90/08/07
بسم الله الرحمن الرحیم
بررسی اقوال چهارگانه در تفسیر جمله من حیث امرکم الله /طهارت /احکام القرآن
موضوع: احکام القرآن/طهارت /بررسی اقوال چهارگانه در تفسیر جمله من حیث امرکم الله
بررسی اقوال چهارگانه در تفسیر جمله من حیث امرکم الله در آیه حیض و نقد فراء بر معنای مکانی حیث
صفحه شصتوپنج، سطر چهاردهم: «﴿مِنْ حَيْثُ أَمَرَكُمُ اللّهُ﴾،[1] من قبل الطهر لا من قبل الحیض».[2]
بحث در آیهای داشتیم که مربوط به حیض بود و ما آیه هفتم در این کتاب طهارت قرارش داده بودیم. قسمتهای مقدمی این آیه را بیان کردیم، رسیدیم به این قسمت: ﴿فَإِذَا تَطَهَّرْنَ فَأْتُوهُنَّ مِنْ حَيْثُ أَمَرَكُمُ﴾.[3] یعنی وقتی که آنها طاهر شدند یا تطهیر کردند، استفاده کردن از آنها دیگر اشکالی ندارد؛ آنطور استفاده کنید که خدا امرتان کرده است. این ﴿أَمَرَكُمُ﴾ مورد اختلاف است که مراد چیست.
بعضی گفتهاند که چون در اینجا دو تا امر محتمل است: یکی امر «من قبل الطهر»،[4] یکی امر «من قبل الحیض»، باید معنا کنیم که مراد کدام است. هم در حال طهر امر شده بود، هم در حال حیض امر شده است. در حال طهر امر شده امر اباحهای به اینکه این عمل جایز است؛ در حال حیض امر شده امر به اجتناب.
آیا مراد این است که وقتی طاهر شدند همانطور که خدا در حال حیض امرتان کرده بود عمل کنید، یعنی باز هم اجتناب کنید؟ یا نه، همانطور که امرتان کرده بود در حال طهر؟ مسلماً منظور این دومی است، یعنی همانی که امرتان کرده بود در حال طهر.
پس «﴿مِنْ حَيْثُ أَمَرَكُمُ﴾،[5] من قِبَل الطهر»؛[6] قبل یعنی جهت؛ از جهت طهر به شما امری کرده بود، یعنی از این جهت که این زن طاهر است امری شده بود و از جهت حیض امری دیگر شده بود، از جهت اینکه این زن حائض بود امری شده بود. باید آن امر بعد از اینکه پاک شدند و غسل کردند، آن امری که از جهت طهر شده بود زنده میشود، نه آن امری که از جهت حیض بود باقی بماند.
یعنی امر به اباحه مواقعه که از قبل از حیض حاصل بود، حالا هم حاصل است؛ هر امری، حالا اباحه بود، وجوب بود، هر چه بود. قبل از اینکه حیضی حاصل شود و حالت، حالت طهر بود، چه امری داشتید؟ اگر امر وجوبی بود، حالا هم واجب است؛ اگر امر استحبابی بود، حالا هم استحباب است؛ هر امری بود.
به طور رایج امر اباحهای در آن وقت هست، مگر این کسی که مثلاً فرض کنید از ترک این عمل در حرام میافتد، آنوقت امر وجوبی به او تعلق میگیرد؛ یا فرض کنید که ایلاء کرده باشد، قسم خورده باشد یا ظهار کرده باشد، امر تحریمی به او تعلق میگیرد، یعنی نهی به او تعلق میگیرد و امر به اجتناب به او تعلق میگیرد؛ اگر هم جاهایی امر استحبابی یا کراهتی باشد که همان است.
بالاخره همان امری که از جهت طهر میآمد و در حال طهر حاصل بود، همان را بعد از تطّهر شما مراعات خواهید داشت، نه امری که از قبل، از جهت و به خاطر حیض آمده بود که امر به اجتناب بود، آن دیگر لازم نیست باشد.
پس ﴿مِنْ حَيْثُ أَمَرَكُمُ اللّهُ﴾[7] یعنی «من قبل الطهر لا من قبل الحیض».[8] روشن شد این چه عبارت کوتاهی بود، ولی خب مطلبش توضیح میخواست. «عن السدی و الضحاک»؛ این دو نفر اینطور معنا کردهاند.
معنای دیگری هم شده: «و قیل من قبل النکاح دون الفجور»؛ یعنی امری که از ناحیه نکاح آمده، نه امری که از ناحیه زنا آمده است. امر از ناحیه نکاح هم همین است: یا اباحه است یا وجوب است به همان بیانی که گفتیم؛ اما امری که از ناحیه فجور آمده امر به اجتناب است.
یعنی الان دیگر به شما امر «اجتنب» تعلق نگرفت، چون دیگر شما زنایی انجام نمیدهید، بلکه امر به نکاح انجام گرفت؛ یعنی همان امری که از طرف نکاح آمده بود، که اگر نکاح انجام شد چه امری تعلق گرفت، آن امر الان حاصل است، نه آن امری که از ناحیه فجور میآید.
دقت کنید این هم تقریباً مثل همان اولی است، منتها این با مورد آیه سازگار نیست؛ مورد آیه طهر و حیض است، نه نکاح و فجور. لذا ایشان میگوید که اولی الیق است. این از ابنحنفیه نقل شده، «و الاول الیق بالظاهر»، با ظاهر آیه سازگارتر است. «بالظاهر» ظاهراً در نسخه ما است، در نسخه شما کلمه «بالظاهر» نداشته باشد؛ «و الاول الیق»، در نسخه ما دارد: «و الاول الیق بالظاهر». هر دوئش درست است، چه الیق بگوید چه الیق بالظاهر؛ بالاخره با مورد آیه اولی سازگارتر است، چون اولی طهر و حیض را مطرح کرده بود، آیه هم همین موردش همین است؛ دومی نکاح و فجور را مطرح کرده بود، آیه به نکاح و فجور کاری نداشت.
قول سوم این است که بعضی گفتهاند منظور این است که یک حالاتی زن دارد که در آن حالات به مرد امری میشود؛ مثلاً زن در حال صوم است، صوم واجب، به مرد امر به اجتناب میشود؛ یا زن در حال احرام است یا در حال اعتکاف است و امثال اینجور چیزها که در این حالت به مرد امر به اجتناب میشود.
