که مشرک بگوید که چون من ممنوع از ورود در مسجدم پس حج هم بر من واجب نیست، چون اگر وارد هم بشوم که میگویی باطل است حجت؛ نه، خب این باید برود زمینه را فراهم کند، شرکش را کنار بگذارد، وارد مسجد بشود، حج هم انجام بدهد، پس مکلف به حج هم هست؛ نمیتواند انجام بدهد به سوء اختیار خودش نمیتواند انجام بدهد.
پرسش: پس استاد میشود اینطور گفت که چون کل انسانها در اصل مکلف هستند...
پاسخ: همه، همه مکلفاند، خب بله همین را داریم میگوییم. کل انسانها مکلفاند به تکالیف اسلامی، نه به تکالیف خودشان، به تکالیف اسلامی؛ آنهایی که انجام میدهند ذمهشان مبرا میشود، آنهایی که انجام نمیدهند ذمهشان مشغول است، در آخرت مؤاخذه میشوند. یعنی از کفار از دانه دانه احکام سؤال میکنند: نمازها را خواندی یا نخواندی؟ روزهها را نگرفتی، میخواستی بگیری نگرفتی، نه حالا امروز را نگرفتی فردا را هم نگرفتی، دیروز را هم نگرفتی، دیروز هم نماز نخواندی؛ دانه دانه نمازها مؤاخذه میشود، نه اینکه کلاً بگویند آقا نماز نخواندی؛ یعنی برای هرکدامش مؤاخذه میشود، خیلی دیگر بارشان سنگین میشود.
پرسش: منافاتی با حکم عقل پیدا نمیکند که ما امرشان کنیم وقتی عقیده ندارند؟
پاسخ: همین را من عرض کردم؛ زمینه را فراهم کند، چرا مخالفت با حکم عقل دارد؟
پرسش: یعنی مؤاخذه کردن کسی که خودش قبول ندارد...
پاسخ: بله، ما بهش میگوییم بیخود، بیخود اصل را قبول نکردی که حالا فرع را قبول نکنی. او میگوید من اصل را قبول نکردم پس فرع هم هیچ؛ خب میگوییم چرا بیخود اصل را قبول نکردی؟ اگر اصل را قبول میکردی فرعش را هم قبول میکردی.
میگوید من تشکیک داشتم، یعنی مستضعف بوده؛ اگر مستضعف بوده حرفی نیست، اما اگر نه، عمداً مشرک شده که اینها نوعاً عمداً مشرکاند، عمداً مشرک شده، تکلیفش به احکام باقی است؛ نمیتواند بهانه بیاورد که چون من مشرک بودم احکام را تکلیف ندارم، بهش میگوییم خب شرکت را برطرف کن تا به احکام مکلف بشوی.
بررسی حکم ادخال مطلق نجاست در مسجد و نقد ادله سهگانه آن
«و منها عدم جواز ادخال مطلق النجاسة المسجد» یک بحثی داریم و آن بحث این است که آیا میتوانیم نجس را داخل در مسجد کنیم؟ نجسی که متعدی باشد و سرایت کند و مسجد را نجس کند نمیشود واردش کرد، و اگر اتفاقاً وارد کردیم و مسجد را نجس کرد باید بلافاصله ازاله نجاست کنیم؛ اما نجس خشکی که تعدی نمیکند، آن مورد اختلاف است.
ایشان میفرماید از آیه استفاده میشود که نجس خشک هم جایز نیست وارد مسجد شود؛ به دلیل اینکه این کفار که همهشان تر نیستند که، بالاخره نجس هستند و خشک هم هستند، اینها را هم اجازه نمیدهد وارد مسجد بشوند؛ پس معلوم میشود مطلق نجاست ممنوع الورود در مسجد است، چه نجاست مسریه و متعدی و چه نجاست خشکی که متعدی نباشد.
