« فهرست دروس
درس زبدة البیان -استاد محمدحسین حشمت‌پور

90/08/08

بسم الله الرحمن الرحیم

بررسی اقوال فقهای شیعه و اهل سنت درباره نجاست عینی یا عرضی/طهارت /احکام القرآن

 

موضوع: احکام القرآن/طهارت /بررسی اقوال فقهای شیعه و اهل سنت درباره نجاست عینی یا عرضی

 

بررسی اقوال فقهای شیعه و اهل سنت درباره نجاست عینی یا عرضی (ذو نجاسة بودن) مشرکان در آیه انما المشرکون نجس

صفحه شصت‌وهفت، سطر چهارم: «و منه یعلم ان مذهبه نجاسة المشرکین نجاسة عینیة کما هو الظاهر المتبادر لغة و عرفا».[1]

بحث در آیه هشتم داشتیم، که ﴿إِنَّمَا الْمُشْرِكُونَ نَجَسٌ﴾؛[2] این را داشتیم بحث می‌کردیم. گفتیم که این عبارت حصر موصوف است در صفت؛ ولی فخر خلاف این را گفته بود، گفته بود حصر صفت است در موصوف، این‌طور فکر کرده بود که نجاست مخصوص مشرکین است و در مسلمین نیست. از این کلام ایشان ما استفاده می‌کنیم که مرادش نجاست عرضی نیست؛ والا نجاست عرضی در مسلمین هم هست، ممکن است مثلاً بدنشان نجس بشود.

پس مرادش از این نجاستی که در مشرک قائل است و در مسلم قائل نیست، نجاست عینی است؛ یعنی عین بدن کافر نجس است، در حالی که عین بدن مسلمان نجس نیست. پس مرادش نجاست عینی است، نه مرادش نجاست عارضی باشد.

 

پرسش: استاد بین کافر و مشرک یک فرقی است دیگر؟

پاسخ: حالا بیشتر توضیح می‌دهیم در مورد مشرک و کافر، توضیح می‌دهیم ان‌شاءالله می‌رسد بحثش.

بعد این‌جا که می‌رسند، اختلافی را که بین فقها هست توضیح می‌دهند. می‌فرمایند که فقهای شیعه معتقدند که کافر نجس العین است، مثل سگ و خوک که آن‌ها هم نجس العین‌اند.

ولی بعضی‌ها از بین اهل سنت قائل شده‌اند که کافر نجس العین نیست، ذو نجاسة است. حالا ذو نجاسة را اختلاف دارند که چیست: بعضی می‌گویند نجاستی که همراه او است شرک است؛ ذات او نجس نیست، همراهش که شرک است نجس است.

بعضی‌ها معتقدند که نه، نجاست هم شرک نیست؛ چون این کافر ابایی از مثلاً شرب خمر ندارد یا نجاسات شرعی را رعایت نمی‌کند، می‌شود ذو نجاسة و بدنش نجس می‌شود، نجس عارضی، آن هم به خاطر رعایت نکردن بسیاری از اموری که ما مسلمین رعایت می‌کنیم.

پس در مسئله کأنه سه قول است، اگرچه ظاهراً دو قول است ولی تحلیلش کنیم می‌شود سه قول: یک قول این است که کافر نجس العین است؛ یک قول این است که کافر ذو نجاسة است. آن‌وقت این قول دوم که کافر ذو نجاسة است دو شق پیدا می‌کند: یکی این‌که نجاستش شرک است و چون شرک همراهش است پس می‌شود نجس؛ یک قول این است که نجاستش رعایت نکردن اموری است که مسلمین به لحاظ شریعتشان رعایت می‌کنند، اگر آن‌ها هم این‌ها را رعایت بکنند دیگر نجس نیستند. این سه تا قولی است که در این‌جا است.

مرحوم محقق می‌فرمایند قول دوم به هر دو شقش باطل است، که کافر نجس باشد به این اعتبار که ذو نجاسة و حامل نجاست است؛ این باطل است. چرا؟ چون از آیه استفاده نمی‌شود و اگر بخواهید آیه را حمل بر این کنید، حمل بر خلاف ظاهر قرینه می‌خواهد؛ قرینه ندارد، پس نمی‌توانیم حمل کنیم. این ذو نجاسة بودن اگر باعث اطلاق نجس بشود، اطلاق می‌شود اطلاق مجازی.

اطلاق حقیقی این است که بر چیزی نجس را اطلاق کنیم که عیناً نجس باشد: بر بول، بر شراب، بر میته و امثال ذلک که به لحاظ ذاتشان نجس‌اند اگر اطلاق نجس کردیم می‌شود اطلاق حقیقی؛ اما دستمان فرض کنید به یک جا خورده نجس شده، حالا ما فارسی‌ها می‌گوییم نجس شده، ولی اطلاق حقیقی‌اش این است که بگوییم متنجس شده؛ نجس اطلاق کنیم می‌شود اطلاق مجازی.

پس بر کافر اطلاق نجس کنیم به اعتبار این‌که او ذو نجاسة است، می‌شود اطلاق مجازی؛ اطلاق مجازی قرینه می‌خواهد، در آیه قرینه نداریم، پس این اطلاق جایز نیست؛ حمل آیه بر خلاف ظاهر است، آن هم بلا قرینة و جایز نیست. پس همان قول شیعیان درست است که می‌گویند کافر نجس است یعنی نجس العین است، نه کافر نجس است یعنی ذو نجاسة است.