یک حالات دیگر هم دارد که خالی از این اموری که عرض کردیم؛ در آنجا هم به مرد امر میشود، اما دیگر امر به اجتناب نمیشود، یک امر خاصی میشود، حالا گاهی امر وجوبی است، گاهی امر... هر چه هست بالاخره آن امر اجتناب نیست، اجتناب به این لحاظ نیست.
خب، ﴿مِنْ حَيْثُ أَمَرَكُمُ اللّهُ﴾[9] یعنی آن امری که خدا به شما کرده که امر در غیر این حالات است، همان امر اباحی. توجه بفرمایید این سومی هم باز از نظر مفاد و نتیجه همان اولی و دومی است، منتها یک بیان دیگری است.
میگوید که آن امری که به شما الان تعلق گرفته، همان امری است که به طور عادی تعلق میگرفت، نه این امری باشد که در حال اعتکاف زن یا احرام زن یا مثلاً صائم بودن زن به شما تعلق میگیرد؛ به آن صورت که خدا شما را در حالت عادی امر کرده عمل کنید؛ یعنی بعد از اینکه این زن پاک شد از حیض و غسل کرد، آن حالت عادی برگشته و شما به آن امری که در حالت عادی دارید میتوانید عمل کنید.
«و قال الزجاج»[10] معنای آیه این است که: امری که خدا به شما کرده از جهاتی که در آن جهات حلال است که شخص طرف زن بیاید؛ ﴿وَ لاَ تَقْرَبُوهُنَّ﴾[11] از جهتی که جایز نیست که مرد طرف زن بیاید، مثل جهت صوم، جهت احرام، جهت اعتکاف، «مثل کونهن صائمات او محرمات او معتکفات».[12] این سه تا قول بود.
یک قول چهارمی هم در مسئله هست که مرحوم محقق نقلش نکردهاند. آن قول چهارم این است که «من حیث»، حیث موضع، به معنای موضع و مکان باشد؛ یعنی در موضعی از بدن اتیان کنید که خدا اجازهتان داده، امرتان کرده، یعنی موضع فرج؛ در قسمتهای دیگر بدن، آن جاهایی که ممنوع است اتیان نکنید، اگر ممنوع باشد، چنانکه مثلاً بعضیها گفتهاند وطی در دبر ممنوع است.
که این اشاره دارد به اینکه از آن مکان و موضعی از بدن که خدا امرتان کرده و بهتان اجازه داده، از آنجا میتوانید استفاده کنید، از مابقی نه. این را هم بعضیها گفتهاند. فراء دارد این حرف را رد میکند؛ «قال الفراء» رد این قول است. چون فراء میگوید اگر اینطور بود خدا میفرمود: ﴿فَأْتُوهُنَّ مِنْ حَيْثُ أَمَرَكُمُ﴾،[13] نه ﴿مِنْ حَيْثُ أَمَرَكُمُ اللّهُ﴾؛ یعنی در آن موضعی که خدا امر کرده اتیان کنید، نه اینکه از آن جهتی که خدا امر کرده است.
اگر حیث را به معنای موضع بگیرید باید با «فی» بیاید، که گفته بشود «فأتوهن فی» موضعی که ﴿أَمَرَكُمُ﴾؛ الان با ﴿مِنْ﴾ آمده حیث، بنابراین باید به معنای جهت و ناحیه بگیری؛ یعنی خداوند فرموده که به سمت آنها بیایید از آن جهت که خدا امرتان کرده، از آن حیث که خدا امرتان کرده است. پس قول گروهی که خواستهاند حیث را در اینجا مکانی بگیرند و گفتهاند منظور موضع خاصی از بدن زن است، قولشان تمام نیست.
«و قال الفراء لو اراد الفرج»،[14] دارد رد میکند آن گروهی که اینطور گفتند، «لو اراد الفرج لقال فی حیث»؛ ولی چون گفته «من حیث، علمنا کأنه اراد من الجهة التی امرکم الله منها»؛ از این جهت بیایید، نه از این موضع بیایید، نه در این موضع بیایید. «کذا فی مجمع البیان».
بررسی اقوال سهگانه در تفسیر جمله ان الله یحب التوابین و یحب المتطهرین در ذیل آیه حیض
﴿إِنَّ اللّهَ يُحِبُّ التَّوَّابِينَ وَ يُحِبُّ الْمُتَطَهِّرِينَ﴾[15] بعداً معنا میکنیم که مراد از توابین چیست؟ ولی حالا میگوییم ﴿وَ يُحِبُّ الْمُتَطَهِّرِينَ﴾، مراد از متطهرین چیست؟ میگوییم مراد از متطهرین، متطهرین بالماء[16] است. به چه دلیل متطهرین بالماء مراد است؟ میفرماید به دلیل آیه قبلی که ﴿فِيهِ رِجَالٌ يُحِبُّونَ أَن يَتَطَهَّرُواْ﴾[17] باشد؛ آیه قبلی شأن نزولش را بیان کردیم، که در مسجد قبا بودند گروهی و احتیاج به تخلیه پیدا کردند، بعد از تخلیه خودشان را با سنگ تمیز کردند و بعد از تمیز کردن با سنگ، با آب هم شستند.
بعد این آیه نازل شد؛ بر طبق نقل، پیغمبر فرمودند که چه کردید که خدا دربارهتان آیه نازل کرده؟ آنها اول ترسیدند که مبادا کار بدی کرده باشند و آیه بالاخره عتاب کرده باشد، سرزنش کرده باشد آنها را؛ بعد که حضرت فرمودند که خداوند ثنا کرده بر شما و کار شما پسندیده است، که خواندیم قبلاً در ذیل آیه پنج خواندیم، کتاب ما صفحه پنجاهوهشت بود، سطر هشتم.
آن دلیل میشود بر اینکه خدا «﴿وَ يُحِبُّ الْمُتَطَهِّرِينَ﴾[18] بالماء»[19] را، چون در آنجا هم ثنا شده بود بر کسانی که متطهر بالماء بودند؛ اینجا هم به قرینه آنجا میتواند متطهرین به معنای متطهرین بالماء باشد.