«و منها»، از جمله احکامی که از این آیه استفاده میشود این است که جایز نیست ما مسلمین داخل کنیم نجاست را در مسجد، ای نجاسة کان؛ مطلق نجاست یعنی هر نجاستی باشد. بعد خودشان میفرمایند: «و ان لم یتعد»؛ تفسیر همان مطلق است، هیچ نجاستی را نمیشود وارد مسجد کرد حتی نجاستی را که تعدی نمیکند و سرایت نمیکند و مسجد را نجس نمیکند، «کما هو مذهب العلامة».
به سه دلیل این مطلب را میگوییم که مطلق نجاست را نمیشود در مسجد داخل کرد:
دلیل اول: «للتعلیل المفهوم» در آیه دارد ﴿لاَ يَقْرَبُواْ الْمَسْجِدَ الْحَرَامَ﴾،[29] تعلیلی ندارد ولی تعلیل فهمیده میشود؛ اولش دارد ﴿إِنَّمَا الْمُشْرِكُونَ نَجَسٌ﴾، این را ما به منزله تعلیل قرار میدهیم، تعلیل نیست ولی به منزله تعلیل قرار میدهیم، پس تعلیل از آیه استفاده میشود، از صدر آیه استفاده میشود؛ چون نجساند وارد نشوند.
خب تعلیل که معمم است، پس نتیجه میگیریم که هرچه که نجس است وارد نشود. تازه این نجس، نجس خشک است، احتیاج به تعمیم هم ندارد؛ نجس، نجس خشک است، میفرماید نجس خشک وارد نشود، خب این صریح است در اینکه نجس خشک هم وارد نشود، لازم نیست ما تعلیل درست کنیم که حالا کسی بگوید قیاس است بعد جواب بدهیم قیاس منصوص العلة است.
نه، اصلاً قیاس هم نمیکنیم؛ آیه میگوید مشرکین نجساند، کبرایش این است که و نجس نباید داخل مسجد بشود، نتیجه این است: فلا یقربوا المسجدالحرام، نتیجه این است که وارد نشوند، با اینکه نجس خشک هم هستند باز هم حق ورود ندارند؛ اینطور نیست که کفار وقتی تر باشند راهشان ندهیم، خشک هم که باشند راهشان نمیدهیم.
«للتعلیل المفهوم»،[30] تعلیلی که از آیه فهمیده میشود؛ زیرا عدم دخول مشرکین در مسجد متفرع بر نجاستشان شده که چون نجساند داخل نشوند، خب معلوم میشود پس هر نجسی نمیتواند داخل بشود، چه نجس متعدی چه غیر متعدی.
«فکأنه قیل»، گویا در آیه اینچنین گفته شده: «لا یدخلون المسجد لانهم انجاس»؛ مشرکین داخل مسجد نشوند چون همهشان نجساند. بعد داریم «و الانجاس لا یجوز دخولهم المسجد»؛ بر انجاس جایز نیست که وارد مسجد بشوند، «لاستلزام کون النجاسة فی المسجد»، زیرا لازم میآید که نجاست در مسجد کائن شود، یعنی وجود بگیرد؛ نه سرایت کند و مسجد را نجس کند، نجاست در مسجد تحقق پیدا کند، به سرایتش هم کار نداریم، «لاستلزام کون النجاسة فی المسجد» این دلیل اول بود تمام شد.
دوم: «و یؤیده وجوب تعظیم شعائر الله»؛ ما باید شعائر الهی را تعظیم کنیم. شعائر در ظاهراً مجمع البیان، جلد اول مجمع البیان است، شعائر را معنا میکند مواضعی که خدا در آن مواضع عبادت میشود، چند معنا میگوید یکیاش همین است: مواضعی که خدا در آن عبادت میشود. مواضعی که خدا درش عبادت میشود باید تعظیم بشود. ما موظفیم که شعائر الهی را تعظیم کنیم، شعائر الهی هم مساجدند؛ تعظیمش چطوری است؟ تعظیمش این است که کفاری که نجساند راهشان ندهیم. «و یؤیده»، یعنی تأیید میکند این تعلیل، تعلیلی را که از آیه استفاده میشد، تأیید میکند وجوب تعظیم شعائر الله.