بعضی از اهل سنت هم با ما موافق‌اند در این مسئله که می‌گویند آن‌ها نجس العین‌اند؛ البته در بعضی نوشته‌هایشان این است که اگر با کافری دست دادید، دستتان، باید وضو بگیرید، یعنی دستتان را بشویید؛ وضو در این‌جا به معنای شستن دست است، دستتان را باید بشویید.

این می‌تواند به معنای همان نجس العین بودن کافر باشد، چون نجس العین است باید دستتان را بشویید، یا به معنای این‌که ذو نجاسة است؛ در هر دو صورت بالاخره دست باید شسته بشود. شیعیان هم معتقدند به این‌که اگر دست به کافر دادید باید دستتان را بشویید، اگر دست او رطوبت دارد یا دست ما، باید دست شسته بشود؛ و اگر رطوبت ندارد، گفته‌اند مستحب است به دیوار بکشید دستتان را، واجب نیست، مستحب است دست را به دیوار بکشید، شستن دیگر لازم ندارد اگر دست شما و او هیچ‌کدام رطوبت ندارد. علی ای حال شیعه معتقد به نجس العین بودن است، ولی دیگران معتقد نیستند، بعضی از دیگران معتقد نیستند.

صفحه شصت‌وهفتیم، سطر چهارم: «و منه یعلم»،[3] یعنی از حرفی که فخر زده دانسته می‌شود که مذهب فخر نجاست مشرکین است «نجاسة عینیة»، یعنی معتقد است که کافر نجس العین است، نه این‌که معتقد باشد کافر ذو نجاسة است؛ «کما هو الظاهر المتبادر لغة و عرفا». لغتاً و عرفاً هم همین است، وقتی می‌گوییم کافر نجس است یعنی نجس العین است.

چرا به مسلمان نمی‌گوییم نجس است؟ با این‌که مسلمان هم گاهی از اوقات ممکن است رعایت نجس و پاکی را نکند، به او نمی‌گوییم نجس است؛ وقتی اطلاق نجاست می‌شود تبادر می‌کند نجس العین بودن. «فیجب الحمل علیه»؛ چون متبادر از نجس، نجس العین است، باید حمل کنیم نجسی را که در آیه آمده علیه، بر نجس العین بودن کافر.

همین است مذهب امامیه و ابن‌عباس، که صاحب کشاف و بیضاوی نقل کرده‌اند که ابن‌عباس این‌چنین گفته: «انه قال»، انه یعنی ابن‌عباس، «قال: اعیانهم نجسة کلکلاب و الخنازیر»؛ اصلاً تصریح است دیگر که نجس العین است.

از حسن بصری نقل شده که «انه قال: من صافح مشرکا توضأ»، هر کس مصافحه کند با مشرکی باید وضو بگیرد، «ای غسل یده». که البته این با نجس العین بودن سازگار است، با ذو نجاسة بودن هم سازگار است، ولی با نجس العین بودن سازگارتر است؛ آدم به نظرش می‌رسد منظورش آن است که کافر نجس العین است، لذا اگر مصافحه کردی باید دستت را بشویی.

«فحمل الآیة»، توجه کنید این حمل الآیة مربوط به «فیجب الحمل علیه» است: واجب است حمل کنی نجسی را که در آیه آمده بر نجاست عینیه، بنابراین اگر حمل کنی «علی انه ذو نجاسة»، این حمل تمامی نیست، «بعید». فحمل الآیة، سه خط بعد: بعید.

حمل کنی آیه را بر این‌که نجس به معنای ذو نجاسة است، بعید است؛ چون ما گفتیم متبادر این است که نجس به معنای نجس العین است، پس باید آیه را بر آن متبادر حمل کنی، نه بر آن‌چه که متبادر نیست و مجاز است. «فحمل الآیة» بر این‌که کفار و مشرکین ذو نجاسة‌اند این حمل بعید است.

حالا ذو نجاسة بودن را دو جور معنا کرده‌اند: یک: «لان معهم الشرک الذی هو بمنزلة النجس»؛ با آن‌ها این شرک هست، شرک هم به منزله نجس است، پس این‌ها ذو نجاسة‌اند یعنی ذو شرک‌اند، این یک معنا.

یک معنا: «او لانهم لا یتطهرون و لا یغتسلون و لا یجتنبون النجاسات»؛ این‌ها این‌طورند که تطهیر نمی‌کنند اگر دستشان نجس شد، عضوی از اعضایشان نجس شد، و لا یغتسلون، نمی‌شویند، اجتناب از نجاسات هم ندارند، بالاخره آن‌ها اعتقادی به این نجاسات ندارند، بنابراین برایشان همه‌چیز پاک است؛ لذا احتمال قوی که برخورد داشته باشند با چیزهایی که ما نجس می‌دانیم زیاد است، به همین جهت می‌گوییم آن‌ها ذو نجاسة‌اند، «کما فعله صاحب الکشاف و البیضاوی». «فحمل الآیة» بر این‌که کفار و مشرکین ذو نجاسة‌اند، حالا یا به جهت اول یا به جهت دوم، «بعید».

 

نقد محقق اردبیلی بر حمل نجس بر ذو نجاسة و ابطال تعمیم بیضاوی در قاعده من غلب علیه النجاسة نجس

این حمل بعید است «من جهة جعلهما بمعنی ذی النجاسة»، بعید است از این جهت که قرار می‌دهند این دو تا، یعنی، یعنی مشرکی را، که شرک همراهش است، یا مشرکی را که طهارت و نجاست را رعایت نمی‌کند، این‌ها را باید به معنای ذی نجاست قرار بدهیم، و ذی نجاست مجاز است. ذی نجاست در نجس بودن مجاز است؛ آن نجس العین بودن در نجس بودن، حقیقت است.