«ای بالماء. و یدل علیه»، ضمیر علیه برمیگردد به اینکه مراد تطهیر بالماء باشد؛ دلالت میکند بر اینکه مراد تطهیر بالماء باشد، «سبب نزول» قول خداوند «فیه رجال»، «الآیة المشهورة»، آیه، یعنی تا آخر آیه برو. سبب نزول همانطور که الان اشاره کردم، قبلاً هم بیان کردیم، نشان میدهد که مراد تطهیر بالماء است. در اینجا هم به قرینه همان آیه قبلی میگوییم مراد تطهیر بالماء است.
تا اینجا توابین را معنا نکردیم، ولی متطهرین را معنا کردیم. ترک معنا کردن توابین نشان میدهد که مراد از توابین همین معنای رایج است که دیگر احتیاجی به معنا کردنش نبود؛ اگر معنای دیگری ما برای توابین در نظر داشتیم آن را میگفتیم.
از اینکه آن را، توابین را معنا نکردیم ولی متطهرین را معنا کردیم، به دست میآید که مرحوم محقق توابین را به همان معنای رایج گرفته، لذا معنا نکرده، ولی متطهرین را چون از نظرش دو احتمال میداده یکیاش را تعیین کرده است. این قول اول بود که توابین به معنای رایج، متطهرین هم یعنی متطهرین بالماء.
قول دوم هم توابین را معنا کرده هم متطهرین را. یک قول سومی هم داریم که بعداً عرض میکنم. قول دوم این است که توابین یعنی «التوابین من الکبائر»، متعلقش را ذکر کرده؛ متعلق در آیه نیامده، این مفسر متعلق را ذکر کرده، گفته توابین یعنی توابین من الکبائر؛ متطهرین را گفته «المتطهرین من الصغائر».
بعد آنوقت سؤال میشود: متطهر از صغائر یعنی توبه کرده یا نه؟ اگر توبه کرده که همان توابین میشود! جواب میدهد نه، متطهر من الصغائر دو جور میشود: یکی اینکه توبه کرده، یکی اینکه نه، از اول پرهیز کرده از صغائر؛ این هم متطهر من الصغائر حساب میآید. پس متطهرین را دو جور معنا کرده: متطهرین من الصغائر به توبه، یا متطهرین من الصغائر به اینکه از اول مرتکب نشده است.
بعد سؤال میشود که چرا متطهرات را نفرموده؟ در آیه بنابر تفسیر اول، متطهرات داخلاند؛ متطهرین بالماء، چه کسی طهارت بالماء میکند؟ مرد که طهارت بالماء ندارد، زن طهارت بالماء دارد، او غسل میکند؛ بنابراین متطهرین بالماء شامل زن هم میشود؛ چرا؟ چون که آیه را مربوط به، طهارت بالماء را عبارت از غسل گرفتیم و غسل هم کار زن است.
در این تفسیر دوم، متطهرین من الصغائر کاری به غسل ندارد؛ صغائر را هم مرد میتواند مرتکب بشود هم زن میتواند مرتکب بشود، هر دو هم میتوانند متطهر از صغائر باشند. آنوقت سؤال میشود چرا زن گفته نشده؟ در تفسیر اول دیگر سؤال نمیکنیم چرا زن گفته نشده، چون آنجا اصلاً متطهرین کنایه از زن است؛ در تفسیر دوم سؤال میشود که چرا متطهرین گفته، چرا متطهرات گفته نشده؟ جواب این است که از باب غلبه متطهرین گفته شده، متطهرات هم اراده شده، آنها داخل در تحت متطهرین هستند، به هر حال در تحت متطهرین هستند.
«و قیل التوابین من الکبائر و المتطهرین من الصغائر، کأنه»، یعنی کأن این تطهر من الصغائر «بالتوبة ایضا»، کما اینکه تطهر من الکبائر بالتوبة است؛ همانطور که در کبیره توبه میکنیم، در صغیره هم توبه میکنیم، آنوقت میشویم متطهر من الصغیرة، این یک صورت؛ یک صورت «او انهم لم یفعلوها»، متطهرین من الصغائر به این است که این متطهرین این صغائر را انجام ندادهاند، از اول پرهیز کردهاند از صغائر و چون پرهیز کردهاند متطهرین من الصغائر هستند.
بعد سؤال میشود که چرا مطهرات را ذکر نکرد؟ «و لم یذکر المطهرات»، یعنی زنهایی را که متطهر از صغائر باشند، «لدخولهن فی المطهرین»، چون آنها در بین مطهرین داخلاند، «کما فی کثیر من الاحکام»؛ بسیاری از احکام طوری بیان میشود که صیغه مذکر در موردش میآید در حالی که وظیفه زنها هم هست؛ از اینجا میفهمیم که زنها را هم داخل در آن صیغه مردها کرده است. خب، این دو تا معنا بود، که معنای دوم احتیاج به توجیه و توضیح داشت که توجیه و توضیحش را شنیدید، که باید مطهرات را یک جور داخل کرد در مطهرین.
اما معنای سوم؛ معنای سوم احتیاج به توجیه ندارد. معنای سوم این است که متطهرین از آن عمل، عمل یعنی جماع، یعنی دخول در حائض؛ متطهرین از آن عمل، حالا متطهر از آن عمل در حال حیض، متطّهرند از آن عمل در حال حیض.
حالا این متطهر بودن از دخول در حال حیض دو جور میشود: یکی اینکه عمل کرده باشند، بعداً توبه کرده باشند؛ دوم اینکه از اول عمل نکرده باشند، این کار را انجام نداده باشند. آنوقت توابین اشاره دارد به آن گروه اول که توبه کردهاند، عمل را انجام داده بودند و توبه کردهاند؛ متطهرین اشاره دارد به آن دومی. پس هر دو، یعنی هم توابین هم متطهرین، ناظرند به این عملی که در آن حالت حیض میخواهد انجام بشود: توابین میگوید ناظر است به کسانی که این عمل را در حال حیض انجام دادهاند حالا بعداً توبه میکنند؛ متطهرین ناظر است به این کسانی که این عمل را از اول انجام ندادهاند در حال حیض.