«و ما روی من قوله» عطف بر وجوب تعظیم است، یعنی و یؤیده ما روی من قوله (علیهالسلام): «جنبوا مساجدکم النجاسة»؛[31] از مساجدتان نجاست را دور کنید. این هم نشان میدهد که ما حق وارد کردن نجاست در مسجد نداریم حتی اگر نجاست متعدی نباشد.
پرسش: ضمیر یؤیده به عدم جواز ادخال مطلق النجاسة برنمیگردد؟
پاسخ: چرا، همینطور هم میشود؛ ما یؤیده، یعنی یؤید این تعلیلی را که فهمیده میشود، شما میفرمایید یؤید این عدم جواز اطلاق، مطلق نجاست را در مسجد، خب همان تعلیل هم همین بود دیگر.
پرسش: میخواهیم بگوییم علاوه بر تعلیل یک دلیل دیگر است.
پاسخ: خب بله، همان تعلیل المفهوم را نمیخواهد دوباره تکرار کند؛ میخواهد بگوید این تعلیل را که مفادش عدم جواز ادخال مطلق النجاسة فی المسجد است، این تعلیل را تأیید میکند وجوب تعظیم شعائر الله. خب پس فرقی نمیکند چه یؤیده ضمیرش را به تعلیل المفهوم برگردانیم، چه ضمیرش را به عدم جواز ادخال مطلق النجاسة فی المسجد برگردانیم، هر دو اش درست است.
«فیجب ازالة النجاسة»؛[32] این توجه کنید، فیجب تفریع بر ما روی من قوله نیست، تفریع بر کل مطلب است: جایز نیست ادخال مطلق النجاسة فی المسجد و ان لم یتعد به این سه دلیل؛ حالا که جایز نیست داخل کردن نجاست غیر متعدی فی المسجد، به طریق اولی واجب است ازاله نجاست از مسجد.
اگر نجاست خشک را نمیشود در مسجد داخل کرد، نجاستی که مسجد را نجس کرده به طریق اولی باید ازاله کرد. «فیجب»، عرض کردم تفریع بر آن بالاست، فیجب ازاله نجاست از مسجد «بطریق اولی». اینطور شد: جایز نیست داخل کردن مطلق نجاست در مسجد به این سه دلیل، پس واجب است ازاله نجاست از مسجد به طریق اولی.
بعد میفرماید لکن هر سه دلیل در اینجا مخدوش است، میتوانیم واردش بشویم؟ حالا شاید یک ذرهاش را بتوانیم بخوانیم. آیه صریح نیست؛ سه تا دلیل داشتیم دیگر، اولین دلیل آیه بود، آیه صریح نیست؛ چون نجاست شرک را دارد بیان میکند که وارد مسجد نکنید، مطلق نجاست را نمیگوید.
میگوید مشرکین نجساند وارد مسجد نشوند؛ شما صدر و ذیل آیه را نگاه بکنید میبینید که معنایش این است: نجاست شرک حق ورود در مسجد ندارد، اما بقیه نجاسات را توضیح نداده، پس آیه از این جهت صریح نیست. «لکن الآیة لیست بصریحة لاختصاص الحکم بنجاسة الشرک»؛ چون حکم اختصاص دارد در آیه به نجاست شرک، بنابراین بقیه نجاستها را نمیگوید داخل کنید یا نکنید، ساکت است.
اما دلیل دومتان که تأیید به وجوب تعظیم شعائر بود؛ ما هم قبول داریم باید شعائر الهی را تعظیم کرد، ولی در این حد، تا این حد واجب است؟ بله، خوب است که نجاست داخل نشود، ولی وجوبش از کجا ثابت میشود؟ بر ما واجب است که شعائر الهی را تعظیم کنیم، ولی چقدر تعظیم کنیم؟ در این حد تعظیم کنیم که حتی نجاست خشک را هم داخلش نکنیم؟ تا این حد میفرماید این بعید است، این ثابت نیست که تا این حد واجب باشد بر ما تعظیم شعائر الهی.