«بعید» از دو جهت: یک جهت همین بود که گفتیم، «من جهة جعلهما بمعنی ذی النجاسة»، یعنی جعل این دو تا، یعنی کسی که شرک همراهش است، کسی که اجتناب از نجاسات و پاکی ندارد، این دو تا را ما نجس به معنای ذی نجاست قرار بدهیم، از این جهت کار بعیدی است.

البته «جعلهما» را اگر برگردانید به صاحب کشاف و بیضاوی، شاید بتوانید توجیه کنید، آن هم بد نباشد: بعید است چون این دو تا قرار می‌دهند نجس را به معنای ذی نجاست، این هم ممکن است؛ البته آن اولی فکر کنم بهتر باشد.

 

پرسش: نسخه ما «جعل النجس» دارد استاد، یعنی در دو نسخه... در این نسخه «جعلهما»، در آن نسخه «جعل النجس» دارد که تقریباً نشان می‌دهد که منظور کشاف و بیضاوی است که جعل نجس را به معنای... ولی نسخه شما نجس را ندارد.

پاسخ: بله، کتاب من عبارت نجس را ندارد، عبارت شما این‌طور دارد: «بعید من جهة جعل النجس» نجس، «بمعنی ذی النجاسة»، ذی النجاسة. یعنی این دو تا نفر، نجس را به معنای ذی نجاست قرار داده‌اند؛ پس کارشان بعید است. والا اگر کلمه نجس داشته باشیم، ضمیر جعلهما را به بیضاوی و صاحب کشاف برگردانیم بهتر می‌شود. اما کتاب ما «النجس» ندارد، آن‌وقت با آن توجیهی که من کردم سازگارتر است. این جهت اول.

«بعید من جهة جعلهما کذا و جعل الشرک بمنزلة»، این جهت دوم برای بعد؛ و بعید است این کاری که این دو تا کردند، یا این حمل، این حمل آیه بعید است از جهت این‌که این‌ها دارند شرک را به منزله نجس قرار می‌دهند؛ شرک به منزله نجس دارد قرار داده می‌شود، این هم خودش یک بعید دیگر، چون ما نداریم که شرک نجس اطلاق بشود بر آن؛ بله، نجاست معنوی هست، شرک نجاست معنوی است ولی ما بحثمان در نجاست معنوی نیست.

خب، «بعید» به این دو جهت که گفتیم: «مع عدم ظهور ذلک ایضا»، یعنی این‌چنین حملی ظهور هم ندارد؛ علاوه بر این‌که بعید است، ظهوری هم ندارد. «مع عدم ظهور ذلک»، یعنی این‌که نجس به معنای ذی نجاست باشد این یک امر ظاهری نیست، «ایضا» یعنی علاوه بر آن مشکل قبلی، این مشکل هم هست؛ «و اخراج القرآن عن الظاهر»، عطف بر «عدم ظهور» است، یعنی «مع اخراج القرآن عن الظاهر بغیر دلیل»، اشکال بعدی این است که شما قرآن را از ظاهرش خارج کردید بدون دلیل، یعنی بدون قرینه.

ظاهر آیه و متبادر آیه این است که نجس العین است؛ شما که نجس را به معنای ذی نجاست می‌گیرید معنای مجازی قائل می‌شوید، معنای خلاف تبادر قائل می‌شوید، و آیه را حمل می‌کنید بر این معنا بدون دلیل، یعنی بدون قرینه؛ «و هو»، یعنی حمل آیه بر در غیر ظاهرش بدون دلیل، غیر جایز است، هم عقلاً هم نقلاً.

 

پرسش: این دلیل می‌تواند روایت هم باشد یا مثلاً دلیل...

پاسخ: اگر روایت باشد، قرینه داشته باشیم، بله. بله، قرینه، یا دلیل، قرینه متصل یا قرینه منفصل؛ روایات می‌شود قرینه منفصل دیگر.

قاضی بیضاوی بعد از این‌که حکم به نجاست کافر کرده، این‌چنین دلیل آورده که این‌ها ملابس با نجاسات‌اند، یعنی ذو نجاست‌اند؛ ملابس با نجاسات‌اند، نه خودشان نجس العین باشند، همراه نجاسات‌اند. بعد این مطلب را که گفته، یک چیزی هم اضافه کرده: هر امری که نجاست در او غلبه داشته باشد نجس است، تعدی داده حکم را؛ تعمیم داده حکم را، حکم را در کافر بیان کرده، بعد اختصاص به کافر هم نداده و گفته این را می‌توانیم سرایت بدهیم در غیر کافر هم، به این صورت، گفته در کافر نجاست غلبه دارد، زیرا این‌ها نه این‌که ملاحظه نجس و پاکی را ندارند، غالباً همراه نجس‌اند. البته ظاهراً باید گفت همه‌شان همراه نجس‌اند و غالباً نه، در تمام اوقات هم؛ همه‌شان، آن هم در تمام اوقات. ولی خب دیگر حالا حداقل را بگیریم، می‌گوییم غالباً همراه با نجس‌اند. این را گفته، بعد گفته پس هر چیزی که غالباً همراه با نجس است، نجس است.