«او یکون المراد بهما»، بهما یعنی به توابین که در آیه آمده و متطهرین، مراد به این دو تا: «التائبین عن الدخول فی الحیض»؛ این «فی الحیض» را متعلق به دخول بگیرید، منتها بگویید در حال حیض، نه دخول در حیض؛ مگر دخول در حیض جرم است که توبه کنند از آن؟ زن دخول در حیض پیدا میکند، یعنی وارد این حالت میشود، این که جرم نیست که از آن توبه کنند؛ پس مراد دخول در حیض نیست، مراد دخول در حال حیض است، مراد از دخول هم آن عمل همبستری است.
کسانی که از دخول در حال حیض که مرتکب شده بودند دارند توبه میکنند، توابین یعنی این کسان؛ «و المتنزهین» از این دخول، این متطهرین، یعنی کسانی که از اول پاکیزه بودند و وارد این کار نشده بودند. حالا که آیه را گفتیم دیگر بعد از این مواظب باشید که این عمل انجام نشود در حال حیض، بلکه بعد از غسل انجام بشود؛ حالا از این، اگر کسی انجام داده توبه کند که «ان الله یحب التوابین»؛ از این کسی انجام نداده تا حالا، خب آن که خیلی راحت است، «ان الله یحب المتطهرین». این هم معنای سوم.
در معنای سوم دیگر لازم نیست مطهرات حساب کنیم، چون دخول طرفینی است دیگر؛ دخول طرفینی است، هم توابین شامل زن و مرد میشود، هم متطهرین شامل زن و مرد میشود، دیگر احتیاج به آن توجیهی که در قول دوم آوردیم نداریم. پس در قول اول احتیاج به توجیه نداریم، در قول سوم هم احتیاج به توجیه نداریم، ولی در قول دوم احتیاج به توجیه داشتیم که توجیه کردیم.
عبارتها یک مقدار مشکل بود من تند خواندم، ظاهراً توضیح داده شد، مشکل باقی نمانده انشاءالله.
آغاز بررسی آیه هشتم (انما المشرکون نجس): تبیین نحوه دلالت ادات حصر در آیه و نقد دیدگاه فخر رازی و ابوحنیفه
«الثامنة»:[20] در آیه هشتم این آیه است: ﴿إِنَّمَا الْمُشْرِكُونَ نَجَسٌ فَلاَ يَقْرَبُواْ الْمَسْجِدَ الْحَرَامَ بَعْدَ عَامِهِمْ هَذَا﴾.[21] دو تا حکم است: یکی حکم به نجاست، یکی حکم به اینکه نزدیک مسجد نیایند، یعنی وارد مسجد نشوند. این دو تا حکم در آیه بیان میشود. ما فعلاً به حکم اول میپردازیم که مشرکین نجساند.
کلمه ﴿إِنَّمَا﴾ دلیل بر حصر است. حصر گاهی حصر ذات در صفت است، گاهی حصر صفت در ذات است؛ به تعبیر دیگر گاهی حصر موصوف در صفت است، گاهی حصر صفت در موصوف است. در اینجا کدام مراد است؟ آیا مراد حصر موصوف در صفت است، یعنی مشرکون فقط نجاست دارند، چیز دیگر ندارند، صفت دیگر ندارند، که این حصر موصوف در صفت است، یعنی بیان میکند که فقط یک صفت دارند؟
یا حصر صفت در موصوف است، میگوید این صفت مخصوص مشرکین است، در دیگران نیست؟ کدام مراد است: حصر موصوف در صفت یا حصر صفت در موصوف؟
ایشان میفرماید حصر موصوف در صفت، خلاف آنچه که به نظر ظاهری ما میرسد؛ میفرماید حصر موصوف در صفت. میگوید مشرکون فقط صفت نجاست دارند، صفت دیگر ندارند. البته به ظاهر به نظرمان میرسد که این درست نیست؛ خیلی صفات برای مشرکون هست، یکیاش نجاست است. ولی ایشان میگویند نه، مشرکون فقط صفت نجاست دارند، صفت دیگر ندارند؛ حصر موصوف در صفت میکند.
بیانش هم این است که این حصر در اینجا حصر اضافی است، نه حصر حقیقی. حصر اضافی یعنی حصر در مقابل چیزی؛ ولی حصر حقیقی، حصر حقیقی است دیگر، وقتی میگوید که واقعاً این صفتی ندارد جز نجاست، این میشود حصر حقیقی.
یک وقت نه، صفت دیگری در مورد مشرکون احتمال داده میشده، بالاضافه به آن صفت دارد حصر میکند؛ یعنی مشرکون را بعضیها طاهر میدیدند، خداوند میفرماید طهارت را به آنها نسبت ندهید، اینها جز نجاست چیز دیگر ندارند. جز نجاست یعنی طهارت ندارند، نه صفات هیچی ندارند. شما فکر میکنید که مشرکون طاهرند؟ نه، فکر نکنید، اینها جز نجاست صفت دیگر ندارند.
جز نجاست، این حصر، حصر اضافی است؛ یعنی دارد نجاست، آنها را منحصر میکند صفتشان را به نجاست تا طهارت را سلب کند، کاری به بقیه اوصاف ندارد. این میشود حصر اضافی.
آنوقت حصر اضافی، حصر افراد است، حصر قلب است، هر دو جورش ممکن است: حصر افراد این است که مثلاً فرض کنید که شخص میگفته که هم زید کاتب است هم مثلاً ضاحک است؛ ما میگوییم نه، فقط ضاحک است؛ حصر افراد میکنیم، او دو چیز را ملاحظه میکرد، ما حصر میکنیم در مفردش، در یکیاش.
گاهی هم حصر قلب است: میگوید او ضاحک است، میگوییم نه، ضاحک نیست، فقط کاتب است؛ که درست آن که، او میگوید ضاحک است و کاتب نیست، ما قلبش میکنیم میگوییم کاتب است و ضاحک نیست.
حصر اضافی دو قسم است: حصر قلب است، حصر افراد است. اینجا حصر قلب است: کسانی فکر میکردند که مشرکون طاهرند و نجس نیستند، ما میگوییم فقط نجساند، طاهر نیستند؛ درست قلب میکنیم. نه که گفته باشند هم طاهرند هم نجساند تا ما بگوییم فقط نجساند که حصر افراد بشود.
حصر اضافی از سنخ قلب است، حصر اضافی از سنخ افراد نیست. علی ای حال منظورمان این است که حصر اضافی است؛ حصر اضافی هم ناظر به همه اوصاف نیست، دو تا صفت را ملاحظه میکند، میگوید این یکی را دارد آن یکی را ندارد.