«و لم یثبت وجوب تعظیم الشعائر الی هذه المرتبة»؛ تا این مرتبه که عدم ادخال نجس غیر متعدی است برای ما ثابت نیست، وجوب تعظیم شعائر ثابت است ولی نه تا این مرتبه.
اما آن روایت که گفتید «جنبوا مساجدکم النجاسة»،[33] این روایت میگوید نجاستی که مسری باشد جنبوا؛ به خاطر جمع بین ادله، نجاست را حمل میکنیم بر نجاست مسریه. جنبوا مساجدکم النجاسة یعنی نجاست مسری را در مسجد نیاورید.
«و الروایة» اولاً «ما نعرف سندها فضلاً عن صحتها»؛[34] اصلاً سندش را نمیدانیم چه هست تا بعد حکم کنیم به اینکه صحیح است یا ضعیف است. بعد از اینکه سند را بدانیم، یا حکم میکنیم به اینکه قوی است یا حکم میکنیم به اینکه ضعیف است دیگر؛ ایشان میگوید اصلاً ما نمیدانیم سندش چه هست تا چه برسد به اینکه بگوییم سندش صحیح است. وقتی نمیدانیم سندش چه هست، نوبت به صحت سند نمیرسد. از طرف دیگر عرض کردم، میتوانیم روایت را حمل کنیم بر نجاست متعدی.
«و لهذا»، یعنی چون خبر صحیح نیست، وجوب تعظیم شعائر هم تا آن حدی که گفتیم ثابت نشده و همچنین در مورد آیه خدشه کردیم گفتیم که آیه مربوط به نجاست شرک است؛ حالا که اینطور شد، به همین جهت است که «ذهب الاکثر» فقها به اینکه جایز نیست دخول نجاست در مسجد «مع التعدی لا بدونه»، لا بدون تعدی.
«و لعل دلیلهم الاجماع»؛ یعنی شاید دلیل اکثر بر اینکه میگویند ادخال نجس در مسجد با فرض تعدی جایز نیست، دلیلشان اجماع باشد که اجماع میگوید اگر نجسی را در مسجد وارد کنید که آن نجس متعدی است، حرام است.
«مؤیداً بما تقدم»، یعنی این اجماع را با دو مطلب تأیید میکنیم: یکی اینکه به ما گفتند که شعائر الله را تعظیم کنید و مسجد جزء شعائر الله است، باید تعظیم بشود و ادخال نجس متعدی در مسجد خلاف تعظیم است، پس جایز نیست؛ مؤیداً بما تقدم من التعظیم.
دوم خبر؛ خبری که میگفت «جنبوا مساجدکم النجاسة»،[35] به شرطی که خبر را حمل کنیم بر نجاست متعدی، یعنی بگوییم مراد از نجاستی که در این خبر آمده نجاست متعدی است، پس عبارت خبر اینطور میشود: جنبوا مساجدکم نجاستی را که متعدی است. بنابراین با دلیل اجماع و تأیید به اینکه تعظیم شعائر الله واجب است و تأیید به این خبری که ذکر شد، با این دلیل و دو تا مؤید میتوانیم بگوییم که جایز نیست داخل کردن نجس متعدی در مسجد.
اکثر هم اگر فتوا به عدم جواز دادند، شاید دلیلشان اجماع است که اجماع به این دو مؤید تأیید میشود. پس نتیجه میگیریم که ادخال نجس متعدی در مسجد جایز نیست؛ مفهومش این است که اگر نجس متعدی نباشد، ادخالش در مسجد جایز هست یا لااقل دلیلی بر عدم جوازش نداریم.