 

پرسش: شامل اهل کتاب هم می‌شود؟

پاسخ: بله؟

 

پرسش: مقصود از این‌که می‌خواهد سرایت بدهد، اهل کتاب است؟

پاسخ: هم اهل کتاب هم غیر اهل کتاب، هر چیزی. بله، اهل کتاب که بر آن‌ها نجاست غلبه دارد، غیر اهل کتاب، هر چیزی که غالب در او نجاست است می‌شود نجس.

بیضاوی دارد تعمیم می‌دهد مسئله را، که بعد مرحوم محقق می‌گوید این قیاس است؛ تازه تو داری مجاز را تعمیم می‌دهی. حقیقت را تعمیم بدهی، احتیاج دارد به این‌که قیاس کنی؛ مجاز را تعمیم می‌دهد که خیلی بدتر است. ما اطراد المجاز نداریم، مجاز در همان موضع قرینه باید ارتکاب شود. نمی‌شود اطرادش داد، نمی‌شود شیوعش داد، نمی‌شود تعمیمش داد؛ تو داری یک مجاز را تعمیم می‌دهی. تازه اگر بخواهی حقیقت را تعمیم بدهی، احتیاج دارد به این‌که قیاس بکنی؛ مجاز را که دیگر تعمیم می‌دهی بدتر است.

بعد یک اشکال دیگر هم مرحوم محقق می‌کند. می‌گوید غلبه داشتن نجاست مستلزم نجاست نیست. بله، گمان نجاست می‌آورد، غلبه گمان می‌آورد، ولی حکم به نجاست نمی‌شود کرد. مثلاً یک نفر را ما احتمال، یعنی غلبه دارد که با نجس سروکار داشته باشد؛ ما می‌توانیم حکم یقینی کنیم به نجاستش؟ یا گمان می‌کنیم؟ بله، گمان غالب داریم، ولی حکم نمی‌توانیم بکنیم به نجاست. چه می‌دانیم، شاید، شاید همین آدمی که همیشه بر او غلبه نجاست بوده، الان یک خرده‌پیش رفته در استخر، رفته در حوض، آمده بیرون، الان تمیزِ تمیز است؛ چه می‌دانیم؟ نمی‌توانیم حکم به نجاست بکنیم، بله گمان به نجاست هست.

پس چند تا اشکال داریم: اشکال اول این‌که گمان به نجاست، مستلزم حکم به نجاست نیست، اگرچه مستلزم گمان به نجاست هست، ولی مستلزم حکم به نجاست نیست. این مطلب اول.

مطلب دوم این‌که شما دارید مرتکب مجاز می‌شوید، بعد مجاز را تعمیم می‌دهید، درحالی‌که مجاز اطراد ندارد؛ یعنی این‌طور نیست که در هر موضعی بتواند جریان پیدا کند، در موضع خودش اختصاص داده می‌شود به موضع خودش، به موضعی که قرینه است. بله، اگر حقیقتی وجود داشت، شما هم به قیاس معتقد بودید، می‌توانستید این حقیقت را از موضعی به موضع دیگر قیاس کنید. ولی مجاز را حتی کسی که قائل به قیاس است نمی‌تواند تعمیم بدهد، نمی‌تواند از موضعی به موضع دیگر منتقل کند؛ شما دارید مجاز را منتقل می‌کنید.

«وَ زادَ القاضي بَعدَ قَولِهِ فَهُم مُلابِسونَ لَها غالِباً قَولَهُ»؛ «قَولَهُ» مفعول «زادَ» است. قاضی بعد از این‌که گفته «فَهُم»، یعنی کفار، مشرکین، ملابِس با نجاست‌اند غالباً، بعد از این قولش اضافه کرده قول دیگرش را؛ و آن قول دیگرش تعمیم است که گفته: «وَ فيهِ دَليلٌ».

در این‌که کافر به‌خاطر ملابِس بودن با نجاست غالباً نجس است، به‌خاطر این‌که غالباً ملابِس با نجاست است نجس حساب می‌شود، در این مطلب دلیلی است بر این‌که هر چیزی که «الغالِبُ فيهِ نَجاسَتُهُ نَجِسٌ»؛ هر چیزی که غالب در او نجاست است، نجس است. «نَجاسَتُهُ» داریم.

 

پرسش: در نسخه ما «النَّجاسَة» است.

پاسخ: «النَّجاسَة» است؟ بله، می‌خواستم عرض کنم «نَجاسَةٌ» خوب است؛ حالا که شما «النَّجاسَة» در کتابتان هست، بهتر است. این‌طور است: «وَ فيهِ دَليلٌ عَلى أَنَّ مَا الغالِبُ فيهِ النَّجاسَةُ نَجِسٌ»؛ این نسخه شما است که نسخه خوبی است.

 

پرسش: این «مُلابِسونَ لَها غالِباً» یعنی آن نجاسات خارجی مقصود است دیگر؟

پاسخ: بله دیگر، همین نجاساتی که ما مسلمین نجس می‌دانیم و آن‌ها پرهیز نمی‌کنند؛ ملابِس با این نجاسات‌اند. حالا یا ملابِس با این نجاسات، یا ملابِس با شرک.

 

پرسش: شرک را که دیگر نمی‌گویند غالباً؟

پاسخ: بله، «غالِباً» که می‌گوید منظورش همان نجاسات معمولی است، نه شرک؛ چون شرک همیشه همراهشان است، نه غالباً.