این حصر در مقابل طهارت است، پس مشرکون فقط نجساند یعنی طاهر دیگر نیستند. خب با این بیانی که کردیم توجه کردید که توانستیم حصر موصوف در صفت را درست کنیم. ایشان نظرش این است.
بعد میفرماید بنابراین، قول فخر و اینها دیگر باطل میشود. فخر خواسته حصر صفت در موصوف بگیرد، که نجاست مخصوص کفار است، مخصوص مشرکین است، در غیر مشرکین نیست. آنوقت توجه کنید این حتماً باید نجاسة العین باشد، نجس العین باید باشد تا منحصر در آنها بشود؛ والا نجاستی که مربوط به عین نباشد در مسلمین هم هست، گاهی نجاست عارضی برای مسلمان هم پیش میآید.
این نجس العین بودن است که منحصر در مشرکین است؛ «انما المشرکون نجس» یعنی مشرکون نجس العیناند، فقط مشرکون نجس العیناند. این درست است با این توجیهی که عرض کردیم مسلمین خارج شدند، ولی سگ و خوک هم نجس العیناند؛ انحصار نجاست به مشرکین درست نشد.
پس حصر صفت در موصوف درست نمیشود؛ شما میخواهید نجاست را، حالا بگویید نجاسة العین، نجس العین بودن را منحصر کنید به کافر، اینطور نیست؛ نجس العین بودن هم منحصر به کافر نیست، مگر بگوییم در بین آدمها. اگر بگوییم در بین آدمها، بله.
پرسش: استاد همانطور که محقق اردبیلی حصر اضافی گرفتند، خب ایشان هم حصر اضافی...
پاسخ: بله دیگر، اگر حصر اضافی بگیرد اشکال ندارد؛ یعنی اگر ایشان بگوید در بین آدمها منظورم است، حرفش درست است.
پرسش: در مکلفین مثلاً.
پاسخ: در بین مکلفین مثلاً، بله، بله. مشرکین را هم عام بگیرد که شامل کافر هم بشود، شامل اهل کتاب و غیر کتاب هم بشود، اینها شامل همه بشود؛ اگر، اگر اهل کتاب را نجس بدانیم، اگر ندانیم که نه، شامل نمیشود.
پرسش: اما خب علامه، ایشان هم نجاست را به دو جور مطرح فرمودند...
پاسخ: بله، آن بعداً بحث، بعداً بحث میشود که مراد چیست، نجس العین است یا نه؛ این بعداً بحث میشود. من عمداً الان یک اشارهای کردم تا ذهنها آماده باشد برای بحث بعدی، والا اینجا جایش نبود که من بگویم، عمداً اشاره کردم.
خب، فخر رازی وقتی که مدعای خودش را نقل میکند اینطور میگوید: میگوید نجاست منحصر است به مشرکین؛ میگوید قول خدا این است، دقت کنید، میگوید قول خدا این است، در مقابل کسی دیگر گفته؛ در مقابل، یعنی مقابل قول خدا! خیلی جالب است، خود مرحوم محقق هم بعداً اشاره میکنند که قول مقابل، قول ابوحنیفه است؛ میگوید در مقابل، ابوحنیفه اینچنین گفته، یعنی در مقابل خدا اینچنین گفته! خیلی تعریض عظیمی است بر ابیحنیفه.
مرحوم محقق میگوید این تعریض عظیمی است بر ابوحنیفه، که میگوید خدا اینچنین گفته که نجاست را منحصر کرده در مشرکین، در مقابل کسی گفته نجاست منحصر است در مسلمین، فقط مسلمانها نجساند، مشرکین پاکاند! ابوحنیفه اینطور میگوید.
دلیلش هم بر نجاست مسلمین این است که مسلمانها وضو میگیرند، با وضو حدث پاک میشود؛ یعنی چه پاک میشود؟ یعنی آن حدثی که نجاست است، حالا چه نجاست معنوی باشد چه خبث باشد که نجاست ظاهری است، این حدث با این آب رفع میشود، یعنی آن حدث که نجاست معنوی است میآید در آب، آب میشود نجس؛ آنوقت آب نجس روی دست و امثال ذلک میریزد، خب این را هم نجس میکند دیگر، عضو مسلمان میشود نجس؛ قهراً مسلمانها نجساند!
ولی مشرکین که وضو نمیگیرند، تازه وضو هم بگیرند که وضویشان رفع حدث نمیکند، بنابراین آنها حدثشان در آب نمیآید که این آب نجس بشود و بدن آنها را هم نجس کند! این حرف ایشان. جواب هم لازم نداردها، بعضی چیزها، بعضی مطالب جوابش فقط خنده است! جواب دقیق و ضعیف اصلاً لازم ندارد، فقط الان بخندید میشود جواب.
پرسش: استاد جناب ابوحنیفه که این حرف را زدند، شاید نفی طهارت کردند و اثبات نجاست در مورد مسلم به معنای عدم ملکه؛ یعنی گفتند چون اینها محدث هستند در قبالش، از باب این منافات ندارد ما بیاییم بگوییم نفی نجاست بکنیم از مشرکین به معنای سلب. ما در مورد مسلم اگر نفی طهارت کردیم، نفی طهارت به معنای عدم ملکه بوده، اما در مورد، این منافات ندارد در مورد مشرکین ما بیاییم نفی طهارت بکنیم، اثبات نجاست بکنیم به معنای سلب، نه به معنای عدم ملکه.
پاسخ: بله. کفار را ایشان نجس اینچنینی قرار نداده، از این جهت طاهر قرار داده؛ حالا از جهت دیگر نجس قرار بدهد ممکن است. نجس اینچنینی که دارد توجیه میکند، که آبی حدثی را رفع کند و باعث نجاست شود، این را در مورد کفار قبول ندارد؛ ولو ممکن است در مورد کفار نجاست دیگر را قبول داشته باشد.
از این جهت حکم به طهارت کفار کرده، نه مطلقاً حکم کند؛ حالا باید ببینیم که در مورد کفار حکم به نجاست به ترتیب دیگر دارد یا نه، ولی بیانش الان نشان میدهد که از این جهت کفار نجس نیستند و از این جهت مسلمین نجساند.