 

پرسش: یعنی بین غالب و دائمی فرق می‌گذارد؟

پاسخ: عرض کردم غالباً این‌طور هست، یک مواردی ممکن است همین‌طور که مثال زدم از حوض درآمده باشد، از استخر درآمده باشد، لباس تمیز هم پوشیده باشد؛ خب این در این صورت نمی‌شود گفت نجس است. پس غالباً همراه نجاست‌اند، نه دائماً. دائماً که داریم می‌گوییم، برای این‌که پیش خودمان این‌طور فکر می‌کنیم که آن وقت هم که در حوض می‌رود، آن وقت هم ملاحظه خیلی چیزها را نمی‌کند.

 

پرسش: اگر آن مورد را بخواهیم قیاس بکنیم، دیگر قید غالب لازم نیست؛ همین که ولو یک نجس داشته باشد...

پاسخ: چرا دیگر. نه، اگر این باشد که خیلی فاجعه است. شما می‌فرمایید که اگر کسی یک نجس را هم داشته باشد، حکم به نجاست... نه، حکم به نجاست که او نمی‌کند.

 

پرسش: آخر بنابر مبنای ایشان که ذی‌نجاست است...

پاسخ: یعنی ذی‌نجاست است؛ یک روز دیدیم که این مثلاً یک جایش نجس‌کاری شد، خب تا آخر عمر به این بگوییم نجس است! می‌شود این‌طور گفت؟ نه، باید غالب باشد. باید غالب باشد، یعنی هروقت ما این را دیدیم، دیدیم با نجاست سروکار دارد. احتمال هم می‌دهیم حالا یک‌وقتی از نجس بیرون بیاید، اما غالباً می‌بینیم با نجاست سروکار دارد، خب حکم به نجاستش می‌کنیم؛ البته بیضاوی دارد می‌گویدها، ما همان‌جا هم حکم به نجاست نمی‌کنیم.

 

پرسش: ضمیر در «قَولِهِ» اول و دوم هر دو به قاضی بیضاوی برمی‌گردد؟

پاسخ: کجا؟ بله، «بَعدَ قَولِهِ»، بله. قاضی بیضاوی بعد از قول خودش که گفته «فَهُم مُلابِسونَ»، اضافه کرده قول دیگرش را که «وَ فيهِ دَليلٌ عَلى أَنَّ مَا الغالِبُ فيهِ النَّجاسَةُ نَجِسٌ».

 

پرسش: این علت کلام اولش است؟

پاسخ:بله؟

 

پرسش: علت کلام اولش است؟

پاسخ: علت نیست، تعمیم است.

 

پرسش: پس آن دو عبارت...

پاسخ: علت هم بگیری، یعنی یک قانون کلی درست کرده دیگر؛ قانون کلی را چنین تعمیم داده، تعمیم داده و قانون کلی درست کرده، حالا شما می‌فرمایید این قانون کلی را علت گرفته برای آن مدعای قبلی‌اش.

 

تکمیل نقد محقق اردبیلی بر بیضاوی (رد تعمیم مجاز و عدم تلازم غلبه نجاست با نجاست فقهی) و اثبات دلالت آیه بر نجاست عینی مشرکان

«وَ أَنتَ تَعلَمُ»، این کلام مرحوم محقق است که دارد بیضاوی را رد می‌کند. «وَ أَنتَ تَعلَمُ» که عدم تطهیر «وَ الإِجتِنابِ»، یعنی عدم اجتناب غالباً؛ «الإِجتِنابِ» عطف بر «التَّطهيرِ» است، عطف بر «عَدَمِ التَّطهيرِ» نیست. عدم تطهیر و عدم اجتناب غالباً، این مستلزم «نَجاسَتِهِم حَقيقَةً» نیست؛ مستلزم نجاست حقیقی‌شان نیست. «نَعَم يُظَنُّ كَونُهُم ذَوي نَجاسَةٍ»؛ گمان می‌شود که صاحب نجاست‌اند. آن‌ها را نجس نمی‌کند، ذوی‌نجاست می‌کند، آن هم گمان می‌کنیم ذوی‌نجاست‌اند، نه یقین کنیم.

خب وقتی گمان کردیم، اصل را می‌توانیم جاری کنیم؛ چون یقین که نداریم، حکم به نجاست که نداریم، پس می‌توانیم اصل جاری کنیم. بگوییم: «وَ الأَصلُ في الأَشياءِ الطَّهارَةُ ما لَم يُعلَم أَنَّهُ نَجِسٌ» خب با این ترتیب حکم به نجس نمی‌توانیم بکنیم، حکم به نجاست نمی‌توانیم بکنیم، چون اصل نمی‌گذارد.

اصل می‌گوید همه‌چیز طاهر است مگر این‌که یقین کنی نجس است؛ ما هم که یقین نداریم نجس است، فقط گمان غالب پیدا کردیم به این‌که نجس است. گمان غالب که اصل را ساقط نمی‌کند؛ پس بنابراین به اصل می‌توانیم تمسک کنیم و بگوییم که نجس نیست.

«فَالحُكمُ بِالنَّجاسَةِ حَقيقَةً لا مَعنى لَهُ حينَئِذٍ»؛ این‌که حکم کنید به این‌که این حقیقتاً نجس است، این حکمتان «لا مَعنى لَهُ» در این هنگامی که ما نجاست را به یقین نیافتیم، بلکه به گمان یافتیم، اصل هم این گمان ما را زائل می‌کند. «حينَئِذٍ» یعنی در این هنگامی که نجاست به گمان حاصل شده و اصل هم این گمان را زائل می‌کند، نمی‌توانیم حقیقتاً حکم به نجاست کنیم.

«فَكَأَنَّهُ عَلى وَجهِ المَجازِ»؛ گویا که این حکم «عَلى وَجهِ المَجازِ» است، یعنی شما مجازاً دارید می‌گویید نجس است. اگر مجاز باشد، در کافر این مجاز را مثلاً ثابت کردید، حق ندارید در همه چیزهایی که نجاست درشان غالب است این امر مجازی را، این نجاست مجازی را سرایت بدهید.

«فَكَأَنَّهُ عَلى وَجهِ المَجازِ وَ حينَئِذٍ»، در این هنگامی که این نجاست مجازی باشد، «لا دَليلَ فيهِ»؛ مجاز قرینه می‌خواهد، دلیل می‌خواهد، این دلیل ندارد، پس اصلش باطل است. بعد که اصلش باطل شد، تعمیمش باطل‌تر است.

«إِذ لا يَلزَمُ مِن تَسمِيَتِهِم بِالنَّجاسَةِ كَونُهُم نَجاسَةً حَقيقَةً»؛ از این‌که این‌ها را به نجاست اسم بردی و متصف کردی، لازم نمی‌آید که این‌ها نجس حقیقی باشند. چرا ما این‌ها را به نجاست نام بردیم و متصف کردیم؟ «مُبالَغَةً»، خواستیم مبالغه کنیم. «لِلغَلَبَةِ»، چرا مبالغه کردیم؟ چون دیدیم نجاست‌شان غلبه دارد. چون نجاست غلبه داشت مبالغه کردیم؛ پس آن‌ها را نجس نامیدیم مبالغتاً.

چرا مبالغه کردیم؟ «لِلغَلَبَةِ». از این تسمیه آن‌ها به نجاست، لازم نمی‌آید که آن‌ها حقیقتاً هم نجس باشند. تا چه برسد که تعدی کنی، تعمیم بدهی: «فَضلاً عَن نَجاسَةِ غَيرِهِم مِمّا الغالِبُ فيهِ ذلِكَ»؛ تا چه برسد به اینکه غیرشان نجس باشند، غیر یعنی کسی که یا چیزی که غالب در او ذلک، یعنی نجاست است. که شما دارید نجاست را که در مورد کافر مجاز گرفتید، تعمیم می‌دهید و سرایت می‌دهید به جاهای دیگر؛ آن اصل مجاز بودنش، اصل جریانش در کافر دلیل ندارد، تا چه برسد تعمیم دادنش.

«بَل لا يَلزَمُ صِحَّةُ إِطلاقِها عَلَيهِ مَجازاً»؛ بلکه نه تنها نمی‌توان حکم کرد به نجاست آن‌ها، اطلاق نجس هم برشان شاید جایز نباشد، صحت اطلاق هم ندارد. «بَل لا يَلزَمُ» این نجاست مجازی، صحت اطلاق نجاست را «عَلَيهِ»، یعنی بر آن «مَا الغالِبُ عَلَيهِ النَّجاسَةُ»؛ «عَلَيهِ» یعنی بر «مَا الغالِبُ فيهِ ذلِكَ». به آن‌چه که غالب درش نجاست است نمی‌توانید اطلاق نجس کنید، اطلاق نجاست کنید.

«بَل لا يَلزَمُ»، یعنی از این تسمیه به نجاست «مُبالَغَةً لِلغَلَبَةِ» لازم نیامد که این‌ها نجس حقیقی باشند، «بَل لا يَلزَمُ صِحَّةُ إِطلاقِها عَلَيهِ مَجازاً»؛ حتی صحت اطلاق این نجاست بر این‌ها هم مجازاً لازم نمی‌آید. نه صحت اطلاق حقیقتاً لازم می‌آید، نه صحت اطلاق مجازاً؛ زیرا صحت اطلاق مجازاً اگر داشته باشیم در مورد کافر است، نه در مورد «الغالِبُ فيهِ النَّجاسَةُ». «لِعَدَمِ اطِّرادِ المَجازِ»؛ چون مجاز اطراد ندارد، مجاز تعمیم دادنی نمی‌شود. اگر تازه این مجاز صحیح باشد، در مورد کافر صحیح است؛ چرا شما اطرادش می‌دهید؟ چرا تعمیمش می‌دهید که در «الغالِبُ فيهِ النَّجاسَةُ» جاری شود؟

پس این تسمیه چون تسمیه مجازی است، مستلزم اینکه این‌ها حقیقتاً نجس باشند نیست، مستلزم اینکه کافر حقیقتاً نجس باشد نیست؛ تا چه برسد به اینکه مستلزم این باشد که «الغالِبُ فيهِ النَّجاسَةُ» حقیقتاً نجس باشد. بعد می‌فرماید بلکه حتی مستلزم صحت اطلاق مجازی هم اگر داشتیم بر کافر داریم، بر این «الغالِبُ فيهِ النَّجاسَةُ» نداریم.

پس در مورد کافر صحت اطلاق حقیقی نداشتیم، ولی صحت اطلاق مجازی با قرینه اشکالی ندارد؛ ولی چون قرینه نداشتیم صحت اطلاق مجازی را هم قبول نکردیم، ولی می‌خواهیم بگوییم صحت اطلاق مجازی در آن‌جا اشکال ندارد اگر قرینه داشته باشد.