پرسش: استاد ایشان الان در تفسیر این آیه دارند... آیا دلالت بر این معنا ندارد؟ یعنی از... جناب فخر هم همین را فهمیده؟ یعنی کلامی که ایشان مثلاً گفتند جناب ابوحنیفه، این آمده در تفسیر آیه گفته؟ یعنی آیه را به این معنا...
پاسخ: برای چه تفسیر آیه کند؟ معلوم نیست ابوحنیفه این را در ذیل آیه گفته باشد؛ این نظرش است.
پرسش: خب چطور پس جناب علامه این را میآورد در کنار این آیه؟
پاسخ: خب قول ابوحنیفه در مقابل آیه است، ولو در ذیل آیه نگفته باشد، بالاخره در مقابل آیه است؛ آنوقت فخر آن قول را در ذیل آیه میآورد، یعنی قول مقابل آیه را در ذیل آیه میآورد. حالا ممکن هم هست ابوحنیفه نیز در ذیل آیه گفته باشد، من مراجعه نکردم ببینم، ممکن هم هست در ذیل آیه نگفته باشد، علی ای حال فتوایش این است. هر چه باشد، چه در ذیل آیه گفته باشد چه در ذیل آیه نگفته باشد، بالاخره مخالف آیه است، فخر هم در ذیل آیه آورده آن را.
مراد از این نجس، ایشان میگوید قذر است، یعنی پلیدی. آنوقت حرف ابوحنیفه بهتر فهمیده میشود، که میگوید آب همراه شد با حدث، یعنی با پلیدی همراه شد، نه آن نجاست و خبث؛ با پلیدی همراه شد. بالاخره این شخص که جنب است یا این شخص که حیض است دارد غسل میکند، یا مثلاً دارد از حدثی وضو میگیرد، این پلیدی حدث در این آب وارد میشود، ولو آن نجاست هم نباشد.
قذر مطلق است: یعنی هم آن نجاست را شامل میشود که ما میگوییم نجس، هم پلیدیهایی را شامل میشود که حدث درست میکند؛ هر دو را میگوییم قذر.
تطبیق متن کتاب در آیه انما المشرکون نجس، بررسی کلام فخر رازی و تعریض وی به ابوحنیفه و تبیین تفاوت اصطلاحی کافر، مشرک و اهل کتاب
«النجس: القذر»،[22] یعنی پلیدی. خب، بعد میفرماید ظاهر آیه این است که حصر کرده اوصاف مشرکین را در نجاست، که حصر موصوف شده در صفت، «ای لیس لهم وصف الا النجاسة. فالحصر اضافی بالنسبة الی الطهارة»؛ حصر، حصر اضافی است نسبت به طهارت، معنای آیه این است که «لا طهارة لهم»، آنها طاهر نیستند، فقط نجساند.
بنابر این توضیحی که ما دادیم، «فقول الفخر الرازی باطل». قول فخر رازی چیست؟ بین این «فقول الفخر الرازی» و «باطل»، قول فخر رازی نقل میشود، که فخر هم آیه را معنا کرده هم قول ابوحنیفه را مطرح کرده؛ هر دو کلام از فخر است. فخر اینطور گفته: «حصر الله تعالی فی هذه الآیة الشریفة»، حصر کرد خدا نجاست را در مشرکین، «ای لا نجس غیرهم»، خداوند نجاست را در مشرکین حصر کرده، یعنی حصر صفت در موصوف شده، معنایش هم این است که غیر مشرکین کسی نجس نیست، فقط مشرکین نجساند.
بعد فخر میگوید: «و عکس بعض الناس ذلک»، بعضیها عکس کردند کلام خدا را، خلاف حرف خدا حرف زدند و گفتند که: «لا نجس الا المسلم»!
آنوقت دلیلش چیست؟ «حیث ذهب»، این بعض الناس دلیلش این است: گفته آبی که به کارش میبرد مسلمان در رفع حدث مثل وضو و غسل، این آب نجس است، این آب نجس است، نجس است یعنی قذر است؛ «فالمنفصل من اعضائه من ذلک الماء حینئذ نجس». «من ذلک الماء» را بیان بگیرید برای الف و لام منفصل، «من اعضائه» منش را نشئیه بگیرید؛ بگویید این آبی که جدا میشود از اعضا در این هنگامی که برای رفع حدث به کار رفته نجس است.
وقتی این آب نجس بود، اعضا را نجس میکند دیگر؛ اعضا که نجس شد، مسلمان نجس است، به خصوص اگر غسل بکند که تمام بدن نجس میشود؛ حالا وضو بگیرد فقط آن اعضای وضو نجس میشوند، غسل بکند همه وضو، خب نجس میشود.
پرسش: استاد خب برای آن هم در حال کونه محدثا میتوانیم بگوییم...
پاسخ: بله؟
پرسش: حدث سرایت بکند...
پاسخ: حدث سرایت میکند؛ حدث آب را نجس میکند، بعد این آب هم که به بدن میرسد بدن نجس میشود.
پرسش: یعنی نجاست فقط در مقطع محدث بودن مؤمن...
پاسخ: خب بعدش چه؟ بعد که رفع حدث...
پرسش: همیشه نجاست ندارد، آن مادامی که جنب هست یا محدث هست...
پاسخ: خب بله، در آن موقعی که محدث است یا جنب است، در آن موقع با این عمل غسل یا وضو نجس میشود. آنوقت بعد اگر یک دفعه دیگر خودش را تطهیر کند که خب پاک است، اگر تطهیر نکند باز نجاستش باقی میماند؛ نجاستش باز باقی میماند مگر اینکه دوباره آب بکشد خودش را، دوباره از سر تا ته خودش را آب بکشد بدون نیت غسل، آنوقت میشود پاک.
«بخلاف ماء»ای که «استعمله المشرک فان» این آب طاهر است، چون حدث مشرک را ازاله نکرده و در خودش حل نکرده، بنابراین آب طاهر است و بدن مشرک را نجس نمیکند.
پرسش: نسبت مشرک را ایشان به کجا میدهد؟ به مسلم نسبت میدهد؟ ارتباط مشرک و مسلم را ایشان چطور برقرار کرد؟
پاسخ: مقابل هماند دیگر؛ مشرک مقابل مسلم است.
پرسش: خب این که در آیه راجع به مشرکین میگوید ولی ایشان به مسلمین... به هر حال چه از آیه ابوحنیفه استنباط کرده؟ یا اصلاً ربطی به آیه نداشته، فخر رازی حرف ابوحنیفه را...
پاسخ: بله، ظاهراً مربوط به آیه نیست؛ این را دارید میفرمایید شما؟ نه، ظاهراً، ظاهراً این فتوا از ابوحنیفه مشهور است، جای دیگر گفته، فخر اینجا آورده آن را.
پرسش: استاد شاید جناب فخر اینجا داشته فقط برای تعریض این مطلب را میآورده، چرا جناب محقق میگوید باطل...
پاسخ: نه، «باطل»، «فقول الفخر الرازی باطل»، این باطل خبر است برای فقول الفخر الرازی. شما میپرسید چرا در اینجا با اینکه احتمال دارد فخر این کلام را برای تعریض به ابوحنیفه گفته، چرا مصنف میفرماید باطل است؟ «باطل» مربوط به این نقل قول فخر، نقل قول ابوحنیفه نیست؛ «باطل» ناظر به همان فتوایی است که خود فخر داده.
فخر گفته: «حصر الله تعالی فی هذه الآیة الشریفة النجاسة فی المشرکین ای لا نجس غیرهم»؛ باطل، این قسمت باطل است. آن «و عکس بعض الناس» را که مرحوم محقق ذکر کرده، آن را نمیخواهد بگوید باطل یا نه، آن که خب واضح البطلان است؛ حرف فخر را میخواهد بگوید باطل است، یعنی فتوایی که فخر داده باطل است؛ چون در فتوای ما حصر موصوف شد در صفت، در فتوای فخر حصر صفت شد در موصوف؛ با کلام ما معلوم شد این کلام فخر باطل است، کاری به ابوحنیفه نداریم.
قول فخر را میگوییم باطل است، به قول ابوحنیفه کار نداریم؛ قول ابوحنیفه که خب خودشان هم میگویند باطل است، خود سنیها هم میگویند باطل است، احتیاج ندارد ما بگوییم.
پرسش: استاد...
پاسخ: بله؟
پرسش: ما اگر حرف جناب محقق را قبول کنیم و بگوییم که اینجا حصر، حصر موصوف در صفت است که اینها مثلاً نجس العین بودنشان است، خب ما هم اینجا بحث تکلیفی دیگر ممکن است مثلاً برایمان پیش بیاید که احکام را که مثلاً خود سگ که نجس است یا خوک و اینها است، آنها هم نباید به مسجد نزدیک بشوند دیگر، درست است؟ که ما این را با توجه به حصر موصوف در صفت میتوانیم آن را داخل کنیم. اما اگر ما اینجا بیاییم فقط حصر صفت در موصوف بکنیم که بگوییم فقط غیر اینها، غیر مشرک نجس العین دیگری نیست، اگر مثلاً خوکی یا اگر سگی هم رفت در داخل مسجد اشکال ندارد، یعنی با توجه به حرف جناب فخر. فخر اینطور معنا کرده...
پاسخ: بله، شما دارید تأیید، تأیید میکنید دیگر، بله؛ تأیید میکنید حرف مرحوم محقق را.
پرسش: ولی ما خب از این جهت که درست است، یعنی نمیشود حصر اضافی باشد؟ حصر اضافی هم باشد از دو جهت فخر را میگوییم؛ یعنی الان ما فخر را حتی نمیتوانیم حصر اضافی هم بگیریم نسبت به مکلفین و غیر مکلفین، اینجا معنا ندارد؛ یعنی میخواهم بگویم اینجا اگر ما همچنین حرفی بزنیم آنوقت در واقع این را قائل میشویم که اگر سگی یا چیزی...
پاسخ: بله، من که عرض کردم حرف فخر اگر ناظر به انسانها باشد شاید بتوانیم تمامش کنیم، فقط در ﴿إِنَّمَا الْمُشْرِكُونَ نَجَسٌ﴾[23] میتوانیم تمامش کنیم، والا در ﴿ فَلاَ يَقْرَبُواْ الْمَسْجِدَ الْحَرَامَ﴾ که اختصاص به مشرکین ندارد؛ مشرکین هم تقرب پیدا نکنند، نجس العینهای دیگر هم مثل سگ و خوک وارد مسجد نشوند، شامل آنها هم میشود. من منظورم در ﴿إِنَّمَا الْمُشْرِكُونَ نَجَسٌ﴾ تنها بود. اما ﴿ فَلاَ يَقْرَبُواْ الْمَسْجِدَ الْحَرَامَ﴾، یعنی آیه ناظر به اینها است، ناظر به سگ و خوک نیست، آن خودش حکمی جدا دارد.
پرسش: محقق با توجه به آن حکم سگ و خوک این آیه را آمده اینطور معنا کرده دیگر، که در واقع ناظر به آنجا نبوده، باز مخالف و متناقض با آنجا نشود دیگر.
پاسخ: حرف فخر هم متناقض نیست. حرف فخر این است که مشرکون، تنها مشرکون نجساند در بین بنیآدم؛ اگر بخواهیم اینطور معنایش کنیمها، بین بنیآدم هم بیاوریم: در بین بنیآدم فقط مشرکون نجساند. ناظر اصلاً به غیر بنیآدم نیست؛ پس اگر دلیلی بگوید که غیر بنیآدم هم مثلاً بعضیهایشان نجساند، آنها هم باید وارد مسجد نشوند، هیچ اشکالی پیش نمیآید.
توجه میکنید؟ چه حرف محقق باشد چه حرف فخر باشد، در هر صورت اگر دلیل دیگری آمد گفت بعضی از حیوانات نجس العیناند، آنها هم باید وارد مسجد نشوند، مشکلی پیش نمیآید، هر دو میسازند. حرف فخر باطل است به خاطر اینکه ایشان باید یک قیدی هم بیاورد که بگوید ﴿إِنَّمَا الْمُشْرِكُونَ﴾ اگر بنیآدم باشند فقط نجساند، فقط آنها نجساند. علی ای حال حالا نظر مرحوم محقق این است که حرف فخر باطل است.
پرسش: استاد خود مشرک را چطور تعریف میفرمایید که جامع افرادش...