اما در مورد «الغالِبُ فيهِ النَّجاسَةُ» نه صحت حقیقی داریم، نه صحت مجازی. صحت حقیقی نداریم که روشن است، چون قرینه‌ای در کار نیست؛ صحت مجازی نداریم چون مجاز را حق نداریم تعمیم بدهیم، حق نداریم اطراد بدهیم، توسعه‌اش بدهیم. بنابراین در مورد «الغالِبُ فيهِ النَّجاسَةُ» هیچ صحت اطلاقی نیست؛ نه صحت اطلاق حقیقی، نه صحت اطلاق مجازی.

«نَعَم»، همان مطلبی که از خارج گفتم می‌خواهد بفرماید. می‌فرماید اگر شما ثابت کنید که اطلاق نجس بر کافر حقیقت است به‌خاطر غلبه نجاست در آن‌ها، غلبه را منشأ اطلاق حقیقی بگیرید در کافر، قیاس را هم اجازه بدهید، آن‌وقت می‌توانید اطراد بدهید این حقیقت را. مجاز را نمی‌توانید اطراد بدهید؛ حقیقت را می‌توانید اطراد بدهید، به شرطی که قیاس را اجازه بدهید. آن‌وقت بگویید که در مشرک چون غلبه نجاست هست، حقیقتاً نجس‌اند؛ پس در غیر مشرک هم که غلبه نجاست هست، آن‌ها هم حقیقتاً نجس‌اند «بِالقِياسِ»، یعنی با قیاس فقهی. این کار را می‌توانید بکنید، منتها به شرط، به دو شرط: یکی این‌که اطلاق نجاست بر کافر حقیقت باشد، اطلاق نجاست به‌خاطر غلبه در کافر حقیقت باشد؛ دوم این‌که شما قیاس را جایز بدانید.

«نَعَم لَو قيلَ بِالنَّجاسَةِ حَقيقَةً»، یعنی نجاست کافر؛ اگر کسی قائل به نجاست کافر بشود حقیقتاً، بگوید که کافر غالباً همراه نجاست است پس حقیقتاً نجس است، «وَ عُلِمَ أَن لا دَليلَ لَها إِلَّا الغَلَبَةُ» و بداند که دلیل نجاست کافر هم فقط غلبه است، برای نجاست کافر دلیلی جز غلبه نیست. یعنی هم باید، این را من از خارج نگفتم، هم باید کافر را حقیقتاً نجس بداند، هم سبب نجاستش را غلبه نجاست بداند، در این صورت اگر قیاس را قائل است تعدی کند.

«وَ قيلَ بِصِحَّةِ القِياسِ»، اگر این‌طور باشد، با این سه شرط: «لَو قيلَ بِالنَّجاسَةِ حَقيقَةً» یک، «عُلِمَ أَن لا دَليلَ لِلنَّجاسَةِ إِلَّا الغَلَبَةُ» دو، «وَ قيلَ بِصِحَّةِ القِياسِ» سه؛ آن‌وقت در این سه، با وجود این سه شرط، «قيلَ بِالنَّجاسَةِ مَا الغالِبُ فيهِ أَيضاً»؛ قائل خواهد شد به نجاست چیزی که غالب در او نجاست است «أَيضاً»، یعنی همان‌طور که در کافر قائل شد، در این «مَا الغالِبُ فيهِ النَّجاسَةُ» هم قائل می‌شود، منتها به برکت قیاس که سرایت دادن حکم از موضوعی است به موضوع دیگر.

«لكِن»، لکن شکی نیست که غلبه مراتب مختلف دارد. ممکن است یک مرتبه‌اش را شما دلیل بر نجاست و سبب نجاست بگیرید، ولی مراتب پایین‌ترش را دلیل نداریم که سبب نجاست بگیرید؛ چطور می‌خواهید قیاس کنید؟ مثلاً این نجاست، نجاست شرک است، خب آن نجاست‌های دیگر مرتبه‌شان پایین‌تر است. شما اگر در این‌جا توانستید حکم به نجاست کنید، آن هم حکم به نجاست حقیقی، آن هم حکم به‌خاطر غلبه، چطور می‌خواهید قیاس کنید؟ این از مرتبه‌ای به مرتبه دیگر رفتن است.

خب این مرتبه چون نجاست خیلی قوی است، ممکن است بگویید چون، بله، نجسش خیلی قوی است، می‌توانید بگویید غلبه همراهی این نجاست فرض کنید منشأ نجاست است؛ اما در جایی که مرتبه نجاست ضعیف است، آنجا چطور می‌توانید حکم کنید به نجاست؟ مراتب اگر یکسان بودند، باز قیاس می‌کردید خیلی مشکل نداشت؛ مراتب هم مختلف‌اند.

«لكِن لا شَكَّ في أَنَّها»، یعنی این نجاست، این غلبه‌ای که، غلبه نجاستی که منشأ نجاست حقیقی این شده، مرتبه خاصی از غلبه است. اگر در جای دیگر این مرتبه پیدا شود و شما قیاس را هم اجازه بدهید، خب قیاس کنید؛ اگر در جایی ضعیف‌تر از این مرتبه حاصل شده، با این‌که شما قیاس را اجازه می‌دهید، حق ندارید سرایت بدهید.