پاسخ: مشرک، مشرک عبارت از کسی است که خدا را قبول دارد و کنار خدا، خدای دیگر هم قبول دارد؛ این میشود مشرک. کسانی بودند که خدا را، غالباً کسانی که کافرند مشرکاند؛ آن کفار معمولی غالباً مشرک بودند، یعنی خدا را هم قبول داشتند.
لذا از آنها خدا میپرسید که که زمین و آسمان را خلق کرده؟ میگفت بپرس از آنها که زمین و آسمان را خلق کرده، خودشان میگویند خدا! قبول دارند خدا را، ولی در عین حال بت هم میپرستند، پس شریک برای خدا قائلاند.
اما کافر آن کسی است که الوهیت خدا را پوشانده باشد یا نعمتهای خدا را منکر شده باشد؛ کفر یعنی پوشاندن. آنوقت اگر نعمتهای خدا را بپوشاند کافر است، اگر الوهیت خدا را بپوشاند کافر است؛ نعمتهای خدا را بپوشاند با الوهیت را بپوشاند تقریباً یکی است، چون خدا که این همه خلق کرده اینها همه نعمتاند دیگر، اگر اینها را بپوشاند یعنی خلق را انکار کرده است.
کافر کسی است که خدا را قبول ندارد؛ مشرک کسی است که کنار خدا، خدای دیگر قبول دارد. این دو تا با هم فرق دارند. ولی گاهی ما کافر میگوییم هر دو را اراده میکنیم، ولی از نظر اصطلاحی این دو تا با هم تفاوت دارند که عرض شد.
پرسش: اهل کتاب الان جزو مشرکیناند؟
پاسخ: اهل کتاب جزو هیچکدام قرار داده نشدهاند. ممکن است جزو کفار قرار داده بشوند، جزو کفار قرار داده بشوند تا این، زیرا که بالاخره آنها هم نعمتی را پوشاندهاند، بیانهای خدا را پوشاندهاند، آنها را ممکن است کفار حساب کنیم. ﴿الَّذِينَ كَفَرُوا مِنْ أَهْلِ الْكِتَابِ وَ الْمُشْرِكِينَ﴾[24] ظاهراً کفر را درباره، من آیهاش یادم نیست که ﴿لَمْ يَكُنِ الَّذِينَ كَفَرُوا مِنْ أَهْلِ الْكِتَابِ وَ الْمُشْرِكِينَ﴾
پرسش: ﴿مِنْ أَهْلِ الْكِتَابِ وَ الْمُشْرِكِينَ مُنفَكِّينَ﴾.
پاسخ: در هر صورت در این ظاهراً، در آیه اینطور که به ذهن من میآید که کفر را به طور مطلق ذکر کرده، بعد تقسیمش کرده به مشرکین و اهل کتاب. اگر این باشد که آنطور که در ذهن من است، باید مراجعه کنیم، اگر این باشد که معلوم میشود که کفار شامل اهل کتاب هم میشود.
پرسش: چون این آیه میگویند در مورد آنهایی که قائل به تثلیث هم باشند...
پاسخ: اهل کتاب بعضیهایشان بله، خب مسیحیها که قائل به تثلیث هستند دیگر، این مشرک هم میشوند؛ البته آنها هم قائل به حلول خدا هستند، به هر حال هر چه، مشرک حساب میشوند، کافر هم حساب میشوند.
حالا اینها دیگر اصطلاحاتی است که ممکن است شما در اصطلاح بیایید بر کفار هم اطلاق کنید؛ اینها باید ملاحظه بشود در آیات ببینیم آیه چه گفته. بله، در اصطلاح همه را میشود گفت کافرند، همه را هم میشود گفت مشرکاند. بله؟
پرسش: میشود مترادف گرفت؟ آیه این بود: ﴿لَمْ يَكُنِ الَّذِينَ كَفَرُوا مِنْ أَهْلِ الْكِتَابِ وَ الْمُشْرِكِينَ﴾.
پاسخ: بله، ﴿لَمْ يَكُنِ الَّذِينَ كَفَرُوا مِنْ أَهْلِ الْكِتَابِ وَ الْمُشْرِكِينَ﴾ بله دیگر، تقسیم کرده؛ کفار را تقسیم کرده ﴿ مِنْ أَهْلِ الْكِتَابِ وَ الْمُشْرِكِينَ﴾ تقسیمشان کرده؛ پس معلوم میشود کفار اطلاق وسیعی دارد در سوره بینه، در این آیه سوره بینه، کفار را تقسیم کرده به مشرک و غیر مشرک، به اهل کتاب.
پرسش: یعنی الان با این حصر باز اهل کتاب از آن بیرون میآید دیگر از نجاست؟
پاسخ: بعضی اینطور معتقدند: اهل کتاب مشمول این آیه نیستند، مشرکون فقط مشمول این آیهاند؛ لذا بعضی معتقدند که اهل کتاب پاکاند.
پرسش: نجاست اهل کتاب جای دیگر هم اثبات میشود؟
پاسخ: نجاستش از جای دیگر باید اثبات بشود، بله.
خب، «اراد منه ابا حنیفة»؛[25] «منه» یعنی از این «بعض الناس»ای که گفته، اراده کرده ابا حنیفه را، فخر اراده کرده ابا حنیفه را؛ «فانه الذی ذهب الی ذلک»، ابوحنیفه است که به این قول رفته که گفته مسلمانها نجساند، کافرها نجس نیستند، «علی ما هو المشهور. و فیه»، یعنی در این قولی که فخر نقل کرده و تعبیری که فخر آورده، «تعریض عظیم علی ابی حنیفة»، زیرا که فخر گفته ابیحنیفه «عکس ما قال الله»، عکس کرده آنچه را که خدا گفته؛ پس هم تعریض عظیم است «مع انه لیس فی محله علی ما عرفت»، در حالی که این کلام ابوحنیفه لیس فی محله، اصل کلام باطل است، در ضمن بطلان، اشاره به این هم کرده که مخالف قول خدا هم هست.
پرسش: استاد لیس فی محله به معنای این نیست که جای نقل قول ابوحنیفه اینجا نیست؟
پاسخ: ظاهرش این نیست؛ «لیس فی محله» یعنی کلام باطلی است. البته «مع انه لیس فی محله» را ممکن است به کلام فخر هم مرتبط کنید: در حالی که کلام فخر درست نبوده، ولی مشتمل بر این مطلب درست بوده که تعریض عظیمی به ابیحنیفه وارد کرده است.