«فَمِن غَلَبَتِها لِنَجاسَتِهِم لا يُعلَمُ كَونُ كُلِّ غَلَبَةٍ كَذلِكَ»؛ از این‌که غلبه نجاست در مشرکین هست به‌خاطر نجاست خاصی که آن‌ها دارند، که نجاست شرک است، دانسته نمی‌شود که هر غلبه‌ای کذلک، یعنی هر غلبه‌ای سبب نجاست است. اگر غلبه‌ای که در آن‌ها سبب نجاست شده، دانسته نمی‌شود که هر غلبه‌ای سبب نجاست است که شما بخواهید تعدی بدهید حکم را از او به بقیه.

«إِذ قَد يَكونُ مَرتَبَةٌ مِنها»، یعنی من الغلبه، «عِلَّةً» درحالی‌که «لا يَكونُ ما دونَ» آن مرتبه «كَذلِكَ»، یعنی علتاً. ممکن است یک مرتبه از غلبه علت نجاست شود، ولی مراتب دیگر غلبه علت نجاست نشود. این اشکال چندم بود؟ اشکال دوم بود، سوم بود، بالاخره چند تا اشکال کردیم.

اشکال دیگری هم بر بیضاوی داریم و آن اشکال این است که کسی که، مسلمانی که خیلی لاابالی است نسبت به نجس و پاکی، این هم «الغالِبُ عَلَيهِ النَّجاسَةُ» هست. شما به ما می‌گویید که از این هم اجتناب کنیم؟ اگر با این هم دست دادیم، باید برویم دستمان را بشوییم؟ خودتان هم این فتوا را نمی‌دهید.

پس نمی‌توانید بگویید «الغالِبُ عَلَيهِ النَّجاسَةُ نَجِسٌ»؛ اگر بخواهید سرایت بدهید، باید در مورد مسلمان هم این حرف را بزنید، درحالی‌که نمی‌زنید. آن‌وقت یکی از احکامی که ما داریم این است که اگر به مسلمانی کسی بگوید نجس، فحش داده دیگر؛ فحش تعزیر دارد، این تعزیر می‌شود. خب حالا به قول، اگر قول شما تمام شود و ما به یک مسلمانی که نسبت به نجس و پاکی لاابالی است بگوییم نجس، نباید تعزیر شویم دیگر؛ درست گفتیم، باطل نگفتیم که تعزیر شویم. فحش ندادیم، خبر از واقعیت دادیم؛ آن‌وقت دیگر احتیاج به تعزیر نیست.

پس اگر، ببینید قیاس استثنایی: اگر حرف شما که می‌گویید «الغالِبُ عَلَيهِ النَّجاسَةُ نَجِسٌ»، اگر این حرف تمام باشد، تالی‌اش این است که مسلمان چنینی هم که «غَلَبَ عَلَيهِ النَّجاسَةُ» نجس باشد. آن‌وقت نتیجه این تالی و متفرع بر تالی دو چیز است: یکی اینکه اگر به چنین مسلمانی گفتیم نجس، تعزیر نشویم؛ دوم اینکه اگر با این مسلمان دست دادیم، اجتناب لازم نباشد. درحالی‌که هر دو قسم باطل‌اند، پس معلوم می‌شود مقدم هم باطل است.

«وَ أَيضاً يَلزَمُ» این بیضاوی را که مسلمانی که غالب است نجاست بدنش، نجس باشد؛ «فَلا يُعذَرُ» دارد کتاب ما، «فَلا يُعَزَّرُ» با «ز» بهتر است.

 

پرسش: برای ما هم با «ذ» است.

پاسخ: بله، شما هم همین است. شما هم مثل ما هستید. حالا نسخه صحیح می‌گویند «فَلا يُعَزَّرُ» است؛ یعنی تعزیر نمی‌شود «قائِلُ النَّجَسِ»، یعنی اگر کسی به مسلمانی بگوید نجس، نباید تعزیر شود. این یک مشکل، یک تالی، یعنی متفرع بر تالی.

متفرع دوم: «وَ يَجِبُ الإِجتِنابُ» از این مسلمان. درحالی‌که «وَ لَيسَ كَذلِكَ»، یعنی تالی به هر دو قسمش باطل است: هم تعزیر نمی‌شود کسی که به مسلمان چنینی بگوید نجس، و هم اجتناب از چنین مسلمانی واجب نیست. وقتی تالی باطل شد، این دو فرع بر تالی باطل شد، آن خود تالی هم که مسلمانی که «غَلَبَ عَلَيهِ النَّجاسَةُ نَجِسٌ»، این هم باطل می‌شود؛ وقتی تالی باطل شد، معلوم می‌شود مقدم که حرف شما حق است، این هم باطل می‌شود.

گفتیم اگر حرف شما حق باشد، این تالی را دارد و این دو فرع تالی را؛ الان روشن شد که دو فرع تالی باطل است، پس تالی باطل است، پس مقدم که حق بودن حرف شما است باطل است.


هوش مصنوعی
برای استفاده از کلیدهای میانبر، پس از انتخاب متن از کلیدهای زیر استفاده کنید
چنانچه بخشی از متن انتخاب نشود یا روی لینک کلیک نمایید به صورت پیش فرض همه متن انتخاب می شود
هوش مصنوعی
ترجمه نوع دوم: Alt+Ctrl+t
خلاصه سازی: Alt+s
خلاصه سازی نوع دوم: Alt+Ctrl+s
اعراب گذاری: Alt+d

جستجو
جستجو در همه دروس: Alt+a
پس از انتخاب متن می توانید از امکانات هوش مصنوعی، مانند
مترجم، خلاصه ساز و اعراب گذاری استفاده کنید
چنانچه بخشی از متن انتخاب نشود به صورت پیش فرض همه متن انتخاب می شود
logo